تقرير اوّل
صرفنظر از اينكه مادّه، حادث يا قديم است، عالَم مادّي پر از حوادث و پديدهها و حركتها ميباشد و هر نقطه از عالم كه در آن، مادّه وجود داشته باشد، از حوادث و پديدهها خالي نيست. كوهها و درياها و درختان و جنبندگان و منظومهها و كهكشانها و آنچه با حواسّ ظاهر و چشمهاي مسلّح و غيرمسلّح احساس ميشوند، همه حوادثي هستند كه پس از عدم، به وجود آمدهاند و بعد از وجود، معدوم ميشوند. بديهي است چون ترجّح بلامرجّح عقلا مردود و غيرقابل قبول است (الشّيء مالميجب لميوجد)، هر حدوث و پيدايش و حادثه، حتّي حركت از مكاني به مكان ديگر، محتاج به علّت است. بنابراين براي شناختن علّت اين حوادث و پديدهها شش احتمال را بررسي ميكنيم:
1. علّت حادث و پديده فعل و اثر ارادي حادث، قبل از آن باشد كه حادث بعد تحقّق يابد مقارن انهدام حادث سابق و به هم خوردن صورت و تركيب آن، و به عبارت ديگر مقارن معدوم شدن آن از كلّ اجزاء ياقسمتي از اجزاءِ حادث سابق با تركيب با اجزاءِ ديگر يا بدون تركيب بااجزاءِ ديگر.
2. علّت هر حادث، فعل و اثر غيرارادي حادث قبل باشد.
3. علّت، تأثير پديدهها و حوادث، در نفي و نابود كردن و به وجود آوردن يكديگر باشد.
4. علّت، ذات مادّه و عناصر باشد كه در هيچ حالي از شكل داشتن و تركيب و صورتي داشتن خالي نيستند.
5. علّت، تضادّ موجود در باطن اشياء باشد كه موجب دگرگونيها و تغييرات كيفي و نفي يك پديده و تبديل آن به پديده ديگر و بالأخره حركت تكاملي مادّه ميگردد.
6. علّت، اراده و قصد و شعوري باشد كه حاكم بر اين جهان است و آن را ايجاد و اين نظام را برقرار كرده و آن را رهبري مينمايد.
غير از احتمال ششم، ساير احتمالات باطل و مردود است.
امّا احتمال اوّل به اين جهت مردود است كه غير از صاحبان اراده و اختيارهاي محدود مثل حيوان كه مريد است و انسان كه علاوه بر داشتن اراده، مختار هم هست، ساير پديدهها مثل كوه و دريا و معدن و آب و خاك و آفتاب و غيره صاحب اراده نيستند تا احتمال اينكه چيزي از آنها به فعل ارادي صادر شود مطرح گردد، و مثل حيوان و انسان هم كه اراده و اختيار دارند، حوادث و پديدههايي كه در علّت آن بحث داريم، خارج از محدوده اراده و اختيار آنهاست و حتّي در محدوده وجود خودشان نيز اراده و اختيارشان محدود است.
امّا احتمال دوم. با اينكه راهي براي اثبات آن در كلّ حوادث نيست، ميگوييم اصولا اگر حوادث را تكراري و بنياد شدن و ويران شدن ميدانيد، به اين صورت كه هر حادثه جزئي اين طور است يا مجموع حوادثي را چنين فرض ميكنيد كه مثلا در هر چند ميليون سال سير حوادث تكرارميشود، و يا به عبارت ديگر از صفر شروع ميشود تا به پاياني ميرسد كه از آن جلوتر نميرود، سپس همه آن ساختهها و سيرها و حركتها و تكاملها به هم ميريزند و دوباره شروع ميشوند، اين احتمال بهاين جهت باطل است كه:
اوّلا: مفهوم اين سخن، انكار قصد و غرض در حوادث جهان و كلّ جهان و پذيرفتن پوچي و پوكي و بيهدف بودن عالم است كه مفهومي خلاف فطرت بشر است.
ثانياً: اين همه نظام محيّرالعقول و تناسب و ارتباط اوضاع و اجزاءِ عالم به يكديگر قابل توجيه نخواهد بود.
