The holy Prophet(SAW):The world will not come to an end until a man from my family (ahl al-bayt), who will be called al-Mahdi, emerges to rule upon my community.(Bihar al-anwar,V51,P75)

تقرير اوّل

صرف‎نظر از اينكه مادّه، حادث يا قديم است، عالَم مادّي پر از حوادث و پديده‎ها و حركتها مي‎باشد و هر نقطه از عالم كه در آن، مادّه وجود داشته باشد، از حوادث و پديده‎ها خالي نيست. كوهها و درياها و درختان و جنبندگان و منظومه‎ها و كهكشانها و آنچه با حواسّ ظاهر و چشمهاي مسلّح و غيرمسلّح احساس مي‎شوند، همه حوادثي هستند كه پس از عدم، به وجود آمده‎اند و بعد از وجود، معدوم مي‎شوند. بديهي است چون ترجّح بلامرجّح عقلا مردود و غيرقابل قبول است (الشّيء ما‎لم‎يجب لم‎يوجد)، هر حدوث و پيدايش و حادثه، حتّي حركت از مكاني به مكان ديگر، محتاج به علّت است. بنابراين براي شناختن علّت اين حوادث و پديده‎ها شش احتمال را بررسي مي‎كنيم:

1. علّت حادث و پديده فعل و اثر ارادي حادث، قبل از آن باشد كه حادث بعد تحقّق يابد مقارن انهدام حادث سابق و به هم خوردن صورت و تركيب آن، و به عبارت ديگر مقارن معدوم شدن آن از كلّ اجزاء يا‎قسمتي از اجزاءِ حادث سابق با تركيب با اجزاءِ ديگر يا بدون تركيب با‎اجزاءِ ديگر.

2. علّت هر حادث، فعل و اثر غيرارادي حادث قبل باشد.

3. علّت، تأثير پديده‎ها و حوادث، در نفي و نابود كردن و به وجود آوردن يكديگر باشد.

4. علّت، ذات مادّه و عناصر باشد كه در هيچ حالي از شكل داشتن و تركيب و صورتي داشتن خالي نيستند.

5‎. علّت، تضادّ موجود در باطن اشياء باشد كه موجب دگرگونيها و تغييرات كيفي و نفي يك پديده و تبديل آن به پديده ديگر و بالأخره حركت تكاملي مادّه مي‎گردد.

6‎. علّت، اراده و قصد و شعوري باشد كه حاكم بر اين جهان است و آن را ايجاد و اين نظام را برقرار كرده و آن را رهبري مي‎نمايد.

غير از احتمال ششم، ساير احتمالات باطل و مردود است.

امّا احتمال اوّل به اين جهت مردود است كه غير از صاحبان اراده و اختيارهاي محدود مثل حيوان كه مريد است و انسان كه علاوه بر داشتن اراده، مختار هم هست، ساير پديده‎ها مثل كوه و دريا و معدن و آب و خاك و آفتاب و غيره صاحب اراده نيستند تا احتمال اينكه چيزي از آنها به فعل ارادي صادر شود مطرح گردد، و مثل حيوان و انسان هم كه اراده و اختيار دارند، حوادث و پديده‎هايي كه در علّت آن بحث داريم، خارج از محدوده اراده و اختيار آنهاست و حتّي در محدوده وجود خودشان نيز اراده و اختيارشان محدود است.

امّا احتمال دوم. با اينكه راهي براي اثبات آن در كلّ حوادث نيست، مي‎گوييم اصولا اگر حوادث را تكراري و بنياد شدن و ويران شدن مي‎دانيد، به اين صورت كه هر حادثه جزئي اين طور است يا مجموع حوادثي را چنين فرض مي‎كنيد كه مثلا در هر چند ميليون سال سير حوادث تكرار‎مي‎شود، و يا به عبارت ديگر از صفر شروع مي‎شود تا به پاياني مي‎رسد كه از آن جلوتر نمي‎رود، سپس همه آن ساخته‎ها و سيرها و حركتها و تكاملها به هم مي‎ريزند و دوباره شروع مي‎شوند، اين احتمال به‎اين جهت باطل است كه:

اوّلا: مفهوم اين سخن، انكار قصد و غرض در حوادث جهان و كلّ جهان و پذيرفتن پوچي و پوكي و بي‎هدف بودن عالم است كه مفهومي خلاف فطرت بشر است.

