The holy Prophet(SAW):The world will not come to an end until a man from my family (ahl al-bayt), who will be called al-Mahdi, emerges to rule upon my community.(Bihar al-anwar,V51,P75)

تقـرير دوم

آنچه در عالم است از انسان و حيوان، كوه و درخت و دريا، آب و آتش، زمين و خورشيد، كهكشان و ذرّات، و خلاصه هر چيزي كه ساختمان مادّي1 دارد، به‎طور مستمر در حال تغيير و تبدّل و دگرگوني است. انسان نيز از آغاز پيدايش تا مرگ دستخوش تغييراتي است از نظر شكل و حجم، وزن و نيرو، تندرستي و بيماري، جواني و پيري، و غير آنكه حدّ و حصر ندارد. حيوانات و نباتات نيز همه تحت همين ناموس، تغييرپذيرند و دائماً در حال تغيير. ذرّات ريزي هم كه جز با چشم مسلّح و ميكروسكوپهاي قوي ديدن آنها ممكن نيست، هميشه و بدون انقطاع در حركت‎اند و هرگز بازنمي‎ايستند. بنابراين عالم كَون و مادّه، هر زمان و هر لحظه، در صورتهاي مختلف و تغييرات بي‎شماري جلوه‎گري مي‎كند كه هر يك از اين صورتها حادث و وجودي است مسبوق و ملحوق به عدم. به‎عبارت ديگر وجود، بين‎العدمَين است: يك عدم قبل از وجود هر صورت و تغيير، و عدم ديگر بعد از زوال آن. پس هر پديده‎اي محصور بين دو عدم است، و هرچه اين‎گونه باشد، هرچند اعدادش بسيار، و حركاتش سريع و برق‎آسا باشد، قابل حصر و محصور است. تمام حركات ستارگان و اجرام و كهكشانها و ذرّات اتمها همه محصور بين‎العدمَين هستند و هرچه چنين باشد، بناچار ابتدا و نقطه آغازي دارد و هر زماني كه پيش از نقطه آغاز است، لابد زماني است كه در آن مادّه هيچ‎گونه تغيير و دگرگوني نيافته است. پس ناگزير بايد براي شروع اين تغيير و تبديل و حركت، بر حسب قانون سببيّت، سببي باشد كه تحت تأثير آن سبب، حالت سكون و لاتغيير مادّه به حالت تغيير تبديل شده باشد. حال اگر مادّه را حادث بدانيم ممكن است اين سبب خاصيّت مادّه باشد، امّا در‎اين صورت، حدوث مادّه به سببي خارج از وجود آن نياز دارد و اگر كسي مادّه را قديم فرض كند، اين دليل نمي‎شود خود مادّه باشد، چون لازم‎مي‎آيد از آن، وجودِ سبب بدون مسبّب. از اين جهت يقين پيدا‎مي‎كنيم كه مادّه در حركت نخستين خود محتاج به سبب بوده و محرّكي آن را از حالت قبل از حركت، به حالت حركت درآورده كه خارج از مادّه است و مادّي نيست و آن محرّك غير از خداي خالق و پروردگار جهانيان نمي‎باشد.

از طريق ديگر هم ممكن است به سبب حدوث حركت در مادّه برسيم به اين بيان كه بگوييم ما وقتي به مادّه و حركات آن نظر مي‎كنيم مي‎بينيم كه علي‎الدّوام در حركت است و حركت آن در تزايد است و هر ثانيه‎اي كه بگذرد، به حركات سابق آن حركات ديگري اضافه مي‎شود، و هرچه زمان ادامه پيدا كند، حركات مادّه افزون‎تر مي‎گردد و حركات نو و جديدي بر آن عارض مي‎شود، و اگر يك ثانيه به عقب برگرديم، از عدد حركات به مقدار آنچه در اين يك ثانيه زياد شده بود كم مي‎شود، و اگر دو‎ثانيه به عقب برگرديم، بر نقص حركات افزوده مي‎گردد و به مبدأ شروع حركت نزديك‎تر مي‎شويم، و همين‎طور هرچه به عقب برويم اين نقصان افزايش مي‎يابد تا به نقطه حركت اوّل برسيم. چرا به آن نقطه مي‎رسيم؟ چون هرچه قابل نقصان است قابل فنا و انتهاست، و چون تمام اين حركات آغاز و انجامي دارد، حركت نخست نيز آغاز و انجامي داشته كه نقطه پيدايش وجود و پايان آن است. بنابراين قطعاً حركت اوّل مسبوق به عدم و سكون است و به‎طور قطع، انتقال از سكون و عدم به سوي حركت و حدوث و وجود، محتاج به سبب است كه آن بايد چيزي خارج از مادّه، در حالت سكون آن باشد، زيرا اگر اين سبب در خود مادّه بود، سكون آن معني نداشت و محال بود، و اين فاعل و موجد حركت در مادّه كه غيرمادّي است غير از خدا نيست. به عبارت ديگر، مي‎گوييم بودن و حصول شيء در حالتي، و در حركت و جلوه و صورتي پس از حركت و حالت و جلوه و صورت ديگر، و تخصيص آن به زمان خاص و رسيدن آن به حركت و صورت خاص، چنانكه دليل قطعي بر حدوث آن است، دليل بر داشتن آغاز و نقطه شروع و مبدأ حركت نيز هست.

در هر چيز غير ثابت و در هر حركتي همين قاعده جريان دارد، مثلا در وجود نبات، در وجود انسان، حيوان و چيزهاي ديگر. رسيدن انسان به حالت پيري دليل بر نقطه آغاز وجود انسان است چون اگر نقطه آغاز نداشت، يا به همان حال نخستين باقي و ثابت مي‎ماند و يا اينكه حركتش از حركت كنوني گذشته بود و براي آن نقطه حصول مشخّصي وجود نداشت; و چون چنين نيست، نه به حال نخستين باقي است و نه حصول نداشتن در نقطه مشخّص نسبت به آن مفهوم دارد. پس ناگزير آغاز و نقطه شروع دارد و رسيدن شيء و حركت، به حركتِ واقع و مشخّص و موجود در اين زمان يا به صورت كامل‎تر، دليل بر آن است; چنانكه اگر آبي را در نهري جاري ببينيم كه به يك نقطه از نهر رسيده باشد، حكم مي‎كنيم كه نقطه شروع و ابتدا دارد، در حالي كه اگر چيزي را ساكن و بي‎حركت فرض‎كنيم، مي‎توانيم بگوييم آغاز و انجام داشتن آن معلوم نيست، اگرچه اين فرض هم نسبت به هر چيزي كه به حدّي محدود شود ـ به خصوص در عالم مادّيات ـ صحيح نيست; چنانكه چيزي كه به حدود مكاني محدود است به حدّ زماني نيز محدود مي‎باشد، امّا فعلا بحث ما در اين جهت نيست. پس بالأخره اين حركتها هر يك ـ يا لااقل نخستين آنها ـ به سبب غيرمادّي محتاج است و آن، چنانكه گفتيم، غير از خدا نخواهد بود.

اگر سؤال شود: «ممكن است اين سبب غيرمادّي خارج از مادّه نيز سبب غيرمادّي ديگري داشته باشد و سلسله اسباب تا بي‎نهايت و به‎طور تسلسل، منقطع نشود؟»، جوابش اين است كه اين سبب غيرمادّي اگر حادث نيست و آن را قديم و واحد فرض مي‎كنيد، غير از خداوند قديم واحد قدير نخواهد بود; و اگر متعدّد و بي‎نهايت فرض مي‎نماييد و به تعدّد قدما ـ كه محال است ـ قائل مي‎شويد، جوابش اين است كه استناد وجود قديم و غيرمسبوق به عدم به شيءِ ديگر، آن هم به نحو تسلسل، مجرّدِ فرض است; و اگر مي‎گوييد سبب غيرمادّي حادث است، با همان بياني كه تسلسل حركات مادّه تا بي‎نهايت آن رد شد، رد مي‎گردد.

به‎علاوه گفته مي‎شود كه اگر اين سلسله اسباب بي‎نهايت بود در همان بي‎نهايتي باقي مي‎ماند و به عالم مادّه كه محدود به زمان و مسبوق به عدم است، نمي‎رسيد. و توهّم تسلسل از اينجا پيدا مي‎شود كه وهم به‎غلط از مسبّبات به سوي اسباب مي‎رود و براي هر مسبّبي سببي فرض مي‎كند، به‎اين نحو كه عالَم را مسبّب سبب شماره يك فرض مي‎نمايد و پس از آن سبب شماره دو و سه، و سلسله اسباب را در قوس صعود بي‎نهايت فرض‎مي‎كند، در حالي كه اين خلاف واقع است.

واقع به اين نحو است كه سبب، قبل از مسبّب است و چون اسباب در قوس نزول به عالم مادّه مي‎رسند، دليل بر اين است كه بي‎نهايت نيستند و از بي‎نهايت آغاز نشده‎اند. در قوس نزول هرچه اسباب زيادتر مي‎شوند به عالم مادّه نزديك‎تر مي‎شويم تا اسباب تمام شوند، و هرچه قابل زياده باشد قابل نقص نيز هست تا برسد به واحد. پس اگر سبب شماره يك نباشد، از اسباب، يك سبب كم مي‎شود و اگر سبب شماره دو نباشد، دو سبب كم مي‎شود. همچنين هرچه از عالم مادّه دورتر شويم، اسباب كمتر مي‎شوند و هرچه به عالم مادّه نزديك‎تر شويم، اسباب زيادتر مي‎شوند. و هرچيزي كه قابل نقصان و زياده باشد، بي‎نهايت نيست، پس وجود كَون و عالم مادّه، مناقص تسلسل اسباب است بلكه فرض عدم تسلسل و بطلان بي‎نهايت بودن اسباب را ثابت مي‎كند. بنابراين، فرضيه تسلسل، مناقص وجود كَون و عالم مادّه، و مناقض خالق كَون و مادّه است و فرضيّه‎اي كه با وجود عيني و واقع، مخالف و مناقض باشد، بالضّروره باطل است.

اگر بخواهيم اين دو برهان يا دو بيان را مستحكم‎تر و روشن‎تر تقرير كنيم در ابطال تسلسل، براهيني را كه در كتب فلسفه و كلام آورده‎اند، مي‎آوريم و مي‎گوييم: اين حركات متعدّد و مستمر، و تغيير و تبديلي كه در مادّه است ممكن نيست غيرمتناهي و به صورت تسلسل معلولات و علل باشد زيرا اين تسلسل و به‎طور كلّي تسلسل اسباب و علل ـ خواه مادّي باشد يا مجرّد ـ بر طبق ادلّه عقلي دهگانه‎اي2 كه فلاسفه و متكلّمين اقامه كرده‎اند باطل و محال است. پس اين حركات حتماً مبدأ و آغازي دارد كه علّت آن ممكن نيست خودِ مادّه باشد، زيرا چنانچه خودِ مادّه علّت مي‎بود، اگر مادّه را قديم فرض كنيم بايد براي آن آغازي فرض نشود و هيچ زماني مادّه بدون حركت نباشد، در حالي كه با اثبات بطلان تسلسل علل، اثبات مي‎گردد كه تغييري كه در مادّه حاصل شده و حركات آن، مبدأ و آغاز دارد و حركت مادّه از سكون و تغيير و تبدّل آن بي‎ابتدا نيست و چون خود مادّه به‎فرض قديم بودن آن، نمي‎تواند سبب اين حركت باشد پس ناگزير سبب آن غيرمادّي است كه آن جز خدا نخواهد بود. و اگر مادّه‎را حادث فرض كنيم باز هم از سبب حدوث آن مي‎پرسيم كه آن هم غير از خدا نيست، و اگر علل غير مادّي را متناهي فرض كنيم باز بنا بر همان ادلّه بطلان تسلسل، بطلان آن ثابت مي‎شود.

امّا بطلان تسلسل. براي بطلان تسلسل ادلّه عقليّه‎اي اقامه شده است كه از بعضي از آنها برمي‎آيد كه نتيجه‎اي كه شخص مادّي و ملحد مي‎خواهد از فرض تسلسل بگيرد، گرفته نمي‎شود و بعضي از ادلّه، نظر به اصل بطلان تسلسل علل دارد.

امّا قسم اوّل، از جمله بياناتش اين است كه غيرمتناهي فرض كردن حركات و تغييرات حادثه، نمي‎تواند مانع از اثبات وجود خدا شود، زيرا اين سلسله نامتناهي كه فرض اين است كه همه، وجود بين‎العدمين و حادث و ممكن هستند، محال است بي‎علّت خارج از سلسله موجود شوند، و اين مثل آن است كه گدايان و فقيراني كه نفراتشان غيرمتناهي هستند، از هم كسب مال و بي‎نيازي كنند3، يا چراغهاي بسيار غيرمتناهي خاموش و بي‎نور، از هم كسب نور كنند و هر يك با ديگري روشن شود بدون اينكه از خارج، وسيله‎اي مثل كبريت داشته باشيم كه با آن، تمام يا يكي از اين چراغها را روشن سازيم و سپس چراغهاي ديگر را از آن روشن‎كنيم.

پس غيرمتناهي فرض كردن و بلكه غيرمتناهي بودن حوادث و حركات و تغييرات، آنها را واجب بالذّات و واجب بالغير نمي‎سازد مگر اينكه علّتي از خارج داشته باشند. پس اگر ما اين چراغها را روشن ديديم، يقين مي‎كنيم علّتي كه از خود روشني داشته و از خودِ اين چراغها نيست، آن را روشن ساخته است. به عبارت ديگر وقتي اين سلسله متناهي يا نامتناهي چراغهاي روشن و حوادث و تغييرات را ديديم، به علّتي كه خارج از سلسله است و نور و وجودش به خودي خود است و سبب روشني اين چراغها و وجود و حدوث اين موجودات و حوادث است، يقين پيدا مي‎كنيم، و همين است ترجمه و تفسيري از آيه كريمه (أَم خُلِقوا مِن غَيرِ شَيء أَم هُمُ الخالِقونَ)4 و شايد هم اشاره‎اي باشد به تفسير «اللّه نور السّموات و الارض».

اين برهان اگرچه در ردّ و بطلان اصل تسلسل نيست ولي بطلان تمسّك به تسلسل را در نفي مبدأ ـ حتّي با امكان تسلسل در خارج ـ اثبات مي‎كند و بر اساس قاعده «كلّ ما بالعرض ينتهي الي ما بالذّات» و اقتباس و استفاده از آيه «أَم خُلِقوا مِن غَيرِ شَيء أَم هُمُ الخالِقونَ» است.

امّا قسم دوم كه نظر به بطلان اصل تسلسل دارد، برهان تطبيق و امتناع مساوي بودن ناقص با كامل است. اين برهان به چند وجه بيان شده است:

يكي آنكه اين سلسله‎هاي حركات مختلف را با هم مقايسه مي‎كنيم. مثلا يك سلسله حركاتي را كه در مواردي حاصل مي‎شود و از آن صورتها و موجودات مختلف پديد مي‎آيد، با سلسله ديگر قياس مي‎كنيم و هر دو را غيرمتناهي فرض مي‎نماييم. افراد اين دو سلسله مساوي با يكديگرند و در برابر هر فرد از يك سلسله، فردي از سلسله ديگر خواهد بود. حال اگر يك فرد از يك سلسله را حذف كنيم يقيناً يكي از آن كم شده است. پس اگر باز هم در برابر هر فرد از سلسله‎اي كه از آن چيزي كم نشده است، از اين سلسله‎اي كه از آن كم شده است فردي باشد، تساوي ناقص با زايد لازم مي‎شود، و اگر كم بيايد تناهي هر دو معلوم مي‎گردد، زيرا هيچ‎يك از دو غيرمتناهي بيش از ديگري نمي‎شود.

بيان يا برهان ديگر اين است كه اگر سلسله‎اي مركّب از معلولات و علل غيرمتناهي را فرض كنيم، باز هم تساوي ناقص و زايد لازم مي‎آيد، چون علل و معلولات كه هر دو غيرمتناهي هستند، بايد به اندازه يكديگر باشند در حالي كه معلول اخير كه علّت چيزي نيست و فقط معلول است، سلسله معلولات را بيشتر از سلسله علل مي‎سازد و تساوي ناقص و زايد لازم مي‎گردد، مگر آنكه بگوييم در منتهاي علل، علّتي هست كه معلول نيست چنانكه در قوس نزولي نيز معلولي هست كه علّت نيست.

