The holy Prophet(SAW):The world will not come to an end until a man from my family (ahl al-bayt), who will be called al-Mahdi, emerges to rule upon my community.(Bihar al-anwar,V51,P75)

3.آيا قيام كربلا سياسي بود؟

از آنجا كه هدف از قيام حسين عليه‌السلام تشكيل حكومت اسلامي و بركنار كردن يزيد بود پس قيام آن حضرت با هدفي سياسي اتفاق افتاد. و اگر هدفي غير از اين را دنبال كرد پس چرا حضرت دعوت اهل كوفه را پذيرفت و به چه علت پسر عموي گرامي‌اش مسلم عليه‌السلام را به كوفه فرستاد؟ تمامي اين قرائن نشان دهندة غرض سياسي حسين عليه‌السلام مي‌باشد.

معناي واقعي سياست

اولاً: قيام براي تشكيل حكومت حق و عدالت اسلامي و تضمين حُسن جريان امور اجتماعي و عمومي و اجراي احكام و نظامات آسماني قرآن مجيد و اصلاحات حقيقي از شخصيتي مثل حسين ‏عليه‌السلام‏ عين سياست و به معنا و مفهوم صحيح و معقول و واقعي آن است. ميان اين سياست با سياستي كه از آن توطئه و نيرنگ و فتنه انگيزي و مقدّمه چيني براي مقاصد شخصي و به دست آوردن قدرت و تفوق، قصد مي‏شود، هيچ رابطه‏اي نيست. آن سياستي كه هدف آن تشكيل حكومت اسلامي است، كوشش براي حفظ حقوق و تأمين آزادي انسان‌ها و حكومت خدا و احكام خدا بر مردم است. اما آن سياستي كه در عرف بعضي از مردم عصر ما معمول شده به معناي طلب حكومت و تفوق بر جامعه و استثمار ديگران مي‌باشد؛ پر واضح است كه چنين سياستي مذموم است.

سياست علي عليه‌السلام، سياست بود و سياست معاويه هم سياست شمرده مي‏شد. هردو جنگ مي‏كردند، و هر دو قشون و سپاه داشتند اما اين كجا و آن كجا؟ علي عليه‌السلام جنگ مي‏كرد:

لِتَكُونَ كَلِمَةُ اللهِ هِي العُلْيا1

تا اينكه كلمه خدا برتري يابد

جنگ مي‏كرد تا احكام خدا بر همه حاكم گردد و مساوات و عدالت اسلامي برقرار شود. اما معاويه جنگ مي‏كرد تا زمامدار و برگردن مردم سوار شود و بر مال و جان و ناموس جامعه مطابق ميل و هوسش حكمراني نمايد. البته اگر غرض از سياست، روش معاويه و عمرو عاص باشد، مذموم و نزديك شدن به آن نزديك شدن به آتش است، و اگر غرض از سياست، روش پيغمبر اكرم ‏صلّي‏الله عليه و آله وسلّم و علي ‏عليه‌السلام‏ باشد از عالي‌ترين صفات كمال بشري است.

رابطه سياست و ديانت

همكاري عموم، نظارت قاطبه مردم، اجراي عدالت، برقراري نظم صحيح، تشكيل اجتماع هرچه بهتر و مترقي‏تر، و برپايي حكومت اصلح و مسؤوليت مشترك، جزو برنامه‏هاي عالي اسلام است. هرگز اين سياست از ديانت و روحانيت جدا نيست، و اين سخن كه بر زبان افرادي بي اطلاع از حقايق اسلام افتاده كه: «روحانيت از سياست جداست»، سخن بيگانگان و دشمنان اسلام است كه مي‏خواهند اسلام را تجزيه كرده و آن را در دائره عبادات و اخلاق، محبوس سازند و مانع اتحاد مسلمين و تجديد عظمت آنها و اجراي نظامات اسلام شوند و قوانين فاسد بيگانگان و روش كفار را در بين مسلمانان رايج سازند.

اگر شخص مسلمان چنين عقيده‏اي را داشته باشد ـ يعني اسلام را فقط يك سلسله برنامه‏هاي روحي و معنوي بداند و برنامه‏هاي ديگر اسلام را در كشورداري، عمران و حقوق، انتظامات و آئين داوري و غيره انكار كند ـ طبق موازين و شرايطي كه در فقه مقرر شده محكوم به كفر و خروج از اسلام خواهد بود.

اين عقيده كه اسلام، شامل تمام مسائل زندگي اجتماعي و فردي مسلمانان است و اسلام براي همه، دين و عقيده، وطن، حكومت، قانون، روحانيت، سياست، صلح و جنگ و همه چيز است و از هيچ يك از شؤون و مسائل حيات بشر جدا نيست، عقيده‏اي است كه بايد كاملا به مسلمانها تفهيم شود و حقايق و معاني بلند آن تشريح گردد.

