برهان تغـيير و خلق و حدوث و فعـل
پيش از اين در مقدّمه فصل حاضر، اين برهان شرح داده شد و در اينجا اجمالا با بيانات ذيل تقرير ميشود:
تقـرير اوّل:
عالم با تمام مواد و صوَر گوناگون و حوادث آن از وزش باد و باران و... در فعل و كار است و هر كار و فعلي، فاعلي دارد، پس عالم نيز فاعلي دارد. امّا كبراي دليل كه هر فعلي، فاعلي دارد ضروري و بديهي است و فعل و كار بدون فاعل تصوّر نميشود، نظير ابوّت و بنوّت، فوقيّت و تحتيّت، نوشته و نويسنده، دوخته و دوزنده. صغراي دليل نيز بديهي است، مثل فعلبودن كتاب و نوشته و ماشين و بنا و... و چنانكه شك در فعل بودن كتاب و نوشته و صنعت جايز نيست شك در فعل بودن جهان و پديدههاي مرتبط و منظّم آن نيز جايز نميباشد. و ممكن است جمله آغازين خطبه107 نيز اشاره به اين وجه باشد كه ميفرمايد: «الحَمدُ لِلّهِ المُتَجَلّي لِخَلقِه بِخَلقِه» يعني «سپاس خداي را كه از براي خلقش به خلقش تجلّي كرد». اگر مراد از خلق دوّم به معني مصدري باشد و خلق اوّل بهمعني اسم مصدري، و اشاره به مخلوقات و اشياءِ خلقشده باشد، معنا اين ميشود كه حمد، مختصّ خدايي است كه ظاهر شد از براي مخلوقاتش با آفرينش همان مخلوقاتش. و اگر مرجع ضمير در «بخلقه»، خلق و مرجع آن «الله» باشد، معنا اين است كه: «سپاس خداي راست كه تجلّي كرد از براي مخلوقاتش به آفرينشش». پس مفاد اين ميشود كه تجلّي و ظهور خدا براي هر چيزي به خلق آن چيز و خلق اشياءِ ديگر است و بنابراين مظهر خدا براي خلق خدا، همان فعل خداست.
امّا اگر خلق دوم نيز به معني اسم مصدري و مخلوقات باشد، ظهور خدا براي مخلوقاتش، به مخلوقاتش كه اثر فعل اوست، خواهد بود.
همچنين جمله «الحَمدُ لِلّهِ الدّالِّ عَلي وُجودِه بِخَلقِه» در خطبه152 محتمل است اشاره به اين معني باشد كه خدا با فعل و كار خودش كه خلق و آفرينش است، دلالتكننده بر وجود خويش است، و بهدقّت معلوم ميشود كه فرق است بين اينكه گفته شود خدا دلالتكننده بر وجود خود، به «مخلوق» خويش است يا اينكه بگوييم دلالتكننده بر وجود خود، به «خلق» خويش است، كه در اينجا نظر فقط به فعل خداست و به مخلوق و چيز ديگر نظر نيست، اگرچه هر دو جمله صحيح است و خلق و مخلوق هر دو دلالت بر وجود او دارند; چون خلق، فعل اوست و مخلوق هم به يك نظر اثر فعل او، و به نظر ديگر خود فعل است. امّا اين وجه كه مراداز خلق، فعل باشد وجيهتر است زيرا در اثبات و دلالت غير از فعل مدلولٌعليه، واسطهاي واقع نشده است.
تقـرير دوم:
عالم، با تمام اجزاء و هر جزء و كلّي در آن، مخلوق است و هر مخلوقي نيازمند به خالقي تواناست، امّا اينكه هر مخلوقي نيازمند به خالق است، بديهي و مسلّم ميباشد، چنانكه مخلوق بودن عالم و اجزاءِ آن نيز بديهي است و شك در آن مثل شك در نوشته بودن كتاب و نوشته، و مصنوع بودن صنايعِ مختلف است; و نيز اگر مخلوق نباشد، لازم ميشود (بااينكه احتمال وجود و عدم نسبت به آن مساوي است) بدون علّت و مرجّحي وجود يافته باشد، و بطلان آن بديهي است.
