مقدّمه مؤلّف
نحمدك اللّهمّ يا من مننت علينا بالإسلام، و جعلتنا من أمّة سيّد رسلك خير الأنام، و أكرمتنا بالّتمسّك بولاية وصيّه أميرالمؤمنين و أولاده الكرام، و نصلّي و نسلّم عليهم مادام النّور يكشف الظّلام.
شايد برخي از خوانندگان عزيز آگاه باشند كتابي پيرامون نهجالبلاغه و برخي از مطالب آن با شركت گروهي از اهل نظر و تحقيق زير نظر بنياد بينالمللي نهجالبلاغه در دست تأليف است كه توفيق نويسندگان و دستاندركاران آن، خدمت ارزندهاي به معارف، و راهنمايي نسل معاصر به حقايق و فرهنگ و علوم اسلامي خواهد بود.
از اينجانب نيز دعوت شد كه پيرامون يكي از موضوعات، مقالهاي تقديمكنم كه به علّت اهميّت موضوع و عدم قابليّت خود، از قبول آن با وجود اصرار و دعوت مكرّر، خودداري كردم.
حقير با توجّه به عجز و قصوري كه دارم، جسارت ورود در اين امر بزرگ را نداشتم و واقعاً دور از ادب ميديدم كه در اين ميدان وسيع و بيكرانهاي كه تهمتنان و پهلوانان، توانايي عرض وجود ندارند، ضعيفي چون من قدم گذارَد.
نهجالبلاغه را با آن الفاظ و كلمات اعجازآميز و مطالب و مضامين بلند و حقايق متعالي در رشتههاي مختلف علمي و ديني و عميقترين مباحث فلسفي و الهي و با آن برنامهها و هدايتهاي بينظير اجتماعي، سياسي، حكومتي، اخلاقي و صلح و جنگ كه پس از كلام خدا و گفتار رسول اكرم(صلي الله عليه وآله)مافوق گفتار تمام فلاسفه و هر گويندهاي است، در عرش اعلي ميديدم و خود را در خاك مسكنت و فقر علمي و نيازمندي. پس به جاي اينكه قدمي براي قبول اين دعوت به پيش گذارم، هزاران فرسنگ عقب مينشينم. من كجا و هوس پرواز در آسمان بلند انديشههاي تابناك علي كجا؟ من كجا و ارتباط با كتابي كه هرچه توسن انديشه محقّقان و متفكّران تندتر ميرود، كرانه آن دورتر به نظر ميرسد و بر وسعتش افزوده ميشود، كجا؟!
اين چه كتابي است كه حقايق و معاني متعاليش پايان نميپذيرد و هرچه بگويند و بنويسند باز هم پيرامون آن ناگفتهها بسيار است و در هر دوره و هر عصر بهگونهاي ديگر جلوه دارد و خردمندان روشنضمير و دانشمندان زحمتكشيده را به مباني و حقايق ديگر جلب ميكند؟!
الله اكبر از غيب وجود علي(عليه السلام) كه منبع اين حقايق و دركهاي متعالي است! الله اكبر از زبان گويا و بيان رسا و شيوايش كه اين حقايق نامتناهي را در قالب الفاظ و كلمات و حروف متناهي به گوش بشريّت ميخواند و رمز (إِنّي أَعْلَمُ ما لا تَعلَمون)1 را آشكار ميسازد و معني (ثُمَّ أَورَثنَا الكِتابَ الَّذينَ اصطَفَينا مِن عِبادِنا)2 و مصداق (وَ مَن عِندَهُ عِلمُ الكِتاب)3 را نشان ميدهد.
هرگز نه فقط ضعيفاني چون مرا ياراي نزديك شدن به قلّه شامخ مقاصد علي نيست بلكه دانشمندان و متفكّران بزرگ كه سالها در اين وادي اسب تلاش و كوشش و طلب رانده و شب و روزشان را با نهجالبلاغه گذرانده و به تفكّر و تأمّل در آن پرداختهاند، عجز خود را از وصول به آن بيشتر درككردهاند.