هر مسلمان (به خصوص افراد مؤثر در جامعه) بايد در سكوت و كناره‏گيري از مسائل اجتماعي و در نطق و دخالت و قيام خود، به پيشرفت اسلام و اجراي احكام و ترقي و عظمت مسلمانان توجه نمايند.

بنا بر اين شكي نيست كه اصلاحات و مدافعه از اوضاعي كه در آن عصر، اسلام را تهديد مي‏كرد، با تشكيل حكومت اسلامي و گرفتن مسند خلافت از عنصر ضد اسلام و ناپاكي مثل يزيد تأمين مي‏شد و اگر حسين ‏عليه‌السلام‏ كه هم امام منصوص و هم  از هر جهت شايستگي و صلاحيتش مورد اتفاق مسلمانان بود، زمامدار مي‏شد آن مفاسد، مرتفع و اسلام در مسير واقعي خود به جلو مي‏رفت.

پس در صورت همكاري و ياري مردم، قيام حسين ‏عليه‌السلام‏ براي بركنار كردن يزيد و تشكيل حكومت اسلامي شرعي و واجب بود، و اين مقصد، قيام را از حقيقت و خلوص و حفظ دين و خير و اصلاح خارج نمي‏ساخت و به طلب سلطنت و اغراض سياسي آلوده نمي‏كرد.

اصل تأسيس حكومت اسلامي در صورت همكاري مردم ارزش آن را داشت كه حسين ‏عليه‌السلام‏ براي آن قيام نمايد، بلكه در صورت همكاري و پايداري و استقامت مردم شايد بهترين و نزديك‌ترين راه به هدف حسين ‏عليه‌السلام‏ بود، ولي چون آن حضرت علاوه بر علم امامت، از اوضاع اجتماعي و اخلاقي مردم و شدت سوء نيت و ظلم بني‏اميه، شهادت خود را پيش بيني مي‏كرد، تصميم گرفت با صداي مظلوميت و عكس العمل تحمل آن مصائب جانكاه، مسلمانان را بيدار و اسلام را نجات دهد.

نگراني مردم

ثانياً: قبول دعوت مردم كوفه و اعزام مسلم ‏عليه‌السلام‏ با اين هدف انجام شد كه پس از مرگ معاويه و ولايتعهدي يزيد كه به فسق و فجور و انحراف از تعاليم اسلام معروف و مشهور بود، مسلمانانِ بيدار و متوجه، در سرگرداني و تحير عجيبي افتاده و سنگيني حكومت تحميلي يزيد آنها را ناراحت كرده بود. عالم اسلام از نظر عموم (جز جيره خواران و دست نشاندگان بني‏اميه) بدون خليفه و زمامدار شرعي بود! زيرا بنا بر مذهب شيعه، حسين ‏عليه‌السلام‏ امام و خليفه منصوص و تعيين شده از جانب پيغمبر ‏صلّي الله عليه وآله و سلّم بود، و بنابر نظر ديگران هم زمامداري يزيد مطابق اصول شرعي انجام نپذيرفته بود. چون هم انتخابش از طرف معاويه بر اساس رعايت مصلحت مسلمين انجام نگرفت، و هم اهل حل و عقد و بزرگاني كه رأيشان ميزان رأي عموم بود، از بيعت با او خودداري كردند. كساني هم كه به او رأي داده بودند يا از بيم شمشير ابن زيادها و مسرف بن عقبه‏ها، يا به طمع جوايز و گرفتن پول و درجه و مقام بود. معاويه، مروان و ديگران را با پول و رشوه و وعدة حكومت ساكت كرد. وي براي مروان ماهي هزار دينار و براي افراد ديگر صد دينار اضافه حقوق قرار داد.2

به طور كلي جز كساني كه تحت تأثير تهديد يا تطميع و حفظ منافع بودند، نوع مردم از حكومت يزيد نگران، و بيعت با او را شرعي و سبب وجوب اطاعت و حرمت خروج بر او نمي‏دانستند.