اشاره به اين نحو برهان نيز در نهجالبلاغه زياد است مثل «عَجِبتُ لِمَن شَكَّ فِي اللّهِ وَهُوَ يَري خَلقَ اللّهِ»1. بهطور كلّي در هر كجا خلق و مخلوق يا خالقيّت خدا مطرح شده است به اين برهان نيز بهطور مستقل يا در ضمن مطلبي توجّه و التفات حاصل ميشود مانند جملات «اِبتَدَعَهُم خَلقاً عَجيباً مِن حَيَوان وَمَوات»2 و «أَنشَأَ الخَلقَ إِنشاءً»3 و جمله «وَ مِن أَعجَبِها خَلقاً الطّاووسُ الَّذي أَقامَهُ في أَحكَمِ تَعديل»4 كه در آن، هم به برهان خلق اشاره است و هم به برهان نظم، و همچنين جملات «الحَمدُ لِلّهِ خالِقِ العِبادِ»5و «الحَمدُ لِلّهِ المُتَجَلّي لِخَلقِه بِخَلقِه وَالظّاهِرِ لِقُلوبِهِم بِحُجَّتِه»6 و كلام بلند و بليغِ «الحَمدُ لِلّهِ الدّالِّ عَلي وُجودِه بِخَلقِه».
بنا بر اينكه مراد از خلق در «بخلقه» در دو جمله اخير مخلوق باشد، و حتّي مثل جمله «فَطَرَ الخَلائِقَ بِقُدرَتِه»7، اگرچه شايد اصل نظر به مطلب ديگر باشد ولي بهطور كلّي از الفاظ «خلق» و «خلايق» و «خليقه» و «مخلوق» و ساير مشتقّات اين مادّه، برهان خلق و اثبات خالق استفاده ميشود و اصل مطلب كه عالم و تمام اجزاءِ آن، مخلوق است در اين جملهها امري بديهي و غيرقابل انكار شمرده شده است، بنابراين خالق و آفرينندهاي هم غير از خدا ندارند و عالم را بغير او نسبت دادن و خلق غيرِ او شمردن، بيمعني است; و اگر از كسي كه خالقيّت خدا را انكارميكند، بپرسند كه پس تو بگو خالق خلايق كيست؟ جوابي ندارد غير از اينكه بگويد خدا، چنانكه خداوند در قرآن مجيد ميفرمايد: (وَلَئِنسَأَلتَهُم مَن خَلَقَ السَّمواتِ وَالأَرضَ لَيَقولُنَّ اللّهُ)8.
خلاصه اينكه مردم وقتي صنعت و اختراعي را ميبينند، بر چهار صنفاند. يك صنف فقط صنعت را ميبينند و از وصف صنعت بودن آن غافلاند; مانند كسي كه لباس و كتاب و فرش و تلفن و چيزهاي ديگر را ميبيند امّا از اينكه مثلا پارچه لباس چگونه بافته و دوخته شده و كتاب چگونه نوشته و چاپ شده و تلفن چگونه ساخته شده است غفلت دارد. اينگونه افراد اگرچه بسيارند ولي تا كسي آنان را متوجّه نكند، ملتفت نميشوند و هيچگونه لجاج و اصراري هم بر انكار خود اظهار نميدارند. صنف ديگر، افرادي هستند كه اوّل صنعت را ميبينند و پس از آن صانعرا. برخي نيز صنعت و صانع را با هم ميبينند چون ديد واقعي صنعت به وصف صنعت از ديد صانع جدا نيست. و صنف چهارم صانع را ميبينند و به غير او توجّه ندارند، مثل كسي كه در آينه چيزي را ميبيند ولي به وجود آينه التفات ندارد.
در توجّه كردن به خلق و مخلوق نيز مردم بر همين چهار صنفاند و جز كساني كه غافل محض و اسير ظواهر هستند و نظر عبرت ندارند و از ظاهر به باطن و از عالم شهادت به غيب آگاه نميگردند، ديگران همه ضرورت وجود خالق را قبول دارند و بهغير از «الله» ـ تعالي ـ احدي را نميتوانند با اين وصف معرّفي نمايند.
تقـرير سوم:
شكّي نيست كه اين جهان متغيّر است، يعني همواره و عليالدّوام در آن چيزهايي پديد ميآيد و معدوم ميگردد. اين تغييرات و پيدايش پديدهها بعد از عدم، و معدوم شدن آنها بعد از وجود، همه حادث هستند، و حادث چيزي است كه مسبوق به عدم باشد و بعد از عدم وجود يافته باشد. بنابراين هر يك از اين حوادث محتاج به مؤثّر و علّت محدث است و مؤثّر در حدوث اين حوادث بدون اشكال و بالبداهه و بر حسب دلايل علمي و فلسفي، ذات مادّه نيست. پس مؤثّر در هر حادثي، يا خود آن است يا حادثي ديگر به نحو دور يا تسلسل. و اين هر سه باطل و محال است، پس ناچار بايد مؤثّري قديم و غيرحادث باشد كه علّت اين حوادث باشد، و آن غير از خدا نخواهد بود.