پس چه بايد كرد و چه بايد گفت و نوشت؟ آيا نبايد قلم به دست گرفت و زبان باز كرد و سخني گفت چون مقال و كلامي درخور اين موقف متعالي نيست، يا اينكه بايد گفت و نوشت و در زمره و گروه خريداران يوسف نشست پس شايسته آن است كه هر كس به گمان خود قطرهاي از اين اقيانوس بيكران بردارد يا دانهاي از اين خرمن بيحدّ و حصر برگيرد و آن را در معرض نظر ديگران قرار دهد تا با بررسي آن، از آن استفاده نموده و بهرهمند شوند.
بالأخره آنان كه در نهجالبلاغه مطالعه و مراجعه دارند، آشنايي و ارتباطي با اين كتاب عظيم پيدا كردهاند كه ديگران ندارند. پس آيا بهتر نيست همين آشنايي و ارتباطي را كه در حدّ معرفت و سرمايه علمي خودشان حاصل كردهاند، در اختيار ديگران بگذارند تا آنان نيز معلومات و تحقيقات خود را بر آن بيفزايند و به طور جمعي و با همكاري يكديگر به سوي مقاصد نهجالبلاغه سفر كنند؟ يقيناً اين بهتر است.
بنابراين، اين ناچيز نيز به خود جرأت داد و از خداوند تعالي استخاره نمود و از موقع رفيع ولايت حضرت مولي(عليه السلام)، ضمن عرض معذرتهاي شايان، استجازه كرد كه موروار، رانِ ملخي را به درگاهِ چاكرانِ آن سليمانِ مُلك ولايت هديه نمايد و «ان الهدايا علي مقدار مهديها».
چرا بحث الهيّات را انتخاب كردم
البتّه از ميان بحثهايي كه مطرح شده بود، مباحث متعدّدي با اشتغالات فعلي اينجانب و تحقيقاتي كه در آن رشتهها دارم، مناسبتر بود و چه بسا آن مباحث را جامعتر و كاملتر مينگاشتم چراكه در آن زمينهها نوشتههايي دارم، ولي چون آن مباحث را قبلا انتخاب كرده بودند، من بحث «الهيّات در نهجالبلاغه» را با اينكه اهميّت آن از تمام مباحث بيشتر، و احتمال اشتباه و خطا در آن عظيمتر و خطرناكتر است، براي بررسي و تحقيق برگزيدم.
بديهي است عجز و ناتواني كسي چون من در اين بحثِ بسيار حسّاسِ علمي و دقيق و وسيع و مفصّل و پيچيده بهمراتب بيشتر از ساير مباحث است; حال تا چه حد از عهده آن برآيم، خدا داناست. فقط از خداوند متعال ميخواهم كه فكر و علم مرا از خطا و لغزش در اين مبحث حفظ فرمايد، و از دانشمندان تقاضا دارم كه هرگونه نقص معنوي و لفظي اين مقاله را با قلمِ اصلاح تكميل فرمايند. اميد است بررسي دانشمندان و فاضلان در آينده، اين بحث را زندهتر و مايهدارتر در معرض افكار عموم بگذارد.
علاوه بر اين، نكته مهمّ ديگري كه مرا به نوشتن اين بحث تشويق كرد، فايده آن از نظر تقريب بين مذاهب اسلامي و رفع اختلاف و ايجاد اتّفاق و تفاهم بود كه همواره آن را در نظر داشته و در نوشتههايم مثل مع الخطيب في خطوطه العريضة، امان الامّة من الضّلال و الاختلاف، و صوت الحقّ و دعوة الصّدق زيانهاي اختلاف و راههاي تقريب و حصول اتّحاد را تذكّر دادهام. دراينجا هم اگر تعصّب را كنار نهيم و منصفانه بررسي كنيم، اين فايده بزرگ حاصل ميشود، زيرا از مهمّترين نكتههاي حسّاسي كه به شهادت تاريخ باعث فتنهها و خونريزيها و جنگها، و دستاويز سياستها گرديد و منجر به ضعف مسلمين و تشتّت و تفرّق و مذاهب مختلف شد و تا امروز هم باقي است و اشاعره و معتزله را سرگرم جدال و نزاع و تكفير يكديگر كرد، مسائل مربوط به الهيّات و صفات خدا مثل عدل و كلام و علم، و نفي تشبيه و جسميّت و محل و تناهي، و معني سمع و بصر و يد و عين و جنب و ساير مطالبي است كه در آن اختلاف واقع شد و طرفين را به تكفير و تفسيق و تحميق يكديگر واداشت.