ثانياً: اين همه نظام محيّرالعقول و تناسب و ارتباط اوضاع و اجزاءِ عالم به يكديگر قابل توجيه نخواهد بود.

ثالثاً: حادثه قبل يا مجموع حوادث يا آخرين حادثه از مجموع حوادث اگر در حال وجودش علّت حادثه بعدي باشد، وجود علّت بدون معلول و تخلّف معلول از علّت لازم مي‎شود، و اگر بعد از وجودش علّت باشد، علاوه بر اينكه بعد از وجودش زمان وجود حادثه جديد است، تأثير عدم در وجود كه بطلان آن بديهي است، لازم مي‎گردد. فقط اين مقدار مي‎توان گفت كه وجود سابق مانع از وجود لاحق بوده است كه با از بين رفتن آن، مانع هم منتفي مي‎شود امّا عدم مانع از وجود شيء علّت وجود آن نيست.

رابعاً: پس از همه اينها مي‎پرسيم اين حوادث مبدأ و سرآغازي دارند يا ندارند؟ اگر دارند كه از علّت حادثه نخستين مي‎پرسيم، و اگر بگويند ندارند، با استفاده از دلايل بطلان تسلسل ـ كه بعد از اين فصل بيان مي‎شود‎ـ بطلان بي‎مبدأ بودن آنها را ثابت مي‎كنيم و در اينجا به‎طور مختصر مي‎گوييم اين حوادث را كه به‎فرضِ شما علّت و معلول هستند در رشته‎ها و سلسله‎هاي متعدّد فرض مي‎كنيم و آخرين علّت را در قوس نزولي علل، از يك سلسله كم مي‎كنيم و سپس علّت قبل از آن را، و همچنين هرچه خواستيم، از علل كم مي‎كنيم و به سوي بالا و قوس صعودي مي‎رويم; بعد ملاحظه مي‎كنيم آيا باز هم اين سلسله‎ها با هم مطابق هستند و كمتر و بيشتر از يكديگر نيستند، يا آنكه از آن كم كرده‎ايم كمتر است و بقيّه بيشترند؟ اگر بگوييد همه سلسله‎هاي مفروض، كمتر و بيشتر نيستند، قابل قبول نيست كه ناقص و آنكه چند علّت را از آن در سلسله عللش كم كرده‎ايم، با كامل و آنكه چيزي از آن كم نكرده‎ايم مساوي باشد. و اگر بگوييد آنكه از آن كم كرده‎ايم كمتر است و سلسله‎هاي ديگر بيشترند، پس لابد بايد نهايتي داشته باشند كه اقلّ و اكثر، و كمتر و بيشتر در آنها فرض شود.

و اگر حوادث را تكراري نمي‎دانيد، يا به اين دليل است كه آنها را در يك مسير تكاملي مي‎دانيد كه در سيري كه داشته‎اند، همه به اينجا كه اكنون هستند رسيده‎اند، پس حتماً بايد مبدأ و سرآغازي داشته باشند تا از آنجا آغاز كرده باشند، زيرا كائنات در سير تكاملي خود به مواضع مشخّص كنوني رسيده‎اند، و يا اينكه مدّت سير و حركت بعضي از آنها را در انتقال از كيفيّت و صورتي به كيفيّت و صورتي ديگر تخمين زده‎اند. قديم و بي‎مبدأ بودن اين حركات و تحوّلات با سير تكاملي منافات دارد، زيرا با فرض قدمت اين تحوّلات، بايد سير تحوّل كائنات از اينجا كه هست، گذشته باشد و نيز اصولا سير تكاملي نقطه شروع لازم دارد و اگر قديم باشد، نقطه شروع و مبدأ براي آن نمي‎توان فرض كرد.

