6.چرا سيدالشهدا به جاي قيام شكيبايي نورزيد؟
چرا امام حسين عليهالسلام با روش سياسي امام حسن مجتبي عليهالسلام در برابر بني اميه موضعگيري نكرد و با سلاح صبر و شكيبايي به مديريت جامعه مسلمين نپرداخت؟
چرا صلح؟
در پاسخ اين سؤال، دانشمندان محقق و آگاه از اسرار و حوادث تاريخ صدر اسلام كتابها نوشته و اسرار و مصالح صلح امام حسن عليهالسلام را شرح دادهاند1؛ در عين حال براي اينكه اين سؤال بيجواب نماند بعضي از علل و حكمتهاي صلح امام و تفاوت زمان حضرت مجتبي عليهالسلام را با عصر برادر، برحسب اجتهادات علمي و تاريخي خود مينگاريم و خوانندگان محترم براي توضيحات بيشتر، آن كتابها را مطالعه فرمايند:
بيرغبتي به جهاد
طولاني بودن مدت جنگهاي داخلي كه تا آن زمان بي سابقه بود و كشتههاي بسياري كه طرفين متحمل شده بودند، روحية مردم را براي ادامة جنگ، كم كرده بود. جز عدة قليلي مانند قيس بن سعد كه با ايمان كامل و هوش سرشار و تربيت خاص، آينده اسلام را در حكومت بنياميه ميديدند و دورنماي آن وضع موحش را تماشا ميكردند، بيشتر افراد به جنگ علاقه نداشته و طرفدار صلح و سازش بودند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در اواخر دوران زندگي هرچه آنها را به جهاد ترغيب مينمود آن گونه كه بايد اظهار اطاعت و فرمان پذيري نميكردند، و در امتثال اوامر آن حضرت سنگيني و سستي نشان ميدادند به طوري كه آن حضرت از دست آنها آزرده خاطر و گله مند بود.
پس از شهادت امير المؤمنين عليهالسلام بي رغبتي آنها به جهاد بيشتر شد، خصوصاً خانوادههايي كه در اين جنگها كشته داده و عزادار بودند به ادامه جهاد روي خوش نشان نميدادند.
عده كشته شدگان جنگ صفين بنا به نقل مسعودي2 از طرفين صد و ده هزار و شماره كشتگان جنگ نهروان چهار هزار نفر بود3 و بنا به نقل يعقوبي4 عده مقتولين جنگ جمل كه قبل از صفين و نهروان روي داد سي و چند هزار نفر بودند. كثرت مقتولين در اين جنگها قيافة جهاد را مهيب و وحشت زا ساخته و مردمان كوتاه فكر و راحت ـ طلب را كه هميشه اكثريت دارند ـ از آن گريزان كرده بود، لذا وقتي حضرت امام حسن عليهالسلام تصميم به جهاد گرفت و مردم را به جنگ ترغيب كرد، بيشتر مردم نپذيرفتند. با اينكه شخصاً از كوفه بيرون رفت، و مغيرة بن نوفل را در كوفه جانشين خود قرار داد، و نخيله را لشكرگاه كرد و ده روز در آنجا ماند. بيشتر از چهار هزار نفر براي جهاد در ركاب آن حضرت بيرون نيامدند، امام ناچار به كوفه بازگشت، و مردم را به جهاد تحريص كرد.5
مقدم داشتن دنيا بر دين
وقتي تهاون و سستي آنها در امر جهاد معلوم، و دانسته شد كه اكثريت او را تنها و غريب گذاردهاند، براي اتمام حجت و قطع عذر خطبهاي خواند و در موضوع جهاد و صلح بطور آشكار از آنها نظر خواست آنان از اطراف فرياد برداشتند: «ما حاضر به جهاد نيستيم؛ ما را هلاك نكن.»
ابن اثير روايت كرده كه حضرت مجتبي عليهالسلام بعد از حمد خداوند عزّوجلّ فرمود:
«به خدا سوگند! هيچ شك و ندامتي ما را از جهاد با اهل شام باز نداشته است، همانا در حال صبر و شكيبايي با اهل شام جنگ ميكرديم در حالي كه از اختلاف دشمني در سلامت بوديم؛ پس سلامتي به دشمني و صبر به ناشكيبي تبديل شد، در هنگام رفتن به صفين دين شما جلو دنياي شما بود، و امروز صبح كردهايد در حالي كه دنياي شما جلو دين شماست.