در اين منازعات و مجادلات بيشك كلام اميرالمؤمنين(عليه السلام)بهترين حاكم و قاطعترين وسيله حلِّ اختلاف است و اگر همه به آن حضرت رجوع نمايند، جايي براي اختلاف و كشمكش باقي نخواهد ماند زيرا پيروي از علي(عليه السلام) به اتّفاق فريقين، موجب نجات و رستگاري است و كسي از اشاعره و حنابله و معتزله و سلفيّه و غير از ايشان نيست كه بتواند آن حضرت را در مذهبي كه در الهيّات و تفسير و شرح آيات قرآن و معاني اسماء و صفات داشته است، به خطا نسبت دهد و او را در عقايدش ـالعياذباللهـ بر طريق باطل بداند.
پس چه بهتر كه فرصت را غنيمت شمرده، با همه فِرَقِ اسلامي برادرانه بهسوي كلام علي(عليه السلام) برويم و به او بگرويم و از آن حضرت فراگيريم، و بجاست كه اين مثَل را كه ابن ابيالحديد در ضمن شرح خطبه اشباح (خطبه90) گفته و سپس به بيان فضيلت و مدح علي(عليه السلام)پرداخته است، ما نيز بگوييم كه: «اذ جاء نهر الله بطل نهر معقل». وقتي علي(عليه السلام)در الهيّات و مباحث توحيدي سخن رانده و حقايق را روشن فرموده باشد و وقتي نهجالبلاغه دراختيار مسلمين باشد، جاي مراجعه به حسن بصري و واصل بن عطاء و ابوالحسن اشعري و امامالحرمين و ابوبكر باقلاني و اسفرايني و ابنتيميّه و ابنقيّم و ديگران نيست كه: «اذ جاء نهر الله بطل نهر معقل».
اگر مسلمانان همان حديث ثقلين متواتر را گرفته بودند و سياستهاي حكّام، آنها را از اخذ علم از علي(عليه السلام) و ساير اهل بيت باز نداشته بود، علم كلام با اين همه مجادلات خودرأيان بيمعرفت، عريض و طويل نميشد و عقايد سخيف غيرمعقول نسبت به خدا و ماوراءالطّبيعه در ميان مسلمين پديد نميآمد. اينك كه آن سياستها تا حدّي از بين رفته و يا از اهميّت افتاده سزاوار است مسلمانان پس از چهارده قرن از علوم اهل بيت پيغمبر(عليهم السلام) منتفع شوند و الهيّات را از مكتب علي(عليه السلام)بياموزند. عجب است از شارح نهجالبلاغه شيخ محمّد عبده كه با اينكه نهجالبلاغه را قطعيالصّدور از علي(عليه السلام)ميداند، در رساله «توحيد»ش از آن حضرت اقتباس نكرده و در موارد متعدّد همان اشتباهات و مجادلات گذشتگان را تكرار نموده است، و جاي تأسّف است كه در اين عصر هم فرقهاي به نام وهّابي كه بر اساس سياست نفتي استعمارگران انگليسي در حرمين و عربستان حكومت يافتهاند و فعلا بر اساس سياست استعمار، آمريكا از آن محافظت مينمايد، همان سخنان نامعقول مجسِّمه را در الهيّات با اصرار هر چه تمامتر عنوان ميكنند و جمال زيباي توحيد و معارف الهي اسلامي را با سخنان نامعقول خود برعكس جلوه ميدهند و ضمن عقايد فاسد خويش، يهوديّت و مسيحيّت كنوني را ترويج ميكنند و اعتراضات معقولي را كه مسلمانان به يهود و نصاري داشتند، به خود متوجّه ميسازند. بهنظر من اين بزرگترين خطري است كه از جانب وهّابيها جامعه مسلمين و عقايد فطري و منطقي و قابل باور آنها را تهديد ميكند. يعني اگر كسي در دنيا عقايد اسلامي را از چشم يك وهّابي ببيند كه در تجسّم خدا اصرار دارد و در الفاظ و ظواهر كتاب و سنّت، غيرعرفيترين جمود را به كار ميگيرد و خدا را صاحب تمام اعضا و جوارح ميخواند، منظري بسيار خرافي و غيرمعقول خواهد ديد.
1. بقره (2) آيه 30.
2. فاطر (35) آيه 32.
3. رعد (13) آيه 43.