ثالثاً: حادثه قبل يا مجموع حوادث يا آخرين حادثه از مجموع حوادث اگر در حال وجودش علّت حادثه بعدي باشد، وجود علّت بدون معلول و تخلّف معلول از علّت لازم ميشود، و اگر بعد از وجودش علّت باشد، علاوه بر اينكه بعد از وجودش زمان وجود حادثه جديد است، تأثير عدم در وجود كه بطلان آن بديهي است، لازم ميگردد. فقط اين مقدار ميتوان گفت كه وجود سابق مانع از وجود لاحق بوده است كه با از بين رفتن آن، مانع هم منتفي ميشود امّا عدم مانع از وجود شيء علّت وجود آن نيست.
رابعاً: پس از همه اينها ميپرسيم اين حوادث مبدأ و سرآغازي دارند يا ندارند؟ اگر دارند كه از علّت حادثه نخستين ميپرسيم، و اگر بگويند ندارند، با استفاده از دلايل بطلان تسلسل ـ كه بعد از اين فصل بيان ميشودـ بطلان بيمبدأ بودن آنها را ثابت ميكنيم و در اينجا بهطور مختصر ميگوييم اين حوادث را كه بهفرضِ شما علّت و معلول هستند در رشتهها و سلسلههاي متعدّد فرض ميكنيم و آخرين علّت را در قوس نزولي علل، از يك سلسله كم ميكنيم و سپس علّت قبل از آن را، و همچنين هرچه خواستيم، از علل كم ميكنيم و به سوي بالا و قوس صعودي ميرويم; بعد ملاحظه ميكنيم آيا باز هم اين سلسلهها با هم مطابق هستند و كمتر و بيشتر از يكديگر نيستند، يا آنكه از آن كم كردهايم كمتر است و بقيّه بيشترند؟ اگر بگوييد همه سلسلههاي مفروض، كمتر و بيشتر نيستند، قابل قبول نيست كه ناقص و آنكه چند علّت را از آن در سلسله عللش كم كردهايم، با كامل و آنكه چيزي از آن كم نكردهايم مساوي باشد. و اگر بگوييد آنكه از آن كم كردهايم كمتر است و سلسلههاي ديگر بيشترند، پس لابد بايد نهايتي داشته باشند كه اقلّ و اكثر، و كمتر و بيشتر در آنها فرض شود.
و اگر حوادث را تكراري نميدانيد، يا به اين دليل است كه آنها را در يك مسير تكاملي ميدانيد كه در سيري كه داشتهاند، همه به اينجا كه اكنون هستند رسيدهاند، پس حتماً بايد مبدأ و سرآغازي داشته باشند تا از آنجا آغاز كرده باشند، زيرا كائنات در سير تكاملي خود به مواضع مشخّص كنوني رسيدهاند، و يا اينكه مدّت سير و حركت بعضي از آنها را در انتقال از كيفيّت و صورتي به كيفيّت و صورتي ديگر تخمين زدهاند. قديم و بيمبدأ بودن اين حركات و تحوّلات با سير تكاملي منافات دارد، زيرا با فرض قدمت اين تحوّلات، بايد سير تحوّل كائنات از اينجا كه هست، گذشته باشد و نيز اصولا سير تكاملي نقطه شروع لازم دارد و اگر قديم باشد، نقطه شروع و مبدأ براي آن نميتوان فرض كرد.
و باز اگر حوادث را تكراري نميدانيد و سير تكاملي هم براي آنها فرض نميكنيد، بحث ـ چنانكه گفتيم ـ برميگردد به اينكه اين حوادث يا مبدأ و سرآغازي دارند و اين حركات و تحوّلات از ركود و سكون شروعشده است كه در اين صورت از علّت آن ميپرسيم، و اگر اين حوادث را متسلسل و قديم بشماريد، اين احتمال را با همان براهين بطلان تسلسل كه به آن اشاره شد و پس از اين نيز بهطور مفصّل توضيح داده خواهد شد، رد ميكنيم.
و امّا احتمال سوم. اين احتمال نيز در بطلان مانند احتمال دوم است با اين تفاوت كه در اين احتمال مسأله بهگونهاي فرض ميشود كه فقط حادث قبل، علّت حادث بعد شمرده نشود بلكه مجموع حوادثي كه به هم مرتبط ميگردند و در پيدايش يا از ميان رفتن يك شيء و يك حادث مؤثّر هستند، علّت وجود آن شمرده ميشوند، كه در ردّ اين احتمال نيز به قسمتي از همان بياني كه در ردّ احتمال دوم داشتيم اشاره ميكنيم، مثل بطلان تسلسل و لزوم سرآغاز در حركات و تحوّلات تكاملي و لزوم نقطه آغاز در هر سير و حركتي كه به نقطه مشخّص رسيده باشد.