و باز اگر حوادث را تكراري نمي‎دانيد و سير تكاملي هم براي آنها فرض نمي‎كنيد، بحث ـ چنانكه گفتيم ـ برمي‎گردد به اينكه اين حوادث يا مبدأ و سرآغازي دارند و اين حركات و تحوّلات از ركود و سكون شروع‎شده است كه در اين صورت از علّت آن مي‎پرسيم، و اگر اين حوادث را متسلسل و قديم بشماريد، اين احتمال را با همان براهين بطلان تسلسل كه به آن اشاره شد و پس از اين نيز به‎طور مفصّل توضيح داده خواهد شد، رد مي‎كنيم.

و امّا احتمال سوم. اين احتمال نيز در بطلان مانند احتمال دوم است با اين تفاوت كه در اين احتمال مسأله به‎گونه‎اي فرض مي‎شود كه فقط حادث قبل، علّت حادث بعد شمرده نشود بلكه مجموع حوادثي كه به هم مرتبط مي‎گردند و در پيدايش يا از ميان رفتن يك شيء و يك حادث مؤثّر هستند، علّت وجود آن شمرده مي‎شوند، كه در ردّ اين احتمال نيز به قسمتي از همان بياني كه در ردّ احتمال دوم داشتيم اشاره مي‎كنيم، مثل بطلان تسلسل و لزوم سرآغاز در حركات و تحوّلات تكاملي و لزوم نقطه آغاز در هر سير و حركتي كه به نقطه مشخّص رسيده باشد.

نكته‎اي كه تذكّر آن لازم است اين است كه علّت فاعلي بودن حادثات و پديده‎ها نسبت به حادث وجودي ديگر، قابل اثبات نيست زيرا آنچه هست تبديل و تحوّل اجزاءِ يك پديده به پديده ديگر است كه علّت مادّي آن شمرده مي‎شود و به اين مقدار ثابت است كه علّت مادّي يك پديده، اجزاءِ پديده ديگر است كه به آن متحوّل شده است. امّا اينكه علّت فاعلي وجود آن و اين تحوّل خاصّ همان اجزاء است يا چيز ديگري خارج از آن، با اين تغيير و تحوّل و پيدايش، معلوم نمي‎شود و قابل درك حسّي نيست.

و امّا احتمال چهارم كه ذات مادّه علّت پديده‎ها و حوادث بوده و اين اقتضا را داشته باشد كه همواره مادّه، عامل و علّت تحوّلات و تحرّكات و تغيير از صورتي به صورتي و از كيفيّتي به كيفيّتي ديگر باشد، از اين جهت مردود است كه اگر مقصود اين است كه مادّه بالضّروره بسيط يا مركّب باشد، بايد مصوِّر به صورت و هيأتي باشد و بدون صورت، وجود خارجي ندارد. اين سخن، تغييرات و تحوّلات مختلف و اشخاص حوادث و پديده‎هاي گوناگون و ارتباطات آنها را با يكديگر توجيه نمي‎كند و انكار علّيّت ذات مادّه نسبت به تحوّلات و پديده‎هاست; و اگر غرض اين است كه ذات مادّه علّت اين تغييرات و تحوّلات است و اين تغييرات همه خاصيّت مادّه است، در جواب مي‎گوييم كه:

اوّلا: نسبت دادن اين همه خواص بي‎شمار گوناگون و متفاوت، و نافي و مثبت به مادّه با اينكه هيچ دليل حسّي و علمي و فلسفي آن را تأييد نمي‎كند، ناشي از تنگ‎نظري و غلو در مادّيگري و مادّه‎گرايي است.

