تقـرير دوم
آنچه در عالم است از انسان و حيوان، كوه و درخت و دريا، آب و آتش، زمين و خورشيد، كهكشان و ذرّات، و خلاصه هر چيزي كه ساختمان مادّي1 دارد، بهطور مستمر در حال تغيير و تبدّل و دگرگوني است. انسان نيز از آغاز پيدايش تا مرگ دستخوش تغييراتي است از نظر شكل و حجم، وزن و نيرو، تندرستي و بيماري، جواني و پيري، و غير آنكه حدّ و حصر ندارد. حيوانات و نباتات نيز همه تحت همين ناموس، تغييرپذيرند و دائماً در حال تغيير. ذرّات ريزي هم كه جز با چشم مسلّح و ميكروسكوپهاي قوي ديدن آنها ممكن نيست، هميشه و بدون انقطاع در حركتاند و هرگز بازنميايستند. بنابراين عالم كَون و مادّه، هر زمان و هر لحظه، در صورتهاي مختلف و تغييرات بيشماري جلوهگري ميكند كه هر يك از اين صورتها حادث و وجودي است مسبوق و ملحوق به عدم. بهعبارت ديگر وجود، بينالعدمَين است: يك عدم قبل از وجود هر صورت و تغيير، و عدم ديگر بعد از زوال آن. پس هر پديدهاي محصور بين دو عدم است، و هرچه اينگونه باشد، هرچند اعدادش بسيار، و حركاتش سريع و برقآسا باشد، قابل حصر و محصور است. تمام حركات ستارگان و اجرام و كهكشانها و ذرّات اتمها همه محصور بينالعدمَين هستند و هرچه چنين باشد، بناچار ابتدا و نقطه آغازي دارد و هر زماني كه پيش از نقطه آغاز است، لابد زماني است كه در آن مادّه هيچگونه تغيير و دگرگوني نيافته است. پس ناگزير بايد براي شروع اين تغيير و تبديل و حركت، بر حسب قانون سببيّت، سببي باشد كه تحت تأثير آن سبب، حالت سكون و لاتغيير مادّه به حالت تغيير تبديل شده باشد. حال اگر مادّه را حادث بدانيم ممكن است اين سبب خاصيّت مادّه باشد، امّا دراين صورت، حدوث مادّه به سببي خارج از وجود آن نياز دارد و اگر كسي مادّه را قديم فرض كند، اين دليل نميشود خود مادّه باشد، چون لازمميآيد از آن، وجودِ سبب بدون مسبّب. از اين جهت يقين پيداميكنيم كه مادّه در حركت نخستين خود محتاج به سبب بوده و محرّكي آن را از حالت قبل از حركت، به حالت حركت درآورده كه خارج از مادّه است و مادّي نيست و آن محرّك غير از خداي خالق و پروردگار جهانيان نميباشد.
از طريق ديگر هم ممكن است به سبب حدوث حركت در مادّه برسيم به اين بيان كه بگوييم ما وقتي به مادّه و حركات آن نظر ميكنيم ميبينيم كه عليالدّوام در حركت است و حركت آن در تزايد است و هر ثانيهاي كه بگذرد، به حركات سابق آن حركات ديگري اضافه ميشود، و هرچه زمان ادامه پيدا كند، حركات مادّه افزونتر ميگردد و حركات نو و جديدي بر آن عارض ميشود، و اگر يك ثانيه به عقب برگرديم، از عدد حركات به مقدار آنچه در اين يك ثانيه زياد شده بود كم ميشود، و اگر دوثانيه به عقب برگرديم، بر نقص حركات افزوده ميگردد و به مبدأ شروع حركت نزديكتر ميشويم، و همينطور هرچه به عقب برويم اين نقصان افزايش مييابد تا به نقطه حركت اوّل برسيم. چرا به آن نقطه ميرسيم؟ چون هرچه قابل نقصان است قابل فنا و انتهاست، و چون تمام اين حركات آغاز و انجامي دارد، حركت نخست نيز آغاز و انجامي داشته كه نقطه پيدايش وجود و پايان آن است. بنابراين قطعاً حركت اوّل مسبوق به عدم و سكون است و بهطور قطع، انتقال از سكون و عدم به سوي حركت و حدوث و وجود، محتاج به سبب است كه آن بايد چيزي خارج از مادّه، در حالت سكون آن باشد، زيرا اگر اين سبب در خود مادّه بود، سكون آن معني نداشت و محال بود، و اين فاعل و موجد حركت در مادّه كه غيرمادّي است غير از خدا نيست. به عبارت ديگر، ميگوييم بودن و حصول شيء در حالتي، و در حركت و جلوه و صورتي پس از حركت و حالت و جلوه و صورت ديگر، و تخصيص آن به زمان خاص و رسيدن آن به حركت و صورت خاص، چنانكه دليل قطعي بر حدوث آن است، دليل بر داشتن آغاز و نقطه شروع و مبدأ حركت نيز هست.
در هر چيز غير ثابت و در هر حركتي همين قاعده جريان دارد، مثلا در وجود نبات، در وجود انسان، حيوان و چيزهاي ديگر. رسيدن انسان به حالت پيري دليل بر نقطه آغاز وجود انسان است چون اگر نقطه آغاز نداشت، يا به همان حال نخستين باقي و ثابت ميماند و يا اينكه حركتش از حركت كنوني گذشته بود و براي آن نقطه حصول مشخّصي وجود نداشت; و چون چنين نيست، نه به حال نخستين باقي است و نه حصول نداشتن در نقطه مشخّص نسبت به آن مفهوم دارد. پس ناگزير آغاز و نقطه شروع دارد و رسيدن شيء و حركت، به حركتِ واقع و مشخّص و موجود در اين زمان يا به صورت كاملتر، دليل بر آن است; چنانكه اگر آبي را در نهري جاري ببينيم كه به يك نقطه از نهر رسيده باشد، حكم ميكنيم كه نقطه شروع و ابتدا دارد، در حالي كه اگر چيزي را ساكن و بيحركت فرضكنيم، ميتوانيم بگوييم آغاز و انجام داشتن آن معلوم نيست، اگرچه اين فرض هم نسبت به هر چيزي كه به حدّي محدود شود ـ به خصوص در عالم مادّيات ـ صحيح نيست; چنانكه چيزي كه به حدود مكاني محدود است به حدّ زماني نيز محدود ميباشد، امّا فعلا بحث ما در اين جهت نيست. پس بالأخره اين حركتها هر يك ـ يا لااقل نخستين آنها ـ به سبب غيرمادّي محتاج است و آن، چنانكه گفتيم، غير از خدا نخواهد بود.
اگر سؤال شود: «ممكن است اين سبب غيرمادّي خارج از مادّه نيز سبب غيرمادّي ديگري داشته باشد و سلسله اسباب تا بينهايت و بهطور تسلسل، منقطع نشود؟»، جوابش اين است كه اين سبب غيرمادّي اگر حادث نيست و آن را قديم و واحد فرض ميكنيد، غير از خداوند قديم واحد قدير نخواهد بود; و اگر متعدّد و بينهايت فرض مينماييد و به تعدّد قدما ـ كه محال است ـ قائل ميشويد، جوابش اين است كه استناد وجود قديم و غيرمسبوق به عدم به شيءِ ديگر، آن هم به نحو تسلسل، مجرّدِ فرض است; و اگر ميگوييد سبب غيرمادّي حادث است، با همان بياني كه تسلسل حركات مادّه تا بينهايت آن رد شد، رد ميگردد.
بهعلاوه گفته ميشود كه اگر اين سلسله اسباب بينهايت بود در همان بينهايتي باقي ميماند و به عالم مادّه كه محدود به زمان و مسبوق به عدم است، نميرسيد. و توهّم تسلسل از اينجا پيدا ميشود كه وهم بهغلط از مسبّبات به سوي اسباب ميرود و براي هر مسبّبي سببي فرض ميكند، بهاين نحو كه عالَم را مسبّب سبب شماره يك فرض مينمايد و پس از آن سبب شماره دو و سه، و سلسله اسباب را در قوس صعود بينهايت فرضميكند، در حالي كه اين خلاف واقع است.
واقع به اين نحو است كه سبب، قبل از مسبّب است و چون اسباب در قوس نزول به عالم مادّه ميرسند، دليل بر اين است كه بينهايت نيستند و از بينهايت آغاز نشدهاند. در قوس نزول هرچه اسباب زيادتر ميشوند به عالم مادّه نزديكتر ميشويم تا اسباب تمام شوند، و هرچه قابل زياده باشد قابل نقص نيز هست تا برسد به واحد. پس اگر سبب شماره يك نباشد، از اسباب، يك سبب كم ميشود و اگر سبب شماره دو نباشد، دو سبب كم ميشود. همچنين هرچه از عالم مادّه دورتر شويم، اسباب كمتر ميشوند و هرچه به عالم مادّه نزديكتر شويم، اسباب زيادتر ميشوند. و هرچيزي كه قابل نقصان و زياده باشد، بينهايت نيست، پس وجود كَون و عالم مادّه، مناقص تسلسل اسباب است بلكه فرض عدم تسلسل و بطلان بينهايت بودن اسباب را ثابت ميكند. بنابراين، فرضيه تسلسل، مناقص وجود كَون و عالم مادّه، و مناقض خالق كَون و مادّه است و فرضيّهاي كه با وجود عيني و واقع، مخالف و مناقض باشد، بالضّروره باطل است.
اگر بخواهيم اين دو برهان يا دو بيان را مستحكمتر و روشنتر تقرير كنيم در ابطال تسلسل، براهيني را كه در كتب فلسفه و كلام آوردهاند، ميآوريم و ميگوييم: اين حركات متعدّد و مستمر، و تغيير و تبديلي كه در مادّه است ممكن نيست غيرمتناهي و به صورت تسلسل معلولات و علل باشد زيرا اين تسلسل و بهطور كلّي تسلسل اسباب و علل ـ خواه مادّي باشد يا مجرّد ـ بر طبق ادلّه عقلي دهگانهاي2 كه فلاسفه و متكلّمين اقامه كردهاند باطل و محال است. پس اين حركات حتماً مبدأ و آغازي دارد كه علّت آن ممكن نيست خودِ مادّه باشد، زيرا چنانچه خودِ مادّه علّت ميبود، اگر مادّه را قديم فرض كنيم بايد براي آن آغازي فرض نشود و هيچ زماني مادّه بدون حركت نباشد، در حالي كه با اثبات بطلان تسلسل علل، اثبات ميگردد كه تغييري كه در مادّه حاصل شده و حركات آن، مبدأ و آغاز دارد و حركت مادّه از سكون و تغيير و تبدّل آن بيابتدا نيست و چون خود مادّه بهفرض قديم بودن آن، نميتواند سبب اين حركت باشد پس ناگزير سبب آن غيرمادّي است كه آن جز خدا نخواهد بود. و اگر مادّهرا حادث فرض كنيم باز هم از سبب حدوث آن ميپرسيم كه آن هم غير از خدا نيست، و اگر علل غير مادّي را متناهي فرض كنيم باز بنا بر همان ادلّه بطلان تسلسل، بطلان آن ثابت ميشود.
امّا بطلان تسلسل. براي بطلان تسلسل ادلّه عقليّهاي اقامه شده است كه از بعضي از آنها برميآيد كه نتيجهاي كه شخص مادّي و ملحد ميخواهد از فرض تسلسل بگيرد، گرفته نميشود و بعضي از ادلّه، نظر به اصل بطلان تسلسل علل دارد.
امّا قسم اوّل، از جمله بياناتش اين است كه غيرمتناهي فرض كردن حركات و تغييرات حادثه، نميتواند مانع از اثبات وجود خدا شود، زيرا اين سلسله نامتناهي كه فرض اين است كه همه، وجود بينالعدمين و حادث و ممكن هستند، محال است بيعلّت خارج از سلسله موجود شوند، و اين مثل آن است كه گدايان و فقيراني كه نفراتشان غيرمتناهي هستند، از هم كسب مال و بينيازي كنند3، يا چراغهاي بسيار غيرمتناهي خاموش و بينور، از هم كسب نور كنند و هر يك با ديگري روشن شود بدون اينكه از خارج، وسيلهاي مثل كبريت داشته باشيم كه با آن، تمام يا يكي از اين چراغها را روشن سازيم و سپس چراغهاي ديگر را از آن روشنكنيم.
پس غيرمتناهي فرض كردن و بلكه غيرمتناهي بودن حوادث و حركات و تغييرات، آنها را واجب بالذّات و واجب بالغير نميسازد مگر اينكه علّتي از خارج داشته باشند. پس اگر ما اين چراغها را روشن ديديم، يقين ميكنيم علّتي كه از خود روشني داشته و از خودِ اين چراغها نيست، آن را روشن ساخته است. به عبارت ديگر وقتي اين سلسله متناهي يا نامتناهي چراغهاي روشن و حوادث و تغييرات را ديديم، به علّتي كه خارج از سلسله است و نور و وجودش به خودي خود است و سبب روشني اين چراغها و وجود و حدوث اين موجودات و حوادث است، يقين پيدا ميكنيم، و همين است ترجمه و تفسيري از آيه كريمه (أَم خُلِقوا مِن غَيرِ شَيء أَم هُمُ الخالِقونَ)4 و شايد هم اشارهاي باشد به تفسير «اللّه نور السّموات و الارض».
اين برهان اگرچه در ردّ و بطلان اصل تسلسل نيست ولي بطلان تمسّك به تسلسل را در نفي مبدأ ـ حتّي با امكان تسلسل در خارج ـ اثبات ميكند و بر اساس قاعده «كلّ ما بالعرض ينتهي الي ما بالذّات» و اقتباس و استفاده از آيه «أَم خُلِقوا مِن غَيرِ شَيء أَم هُمُ الخالِقونَ» است.
امّا قسم دوم كه نظر به بطلان اصل تسلسل دارد، برهان تطبيق و امتناع مساوي بودن ناقص با كامل است. اين برهان به چند وجه بيان شده است:
يكي آنكه اين سلسلههاي حركات مختلف را با هم مقايسه ميكنيم. مثلا يك سلسله حركاتي را كه در مواردي حاصل ميشود و از آن صورتها و موجودات مختلف پديد ميآيد، با سلسله ديگر قياس ميكنيم و هر دو را غيرمتناهي فرض مينماييم. افراد اين دو سلسله مساوي با يكديگرند و در برابر هر فرد از يك سلسله، فردي از سلسله ديگر خواهد بود. حال اگر يك فرد از يك سلسله را حذف كنيم يقيناً يكي از آن كم شده است. پس اگر باز هم در برابر هر فرد از سلسلهاي كه از آن چيزي كم نشده است، از اين سلسلهاي كه از آن كم شده است فردي باشد، تساوي ناقص با زايد لازم ميشود، و اگر كم بيايد تناهي هر دو معلوم ميگردد، زيرا هيچيك از دو غيرمتناهي بيش از ديگري نميشود.
بيان يا برهان ديگر اين است كه اگر سلسلهاي مركّب از معلولات و علل غيرمتناهي را فرض كنيم، باز هم تساوي ناقص و زايد لازم ميآيد، چون علل و معلولات كه هر دو غيرمتناهي هستند، بايد به اندازه يكديگر باشند در حالي كه معلول اخير كه علّت چيزي نيست و فقط معلول است، سلسله معلولات را بيشتر از سلسله علل ميسازد و تساوي ناقص و زايد لازم ميگردد، مگر آنكه بگوييم در منتهاي علل، علّتي هست كه معلول نيست چنانكه در قوس نزولي نيز معلولي هست كه علّت نيست.