نكتهاي كه تذكّر آن لازم است اين است كه علّت فاعلي بودن حادثات و پديدهها نسبت به حادث وجودي ديگر، قابل اثبات نيست زيرا آنچه هست تبديل و تحوّل اجزاءِ يك پديده به پديده ديگر است كه علّت مادّي آن شمرده ميشود و به اين مقدار ثابت است كه علّت مادّي يك پديده، اجزاءِ پديده ديگر است كه به آن متحوّل شده است. امّا اينكه علّت فاعلي وجود آن و اين تحوّل خاصّ همان اجزاء است يا چيز ديگري خارج از آن، با اين تغيير و تحوّل و پيدايش، معلوم نميشود و قابل درك حسّي نيست.
و امّا احتمال چهارم كه ذات مادّه علّت پديدهها و حوادث بوده و اين اقتضا را داشته باشد كه همواره مادّه، عامل و علّت تحوّلات و تحرّكات و تغيير از صورتي به صورتي و از كيفيّتي به كيفيّتي ديگر باشد، از اين جهت مردود است كه اگر مقصود اين است كه مادّه بالضّروره بسيط يا مركّب باشد، بايد مصوِّر به صورت و هيأتي باشد و بدون صورت، وجود خارجي ندارد. اين سخن، تغييرات و تحوّلات مختلف و اشخاص حوادث و پديدههاي گوناگون و ارتباطات آنها را با يكديگر توجيه نميكند و انكار علّيّت ذات مادّه نسبت به تحوّلات و پديدههاست; و اگر غرض اين است كه ذات مادّه علّت اين تغييرات و تحوّلات است و اين تغييرات همه خاصيّت مادّه است، در جواب ميگوييم كه:
اوّلا: نسبت دادن اين همه خواص بيشمار گوناگون و متفاوت، و نافي و مثبت به مادّه با اينكه هيچ دليل حسّي و علمي و فلسفي آن را تأييد نميكند، ناشي از تنگنظري و غلو در مادّيگري و مادّهگرايي است.
ثانياً: علّت مادّي بودن مادّه براي هر پديده و حادث مادّي مسلّم است امّا براي علّيّت فاعلي آن بايد برهان اقامه نمود و حتّي تجربه و بهاصطلاح علوم تجربي هم نميتوانند علّيّت فاعلي در مادّه را نسبت به پديدهها ثابت كنند، چنانكه نميتوانند علّت فاعلي خارج از مادّه را نفي نمايند، و گمان ميكنم اين اشتباه براي بعضي از همين جا روي داده كه علّت مادّي اشياءِ مادّي را با علّت فاعلي اشتباه كرده و يا ناآگاهانه هر دو را يكي شمردهاند.
ثالثاً: ميگوييم اشخاصِ تحوّلات و پديدهها يا معلول خاصيّت موجود در مادّه است و يا مجرّدِ تغيير و تحوّل از اوصاف و خواصّ مادّه. اگر بگوييد مجرّدِ تغيير و تحوّل از اوصاف مادّه است، باز هم اشخاص تحوّلات با اين نظامها و ارتباطات توجيه نميشود. و اگر بگوييد مادّه اقتضاي اشخاص اين تحوّلات با اين روابط به هم پيچيده و پر از اسرار و شگفتيهاي وجود را دارد، ميپرسيم: مادّه قديم است يا حادث؟ اگر بگوييد حادث است، از علّت حدوث آن سؤال ميشود كه جواب هم معلوم است; اگر هم بگوييد قديم است، ميگوييم بر طبق نظرات بعضي از دانشمندان و علما، تحوّلات و تغييرات در عالم مادّي به تدريج و در دورانهاي مختلف حاصل شده است و اگر مادّه قديم بود، بايستي خيلي پيش از اينها تحوّلات كنوني حاصل گشته و دورانش سپري شده باشد.