برهان ديگر هم كه خود مستقلاّ برهان بر وجود خدا و نيز برهان بر بطلان تسلسل علل مي‎باشد و مبتني است بر قاعده محكم و مسلّم عقلي و فلسفي «الشّيء ما لم يجب لم يوجد»، اين است كه اين سلسله علل و معلولات كه همه به‎فرض واجب نيستند، در صورتي وجود پيدا مي‎كنند كه وجودشان وجوب داشته باشد: يا بالذّات (كه فرض اين است كه ممكن هستند و وجوب بالذّات ندارند) و يا بالغير، كه آن غير واجب‎بالذّات باشد، و بدون يكي از اين دو، وجودِ آنها وجوب نخواهد داشت، زيرا امكان عدم تمام سلسله ـ چه متناهي باشد و چه غيرمتناهي‎ـ به حال خود باقي است و مادام كه اين امكان به وجوب تبديل نشود و وجود هر معلول واجب نگردد، وجود پيدا نمي‎كند. و هر معلولي چون از ناحيه امكان علّتش غيرواجب است واجب‎الوجود بالذّات و بالغير نيست، پس وجودِ‎آن معلول چون واجب نشده است موجود نخواهد شد، در حالي كه ما مي‎بينيم اين معلولات همه وجود دارند، پس نتيجه مي‎گيريم
وجودشان دليل بر وجوب وجودشان است و وجوب وجودشان هم بالذّات نيست چون همه ممكن هستند و ناچار بايد بالغير باشد و آن غير، واجب‎الوجود است.5

برهان ديگر اينكه علم ثابت كرده كره زمين و كواكبي كه در عالم كَون هستند، زماني را پشت سر گذاشته‎اند كه در آن زمان در درجه‎اي از حرارت بوده‎اند كه در آن وجود حيات امكان ندارد، زيرا حرارت در درجات بسيار بالا و يا برودت فوق‎العاده، حيات را نابود مي‎سازد. پس وقتي ما مي‎دانيم كه هيچ عنصري از عناصر حيات در درجه‎اي بيشتر از 1500 زندگي ندارند، مي‎فهميم كه حيات امري حادث در زمين است كه بعد از عدم وجود يافته است، زيرا اگر قبلا حياتي بوده در اين درجه حرارت كه سنگها را مي‎گدازد، از بين رفته و بعد از سرد شدن زمين از حيات به كلّي عقيم شده است. در صورتي كه علم، ظهور حيات را در زمين شرح مي‎دهد. پس حيات چگونه پيدا شده است؟ آيا از مادّه پديد‎آمده است؟ در حالي كه آزمايشها و تحقيقات دانشمندان فقط به‎اين نتيجه نرسيده است كه مادّه بتواند اِفرازِ حيات كند بلكه آنها بر اين عقيده‎اند كه حيات از حيات پديد آمده است. لذا مي‎بينيم كه علماي علم‎الحيات بر اساس امكان عقيم كردن داروها و غذاها از حيات، داروها را از ميكربها و موجودات زنده عقيم مي‎كنند. وقتي هم كه از دانشمندان ملحدنما درباره اين مسأله مي‎پرسيم، پاسخ مي‎دهند: ظهور حيات در زمين معمّا و لُغَزي است كه انسان از عهده حلّ آن بر نيامده است.

ولي جواب واقعي و صحيح اين است كه اين لغز، سرّي است كه انسان مي‎تواند آن را به‎آساني كشف نمايد مشروط بر اينكه از اين عالم مادّه و قوانين آن گامي بيرون نهد و از مصاديق «يعلمون ظاهراً من الحياة الدّنيا» نباشد و انساني مؤمن باشد; انساني كه وسعت افق انديشه و فكرش بقدري است كه مي‎تواند در غير آنچه از امور مادّي كه به آن مأنوس و معتاد شده، بينديشد و از جمود بر اوضاع مادّه آزاد شود; انسان مؤمني كه با اطمينان و اعتقاد اين آيه را تلاوت مي‎كند:

إِنَّ اللّهَ فالِقُ الحَبِّ وَ‎النَّوي يُخرِجُ الحَي مِنَ المَيِّتِ وَ‎مُخرِجُ المَيِّتِ مِنَ الحَي ذلِكُمُ اللّهُ فَأَنّي تُؤفَكونَ.6

جواب همين است كه آن خدايي كه شكافنده دانه و هسته است و زنده‎را از مرده، و مرده را از زنده بيرون مي‎آورد، پديدآورنده حيات‎است.

برهان ديگر اين است كه آنچه در اين عالم از ترتيب محكم و نظم استوار مي‎بينيم، يا به اراده مريد و علم عليم و حكمت حكيمي به‎وجود‎آمده و يا اينكه خودبه‎خود به‎واسطه اجتماع ذرّات فراهم شده و اين ذرّات خودبه‎خود مركّب شده و اين همه شكلهاي بديع و صورتها پديد آمده است كه از جمله اين شكلها و پديده‎ها، انسان و نجوم و كواكب و كهكشانها هستند.

فرض دوم فرض تصادف است كه قانون صدفه و تصادف آن را رد‎مي‎كند.

قانـون صُـدفه

اين قانون بر اين اساس است كه احتمال حدوث هر چيزي به‎طور تصادف و اتّفاق، به نسبت ازدياد اجزاء و عناصر و موادّ تركيبي آن چيز، رو به ضعف مي‎گذارَد، چنانكه به نسبت غموض و پيچيدگي و وضع اجتماع اجزاءِ آن با يكديگر و ارتباطات آنها با هم و كثرت خواص و اسرار و آثار آن نيز احتمال حدوث آن به‎طور تصادف كمتر و ضعيف‎تر مي‎شود تا حدّي كه بالمرّه قابل اعتماد نيست.

مثلا اگر يك سكّه داشته باشيم و آن را به سوي بالا بيندازيم احتمال اينكه به‎طور تصادف به يك سمت معيّن بيفتد، يك بر دو است، يعني يك احتمال در برابر دو احتمال است; و اگر بخواهيم آن را دو بار بيندازيم كه در هر دو بار به يك سمت معيّن به زمين برگردد، احتمال يك بر چهار مي‎شود، يعني در برابر چهار احتمال يك احتمال.

سه احتمال اين است كه به‎غير اين كيفيّت به زمين بيفتد و يك احتمال اين است كه به سمت مقصود به زمين بيفتد، و همچنين هرچه بيشتر بخواهيم اين عمل را تكرار كنيم كه متوالياً در هر بار به همان سمت معيّن به زمين بيفتد، نسبت احتمال موافقِ خواست ما با احتمال مخالف كمتر مي‎شود تا حدّي كه وقتي به تعداد شصت و چهار (تعداد خانه‎هاي شطرنج) برسد7، احتمال موافق مقصود، نسبتش به احتمالات ديگر، نسبت يك به هيجده بيليون مي‎شود و معلوم است كه اين احتمال نسبت به احتمالات ديگر، شامل اعتناي عقلايي نيست. امّا اگر اين شصت و چهار را شصت‎و‎چهارهزار، و شصت و چهار هزار ميليون و بيشتر و بيشتر فرض‎كنيم، اصلا عقل احتمال موافق را باور نخواهد كرد.

اين است قانون مصادفه. آري، هنگامي كه بشر به اسباب و علل و معلولات اين عالم و اجزاء و تركيبات مختلف و ارتباطات اين همه مخلوقات با يكديگر آگاه نبود و با نيروي علم و كاوشهاي وسيع، اين همه اسرار و انتظام عجيب را در كوچك‎ترين پديده تا بزرگ‎ترين مخلوقات و در مجموع عالم كشف نكرده بود، شايد جايي براي احتمال تصادف وجود داشت، بلكه در آن زمانها نيز اگرچه آگاهي بشر در سطح عالي فعلي نبود، باز هم هميشه از انتظام عالم آگاه بوده و احتمال صدفه و تصادف را مردود مي‎شمرده است.

يك اشـكال و پاسـخ آن

در اين برهان به حساب احتمالات در ردّ احتمال تصادف و عدم ارتباط تشكيل اين عالم به اراده فاعل مختار، چنين اشكالي طرح مي‎شود: يا اين است كه احتمال تصادف را مطلقاً مردود مي‎دانيم و هيچ حادثه‎اي را بدون علّت نمي‎شماريم ـ چنانكه حقّاً همين‎طور است و تصادف را نمي‎توانيم معقول بگيريم ـ كه در اين صورت، حساب احتمالات معيار نيست; يا اگر احتمال تصادف را معقول و منطقي شمرديم، هرچه به‎واسطه كثرت احتمالات، احتمال وقوع خصوص يكي ضعيف شود، ساير احتمالات نيز در ضعف، مساوي با آن خواهند بود و بنابراين هر يك از صورتها و شكلهاي محتمل كه صورت مي‎پذيرفت همان احتمال يك در هزار يا در صدهزار يا در ميلياردها احتمال و بيشتر صورت وقوع مي‎يافت. همچنين نسبت يكي از احتمالات به احتمالات ديگر، موجب ضعف احتمال تصادفي بودن آن نمي‎شود و تصادفي نبودن آن را نسبت به احتمالات ديگر كه واقع نشده‎اند، ارجح نمي‎سازد. و بالأخره وقوع يك‎تصادف احتمالي از بين ميلياردها تصادف احتمالي ديگر، تصادف آن‎را نفي نخواهد نمود، بلكه اگر ما بخواهيم در كاري اقدام كنيم كه موفقيت احتمالي ما در آن مثلا يك در هزار يا در ميليون و ميلياردهاست، هرچه احتمالات بيشتر شود، احتمال موفقيت ما ضعيف خواهد شد تا حدّي كه اقدام ما غيرعقلايي مي‎شود.

پاسخ اشكال اين است كه:

اوّلا: آنچه موجب رفع احتمال تصادف مي‎شود اين است كه تصادف در احتمالاتي كه نمي‎توان آن را حاكي از اراده و قصد و شعور دانست، قابل قبول است امّا در پديده‎هايي كه به‎حسب نوع، بدون قصد و شعور واقع نمي‎شود و در امثال و نظاير آن هرچه ديده شده، دلالت بر قصد و شعور مي‎نمايد، احتمال تصادف، غيرعقلايي است. به عبارت ديگر آنجا كه بين محتملات، ارتباطي نباشد و دلالت بر وجود غايتي كه در نظر است نكند، احتمال تصادف ـ به‎فرض جواز وقوع تصادف ـ عقلايي است و دلالتي بر قصد و شعور در بين نيست، چنانكه با قبول عدم جواز وقوع تصادف، احتمال فعل عاقل حكيم در آن، عقلايي نيست. امّا احتمال تصادف و عدم اراده فاعل مختار در انجام فعلي كه دلالت بر قصد و شعور دارد، در بين ميلياردها احتمال قضاوتهاي ديگر كه احتمال تصادف و عدم وقوع آنها به فعل قادر حكيم عقلايي است، يك احتمال بسيار ضعيف و غيرعقلايي است، زيرا اگر بنا بر تصادف بود، هر يك از هزاران و ميليونها و ميلياردها كه به‎فرض وقوع، تصادفي تلقّي مي‎شود و يا دلالت بر فعل فاعل حكيم نمي‎كند، به وقوع نزديك‎تر بود از احتمالي كه تصادفي بودن آن اگر محال نباشد چندان دور از ذهن مي‎نمايد كه طرح احتمال آن، دليل بر نقص شعور و حاكي از سفاهت است.

بنابراين مي‎گوييم از بين هزارها و ميلياردها، احتمالِ وقوعِ اين يك نوع كه احتمال تصادفي نبودن آن كاملا عقلايي است، دليل بر قصد و شعور و عدم تصادف است و كثرت احتمال تصادفات موجب ضعف احتمال تصادف در خصوص اين مورد مي‎شود. به عبارت ديگر، مي‎گوييم آنچه موجب ضعف و غيرعقلايي بودن احتمال يك تصادف در برابر احتمال هزارها و ميلياردها تصادف ديگر مي‎گردد، فقط قلّت آن نسبت به احتمالات ديگر نيست بلكه چگونگي شيئي كه احتمال تصادف آن داده‎مي‎شود نيز مورد نظر است، بدين معنا كه هم احتمال تصادفي واقع‎شدن اين چگونگي بسيار بعيد است و هم در برابر چگونگي ميلياردها صورت ديگر كه احتمال تصادفي واقع شدن آنها هيچ‎گونه بُعدي ندارد و (با فرض قبول امكان تصادف) معقول و منطقي است، احتمال آن به نسبت يك به ميلياردها و ميلياردها ضعيف مي‎باشد.

ثانياً: كثرت احتمالات تصادفات مرتبط به يكديگر، موجب ضعف تصادفي بودن وقوع آن احتمالات مي‎شود، چون احتمال تصادفي بودن دو، سه و يا چندين حادثه مرتبط به هم اگر قابل قبول باشد، صدها و هزارهاي آن هرگز قابل قبول نخواهد بود. لذا مسأله به كثرت احتمال تصادفات مرتبط به هم مربوط مي‎شود كه هرچه احتمال تصادف بيشتر شود، ضعيف‎تر و غيرعقلايي‎تر خواهد شد (و دليل بر اين است كه اين وضع و نظم غامض و پيچيده با تصادف به وجود نيامده است) در برابر احتمال مرتبط نبودن كه هرچه زيادتر شود، احتمال تصادف در آن ضعيف نخواهد شد. بنابراين آنچه ملاحظه مي‎شود كثرت احتمالات تصادفات مرتبط به يكديگر است كه البتّه اگر هر يك از اين احتمالات مرتبط به هم را نسبت به احتمالات غيرمرتبط با همان حساب احتمالات بسنجيم، به اين نتيجه مي‎رسيم كه در برابر احتمالات غيرمحصور و غيرمرتبط به هم، وقوع اين احتمالات مرتبط به هم كه با وجود غيرمحصور بودن در‎برابر غير‎مرتبط‎ها با همان حساب احتمالات چيزي نيستند، هرگز قابل حمل بر تصادف نيست و نمي‎توان آنها را به‎غير از قصد و شعور و فعل حكيم مختار، به‎گونه ديگري توجيه كرد (آري، هرگز نمي‎شود) و مفهوم احتمال وقوع اين همه محتملات مرتبط با هم به تصادف و عدم وقوع احتمالات غيرمرتبط كه كثرتشان را نسبت به اينها نمي‎توان احصا كرد، جز نسبت دادن شعور و قصد به تصادف، چيز ديگري نيست.

بزرگ‎ترين انديشه غلط اين است كه انساني كه نمي‎تواند يك عمل بسيار كوچك و منظّم را بدون يك عامل متخصّص به عنوان تصادف تصديق كند، احتمال بدهد يا قبول كند كه بزرگ‎ترين و وسيع‎ترين تنظيمات و ترتيبات، و دقيق‎ترين صنعتها بدون صانع عليم و با اراده پيدا‎شده است. با اين مثال، غلط بودن اين انديشه را در نظر بگيريد:

اگر سوزني را در ديواري يا جايگاه معيّني مشاهده كنيم و در سوراخ آن، سوزن ديگري را ببينيم و به ما بگويند مردي سوراخ سوزن اوّل را هدف قرار داده و از فاصله دو متري سوزن را به سوي هدف انداخته و به آن اصابت كرده است، از مهارت آن مرد تعجّب مي‎كنيم. حال اگر بگويند كسي كه اين سوزن را افكنده، كودك غيرمميّز دو سه ساله‎اي بوده است تعجّب ما زيادتر مي‎شود. امّا اگر بگويند اين كودك از فاصله بيست‎متري يازده سوزن ديگر را يكي پس از ديگري انداخت به‎طوري كه سوزن سوم در سوراخ سوزن دوم و سوزن چهارم در سوراخ سوزن سوم قرار گرفت و همين طور تا سوزن دوازدهم، نمي‎پذيريم و باور نمي‎كنيم و مي‎گوييم خيلي دشوار است كه كسي اين مطلب را تصديق كند. و تعجّب و انكار عقل زماني زيادتر مي‎شود كه بگويند كودكي كه اين عمل را انجام داده كور بوده است. اگر دوازده سوزن را بيشتر فرض كنيم و از صد و هزار و صدهزار و صدميليون و بيشتر بالاتر برويم، حكم به محال بودن اين تصادف مي‎دهيم در حالي كه اگر آن را به يك نفر تيرانداز بسيار ماهر نسبت بدهند، قبول مي‎كنيم. در اينجا، هم حساب كثرت احتمالات مرتبط به يكديگر، هم چگونگي جرياني كه واقع شده است و هم سنجيدن نسبت احتمال وقوع هر سوزن در سوراخ سوزن ديگر با احتمالات ديگر، همه قابل ملاحظه است و مطلب را يقيني‎تر مي‎سازد.