برهان ديگر هم كه خود مستقلاّ برهان بر وجود خدا و نيز برهان بر بطلان تسلسل علل ميباشد و مبتني است بر قاعده محكم و مسلّم عقلي و فلسفي «الشّيء ما لم يجب لم يوجد»، اين است كه اين سلسله علل و معلولات كه همه بهفرض واجب نيستند، در صورتي وجود پيدا ميكنند كه وجودشان وجوب داشته باشد: يا بالذّات (كه فرض اين است كه ممكن هستند و وجوب بالذّات ندارند) و يا بالغير، كه آن غير واجببالذّات باشد، و بدون يكي از اين دو، وجودِ آنها وجوب نخواهد داشت، زيرا امكان عدم تمام سلسله ـ چه متناهي باشد و چه غيرمتناهيـ به حال خود باقي است و مادام كه اين امكان به وجوب تبديل نشود و وجود هر معلول واجب نگردد، وجود پيدا نميكند. و هر معلولي چون از ناحيه امكان علّتش غيرواجب است واجبالوجود بالذّات و بالغير نيست، پس وجودِآن معلول چون واجب نشده است موجود نخواهد شد، در حالي كه ما ميبينيم اين معلولات همه وجود دارند، پس نتيجه ميگيريم
وجودشان دليل بر وجوب وجودشان است و وجوب وجودشان هم بالذّات نيست چون همه ممكن هستند و ناچار بايد بالغير باشد و آن غير، واجبالوجود است.5
برهان ديگر اينكه علم ثابت كرده كره زمين و كواكبي كه در عالم كَون هستند، زماني را پشت سر گذاشتهاند كه در آن زمان در درجهاي از حرارت بودهاند كه در آن وجود حيات امكان ندارد، زيرا حرارت در درجات بسيار بالا و يا برودت فوقالعاده، حيات را نابود ميسازد. پس وقتي ما ميدانيم كه هيچ عنصري از عناصر حيات در درجهاي بيشتر از 1500 زندگي ندارند، ميفهميم كه حيات امري حادث در زمين است كه بعد از عدم وجود يافته است، زيرا اگر قبلا حياتي بوده در اين درجه حرارت كه سنگها را ميگدازد، از بين رفته و بعد از سرد شدن زمين از حيات به كلّي عقيم شده است. در صورتي كه علم، ظهور حيات را در زمين شرح ميدهد. پس حيات چگونه پيدا شده است؟ آيا از مادّه پديدآمده است؟ در حالي كه آزمايشها و تحقيقات دانشمندان فقط بهاين نتيجه نرسيده است كه مادّه بتواند اِفرازِ حيات كند بلكه آنها بر اين عقيدهاند كه حيات از حيات پديد آمده است. لذا ميبينيم كه علماي علمالحيات بر اساس امكان عقيم كردن داروها و غذاها از حيات، داروها را از ميكربها و موجودات زنده عقيم ميكنند. وقتي هم كه از دانشمندان ملحدنما درباره اين مسأله ميپرسيم، پاسخ ميدهند: ظهور حيات در زمين معمّا و لُغَزي است كه انسان از عهده حلّ آن بر نيامده است.
ولي جواب واقعي و صحيح اين است كه اين لغز، سرّي است كه انسان ميتواند آن را بهآساني كشف نمايد مشروط بر اينكه از اين عالم مادّه و قوانين آن گامي بيرون نهد و از مصاديق «يعلمون ظاهراً من الحياة الدّنيا» نباشد و انساني مؤمن باشد; انساني كه وسعت افق انديشه و فكرش بقدري است كه ميتواند در غير آنچه از امور مادّي كه به آن مأنوس و معتاد شده، بينديشد و از جمود بر اوضاع مادّه آزاد شود; انسان مؤمني كه با اطمينان و اعتقاد اين آيه را تلاوت ميكند:
إِنَّ اللّهَ فالِقُ الحَبِّ وَالنَّوي يُخرِجُ الحَي مِنَ المَيِّتِ وَمُخرِجُ المَيِّتِ مِنَ الحَي ذلِكُمُ اللّهُ فَأَنّي تُؤفَكونَ.6
جواب همين است كه آن خدايي كه شكافنده دانه و هسته است و زندهرا از مرده، و مرده را از زنده بيرون ميآورد، پديدآورنده حياتاست.
برهان ديگر اين است كه آنچه در اين عالم از ترتيب محكم و نظم استوار ميبينيم، يا به اراده مريد و علم عليم و حكمت حكيمي بهوجودآمده و يا اينكه خودبهخود بهواسطه اجتماع ذرّات فراهم شده و اين ذرّات خودبهخود مركّب شده و اين همه شكلهاي بديع و صورتها پديد آمده است كه از جمله اين شكلها و پديدهها، انسان و نجوم و كواكب و كهكشانها هستند.
فرض دوم فرض تصادف است كه قانون صدفه و تصادف آن را ردميكند.
قانـون صُـدفه
اين قانون بر اين اساس است كه احتمال حدوث هر چيزي بهطور تصادف و اتّفاق، به نسبت ازدياد اجزاء و عناصر و موادّ تركيبي آن چيز، رو به ضعف ميگذارَد، چنانكه به نسبت غموض و پيچيدگي و وضع اجتماع اجزاءِ آن با يكديگر و ارتباطات آنها با هم و كثرت خواص و اسرار و آثار آن نيز احتمال حدوث آن بهطور تصادف كمتر و ضعيفتر ميشود تا حدّي كه بالمرّه قابل اعتماد نيست.
مثلا اگر يك سكّه داشته باشيم و آن را به سوي بالا بيندازيم احتمال اينكه بهطور تصادف به يك سمت معيّن بيفتد، يك بر دو است، يعني يك احتمال در برابر دو احتمال است; و اگر بخواهيم آن را دو بار بيندازيم كه در هر دو بار به يك سمت معيّن به زمين برگردد، احتمال يك بر چهار ميشود، يعني در برابر چهار احتمال يك احتمال.
سه احتمال اين است كه بهغير اين كيفيّت به زمين بيفتد و يك احتمال اين است كه به سمت مقصود به زمين بيفتد، و همچنين هرچه بيشتر بخواهيم اين عمل را تكرار كنيم كه متوالياً در هر بار به همان سمت معيّن به زمين بيفتد، نسبت احتمال موافقِ خواست ما با احتمال مخالف كمتر ميشود تا حدّي كه وقتي به تعداد شصت و چهار (تعداد خانههاي شطرنج) برسد7، احتمال موافق مقصود، نسبتش به احتمالات ديگر، نسبت يك به هيجده بيليون ميشود و معلوم است كه اين احتمال نسبت به احتمالات ديگر، شامل اعتناي عقلايي نيست. امّا اگر اين شصت و چهار را شصتوچهارهزار، و شصت و چهار هزار ميليون و بيشتر و بيشتر فرضكنيم، اصلا عقل احتمال موافق را باور نخواهد كرد.
اين است قانون مصادفه. آري، هنگامي كه بشر به اسباب و علل و معلولات اين عالم و اجزاء و تركيبات مختلف و ارتباطات اين همه مخلوقات با يكديگر آگاه نبود و با نيروي علم و كاوشهاي وسيع، اين همه اسرار و انتظام عجيب را در كوچكترين پديده تا بزرگترين مخلوقات و در مجموع عالم كشف نكرده بود، شايد جايي براي احتمال تصادف وجود داشت، بلكه در آن زمانها نيز اگرچه آگاهي بشر در سطح عالي فعلي نبود، باز هم هميشه از انتظام عالم آگاه بوده و احتمال صدفه و تصادف را مردود ميشمرده است.
يك اشـكال و پاسـخ آن
در اين برهان به حساب احتمالات در ردّ احتمال تصادف و عدم ارتباط تشكيل اين عالم به اراده فاعل مختار، چنين اشكالي طرح ميشود: يا اين است كه احتمال تصادف را مطلقاً مردود ميدانيم و هيچ حادثهاي را بدون علّت نميشماريم ـ چنانكه حقّاً همينطور است و تصادف را نميتوانيم معقول بگيريم ـ كه در اين صورت، حساب احتمالات معيار نيست; يا اگر احتمال تصادف را معقول و منطقي شمرديم، هرچه بهواسطه كثرت احتمالات، احتمال وقوع خصوص يكي ضعيف شود، ساير احتمالات نيز در ضعف، مساوي با آن خواهند بود و بنابراين هر يك از صورتها و شكلهاي محتمل كه صورت ميپذيرفت همان احتمال يك در هزار يا در صدهزار يا در ميلياردها احتمال و بيشتر صورت وقوع مييافت. همچنين نسبت يكي از احتمالات به احتمالات ديگر، موجب ضعف احتمال تصادفي بودن آن نميشود و تصادفي نبودن آن را نسبت به احتمالات ديگر كه واقع نشدهاند، ارجح نميسازد. و بالأخره وقوع يكتصادف احتمالي از بين ميلياردها تصادف احتمالي ديگر، تصادف آنرا نفي نخواهد نمود، بلكه اگر ما بخواهيم در كاري اقدام كنيم كه موفقيت احتمالي ما در آن مثلا يك در هزار يا در ميليون و ميلياردهاست، هرچه احتمالات بيشتر شود، احتمال موفقيت ما ضعيف خواهد شد تا حدّي كه اقدام ما غيرعقلايي ميشود.
پاسخ اشكال اين است كه:
اوّلا: آنچه موجب رفع احتمال تصادف ميشود اين است كه تصادف در احتمالاتي كه نميتوان آن را حاكي از اراده و قصد و شعور دانست، قابل قبول است امّا در پديدههايي كه بهحسب نوع، بدون قصد و شعور واقع نميشود و در امثال و نظاير آن هرچه ديده شده، دلالت بر قصد و شعور مينمايد، احتمال تصادف، غيرعقلايي است. به عبارت ديگر آنجا كه بين محتملات، ارتباطي نباشد و دلالت بر وجود غايتي كه در نظر است نكند، احتمال تصادف ـ بهفرض جواز وقوع تصادف ـ عقلايي است و دلالتي بر قصد و شعور در بين نيست، چنانكه با قبول عدم جواز وقوع تصادف، احتمال فعل عاقل حكيم در آن، عقلايي نيست. امّا احتمال تصادف و عدم اراده فاعل مختار در انجام فعلي كه دلالت بر قصد و شعور دارد، در بين ميلياردها احتمال قضاوتهاي ديگر كه احتمال تصادف و عدم وقوع آنها به فعل قادر حكيم عقلايي است، يك احتمال بسيار ضعيف و غيرعقلايي است، زيرا اگر بنا بر تصادف بود، هر يك از هزاران و ميليونها و ميلياردها كه بهفرض وقوع، تصادفي تلقّي ميشود و يا دلالت بر فعل فاعل حكيم نميكند، به وقوع نزديكتر بود از احتمالي كه تصادفي بودن آن اگر محال نباشد چندان دور از ذهن مينمايد كه طرح احتمال آن، دليل بر نقص شعور و حاكي از سفاهت است.
بنابراين ميگوييم از بين هزارها و ميلياردها، احتمالِ وقوعِ اين يك نوع كه احتمال تصادفي نبودن آن كاملا عقلايي است، دليل بر قصد و شعور و عدم تصادف است و كثرت احتمال تصادفات موجب ضعف احتمال تصادف در خصوص اين مورد ميشود. به عبارت ديگر، ميگوييم آنچه موجب ضعف و غيرعقلايي بودن احتمال يك تصادف در برابر احتمال هزارها و ميلياردها تصادف ديگر ميگردد، فقط قلّت آن نسبت به احتمالات ديگر نيست بلكه چگونگي شيئي كه احتمال تصادف آن دادهميشود نيز مورد نظر است، بدين معنا كه هم احتمال تصادفي واقعشدن اين چگونگي بسيار بعيد است و هم در برابر چگونگي ميلياردها صورت ديگر كه احتمال تصادفي واقع شدن آنها هيچگونه بُعدي ندارد و (با فرض قبول امكان تصادف) معقول و منطقي است، احتمال آن به نسبت يك به ميلياردها و ميلياردها ضعيف ميباشد.
ثانياً: كثرت احتمالات تصادفات مرتبط به يكديگر، موجب ضعف تصادفي بودن وقوع آن احتمالات ميشود، چون احتمال تصادفي بودن دو، سه و يا چندين حادثه مرتبط به هم اگر قابل قبول باشد، صدها و هزارهاي آن هرگز قابل قبول نخواهد بود. لذا مسأله به كثرت احتمال تصادفات مرتبط به هم مربوط ميشود كه هرچه احتمال تصادف بيشتر شود، ضعيفتر و غيرعقلاييتر خواهد شد (و دليل بر اين است كه اين وضع و نظم غامض و پيچيده با تصادف به وجود نيامده است) در برابر احتمال مرتبط نبودن كه هرچه زيادتر شود، احتمال تصادف در آن ضعيف نخواهد شد. بنابراين آنچه ملاحظه ميشود كثرت احتمالات تصادفات مرتبط به يكديگر است كه البتّه اگر هر يك از اين احتمالات مرتبط به هم را نسبت به احتمالات غيرمرتبط با همان حساب احتمالات بسنجيم، به اين نتيجه ميرسيم كه در برابر احتمالات غيرمحصور و غيرمرتبط به هم، وقوع اين احتمالات مرتبط به هم كه با وجود غيرمحصور بودن دربرابر غيرمرتبطها با همان حساب احتمالات چيزي نيستند، هرگز قابل حمل بر تصادف نيست و نميتوان آنها را بهغير از قصد و شعور و فعل حكيم مختار، بهگونه ديگري توجيه كرد (آري، هرگز نميشود) و مفهوم احتمال وقوع اين همه محتملات مرتبط با هم به تصادف و عدم وقوع احتمالات غيرمرتبط كه كثرتشان را نسبت به اينها نميتوان احصا كرد، جز نسبت دادن شعور و قصد به تصادف، چيز ديگري نيست.
بزرگترين انديشه غلط اين است كه انساني كه نميتواند يك عمل بسيار كوچك و منظّم را بدون يك عامل متخصّص به عنوان تصادف تصديق كند، احتمال بدهد يا قبول كند كه بزرگترين و وسيعترين تنظيمات و ترتيبات، و دقيقترين صنعتها بدون صانع عليم و با اراده پيداشده است. با اين مثال، غلط بودن اين انديشه را در نظر بگيريد:
اگر سوزني را در ديواري يا جايگاه معيّني مشاهده كنيم و در سوراخ آن، سوزن ديگري را ببينيم و به ما بگويند مردي سوراخ سوزن اوّل را هدف قرار داده و از فاصله دو متري سوزن را به سوي هدف انداخته و به آن اصابت كرده است، از مهارت آن مرد تعجّب ميكنيم. حال اگر بگويند كسي كه اين سوزن را افكنده، كودك غيرمميّز دو سه سالهاي بوده است تعجّب ما زيادتر ميشود. امّا اگر بگويند اين كودك از فاصله بيستمتري يازده سوزن ديگر را يكي پس از ديگري انداخت بهطوري كه سوزن سوم در سوراخ سوزن دوم و سوزن چهارم در سوراخ سوزن سوم قرار گرفت و همين طور تا سوزن دوازدهم، نميپذيريم و باور نميكنيم و ميگوييم خيلي دشوار است كه كسي اين مطلب را تصديق كند. و تعجّب و انكار عقل زماني زيادتر ميشود كه بگويند كودكي كه اين عمل را انجام داده كور بوده است. اگر دوازده سوزن را بيشتر فرض كنيم و از صد و هزار و صدهزار و صدميليون و بيشتر بالاتر برويم، حكم به محال بودن اين تصادف ميدهيم در حالي كه اگر آن را به يك نفر تيرانداز بسيار ماهر نسبت بدهند، قبول ميكنيم. در اينجا، هم حساب كثرت احتمالات مرتبط به يكديگر، هم چگونگي جرياني كه واقع شده است و هم سنجيدن نسبت احتمال وقوع هر سوزن در سوراخ سوزن ديگر با احتمالات ديگر، همه قابل ملاحظه است و مطلب را يقينيتر ميسازد.