رابعاً: اگر ذات مادّه علّت اشخاصِ اين دگرگونيها و پديدههاست بايد از آغاز، اين دگرگونيها محقّق شده باشد. حال اگر بگوييد: «اختيار دست خود ماست، هرچه بخواهيم به اين مادّه كر و لال نسبت ميدهيم. شرط تحوّلات بعدي، تحوّلات قبلي است و ظهور هزارها ميليون جلوه علّيّت مادّه، مشروط به ظهور جلوه ماقبل خود و تأثيرات متقدّم است و علّيّت مادّه به ترتيب و تدريج است»، در جواب ميگوييم: اين خود دليل بر اين است كه تحوّل آغازي داشته است، زيرا وقتي تحوّل تدريجي و تحوّل فعلي نتيجه تحوّلات سابق و اسبق و... باشد، پس بايد تحوّل در قوس صعودي به تحوّل خاصّي منتهي شود كه تحوّلات كنوني نتيجه آن باشد، والاّ بايد تحوّل بهگونهاي ديگر واقع شده باشد يا تحوّل سابق در لاحق اثر نداشته باشد كه با قبول آن، اشكالات و سؤال از عدم تأثيرات علّت و عدم تحقّق حوادث از آغاز و علّت تقدّم و تأخّر آنها بر جاي خود ثابت ميمانَد. وبالأخره ميگوييم كه اصولا مقدّمه و مؤثّر بودن سلسله نامتناهي در حصول شيء، قابل قبول نيست زيرا رسيدن آن مقدّمات به ذيالمقدّمه دليل بر آن است كه آغازي دارد كه از آنجا شروع و به اينجا منتهي شده است. و بهفرض كه اين پاسخها را كسي درك نكند يا راه ديگر و پاسخ ديگري بخواهد، با همان برهان بطلان تسلسل پديدهها و حوادث كه قبلا مورد اشاره قرارگرفت و بعداً هم توضيح داده خواهد شد، پاسخ ميدهيم. ولاحول ولاقوّة الاّ بالله.
و امّا در احتمال پنجم كه تضادّ موجود در باطن اشياء را موجب ديگرگونيها و تبديل و تغيير يك پديده به پديده ديگر و حركت تكاملي مادّه ميشمارند، ميگوييم تضاد عبارت است از اينكه دو شيء در آنِ واحد در مكان ممكنالوجود نباشند; به عبارت ديگر هرگاه وجود دو شيء در آنِ واحد و در مكان واحد ممكن نباشد، آن دو شيء با هم تضاد خواهند داشت، يعني با هم اجتماع پيدا نميكنند. بنابراين مضادّه، يعني معارضه خارجي بين دو شيءِ اينچنيني، اتّفاق نخواهد افتاد. و ضدّيت و تضادّ بين دو شيء به اين معني نيست كه دو شيءِ موجود با هم دعوا دارند تا سرانجام يكي از آنها، غالب و ديگري مغلوب شود زيرا در حال عدم هردو ضد هيچ يك از آنها وجود ندارد تا تضادّ خارجي بين آنها باشد و در حال وجودِ يكي از آنها، به دليل عدم وجود ديگري، امكان تضادّ خارجي بين آنها نيست و در حال وجود آنها در دو زمان يا دو مكان، باهم تنافي و تضاد ندارند.
بعد از اين توضيح، ميگوييم اگر از تضادّ دروني اشياء چنين معنايي را در نظر داشته باشند خارجيّت يافتن آن امكان ندارد تا چه رسد به علّيّت آن براي حوادث و تحوّلات. و اگر محال بودن اين تضاد يعني اجتماع ضدّين را انكار ميكنند و ميگويند اصلا عالَم، عالَم اضداد است و جمع بين ضدّين در همه جا هست، پاسخ ميدهيم: اگر مقصودتان اين است كه ضدّيت بين آنچه اضداد شمرده ميشوند وجود ندارد و اجتماع آنها امكان دارد و بلكه واقع است، چگونه امكان وجود سياهي و سفيدي را در محلّ واحد و زمان واحد توجيه ميكنيد، و چگونه وجود شيءِ متحرّكي را در آنِ واحد در دو محل و در دو نقطه ممكن ميدانيد، و چگونه امكان وجود زمين و خورشيد ديگر را در همين مدارها كه زمين و خورشيد در آن حركت ميكنند در آنِ واحد ميپذيريد، و چگونه خورشيد يا كهكشان يا اتم را در آنِ واحد در نقطهاي از مدار خود و در نقاط بعد و قبل آن منطقي ميشماريد، و بالأخره در كجا جمعِ بين اضداد را سراغ داريد، و چگونه چيزي هم خودش ميباشد و هم غير خودش، و خودش بودن و خودش نبودن چگونه امكان جمع شدن دارند؟!