به بيان ديگر هم ممكن است بگوييم كه مجموع اين جهان حادث است امّا غير از مواد، كه ضرورتاً حدوثش آشكار و محسوس است; و مواد هم، بر طبق قوانين علمي مثل قانون ترموديناميك (حرارت) و شواهد و قراين ديگر حادث است.9 پس به همان بيان كه در تقرير قبل گذشت، احتياج عالم و تمام حوادثي كه در آن اتّفاق ميافتد، به مؤثّر و علّت حدوث ثابتميشود.
حال اگر كسي بگويد: «اين دو بيان، چيزي بيشتر از احتياج حادث به قديم را اثبات نميكند»، جواب ميدهيم چه مانعي دارد كه با اين دليل، اصل احتياج عالم طبيعت و مادّه و هر حادثي به ماوراي طبيعت و قديم به اثبات برسد و با ادلّه ديگر هم قِدَم ذاتي و وحدت و ساير صفات كمال او ثابت شود؟ بهعلاوه مهمترين برخورد بين مادّيگرايان و الهيّون در همين جاست كه مؤثّر اين عالم، ماوراي مادّه است يا خود مادّه. اگر اين بحث شكافته شود و به پايان برسد، الهيّون در ماوراي طبيعت با مادّيگراها بحث زيادي ندارند و مؤثّر در عالم طبيعت و مادّه اگر قديم بالذّات فرض نشود، مستلزم وجود قديم بالذّات و واحدِ احد است; و لذا ذهن و فطرت بشر نيز پس از اثبات حدوث عالم، متوجّه خداوند قديم بالذّات ميشود. گويي در ذهن و فطرت مردم اين مسأله ثابت است كه عالم مادّه و طبيعت، يا قديم است و بنابراين دليلي بر وجود خدا از طريق حدوث عالم نيست، و يا حادث است و بنابراين محدث آن خداست.
و سرانجام اگر بخواهيم اين برهان را از اين سخنان هم فارغ كنيم، ميگوييم مراد از اين حدوثي كه در اين دليل ذكر شده، حدوث ذاتي است. سپس در همان مؤثّري كه غير از اين عالم تازه و طبيعت است نقل كلام ميكنيم و ميگوييم اين مؤثّر اگر حدوث ذاتي ندارد، كه واجبالوجود است; و اگر حدوث ذاتي دارد، هرچند بگويند حدوث زماني ندارد، محتاج به محدث است و آن محدث هم به همين نحو، تا به وجود قديم بالذّات منتهي شود وگرنه تسلسل لازم ميگردد.
بيان ديگر براي اين برهان كه شامل اثبات حدوث تمام ممكنات اعمّ از مادّيات و غيرمادّيات ميشود اين است كه عالم ـ كه عبارت از جميع ماسوي الله است ـ حادث ميباشد و هر حادثي، مؤثّري دارد، پس عالم مؤثّر دارد. امّا اينكه عالم حادث است (صغري) چون موجود ممكن است و هر موجود ممكن حادث است. و دليل امكان عالم (صغري) اين است كه عالم مركّب و كثير است، و هر مركّبي ممكن است چون محتاج به جزءِ خود ميباشد، و هر كثيري ممكن است به جهت اينكه واجبالوجود واحد است. و امّا كبري، يعني اينكه «كلّ حادث له مؤثّر»، هر حادثي مؤثّري دارد، پس به جهت اينكه ممكن متساويالطّرفين است و ترجيح يكي از طرفين بر ديگري بدون مرجّح محال است، ناچار بايد مرجّح او غيرممكن باشد، وگرنه يا دور لازم ميشود يا تسلسل، و هر دو باطل است. بنا بر اين تقرير، اشكالي كه بعضي از حكما به برهان حدوث كردهاند كه به اين برهان فقط موجود قديم اثبات ميشود، پس منافات ندارد كه قديم باشد و واجبالوجود نباشد، وارد نيست، زيرا بر حسب اين بيان هرچه ممكن و غير واجبالوجود باشد، حادث و محتاج به مؤثّر است.