مثالي ديگر كه بطلان مصادفه و نفي وقوع آن را روشن ميسازد، ايناست:
چاپخانهاي را فرض كنيد كه داراي يك ميليون حروف چاپي است و هر نوعي از آن را در خانههايي بهطور منظّم گذاشته و رديف كردهاند تا حروفچينان آگاه و مسلّط، بهآساني آن حروف را از خانههاي معيّن بردارند و بهطور منظّم طبق كتاب و نوشتهاي كه به دست آنها ميدهند، بچينند و براي چاپ آماده سازند. ناگهان با وقوع زلزلهاي چاپخانه خراب شود و تمام آن حروف از خانهها بيرون بريزد و در هم ريخته و جابهجا شود بهطوري كه اگر حروفچين ماهري بخواهد در آن شرايط يك صفحه بلكه يك سطر حروفچيني كند، معطّلي و زحمتش چند برابر گردد. حال اگر به ما خبر بدهند كه در نتيجه اين زلزله اين حروف همه بهطور منظّم چيده و صفحهبندي شده و كلمات و جملههايي منظّم از آن پديد آمده كه يك بيت يا ده بيت يا هزار بيت در يك قافيه و يك بحر و در موضوع واحد در نهايت فصاحت و رسايي و حُسن اسلوب و با سبك ويژه شعري شده است، يا ديوان نظامي يا سنائي، يا كتابهاي بزرگ رياضي و فيزيك و شيمي، يا تاريخي مثل تاريخ ابن اثير يا طبري، يا شاهنامهفردوسي به چاپ رسيده است، اين خبر را چگونه تلقّي ميكنيم؟ غير از اين است كه گزارش خبردهنده را اگر حمل بر شوخي و مزاح نكنيم، از ديوانگي او ميدانيم؟ در حالي كه احتمال تصادف كه در مثال قبل (سوزن)، عقل از قبول آن ابا داشت نسبت به اين مثال، نسبت يك به صدها ميليارد است. يقيناً عقل اين احتمالات را استهزا ميكند. پس چگونه بنا را بر تصادف بگذاريم و در مورد مخلوقات خدا و كتاب تكويني او كه عدد حروف و كلمات و جملههايش از ذرّات و عناصر و انسان و حيوان و گياه و سنگ و خاك و آب و آتش و درختها و برگها و موجودات زندهاي كه در هر انسان و حيوان تعبيه شده و وظايف هر يك از آنها و در مورد منظومه شمسي و ديگر منظومهها و كهكشانها و اقيانوسها و هوا و... كه نسبت يك كتاب صدميليون صفحهاي با ميلياردها كلمات و حروفش به آنها از نسبت يك به صدها ميليارد و بازهم صدها ميليارد كمتر است، بپذيريم كه بدون اراده خالق عليم مدبّر به وجود آمده است؟ يقيناً عقل اين احتمال را نميدهد.
اگر كسي بخواهد اين موضوع را بروشني درك كند هر يك از كائنات را كه ميخواهد در نظر بگيرد و روي بخشي از آن مطالعه و بررسي كند، مثلا انسان را در نظر بگيرد و روي چشم يا گوش يا حسّ لامسه يا مغز يا خون و رابطه همان قسمت با ساير قسمتهاي بدن او مطالعه كند، تا بفهمد كه حظّ و بهره تصادف و احتمال آن در همين يك قسمت كوچك جسم خودش از احتمال تصادف در پيدايش آن كتاب يك ميليون صفحهاي بقدري كمتر است كه از حدّ تصور خارج ميباشد و ساختمان يك كارخانه چشم و بينايي يا گوش و شنوايي با آن همه شرايط و انتظام و ارتباط با عالم خارج مثل نور و هوا و غذا و آب، نميتواند بر تصادف حمل شود. حال اگر كسي بتواند اين مطالعه را روي دندان و دهان و جهازهاضمه و قوّه توليد مثل و جنين و حيوانات و ستارگان و كهكشانها و ساير كائنات تكرار نمايد، هرگز عمرش به آن وفا نميكند و ناگزير تمام شَراشِر و ذرّات وجودش پر از ايمان ميشود و بياختيار صدايش بلندميگردد كه: «اشهد انّ السّموات و الارض و ما فيها من صنوف الحيوان و النّبات و الاشجار و الاحجار و النّجوم و الكواكب آيات تدلّ علي وحدانيّته و انّ الاشجار دفاتر سطرت علي اوراقها ادلّة وجوده و البحار كلّها قطرة من بحر كرمه و جوده و انّ جميع ما في الكون ناطق بتسبيحه و مجده و ان من شيء الاّ يسبّح بحمده».
برهان عـنايت و قصـد
از واضحترين دلايل وجود خدا، عنايت و قصدي است كه در آفرينش اشياء درك ميشود. اين عنايت و قصد از ارتباط موجودات با يكديگر، و از اوضاع و احوال و تناسب آنها با هم، و از مطابقت و موافقتي كه با هم دارند آشكار ميشود. يك درخت علاوه بر ارتباطي كه اجزايش با هم دارند، با موجودات خارج، نور آفتاب، هوا، آب، خاك، دريا و با چيزهاي ديگر نيز مناسبت و ارتباط دارد. همچنين است حيوان، انسان، كوه، دريا، ابر، برف، باران و باد; مانند كارخانه بزرگي كه دستگاههاي متعدّد در آن تعبيه شده است و آنچه براي تحويل جنس كارخانه لازم ميباشد همه را خود ميسازد. مثلا يك دستگاه پنبه پاك ميكند، يك دستگاه نخ ميريسد، يك دستگاه نخ را ميپيچد، يك دستگاه رنگرزي ميكند و دستگاه ديگري ميبافد. اين دستگاهها همه به هم مربوطند و يكي بدون ديگري يا نميتواند كار كند يا كارش ناقص و بيثمر ميشود. اين وضع، دليل بر قصد و عنايت و در نظر بودن فايده و نتيجه است.
اعضاي انسان مثل دست و پا و گوش و چشم و بيني و زبان و قلب و كليه و ريه و مغز و روده و معده و ساير دستگاهها را در نظر بگيريد كه همه با هم مربوط و همكارند و در كنار هم انسان را با خودش، با انسانهاي ديگر، با عالم خارج، با زمين و آسمان، با نباتات، با انواع خوراكيها و نوشابهها، با بوييدنيها، و با سنگ و خاك و معدن ارتباط ميدهند. آيا غير از اين است كه از اين همه تناسب و همكاري، قصد و عنايت فهميده ميشود؟ تمام عالم نيز مثل انسان است. اجزاءِ عالم همه با هم ارتباط دارند و آنچه كشف شده و بشر به آن رسيده، حكايت از اين ارتباط و تناسب ميكند. تمام عالم مثل انسان و جسم واحد با يك نبض و يك قلب و يك حيات در حركت است و شرايط و اجزاء و تعاون آنها در نفوس بيغلّ و غش معرفت به وجود خالق مدبّر حكيم را محكم و استوارميكند.
البتّه مشاهده ارتباط تمام اين دستگاههاي بزرگ و همكاري و تناسب آنها با يكديگر كار آساني نيست و شايد براي احدي غير از آنان كه «مؤيّد من عندالله» هستند، ميسّر نشده باشد. لذا «برگسون» ميگويد: ما تا امروز نشناختهايم كه چگونه به حقايق اشياء نگاه كنيم.8
اين كلام محقّقانهاي است زيرا يك نفر دانشمند كه مثلا روي مغز، يا چشم و يا گوش مطالعاتي دارد وقتي نظرش به همان چشم يا مغز يا گوش يا پوست جلب شده باشد، وضع آن را در حال انفرادي مطالعه ميكند و اگر در اوضاع ساير اعضا فرضاً تا حدودي مطالعه كند، مطالعاتش كامل نيست و نيز اشياءِ ديگر از عالم خارج را كه اين اعضا با آنها ارتباط دارند، در نظر نميگيرد و دورتر از آن، اشيائي را كه با اين اشياء مربوطند، نميبيند. با اين همه هرچه ميبيند، نشانه قصد و عنايت است.
مطالعه كامل تأثيرات خورشيد از نظر پديدههاي زيستي، شيميايي، ژئوفيزيك، آب و هوا و ساير آثار جوّي هر يك موضوع كتابي جداگانه است. اعضا و جوارح ما همه تحت تأثير نور و حرارت خورشيد قرار دارند. مثلا چشمي كه در سر انسان و حيوان است با نور آفتاب كه از نود ميليون كيلومتر راه فاصله به ما ميتابد مرتبط است و چشم، بدون نور نميتواند ببيند و كارخانه عظيم و محيّرالعقول چشم، با آن همه عجايب و دقايق، بيفايده و بيثمر ميشود. نور براي چشم مثل قلب براي جسد، و روح براي انسان است. ولي آيا نور، چشم را آفريده است كه از آن بهرهمند شود، يا چشم، نور را ايجاد كرده و به نياز خودش به نور متوجّه شده است؟
همه ميدانيم كه مطلب، بالاتر از اينگونه احتمالات سخيف است. نور و چشم هرگز اين ادراك و احساس نياز را نكرده و نميكنند و آن تصميم دقيق حكيمانهاي كه عالم كَون را به هم مرتبط كرده است چشم و نور را به يكديگر ارتباط داده و چشم را با اشياءِ ديگر و نور را با ساير اجسام مربوط ساخته است.
هوا از جهتي با جاذبه مربوط است و از جهات ديگر با زندگي انسان و حيوان و نبات و نيز با باران و ساير چيزها، بهطوري كه اگر جاذبه زمين ضعيف شود، هوا از اطراف آن پراكنده ميشود و حيات معدوم ميگردد، و اگر اكسيژن آن كم گردد باز هم حيات نابود ميشود.
آيا اين ارتباط بين هوا و وزن و نسبت اكسيژن آن با زندگي انسان و جاذبه زمين غير از اثر قصد و عنايت است؟ يقيناً نه.
آيا اين ارتباط بسيار دقيق با خورشيد از نظر فاصله و دوري و نزديكي كه اگر تغييري در آن پيدا شود نظام كنوني به هم ميريزد، بدون قصد و عنايت است؟
آيا جوّي كه با گازهاي ضخيم زمين را احاطه كرده و آن را از صدمه ميليونها سنگ آسماني كه با سرعتي در حدود پنجاه كيلومتر در ثانيه با آن تصادم ميكنند مسلّح ساخته است، دليل نظم و عنايت نيست؟
همچنين انسان و حيوان و نبات ارتباط محكمي با يكديگر دارند و هر سه براي هم لازم و ضروري ميباشند. انسان و حيوان به نباتات به وسيله تنفّس خود گاز كربنيك ميدهند كه اگر اين نبود، نسبت كربن هوا بهواسطه عملكرد نباتات كم ميشد و نبات از بقا و استمرار محروم ميگشت. نبات نيز در مقابل به انسان اكسيژن ميدهد و اگر نبات نبود، نسبت اكسيژن در هوا بهواسطه آنكه انسان و حيوان آن را مستهلك ميكنند، كم ميشد و حيات انسان و حيوان در آن امكانناپذير ميگشت.
آيا انسان كه به حيات و زندگي خود حريص است و به آن اهميّت ميدهد، نبات را آفريده است تا او را با اكسيژن كمك دهد، يا نبات خودش تبرّعاً و سخاوتمندانه و از روي مهرباني چون ديده است كه انسان به اكسيژن احتياج دارد و حياتش بدون آن ممكن نيست، اكسيژن لازم را در اختيار او گذاشته است؟
آيا انسان و حيوان كه به وسيله تنفّس خود گاز كربنيك ميدهند، وضعنبات و زندگي او را در نظر گرفته و خواستهاند حيات نبات را نجات دهند؟
يقيناً اين احتمالات، عُقلايي و خردمندانه نيست و به احتمالات ديوانگان شبيهتر است و اصلا اين احتمالات مطرح نيست. فقط اوضاع، نشانه تصميم و عنايت نيروي مافوق و مسلّط بر اينها و آفريننده آنهاست; نيروي «الله»، آن حكيم قادري كه عاليترين ترتيب و محكمترين روابط و همكاري و تبادل و تعاطي را بين موجودات برقرار كرده است.
آيا اين موجوداتي كه به منافع خود هدايت ميشوند، بشري كه احساس گرسنگي و تشنگي و درد و الم مينمايد و خوب و بد، و سود و زيان خودرا درك ميكند و به بقاي خويش اين همه علاقهمند است، مورچهاي كه دنبال دانه ميرود و آن همه درك و شعور از خود نشان ميدهد، درختي كه از زمين غذا ميگيرد و آنچه را براي ساختن ميوه و برگ و شكوفه و ساير اجزايش مناسب است از زمين به وسيله ريشهها كسب ميكند، تلقيحي كه به وسيله باد يا حركت و انتقال مگسها و زنبورها و نشست و برخاست آنها روي شكوفههاي درختها انجام ميگيرد و صدهاهزار ميليون و بيشتر و بيشتر پرسشهاي ديگر ... و اين كائنات همه خودشان تصميم گرفتهاند كه چون ما محتاج هستيم و در زندگي نياز به غذا و آب داريم بايد احساس گرسنگي داشته باشيم، پس بايد توسّط ريشه از زمين غذا بگيريم يا چون انسان عقل و شعور لازم دارد پس بايد عقل و شعور داشته باشيم يا چون به ساير قوا و اعضا نياز داريم پس بايد اين قوا را بسازيم، يا نه، تصميم «الله» خداي قادر حكيم عليم به همه آنچه را نيازمند بودهاند عطا كرده و همه را تكويناً دلالت و راهنمايي فرمودهاست؟
البتّه همه اين روابط و همبستگيها و احساسات، دليل بر وجود خداست و همه بايد با قرآن ـ كه از زبان حضرت موسي در پاسخ فرعون فرموده است ـ همصدا شويم و بگوييم: (رَبُّنَا الَّذي أَعطي كُلِّ شَيء خَلقَهُ ثُمَّهَدي)9.
در اين مطالب، مجال بسط كلام بسيار است و علاوه بر كتابهاي بسياري كه اين مطالب را در اختيار مشتاقان گذاشته است، از بحثهاي علوم مختلف نيز مطالب فراواني مستفاد ميشود كه حاكي از وجود قصد و عنايت و تصميم و اراده در خلقت كائنات است.