مثالي ديگر كه بطلان مصادفه و نفي وقوع آن را روشن مي‎سازد، اين‎است:

چاپخانه‎اي را فرض كنيد كه داراي يك ميليون حروف چاپي است و هر نوعي از آن را در خانه‎هايي به‎طور منظّم گذاشته و رديف كرده‎اند تا حروفچينان آگاه و مسلّط، به‎آساني آن حروف را از خانه‎هاي معيّن بردارند و به‎طور منظّم طبق كتاب و نوشته‎اي كه به دست آنها مي‎دهند، بچينند و براي چاپ آماده سازند. ناگهان با وقوع زلزله‎اي چاپخانه خراب شود و تمام آن حروف از خانه‎ها بيرون بريزد و در هم ريخته و جابه‎جا شود به‎طوري كه اگر حروفچين ماهري بخواهد در آن شرايط يك صفحه بلكه يك سطر حروفچيني كند، معطّلي و زحمتش چند برابر گردد. حال اگر به ما خبر بدهند كه در نتيجه اين زلزله اين حروف همه به‎طور منظّم چيده و صفحه‎بندي شده و كلمات و جمله‎هايي منظّم از آن پديد آمده كه يك بيت يا ده بيت يا هزار بيت در يك قافيه و يك بحر و در موضوع واحد در نهايت فصاحت و رسايي و حُسن اسلوب و با سبك ويژه شعري شده است، يا ديوان نظامي يا سنائي، يا كتابهاي بزرگ رياضي و فيزيك و شيمي، يا تاريخي مثل تاريخ ابن اثير يا طبري، يا شاهنامه‎فردوسي به چاپ رسيده است، اين خبر را چگونه تلقّي مي‎كنيم؟ غير از اين است كه گزارش خبردهنده را اگر حمل بر شوخي و مزاح نكنيم، از ديوانگي او مي‎دانيم؟ در حالي كه احتمال تصادف كه در مثال قبل (سوزن)، عقل از قبول آن ابا داشت نسبت به اين مثال، نسبت يك به صدها ميليارد است. يقيناً عقل اين احتمالات را استهزا مي‎كند. پس چگونه بنا را بر تصادف بگذاريم و در مورد مخلوقات خدا و كتاب تكويني او كه عدد حروف و كلمات و جمله‎هايش از ذرّات و عناصر و انسان و حيوان و گياه و سنگ و خاك و آب و آتش و درختها و برگها و موجودات زنده‎اي كه در هر انسان و حيوان تعبيه شده و وظايف هر يك از آنها و در مورد منظومه شمسي و ديگر منظومه‎ها و كهكشانها و اقيانوسها و هوا و‎... كه نسبت يك كتاب صد‎ميليون صفحه‎اي با ميلياردها كلمات و حروفش به آنها از نسبت يك به صدها ميليارد و باز‎هم صدها ميليارد كمتر است، بپذيريم كه بدون اراده خالق عليم مدبّر به وجود آمده است؟ يقيناً عقل اين احتمال را نمي‎دهد.

اگر كسي بخواهد اين موضوع را بروشني درك كند هر يك از كائنات را كه مي‎خواهد در نظر بگيرد و روي بخشي از آن مطالعه و بررسي كند، مثلا انسان را در نظر بگيرد و روي چشم يا گوش يا حسّ لامسه يا مغز يا خون و رابطه همان قسمت با ساير قسمتهاي بدن او مطالعه كند، تا بفهمد كه حظّ و بهره تصادف و احتمال آن در همين يك قسمت كوچك جسم خودش از احتمال تصادف در پيدايش آن كتاب يك ميليون صفحه‎اي بقدري كمتر است كه از حدّ تصور خارج مي‎باشد و ساختمان يك كارخانه چشم و بينايي يا گوش و شنوايي با آن همه شرايط و انتظام و ارتباط با عالم خارج مثل نور و هوا و غذا و آب، نمي‎تواند بر تصادف حمل شود. حال اگر كسي بتواند اين مطالعه را روي دندان و دهان و جهاز‎هاضمه و قوّه توليد مثل و جنين و حيوانات و ستارگان و كهكشانها و ساير كائنات تكرار نمايد، هرگز عمرش به آن وفا نمي‎كند و ناگزير تمام شَراشِر و ذرّات وجودش پر از ايمان مي‎شود و بي‎اختيار صدايش بلند‎مي‎گردد كه: «اشهد انّ السّموات و الارض و ما فيها من صنوف الحيوان و النّبات و الاشجار و الاحجار و النّجوم و الكواكب آيات تدلّ علي وحدانيّته و انّ الاشجار دفاتر سطرت علي اوراقها ادلّة وجوده و البحار كلّها قطرة من بحر كرمه و جوده و انّ جميع ما في الكون ناطق بتسبيحه و مجده و ان من شيء الاّ يسبّح بحمده».

برهان عـنايت و قصـد

از واضح‎ترين دلايل وجود خدا، عنايت و قصدي است كه در آفرينش اشياء درك مي‎شود. اين عنايت و قصد از ارتباط موجودات با يكديگر، و از اوضاع و احوال و تناسب آنها با هم، و از مطابقت و موافقتي كه با هم دارند آشكار مي‎شود. يك درخت علاوه بر ارتباطي كه اجزايش با هم دارند، با موجودات خارج، نور آفتاب، هوا، آب، خاك، دريا و با چيزهاي ديگر نيز مناسبت و ارتباط دارد. همچنين است حيوان، انسان، كوه، دريا، ابر، برف، باران و باد; مانند كارخانه بزرگي كه دستگاههاي متعدّد در آن تعبيه شده است و آنچه براي تحويل جنس كارخانه لازم مي‎باشد همه را خود مي‎سازد. مثلا يك دستگاه پنبه پاك مي‎كند، يك دستگاه نخ مي‎ريسد، يك دستگاه نخ را مي‎پيچد، يك دستگاه رنگرزي مي‎كند و دستگاه ديگري مي‎بافد. اين دستگاهها همه به هم مربوطند و يكي بدون ديگري يا نمي‎تواند كار كند يا كارش ناقص و بي‎ثمر مي‎شود. اين وضع، دليل بر قصد و عنايت و در نظر بودن فايده و نتيجه است.

اعضاي انسان مثل دست و پا و گوش و چشم و بيني و زبان و قلب و كليه و ريه و مغز و روده و معده و ساير دستگاهها را در نظر بگيريد كه همه با هم مربوط و همكارند و در كنار هم انسان را با خودش، با انسانهاي ديگر، با عالم خارج، با زمين و آسمان، با نباتات، با انواع خوراكيها و نوشابه‎ها، با بوييدنيها، و با سنگ و خاك و معدن ارتباط مي‎دهند. آيا غير از اين است كه از اين همه تناسب و همكاري، قصد و عنايت فهميده مي‎شود؟ تمام عالم نيز مثل انسان است. اجزاءِ عالم همه با هم ارتباط دارند و آنچه كشف شده و بشر به آن رسيده، حكايت از اين ارتباط و تناسب مي‎كند. تمام عالم مثل انسان و جسم واحد با يك نبض و يك قلب و يك حيات در حركت است و شرايط و اجزاء و تعاون آنها در نفوس بي‎غلّ و غش معرفت به وجود خالق مدبّر حكيم را محكم و استوارمي‎كند.

البتّه مشاهده ارتباط تمام اين دستگاههاي بزرگ و همكاري و تناسب آنها با يكديگر كار آساني نيست و شايد براي احدي غير از آنان كه «مؤيّد من عندالله» هستند، ميسّر نشده باشد. لذا «برگسون» مي‎گويد: ما تا امروز نشناخته‎ايم كه چگونه به حقايق اشياء نگاه كنيم.8

اين كلام محقّقانه‎اي است زيرا يك نفر دانشمند كه مثلا روي مغز، يا چشم و يا گوش مطالعاتي دارد وقتي نظرش به همان چشم يا مغز يا گوش يا پوست جلب شده باشد، وضع آن را در حال انفرادي مطالعه مي‎كند و اگر در اوضاع ساير اعضا فرضاً تا حدودي مطالعه كند، مطالعاتش كامل نيست و نيز اشياءِ ديگر از عالم خارج را كه اين اعضا با آنها ارتباط دارند، در نظر نمي‎گيرد و دورتر از آن، اشيائي را كه با اين اشياء مربوطند، نمي‎بيند. با اين همه هرچه مي‎بيند، نشانه قصد و عنايت است.

مطالعه كامل تأثيرات خورشيد از نظر پديده‎هاي زيستي، شيميايي، ژئوفيزيك، آب و هوا و ساير آثار جوّي هر يك موضوع كتابي جداگانه است. اعضا و جوارح ما همه تحت تأثير نور و حرارت خورشيد قرار دارند. مثلا چشمي كه در سر انسان و حيوان است با نور آفتاب كه از نود ميليون كيلومتر راه فاصله به ما مي‎تابد مرتبط است و چشم، بدون نور نمي‎تواند ببيند و كارخانه عظيم و محيّرالعقول چشم، با آن همه عجايب و دقايق، بي‎فايده و بي‎ثمر مي‎شود. نور براي چشم مثل قلب براي جسد، و روح براي انسان است. ولي آيا نور، چشم را آفريده است كه از آن بهره‎مند شود، يا چشم، نور را ايجاد كرده و به نياز خودش به نور متوجّه شده است؟

همه مي‎دانيم كه مطلب، بالاتر از اين‎گونه احتمالات سخيف است. نور و چشم هرگز اين ادراك و احساس نياز را نكرده و نمي‎كنند و آن تصميم دقيق حكيمانه‎اي كه عالم كَون را به هم مرتبط كرده است چشم و نور را به يكديگر ارتباط داده و چشم را با اشياءِ ديگر و نور را با ساير اجسام مربوط ساخته است.

هوا از جهتي با جاذبه مربوط است و از جهات ديگر با زندگي انسان و حيوان و نبات و نيز با باران و ساير چيزها، به‎طوري كه اگر جاذبه زمين ضعيف شود، هوا از اطراف آن پراكنده مي‎شود و حيات معدوم مي‎گردد، و اگر اكسيژن آن كم گردد باز هم حيات نابود مي‎شود.

آيا اين ارتباط بين هوا و وزن و نسبت اكسيژن آن با زندگي انسان و جاذبه زمين غير از اثر قصد و عنايت است؟ يقيناً نه.

آيا اين ارتباط بسيار دقيق با خورشيد از نظر فاصله و دوري و نزديكي كه اگر تغييري در آن پيدا شود نظام كنوني به هم مي‎ريزد، بدون قصد و عنايت است؟

آيا جوّي كه با گازهاي ضخيم زمين را احاطه كرده و آن را از صدمه ميليونها سنگ آسماني كه با سرعتي در حدود پنجاه كيلومتر در ثانيه با آن تصادم مي‎كنند مسلّح ساخته است، دليل نظم و عنايت نيست؟

همچنين انسان و حيوان و نبات ارتباط محكمي با يكديگر دارند و هر سه براي هم لازم و ضروري مي‎باشند. انسان و حيوان به نباتات به وسيله تنفّس خود گاز كربنيك مي‎دهند كه اگر اين نبود، نسبت كربن هوا به‎واسطه عملكرد نباتات كم مي‎شد و نبات از بقا و استمرار محروم مي‎گشت. نبات نيز در مقابل به انسان اكسيژن مي‎دهد و اگر نبات نبود، نسبت اكسيژن در هوا به‎واسطه آنكه انسان و حيوان آن را مستهلك مي‎كنند، كم مي‎شد و حيات انسان و حيوان در آن امكان‎ناپذير مي‎گشت.

آيا انسان كه به حيات و زندگي خود حريص است و به آن اهميّت مي‎دهد، نبات را آفريده است تا او را با اكسيژن كمك دهد، يا نبات خودش تبرّعاً و سخاوتمندانه و از روي مهرباني چون ديده است كه انسان به اكسيژن احتياج دارد و حياتش بدون آن ممكن نيست، اكسيژن لازم را در اختيار او گذاشته است؟

آيا انسان و حيوان كه به وسيله تنفّس خود گاز كربنيك مي‎دهند، وضع‎نبات و زندگي او را در نظر گرفته و خواسته‎اند حيات نبات را نجات دهند؟

يقيناً اين احتمالات، عُقلايي و خردمندانه نيست و به احتمالات ديوانگان شبيه‎تر است و اصلا اين احتمالات مطرح نيست. فقط اوضاع، نشانه تصميم و عنايت نيروي مافوق و مسلّط بر اينها و آفريننده آنهاست; نيروي «الله»، آن حكيم قادري كه عالي‎ترين ترتيب و محكم‎ترين روابط و همكاري و تبادل و تعاطي را بين موجودات برقرار كرده است.

آيا اين موجوداتي كه به منافع خود هدايت مي‎شوند، بشري كه احساس گرسنگي و تشنگي و درد و الم مي‎نمايد و خوب و بد، و سود و زيان خود‎را درك مي‎كند و به بقاي خويش اين همه علاقه‎مند است، مورچه‎اي كه دنبال دانه مي‎رود و آن همه درك و شعور از خود نشان مي‎دهد، درختي كه از زمين غذا مي‎گيرد و آنچه را براي ساختن ميوه و برگ و شكوفه و ساير اجزايش مناسب است از زمين به وسيله ريشه‎ها كسب مي‎كند، تلقيحي كه به وسيله باد يا حركت و انتقال مگسها و زنبورها و نشست و برخاست آنها روي شكوفه‎هاي درختها انجام مي‎گيرد و صدها‎هزار ميليون و بيشتر و بيشتر پرسشهاي ديگر ... و اين كائنات همه خودشان تصميم گرفته‎اند كه چون ما محتاج هستيم و در زندگي نياز به غذا و آب داريم بايد احساس گرسنگي داشته باشيم، پس بايد توسّط ريشه از زمين غذا بگيريم يا چون انسان عقل و شعور لازم دارد پس بايد عقل و شعور داشته باشيم يا چون به ساير قوا و اعضا نياز داريم پس بايد اين قوا را بسازيم، يا نه، تصميم «الله» خداي قادر حكيم عليم به همه آنچه را نيازمند بوده‎اند عطا كرده و همه را تكويناً دلالت و راهنمايي فرموده‎است؟

البتّه همه اين روابط و همبستگي‎ها و احساسات، دليل بر وجود خداست و همه بايد با قرآن ـ كه از زبان حضرت موسي در پاسخ فرعون فرموده است ـ همصدا شويم و بگوييم: (رَبُّنَا الَّذي أَعطي كُلِّ شَيء خَلقَهُ ثُمَّ‎هَدي)9.

در اين مطالب، مجال بسط كلام بسيار است و علاوه بر كتابهاي بسياري كه اين مطالب را در اختيار مشتاقان گذاشته است، از بحثهاي علوم مختلف نيز مطالب فراواني مستفاد مي‎شود كه حاكي از وجود قصد و عنايت و تصميم و اراده در خلقت كائنات است.