نگاه جامعه به سيد الشهدا

با شخصيت‏ترين كسي كه نامش بر زبان‌ها بود و مسلمان‌ها به او ارادت داشتند و براي خلافت و رهبري شايسته‏تر از هركس مي‏شناختند حسين ‏عليه‌السلام‏ بود. براي اصلاح و تأسيس حكومت اسلامي چشم‌ها از او برداشته نمي‏شد و اگر او كه صاحب حق و در نظر همه سزاوارتر از هركس بود، از گرفتن حق خويش خودداري مي‏كرد و به وضعي كه پيش آمده رضايت مي‏داد، دست ديگران هم بسته مي‏شد، و همه آن را در رضايت به حكومت يزيد عذر و حجت قرار مي‏دادند. پس آنچه در مرحله اوّل بر حسين ‏عليه‌السلام‏ لازم بود اين بود كه از بيعت با يزيد امتناع نمايد و دست مسلمان‌ها را براي اقدام و تجديد حكومت اسلامي و همكاري بازگذارد و آنها را با بيعت و تسليم خود در برابر عمل انجام شده قرار ندهد و حجت را بر آنها تمام سازد و در مرحله بعد هم بايد براي اتمام حجت، دعوت آنها را براي تأسيس حكومت اسلامي به رهبري خودش بپذيرد.

با اين اوضاع وقتي نامه‏ها و فرستاده‏هاي مردم عراق و رؤساي قبائل مبني بر دعوت آن حضرت بر قبول زمامداري و خلافت و اظهار انقياد، اطاعت، فداكاري، دلسوزي براي وضع ناهنجار مسلمين، به آن حضرت رسيد، به ظاهر حجت را بر امام تمام كردند. پس آن حضرت در آن موقعيت حساس، پيشنهاد آنها را پذيرفت و پسر عم عزيز و ارجمند خويش را به كوفه فرستاد.

معلوم است كه سيد الشهدا با آن همه اصرار و اظهار حضور مردم عراق در چنان فرصت تاريخي، ناگزير بود دعوت آنها را بپذيرد. اگر او به داد مردم نرسد و صداي استغاثة آنها را جواب ندهد پس مردم چه كنند؟ و جامعه مسلماني كه خود را تشنة اصلاحات مي‏داند، چه راهي پيش گيرد؟ سزاوار نبود حسين ‏عليه‌السلام‏ دعوت آنها را كه مدعي همه گونه اظهار اخلاص و فداكاري بودند رد كند و به سوء نيت و پيمان شكني متهم سازد و آنان را به جرم رفتار و كردارشان با پدر و برادرش مؤاخذه نمايد.

يا چنانچه بعضي مي‏گفتند، به آنها بگويد: «شما اول، شهر را تصرف كنيد و عامل يزيد را بيرون نماييد، وقتي بدون منازع شد مرا بخوانيد تا بيايم.» حسين ‏عليه‌السلام‏ اين پيشنهاد را نداد زيرا به او گفتند: «بدون رهبر، انقلاب عليه حكومت اموي نتيجه بخش نيست و بعلاوه معني آن اين است كه شما خود برويد و جنگ كنيد و كشته بدهيد، اگر ميدان را صاف و بي مانع كرديد مرا بخوانيد تا زمامدار شوم؛ اين پيشنهادها در افكار مردم بهانه جويي و شانه خالي كردن از زير بار تكليف شمرده مي‏شد.

آنها زبان حال و مقالشان اين بود: ما امام نداريم، پيشوا نداريم، جامعه اسلام بدون رهبر و امامي كه قائم به امور باشد مخصوصاً با روي كار آمدن جنايتكاري مثل يزيد، متلاشي مي‏شود؛ بايد فكري كرد و چاره‏اي انديشيد، ما هرچه فكر كرده‏ايم و مشورت نموده‏ايم، چاره‌اي نيست جز آنكه تو كه پسر پيغمبري، به داد اسلام برسي و حكومت اسلام را از دست اين ناكسان خلاص سازي و به سوي ما بيايي.

اين پيشنهاد را در آن عصر و در آن شرايط، حسين ‏عليه‌السلام‏ بايد بپذيرد و اگر خدعه و نيرنگ هم بود، تكليف او پذيرفتن بود، چنانچه در بعضي از كتب مقتل است كه فرمود:

مَنْ خادَعَنا فِي اللهِ اِنْخَدَعْنا لَهُ

هركس در كار خدا با ما خدعه و نيرنگ كند، خدا هم از جانب ما خدعه‏اش را به او باز مي‏گرداند.

قبول اين پيشنهاد و اعزام مسلم بن عقيل و دست به كار شدن براي تأسيس حكومت اسلامي با سياست به معناي طلب ملك و رياست سازگاري نداشت. اين سياست، سياست اسلامي، و وظيفة ديني و وجداني و قيام براي خدا بود. بنابراين با اينكه مي‏دانست جريان به كجا منتهي مي‏شود، دعوت اهل كوفه را پذيرفت و مسلم را به آنجا فرستاد.