يكي از اهل اطّلاع، پس از آنكه آمار كوچكي از كار دستگاههاي بدن يك نفر را در ظرف يك روز ارائه ميدهد كه همه دليل بر عنايت و قصد است، ميگويد: اگر بخواهيد به حساب تمام كارهايي كه بدن در يك روز انجام ميدهد برسيد، بايد يك دوره كتاب تأليف كنيد كه شايد تعداد جلدهاي آن به چهارصد برسد كه هر جلد آن يكصد صفحه داشته باشد. تازه اين حساب يك روز فعاليّت بدن يك فرد است (تو خود حديث مفصّل بخوان از اين مجمل).
بهترين كتابي كه قصد و عنايت در آفرينش را بهطور تفصيل روشنميسازد، كتاب توحيد مفضّل است كه از حضرت صادق(عليه السلام)روايت شده است، و آن را بايد از معجزات علمي آن حضرت شمرد. اين كتاب نفيس و بيعديل، توسّط جمعي از دانشمندان از جمله علاّمه مجلسي(قدس سره)بهفارسي ترجمه شده و در عصر ما نيز بعضي از معاصران آن را ترجمه كردهاند كه مطالعه اين كتاب توحيدي را به عموم توصيه مينماييم.
چگونگي اسـتدلال بر وجود خدا در نهجالبـلاغه
آنچه تا اينجا ـ هرچند بهطور مفصّل و طولاني ـ بيان شد براي موضوع بحث ادلّه وجود خدا در نهجالبلاغه عنوان مقدّمه را دارد. و امّا اصل موضوع:
در نهجالبلاغه استدلال بر وجود خدا بهطور مستقل كمتر مطرح شده است. در بعضي از خطبهها كساني را كه مبدأ مقدّر و مدبّر را انكار مينمايند، توبيخ فرموده و يا از كساني كه در وجود خدا شك ميكنند بااينكه آفرينش و خلق خدا را ميبينند، اظهار تعجّب كرده است، مثل «فَالوَيلُ لِمَن أَنكَرَ المُقَدِّرَ وَجَحَدَ المُدَبِّرَ»10 يا «عَجِبتُ لِمَن شَكَّ فِي اللّهِ وَهُوَ يَري خَلقَاللّهِ»11. در مجموع خطبهها و بياناتي كه در اين كتاب مقدّس پيرامون الهيّات است، بيشتر تذكّر اوصاف و افعال خدا و تصحيح عقيده آناني كه قائل به وجود خدا هستند و تنزيه خدا از نقايص و آنچه منافي با كمال ميباشد، مورد عنايت امام(عليه السلام) قرار گرفته است. و اين به دو جهت است:
يكي اينكه اصل وجود «الله» و خالق جهان اگرچه مورد انكار برخي قرار گرفته است ولي وقتي بشر به فطرت خود رجوع كند، در آن جاي اظهار شك و ترديد نميبيند و آن را يكي از بديهياتي ميشناسد كه هر كس كه پاكي فطرتش محفوظ مانده باشد، بر آن گواهي ميدهد كه اين، از مسائل دشوار و پيچيده و فكري و عميق الهيّات نيست و اگر شدّت ظهور شيء موجب خفا و قرب در آخرين درجه مانع رؤيت نميگشت، شايد از الحاد اثري نبود ولي شدّت ظهور ذات الهي، موجب خفاي آن شده است، كه «الشّيء إذا جاوز حدّه انعكس ضدّه».
اي تو مخفي در ظهور خويشتن *** وي رخت پنهان به نور خويشتن
*
حجاب روي تو هم روي تست در همه حال *** نهاني از همه عالم ز بس كه پيدايي
*
چندين هزار ذرّه سراسيمه ميروند *** در آفتاب و غافل از آن كافتاب چيست
و چه خوب گفته است شاعر:
لقد ظهرت و لاتخفي علي أحد *** إلاّ علي أكمة لايعرف القمر
لكن بطنت بما أظهرت محتجبا *** فكيف يعرف من بالعرف استترا12
همچنين در دعاي عرفه آمده است:
مَتي غِبتَ حَتّي تَحتاجَ إِلي دَليل يَدُلُّ عَلَيكَ، وَمَتي بَعُدتَ حَتّي تَكونَ الأثارُ هِيَ الَّتي توصِلُ إِلَيكَ؟ عَمِيَت عَينٌ لاتَراكَ وَلا تَزالُ عَلَيها رَقيباً، وَخَسِرَت صَفَقَةُ عَبد لَم تَجعَل لَهُ مِن حُبِّكَ نَصيباً.13
كي پنهان بودي تا نيازمند باشي به دليل و راهنمايي كه بر تو دلالت كند، و كي دور بودي تا نشانهها وسيله وصول و رسيدن به تو شوند؟ كور باد چشمي كه تو را نميبيند و حال آنكه تو پيوسته بر او نگاهباني، و زيان كند سوداي بندهاي كه به او از دوستي خود نصيبي ندادي.
و چه زيبا سروده است شاعر پارسيگو فروغي بسطامي:
غايب نهاي ز ديده كه پيدا كنم تو را *** پنهان نگشتهاي كه هويدا كنم تو را
با صدهزار جلوه برون آمدي كه من *** با صدهزار ديده تماشا كنم تو را
دوم اينكه مخاطب اميرالمؤمنين(عليه السلام) اشخاصي بودهاند معترف به خدا، و سخن حضرت با كساني بوده است كه در وجود خدا اظهار شك نميكردند ولي نياز داشتهاند كه عقايد و معارف آنها در مورد خدا تصحيح و تكميل شود و صفات جلال و جمال و افعال او را بشناسند و به فروغ مباحث الهي بهطور تفصيل رهبري شوند تا معرفت جزو جانشان گردد و نور فطرت، هرچه بيشتر تمام نواحي وجودشان را روشن سازد و آثار عملي معرفت، در اعضا و جوارحشان پيدا شود. حتّي بيانات و تعبيراتي چون «الدّالِّ عَلي وُجودِه بِخَلقِه، وَبِمُحدَثِ خَلقِه عَلي أَزَليَّتِه»14 و جمله «الدّالُّ عَلي قِدَمِه بِحُدوثِ خَلقِه، وَبِحُدوثِ خَلقِه عَلي وُجودِه»15 بيان اوصاف فعليّه خدا و تمجيد باريتعالي است و اينكه حتّي معرفت نيز بهدلالت او حاصل ميشود.
قرآن مجيد با اينكه ميفرمايد: أَفِي اللّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّمواتِ وَالأَرضِ16 و با اينكه دين حنيف را فطري معرفي مينمايد و ميفرمايد: (فَأَقِم وَجهَكَ لِلدّينِ حَنيفاً فِطرَةَ اللّهِ الَّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيها17 و وَلَئِن سَأَلتَهُم مَن خَلَقَ السَّمواتِ وَالأَرضَ لَيَقولُنَّ اللّهُ)18، در آيات بسيار رسماً و مستقلاّ بر وجود خدا استدلال كرده است مثل آيه أَم خُلِقوا مِن غَيرِ شَيء أَم هُمُ الخالِقونَ19 و يا آيات أَفَرَأَيتُم ما تَحرُثونَ. أَ أَنتُم تَزرَعونَهُ أَم نَحنُ الزّارِعونَ20 و أَفَرَأَيتُم ماتُمنونَ. أَ أَنتُم تَخلُقونَهُ أَم نَحنُ الخالِقونَ21 و مثل استدلال ابراهيم خليل(عليه السلام). چون بر حسب (لاُِنذِرَكُم بِه وَمَن بَلَغَ)22، قرآن با تمام ملل و فِرَق، سخن دارد و كتاب جهاني است، يعني با همه اهل جهان از موحّد و ملحد و با آنها كه مصداق (وَ جَحَدوا بِها وَأَستَيقَنَتها أَنفُسُهُم23 ميباشند، سخن ميگويد و خطابات عام مانند «يا ايّها النّاس» دارد; لذا هم به جنبه اصل اعتقاد به خدا و هم به جنبه تصحيح اعتقاد معتقدان و مؤمنان و تكميل معرفت آنان عنايت دارد.
ولي نهجالبلاغه بيشتر مطالب عرفاني و الهيّاتش راجع به تصحيح عقايد و توضيح مفاهيم مباحث و اصطلاحات و الفاظ علم توحيد است. چون كساني كه مخاطب بودند، به اين رشته بيشتر احتياج داشتند بلكه از اين مباحث از حضرت مولي(عليه السلام) پرسش ميكردند. با اين حال نميخواهيم بگوييم كه در نهجالبلاغه بحث ادلّه وجود خدا ديده نميشود (حاشا و كلاّ) زيرا در اين كتاب عظيم نيز ادلّه خداشناسي بسيار مطرح شده است. مثلا امام(عليه السلام) در ضمن بحث از اوصاف و تنزيه و تقديس و تمجيد حضرت احديّت ادلّه خداشناسي را نيز بهطور ضمني، بهگونهاي كه ارزش آن از بحث استقلالي كمتر نيست گوشزد فرموده و براهين محكم و دلايل متقن بر وجود خدا را اقامه كردهاند. در بعضي از موارد هم اين ادلّه بهطور مستقل مورد توجّه واقع شده و حتّي بر اينكه هر چيز و هر مخلوق حجّت از براي او و دليل بر هستي او ميباشد، تصريح شده است; چنانكه در خطبه اشباح ميفرمايند:
فَصارَ كُلُّ ما خَلَقَ حُجَّةً لَهُ وَدَليلا عَلَيهِ وَإِن كانَ خَلقاً صامِتاً. فَحُجَّتُهُ بِالتَّدبيرِ ناطِقَةٌ وَدَلالَتُهُ عَلَي المُبدِعِ قائِمَةٌ.24
هرچه را خلق كرده حجّت از براي او و دليل بر اوست اگرچه زبان گويا نداشته باشد. پس تدبير خدا و نظام وجود او حجّت گويا بر وجود خداست و دلالت او بر وجود آفريننده قائم و برپاست.
براهيني مثل برهان وجود، برهان حدوث و خلق، برهان عنايت و قصد و برهان فطرت ـ كه به آن اشاره گرديد و چند جمله از نهجالبلاغه راجع به آن آورده شد ـ و بعضي از براهين ديگر، در نهجالبلاغه مكرّر با عبارات و الفاظ و بيانات گوناگون شرح داده شده است كه اگرچه سياق كلام و لفظ حاكي از اين ميباشد كه گوينده ميخواهد اوصاف جلال و جمال و صفات كمال او را شرح و تفصيل دهد، ولي ظاهر و آشكار است كه در ضمن همين مطالب، از مطلب اصلي صرف نظر نشده و آن نيز موردتوجّه بوده است تا در عين حال در ذهن شنونده ادلّه خداشناسي هم حاضر شود و او را در اين جهت نيز مايه دهد. اينك تفصيل بعضي از اين موارد را مطالعه ميكنيم.
بـرهان وجـود
بعضي از بزرگان اهل تحقيق احتمال دادهاند كه امثال جمله «وَدَلَّت عَلَيهِ أَعلامُ الظُّهورِ»25 و «فَهُوَ الَّذي تَشهَدُ لَهُ أَعلامُ الوُجودِ عَلي اِقرارِ قَلبِ ذِيالجُحودِ»26 اشاره و ارشاد به همان برهان وجود است كه شيخالرّئيس ابوعلي سينا آن را «برهان صدّيقين» نام نهاده و آيه شريفه (أَوَ لَميَكفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلي كُلِّ شَيء شَهيدٌ)27 را اشاره به آن دانسته است.28 درصورتي كه اگر «اَعلام ظهور» و «اَعلام وجود» را اشاره به نفس وجود موجودات و واقعيّت آنها بدانيم، اين جملهها استدلال به وجود خداوند متعال به نفس وجود موجودات و واقعيّت ذوات آنهاست، خواه لفظ وجود و موجود را بين باري تعالي و مخلوقات و ممكنات مشترك لفظي بدانند29يا مشتركمعنوي، و خواه ماهيّت را مجعول و وجود را امر انتزاعي و اعتباري بگويند يا وجود را مجعول و ماهيّت را اعتباري.
تقـرير دليـل وجـود
در تقرير اين دليل گفته شده است:
وقتي نفس وجود را بر حسب حصر عقلي تقسيم ميكنيم، يا واجب است يا ممكن.
«واجب» آن وجودي است كه بالذّات اقتضاي وجود دارد و به خود قائم است. و «ممكن» آن است كه بالذّات نه اقتضاي وجود دارد و نهاقتضاي عدم، و وجودش بالغير است و به ديگري برپاست.
قسم سومي در اينجا راه ندارد. پس اگر واجب است مطلوب ثابت است، و اگر ممكن است نيازمند به مؤثّر ميباشد و وجود آن بدون مؤثّر، محال است.
و چون علّت احتياج ممكن به مؤثّر امكان است، آن مؤثّر نيز يا واجب است يا ممكن، و اگر ممكن باشد باز هم محتاج به مؤثّر است. پس با فرض عدم انتهاي به واجب، يا دور لازم ميشود يا تسلسل، و هر دو باطلاند.
امّا دور، براي اينكه لازم شود تقدّم هر يك از دو شيء بر ديگري ازجهت واحد، و به عبارت ديگر تقدّم هر يك از دو شيء بر ديگري كه از همان جهت تقدّم اين شيء بر ديگري است، آن ديگري نيز بر اين تقدّم داشته باشد، و لازمه اين امر، تقدّم شيء بر خود شيء است به دو مرتبه، و مستلزم فرض وجود و عدم شيء در آن واحد ميباشد كه اجتماع نقيضين ومحال است.
و امّا تسلسل30، پس بطلانش به اين بيان است كه مجموع اين سلسله نامتناهي مؤثّرات، من حيثالمجموع ممكن است. پس اگر مجموع مؤثّر و علّت تامّه باشد، لازم ميشود كه شيء علّت خود باشد، و اگر بعضي از اجزاءِ آن علّت باشد، آن نيز باطل است چون علّت تامّه شيء، علّت آن شيء و علّت تمام اجزاءِ آن شيء است، وگرنه لازم ميشود علّت تامّه نباشد بلكه با علّت اجزاء با هم علّت باشند. بهعلاوه اگر علّت مركّب، علّت اجزاءِ آن باشد، لازم ميشود اين جزءِ مركّب كه بنا بهفرض، علّتاست علّت خودش نيز باشد و در علل سابق خود نيز تأثير كرده باشد و به مراتب نامتناهي بر خود تقدّم يافته باشد كه اينها همه بالبداهه باطلاست.
پس باقي ميمانَد اين فرض كه مؤثّر در مجموع، يا امر مركّب از داخل و خارج باشد و يا امر خارج. امّا اوّلي محال است چون همان توالي فاسدهاي كه در علّت بودن جزء مستقلاّ وجود داشت در اينجا نيز هست و اگر امر خارج از سلسله ممكنات باشد ناچار آن واجبالوجود است. و ميگويند اين طريقه علّيّين و صدّيقين است كه در آن حاجت به نظر در موجودات و استدلال بر مخلوقات و مصنوعات نيست بلكه به نظر در نفس وجود، اثبات واجبالوجود ميشود.