و اگر ميگوييد مقصود از تضاد و اجتماع ضدّين اين است كه هر چيزي مركّب از خودش و ضدّ خودش ميباشد، ميگوييم: منظورتان چگونه تركيبي است؟ اگر غرض شما تركيب انضمامي است كه دو بودن و اثنينيّت در آن محفوظ است، اين اجتماع ضدّين به مفهوم محال و اصطلاحيش نيست و درواقع انضمام و اقتران ضدّين است و دو چيز منضمّ به هم و مقترن به يكديگر، شيءِ واحد نيستند و به سخن شما كه معتقديد در باطن اشياء تضاد وجود دارد و تضاد عامل دگرگونيهاست، ارتباط پيدا نميكند و بايد تضادّ دروني اشياء را در دو ضدّي كه شيء از آن دو تركيبِ انضمامي يافته است بررسي نماييد.
و اگر غرض شما از تركيب، تركيب تأليفي است ـ مثل اينكه رنگ سياه و سفيد با هم مخلوط شده باشد ـ اين اجتماع دو ضد و يا حتّي اقتران ضدّين هم نيست، بلكه شيءِ ثالثي است كه از مخلوط شدن دو ضد وجوديافته و تضادي در باطن آن نيست. بهعلاوه اگر هر چيزي مركّب باشد از خودش و ضدّش، و شيءِ ثالث نباشد، نقل كلام ميكنيم در خودش و ضدّش، و ميگوييم هر يك از خودش و ضدّش چون چيزي هستند، مركّب ميباشند از خودشان و غير خودشان، و باز هم نقل كلام در اينها ميكنيم، و بنابراين ما چيزي پيدا نخواهيم كرد كه خودش، خودش باشد و تسلسل لازم آيد. و اگر هر چيزي را مركّب نميدانيد، پس چگونه يكشيء را هم خودش و هم غيرخودش ميدانيد؟ اگر خودش است، ضدّش و غيرخودش نيست و اگر ضدّش و غيرخودش باشد، خودش نيست.
و اگر ميگوييد: «مسأله، مسأله تنازع بقاست كه در باطن هر شيء هست و همان طور كه در كلّ عالم بين انواع و واحدها و افراد مستقل انواع وجود دارد، بين اجزاءِ هر فرد و واحدهايي كه از آن تشكيل شده نيز وجود دارد و همين تنازع موجب دگرگونيها و تغيير كيفيّتها و ماهيّتها شده و ميشود و بالأخره چيزي از اجزاءِ اين عالم مادّي را نخواهيم يافت كه خالي از اين تنازع باشد و حدّاقل عدم اين تنازع در جايي محرز نشده است»، پاسخ داده ميشود كه:
اوّلا: اين تنازع، تضاد و اجتماع ضدّين نيست، هرچند تنازع بقا هم بر اثر محال بودن اجتماع ضدّين حاصل ميشود و اگر اجتماع ضدّين محال نبود، تنازع بقا هم نبود. مثلا يك چيزي قابليّت آن را دارد كه خوراك انسان يا يك حيوان باشد امّا قابليّت آن را ندارد كه در زمان واحد خوراك دو انسان يا حيوان بشود، لذا بين آن دو بر سر آن تنازع واقعميشود، در حالي كه اگر اجتماع ضدّين جايز بود، نزاعي واقع نميشد و در زمان واحد، آن چيز غذاي هر دو ميشد. همچنين ممكن است بقاي هريك از دو چيز متوقّف بر اين باشد كه ديگري طعمه او شود و چون غذا شدن هر يك از آنها براي ديگري قابل جمع نيست و اجتماع ضدّين است، لذا آن دو با هم منازعه ميكنند تا سرانجام آنكه قوي است بر ضعيف غالب گردد و آن را خوراك خود سازد.
ثانياً: تنازع و تضاد در باطن هر شيء چگونه تصوير ميشود؟ آيا اينگونه است كه از شيءِ واحد بعد از وجودش، شيءِ ديگري كه با او در بقا منازع ميگردد توليد ميشود، يا از اوّل دو شيء هستند؟ بنابراين اگر از اوّل دو شيء باشند پس يك شيء نيستند و تنازع بقا در باطن يك شيء تصوير نميشود.