يكي از اهل اطّلاع، پس از آنكه آمار كوچكي از كار دستگاههاي بدن يك نفر را در ظرف يك روز ارائه مي‎دهد كه همه دليل بر عنايت و قصد است، مي‎گويد: اگر بخواهيد به حساب تمام كارهايي كه بدن در يك روز انجام مي‎دهد برسيد، بايد يك دوره كتاب تأليف كنيد كه شايد تعداد جلدهاي آن به چهارصد برسد كه هر جلد آن يكصد صفحه داشته باشد. تازه اين حساب يك روز فعاليّت بدن يك فرد است (تو خود حديث مفصّل بخوان از اين مجمل).

بهترين كتابي كه قصد و عنايت در آفرينش را به‎طور تفصيل روشن‎مي‎سازد، كتاب توحيد مفضّل است كه از حضرت صادق(عليه السلام)روايت شده است، و آن را بايد از معجزات علمي آن حضرت شمرد. اين كتاب نفيس و بي‎عديل، توسّط جمعي از دانشمندان از جمله علاّمه مجلسي(قدس سره)به‎فارسي ترجمه شده و در عصر ما نيز بعضي از معاصران آن را ترجمه كرده‎اند كه مطالعه اين كتاب توحيدي را به عموم توصيه مي‎نماييم.

چگونگي اسـتدلال بر وجود خدا در نهج‎البـلاغه

آنچه تا اينجا ـ هرچند به‎طور مفصّل و طولاني ـ بيان شد براي موضوع بحث ادلّه وجود خدا در نهج‎البلاغه عنوان مقدّمه را دارد. و امّا اصل موضوع:

در نهج‎البلاغه استدلال بر وجود خدا به‎طور مستقل كمتر مطرح شده است. در بعضي از خطبه‎ها كساني را كه مبدأ مقدّر و مدبّر را انكار مي‎نمايند، توبيخ فرموده و يا از كساني كه در وجود خدا شك مي‎كنند با‎اينكه آفرينش و خلق خدا را مي‎بينند، اظهار تعجّب كرده است، مثل «فَالوَيلُ لِمَن أَنكَرَ المُقَدِّرَ وَ‎جَحَدَ المُدَبِّرَ»10 يا «عَجِبتُ لِمَن شَكَّ فِي اللّهِ وَ‎هُوَ يَري خَلقَ‎اللّهِ»11. در مجموع خطبه‎ها و بياناتي كه در اين كتاب مقدّس پيرامون الهيّات است، بيشتر تذكّر اوصاف و افعال خدا و تصحيح عقيده آناني كه قائل به وجود خدا هستند و تنزيه خدا از نقايص و آنچه منافي با كمال مي‎باشد، مورد عنايت امام(عليه السلام) قرار گرفته است. و اين به دو جهت است:

يكي اينكه اصل وجود «الله» و خالق جهان اگرچه مورد انكار برخي قرار گرفته است ولي وقتي بشر به فطرت خود رجوع كند، در آن جاي اظهار شك و ترديد نمي‎بيند و آن را يكي از بديهياتي مي‎شناسد كه هر كس كه پاكي فطرتش محفوظ مانده باشد، بر آن گواهي مي‎دهد كه اين، از مسائل دشوار و پيچيده و فكري و عميق الهيّات نيست و اگر شدّت ظهور شيء موجب خفا و قرب در آخرين درجه مانع رؤيت نمي‎گشت، شايد از الحاد اثري نبود ولي شدّت ظهور ذات الهي، موجب خفاي آن شده است، كه «الشّيء إذا جاوز حدّه انعكس ضدّه».

اي تو مخفي در ظهور خويشتن *** وي رخت پنهان به نور خويشتن

*

حجاب روي تو هم روي تست در همه حال *** نهاني از همه عالم ز بس كه پيدايي

*

چندين هزار ذرّه سراسيمه مي‎روند *** در آفتاب و غافل از آن كافتاب چيست

و چه خوب گفته است شاعر:

لقد ظهرت و لا‎تخفي علي أحد *** إلاّ علي أكمة لا‎يعرف القمر

لكن بطنت بما أظهرت محتجبا *** فكيف يعرف من بالعرف استترا12

همچنين در دعاي عرفه آمده است:

مَتي غِبتَ حَتّي تَحتاجَ إِلي دَليل يَدُلُّ عَلَيكَ، وَ‎مَتي بَعُدتَ حَتّي تَكونَ الأثارُ هِيَ الَّتي توصِلُ إِلَيكَ؟ عَمِيَت عَينٌ لا‎تَراكَ وَ‎لا تَزالُ عَلَيها رَقيباً، وَ‎خَسِرَت صَفَقَةُ عَبد لَم تَجعَل لَهُ مِن حُبِّكَ نَصيباً.13

كي پنهان بودي تا نيازمند باشي به دليل و راهنمايي كه بر تو دلالت كند، و كي دور بودي تا نشانه‎ها وسيله وصول و رسيدن به تو شوند؟ كور باد چشمي كه تو را نمي‎بيند و حال آنكه تو پيوسته بر او نگاهباني، و زيان كند سوداي بنده‎اي كه به او از دوستي خود نصيبي ندادي.

و چه زيبا سروده است شاعر پارسي‎گو فروغي بسطامي:

غايب نه‎اي ز ديده كه پيدا كنم تو را *** پنهان نگشته‎اي كه هويدا كنم تو را

با صدهزار جلوه برون آمدي كه من *** با صدهزار ديده تماشا كنم تو را

دوم اينكه مخاطب اميرالمؤمنين(عليه السلام) اشخاصي بوده‎اند معترف به خدا، و سخن حضرت با كساني بوده است كه در وجود خدا اظهار شك نمي‎كردند ولي نياز داشته‎اند كه عقايد و معارف آنها در مورد خدا تصحيح و تكميل شود و صفات جلال و جمال و افعال او را بشناسند و به فروغ مباحث الهي به‎طور تفصيل رهبري شوند تا معرفت جزو جانشان گردد و نور فطرت، هرچه بيشتر تمام نواحي وجودشان را روشن سازد و آثار عملي معرفت، در اعضا و جوارحشان پيدا شود. حتّي بيانات و تعبيراتي چون «الدّالِّ عَلي وُجودِه بِخَلقِه، وَ‎بِمُحدَثِ خَلقِه عَلي أَزَليَّتِه»14 و جمله «الدّالُّ عَلي قِدَمِه بِحُدوثِ خَلقِه، وَ‎بِحُدوثِ خَلقِه عَلي وُجودِه»15 بيان اوصاف فعليّه خدا و تمجيد باري‎تعالي است و اينكه حتّي معرفت نيز به‎دلالت او حاصل مي‎شود.

قرآن مجيد با اينكه مي‎فرمايد: أَفِي اللّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّمواتِ وَ‎الأَرضِ16 و با اينكه دين حنيف را فطري معرفي مي‎نمايد و مي‎فرمايد: (فَأَقِم وَجهَكَ لِلدّينِ حَنيفاً فِطرَةَ اللّهِ الَّتي فَطَرَ النّاسَ  عَلَيها17 و وَ‎لَئِن سَأَلتَهُم مَن خَلَقَ السَّمواتِ وَ‎الأَرضَ لَيَقولُنَّ اللّهُ)18، در آيات بسيار رسماً و مستقلاّ بر وجود خدا استدلال كرده است مثل آيه أَم خُلِقوا مِن غَيرِ شَيء أَم هُمُ الخالِقونَ19 و يا آيات أَفَرَأَيتُم ما تَحرُثونَ. أَ أَنتُم تَزرَعونَهُ أَم نَحنُ الزّارِعونَ20 و أَفَرَأَيتُم ما‎تُمنونَ. أَ أَنتُم تَخلُقونَهُ أَم نَحنُ الخالِقونَ21 و مثل استدلال ابراهيم خليل(عليه السلام). چون بر حسب (لاُِنذِرَكُم بِه وَ‎مَن بَلَغَ)22، قرآن با تمام ملل و فِرَق، سخن دارد و كتاب جهاني است، يعني با همه اهل جهان از موحّد و ملحد و با آنها كه مصداق (وَ جَحَدوا بِها وَ‎أَستَيقَنَتها أَنفُسُهُم23 مي‎باشند، سخن مي‎گويد و خطابات عام مانند «يا ايّها النّاس» دارد; لذا هم به جنبه اصل اعتقاد به خدا و هم به جنبه تصحيح اعتقاد معتقدان و مؤمنان و تكميل معرفت آنان عنايت دارد.

ولي نهج‎البلاغه بيشتر مطالب عرفاني و الهيّاتش راجع به تصحيح عقايد و توضيح مفاهيم مباحث و اصطلاحات و الفاظ علم توحيد است. چون كساني كه مخاطب بودند، به اين رشته بيشتر احتياج داشتند بلكه از اين مباحث از حضرت مولي(عليه السلام) پرسش مي‎كردند. با اين حال نمي‎خواهيم بگوييم كه در نهج‎البلاغه بحث ادلّه وجود خدا ديده نمي‎شود (حاشا و كلاّ) زيرا در اين كتاب عظيم نيز ادلّه خداشناسي بسيار مطرح شده است. مثلا امام(عليه السلام) در ضمن بحث از اوصاف و تنزيه و تقديس و تمجيد حضرت احديّت ادلّه خداشناسي را نيز به‎طور ضمني، به‎گونه‎اي كه ارزش آن از بحث استقلالي كمتر نيست گوشزد فرموده و براهين محكم و دلايل متقن بر وجود خدا را اقامه كرده‎اند. در بعضي از موارد هم اين ادلّه به‎طور مستقل مورد توجّه واقع شده و حتّي بر اينكه هر چيز و هر مخلوق حجّت از براي او و دليل بر هستي او مي‎باشد، تصريح شده است; چنانكه در خطبه اشباح مي‎فرمايند:

فَصارَ كُلُّ ما خَلَقَ حُجَّةً لَهُ وَ‎دَليلا عَلَيهِ وَ‎إِن كانَ خَلقاً صامِتاً. فَحُجَّتُهُ بِالتَّدبيرِ ناطِقَةٌ وَ‎دَلالَتُهُ عَلَي المُبدِعِ قائِمَةٌ.24

هرچه را خلق كرده حجّت از براي او و دليل بر اوست اگرچه زبان گويا نداشته باشد. پس تدبير خدا و نظام وجود او حجّت گويا بر وجود خداست و دلالت او بر وجود آفريننده قائم و برپاست.

براهيني مثل برهان وجود، برهان حدوث و خلق، برهان عنايت و قصد و برهان فطرت ـ كه به آن اشاره گرديد و چند جمله از  نهج‎البلاغه راجع به آن آورده شد ـ و بعضي از براهين ديگر، در نهج‎البلاغه مكرّر با عبارات و الفاظ و بيانات گوناگون شرح داده شده است كه اگرچه سياق كلام و لفظ حاكي از اين مي‎باشد كه گوينده مي‎خواهد اوصاف جلال و جمال و صفات كمال او را شرح و تفصيل دهد، ولي ظاهر و آشكار است كه در ضمن همين مطالب، از مطلب اصلي صرف نظر نشده و آن نيز مورد‎توجّه بوده است تا در عين حال در ذهن شنونده ادلّه خداشناسي هم حاضر شود و او را در اين جهت نيز مايه دهد. اينك تفصيل بعضي از اين موارد را مطالعه مي‎كنيم.

بـرهان وجـود

بعضي از بزرگان اهل تحقيق احتمال داده‎اند كه امثال جمله «وَ‎دَلَّت عَلَيهِ أَعلامُ الظُّهورِ»25 و «فَهُوَ الَّذي تَشهَدُ لَهُ أَعلامُ الوُجودِ عَلي اِقرارِ قَلبِ ذِي‎الجُحودِ»26 اشاره و ارشاد به همان برهان وجود است كه شيخ‎الرّئيس ابوعلي سينا آن را «برهان صدّيقين» نام نهاده و آيه شريفه (أَوَ لَم‎يَكفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلي كُلِّ شَيء شَهيدٌ)27 را اشاره به آن دانسته است.28 درصورتي كه اگر «اَعلام ظهور» و «اَعلام وجود» را اشاره به نفس وجود موجودات و واقعيّت آنها بدانيم، اين جمله‎ها استدلال به وجود خداوند متعال به نفس وجود موجودات و واقعيّت ذوات آنهاست، خواه لفظ وجود و موجود را بين باري تعالي و مخلوقات و ممكنات مشترك لفظي بدانند29يا مشترك‎معنوي، و خواه ماهيّت را مجعول و وجود را امر انتزاعي و اعتباري بگويند يا وجود را مجعول و ماهيّت را اعتباري.

تقـرير دليـل وجـود

در تقرير اين دليل گفته شده است:

وقتي نفس وجود را بر حسب حصر عقلي تقسيم مي‎كنيم، يا واجب است يا ممكن.

«واجب» آن وجودي است كه بالذّات اقتضاي وجود دارد و به خود قائم است. و «ممكن» آن است كه بالذّات نه اقتضاي وجود دارد و نه‎اقتضاي عدم، و وجودش بالغير است و به ديگري برپاست.

قسم سومي در اينجا راه ندارد. پس اگر واجب است مطلوب ثابت است، و اگر ممكن است نيازمند به مؤثّر مي‎باشد و وجود آن بدون مؤثّر، محال است.

و چون علّت احتياج ممكن به مؤثّر امكان است، آن مؤثّر نيز يا واجب است يا ممكن، و اگر ممكن باشد باز هم محتاج به مؤثّر است. پس با فرض عدم انتهاي به واجب، يا دور لازم مي‎شود يا تسلسل، و هر دو باطل‎اند.

امّا دور، براي اينكه لازم شود تقدّم هر يك از دو شيء بر ديگري از‎جهت واحد، و به عبارت ديگر تقدّم هر يك از دو شيء بر ديگري كه از همان جهت تقدّم اين شيء بر ديگري است، آن ديگري نيز بر اين تقدّم داشته باشد، و لازمه اين امر، تقدّم شيء بر خود شيء است به دو مرتبه، و مستلزم فرض وجود و عدم شيء در آن واحد مي‎باشد كه اجتماع نقيضين و‎محال است.

و امّا تسلسل30، پس بطلانش به اين بيان است كه مجموع اين سلسله نامتناهي مؤثّرات، من حيث‎المجموع ممكن است. پس اگر مجموع مؤثّر و علّت تامّه باشد، لازم مي‎شود كه شيء علّت خود باشد، و اگر بعضي از اجزاءِ آن علّت باشد، آن نيز باطل است چون علّت تامّه شيء، علّت آن شيء و علّت تمام اجزاءِ آن شيء است، وگرنه لازم مي‎شود علّت تامّه نباشد بلكه با علّت اجزاء با هم علّت باشند. به‎علاوه اگر علّت مركّب، علّت اجزاءِ آن باشد، لازم مي‎شود اين جزءِ مركّب كه بنا به‎فرض، علّت‎است علّت خودش نيز باشد و در علل سابق خود نيز تأثير كرده باشد و به مراتب نامتناهي بر خود تقدّم يافته باشد كه اينها همه بالبداهه باطل‎است.

پس باقي مي‎مانَد اين فرض كه مؤثّر در مجموع، يا امر مركّب از داخل و خارج باشد و يا امر خارج. امّا اوّلي محال است چون همان توالي فاسده‎اي كه در علّت بودن جزء مستقلاّ وجود داشت در اينجا نيز هست و اگر امر خارج از سلسله ممكنات باشد ناچار آن واجب‎الوجود است. و مي‎گويند اين طريقه علّيّين و صدّيقين است كه در آن حاجت به نظر در موجودات و استدلال بر مخلوقات و مصنوعات نيست بلكه به نظر در نفس وجود، اثبات واجب‎الوجود مي‎شود.