به عبارت ديگر، ما وقتي نظر به نفس وجود ميكنيم، يا واجب است يا ممكن. «ممكن» آن وجودي است كه محتاجِ مؤثّر است و از اينكه به خودي خود باشد، ابا دارد، پس بايد منتهي به واجب گردد. از طرفي وجودِ ممكن (كه «ممكن» صفت آن باشد نه مضافٌاليه) غيرقابل انكار است، پس بايد وجودِ واجب («واجب» در اينجا صفت وجود است) باشد كه مرجّح وجودِ ممكن گردد. مسأله احتياج ممكن به واجب نيز از اينجا معلوم ميشود كه ما هر چيزي را كه در آن دو احتمال باشد و احتمالِ بود و نبود آن متساوي باشد، اگر ببينيم يكي از دو احتمال واقع شد، از علّت آن ميپرسيم. مثلا اگر اين درخت ميوهدار شد يا نشد، يا اين جنين پسر شد يا دختر، يا در اين فصل باران يا برف باريد، يا كمتر يا زيادتر بود، يا اين انسان يا حيوان چاق و فربه بود يا لاغر، از علّت آن ميپرسيم زيرا احتمال هر يك از آن دو طرف در آن هست. بنابراين شكّي نيست كه وجودِ ممكن كه احتمالِ بود و نبود آن هر دو متساوي است، احتياج به مؤثّر دارد و آن مؤثّر، جز واجبالوجود نيست.
و مخفي نمانَد كه در اين برهان تفاوت ندارد كه وجود را به واجب و ممكن تقسيم كنيم يا موجود را، زيرا بالأخره اين حصر، حصر عقلي است و وجود يا موجود از اين دو قسم بيرون نيست و در اين برهان، اشياء و مخلوقات و مصنوعات واسطه در اثبات نشدهاند.
و نيز مخفي نمانَد كه برهان صدّيقين به نحوي كه صدرالدّين شيرازي و حكيم سبزواري مطرح كردهاند، با اينكه بعضي از مباني آن مورد خدشه برخي قرار گرفته و از اذهان نيز دور است، ظاهراً از مثل اين جمله نهجالبلاغه (وَ دَلَّت عَلَيهِ أَعلامُ الظُّهورِ) قابل درك نيست، چنانكه در دلالت آيه شريفه (أَوَ لَم يَكفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلي كُلِّ شَيء شَهيدٌ)بر برهان وجود به هر يك از اين تقارير (تقرير ابوعلي سينا و صدرالدّين شيرازي) نيز جاي تأمّل است هرچند اگر شهيد به معني مشهود باشد محتمل است، يعني هر چيز به او شهادت ميدهد و به او احتياج و نياز و تعلّق دارد. امّا انصاف اين است كه اگر شهيد به معني مشهود هم باشد، ظهور آيه بر ادلّه ديگر كه اشياء و مخلوقات، واسطه براي اثبات حق هستند، بيشتر است، ولي اگر شهيد به معني شاهد باشد، مفاد آيه با اين براهين ارتباطي پيدا نميكند بلكه دلالت بر احاطه علم خدا به هر چيز دارد.
امّا صدر آيه كه شيخالرّئيس آن را بيان برهان كساني گرفته است كه به خلق و فعل حق استدلال ميكنند برحسب بعضي از تفاسير و نيز آيه قبل از اين آيه، مربوط به استدلال بر وجود خدا نيست و ضمير در «أَنَّهالحَقُّ» راجع به قرآن است. بهفرض هم كه آن را راجع به حق ـتعاليشأنهـ بگيرند، احتمال است و بهطور قطع تفسير قرآن در معنايي كه آيه در آن ظاهر نيست، جايز نميباشد، امّا بعضي از حضرات حكما در مقام تفسير آيات و روايات، با پيشداوري، درباره هر مطلبي كه بحث ميكنند، آيهاي از آيات يا حديثي را بر آن منطبق ميسازند، در حالي كه اگر مطلب آنها هم در آن مورد صحيح باشد، گاه مفاد آن آيه دربرگيرنده آن مطلب نيست، ولي اينان به مجرّد وجود يك احتمال بعيد يا تأويلاتي، آيه را از ظاهر خود كه آن نيز صحيح و معقول است منصرف ميسازند و آن را موافق با رأي خود نشان ميدهند، چنانكه اگر كسي در بعضي از موارد كتاب اسفار غور و دقّت كند، اين جرأت ديده ميشود. غفر الله لنا ولهم زلاّتنا و هفواتنا.
برهان قصـد و عنايت و نظـام و تناسب
در خصوص اين برهان، پيش از اين توضيحاتي داده شد، هر كس طالب آگاهي بيشتر باشد، ميتواند به كتابهايي كه در اين خصوص نوشته شده است، رجوع نمايد. بهطور كلّي علوم طب و تشريح، گياهشناسي، زمينشناسي، زيستشناسي، حيوانشناسي، جنينشناسي، كيهانشناسي، وظائفالاعضاء و رشتههاي مختلف علمي مربوط به ساختمان بدن انسان و حيوان و هرگونه مطالعه در كائنات اين عالم و روابط آنها با يكديگر، همه و همه اين برهان قصد و عنايت را گستردهتر از آنچه تصوّر ميشود، عرضه ميدارد كه شرح آن با نوشتن كتابهاي بسيار هم به پايان نميرسد.
در نهجالبلاغه خطبههايي هست مشحون از برهان قصد و عنايت كه از جمله آنها خطبه نخستين است كه حضرت ميفرمايد:
وَ نَشَرَ الرِّياحَ بِرَحمَتِه، وَوَتَّدَ بِالصُّخورِ مَيَدانَ أَرضِه.
بادها را به رحمت خود پراكنده ساخت، و زمينش را به سنگهاي بزرگ و سخت، ميخكوب و استوار كرد.
و نيز در ضمن همين خطبه ميفرمايد:
أَجالَ (أَحالَ) الأَشياءَ لاَِوقاتِها، وَلاََمَ بَينَ مُختَلِفاتِها، وَغَرَّزَ غَرائِزَها، وَأَلزَمَها أَشباحَها عالِماً بِها قَبلَ ابتِدائِها، مُحيطاً بِحُدودِها وَاِنتِهائِها، عارِفاً بِقَرائِنِها وَأَحنائِها.
اشياء را جولان داد و به گردش درآورد براي اوقات آنها31 (يا: اشياء را به وقتهاي آنها حواله داد)، ]تا هر كدام در وقت مقرّر پديد آيند و در وقت مقرّر نمو كنند و به رشد و كمال حالات خود برسند[، و در ميان امور گوناگون آنها سازش و همبستگي قرار داد، و هر يك را به غريزهاي اختصاص داد (يعني طبايع و خاصيّتهاي آنها را در آنها قرار داد)، و اشباح و اشخاص آنها را ملازمشان گردانيد در حالي كه به آنها پيش از آغازشان دانا بود، و به حدود و پايانشان احاطه داشت، و به نفوس و جوانبشان (يا: به آنهايي كه با هم قرين هستند و اعوجاج دارند) شناسابود.
پس از آن، سخن را به افعال الهي كه قصد و عنايت از آنها استنباط ميشود، بسط داده كه شرح و تفصيل و بررسي بياناتي كه فرموده است، مربوط به علوم طبيعي، زيستشناسي، كيهانشناسي و... ميباشد.
و در جاي ديگر ميفرمايد:
جَعَلَ لَكُم أَسماعاً لِتَعِيَ ما عَناها، وَأَبصاراً لِتَجلُوَ عَن عَشاها، وَأَشلاءً جامِعَةً لاَِعضائِها مُلائِمَةً لاَِحنائِها في تَركيبِ صُوَرِها، وَمُدَدِ عُمُرِها، بِأَبدان قائِمَة بِأَرفاقِها، وَقُلوب رائِدَة لاَِرزاقِها.32
براي شما گوشهايي آفريد تا آنچه را برايش مفيد است نگه دارند، و ديدگاني تا از كوري جلا و روشني بخشند، و اندامي كه جامع اعضا و قواي باطن و مناسب با هم و تركيب صورتها و مدّتهاي عمرشان باشند، با بدنهايي كه قائم به منافع و حوايج خود هستند، و دلهايي كه طالب روزيهاي خويشاند.
و باز فرموده است:
وَ أَرانا مِن مَلَكوتِ قُدرَتِه، وَعَجائِبِ ما نَطَقَت بِه آثارُ حِكمَتِه، وَاعتِرافِ الحاجَةِ مِنَ الخَلقِ إِلي أَن يُقيمَها بِمَساكِ قُوَّتِه، ما دَلَّنا بِاضطِرارِ قِيامِ الحُجَّةِ لَهُ عَلي مَعرِفَتِه، وَظَهَرَت فِي البَدائِعِ الَّتي أَحدَثَها آثارُ صَنعَتِه، وَأَعلامُ حِكمَتِه. فَصارَ كُلُّ ما خَلَقَ حُجَّةً لَهُ وَدَليلا عَلَيهِ وَإِن كانَ خَلقاً صامِتاً. فَحُجَّتُهُ بِالتَّدبيرِ ناطِقَةٌ، وَدَلالَتُهُ عَلَي المُبدِعِ قائِمَةٌ.33
به ما نماياند از ملكوت قدرت خود و شگفتيهايي كه آثار حكمت او به آن ناطق است و اعتراف حاجت خلق به اينكه آنها را به قوّت خود برپادارد آنچه را كه دليل و حجّت ضروري و قطعي بر معرفت اوست، و ظاهر گرديد در بدايع و آنچه ابداع كرده آثار صنعت او و نشانيهاي حكمت او. پس هرچه را خلق فرموده، حجّت از براي او و دليل بر او گرديد اگرچه خلق صامت و خاموش باشد. پس حجّت او به تدبير او ناطق و گوياست، و دلالت او بر وجود پديدآورنده قائم و برپاست.
و هم در اين خطبه ميفرمايد:
قَدَّرَ ما خَلَقَ فَأَحكَمَ تَقديرَهُ، وَدَبَّرَهُ فَأَلطَفَ تَدبيرَهُ، وَوَجَّهَهُ لِوِجهَتِه. فَلَم يَتَعَدَّ حُدودَ مَنزِلَتِه، وَلَم يَقصُر دونَ الاِنتِهاءِ إِلي غايَتِه، وَلَم يَستَصعِب إِذ أُمِرَ بِالمُضِي عَلي إِرادَتِه.
خداوند آنچه را خلق فرمود تقدير كرد (يعني همه چيز آن را به قدر و اندازه مقرّر كرد) و تقدير آن را محكم و استوار فرمود ]و عاقبت و مآل آن را ملاحظه نمود[، و در تدبير آن لطف و لطافت به كار برد، و آن را به سوي وجهه و هدفش توجيه كرد. پس نه از حد و موقعيّت و منزلت او تجاوز كرد، و نه از آنچه او را به مقصد و فايدهاش برساند كوتاهي فرمود (يعني هرچه لازمداشت بيكم و كاست به او عطا كرد)، ونهدشوار شمرد وقتي فرمان داد ]به امر تكويني[ هر مخلوق را به سير و حركت بر طبق اراده او.
محتمل است معناي سه جمله اخير اين باشد: هر چيزي را به سوي جهتش توجيه فرمود آنچنان كه از جهت و سمت خود و از حدود منزلت و مكان خود تجاوز نكرد، و از منتهي شدن و رسيدن به غايت و نهايت خود كوتاه نشد، و وقتي كه به سير و جريان بر طبق اراده او امر شد، دشوار نگرفت. يعني همه چيز و هر مخلوق را در حدّ اعتدال قرار داد، و همه در مسير معيّن و هدايت تكويني او سير ميكنند و از آن امتناع ندارند و خواهناخواه به نهايات و پايانهايي كه برايشان مقرّر است ميرسند.
و باز در اين خطبه آمده است:
فَأَقامَ مِنَ الأَشياءِ أَوَدَها، وَنَهَجَ حُدودَها، وَلاََمَ بِقُدرَتِه بَينَ مُتَضادِّها، وَوَصَلَ أَسبابَ قَرائِنِها، و فَرَّقَها أَجناساً مُختَلِفات فِي الحُدودِ وَالأَقدارِ، وَالغَرائِزِ وَالهَيئاتِ; بَدايا خَلائِقَ أَحكَمَ صُنعَها، وَفَطَرَها عَلي ما أَرادَ وَابتَدَعَها.
پس انحراف و كجي چيزها را راست گردانيد، و حدود آنها را روشن قرار داد، و به قدرت خود ميان متضادّ آنها ملايمت برقرار كرد، و آنها را به هم پيوستگي داد و به اجناس مختلف در حدود و اندازهها، و غريزهها و هيأتها از هم جدا و مشخّص ساخت; مخلوقاتي كه آفرينش آنها را استوار ساخت، و آنها را از آنگونه كه ميخواست ابداع نمود.
همچنين در اين خطبه در وصف آسمان ميفرمايد:
وَ نَظَمَ بِلا تَعليق رَهَواتِ فُرَجِها، وَلاحَمَ صُدوعَ انفِراجِها، وَوَشَّجَ بَينَها وَبَينَ أَزواجِها، وَذَلَّلَ لِلهابِطينَ بِأَمرِه وَالصّاعِدينَ بِأَعمالِ خَلقِه حُزونَةَ مِعراجِها، وَناداها بَعدَ إِذ هِيَ دُخانٌ فَالتَحَمَت عُري أَشراجِها، وَفَتَقَ بَعدَ الاِرتِتاقِ صَوامِتَ أَبوابِها، وَأَقامَ رَصَداً مِنَ الشُّهُبِ الثَّواقِبِ عَلي نِقابِها، وَأَمسَكَها مِن أَن تَمورَ فِي خَرقِ الهَواءِ بِأَيدِه، وَأَمَرَها أَن تَقِفَ مُستَسلِمَةً لاَِمرِه، وَجَعَلَ شَمسَها آيَةً مُبصِرَةً لِنَهارِها، وَقَمَرَها آيَةً مَمحُوَّةً مِن لَيلِها، فَأَجراهُما في مَناقِلِ مَجراهُما، وَقَدَّرَ سَيرَهُما في مَدارِجِ دَرَجِهِما لِيُمَيَّزَ بَينَ اللَّيلِ وَالنَّهارِ بِهِما، وَلِيُعلَمَ عَدَدُ السِّنينَ وَالحِسابُ بِمَقاديرِهِما.
راههاي آسمان را بدون اينكه به چيزي بسته شده باشد منظّم كرد، و شكافهاي گشادگي آن را به هم مرتبط ساخت، و ميان آنها و جفتهايشان را به هم پيوند داد، و دشواري فرود آمدن و صعود از آن را براي آنان (فرشتگان) كه فرود ميآيند و كارهاي خلق را بالا ميبرند آسان فرمود، و آن را پس از آنكه دود بود ندا كرد تا قطعات آنكه از يكديگر فاصله داشتند به هم پيوستند، و بعد از بسته بودن درهاي بسته آنها را گشود، و از ستارههاي درخشان بر راههاي آن نگهبان مقرّر كرد، و با دست قدرت خود آنها را از سقوط و فرو افتادن در شكافهاي هوا نگه داشت، و فرمان داد كه در جاي خود قرار داشته باشند ]و از مدار خود خارج نگردد[ در حالي كه تسليم فرمان او باشند; و آفتاب را علامت بيناكننده براي روز، و ماه را كه نورش محو شد علامت شب قرار داد، و آنها را در محلّ نقل و حركتشان جريان و حركت بخشيد، و سير آنها را بر مدارج و مدار مختصّ به خود مقرّر فرمود تا بين شب و روز تميز داده شود، و عدد سالها و حساب به مقادير آنها و حركتشان دانسته گردد.