و اگر ميگوييد: «هر چيزي خودش ضد و منازع خود را توليد ميكند چنانكه خودش نيز به همين كيفيّت از شيءِ ديگري توليد شده است و آن شيءِ ديگر هم از شيءِ ديگر و...» تا تسلسل لازم شود، جواب همان است كه در بطلان تسلسل گفتيم. بهعلاوه اين تنازع در بقا به صورتي كه احتمال غلبه هر يك از متنازعين مطرح باشد، نيست بلكه هميشه يكطرف غالب است و واقعيّتش اين است كه هر چيزي پس از توليد غيرخود به تدريج از بين ميرود، و اشكال ديگرش اين است كه تنازع در بقا موجب پيدايش چيزي نشده بلكه يك طرف، مغلوب و ديگري غالب شده است و تعليل حوادث و دگرگونيها به اين تنازع، صحيح نيست، و اشكال ديگر هم اين است كه اين علّيّت هر شيء براي ضد، يا تنازع خود عليالعموم است و يا هر چيزي ضد و منازع خاصّي را توليد مينمايد. اگر عليالعموم باشد، پس علّت وجود آن ضد يا تنازع خاص چيست؟ و اگر علّيّت ضد و منازع خاص است، پس سبب اختصاص علّيّت آن به منازع خاص چه بوده است؟
و اگر بگوييد: «مقصود از اين تنازع اين است كه بين اجزاء و افراد انواع مثل خود انواع تنازع است و همين تنازع موجب تغيير كيفيّتها و دگرگونيها، و تغيير و تبديل، و خلع و لبس، و وجود و فنا ميشود و چيزي از انواع و افراد و اجزاءِ آنها يافت نشده است كه خروج آن از اين قانون محرز و ثابت باشد»، ميگوييم: با اينكه اين يك فرضيّه است و شمول آن نسبت به تمام عالم مادّي محرز نيست ولي ميپرسيم اين تنازع مقدّم بوده است يا خود اشياء مقدّم بودهاند؟ اگر بگوييد تنازع مقدّم بوده، بطلانش معلوم است چون «وجود ما هو متوقّف علي الشّيء متأخّر عن ذلك الشّيء ولايجوز ان يكون متقدّماً عليه». و اگر بگوييد اشياء مقدّم بودهاند، بهفرض اينكه بگوييد اشياء قديم بودهاند، از علّت حدوث تنازع در آنها ميپرسيم، و اگر بگوييد تقدّم و تأخّري در كار نيست و اين تنازع كه موجب تغييرات و دگرگونيهاست منفكّ از اشياء و انواع و افراد و اجزاءِ آنها نيست، ميگوييم بنابراين اشياء با اين ويژگي همواره در حركت و سير و تبدّل و تغيير و شدن و ارتقا و تكامل ميباشند و اين ويژگيها و حركتها ممكن نيست بيآغاز باشند، چون بودن آنها در حال و صورت كنوني دليل بر اين است كه آغاز داشتهاند.
و آخرين سخني كه در اينجا در ارتباط با اين فرضهاي ادّعايي داريم، اين است كه بهفرض جهانشمولي قاعده تنازع، علّيّت آن براي دگرگونيها به خصوص تغيير مغاير با دو شيءِ متنازع و عدم دخالت قوّه غيبي در آن ثابت نميشود، و بهفرض اينكه تنازع در بقا را قبول كنيم چون همه كساني كه آن را مطرح كرده و علّت تغييرات و تبديلاتش دانستهاند، تكامل انواع و افراد را بر آن مبتني ميدانند، بنابراين نميتوانند آن را بيابتدا و بيآغاز بدانند. چون اگر بيابتدا بود از مرحله تكامل فعلي گذر كرده بود و همين رسيدن به اين مرحله تكامل، دليل اين است كه حدّاقل اين تنازع سرآغازي داشته و بيمبدأ و مبتدا نيست، و لذا باز هم پرسش از علّت اصلي اين دگرگونيها و تغييرات بر جاي خود باقي ميمانَد.
پس از اين توضيحات و ردّ احتمالات پنجگانه كه به دليل طولانيشدن آن از خوانندگان پوزش ميطلبيم، براي ما احتمال ششم باقيميمانَد و آن اينكه علّت همه دگرگونيها و حوادث، اراده و قصد و شعوري است كه حاكم بر اين جهان و موجد اين جهان است و اين همه نظم و نظام محيّرالعقول را در آن برقرار كرده است، «ذلِكَ تَقديرُ العَزيزِ العَليم»1.
1. بخش پايانى آيات 6 انعام، 38 يس و 12 فصّلت.