به عبارت ديگر، ما وقتي نظر به نفس وجود مي‎كنيم، يا واجب است يا ممكن. «ممكن» آن وجودي است كه محتاجِ مؤثّر است و از اينكه به خودي خود باشد، ابا دارد، پس بايد منتهي به واجب گردد. از طرفي وجودِ ممكن (كه «ممكن» صفت آن باشد نه مضافٌ‎اليه) غيرقابل انكار است، پس بايد وجودِ واجب («واجب» در اينجا صفت وجود است) باشد كه مرجّح وجودِ ممكن گردد. مسأله احتياج ممكن به واجب نيز از اينجا معلوم مي‎شود كه ما هر چيزي را كه در آن دو احتمال باشد و احتمالِ بود و نبود آن متساوي باشد، اگر ببينيم يكي از دو احتمال واقع شد، از علّت آن مي‎پرسيم. مثلا اگر اين درخت ميوه‎دار شد يا نشد، يا اين جنين پسر شد يا دختر، يا در اين فصل باران يا برف باريد، يا كمتر يا زيادتر بود، يا اين انسان يا حيوان چاق و فربه بود يا لاغر، از علّت آن مي‎پرسيم زيرا احتمال هر يك از آن دو طرف در آن هست. بنابراين شكّي نيست كه وجودِ ممكن كه احتمالِ بود و نبود آن هر دو متساوي است، احتياج به مؤثّر دارد و آن مؤثّر، جز واجب‎الوجود نيست.

و مخفي نمانَد كه در اين برهان تفاوت ندارد كه وجود را به واجب و ممكن تقسيم كنيم يا موجود را، زيرا بالأخره اين حصر، حصر عقلي است و وجود يا موجود از اين دو قسم بيرون نيست و در اين برهان، اشياء و مخلوقات و مصنوعات واسطه در اثبات نشده‎اند.

و نيز مخفي نمانَد كه برهان صدّيقين به نحوي كه صدرالدّين شيرازي و حكيم سبزواري مطرح كرده‎اند، با اينكه بعضي از مباني آن مورد خدشه برخي قرار گرفته و از اذهان نيز دور است، ظاهراً از مثل اين جمله نهج‎البلاغه (وَ دَلَّت عَلَيهِ أَعلامُ الظُّهورِ) قابل درك نيست، چنانكه در دلالت آيه شريفه (أَوَ لَم يَكفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلي كُلِّ شَيء شَهيدٌ)بر برهان وجود به هر يك از اين تقارير (تقرير ابوعلي سينا و صدرالدّين شيرازي) نيز جاي تأمّل است هرچند اگر شهيد به معني مشهود باشد محتمل است، يعني هر چيز به او شهادت مي‎دهد و به او احتياج و نياز و تعلّق دارد. امّا انصاف اين است كه اگر شهيد به معني مشهود هم باشد، ظهور آيه بر ادلّه ديگر كه اشياء و مخلوقات، واسطه براي اثبات حق هستند، بيشتر است، ولي اگر شهيد به معني شاهد باشد، مفاد آيه با اين براهين ارتباطي پيدا نمي‎كند بلكه دلالت بر احاطه علم خدا به هر چيز دارد.

امّا صدر آيه كه شيخ‎الرّئيس آن را بيان برهان كساني گرفته است كه به خلق و فعل حق استدلال مي‎كنند برحسب بعضي از تفاسير و نيز آيه قبل از اين آيه، مربوط به استدلال بر وجود خدا نيست و ضمير در «أَنَّه‎الحَقُّ» راجع به قرآن است. به‎فرض هم كه آن را راجع به حق ـ‎تعالي‎شأنه‎ـ بگيرند، احتمال است و به‎طور قطع تفسير قرآن در معنايي كه آيه در آن ظاهر نيست، جايز نمي‎باشد، امّا بعضي از حضرات حكما در مقام تفسير آيات و روايات، با پيشداوري، درباره هر مطلبي كه بحث مي‎كنند، آيه‎اي از آيات يا حديثي را بر آن منطبق مي‎سازند، در حالي كه اگر مطلب آنها هم در آن مورد صحيح باشد، گاه مفاد آن آيه دربرگيرنده آن مطلب نيست، ولي اينان به مجرّد وجود يك احتمال بعيد يا تأويلاتي، آيه را از ظاهر خود كه آن نيز صحيح و معقول است منصرف مي‎سازند و آن را موافق با رأي خود نشان مي‎دهند، چنانكه اگر كسي در بعضي از موارد كتاب اسفار غور و دقّت كند، اين جرأت ديده مي‎شود. غفر الله لنا و‎لهم زلاّتنا و هفواتنا.

برهان قصـد و عنايت و نظـام و تناسب

در خصوص اين برهان، پيش از اين توضيحاتي داده شد، هر كس طالب آگاهي بيشتر باشد، مي‎تواند به كتابهايي كه در اين خصوص نوشته شده است، رجوع نمايد. به‎طور كلّي علوم طب و تشريح، گياه‎شناسي، زمين‎شناسي، زيست‎شناسي، حيوان‎شناسي، جنين‎شناسي، كيهان‎شناسي، وظائف‎الاعضاء و رشته‎هاي مختلف علمي مربوط به ساختمان بدن انسان و حيوان و هرگونه مطالعه در كائنات اين عالم و روابط آنها با يكديگر، همه و همه اين برهان قصد و عنايت را گسترده‎تر از آنچه تصوّر مي‎شود، عرضه مي‎دارد كه شرح آن با نوشتن كتابهاي بسيار هم به پايان نمي‎رسد.

در نهج‎البلاغه خطبه‎هايي هست مشحون از برهان قصد و عنايت كه از جمله آنها خطبه نخستين است كه حضرت مي‎فرمايد:

وَ نَشَرَ الرِّياحَ بِرَحمَتِه، وَ‎وَتَّدَ بِالصُّخورِ مَيَدانَ أَرضِه.

بادها را به رحمت خود پراكنده ساخت، و زمينش را به سنگهاي بزرگ و سخت، ميخكوب و استوار كرد.

و نيز در ضمن همين خطبه مي‎فرمايد:

أَجالَ (أَحالَ) الأَشياءَ لاَِوقاتِها، وَ‎لاََمَ بَينَ مُختَلِفاتِها، وَ‎غَرَّزَ غَرائِزَها، وَ‎أَلزَمَها أَشباحَها عالِماً بِها قَبلَ ابتِدائِها، مُحيطاً بِحُدودِها وَ‎اِنتِهائِها، عارِفاً بِقَرائِنِها وَ‎أَحنائِها.

اشياء را جولان داد و به گردش درآورد براي اوقات آنها31 (يا: اشياء را به وقتهاي آنها حواله داد)، ]تا هر كدام در وقت مقرّر پديد آيند و در وقت مقرّر نمو كنند و به رشد و كمال حالات خود برسند[، و در ميان امور گوناگون آنها سازش و همبستگي قرار داد، و هر يك را به غريزه‎اي اختصاص داد (يعني طبايع و خاصيّتهاي آنها را در آنها قرار داد)، و اشباح و اشخاص آنها را ملازمشان گردانيد در حالي كه به آنها پيش از آغازشان دانا بود، و به حدود و پايانشان احاطه داشت، و به نفوس و جوانبشان (يا: به آنهايي كه با هم قرين هستند و اعوجاج دارند) شناسا‎بود.

پس از آن، سخن را به افعال الهي كه قصد و عنايت از آنها استنباط مي‎شود، بسط داده كه شرح و تفصيل و بررسي بياناتي كه فرموده است، مربوط به علوم طبيعي، زيست‎شناسي، كيهان‎شناسي و‎... مي‎باشد.

و در جاي ديگر مي‎فرمايد:

جَعَلَ لَكُم أَسماعاً لِتَعِيَ ما عَناها، وَ‎أَبصاراً لِتَجلُوَ عَن عَشاها، وَ‎أَشلاءً جامِعَةً لاَِعضائِها مُلائِمَةً لاَِحنائِها في تَركيبِ صُوَرِها، وَ‎مُدَدِ عُمُرِها، بِأَبدان قائِمَة بِأَرفاقِها، وَ‎قُلوب رائِدَة لاَِرزاقِها.32

براي شما گوشهايي آفريد تا آنچه را برايش مفيد است نگه دارند، و ديدگاني تا از كوري جلا و روشني بخشند، و اندامي كه جامع اعضا و قواي باطن و مناسب با هم و تركيب صورتها و مدّتهاي عمرشان باشند، با بدنهايي كه قائم به منافع و حوايج خود هستند، و دلهايي كه طالب روزيهاي خويش‎اند.

و باز فرموده است:

وَ أَرانا مِن مَلَكوتِ قُدرَتِه، وَ‎عَجائِبِ ما نَطَقَت بِه آثارُ حِكمَتِه، وَ‎اعتِرافِ الحاجَةِ مِنَ الخَلقِ إِلي أَن يُقيمَها بِمَساكِ قُوَّتِه، ما دَلَّنا بِاضطِرارِ قِيامِ الحُجَّةِ لَهُ عَلي مَعرِفَتِه، وَ‎ظَهَرَت فِي البَدائِعِ الَّتي أَحدَثَها آثارُ صَنعَتِه، وَ‎أَعلامُ حِكمَتِه. فَصارَ كُلُّ ما خَلَقَ حُجَّةً لَهُ وَ‎دَليلا عَلَيهِ وَ‎إِن كانَ خَلقاً صامِتاً. فَحُجَّتُهُ بِالتَّدبيرِ ناطِقَةٌ، وَ‎دَلالَتُهُ عَلَي المُبدِعِ قائِمَةٌ.33

به ما نماياند از ملكوت قدرت خود و شگفتيهايي كه آثار حكمت او به آن ناطق است و اعتراف حاجت خلق به اينكه آنها را به قوّت خود برپا‎دارد آنچه را كه دليل و حجّت ضروري و قطعي بر معرفت اوست، و ظاهر گرديد در بدايع و آنچه ابداع كرده آثار صنعت او و نشانيهاي حكمت او. پس هرچه را خلق فرموده، حجّت از براي او و دليل بر او گرديد اگرچه خلق صامت و خاموش باشد. پس حجّت او به تدبير او ناطق و گوياست، و دلالت او بر وجود پديدآورنده قائم و برپاست.

و هم در اين خطبه مي‎فرمايد:

قَدَّرَ ما خَلَقَ فَأَحكَمَ تَقديرَهُ، وَ‎دَبَّرَهُ فَأَلطَفَ تَدبيرَهُ، وَ‎وَجَّهَهُ لِوِجهَتِه. فَلَم يَتَعَدَّ حُدودَ مَنزِلَتِه، وَ‎لَم يَقصُر دونَ الاِنتِهاءِ إِلي غايَتِه، وَ‎لَم يَستَصعِب إِذ أُمِرَ بِالمُضِي عَلي إِرادَتِه.

خداوند آنچه را خلق فرمود تقدير كرد (يعني همه چيز آن را به قدر و اندازه مقرّر كرد) و تقدير آن را محكم و استوار فرمود ]و عاقبت و مآل آن را ملاحظه نمود[، و در تدبير آن لطف و لطافت به كار برد، و آن را به سوي وجهه و هدفش توجيه كرد. پس نه از حد و موقعيّت و منزلت او تجاوز كرد، و نه از آنچه او را به مقصد و فايده‎اش برساند كوتاهي فرمود (يعني هرچه لازم‎داشت بي‎كم و كاست به او عطا كرد)، و‎نه‎دشوار شمرد وقتي فرمان داد ]به امر تكويني[ هر مخلوق را به سير و حركت بر طبق اراده او.

محتمل است معناي سه جمله اخير اين باشد: هر چيزي را به سوي جهتش توجيه فرمود آنچنان كه از جهت و سمت خود و از حدود منزلت و مكان خود تجاوز نكرد، و از منتهي شدن و رسيدن به غايت و نهايت خود كوتاه نشد، و وقتي كه به سير و جريان بر طبق اراده او امر شد، دشوار نگرفت. يعني همه چيز و هر مخلوق را در حدّ اعتدال قرار داد، و همه در مسير معيّن و هدايت تكويني او سير مي‎كنند و از آن امتناع ندارند و خواه‎ناخواه به نهايات و پايان‎هايي كه برايشان مقرّر است مي‎رسند.

و باز در اين خطبه آمده است:

فَأَقامَ مِنَ الأَشياءِ أَوَدَها، وَ‎نَهَجَ حُدودَها، وَ‎لاََمَ بِقُدرَتِه بَينَ مُتَضادِّها، وَ‎وَصَلَ أَسبابَ قَرائِنِها، و فَرَّقَها أَجناساً مُختَلِفات فِي الحُدودِ وَ‎الأَقدارِ، وَ‎الغَرائِزِ وَ‎الهَيئاتِ; بَدايا خَلائِقَ أَحكَمَ صُنعَها، وَ‎فَطَرَها عَلي ما أَرادَ وَ‎ابتَدَعَها.

پس انحراف و كجي چيزها را راست گردانيد، و حدود آنها را روشن قرار داد، و به قدرت خود ميان متضادّ آنها ملايمت برقرار كرد، و آنها را به هم پيوستگي داد و به اجناس مختلف در حدود و اندازه‎ها، و غريزه‎ها و هيأتها از هم جدا و مشخّص ساخت; مخلوقاتي كه آفرينش آنها را استوار ساخت، و آنها را از آن‎گونه كه مي‎خواست ابداع نمود.

همچنين در اين خطبه در وصف آسمان مي‎فرمايد:

وَ نَظَمَ بِلا تَعليق رَهَواتِ فُرَجِها، وَ‎لاحَمَ صُدوعَ انفِراجِها، وَ‎وَشَّجَ بَينَها وَ‎بَينَ أَزواجِها، وَ‎ذَلَّلَ لِلهابِطينَ بِأَمرِه وَ‎الصّاعِدينَ بِأَعمالِ خَلقِه حُزونَةَ مِعراجِها، وَ‎ناداها بَعدَ إِذ هِيَ دُخانٌ فَالتَحَمَت عُري أَشراجِها، وَ‎فَتَقَ بَعدَ الاِرتِتاقِ صَوامِتَ أَبوابِها، وَ‎أَقامَ رَصَداً مِنَ الشُّهُبِ الثَّواقِبِ عَلي نِقابِها، وَ‎أَمسَكَها مِن أَن تَمورَ فِي خَرقِ الهَواءِ بِأَيدِه، وَ‎أَمَرَها أَن تَقِفَ مُستَسلِمَةً لاَِمرِه، وَ‎جَعَلَ شَمسَها آيَةً مُبصِرَةً لِنَهارِها، وَ‎قَمَرَها آيَةً مَمحُوَّةً مِن لَيلِها، فَأَجراهُما في مَناقِلِ مَجراهُما، وَ‎قَدَّرَ سَيرَهُما في مَدارِجِ دَرَجِهِما لِيُمَيَّزَ بَينَ اللَّيلِ وَ‎النَّهارِ بِهِما، وَ‎لِيُعلَمَ عَدَدُ السِّنينَ وَ‎الحِسابُ بِمَقاديرِهِما.

راههاي آسمان را بدون اينكه به چيزي بسته شده باشد منظّم كرد، و شكافهاي گشادگي آن را به هم مرتبط ساخت، و ميان آنها و جفتهايشان را به هم پيوند داد، و دشواري فرود آمدن و صعود از آن را براي آنان (فرشتگان) كه فرود مي‎آيند و كارهاي خلق را بالا مي‎برند آسان فرمود، و آن را پس از آنكه دود بود ندا كرد تا قطعات آنكه از يكديگر فاصله داشتند به هم پيوستند، و بعد از بسته بودن درهاي بسته آنها را گشود، و از ستاره‎هاي درخشان بر راههاي آن نگهبان مقرّر كرد، و با دست قدرت خود آنها را از سقوط و فرو افتادن در شكافهاي هوا نگه داشت، و فرمان داد كه در جاي خود قرار داشته باشند ]و از مدار خود خارج نگردد[ در حالي كه تسليم فرمان او باشند; و آفتاب را علامت بيناكننده براي روز، و ماه را كه نورش محو شد علامت شب قرار داد، و آنها را در محلّ نقل و حركتشان جريان و حركت بخشيد، و سير آنها را بر مدارج و مدار مختصّ به خود مقرّر فرمود تا بين شب و روز تميز داده شود، و عدد سالها و حساب به مقادير آنها و حركتشان دانسته گردد.