آگاه باشيد كه ما براي شما همچنان هستيم كه بوديم، و شما براي ما آنچنان كه بوديد نيستيد.»
در پايان خطبه فرمود: «معاويه ما را به امري فرا خوانده است كه در آن عزت و انصاف و عدالت نيست، اگر آماده فداكاري و مرگ هستيد پيشنهاد او را رد ميكنيم و او را با شمشير براي محاكمه به سوي خدا ميفرستيم، و اگر زندگي دنيا را ميخواهيد (و حاضر به جهاد نيستيد) رضاي شما را ميگيريم.»
«فَناداهُ الْقَوْمُ مِنْ كُلِّ جانِب البَقِيةَ الْبَقِيةَ»؛ مردم از هر سو فرياد زدند ما را باقي بدار ما را از ريشه بيرون نياور!. «فَلَمّا اَفْرَدُوهُ اَمْضي الصُلْحَ»؛ پس چون او را تنها گذاردند صلح كرد.6
احتمال كودتا
گروهي هم بودندكه ادامه جنگ را موجب ضعف كلي مسلمين ميدانستند و بيم آن داشتند كه اگر جنگ دنبال شود ذخائر جنگي مسلمانان از عِدّه وعُدّه تمام شود و دشمنان خارجي به آنها هجوم آورند و در ممالكي كه به تازگي ضميمه قلمرو حكومت اسلام شده انقلاب و كودتا عليه حكومت مركزي آغاز گردد، و اين احتمال هم بجا بود زيرا بي شبهه جنگ داخلي سبب ضعف ميشود و بعد از جنگ هركدام از دو حريف كه غالب شود، توانائي دفاع از مملكت را ندارد؛ معلوم است معاويه كه آن همه مظالم را مرتكب شد، و برخليفة بحقّ خروج كرد و اصحاب پيغمبر را ـ براي خاطر آنكه خلافت را غصب كند ـ به قتل رسانيد، چنان كسي نبود كه براي بقاي اسلام و مصالح عاليه مسلمين دست از تجاوز و حكومت بردارد.
او سالها نقشهها ريخته و خيانتها و جنايتها مرتكب شده كه بر مردم سلطنت يابد، چگونه حاضر خواهد شد كنار رود و تسليم حق شود؟ اگر در او ذرهاي غيرت دين و علاقه به عزّت اسلام بود از روز نخست با علي عليهالسلام مخالفت نميكرد و اين فتنهها را بر پا نمينمود.
در اين شرايط كسي كه مصالح مسلمين را حفظ ميكند و از مقام زمامداري و خلافت كه حق او است به ظاهر صرف نظر نمايد، حضرت امام حسن عليهالسلام است. اوست كه ناچار براي حفظ دين به صلح تن در داد، و آن همه شدائد و زخم زبانها را در راه خدا خريدار شد و مانند پدرش علي عليهالسلام در عصر ابي بكر و عمر و عثمان، شمشير در نيام نمود.
عدم بصيرت جامعه
مسلمانها بيشتر نيرنگهاي معاويه و مظالم بنياميه و خسارتهايي را كه حكومت آنها به بار ميآورد پيش بيني نميكردند و هرچند ميدانستند بنياميه در فكر و عقايد و رهبري مردم، و علاقه به اسلام و عدالت گستري، مانند بني هاشم نيستند اما گمان نميكردند وضع حكومت با حكومت در عصر ابي بكر و عمر چندان تفاوت يابد، و بر فرض تفاوتي پيدا كند و معاويه در حفظ ظاهر مثل آنها نباشد، تفاوت آن قدرها نميشود كه براي آن اين همه كشتار لازم باشد، و جنگ بزرگ داخلي كه عالم اسلام را تجزيه كرده تعقيب شود.
ديگر اين مردم فكر نميكردند كه بني اميه در صدد فرصت هستند كه اساس اسلام را منهدم و دوران جاهليت را تجديد و تمام حقوق افراد را پايمال و همه را استثمار نمايند.