ثانياً: علّت مادّي بودن مادّه براي هر پديده و حادث مادّي مسلّم است امّا براي علّيّت فاعلي آن بايد برهان اقامه نمود و حتّي تجربه و به‎اصطلاح علوم تجربي هم نمي‎توانند علّيّت فاعلي در مادّه را نسبت به پديده‎ها ثابت كنند، چنانكه نمي‎توانند علّت فاعلي خارج از مادّه را نفي نمايند، و گمان مي‎كنم اين اشتباه براي بعضي از همين جا روي داده كه علّت مادّي اشياءِ مادّي را با علّت فاعلي اشتباه كرده و يا ناآگاهانه هر دو را يكي شمرده‎اند.

ثالثاً: مي‎گوييم اشخاصِ تحوّلات و پديده‎ها يا معلول خاصيّت موجود در مادّه است و يا مجرّدِ تغيير و تحوّل از اوصاف و خواصّ مادّه. اگر بگوييد مجرّدِ تغيير و تحوّل از اوصاف مادّه است، باز هم اشخاص تحوّلات با اين نظامها و ارتباطات توجيه نمي‎شود. و اگر بگوييد مادّه اقتضاي اشخاص اين تحوّلات با اين روابط به هم پيچيده و پر از اسرار و شگفتيهاي وجود را دارد، مي‎پرسيم: مادّه قديم است يا حادث؟ اگر بگوييد حادث است، از علّت حدوث آن سؤال مي‎شود كه جواب هم معلوم است; اگر هم بگوييد قديم است، مي‎گوييم بر طبق نظرات بعضي از دانشمندان و علما، تحوّلات و تغييرات در عالم مادّي به تدريج و در دورانهاي مختلف حاصل شده است و اگر مادّه قديم بود، بايستي خيلي پيش از اينها تحوّلات كنوني حاصل گشته و دورانش سپري شده باشد.

رابعاً: اگر ذات مادّه علّت اشخاصِ اين دگرگونيها و پديده‎هاست بايد از آغاز، اين دگرگونيها محقّق شده باشد. حال اگر بگوييد: «اختيار دست خود ماست، هرچه بخواهيم به اين مادّه كر و لال نسبت مي‎دهيم. شرط تحوّلات بعدي، تحوّلات قبلي است و ظهور هزارها ميليون جلوه علّيّت مادّه، مشروط به ظهور جلوه ماقبل خود و تأثيرات متقدّم است و علّيّت مادّه به ترتيب و تدريج است»، در جواب مي‎گوييم: اين خود دليل بر اين است كه تحوّل آغازي داشته است، زيرا وقتي تحوّل تدريجي و تحوّل فعلي نتيجه تحوّلات سابق و اسبق و‎... باشد، پس بايد تحوّل در قوس صعودي به تحوّل خاصّي منتهي شود كه تحوّلات كنوني نتيجه آن باشد، والاّ بايد تحوّل به‎گونه‎اي ديگر واقع شده باشد يا تحوّل سابق در لاحق اثر نداشته باشد كه با قبول آن، اشكالات و سؤال از عدم تأثيرات علّت و عدم تحقّق حوادث از آغاز و علّت تقدّم و تأخّر آنها بر جاي خود ثابت مي‎مانَد. و‎بالأخره مي‎گوييم كه اصولا مقدّمه و مؤثّر بودن سلسله نامتناهي در حصول شيء، قابل قبول نيست زيرا رسيدن آن مقدّمات به ذي‎المقدّمه دليل بر آن است كه آغازي دارد كه از آنجا شروع و به اينجا منتهي شده است. و به‎فرض كه اين پاسخها را كسي درك نكند يا راه ديگر و پاسخ ديگري بخواهد، با همان برهان بطلان تسلسل پديده‎ها و حوادث كه قبلا مورد اشاره قرار‎گرفت و بعداً هم توضيح داده خواهد شد، پاسخ مي‎دهيم. و‎لا‎حول و‎لا‎قوّة الاّ بالله.