و نيز در اين خطبه مي‎فرمايد:

كَبَسَ الأَرضَ عَلي مَورِ أَمواج مُستَفحِلَة، وَ‎لُجَجِ بِحار زاخِرَة، تَلتَطِمُ أَواذِيُّ أَمواجِها، وَ‎تَصطَفِقُ مُتَقاذِفاتُ أَثباجِها، وَ‎تَرغو زَبَداً كَالفُحولِ عِندَ هَياجِها. فَخَضَعَ جِماحُ الماءِ المُتَلاطِمِ لِثِقلِ حَملِها، وَ‎سَكَنَ هَيجُ ارتِمائِه إِذ وَطِئَتهُ بِكَلكَلِها، وَ‎ذَلَّ مستَخذِياً إِذ تَمَعَّكَت عَلَيهِ بِكَواهِلِها، فَأَصبَحَ بَعدَ اصطِخابِ أَمواجِه ساجِياً مَقهوراً، وَ‎في حَكَمَةِ الذُّلِّ مُنقاداً أَسيراً. وَ‎سَكَنَتِ الأَرضُ مَدحُوَّةً في لُجَّةِ تَيّارِه، وَ‎رَدَّت مِن نَخوَةِ بَأوِه وَ‎اعتِلائِه، وَ‎شُموخِ أَنفِه، وَ‎سُمُوِّ غُلَوائِه، وَ‎كَعَمَتهُ عَلي كِظَّةِ جِريَتِه، فَهَمَدَ بَعدَ نَزَقاتِه، وَ‎لَبَدَ بَعدَ زَيَفانِ وَثَباتِه. فَلَمّا سَكَنَ هَيجُ الماءِ مِن تَحَتِ أَكنافِها، وَ‎حَمَلَ‎شَواهِقَ الجِبالِ الشُّمَّخِ البُذَّخِ عَلي أَكتافِها، فَجَّرَ يَنابيعَ العُيونِ مِن عَرانينِ أُنوفِها، وَ‎فَرَّقَها في سُهوبِ بيدِها وَ‎أَخاديدِها، وَ‎عَدَّلَ حَرَكاتِها بِالرّاسِياتِ مِن جَلاميدِها، وَ‎ذَواتِ الشَّناخيبِ الشُّمِّ مِن صَياخيدِها، فَسَكَنَت مِنَ المَيَدانِ لِرُسوبِ الجِبالِ في قِطَعِ أَديمِها، وَ‎تَغَلغُلِها مُتَسَرِّبَةً في جَوباتِ خَياشيمِها، وَ‎رُكوبِها أَعناقَ سُهولِ الأَرَضينَ وَ‎جَراثيمِها، وَ‎فَسَحَ بَينَ الجَوِّ وَ‎بَينَها، وَ‎أَعَدَّ الهَواءَ مُتَنَسَّماً لِساكِنِها، وَ‎أَخرَجَ إِلَيها أَهلَها عَلي تَمامِ مَرافِقِها. ثُمَّ لَم يَدَع جُرُزَ الأَرضِ الَّتي تَقصُرُ مِياهُ العُيونِ عَن رَوابيها، وَ‎لا تَجِدُ جَداوِلُ الأَنهارِ ذريعَةً إِلي بُلوغِها حَتّي أَنشَأَ لَها ناشِئَةَ سَحاب تُحيي مَواتَها، وَ‎تَستَخرِجُ نَباتَها، أَلَّفَ غَمامَها بَعدَ افتِراقِ لُمَعِه، وَ‎تَبايُنِ قَزَعِه حَتّي إِذا تَمَخَّضَت لُجَّةُ المُزنِ فيهِ، وَ‎التَمَعَ بَرقُهُ في كُفَفِه، وَ‎لَم‎يَنَم وَميضُهُ في كَنْهوَرِ رَبابِه، وَ‎مُتَراكِمِ سَحابِه، أَرسَلَهُ سَحّاً مُتَدارِكاً، قَد أَسَفَّ هَيدَبُهُ، تَمريهِ الجَنوبُ دِرَرَ أَهاضيبِه، وَ‎دَفَعَ شَأبيبِه. فَلَمّا أَلقَتِ السَّحابُ بَركَ بَوانيها، وَ‎بَعاعَ مَا استَقَلَّت بِه مِنَ العِبءِ المَحمولِ عَلَيها، أَخرَجَ بِه مِن هَوامِدِ الأَرضِ النَّباتَ، وَ‎مِن زُعرِ الجِبالِ الأَعشابَ، فَهِي تَبهَجُ بِزينَةِ رِياضِها، وَ‎تَزدَهي بِما‎أُلْبِسَتْهُ مِن رَيطِ أَزاهيرِها، وَ‎حِليَةِ ما‎سُمِّطَت بِه مِن ناضِرِ أَنوارِها. وَ‎جَعَلَ ذلِكَ بَلاغاً لِلأَنامِ، وَ‎رِزقاً لِلأَنعامِ، وَ‎خَرَقَ الفِجاجَ في آفاقِها، وَ‎أَقامَ المَنارَ لِلسّالِكينَ
عَلي جَوادِّ طُرُقِها.

زمين را در جنبش امواج شديد و پرهيجان و لجّه‎هاي درياهاي مملو از آب فرو برد; درياهايي كه امواج عظيمشان متلاطم است و مانند شتران نر كه در هنگام هيجان كف بر لب مي‎آورند، به هم مي‎خورَد. پس هيجان آب متلاطم، به جهت سنگيني زمين خاضع و آرام شد، و جهش و برخورد آن ساكن گشت، و آب خضوع و فروتني نشان داد وقتي كه زمين بر آن غلتيد، و پس از شدّت و اضطراب، آرامش و قرار يافت و امواجش از طغيان و هياهو بازايستاد و در حلقه لجام آهنين محدود و فرمانبر شد. و زمين از نخوت و سركشي آن مانع شد، پس آب فرو نشست و دور زمين را گرفت. و خداوند متعال كوههاي بزرگ و بلند را بر زمين نصب كرد، و چشمه‎هاي آب را در بيابانها و نهرها ظاهر و جاري نمود، و حركات زمين را با كوهها متعادل ساخت و آن را از اضطراب نگه داشت، و بين جوّ و زمين فسحت و وسعت برقرار كرد، و هوا را براي تنفّس متناسب ساخت، و اهل زمين را با تمام منافع و مصالحشان بيرون آورد، و زمين را براي روييدن گياه و نبات در آن آماده نمود، و براي قسمتهايي از زمين كه به‎واسطه ارتفاع و بلندي، آب چشمه‎ها و رودخانه‎ها بر آنها نمي‎نشيند ابر را ايجاد فرمود كه زمينهاي مرده را زنده مي‎سازد و گياه آن را بيرون مي‎آورد، و ميان پاره‎هاي درخشان ابر بعد از آنكه از هم جدا بودند، الفت برقرار كرد و آنها را به هم پيوسته و متّصل ساخت تا متحرّك گردند و بعد از اتّصال به يكديگر، بزرگ شوند و برق از آن در لمعان آيد. و خدا ابرها را فرستاد در حالي كه آب بارنده بودند و به وسيله آن از مكان بي‎گياه زمين و از كوههاي كم‎گياه، گياه تازه و خرّم بيرون آورد، سپس آن زمين باطراوت و مزيّن شد به مرغزارها و سبزه‎ها و شكوفه‎هاي نوراني و زيبا و خوشبو. و خداوند متعال اين همه ]آفرينشها و ارتباطات و مناسبات و آثار قدرت خود[ را وسيله رسيدن مردم به مقاصد و رفع نيازمنديها و روزي چهارپايان قرار داد، و در اطراف زمين و بين كوهها و بلنديها راهها را گشود، و براي رهروان و سالكان علامات و نشانيها برپا ساخت.34

در خطبه‎اي ديگر مي‎فرمايد:

وَ مِن لَطائِفِ صَنعَتِه وَ‎عَجائِبِ حِكمَتِه ما أَرانا مِن غَوامِضِ الحِكمَةِ في هذِهِ الخَفافيشِ الَّتي يَقبِضُهَا الضِّياءُ الباسِطُ لِكُلِّ شَيء، وَ‎يَبسُطُهَا الظَّلامُ القابِضُ لِكُلِّ حَيّ. وَ‎كَيفَ عَشِيَت أَعيُنُها عَن أَن تَستَمِدَّ مِنَ الشَّمسِ المُضيئَةِ نوراً تَهتَدي بِه في مَذاهِبِها، وَ‎تَصِلَ بِعَلانِيَةِ بُرهانِ الشَّمسِ إِلي مَعارِفِها، وَ‎رَدَعَها بِتَلاَلُؤِ ضِيائِها عَنِ المُضِيِّ في سُبُحاتِ إِشراقِها، وَ‎أَكَنَّها في مَكامِنِها عَنِ الذَّهابِ في بَلَجِ ائتِلاقِها؟ فَهِي مُسدِلَةُ الجُفونِ بِالنَّهارِ عَلي أَحداقِها، وَ‎جاعِلَةُ اللَّيلِ سِراجاً تَستَدِلُّ بِه فِي التِماسِ أَرزاقِها. فَلا‎يَرُدُّ أَبصارَها إِسدافُ ظُلمَتِه، وَ‎لا تَمتَنِعُ مِنَ المُضِيِّ فيهِ لِغَسَقِ دُجنَتِه. فَإِذا أَلقَتِ الشَّمسُ قِناعَها، وَ‎بَدَت أَوضاحُ نَهارِها، وَ‎دَخَلَ مِن إِشراقِ نورِها عَلَي الضِّبابِ في وِجارِها، أَطبَقَتِ الأَجفانَ عَلي مَآقيها، وَ‎تَبَلَّغَت بِمَا اكتَسَبَتهُ مِنَ المَعاشِ في ظُلَمِ لَياليها. فَسُبحانَ مَن جَعَلَ اللَّيلَ لَها نَهاراً وَ‎مَعاشاً، وَ‎النَّهارَ سَكَناً وَ‎قَراراً. وَ‎جَعَلَ لَها أَجنِحَةً مِن لَحمِها تَعرُجُ بِها عِندَ الحاجَةِ إِلَي الطَّيَرانِ; كَأَنَّها شَظايَا الآذانِ غَيرَ ذَوات ريش وَ‎لا قَصَب إِلاّ أَنَّكَ تَري مَواضِعَ العُروقِ بَيِّنَةً أَعلاماً. لَها جَناحانِ لَم يَرِقّا فَيَنشَقّا، وَ‎لَم يَغلُظا فَيَثقُلا. تَطيرُ وَ‎وَلَدُها لاصِقٌ بِها لا‎جِئٌ إِلَيها. يَقَعُ إِذا وَقَعَت، وَ‎يَرتَفِعُ إِذَا ارتَفَعَت لا‎يُفارِقُها حَتّي تَشتَدَّ أَركانُهُ، وَ‎يَحمِلَهُ لِلنُّهوضِ جَناحُهُ، وَ‎يَعرِفَ مَذاهِبَ عَيشِه، وَ‎مَصالِحَ نَفسِه. فَسُبحانَ البارِئُ لِكُلِّ شَيء عَلي غَيرِ مِثال خَلا مِن غَيرِه.35

از لطايف صنعت خدا و شگفتيهاي حكمت او چيزي است كه از حكمتهاي پوشيده خود در اين شب‎پره‎ها به ما نشان داده است كه روشنايي روز كه ]ديده [هر چيز را باز و گشاده مي‎گرداند چشم آنها را مي‎بندد، و تاريكي كه ]ديده[ هر زنده‎اي را مي‎بندد چشم آنها را مي‎گشايد. چگونه ديدگان آنها ناتوان است از اينكه از آفتاب تابان مدد گيرد به نوري كه از آن در راهها راهنمايي شوند و به‎هنگام آشكار شدن خورشيد خود را به آنچه مي‎شناسند برسانند؟ چگونه اين شب‎پره‎ها را بر اثر تلألوَ نور آفتاب از رفتن به نقاطي كه آفتاب بر آن مي‎تابد، منع كرده است و آنها را عوض رفتن به جاهايي كه نور آفتاب بر آن تابش دارد، در جايگاه خودشان پنهان ساخته است؟ اين شب‎پرگان روزها پلكهايشان را بر حدقه چشمانشان مي‎اندازند و چون شب فرارسد از تاريكي آن چون چراغي براي طلب روزي استفاده مي‎كنند. نه ديدگان آنها را سختي تاريكي مانع مي‎شود و نه از رفتن در شب با وجود تاريكي شديد خودداري مي‎نمايند. پس آنگاه كه آفتاب پرده از روي خود انداخت و روشني‎هاي روز ظاهر گشت و تابش نور آن در لانه‎هاي سوسمار وارد شد، شب‎پرگان پلكها بر اطراف ديدگان مي‎گذارند و به آنچه در تاريكيهاي شبها جهت معاش كسب كرده‎اند اكتفا مي‎كنند. پس پاك و منزّه است آنكه شب را براي او روز و زمينه گذران زندگي قرار داد و روز را براي او هنگام آرامش و استراحت. و براي آنها بالهايي از گوششان قرار داد تا در هنگام حاجت به پرواز، با آن به پرواز درآيند; گويي بالهايشان مانند لاله‎هاي گوش انسان است و پر و استخوان ندارد، ولي تو جاي رگها را آشكارا مي‎بيني. براي آنها دو بال است نه چنان رقيق كه هنگام بال زدن پاره شود و نه چندان كلفت و ستبر كه سنگين باشد. پرواز مي‎كند در حالي كه بچّه‎اش به او چسبيده و پناهنده است. هر كجا او فرود آيد فرود مي‎آيد، و هر كجا بلند شود و پرواز كند از او جدا مي‎شود تا اعضايش قوي و سخت گردد، و بالش براي پرواز شايسته شود، و به‎راه زندگي و مصالح خود شناسا گردد. پس منزّه است خدايي كه هر چيزي را آفريد بي‎نمونه و سابقه‎اي كه از غير او صادر شده باشد.

حضرت خطبه 162 را با اين جمله‎ها آغاز فرموده است:

الحَمدُ لِلّهِ خالِقِ العِبادِ، وَ‎ساطِحِ المِهادِ، وَ‎مُسيلِ الوِهادِ، وَ‎مُخصِبِ النِّجادِ.

سپاس مر خداي را سزاست كه آفريننده بندگان، و گستراننده زمين، و جاري‎كننده آب، و روياننده گياهان است.

و در ضمن آن مي‎فرمايد:

أَيُّهَا المَخلوقُ السَّوِيُّ، وَ‎المَنشَأُ المَرعِيُّ في ظُلُماتِ الأَرحامِ وَ‎مُضاعَفاتِ الأَستارِ! بُدِئتَ مِن سُلالَة مِن طين، وَ‎وُضِعتَ في قَرار مَكين إِلي قَدَر مَعلوم، وَ‎أَجَل مَقسوم. تَمورُ في بَطنِ أُمِّكَ جَنيناً; لا‎تُحيرُ دُعاءً، وَ‎لا تَسمَعُ نِداءً. ثُمَّ أُخرِجتَ مِن مَقَرِّكَ إِلي دار لَم‎تَشهَدها، وَ‎لَم تَعرِف سُبُلَ مَنافِعِها. فَمَن هَداكَ لاِجتِرارِ الغِذاءِ مِن ثَديِ أُمِّكَ، وَ‎عَرَّفَكَ عِندَ الحاجَةِ مَواضِعَ طَلَبِكَ وَ‎إِرادَتِكَ؟ هَيهاتَ! إِنَّ مَن يَعجِزُ عَن صِفاتِ ذِي الهَيئَةِ وَ‎الأَدَواتِ فَهُوَ عَن صِفاتِ خالِقِه أَعجَزُ، وَ‎مِن تَناوُلِه بِحُدودِ المَخلوقينَ أَبعَدُ.

اي آفريده‎شده متساوي و متناسب و معتدل، و ايجادشده در تاريكيهاي ارحام و پرده‎هاي متضاعف! آغاز شدي از خلاصه‎اي از گِل، و گذاشته شدي در قرارگاهي استوار تا اندازه‎اي معلوم و اجل و موتي مقسوم. در شكم مادر، در حالي كه جنين بودي، جنبش و اضطراب داشتي; نه خواندني را پاسخ مي‎دادي، و نه ندايي و صدايي را مي‎شنيدي. سپس از قرارگاه خود خارج شدي به سوي خانه‎اي كه آن را نديده بودي، و راههاي منافع آن را نمي‎دانستي. پس چه كسي تو را به كشيدن غذا از پستان مادرت راهنمايي كرد، و تو را در هنگام نياز، به محلهاي طلب و خواسته‎ات شناسايي داد؟! دريغا‎! كسي كه از ]شناخت يا توصيف [صفات آنكه داراي صورت و اعضاست عاجز است، از صفات آفريننده خود ناتوان‎تر، و از درك ذات او ]كه حدّ و نهايت ندارد [از طريق حدود و نهايتهايي كه مخلوقات دارند، دورتر و محروم‎تر است.