فكر نميكردند كه اين عصر با عصر ابيبكر و عمر تفاوت بسيار دارد، مزاج جامعه عوض شده و خروج خلافت از مسير حقيقي به تدريج كار خود را كرده است. اگر در آغاز كار ظواهر شرع، رعايت ميشد براي آن بود كه مردم به عهد پيغمبر و روش حكومت الهي آن حضرت آشنا و حديث العهد بودند، و بزرگان صحابه ـ كه با آن وضع خو گرفته و به لغو همه رسوم و تشريفات بيهوده مقيد و به تبعيت از مقررات اسلامي مأنوس بودند ـ هنوز زندگي ميكردند و زمينه تغيير وضع و تشكيل حكومتهاي مستبدانه و اِعمال قدرتهاي شخصي و... موجود نبود.
اما در اين عصر، مزاج اجتماع، تغيير كرده بود. مردم به ظلم و تجاوز حكّام، مخصوصاً در زمان عثمان آشنا شده و سودپرستان و جاه طلبان به دستگاه خلافت، نزديك و متصدي مقامات گرديده بودند. شرط اعطاي مناصب را لياقت و صلاحيت و حفظ مصالح و اجراي برنامههاي اسلامي نميدانستند و درقبول مناصب نيزمنظور بسياري، انجام تكليف شرعيوخدمتبه اسلام نبود.
اين مطالب، كم و بيش بر بيشتر مردم پوشيده بود. عوام مردم، تصور ميكردند كه وضع خلافت چندان با وضع اول تفاوت پيدا نخواهد كرد؛ اين بود كه ادامه اين جنگ و كشتار را لازم نميدانستند بلكه خطرناك ميشمردند.
احتمال اعتراض مردمي
اوضاع و احوال نشان ميداد كه جنگ را معاويه ميبرد و سپاه امام به صورت ظاهر مغلوب ميشوند، در اين صورت صدماتي كه بر شيعه و بطور كلي بر افراد جامعه وارد ميشد بيشتر ميگرديد. و بانگ اعتراض مردم به حضرت امام عليهالسلام كه چرا صلح را با آن شرايط نپذيرفت، بلند ميشد؛ مخصوصاً كه طرفداران جنگ كمتر و طرفداران صلح بيشتر بودند. به عبارت ديگر ميگفتند: اين شما بوديد كه معاويه را جسور و گستاخ كرديد كه بدون اعتنا به كسي و بي قيد و شرط، مقاصد شوم خود را انجام دهد و اگر صلح با آن شرايط انجام شده بود، معاويه برحسب عرف و عادت ناچار بود پاي قولي كه داده و عهدي كه كرده بايستد و شرايط صلح را رعايت كند.
در حالي كه در عصر امام حسين عليهالسلام ديگر احتمال آنكه بنياميه، آن هم ناپاكي مثل يزيد، به قول و عهد خود وفا كند، از ميان رفته بود و همه، آنها را به عهدشكني و خيانت و قتل بيگناهان و كشتن رجال بطور محرمانه و آشكار شناخته بودند و قيام عليه آنها را لازم ميدانستند.
پس همان طور كه قيام حسين عليهالسلام براي اسلام، نافع و نجات بخش گرديد روش امام حسن عليهالسلام نيز باعث بقاي دين و حفظ مصالح مسلمين شد. اگر امام مجتبي عليهالسلام يك تنه با ياوران كم در آن شرايط و احوال قيام ميكرد، خونش بي ثمر به هدر ميرفت و دست بنياميه در محو اسلام بازتر ميشد؛ در اين صورت اثري بر آن قيام مترتب نميگشت.
رهبران دين و رهبران مادي
رهبران ديني و رجال الهي مانند علي، حسن و حسين عليهماالسّلام در جنگ، صلح و دوستي و دشمني به راه حقيقت ميروند و سياستهاي باطل و فريب مردم و دروغ و خيانت و مكر را نردبان نيل به مقاصد خود قرار نميدهند.
امّا رهبران سياسي و مادي براي رسيدن به مقاصد خود و جلب همكاري ديگران به هر وسيله، و حيله و دروغ و خيانت متوسل ميشوند. پول و رشوه و جاه و مقام در اختيار پول پرستان و جاه طلبان ميگذارند و شرف و شخصيت و دين آنها را ميخرند.