پاسخ به التجاء مردم

مسلم به كوفه آمد و بدون آنكه مالي و رشوه‏اي براي سران قبائل بياورد3 يا وعدة مقام و منصب به كسي بدهد يا كسي را تهديد نمايد، در محيطي آزاد شروع به كار كرد و چنانچه مي‏دانيم با حُسن استقبال مردم كه كاشف از همان خواسته‏هاي واقعي و كمال خوش بيني آنها به حسين ‏عليه‌السلام‏ و تنفر شديدشان از بني اميه بود روبرو شد. هجده هزار نفر يا شصت هزار نفر با او با رغبت و شوق، بيعت كردند و تشكيل خلافت اسلامي پي ريزي گرديد، زمامداري حسين ‏عليه‌السلام‏ رسميت يافت. چون اهل حل و عقد و مسلمانان آزادانه با احدي جز آن حضرت بيعت نكرده بودند، آن حضرت در عرف كساني هم كه خلافت را با اجماع مي‏دانند، خليفة شرعي گرديد. پس اين بيعت، يك بيعت واقعي بود، زيرا نه پول در كار بود و نه زور، ولي متأسفانه حوادثي كه پيش آمد و محبت مال و زر و زيور دنيا و بيم از مرگ و ضعف ايمان و فقدان شجاعت اخلاقي، آنها را از استقامت و فداكاري در راه مقصد و عقيده بازداشت تا با آن وضع اسف‏انگيز و جنايت بار، عهدشكني و بي‌وفايي كرده و ذليل و مغلوب مطامع پست مادي شدند.

بديهي است آنچه از حسين ‏عليه‌السلام‏ صادر شد از جواب نامه‏ها و اعزام مسلم و عزيمت خود آن حضرت به سوي عراق، همه به ظاهر پاسخ مثبت به نداي التجا و استغاثه مردم كوفه و كوشش براي تشكيل حكومت اسلامي بود.

اما چون باطن كار بر آن حضرت معلوم بود و چون او برنامه‏اي را كه انبيا و اوليا اجرا كردند اجرا مي‏نمود، دعوت مردم كوفه را قبول و حجت را بر آنها تمام كرد و مفاد آيه كريمه « لِيهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَينَة وَيحْيي مَنْ حَي عَنْ بَينَة»4 را به كار بست.

ثمرات پذيرش دعوت كوفيان

همانطور كه يكي از فوائد دعوت پيغمبران، قطع عذر و« لِئَلاّ يكُونَ لِلنّاسِ عَلَي اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ»5 است حسين ‏عليه‌السلام‏ كه خليفه و جانشين پيغمبر بود هم با مردم اتمام حجت و قطع عذر نمود.

حوادث كوفه و بي‌وفايي مردم نشان داد كه تشكيل حكومت اسلامي در آن شرايط ميسر نيست و راه دفع خطرات از اسلام، خودداري از بيعت و تسليم، استقامت، تدارك انقلاب فكري، تهييج احساسات، فداكاري و بي اثر كردن برنامه‏هاي تخريبي بني‏اميه است.

خلاصه جواب اين است كه با حساب دقيق، نجات اسلام با يكي از اين دو راه ممكن بود:

نخست: تشكيل حكومت اسلامي و بركنار كردن يزيد.

دوم: فداكاري در راه امتناع از بيعت و تسليم و استقبال از شهادت و مظلوميت فوق العاده؛ از آنجا كه راه اول به علّت ناپايداري مردم به نتيجه نمي‏رسيد، امام ‏عليه‌السلام‏ از آغاز كار، راه دوم را انتخاب كرد، و براي اتمام حجت تا وقتي پيمان شكني مردم كوفه، علني و آشكار نشده بود از راه مشترك به طرف مقصد دوم مي‏رفت.

پس تشكيل حكومت اسلامي اگر چه هدف عالي و مقصد مقدسي بود كه طلب آن، از مقام امامت و عصمت حسين ‏عليه‌السلام‏ چيزي كم نمي‏كرد بلكه قيام براي آن نيز از جانب آن حضرت بجا و سزاوار بود؛ اما چون شرايط آن موجود نبود، با علم امام به واقع و پيش بيني آينده، نمي‏توان آن را از علل و اسباب قيام شمرد.


1. «وَ كَلِمَةُ اللهِ هِي الْعُلْيا»، توبه، آيه52.

2. ابوالشهدا، ص 130 و 131.

3. حضرت مسلم براي مخارج خود هفتصد درهم در كوفه قرض كرد كه در هنگام شهادت وصيت به پرداخت كرد (ابوالشهدا، ص 146 و سائر كتب مقتل).

4. سورة انفال، آية 42؛

5. سورة نساء، آية 163.