در خطبه 164 مي‎فرمايد:

اِبتَدَعَهُم خَلقاً عَجيباً مِن حَيَوان وَ‎مَوات، وَ‎ساكِن وَ‎ذي حَرَكات، فَأَقامَ مِن شَواهِدِ البَيِّناتِ عَلي لَطيفِ صَنعَتِه وَ‎عَظيمِ قُدرَتِه مَا‎انقادَت لَهُ العُقولُ مُعتَرِفَةً بِه وَ‎مُسَلِّمَةً لَهُ، وَ‎نَعَقَت في أَسماعِنا دَلائِلُهُ عَلي وَحدانِيَّتِه. وَ‎ما ذَرَأَ مِن مُختَلِفِ صُوَرِ الأَطيارِ الَّتي أَسكَنَها أَخاديدَ الأَرضِ، وَ‎خُروقَ فِجاجِها، وَ‎رَواسِيَ أَعلامِها مِن ذاتِ أَجنِحَة مُختَلِفَة، وَ‎هَيئات مُتَبايِنَة مُصَرَّفَة في زِمامِ التَّسخيرِ، وَ‎مُرَفرَفَة بِأَجنِحَتِها في مَخارِقِ الجَوِّ المُنفَسِحِ، وَ‎الفَضاءِ المُنفَرِجِ. كَوَّنَها بَعدَ إِذ لَم تَكُن في عَجائِبِ صُوَر ظاهِرَة، وَ‎رَكَّبَها في حِقاقِ مَفاصِلَ مُحتَجِبَة. وَ‎مَنَعَ بَعضَها بِعَبالَةِ خَلقِه أَن يَسمُوَ فِي الهَواءِ خُفوفاً وَ‎جَعَلَهُ يَدِفُّ دَفيفاً، وَ‎نَسَقَها عَلَي اختِلافِها فِي الأَصابيغِ بِلَطيفِ قُدرَتِه، وَ‎دَقيقِ صَنعَتِه. فَمِنها مَغموسٌ في قالِبِ لَون لا‎يَشوبُهُ غَيرُ لَونِ ما غُمِسَ فيهِ، وَ‎مِنها مَغموسٌ في لَونِ صِبغ قَد‎طُوِّقَ بِخِلافِ ما صُبِغَ بِه.

خداوند خلق عجيب و شگفت‎انگيز را از حيوان و جماد، و ساكن و متحرّك از عدم به وجود آورد و از گواههاي آشكار بر صنعت لطيف و بزرگي قدرت خود، آنچه را كه عقلها منقاد و فرمانبرش گرديدند، اقامه كرد در حالي كه اعتراف‎كننده به او و تسليم حكم و فرمانش هستند، و در گوشهاي ما دلايل وحدانيّت او فرياد مي‎زند. همچنين آنچه را كه از صورتهاي مختلف پرندگان آفريد، برپا داشت و آنها را در شكافهاي زمين و درّه‎ها و سر كوهها مسكن داد; پرندگاني كه صاحب بالها و شكلهاي گوناگونند در حالي كه در مهار تسخير الهي و در تصريف و گردش هستند و در شكافهاي هواي گشاده و فسيح و فضاي وسيع پر و بال مي‎زنند. آنها را در صورتهاي عجيب و ظاهر، وجود داد بعد از آنكه نبودند، و آنها را در استخوانهاي محكم و مفصلهايي كه در حجاب گوشت و پوست مي‎باشند تركيب فرمود. بعضي از آنها را به جهت سنگيني هيكل از اينكه سبك به هوا برخيزند منع كرد و چنان قرار داد كه نزديك زمين پرواز كنند، و به لطف توانايي خود آنها را در رنگهاي مختلف ترتيب داد. پس بعضي از آنها به رنگي فرو رفته و رنگ‎آميزي شده‎اند كه به رنگ ديگر مشوب و مخلوط نيست، و بعضي ديگر در رنگي فرو برده شده و به طوقي مطوّق گشته‎اند كه خلاف آن رنگ است.

سپس سخن را به بيان خلق طاووس و اوصاف و لطايفي كه در آن است بسط داده و آثار قدرت و توانايي و عنايت و قصد و اراده حكيمانه را در آن شرح فرموده است.

و در جاي ديگر مي‎فرمايد:

ظَهَرَ لِلعُقولِ بِما أَرانا مِن عَلاماتِ التَّدبيرِ المُتقَنِ وَ‎القَضاءِ المُبرَمِ. فَمِن شَواهِدِ خَلقِه خَلقُ السَّمواتِ مُوَطَّدات بِلا عَمَد، قائِمات بِلا‎سَنَد. دَعاهُنَّ فَأَجَبنَ طائِعات مُذعِنات غَيرَ مُتَلَكِّئات وَ‎لا‎مُبطِئات.36

خداوند براي خردها]ي ما[ ظاهر گرديد به وسيله آنچه به ما از نشانه‎هاي تدبير استوار و فرمان جايگير خويش نمايانده است. پس، از گواههاي آفرينش او، آفرينش آسمانهاست كه بدون ستون، استوار است و بدون استناد به چيزي، برپا. آنها را خواند، پس در حالي كه فرمانبر و معترف بودند، بدون درنگ و توقّف اجابت كردند.

و در ادامه همين خطبه فرموده است:

جَعَلَ نُجومَها أَعلاماً يَستَدِلُّ بِهَا الحَيرانُ في مُختَلَفِ فِجاجِ الأَقطارِ.

ستارگان آسمانها را نشانيهايي قرار داد تا شخص متحيّر و سرگردان در راههاي مختلف و گشاده اقطار زمين به وسيله آنها استدلال كند ]و راه مقصدش را بجويد[.

در خطبه 202 آمده است:

وَ كانَ مِنِ اقتِدارِ جَبَروتِه وَ‎بَديعِ لَطائِفِ صَنعَتِه أَن جَعَلَ مِن ماءِ البَحرِ الزّاخِرِ المُتَراكِمِ المُتَقاصِفِ يَبَساً جامِداً، ثُمَّ فَطَرَ مِنهُ أَطباقاً. فَفَتَقَها سَبعَ سَموات بَعدَ ارتِتاقِها. فَاستَمسَكَت بِأَمرِه، وَ‎قامَت عَلي حَدِّه. وَ‎أَرسي أَرضاً يَحمِلُهَا الأَخضَرُ المُثعَنجَرُ، وَ‎القَمقامُ المُسَخَّرُ. قَد ذَلَّ لاَِمرِه، وَ‎أَذعَنَ لِهَيبَتِه، وَ‎وَقَفَ الجارِي مِنهُ لِخَشيَتِه، وَ‎جَبَلَ جَلاميدَها، وَ‎نُشوزَ مُتونِها وَ‎أَطوادِها. فَأَرساها في مَراسيها، وَ‎أَلزَمَها قَرارَتَها، فَمَضَت رُؤُوسُها فِي الهَواءِ، وَ‎رَسَت أُصولُها فِي الماءِ. فَأَنهَدَ جِبالَها عَن سُهولِها، وَ‎أَساخَ قَواعِدَها في مُتونِ أَقطارِها وَ‎مَواضِعِ أَنصابِها. فَأَشهَقَ قِلالَها وَ‎أَطالَ أَنشازَها، وَ‎جَعَلَها لِلأَرضِ عِماداً وَ‎أَرَّزَها فيها أَوتاداً. فَسَكَنَت عَلي حَرَكَتِها مِن أَن تَميدَ بِأَهلِها، أَو تسيخَ بِحَملِها، أَو‎تَزولَ عَن مَواضِعِها. فَسُبحانَ مَن أَمسَكَها بَعدَ مَوَجانِ مِياهِها، وَ‎أَجمَدَها بَعدَ رُطوبَةِ أَكنافِها، فَجَعَلَها لِخَلقِه مِهاداً، وَ‎بَسَطَها لَهُم فِراشاً فَوقَ بَحر لُجِّيّ راكِد لا‎يَجري، وَ‎قائِم لا‎يَسري تُكَركِرُهُ الرِّياحُ العَواصِفُ، وَ‎تَمخُضُهُ الغَمامُ الذَّوارِفُ. (إِنَّ في ذلِكَ لَعِبرَةً لِمَن‎يَخشي)37.

و از اقتدار و جبروت ]و توانايي او بر جبر و اجراي اراده‎اش نسبت به هر چيز و هر موجود، و در هر مورد و موضوع[ و بديع لطايف صنعت او اين است كه در آب درياي سرشار و موّاج و روي هم انباشته شيئي خشك و جامد قرار داد، سپس از آن طبقاتي را آفريد. پس آن طبقات را باز كرد و هفت آسمان را بعد از آنكه به هم متّصل و پيوسته بودند، از هم گشود. پس آسمانها به امر او خود را نگاه داشتند و بر جايي كه برايشان مقرّر كرده است ايستادند. و زميني را كه آب نبود با سيلان و درياي تسخيرشده حمل كرد. آن دريا رام فرمان او و مطيع هيبت و جلالت اوست. با بيم از وي، آب جاري فرو مي‎ايستد. از تخته‎سنگهاي بزرگ و تپّه‎هاي بلند، كوهها را برآورد و آنها را در جاي خود استوار كرد بدان‎گونه كه قلّه‎ها به آسمان سر برافراشتند، و بيخها و پايه‎ها در آب قرار گرفتند. پس كوهها را از همواري زمين، مرتفع ساخت و اساس آنها را در متن قطرهاي آن و در مواضع علاماتش فرو برد. پس قلّه‎هاي كوهها را بلند‎گردانيد و ارتفاع آنها را از زمين فراتر برد، و كوهها را براي زمين ستون قرار داد و آنها را همچون ميخ در زمين ثابت كرد. سپس زمين گرچه در حركت بود، از اينكه اهل خود را بلرزاند يا از موضع خود منهدم گردد يا اهل خود را فرو بَرَد، ساكت و آرام گشت. پس منزّه است آنكه زمين را بعد از موج زدن آبهاي آن نگاه داشت، و بعد از رطوبت داشتن خشكش كرد و آن را براي خلق خود آرامگاه ساخت و برايشان گسترانيد تا بر فراز دريايي بزرگ و ساكن و غيرجاري و در حالتي كه آن را بادهاي تند برمي‎گردانَد و به هم مي‎زند و به‎حركت درمي‎آورد، فرش و بساطشان باشد. «همانا در اين، براي كسي كه مي‎ترسد، عبرت است.»

در خطبه 227 مي‎فرمايد:

وَ لَو فَكَّروا في عَظيمِ القُدرَةِ وَ‎جَسيمِ النِّعمَةِ لَرَجَعوا إِلَي الطَّريقِ، وَ‎خافوا عَذابَ الحَريقِ، وَ‎لكِنَّ القُلوبَ عَليلَةٌ، وَ‎البَصائِرَ مَدخولَةٌ. أَلا يَنظُرونَ إِلي صَغيرِ ما خَلَقَ كَيفَ أَحكَمَ خَلقَهُ، وَ‎أَتقَنَ تَركيبَهُ، وَ‎فَلَقَ لَهُ السَّمعَ وَ‎البَصَرَ، وَ‎سَوّي لَهُ العَظمَ وَ‎البَشَرَ؟ اُنظُروا إِلَي النَّملَةِ في صِغَرِ جُثَّتِها، وَ‎لَطافَةِ هَيئَتِها لا‎تَكادُ تُنالُ بِلَحظِ البَصَرِ وَ‎لا‎بِمُستَدرَكِ الفِكرِ، كَيفَ دَبَّت عَلي أَرضِها، وَ‎صُبَّت عَلي رِزقِها، تَنقُلُ الحَبَّةَ إِلي جُحرِها، وَ‎تُعِدُّها في مُستَقَرِّها، تَجمَعُ في حَرِّها لِبَردِها وَ‎في وِردِها لِصَدَرِها. مَكفولَةٌ بِرِزقِها، مَرزوقَةٌ بِوِفقِها. لا‎يُغفِلُهَا المَنّانُ، وَ‎لا يَحرِمُهَا الدَّيّانُ، وَ‎لَو فِي الصَّفَا اليابِسِ، وَ‎الحَجَرِ الجامِسِ. وَ‎لَو فَكَّرتَ في مَجاري أَكلِها، وَ‎في عُلوِها وَ‎سُفلِها، وَ‎ما فِي الجَوفِ مِن شَراسيفِ بَطنِها، وَ‎ما فِي الرَّأسِ مِن عَينِها وَ‎أُذُنِها. لَقَضَيتَ مِن خَلقِها عَجَباً، وَ‎لَقيتَ مِن وَصفِها تَعَباً. فَتَعالَي الَّذي أَقامَها عَلي قَوائِمِها وَ‎بَناها عَلي دَعائِمِها. لَم يَشرَكهُ في فِطرَتِها فاطِرٌ، وَ‎لَم يُعِنهُ عَلي خَلقِها قادِرٌ. وَ‎لَو ضَرَبتَ في مَذاهِبِ فِكرِكَ لِتَبلُغَ غاياتِه ما دَلَّتكَ الدَّلالَةُ إِلاّ عَلي أَنَّ فاطِرَ النَّملَةِ هُوَ فاطِرُ النَّخلَةِ، لِدَقيقِ تَفصيلِ كُلِّ شَيء، وَ‎غامِضِ اختِلافِ كُلِّ حَيّ، وَ‎مَا الجَليلُ وَ‎اللَّطيفُ، وَ‎الثَّقيلُ وَ‎الخَفيفُ، وَ‎القَوِيُّ وَ‎الضَّعيفُ في خَلقِه إِلاّ سَواءٌ، وَ‎كَذلِكَ السَّماءُ وَ‎الهَواءُ، وَ‎الرِّياحُ وَ‎الماءُ. فَانظُر إِلَي الشَّمسِ وَ‎القَمَرِ، وَ‎النَّباتِ وَ‎الشَّجَرِ، وَ‎الماءِ وَ‎الحَجَرِ، وَ‎اختِلافِ هذَا اللَّيلِ وَ‎النَّهارِ، وَ‎تَفَجُّرِ هذِهِ البِحارِ، وَ‎كَثرَةِ هذِهِ الجِبالِ، وَ‎طولِ هذِهِ القِلالِ، وَ‎تَفَرُّقِ هذِهِ اللُّغاتِ وَ‎الأَلسُنِ المُختَلِفاتِ.

اگر در عظمت قدرت و بزرگي نعمت خدا مي‎انديشيدند، به يقين به‎راه راست باز مي‎گشتند و از عذاب سوزان مي‎ترسيدند، ولي دلها بيمار و ديدگان معيوب است. آيا به سوي آنچه كوچك آفريده است نظر نمي‎كنند كه چگونه خلقت آن را محكم ساخته، و تركيبش را استوار قرار داده، و گوش و چشم به آن عطا‎فرموده، و استخوان و پوستش را معتدل ساخته است؟ به مورچه نگاه‎كنيد كه با آن جثّه كوچك، و لطافت شكل و هيأت كه چندان به چشم ديده نمي‎شود و به انديشه درنمي‎آيد، چگونه روي زمين حركت مي‎كند و به روزي خود هجوم مي‎برد و دانه را به سوراخ خود مي‎برد و در لانه خود آماده مي‎سازد و آن را در فصل گرما براي هنگام سرما، و هنگام توانايي براي موقع ناتواني گرد مي‎آورد. روزيش كفايت شده و موافق مزاجش روزي داده شده است. خداوند منّان از او غفلت نمي‎كند و او را اگرچه در سنگ صاف و خشك و استوار باشد، محروم نمي‎سازد. اگر در مجاري غذاي او، و بلندي و پستي اعضاي او، و آنچه در درون او و در سر اوست از چشم و گوش، بينديشي هرآينه تعجّب مي‎كني و توصيف آن را دشوار مي‎يابي. پس خدايي كه مورچه را بر روي دست و پاهايش برپا داشت و ساختمان اندامش را بر ستونهايش بنا نمود، بلندمرتبه است. هيچ آفريننده‎اي در آفرينش مورچه شريك خدا نشده، و هيچ توانمندي در خلقت آن او را ياري نكرده. اگر در فكر خود سير كني براي اينكه به نهايت آن تفكّر برسي تو را، از جهت دقّت و لطافت تفصيل و دشواري و پيچيدگي تفاوت موجودات، دليل و برهاني مگر اينكه خالق مورچه همان خالق درخت خرما نيز هست راهنمايي نمي‎كند; بزرگ و كوچك، و سنگين و سبك، و نيرومند و ناتوان، و آسمان و هوا، و باد و آب ]همه[ در آفرينشش يكسانند. پس بنگر به سوي آفتاب و ماه، و گياه و درخت، و آب و سنگ، و آمد و شدِ اين شب و روز، و منفجر شدن اين درياها، و بسياري كوهها، و بلندي قلّه‎ها، و تفاوت و جدايي اين لغتها و زبانهاي مختلف.