رهبران ديني مردم را از راه دعوت به حقيقت و فضيلت و ايمان، به سوي حق جلب ميكنند، ولي رهبران سياسي در موقع لزوم، حقيقت را پايمال و در خزانه و بيت المال را باز ميگذارند تا براي اغراض خود آراي مردم را خريداري كرده و مناصب و مقامات را به هر كس كه بيشتر در كار باطل با آنها يار شود ميبخشند. در قاموس آنها صلاحيت و عدالت و رفاه ضعفا و اصلاح و پرهيز از ظلم و شرارت وجود ندارد.
وقتي به تاريخ اسلام رجوع كنيم و وضع روحي جامعه را درزمان خلافت حضرت مجتبي عليهالسلام و تغلب معاويه مطالعه مينماييم در مييابيم حضرت مجتبي عليهالسلام فاقد ياوراني بود تا بتواند با آنها فتنه معاويه را خاموش كند. بيشتر اطرافيان و سپاهيان ايشان مورد اعتماد نبودند. رهبريهاي مردمان نالايق و تربيتهاي غلط، جامعه را گرفتار انحطاط شديد اخلاقي ساخته بود.
كساني كه مدعي جانشيني پيغمبر صلي الله عليه وآله شدند، راه پيغمبر صلي الله عليه وآله را در تربيت نفوس و تكميل مردم و بي اعتنايي به امور مادي، پيش نگرفتند و از همان آغاز كارشان، وارد يك سلسله اعمال زشت و هتك نفوس و اعراض ديگران گرديدند.
اشخاصي را از دستگاههاي اسلام كنار نمودند و افرادي را كه طرفدار منافع آنها بودند بر سر كار ميآوردند و مقام و رتبه ميدادند. اسلام را از سادگي خارج نمودند، و به تدريج كاري كردند تا مسلمانهايي كه در زمان پيغمبر داراي همت عالي و گذشت از دنيا بودند، و به اميد ثواب و تقرب به خدا و اعلاي كلمه اسلام، جهاد و جان نثاري ميكردند، در اين عصر بيشتر متوجه به دنيا، تجملات، خوشگذراني، راحت طلبي، سودجويي و جمع مال و ثروت شوند.
معاويه هم از اين فرصت حداكثر استفاده را نمود و دانست كه شرايط و وضع زمان براي تشكيل حكومتي كه هدف اوست، مهياست زيرا مالك شدن شرف و دين و ايمان مردم با پول و ايالت و ولايت دادن ممكن است. معاويه از اين راه پيش آمد و بر مركب مراد، سوار شد، و مانند عمروعاص و مغيره را مزدور خود ساخت، و از همين راه دست به كار توطئه عليه حضرت مجتبي عليهالسلام و ايجاد هرج و مرج و اختلاف داخلي در بين اصحاب آن حضرت شد.
آنها را تطميع كرد و وعده و نويد داد، براي بعضي از آنها رشوه فرستاد. يكي از معروفترين فرماندهان لشكر امام را با دادن رشوه زياد از آن حضرت جدا ساخت.
عمرو بن حريث، اشعث بن قيس و حجار بن ابجر و شبث بن ربعي را تطميع كرد و وعده داد اگر امام را بكشند به هر يك، صد هزار درهم و دختري از دخترانش را بدهد و به فرماندهي يكي از لشكرهاي شام منصوب سازد.7
بعضي ديگر از اصحاب امام را به گرفتن رشوه متهم ساخت، نيرنگهاي ديگر براي تخديش اذهان مردم كوتاه فكر و ساده لوح به كار برد. اكثريت سپاه امام حسن عليهالسلام مردمي بودند كه بيست و پنج سال از تربيت صحيح اسلامي بركنار مانده بودند، نتوانستند در برابر آنچه بر آنها عرضه شد مقاومت كنند و بسياري از سرانشان خود را به معاويه فروختند. معلوم است كه اعتماد بر سپاهي كه حاضر باشد با گرفتن پول از دشمن با او همدست شود جايز نيست، و جلب آنها با پول بيت المال، و تطميع به مقام و منصب و جاه، برخلاف روش آل علي بود؛ زيرا موجب ترويج ظلم و بازگذاشتن دست ستمكاران و خيانت پيشگان ميشد.