و امّا در احتمال پنجم كه تضادّ موجود در باطن اشياء را موجب ديگرگونيها و تبديل و تغيير يك پديده به پديده ديگر و حركت تكاملي مادّه مي‎شمارند، مي‎گوييم تضاد عبارت است از اينكه دو شيء در آنِ واحد در مكان ممكن‎الوجود نباشند; به عبارت ديگر هرگاه وجود دو شيء در آنِ واحد و در مكان واحد ممكن نباشد، آن دو شيء با هم تضاد خواهند داشت، يعني با هم اجتماع پيدا نمي‎كنند. بنابراين مضادّه، يعني معارضه خارجي بين دو شيءِ اين‎چنيني، اتّفاق نخواهد افتاد. و ضدّيت و تضادّ بين دو شيء به اين معني نيست كه دو شيءِ موجود با هم دعوا دارند تا سرانجام يكي از آنها، غالب و ديگري مغلوب شود زيرا در حال عدم هر‎دو ضد هيچ يك از آنها وجود ندارد تا تضادّ خارجي بين آنها باشد و در حال وجودِ يكي از آنها، به دليل عدم وجود ديگري، امكان تضادّ خارجي بين آنها نيست و در حال وجود آنها در دو زمان يا دو مكان، با‎هم تنافي و تضاد ندارند.

بعد از اين توضيح، مي‎گوييم اگر از تضادّ دروني اشياء چنين معنايي را در نظر داشته باشند خارجيّت يافتن آن امكان ندارد تا چه رسد به علّيّت آن براي حوادث و تحوّلات. و اگر محال بودن اين تضاد يعني اجتماع ضدّين را انكار مي‎كنند و مي‎گويند اصلا عالَم، عالَم اضداد است و جمع بين ضدّين در همه جا هست، پاسخ مي‎دهيم: اگر مقصودتان اين است كه ضدّيت بين آنچه اضداد شمرده مي‎شوند وجود ندارد و اجتماع آنها امكان دارد و بلكه واقع است، چگونه امكان وجود سياهي و سفيدي را در محلّ واحد و زمان واحد توجيه مي‎كنيد، و چگونه وجود شيءِ متحرّكي را در آنِ واحد در دو محل و در دو نقطه ممكن مي‎دانيد، و چگونه امكان وجود زمين و خورشيد ديگر را در همين مدارها كه زمين و خورشيد در آن حركت مي‎كنند در آنِ واحد مي‎پذيريد، و چگونه خورشيد يا كهكشان يا اتم را در آنِ واحد در نقطه‎اي از مدار خود و در نقاط بعد و قبل آن منطقي مي‎شماريد، و بالأخره در كجا جمعِ بين اضداد را سراغ داريد، و چگونه چيزي هم خودش مي‎باشد و هم غير خودش، و خودش بودن و خودش نبودن چگونه امكان جمع شدن دارند؟!

و اگر مي‎گوييد مقصود از تضاد و اجتماع ضدّين اين است كه هر چيزي مركّب از خودش و ضدّ خودش مي‎باشد، مي‎گوييم: منظورتان چگونه تركيبي است؟ اگر غرض شما تركيب انضمامي است كه دو بودن و اثنينيّت در آن محفوظ است، اين اجتماع ضدّين به مفهوم محال و اصطلاحيش نيست و درواقع انضمام و اقتران ضدّين است و دو چيز منضمّ به هم و مقترن به يكديگر، شيءِ واحد نيستند و به سخن شما كه معتقديد در باطن اشياء تضاد وجود دارد و تضاد عامل دگرگونيهاست، ارتباط پيدا نمي‎كند و بايد تضادّ دروني اشياء را در دو ضدّي كه شيء از آن دو تركيبِ انضمامي يافته است بررسي نماييد.