و نيز در اين خطبه ميفرمايد:
كَبَسَ الأَرضَ عَلي مَورِ أَمواج مُستَفحِلَة، وَلُجَجِ بِحار زاخِرَة، تَلتَطِمُ أَواذِيُّ أَمواجِها، وَتَصطَفِقُ مُتَقاذِفاتُ أَثباجِها، وَتَرغو زَبَداً كَالفُحولِ عِندَ هَياجِها. فَخَضَعَ جِماحُ الماءِ المُتَلاطِمِ لِثِقلِ حَملِها، وَسَكَنَ هَيجُ ارتِمائِه إِذ وَطِئَتهُ بِكَلكَلِها، وَذَلَّ مستَخذِياً إِذ تَمَعَّكَت عَلَيهِ بِكَواهِلِها، فَأَصبَحَ بَعدَ اصطِخابِ أَمواجِه ساجِياً مَقهوراً، وَفي حَكَمَةِ الذُّلِّ مُنقاداً أَسيراً. وَسَكَنَتِ الأَرضُ مَدحُوَّةً في لُجَّةِ تَيّارِه، وَرَدَّت مِن نَخوَةِ بَأوِه وَاعتِلائِه، وَشُموخِ أَنفِه، وَسُمُوِّ غُلَوائِه، وَكَعَمَتهُ عَلي كِظَّةِ جِريَتِه، فَهَمَدَ بَعدَ نَزَقاتِه، وَلَبَدَ بَعدَ زَيَفانِ وَثَباتِه. فَلَمّا سَكَنَ هَيجُ الماءِ مِن تَحَتِ أَكنافِها، وَحَمَلَشَواهِقَ الجِبالِ الشُّمَّخِ البُذَّخِ عَلي أَكتافِها، فَجَّرَ يَنابيعَ العُيونِ مِن عَرانينِ أُنوفِها، وَفَرَّقَها في سُهوبِ بيدِها وَأَخاديدِها، وَعَدَّلَ حَرَكاتِها بِالرّاسِياتِ مِن جَلاميدِها، وَذَواتِ الشَّناخيبِ الشُّمِّ مِن صَياخيدِها، فَسَكَنَت مِنَ المَيَدانِ لِرُسوبِ الجِبالِ في قِطَعِ أَديمِها، وَتَغَلغُلِها مُتَسَرِّبَةً في جَوباتِ خَياشيمِها، وَرُكوبِها أَعناقَ سُهولِ الأَرَضينَ وَجَراثيمِها، وَفَسَحَ بَينَ الجَوِّ وَبَينَها، وَأَعَدَّ الهَواءَ مُتَنَسَّماً لِساكِنِها، وَأَخرَجَ إِلَيها أَهلَها عَلي تَمامِ مَرافِقِها. ثُمَّ لَم يَدَع جُرُزَ الأَرضِ الَّتي تَقصُرُ مِياهُ العُيونِ عَن رَوابيها، وَلا تَجِدُ جَداوِلُ الأَنهارِ ذريعَةً إِلي بُلوغِها حَتّي أَنشَأَ لَها ناشِئَةَ سَحاب تُحيي مَواتَها، وَتَستَخرِجُ نَباتَها، أَلَّفَ غَمامَها بَعدَ افتِراقِ لُمَعِه، وَتَبايُنِ قَزَعِه حَتّي إِذا تَمَخَّضَت لُجَّةُ المُزنِ فيهِ، وَالتَمَعَ بَرقُهُ في كُفَفِه، وَلَميَنَم وَميضُهُ في كَنْهوَرِ رَبابِه، وَمُتَراكِمِ سَحابِه، أَرسَلَهُ سَحّاً مُتَدارِكاً، قَد أَسَفَّ هَيدَبُهُ، تَمريهِ الجَنوبُ دِرَرَ أَهاضيبِه، وَدَفَعَ شَأبيبِه. فَلَمّا أَلقَتِ السَّحابُ بَركَ بَوانيها، وَبَعاعَ مَا استَقَلَّت بِه مِنَ العِبءِ المَحمولِ عَلَيها، أَخرَجَ بِه مِن هَوامِدِ الأَرضِ النَّباتَ، وَمِن زُعرِ الجِبالِ الأَعشابَ، فَهِي تَبهَجُ بِزينَةِ رِياضِها، وَتَزدَهي بِماأُلْبِسَتْهُ مِن رَيطِ أَزاهيرِها، وَحِليَةِ ماسُمِّطَت بِه مِن ناضِرِ أَنوارِها. وَجَعَلَ ذلِكَ بَلاغاً لِلأَنامِ، وَرِزقاً لِلأَنعامِ، وَخَرَقَ الفِجاجَ في آفاقِها، وَأَقامَ المَنارَ لِلسّالِكينَ
عَلي جَوادِّ طُرُقِها.
زمين را در جنبش امواج شديد و پرهيجان و لجّههاي درياهاي مملو از آب فرو برد; درياهايي كه امواج عظيمشان متلاطم است و مانند شتران نر كه در هنگام هيجان كف بر لب ميآورند، به هم ميخورَد. پس هيجان آب متلاطم، به جهت سنگيني زمين خاضع و آرام شد، و جهش و برخورد آن ساكن گشت، و آب خضوع و فروتني نشان داد وقتي كه زمين بر آن غلتيد، و پس از شدّت و اضطراب، آرامش و قرار يافت و امواجش از طغيان و هياهو بازايستاد و در حلقه لجام آهنين محدود و فرمانبر شد. و زمين از نخوت و سركشي آن مانع شد، پس آب فرو نشست و دور زمين را گرفت. و خداوند متعال كوههاي بزرگ و بلند را بر زمين نصب كرد، و چشمههاي آب را در بيابانها و نهرها ظاهر و جاري نمود، و حركات زمين را با كوهها متعادل ساخت و آن را از اضطراب نگه داشت، و بين جوّ و زمين فسحت و وسعت برقرار كرد، و هوا را براي تنفّس متناسب ساخت، و اهل زمين را با تمام منافع و مصالحشان بيرون آورد، و زمين را براي روييدن گياه و نبات در آن آماده نمود، و براي قسمتهايي از زمين كه بهواسطه ارتفاع و بلندي، آب چشمهها و رودخانهها بر آنها نمينشيند ابر را ايجاد فرمود كه زمينهاي مرده را زنده ميسازد و گياه آن را بيرون ميآورد، و ميان پارههاي درخشان ابر بعد از آنكه از هم جدا بودند، الفت برقرار كرد و آنها را به هم پيوسته و متّصل ساخت تا متحرّك گردند و بعد از اتّصال به يكديگر، بزرگ شوند و برق از آن در لمعان آيد. و خدا ابرها را فرستاد در حالي كه آب بارنده بودند و به وسيله آن از مكان بيگياه زمين و از كوههاي كمگياه، گياه تازه و خرّم بيرون آورد، سپس آن زمين باطراوت و مزيّن شد به مرغزارها و سبزهها و شكوفههاي نوراني و زيبا و خوشبو. و خداوند متعال اين همه ]آفرينشها و ارتباطات و مناسبات و آثار قدرت خود[ را وسيله رسيدن مردم به مقاصد و رفع نيازمنديها و روزي چهارپايان قرار داد، و در اطراف زمين و بين كوهها و بلنديها راهها را گشود، و براي رهروان و سالكان علامات و نشانيها برپا ساخت.34
در خطبهاي ديگر ميفرمايد:
وَ مِن لَطائِفِ صَنعَتِه وَعَجائِبِ حِكمَتِه ما أَرانا مِن غَوامِضِ الحِكمَةِ في هذِهِ الخَفافيشِ الَّتي يَقبِضُهَا الضِّياءُ الباسِطُ لِكُلِّ شَيء، وَيَبسُطُهَا الظَّلامُ القابِضُ لِكُلِّ حَيّ. وَكَيفَ عَشِيَت أَعيُنُها عَن أَن تَستَمِدَّ مِنَ الشَّمسِ المُضيئَةِ نوراً تَهتَدي بِه في مَذاهِبِها، وَتَصِلَ بِعَلانِيَةِ بُرهانِ الشَّمسِ إِلي مَعارِفِها، وَرَدَعَها بِتَلاَلُؤِ ضِيائِها عَنِ المُضِيِّ في سُبُحاتِ إِشراقِها، وَأَكَنَّها في مَكامِنِها عَنِ الذَّهابِ في بَلَجِ ائتِلاقِها؟ فَهِي مُسدِلَةُ الجُفونِ بِالنَّهارِ عَلي أَحداقِها، وَجاعِلَةُ اللَّيلِ سِراجاً تَستَدِلُّ بِه فِي التِماسِ أَرزاقِها. فَلايَرُدُّ أَبصارَها إِسدافُ ظُلمَتِه، وَلا تَمتَنِعُ مِنَ المُضِيِّ فيهِ لِغَسَقِ دُجنَتِه. فَإِذا أَلقَتِ الشَّمسُ قِناعَها، وَبَدَت أَوضاحُ نَهارِها، وَدَخَلَ مِن إِشراقِ نورِها عَلَي الضِّبابِ في وِجارِها، أَطبَقَتِ الأَجفانَ عَلي مَآقيها، وَتَبَلَّغَت بِمَا اكتَسَبَتهُ مِنَ المَعاشِ في ظُلَمِ لَياليها. فَسُبحانَ مَن جَعَلَ اللَّيلَ لَها نَهاراً وَمَعاشاً، وَالنَّهارَ سَكَناً وَقَراراً. وَجَعَلَ لَها أَجنِحَةً مِن لَحمِها تَعرُجُ بِها عِندَ الحاجَةِ إِلَي الطَّيَرانِ; كَأَنَّها شَظايَا الآذانِ غَيرَ ذَوات ريش وَلا قَصَب إِلاّ أَنَّكَ تَري مَواضِعَ العُروقِ بَيِّنَةً أَعلاماً. لَها جَناحانِ لَم يَرِقّا فَيَنشَقّا، وَلَم يَغلُظا فَيَثقُلا. تَطيرُ وَوَلَدُها لاصِقٌ بِها لاجِئٌ إِلَيها. يَقَعُ إِذا وَقَعَت، وَيَرتَفِعُ إِذَا ارتَفَعَت لايُفارِقُها حَتّي تَشتَدَّ أَركانُهُ، وَيَحمِلَهُ لِلنُّهوضِ جَناحُهُ، وَيَعرِفَ مَذاهِبَ عَيشِه، وَمَصالِحَ نَفسِه. فَسُبحانَ البارِئُ لِكُلِّ شَيء عَلي غَيرِ مِثال خَلا مِن غَيرِه.35
از لطايف صنعت خدا و شگفتيهاي حكمت او چيزي است كه از حكمتهاي پوشيده خود در اين شبپرهها به ما نشان داده است كه روشنايي روز كه ]ديده [هر چيز را باز و گشاده ميگرداند چشم آنها را ميبندد، و تاريكي كه ]ديده[ هر زندهاي را ميبندد چشم آنها را ميگشايد. چگونه ديدگان آنها ناتوان است از اينكه از آفتاب تابان مدد گيرد به نوري كه از آن در راهها راهنمايي شوند و بههنگام آشكار شدن خورشيد خود را به آنچه ميشناسند برسانند؟ چگونه اين شبپرهها را بر اثر تلألوَ نور آفتاب از رفتن به نقاطي كه آفتاب بر آن ميتابد، منع كرده است و آنها را عوض رفتن به جاهايي كه نور آفتاب بر آن تابش دارد، در جايگاه خودشان پنهان ساخته است؟ اين شبپرگان روزها پلكهايشان را بر حدقه چشمانشان مياندازند و چون شب فرارسد از تاريكي آن چون چراغي براي طلب روزي استفاده ميكنند. نه ديدگان آنها را سختي تاريكي مانع ميشود و نه از رفتن در شب با وجود تاريكي شديد خودداري مينمايند. پس آنگاه كه آفتاب پرده از روي خود انداخت و روشنيهاي روز ظاهر گشت و تابش نور آن در لانههاي سوسمار وارد شد، شبپرگان پلكها بر اطراف ديدگان ميگذارند و به آنچه در تاريكيهاي شبها جهت معاش كسب كردهاند اكتفا ميكنند. پس پاك و منزّه است آنكه شب را براي او روز و زمينه گذران زندگي قرار داد و روز را براي او هنگام آرامش و استراحت. و براي آنها بالهايي از گوششان قرار داد تا در هنگام حاجت به پرواز، با آن به پرواز درآيند; گويي بالهايشان مانند لالههاي گوش انسان است و پر و استخوان ندارد، ولي تو جاي رگها را آشكارا ميبيني. براي آنها دو بال است نه چنان رقيق كه هنگام بال زدن پاره شود و نه چندان كلفت و ستبر كه سنگين باشد. پرواز ميكند در حالي كه بچّهاش به او چسبيده و پناهنده است. هر كجا او فرود آيد فرود ميآيد، و هر كجا بلند شود و پرواز كند از او جدا ميشود تا اعضايش قوي و سخت گردد، و بالش براي پرواز شايسته شود، و بهراه زندگي و مصالح خود شناسا گردد. پس منزّه است خدايي كه هر چيزي را آفريد بينمونه و سابقهاي كه از غير او صادر شده باشد.
حضرت خطبه 162 را با اين جملهها آغاز فرموده است:
الحَمدُ لِلّهِ خالِقِ العِبادِ، وَساطِحِ المِهادِ، وَمُسيلِ الوِهادِ، وَمُخصِبِ النِّجادِ.
سپاس مر خداي را سزاست كه آفريننده بندگان، و گستراننده زمين، و جاريكننده آب، و روياننده گياهان است.
و در ضمن آن ميفرمايد:
أَيُّهَا المَخلوقُ السَّوِيُّ، وَالمَنشَأُ المَرعِيُّ في ظُلُماتِ الأَرحامِ وَمُضاعَفاتِ الأَستارِ! بُدِئتَ مِن سُلالَة مِن طين، وَوُضِعتَ في قَرار مَكين إِلي قَدَر مَعلوم، وَأَجَل مَقسوم. تَمورُ في بَطنِ أُمِّكَ جَنيناً; لاتُحيرُ دُعاءً، وَلا تَسمَعُ نِداءً. ثُمَّ أُخرِجتَ مِن مَقَرِّكَ إِلي دار لَمتَشهَدها، وَلَم تَعرِف سُبُلَ مَنافِعِها. فَمَن هَداكَ لاِجتِرارِ الغِذاءِ مِن ثَديِ أُمِّكَ، وَعَرَّفَكَ عِندَ الحاجَةِ مَواضِعَ طَلَبِكَ وَإِرادَتِكَ؟ هَيهاتَ! إِنَّ مَن يَعجِزُ عَن صِفاتِ ذِي الهَيئَةِ وَالأَدَواتِ فَهُوَ عَن صِفاتِ خالِقِه أَعجَزُ، وَمِن تَناوُلِه بِحُدودِ المَخلوقينَ أَبعَدُ.