در خطبه 228 مي‎فرمايد:

ضادَّ النّورَ بِالظُّلمَةِ، وَ‎الوُضوحَ بِالبُهمَةِ، وَ‎الجُمودَ بِالبَلَلِ، وَ‎الحَرورَ بِالصَّردِ. مُؤَلِّفٌ بَينَ مُتَعادِياتِها، مُقارِنٌ بَينَ مُتَبايِناتِها، مُقَرِّبٌ بَينَ مُتَباعِداتِها، مُفَرِّقٌ بَينَ مُتَدانِياتِها.

نور را با ظلمت، و آشكار را با ابهام، و خشكي را با رطوبت، و گرمي را با سردي ضد گردانيد. الفت‎دهنده ميان اشيائي است كه با هم معادات و مخالفت دارند، مقارن‎كننده چيزهايي است كه از هم جدايند، نزديك‎كننده اشياءِ دور از هم به يكديگر است، دوركننده اشياءِ نزديك به هم از يكديگر است.

و در ادامه همين خطبه مي‎فرمايد:

وَ أَنشَأَ الأَرضَ فَأَمسَكَها مِن غَيرِ اشتِغال، وَ‎أَرساها عَلي غَيرِ قَرار، وَ‎أَقامَها بِغَيرِ قَوائِمَ، وَ‎رَفَعَها بِغَيرِ دَعائِمَ، وَ‎حَصَّنَها مِنَ الأَوَدِ وَ‎الإِعوِجاجِ، وَ‎مَنَعَها مِنَ التَّهافُتِ وَ‎الاِنفِراجِ. أَرسي أَوتادَها، وَ‎ضَرَبَ أَسدادَها، وَ‎استَفاضَ عُيونَها، وَ‎خَدَّ أَودِيَتَها. فَلَم يَهِن ما‎بَناهُ، وَ‎لا ضَعُفَ ما قَوّاهُ.

زمين را آفريد و آن را نگه داشت بي‎آنكه به نگهداري آن مشغول گردد و از كارهاي ديگر بازمانَد، و ثابتش كرد بي‎آنكه بر بالاي چيزي قرارش دهد، و برپايش داشت بدون پايه‎ها، و بالايش برد بدون ستونها، و آن را از كجي و اعوجاج نگه داشت و از سقوط و پاره شدن منع كرد. ميخهاي زمين (كوهها) را ثابت گردانيد، و سدهاي آن را نصب نمود، و چشمه‎هايش را جاري ساخت، و‎واديهايش را شكافت. پس آنچه بنا كرد سست نشد، و آنچه را قوّت داد ضعيف نگرديد.

و بالأخره در حكمت 7 مي‎فرمايد:

اِعجَبوا لِهذَا الإِنسانِ يَنظُرُ بِشَحم، وَ‎يَتَكَلَّمُ بِلَحم، وَ‎يَسمَعُ بِعَظم، وَ‎يَتَنَفَّسُ مِن خَرم.

به شگفت آييد از اين انسان كه با پيهي (چشم) نگاه مي‎كند، و با گوشتي (زبان) سخن مي‎گويد، و با استخواني (گوش) مي‎شنود، و از شكافي (بيني) نفس‎مي‎كشد.

موضوعي كه پيرامون اين خطبه‎ها بايد يادآوري شود اين است كه در مورد چگونگي آفرينش عالم و تفصيلات آن، اگرچه سخن بسيار گفته شده امّا هر يك از نظرهايي كه در اين موضوع عرضه شده است، نظم و قصد و عنايت و تناسب را در سازمان اين جهان تأييد مي‎كند و هرچند كه اين آراء قطعي نيست، همه در اينكه نظم اين جهان را قصد و عنايت برقرار كرده است و قصد و عنايت آن را اداره مي‎كند، اتّفاق دارند. لذا ما در اينجا به تطبيق بيانات اميرالمؤمنين(عليه السلام)با آراءِ علماي طبيعت‎شناس و زمين‎شناس و كيهان‎شناس و ديگران نيازي نداريم زيرا بسياري از اين آراء صورت فرضيّه دارند و قطعي نيستند و دور از احتياط است كه ما كلام حضرت مولي را در مواردي كه ظهور عرف‎پسند در معنايي ندارد يا با بعضي از نظرها موافق به نظر نمي‎رسد، بر آن معني و نظر حمل كنيم; و چه بهتر كه باز هم انتظار بكشيم تا علم به پيشرفتهاي بيشتري نايل شود و حقايق برخي بيانات كه بسا امروز در نظر ما به صورت متشابه جلوه‎كند، روشن گردد، همان‎گونه كه حقايق بسيار ديگري نيز تاكنون آشكار شده است. امّا اگر جمله و بياني با يك مطلب مسلّم و قاعده علمي كه نفي آن سر از جواز اجتماع نقيضين درآورد به ظاهر موافق نباشد، خود قرينه مي‎شود كه آن ظاهر اراده نشده و بلكه سبب مي‎شود كه كلام در معناي موافق قاعده ظهور پيدا كند.

به هر حال بحث ما در اينجا در اصل نظام و برهان قصد و عنايت است كه مي‎بينيم اين خطبه‎ها همه با بياني رسا آن را در كلّ جهان و در واحدهاي مختلف آن شرح مي‎دهند، و بديهي است كه اين بحث و بيانِ تفصيلِ نظام و شواهدِ قصد و عنايت و تناسب، چندان دامنه‎دار است كه هرچه بحث درباره آن بيشتر گسترش مي‎يابد وسعت ميدان آن بيشتر جلوه مي‎كند. فسبحان الّذي جعل هذا النّظام الحكيم الدّقيق و اتقنه و‎احكمه.
 


1. مخفى نمانَد كه عناصر و اتمها با قطع نظر از تصرّفى كه در آنها مى‎شود، تغيير و تبدّل‎ناپذير هستند ولى عالَم عناصر و اتم، و تشكيلات و سازمان و نيروى شگرفى كه در اتم وجود دارد، يكى از نشانه‎هاى بزرگ تقدير خداوند عزيز عليم است و حركتى كه در آنهاست، يعنى حركت الكترونها و گردش آنها به دور هسته، اگر جالب‎تر و شگفت‎انگيزتر از حركت زمين به دور خورشيد نباشد، كمتر نيست.

2. ملاّ عبدالله زنوزى در لمعات الهيّه (ص 31) مى‎گويد: براهين عقليّه بر بطلان و محاليّت تسلسل بسيار است، از آن جمله هفده برهان به نظر اين حقير رسيده است.

3. چه نيكو گفته است شاعر:

گدايى را گدايى ميهمان شد *** گدا بهر گدا جوياى نان شد

ز مسكينان ديگر نان طلب كرد *** كفى نان از پىِ مهمان طلب كرد

نشد كارش از آن بى‎مايگان راست *** كه نتوان حاجت الاّ از غنى خواست

چه در وحدت، چه اندر لاتناهى *** دهد امكان به نفىِ خود گواهى

تويى در وحدت جود و غنا پيش *** جهان از تو غنىّ و بى‎تو درويش

گدايان گر كم و گر بيش باشند *** همه بى‎مايه و درويش باشند

4. طور (52) آيه 35.

5. پس از نوشتن اين بحث، كتاب فارسى لمعات الهيّه زنوزى به دستم رسيد كه فارسى‎زبانان مى‎توانند تعريف دور و تسلسل و بيان بطلان آن و براهين بطلان تسلسل و ادلّه اثبات خدا را در اين كتاب فلسفى نيز مطالعه كنند.

6. انعام (6) آيه 95.

7. شايد حكايت آن پادشاه هندوستان را شنيده باشيد كه مى‎خواست به دانشمندى كه خدمت مهمّى انجام داده بود جايزه بزرگى بدهد، لذا با خود دانشمند مشورت كرد. دانشمند كه رياضى‎دان هم بود، پيشنهاد كرد كه پادشاه امر كند يك دانه گندم در خانه اوّل شطرنج بگذارند و در خانه دوم دو برابر بگذارند و در خانه سوم نيز آن را مضاعف سازند تا برسد به خانه شصت و چهارم. شاه با تأسّف از ساده‎لوحى و كوتاه‎نظرى دانشمند، امر كرد آنچه را خواسته بود به او بدهند، ولى طولى نكشيد كه متصدّى امور مالى شاه آمد و به اطّلاع او رسانيد كه اين مقدار گندم نه فقط در انبارهاى سلطنتى نيست بلكه در تمام كشور هم وجود ندارد.

8. قصّة‎الايمان، ص‎571‎.

9. طه (20) آيه 50‎.

10. نهج‎البلاغه، خطبه 227.

11. همان، حكمت 121.

12. در مثل مى‎گويند كه ماهيان دريا نزد ماهى دانا و آگاهى حاضر شدند و به او گفتند: مى‎گويند كه زندگى ما از آب است، آب را به ما نشان بده. ماهى دانا به آنها پاسخ داد: شما چيزى غير از آب را به من نشان‎بدهيد تا من آب را به شما نشان دهم.

13. مفاتيح‎الجنان، دعاى امام حسين(عليه السلام) در روز عرفه.

14. نهج‎البلاغه، خطبه 152.

15. همان، خطبه 227.

16. ابراهيم (14) آيه 10.

17. روم (30) آيه 30.

18. لقمان (31) آيه 25 و زمر (39) آيه 38.

19. طور (52) آيه 35.

20. واقعه (56) آيات 63 و 64‎.

21. همان، آيات 58 و 59‎.

22. انعام (6) آيه 19.

23. نمل (27) آيه 14.

24. نهج‎البلاغه، خطبه 90.

25 و 2. همان، خطبه 49.

 

27. فصلّت (41) آيه 53‎.

28. صدرالدّين شيرازى به اصطلاح خودش برهان صدّيقين را به نحو ديگر و بر مبناى اصالة‎الوجود و عدم تباين كثرات وجوديّه و اختلاف آن به تشكيك و مراتب و وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت و مبانى ديگر بيان كرده و برهان وجود بوعلى را در رديف ساير براهين شمرده‎است.

29. حكيم ملاّ رجبعلى تبريزى (متوفّاى 1070) در رساله‎اى كه در اثبات واجب نوشته است، از معلّم اوّل در اثولوجيا و معلّم ثانى در فصول مدنيّه و حكيم مسلمه احمد مجريطى قول به اشتراك لفظى وجود و موجود را نقل كرده است.

30. پيش از اين به بعضى از ادلّه بطلان تسلسل اشاره شد.

31. ممكن است مراد اين باشد كه در اوقات مختصّ به خودشان و در نظام وسعت آنها به‎جريان انداخت.

32. نهج‎البلاغه، خطبه 82‎.

33. همان، 90.

34. در اين بيانات امام(عليه السلام) به وضع زمين و خشكيها و قسمتهاى آب‎گرفته آن و به درياها و امواج باعظمت و سهمگين آنها و به كوهها و چشمه‎ها و نهرها و رودخانه‎ها و باران و ابر و روييدنيها و روابط و چگونگى تحوّلات زمين و پيدايش عمران و آبادى و مسائل بسيار ديگر اشاره شده است كه در رابطه با علوم مختلف بايد درباره آنها سخن گفت و اين‎گونه سخنان را بايد از معجزات امام شمرد. اين‎جانب در نظر داشتم كه به ترجمه اين سنخ از كلمات امام مبادرت نكنم چون متضمّن استعارات و مَجازات و تشبيهات و دقايق و لطايفى است كه جز در كلام آن حضرت و آنان كه خود در توصيفشان فرموده است: «وَ إِنّا لاَُمَراءُ الكَلامِ وَ‎فينا تَنَشَّبتُ عُروقُهُ وَ‎عَلَينا تَهَدَّلَت غُصونُهُ» (خطبه‎224) يافت نمى‎شود و با توجّه به مسائل پيچيده فلسفى و علوم و دانشهاى مختلف ديگر كه جهت فهم اين بيانات اطّلاع از آنها لازم است، كار ترجمه اين بيانات بسيار دشوار است و اگر نگويم در حدّ كسى نيست، بايد بگويم كه جز افرادى نادر از عهده آن برنمى‎آيند. مترجم براى ترجمه اين خطبه بايد از كلّيه علوم قديم و جديد و فلكيّات و الهيّات و طبيعيّات و غيرها و نظرات و فرضيّه‎هاى پيرامون آنها، لااقل اطّلاع فشرده و مختصر داشته باشد تا بتواند از الفاظ و كلمات امام استظهار مناسب را بنمايد، هرچند همين اطّلاع نيز موجب صعوبت و دشوارى ترجمه مى‎شود زيرا احتمالات ـ‎حتّى در مقام ترجمه ـ متعدّد مى‎شود و ترجيح آنها بر يكديگر در بسيارى از موارد كار دشوارى است و در عين حال همين احتمالات متعدّد از محاسن اين‎گونه كلمات است كه ترجمه آن نمى‎تواند چنين احتمالاتى را به ذهن بياورد و كلام را به مسائل و علوم مختلف مرتبط سازد. لذا يك فرد مبتدى و كم‎اطّلاع، كار ترجمه اين كلمات را آسان مى‎شمارد، منتها هرچه بيشتر جلو مى‎رود آن را دشوارتر مى‎بيند. علاوه بر اين نه فقط ترجمه اين عبارات، دشوار و پرزحمت است بلكه معنى كردن آن به عربى به‎طورى كه شرح و تفسير و بيان تحقيقى نباشد نيز به همين اندازه دشوار است. بنابراين اگر در ترجمه‎هايى كه ديده‎ايم، غورى كنيم آنها را سطحى و غيرمناسب با كلام امام(عليه السلام)مى‎يابيم كه حتماً بايد بگوييم هيچ كدام نسخه‎اى مطابق اصل و جلوه‎دهنده آن نيستند. به مترجمان نيز حقّ اعتراض نداريم كه چرا بيشتر از اين نتوانسته‎اند، زيرا آنچه از نهج‎البلاغه درك كرده‎اند در‎حدّ درك و بينش و دانش خودشان بوده است. بنا بر اين ملاحظات، من يقين دارم تعهّدى را كه يك مترجم در ترجمه گفتارهاى عادى دارد، نمى‎تواند در ترجمه نهج‎البلاغه داشته باشد. پس هر كجا ترجمه‎اى را تقديم خوانندگان مى‎كنم فقط براى اين است كه خواننده، اگر زبان عربى نمى‎داند و فرصت مطالعه شرحهاى مفيد را ندارد، به كلّى مفاهيم سخنان امام(عليه السلام) برايش مجهول نمانَد، وگرنه تصديق مى‎كنيم كه در بيشتر يا بسيارى از موارد، ترجمه ما ترجمه به‎معناى صحيح نيست. و لا‎حول و لا‎قوّة الاّ بالله العلىّ العظيم.

35. نهج‎البلاغه، خطبه 154.

36. نهج‎البلاغه، خطبه 181.

37. نازعات (79) آيه 26.