و اگر غرض شما از تركيب، تركيب تأليفي است ـ مثل اينكه رنگ سياه و سفيد با هم مخلوط شده باشد ـ  اين اجتماع دو ضد و يا حتّي اقتران ضدّين هم نيست، بلكه شيءِ ثالثي است كه از مخلوط شدن دو ضد وجود‎يافته و تضادي در باطن آن نيست. به‎علاوه اگر هر چيزي مركّب باشد از خودش و ضدّش، و شيءِ ثالث نباشد، نقل كلام مي‎كنيم در خودش و ضدّش، و مي‎گوييم هر يك از خودش و ضدّش چون چيزي هستند، مركّب مي‎باشند از خودشان و غير خودشان، و باز هم نقل كلام در اينها مي‎كنيم، و بنابراين ما چيزي پيدا نخواهيم كرد كه خودش، خودش باشد و تسلسل لازم آيد. و اگر هر چيزي را مركّب نمي‎دانيد، پس چگونه يك‎شيء را هم خودش و هم غيرخودش مي‎دانيد؟ اگر خودش است، ضدّش و غيرخودش نيست و اگر ضدّش و غيرخودش باشد، خودش نيست.

و اگر مي‎گوييد: «مسأله، مسأله تنازع بقاست كه در باطن هر شيء هست و همان طور كه در كلّ عالم بين انواع و واحدها و افراد مستقل انواع وجود دارد، بين اجزاءِ هر فرد و واحدهايي كه از آن تشكيل شده نيز وجود دارد و همين تنازع موجب دگرگونيها و تغيير كيفيّتها و ماهيّتها شده و مي‎شود و بالأخره چيزي از اجزاءِ اين عالم مادّي را نخواهيم يافت كه خالي از اين تنازع باشد و حدّاقل عدم اين تنازع در جايي محرز نشده است»، پاسخ داده مي‎شود كه:

اوّلا: اين تنازع، تضاد و اجتماع ضدّين نيست، هرچند تنازع بقا هم بر اثر محال بودن اجتماع ضدّين حاصل مي‎شود و اگر اجتماع ضدّين محال نبود، تنازع بقا هم نبود. مثلا يك چيزي قابليّت آن را دارد كه خوراك انسان يا يك حيوان باشد امّا قابليّت آن را ندارد كه در زمان واحد خوراك دو انسان يا حيوان بشود، لذا بين آن دو بر سر آن تنازع واقع‎مي‎شود، در حالي كه اگر اجتماع ضدّين جايز بود، نزاعي واقع نمي‎شد و در زمان واحد، آن چيز غذاي هر دو مي‎شد. همچنين ممكن است بقاي هر‎يك از دو چيز متوقّف بر اين باشد كه ديگري طعمه او شود و چون غذا شدن هر يك از آنها براي ديگري قابل جمع نيست و اجتماع ضدّين است، لذا آن دو با هم منازعه مي‎كنند تا سرانجام آنكه قوي است بر ضعيف غالب گردد و آن را خوراك خود سازد.

ثانياً: تنازع و تضاد در باطن هر شيء چگونه تصوير مي‎شود؟ آيا اين‎گونه است كه از شيءِ واحد بعد از وجودش، شيءِ ديگري كه با او در بقا منازع مي‎گردد توليد مي‎شود، يا از اوّل دو شيء هستند؟ بنابراين اگر از اوّل دو شيء باشند پس يك شيء نيستند و تنازع بقا در باطن يك شيء تصوير نمي‎شود.

و اگر مي‎گوييد: «هر چيزي خودش ضد و منازع خود را توليد مي‎كند چنانكه خودش نيز به همين كيفيّت از شيءِ ديگري توليد شده است و آن شيءِ ديگر هم از شيءِ ديگر و‎...» تا تسلسل لازم شود، جواب همان است كه در بطلان تسلسل گفتيم. به‎علاوه اين تنازع در بقا به صورتي كه احتمال غلبه هر يك از متنازعين مطرح باشد، نيست بلكه هميشه يك‎طرف غالب است و واقعيّتش اين است كه هر چيزي پس از توليد غيرخود به تدريج از بين مي‎رود، و اشكال ديگرش اين است كه تنازع در بقا موجب پيدايش چيزي نشده بلكه يك طرف، مغلوب و ديگري غالب شده است و تعليل حوادث و دگرگونيها به اين تنازع، صحيح نيست، و اشكال ديگر هم اين است كه اين علّيّت هر شيء براي ضد، يا تنازع خود علي‎العموم است و يا هر چيزي ضد و منازع خاصّي را توليد مي‎نمايد. اگر علي‎العموم باشد، پس علّت وجود آن ضد يا تنازع خاص چيست؟ و اگر علّيّت ضد و منازع خاص است، پس سبب اختصاص علّيّت آن به منازع خاص چه بوده است؟