اي آفريدهشده متساوي و متناسب و معتدل، و ايجادشده در تاريكيهاي ارحام و پردههاي متضاعف! آغاز شدي از خلاصهاي از گِل، و گذاشته شدي در قرارگاهي استوار تا اندازهاي معلوم و اجل و موتي مقسوم. در شكم مادر، در حالي كه جنين بودي، جنبش و اضطراب داشتي; نه خواندني را پاسخ ميدادي، و نه ندايي و صدايي را ميشنيدي. سپس از قرارگاه خود خارج شدي به سوي خانهاي كه آن را نديده بودي، و راههاي منافع آن را نميدانستي. پس چه كسي تو را به كشيدن غذا از پستان مادرت راهنمايي كرد، و تو را در هنگام نياز، به محلهاي طلب و خواستهات شناسايي داد؟! دريغا! كسي كه از ]شناخت يا توصيف [صفات آنكه داراي صورت و اعضاست عاجز است، از صفات آفريننده خود ناتوانتر، و از درك ذات او ]كه حدّ و نهايت ندارد [از طريق حدود و نهايتهايي كه مخلوقات دارند، دورتر و محرومتر است.
در خطبه 164 ميفرمايد:
اِبتَدَعَهُم خَلقاً عَجيباً مِن حَيَوان وَمَوات، وَساكِن وَذي حَرَكات، فَأَقامَ مِن شَواهِدِ البَيِّناتِ عَلي لَطيفِ صَنعَتِه وَعَظيمِ قُدرَتِه مَاانقادَت لَهُ العُقولُ مُعتَرِفَةً بِه وَمُسَلِّمَةً لَهُ، وَنَعَقَت في أَسماعِنا دَلائِلُهُ عَلي وَحدانِيَّتِه. وَما ذَرَأَ مِن مُختَلِفِ صُوَرِ الأَطيارِ الَّتي أَسكَنَها أَخاديدَ الأَرضِ، وَخُروقَ فِجاجِها، وَرَواسِيَ أَعلامِها مِن ذاتِ أَجنِحَة مُختَلِفَة، وَهَيئات مُتَبايِنَة مُصَرَّفَة في زِمامِ التَّسخيرِ، وَمُرَفرَفَة بِأَجنِحَتِها في مَخارِقِ الجَوِّ المُنفَسِحِ، وَالفَضاءِ المُنفَرِجِ. كَوَّنَها بَعدَ إِذ لَم تَكُن في عَجائِبِ صُوَر ظاهِرَة، وَرَكَّبَها في حِقاقِ مَفاصِلَ مُحتَجِبَة. وَمَنَعَ بَعضَها بِعَبالَةِ خَلقِه أَن يَسمُوَ فِي الهَواءِ خُفوفاً وَجَعَلَهُ يَدِفُّ دَفيفاً، وَنَسَقَها عَلَي اختِلافِها فِي الأَصابيغِ بِلَطيفِ قُدرَتِه، وَدَقيقِ صَنعَتِه. فَمِنها مَغموسٌ في قالِبِ لَون لايَشوبُهُ غَيرُ لَونِ ما غُمِسَ فيهِ، وَمِنها مَغموسٌ في لَونِ صِبغ قَدطُوِّقَ بِخِلافِ ما صُبِغَ بِه.
خداوند خلق عجيب و شگفتانگيز را از حيوان و جماد، و ساكن و متحرّك از عدم به وجود آورد و از گواههاي آشكار بر صنعت لطيف و بزرگي قدرت خود، آنچه را كه عقلها منقاد و فرمانبرش گرديدند، اقامه كرد در حالي كه اعترافكننده به او و تسليم حكم و فرمانش هستند، و در گوشهاي ما دلايل وحدانيّت او فرياد ميزند. همچنين آنچه را كه از صورتهاي مختلف پرندگان آفريد، برپا داشت و آنها را در شكافهاي زمين و درّهها و سر كوهها مسكن داد; پرندگاني كه صاحب بالها و شكلهاي گوناگونند در حالي كه در مهار تسخير الهي و در تصريف و گردش هستند و در شكافهاي هواي گشاده و فسيح و فضاي وسيع پر و بال ميزنند. آنها را در صورتهاي عجيب و ظاهر، وجود داد بعد از آنكه نبودند، و آنها را در استخوانهاي محكم و مفصلهايي كه در حجاب گوشت و پوست ميباشند تركيب فرمود. بعضي از آنها را به جهت سنگيني هيكل از اينكه سبك به هوا برخيزند منع كرد و چنان قرار داد كه نزديك زمين پرواز كنند، و به لطف توانايي خود آنها را در رنگهاي مختلف ترتيب داد. پس بعضي از آنها به رنگي فرو رفته و رنگآميزي شدهاند كه به رنگ ديگر مشوب و مخلوط نيست، و بعضي ديگر در رنگي فرو برده شده و به طوقي مطوّق گشتهاند كه خلاف آن رنگ است.
سپس سخن را به بيان خلق طاووس و اوصاف و لطايفي كه در آن است بسط داده و آثار قدرت و توانايي و عنايت و قصد و اراده حكيمانه را در آن شرح فرموده است.
و در جاي ديگر ميفرمايد:
ظَهَرَ لِلعُقولِ بِما أَرانا مِن عَلاماتِ التَّدبيرِ المُتقَنِ وَالقَضاءِ المُبرَمِ. فَمِن شَواهِدِ خَلقِه خَلقُ السَّمواتِ مُوَطَّدات بِلا عَمَد، قائِمات بِلاسَنَد. دَعاهُنَّ فَأَجَبنَ طائِعات مُذعِنات غَيرَ مُتَلَكِّئات وَلامُبطِئات.36
خداوند براي خردها]ي ما[ ظاهر گرديد به وسيله آنچه به ما از نشانههاي تدبير استوار و فرمان جايگير خويش نمايانده است. پس، از گواههاي آفرينش او، آفرينش آسمانهاست كه بدون ستون، استوار است و بدون استناد به چيزي، برپا. آنها را خواند، پس در حالي كه فرمانبر و معترف بودند، بدون درنگ و توقّف اجابت كردند.
و در ادامه همين خطبه فرموده است:
جَعَلَ نُجومَها أَعلاماً يَستَدِلُّ بِهَا الحَيرانُ في مُختَلَفِ فِجاجِ الأَقطارِ.
ستارگان آسمانها را نشانيهايي قرار داد تا شخص متحيّر و سرگردان در راههاي مختلف و گشاده اقطار زمين به وسيله آنها استدلال كند ]و راه مقصدش را بجويد[.
در خطبه 202 آمده است:
وَ كانَ مِنِ اقتِدارِ جَبَروتِه وَبَديعِ لَطائِفِ صَنعَتِه أَن جَعَلَ مِن ماءِ البَحرِ الزّاخِرِ المُتَراكِمِ المُتَقاصِفِ يَبَساً جامِداً، ثُمَّ فَطَرَ مِنهُ أَطباقاً. فَفَتَقَها سَبعَ سَموات بَعدَ ارتِتاقِها. فَاستَمسَكَت بِأَمرِه، وَقامَت عَلي حَدِّه. وَأَرسي أَرضاً يَحمِلُهَا الأَخضَرُ المُثعَنجَرُ، وَالقَمقامُ المُسَخَّرُ. قَد ذَلَّ لاَِمرِه، وَأَذعَنَ لِهَيبَتِه، وَوَقَفَ الجارِي مِنهُ لِخَشيَتِه، وَجَبَلَ جَلاميدَها، وَنُشوزَ مُتونِها وَأَطوادِها. فَأَرساها في مَراسيها، وَأَلزَمَها قَرارَتَها، فَمَضَت رُؤُوسُها فِي الهَواءِ، وَرَسَت أُصولُها فِي الماءِ. فَأَنهَدَ جِبالَها عَن سُهولِها، وَأَساخَ قَواعِدَها في مُتونِ أَقطارِها وَمَواضِعِ أَنصابِها. فَأَشهَقَ قِلالَها وَأَطالَ أَنشازَها، وَجَعَلَها لِلأَرضِ عِماداً وَأَرَّزَها فيها أَوتاداً. فَسَكَنَت عَلي حَرَكَتِها مِن أَن تَميدَ بِأَهلِها، أَو تسيخَ بِحَملِها، أَوتَزولَ عَن مَواضِعِها. فَسُبحانَ مَن أَمسَكَها بَعدَ مَوَجانِ مِياهِها، وَأَجمَدَها بَعدَ رُطوبَةِ أَكنافِها، فَجَعَلَها لِخَلقِه مِهاداً، وَبَسَطَها لَهُم فِراشاً فَوقَ بَحر لُجِّيّ راكِد لايَجري، وَقائِم لايَسري تُكَركِرُهُ الرِّياحُ العَواصِفُ، وَتَمخُضُهُ الغَمامُ الذَّوارِفُ. (إِنَّ في ذلِكَ لَعِبرَةً لِمَنيَخشي)37.
و از اقتدار و جبروت ]و توانايي او بر جبر و اجراي ارادهاش نسبت به هر چيز و هر موجود، و در هر مورد و موضوع[ و بديع لطايف صنعت او اين است كه در آب درياي سرشار و موّاج و روي هم انباشته شيئي خشك و جامد قرار داد، سپس از آن طبقاتي را آفريد. پس آن طبقات را باز كرد و هفت آسمان را بعد از آنكه به هم متّصل و پيوسته بودند، از هم گشود. پس آسمانها به امر او خود را نگاه داشتند و بر جايي كه برايشان مقرّر كرده است ايستادند. و زميني را كه آب نبود با سيلان و درياي تسخيرشده حمل كرد. آن دريا رام فرمان او و مطيع هيبت و جلالت اوست. با بيم از وي، آب جاري فرو ميايستد. از تختهسنگهاي بزرگ و تپّههاي بلند، كوهها را برآورد و آنها را در جاي خود استوار كرد بدانگونه كه قلّهها به آسمان سر برافراشتند، و بيخها و پايهها در آب قرار گرفتند. پس كوهها را از همواري زمين، مرتفع ساخت و اساس آنها را در متن قطرهاي آن و در مواضع علاماتش فرو برد. پس قلّههاي كوهها را بلندگردانيد و ارتفاع آنها را از زمين فراتر برد، و كوهها را براي زمين ستون قرار داد و آنها را همچون ميخ در زمين ثابت كرد. سپس زمين گرچه در حركت بود، از اينكه اهل خود را بلرزاند يا از موضع خود منهدم گردد يا اهل خود را فرو بَرَد، ساكت و آرام گشت. پس منزّه است آنكه زمين را بعد از موج زدن آبهاي آن نگاه داشت، و بعد از رطوبت داشتن خشكش كرد و آن را براي خلق خود آرامگاه ساخت و برايشان گسترانيد تا بر فراز دريايي بزرگ و ساكن و غيرجاري و در حالتي كه آن را بادهاي تند برميگردانَد و به هم ميزند و بهحركت درميآورد، فرش و بساطشان باشد. «همانا در اين، براي كسي كه ميترسد، عبرت است.»
در خطبه 227 ميفرمايد:
وَ لَو فَكَّروا في عَظيمِ القُدرَةِ وَجَسيمِ النِّعمَةِ لَرَجَعوا إِلَي الطَّريقِ، وَخافوا عَذابَ الحَريقِ، وَلكِنَّ القُلوبَ عَليلَةٌ، وَالبَصائِرَ مَدخولَةٌ. أَلا يَنظُرونَ إِلي صَغيرِ ما خَلَقَ كَيفَ أَحكَمَ خَلقَهُ، وَأَتقَنَ تَركيبَهُ، وَفَلَقَ لَهُ السَّمعَ وَالبَصَرَ، وَسَوّي لَهُ العَظمَ وَالبَشَرَ؟ اُنظُروا إِلَي النَّملَةِ في صِغَرِ جُثَّتِها، وَلَطافَةِ هَيئَتِها لاتَكادُ تُنالُ بِلَحظِ البَصَرِ وَلابِمُستَدرَكِ الفِكرِ، كَيفَ دَبَّت عَلي أَرضِها، وَصُبَّت عَلي رِزقِها، تَنقُلُ الحَبَّةَ إِلي جُحرِها، وَتُعِدُّها في مُستَقَرِّها، تَجمَعُ في حَرِّها لِبَردِها وَفي وِردِها لِصَدَرِها. مَكفولَةٌ بِرِزقِها، مَرزوقَةٌ بِوِفقِها. لايُغفِلُهَا المَنّانُ، وَلا يَحرِمُهَا الدَّيّانُ، وَلَو فِي الصَّفَا اليابِسِ، وَالحَجَرِ الجامِسِ. وَلَو فَكَّرتَ في مَجاري أَكلِها، وَفي عُلوِها وَسُفلِها، وَما فِي الجَوفِ مِن شَراسيفِ بَطنِها، وَما فِي الرَّأسِ مِن عَينِها وَأُذُنِها. لَقَضَيتَ مِن خَلقِها عَجَباً، وَلَقيتَ مِن وَصفِها تَعَباً. فَتَعالَي الَّذي أَقامَها عَلي قَوائِمِها وَبَناها عَلي دَعائِمِها. لَم يَشرَكهُ في فِطرَتِها فاطِرٌ، وَلَم يُعِنهُ عَلي خَلقِها قادِرٌ. وَلَو ضَرَبتَ في مَذاهِبِ فِكرِكَ لِتَبلُغَ غاياتِه ما دَلَّتكَ الدَّلالَةُ إِلاّ عَلي أَنَّ فاطِرَ النَّملَةِ هُوَ فاطِرُ النَّخلَةِ، لِدَقيقِ تَفصيلِ كُلِّ شَيء، وَغامِضِ اختِلافِ كُلِّ حَيّ، وَمَا الجَليلُ وَاللَّطيفُ، وَالثَّقيلُ وَالخَفيفُ، وَالقَوِيُّ وَالضَّعيفُ في خَلقِه إِلاّ سَواءٌ، وَكَذلِكَ السَّماءُ وَالهَواءُ، وَالرِّياحُ وَالماءُ. فَانظُر إِلَي الشَّمسِ وَالقَمَرِ، وَالنَّباتِ وَالشَّجَرِ، وَالماءِ وَالحَجَرِ، وَاختِلافِ هذَا اللَّيلِ وَالنَّهارِ، وَتَفَجُّرِ هذِهِ البِحارِ، وَكَثرَةِ هذِهِ الجِبالِ، وَطولِ هذِهِ القِلالِ، وَتَفَرُّقِ هذِهِ اللُّغاتِ وَالأَلسُنِ المُختَلِفاتِ.
اگر در عظمت قدرت و بزرگي نعمت خدا ميانديشيدند، به يقين بهراه راست باز ميگشتند و از عذاب سوزان ميترسيدند، ولي دلها بيمار و ديدگان معيوب است. آيا به سوي آنچه كوچك آفريده است نظر نميكنند كه چگونه خلقت آن را محكم ساخته، و تركيبش را استوار قرار داده، و گوش و چشم به آن عطافرموده، و استخوان و پوستش را معتدل ساخته است؟ به مورچه نگاهكنيد كه با آن جثّه كوچك، و لطافت شكل و هيأت كه چندان به چشم ديده نميشود و به انديشه درنميآيد، چگونه روي زمين حركت ميكند و به روزي خود هجوم ميبرد و دانه را به سوراخ خود ميبرد و در لانه خود آماده ميسازد و آن را در فصل گرما براي هنگام سرما، و هنگام توانايي براي موقع ناتواني گرد ميآورد. روزيش كفايت شده و موافق مزاجش روزي داده شده است. خداوند منّان از او غفلت نميكند و او را اگرچه در سنگ صاف و خشك و استوار باشد، محروم نميسازد. اگر در مجاري غذاي او، و بلندي و پستي اعضاي او، و آنچه در درون او و در سر اوست از چشم و گوش، بينديشي هرآينه تعجّب ميكني و توصيف آن را دشوار مييابي. پس خدايي كه مورچه را بر روي دست و پاهايش برپا داشت و ساختمان اندامش را بر ستونهايش بنا نمود، بلندمرتبه است. هيچ آفرينندهاي در آفرينش مورچه شريك خدا نشده، و هيچ توانمندي در خلقت آن او را ياري نكرده. اگر در فكر خود سير كني براي اينكه به نهايت آن تفكّر برسي تو را، از جهت دقّت و لطافت تفصيل و دشواري و پيچيدگي تفاوت موجودات، دليل و برهاني مگر اينكه خالق مورچه همان خالق درخت خرما نيز هست راهنمايي نميكند; بزرگ و كوچك، و سنگين و سبك، و نيرومند و ناتوان، و آسمان و هوا، و باد و آب ]همه[ در آفرينشش يكسانند. پس بنگر به سوي آفتاب و ماه، و گياه و درخت، و آب و سنگ، و آمد و شدِ اين شب و روز، و منفجر شدن اين درياها، و بسياري كوهها، و بلندي قلّهها، و تفاوت و جدايي اين لغتها و زبانهاي مختلف.