با اين وضع و با اين محيط، اگر امام حسن عليهالسلام صلح نميكرد علاوه بر آنكه باقيمانده سپاهش به وضع موهني شكست ميخوردند، ممكن بود خود آن حضرت هم به وسيله بعضي لشكريان منافق مانند اشعث كه از زمان حضرت امير عليهالسلام با معاويه محرمانه همكاري ميكرد كشته و يا دستگير و تسليم معاويه گردد و پس از يك سلسله توهينات خدعهآميز كه مخصوص به معاويه بود آزاد شود و معاويه آن را نشانه حلم و بردباري قرار داده و منّتي از خود بر خاندان پيغمبر و بني هاشم بشمارد و مهابت و جلالت و محبوبيتي را كه آن حضرت در نفوس داشت، از بين ببرد و سرانجام هم، با همان وضع فجيع، آن حضرت را مخفيانه به قتل برساند.
مسلماً لطمهاي كه از اين وضع به اهل حق وارد ميشد، قابل جبران نبود و ديگر، زمينهاي براي قيام و اقدام حسين عليهالسلام فراهم نميشد.
دو موقعيت، دو روش
اگر حضرت امام حسن عليهالسلام بعد از مرگ معاويه، زنده بود، همان روش حسين عليهالسلام را انجام ميداد و بطور يقين با زمامداري يزيد بشدّت مخالفت ميكرد، بلكه اگر در حيات آن حضرت، معاويه ولايتعهدي يزيد را رسماً عنوان مينمود با مخالفت آن حضرت مواجه ميشد و سخت به زحمت ميافتاد؛ بنابراين وقتي در حيات حضرت مجتبي عليهالسلام به مدينه آمد و از عبادله در موضوع بيعت گرفتن براي يزيد نظر خواست دانست كه با وجود امام، ولايتعهدي يزيد انجام پذير نيست. از آن پس سخني از آن نگفت تا امام را شهيد ساخت. سپس بطور علني ولايتعهدي يزيد را عنوان كرد و برايش به زور از مردم بيعت گرفت.
اصل اجراي مأموريت الهي
ابن شهر آشوب روايت كرده كه اهل قبله اجماع دارند بر اينكه پيغمبر صلّي الله عليه و آله وسلّم فرمود:
اَلْحَسَنُ وَ الْحُسَينُ اِمامانِ قاما اَوْ قَعَدا8
حسن و حسين امام و پيشوا هستند ايستاده باشند يا نشسته.
اين حديث و احاديثي ديگر دلالت دارند بر اينكه حسن عليهالسلام و حسين عليهالسلام به هر حال منصب امامت را دارا هستند خواه قيام كنند و خواه خانه نشين باشند.
هر روشي كه اين دو برادر و سائر ائمه عليهم السّلام پيش گرفتند برحسب امر خدا و تكاليف خاصي بوده است كه بحسب اقتضاي مصالح برعهده آنها بوده و اين بزرگواران در سكوت و تكلم، صلح و جهاد، و احوال ديگر مأمور به امر خداوند متعال بودهاند و هركدام در عصر خود حامي دين خدا و امان مردم و كشتي نجات بوده و هستند.
حسن عليهالسلام مانند دوران جدش پيغمبر صلّيالله عليه و آله وسلّم در مكه معظمه، و پدرش علي عليهالسلام در زمان حكومت ابي بكر و عمر و عثمان رفتار كرد؛ و حسين عليهالسلام بعد از مرگ معاويه مانند جدش رسول اعظم صلّيالله عليه و آله وسلّم در هنگامي كه در مدينه بود و مانند پدرش امير المؤمنين عليهالسلام در مدت پنج سال كه با ناكثين و قاسطين و مارقين جهاد كرد، رفتار نمود.
در روايت است كه جابر به حضرت امام حسين عليهالسلام پيشنهاد داد كه مانند برادرش صلح نمايد؛ حسين فرمود: «اي جابر! برادرم به امر خدا و پيغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم صلح كرد، و من هم به امر خدا و پيغمبر صلّيالله عليه و آله وسلّم رفتار ميكنم.»9
1. از جملهكتابي است كه علامه شيخ راضي آل يس، به نام «صلح الحسن» در 400 صفحه نگاشته است.
2. مروج الذهب، ج 2، ص 274.
3. مروج الذهب، ج 2.
4. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 159.
5. الشيعة و الحاكمون، ص 62.
6. اسد الغابه، ج 2، ص 13 و 14.
7. الشيعة و الحاكمون، ص 62 و 63.
8. مناقب، ج 3، ص 394.
9. المجالس الحسينيه، ص19.