و اگر بگوييد: «مقصود از اين تنازع اين است كه بين اجزاء و افراد انواع مثل خود انواع تنازع است و همين تنازع موجب تغيير كيفيّتها و دگرگونيها، و تغيير و تبديل، و خلع و لبس، و وجود و فنا مي‎شود و چيزي از انواع و افراد و اجزاءِ آنها يافت نشده است كه خروج آن از اين قانون محرز و ثابت باشد»، مي‎گوييم: با اينكه اين يك فرضيّه است و شمول آن نسبت به تمام عالم مادّي محرز نيست ولي مي‎پرسيم اين تنازع مقدّم بوده است يا خود اشياء مقدّم بوده‎اند؟ اگر بگوييد تنازع مقدّم بوده، بطلانش معلوم است چون «وجود ما هو متوقّف علي الشّيء متأخّر عن ذلك الشّيء و‎لا‎يجوز ان يكون متقدّماً عليه». و اگر بگوييد اشياء مقدّم بوده‎اند، به‎فرض اينكه بگوييد اشياء قديم بوده‎اند، از علّت حدوث تنازع در آنها مي‎پرسيم، و اگر بگوييد تقدّم و تأخّري در كار نيست و اين تنازع كه موجب تغييرات و دگرگونيهاست منفكّ از اشياء و انواع و افراد و اجزاءِ آنها نيست، مي‎گوييم بنابراين اشياء با اين ويژگي همواره در حركت و سير و تبدّل و تغيير و شدن و ارتقا و تكامل مي‎باشند و اين ويژگيها و حركتها ممكن نيست بي‎آغاز باشند، چون بودن آنها در حال و صورت كنوني دليل بر اين است كه آغاز داشته‎اند.

و آخرين سخني كه در اينجا در ارتباط با اين فرضهاي ادّعايي داريم، اين است كه به‎فرض جهانشمولي قاعده تنازع، علّيّت آن براي دگرگونيها به خصوص تغيير مغاير با دو شيءِ متنازع و عدم دخالت قوّه غيبي در آن ثابت نمي‎شود، و به‎فرض اينكه تنازع در بقا را قبول كنيم چون همه كساني كه آن را مطرح كرده و علّت تغييرات و تبديلاتش دانسته‎اند، تكامل انواع و افراد را بر آن مبتني مي‎دانند، بنابراين نمي‎توانند آن را بي‎ابتدا و بي‎آغاز بدانند. چون اگر بي‎ابتدا بود از مرحله تكامل فعلي گذر كرده بود و همين رسيدن به اين مرحله تكامل، دليل اين است كه حدّاقل اين تنازع سرآغازي داشته و بي‎مبدأ و مبتدا نيست، و لذا باز هم پرسش از علّت اصلي اين دگرگونيها و تغييرات بر جاي خود باقي مي‎مانَد.

پس از اين توضيحات و ردّ احتمالات پنجگانه كه به دليل طولاني‎شدن آن از خوانندگان پوزش مي‎طلبيم، براي ما احتمال ششم باقي‎مي‎مانَد و آن اينكه علّت همه دگرگونيها و حوادث، اراده و قصد و شعوري است كه حاكم بر اين جهان و موجد اين جهان است و اين همه نظم و نظام محيّرالعقول را در آن برقرار كرده است، «ذلِكَ تَقديرُ العَزيزِ العَليم»1.

 


1. بخش پايانى آيات 6 انعام، 38 يس و 12 فصّلت.