در خطبه 228 ميفرمايد:
ضادَّ النّورَ بِالظُّلمَةِ، وَالوُضوحَ بِالبُهمَةِ، وَالجُمودَ بِالبَلَلِ، وَالحَرورَ بِالصَّردِ. مُؤَلِّفٌ بَينَ مُتَعادِياتِها، مُقارِنٌ بَينَ مُتَبايِناتِها، مُقَرِّبٌ بَينَ مُتَباعِداتِها، مُفَرِّقٌ بَينَ مُتَدانِياتِها.
نور را با ظلمت، و آشكار را با ابهام، و خشكي را با رطوبت، و گرمي را با سردي ضد گردانيد. الفتدهنده ميان اشيائي است كه با هم معادات و مخالفت دارند، مقارنكننده چيزهايي است كه از هم جدايند، نزديككننده اشياءِ دور از هم به يكديگر است، دوركننده اشياءِ نزديك به هم از يكديگر است.
و در ادامه همين خطبه ميفرمايد:
وَ أَنشَأَ الأَرضَ فَأَمسَكَها مِن غَيرِ اشتِغال، وَأَرساها عَلي غَيرِ قَرار، وَأَقامَها بِغَيرِ قَوائِمَ، وَرَفَعَها بِغَيرِ دَعائِمَ، وَحَصَّنَها مِنَ الأَوَدِ وَالإِعوِجاجِ، وَمَنَعَها مِنَ التَّهافُتِ وَالاِنفِراجِ. أَرسي أَوتادَها، وَضَرَبَ أَسدادَها، وَاستَفاضَ عُيونَها، وَخَدَّ أَودِيَتَها. فَلَم يَهِن مابَناهُ، وَلا ضَعُفَ ما قَوّاهُ.
زمين را آفريد و آن را نگه داشت بيآنكه به نگهداري آن مشغول گردد و از كارهاي ديگر بازمانَد، و ثابتش كرد بيآنكه بر بالاي چيزي قرارش دهد، و برپايش داشت بدون پايهها، و بالايش برد بدون ستونها، و آن را از كجي و اعوجاج نگه داشت و از سقوط و پاره شدن منع كرد. ميخهاي زمين (كوهها) را ثابت گردانيد، و سدهاي آن را نصب نمود، و چشمههايش را جاري ساخت، وواديهايش را شكافت. پس آنچه بنا كرد سست نشد، و آنچه را قوّت داد ضعيف نگرديد.
و بالأخره در حكمت 7 ميفرمايد:
اِعجَبوا لِهذَا الإِنسانِ يَنظُرُ بِشَحم، وَيَتَكَلَّمُ بِلَحم، وَيَسمَعُ بِعَظم، وَيَتَنَفَّسُ مِن خَرم.
به شگفت آييد از اين انسان كه با پيهي (چشم) نگاه ميكند، و با گوشتي (زبان) سخن ميگويد، و با استخواني (گوش) ميشنود، و از شكافي (بيني) نفسميكشد.
موضوعي كه پيرامون اين خطبهها بايد يادآوري شود اين است كه در مورد چگونگي آفرينش عالم و تفصيلات آن، اگرچه سخن بسيار گفته شده امّا هر يك از نظرهايي كه در اين موضوع عرضه شده است، نظم و قصد و عنايت و تناسب را در سازمان اين جهان تأييد ميكند و هرچند كه اين آراء قطعي نيست، همه در اينكه نظم اين جهان را قصد و عنايت برقرار كرده است و قصد و عنايت آن را اداره ميكند، اتّفاق دارند. لذا ما در اينجا به تطبيق بيانات اميرالمؤمنين(عليه السلام)با آراءِ علماي طبيعتشناس و زمينشناس و كيهانشناس و ديگران نيازي نداريم زيرا بسياري از اين آراء صورت فرضيّه دارند و قطعي نيستند و دور از احتياط است كه ما كلام حضرت مولي را در مواردي كه ظهور عرفپسند در معنايي ندارد يا با بعضي از نظرها موافق به نظر نميرسد، بر آن معني و نظر حمل كنيم; و چه بهتر كه باز هم انتظار بكشيم تا علم به پيشرفتهاي بيشتري نايل شود و حقايق برخي بيانات كه بسا امروز در نظر ما به صورت متشابه جلوهكند، روشن گردد، همانگونه كه حقايق بسيار ديگري نيز تاكنون آشكار شده است. امّا اگر جمله و بياني با يك مطلب مسلّم و قاعده علمي كه نفي آن سر از جواز اجتماع نقيضين درآورد به ظاهر موافق نباشد، خود قرينه ميشود كه آن ظاهر اراده نشده و بلكه سبب ميشود كه كلام در معناي موافق قاعده ظهور پيدا كند.
به هر حال بحث ما در اينجا در اصل نظام و برهان قصد و عنايت است كه ميبينيم اين خطبهها همه با بياني رسا آن را در كلّ جهان و در واحدهاي مختلف آن شرح ميدهند، و بديهي است كه اين بحث و بيانِ تفصيلِ نظام و شواهدِ قصد و عنايت و تناسب، چندان دامنهدار است كه هرچه بحث درباره آن بيشتر گسترش مييابد وسعت ميدان آن بيشتر جلوه ميكند. فسبحان الّذي جعل هذا النّظام الحكيم الدّقيق و اتقنه واحكمه.
1. مخفى نمانَد كه عناصر و اتمها با قطع نظر از تصرّفى كه در آنها مىشود، تغيير و تبدّلناپذير هستند ولى عالَم عناصر و اتم، و تشكيلات و سازمان و نيروى شگرفى كه در اتم وجود دارد، يكى از نشانههاى بزرگ تقدير خداوند عزيز عليم است و حركتى كه در آنهاست، يعنى حركت الكترونها و گردش آنها به دور هسته، اگر جالبتر و شگفتانگيزتر از حركت زمين به دور خورشيد نباشد، كمتر نيست.
2. ملاّ عبدالله زنوزى در لمعات الهيّه (ص 31) مىگويد: براهين عقليّه بر بطلان و محاليّت تسلسل بسيار است، از آن جمله هفده برهان به نظر اين حقير رسيده است.
3. چه نيكو گفته است شاعر:
گدايى را گدايى ميهمان شد *** گدا بهر گدا جوياى نان شد
ز مسكينان ديگر نان طلب كرد *** كفى نان از پىِ مهمان طلب كرد
نشد كارش از آن بىمايگان راست *** كه نتوان حاجت الاّ از غنى خواست
چه در وحدت، چه اندر لاتناهى *** دهد امكان به نفىِ خود گواهى
تويى در وحدت جود و غنا پيش *** جهان از تو غنىّ و بىتو درويش
گدايان گر كم و گر بيش باشند *** همه بىمايه و درويش باشند
4. طور (52) آيه 35.
5. پس از نوشتن اين بحث، كتاب فارسى لمعات الهيّه زنوزى به دستم رسيد كه فارسىزبانان مىتوانند تعريف دور و تسلسل و بيان بطلان آن و براهين بطلان تسلسل و ادلّه اثبات خدا را در اين كتاب فلسفى نيز مطالعه كنند.
6. انعام (6) آيه 95.
7. شايد حكايت آن پادشاه هندوستان را شنيده باشيد كه مىخواست به دانشمندى كه خدمت مهمّى انجام داده بود جايزه بزرگى بدهد، لذا با خود دانشمند مشورت كرد. دانشمند كه رياضىدان هم بود، پيشنهاد كرد كه پادشاه امر كند يك دانه گندم در خانه اوّل شطرنج بگذارند و در خانه دوم دو برابر بگذارند و در خانه سوم نيز آن را مضاعف سازند تا برسد به خانه شصت و چهارم. شاه با تأسّف از سادهلوحى و كوتاهنظرى دانشمند، امر كرد آنچه را خواسته بود به او بدهند، ولى طولى نكشيد كه متصدّى امور مالى شاه آمد و به اطّلاع او رسانيد كه اين مقدار گندم نه فقط در انبارهاى سلطنتى نيست بلكه در تمام كشور هم وجود ندارد.
8. قصّةالايمان، ص571.
9. طه (20) آيه 50.
10. نهجالبلاغه، خطبه 227.
11. همان، حكمت 121.
12. در مثل مىگويند كه ماهيان دريا نزد ماهى دانا و آگاهى حاضر شدند و به او گفتند: مىگويند كه زندگى ما از آب است، آب را به ما نشان بده. ماهى دانا به آنها پاسخ داد: شما چيزى غير از آب را به من نشانبدهيد تا من آب را به شما نشان دهم.
13. مفاتيحالجنان، دعاى امام حسين(عليه السلام) در روز عرفه.
14. نهجالبلاغه، خطبه 152.
15. همان، خطبه 227.
16. ابراهيم (14) آيه 10.
17. روم (30) آيه 30.
18. لقمان (31) آيه 25 و زمر (39) آيه 38.
19. طور (52) آيه 35.
20. واقعه (56) آيات 63 و 64.
21. همان، آيات 58 و 59.
22. انعام (6) آيه 19.
23. نمل (27) آيه 14.
24. نهجالبلاغه، خطبه 90.
25 و 2. همان، خطبه 49.
27. فصلّت (41) آيه 53.
28. صدرالدّين شيرازى به اصطلاح خودش برهان صدّيقين را به نحو ديگر و بر مبناى اصالةالوجود و عدم تباين كثرات وجوديّه و اختلاف آن به تشكيك و مراتب و وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت و مبانى ديگر بيان كرده و برهان وجود بوعلى را در رديف ساير براهين شمردهاست.
29. حكيم ملاّ رجبعلى تبريزى (متوفّاى 1070) در رسالهاى كه در اثبات واجب نوشته است، از معلّم اوّل در اثولوجيا و معلّم ثانى در فصول مدنيّه و حكيم مسلمه احمد مجريطى قول به اشتراك لفظى وجود و موجود را نقل كرده است.
30. پيش از اين به بعضى از ادلّه بطلان تسلسل اشاره شد.
31. ممكن است مراد اين باشد كه در اوقات مختصّ به خودشان و در نظام وسعت آنها بهجريان انداخت.
32. نهجالبلاغه، خطبه 82.
33. همان، 90.
34. در اين بيانات امام(عليه السلام) به وضع زمين و خشكيها و قسمتهاى آبگرفته آن و به درياها و امواج باعظمت و سهمگين آنها و به كوهها و چشمهها و نهرها و رودخانهها و باران و ابر و روييدنيها و روابط و چگونگى تحوّلات زمين و پيدايش عمران و آبادى و مسائل بسيار ديگر اشاره شده است كه در رابطه با علوم مختلف بايد درباره آنها سخن گفت و اينگونه سخنان را بايد از معجزات امام شمرد. اينجانب در نظر داشتم كه به ترجمه اين سنخ از كلمات امام مبادرت نكنم چون متضمّن استعارات و مَجازات و تشبيهات و دقايق و لطايفى است كه جز در كلام آن حضرت و آنان كه خود در توصيفشان فرموده است: «وَ إِنّا لاَُمَراءُ الكَلامِ وَفينا تَنَشَّبتُ عُروقُهُ وَعَلَينا تَهَدَّلَت غُصونُهُ» (خطبه224) يافت نمىشود و با توجّه به مسائل پيچيده فلسفى و علوم و دانشهاى مختلف ديگر كه جهت فهم اين بيانات اطّلاع از آنها لازم است، كار ترجمه اين بيانات بسيار دشوار است و اگر نگويم در حدّ كسى نيست، بايد بگويم كه جز افرادى نادر از عهده آن برنمىآيند. مترجم براى ترجمه اين خطبه بايد از كلّيه علوم قديم و جديد و فلكيّات و الهيّات و طبيعيّات و غيرها و نظرات و فرضيّههاى پيرامون آنها، لااقل اطّلاع فشرده و مختصر داشته باشد تا بتواند از الفاظ و كلمات امام استظهار مناسب را بنمايد، هرچند همين اطّلاع نيز موجب صعوبت و دشوارى ترجمه مىشود زيرا احتمالات ـحتّى در مقام ترجمه ـ متعدّد مىشود و ترجيح آنها بر يكديگر در بسيارى از موارد كار دشوارى است و در عين حال همين احتمالات متعدّد از محاسن اينگونه كلمات است كه ترجمه آن نمىتواند چنين احتمالاتى را به ذهن بياورد و كلام را به مسائل و علوم مختلف مرتبط سازد. لذا يك فرد مبتدى و كماطّلاع، كار ترجمه اين كلمات را آسان مىشمارد، منتها هرچه بيشتر جلو مىرود آن را دشوارتر مىبيند. علاوه بر اين نه فقط ترجمه اين عبارات، دشوار و پرزحمت است بلكه معنى كردن آن به عربى بهطورى كه شرح و تفسير و بيان تحقيقى نباشد نيز به همين اندازه دشوار است. بنابراين اگر در ترجمههايى كه ديدهايم، غورى كنيم آنها را سطحى و غيرمناسب با كلام امام(عليه السلام)مىيابيم كه حتماً بايد بگوييم هيچ كدام نسخهاى مطابق اصل و جلوهدهنده آن نيستند. به مترجمان نيز حقّ اعتراض نداريم كه چرا بيشتر از اين نتوانستهاند، زيرا آنچه از نهجالبلاغه درك كردهاند درحدّ درك و بينش و دانش خودشان بوده است. بنا بر اين ملاحظات، من يقين دارم تعهّدى را كه يك مترجم در ترجمه گفتارهاى عادى دارد، نمىتواند در ترجمه نهجالبلاغه داشته باشد. پس هر كجا ترجمهاى را تقديم خوانندگان مىكنم فقط براى اين است كه خواننده، اگر زبان عربى نمىداند و فرصت مطالعه شرحهاى مفيد را ندارد، به كلّى مفاهيم سخنان امام(عليه السلام) برايش مجهول نمانَد، وگرنه تصديق مىكنيم كه در بيشتر يا بسيارى از موارد، ترجمه ما ترجمه بهمعناى صحيح نيست. و لاحول و لاقوّة الاّ بالله العلىّ العظيم.
35. نهجالبلاغه، خطبه 154.
36. نهجالبلاغه، خطبه 181.
37. نازعات (79) آيه 26.