جملههايي از نهجالبلاغه كه بر برهان خلق دلالت داشت، بر دليل حدوث نيز قابل تفسير و انطباق است، مثل «الحَمدُ لِلّهِ الدّالِّ عَلي وُجودِه بِخَلقِه» يا «الحَمدُ لِلّهِ المُتَجَلّي لِخَلقِه بِخَلقِه». چون خلق به معني مخلوق حادث است و استدلال از مخلوق به وجود خالق با استدلال از حادث به محدث تفاوتي ندارد و لفظ حدوث و برخي از مشتقّات آن نيز در برخي جملهها آورده شده است:
وَظَهَرَت فِي البَدائِعِ الَّتي أَحدَثَها آثارُ صَنعَتِه وَأَعلامُ حِكمَتِه.10
وَبِحُدوثِ خَلقِه عَلي وُجودِه.11
وَلَوِ اجتَمَعَ جَميعُ حَيَوانِها مِن طَيرِها وَبَهائِمِها، وَما كانَ مِن مُراحِها وَسائِمِها، وَأَصنافِ أَسناخِها وَأَجناسِها، وَمُتَبَلِّدَةِ أُمَمِها وَأَكياسِها عَلي إِحداثِ بَعوضَة ما قَدَرَت عَلي إِحداثِها وَلا عَرَفَت كَيفَ السَّبيلُ إِلي إيجادِها، وَلَتَحَيَّرَت عُقولُها في عِلمِ ذلِكَ وَتاهَت، وَعَجَزَت قُواها وَتَناهَت وَرَجَعَت خاسِئَةً حَسيرَةً عارِفَةً بِأَنَّها مَقهورَةٌ مُقِرَّةً بِالعَجزِ عَن إِنشائِها مُذعِنَةً بِالضَّعفِ عَن إِفنائِها.12
اگر همه اجناس حيوان از پرندگان و چهارپايان، و آنچه لانه دارند و چرندهاند، و هر سنخ و جنس، و كندفهم و تيزفهم براي ايجاد يك پشه جمع شوند، قادر نخواهند شد و راه ايجاد آن را نخواهند شناخت، و خردهايشان متحيّر و سرگردان خواهد ماند، و نيروهايشان عاجز خواهد شد و همه آنها به پايان ميرسند و برميگردند در حالي كه خوار و حسرتزدهاند و خود را مقهور ميبينند و به عجز خويش از ايجاد آن اقرار ميكنند و به ناتواني خود از نابود كردن آن اعتراف مينمايند.
تقـرير چـهارم:
تقرير چهارم استدلال به امكان صفات اجسام و وضع و صورت و خواصّ آنهاست كه بگوييم: اتّصاف مواد به اوصاف مختلف، و تشكّل آنها به شكلهاي بسيار و صور گوناگون از عناصر و بسايط و مركّبات مثل انسان و حيوان و سنگ و هوا و آب و كهكشان و خورشيد و زمين و... ممكن است و واجب نيست، زيرا مادّه قابل اتّصاف به هر يك از آنهاست و متّصف شدن مادّه به اين صفات، مسبوق به عدم است و اين اختصاص مواد و ذرّات به هر يك از عناصر يا اختصاص عناصر به اين همه اشياءِ بسيار و بيشمار و فعل و انفعالات، لازمه وجود مادّه و اثر مادّه نيست. پس اختصاص هر يك از مواد به اين صورتها و به وجود آمدن اين همه صورتها و خواص و رنگ و بو و شكل و حجم و خصوصياتِ بسيارِ ديگر لابد به تقدير خداوند عزيز و عليم است.13
تقـرير پنـجم:
اين تقرير استدلال به حدوث حدود و اوصاف آنها بر وجود محدث است به بياني نظير بياني كه در تقرير سوم گفته شد، و براي جلوگيري از طولاني شدن كلام، آن را تكرار نميكنيم. فقط توضيح ميدهيم كه در نهجالبلاغه در موارد بسيار، موضوع صورتهاي نوعي مخلوقات و تركيبات مختلف آنها و دلالتشان بر وجود صانع حكيم و صفات جماليّه او مطرح گرديده و هر يك از صورتهاي مختلف انواع بهطور مستقل از آيات و نشانههاي وجود واهبالصّوَر و خالق مصوِّر، معرّفي و انديشهها به آن جلب شده است. مثلا عمده خطبه 227 ـ كه قبلا ذكر شد ـ مربوط است به شرح صورت مورچه و ملخ، و اشاره به آسمان و هوا و باد و آب و ماه و آفتاب و گياه و درخت و آب و سنگ و كوه و دريا، و اختلاف صورتهاي آبها كه همه را به حكمت و قدرت و صنعت خداوند صانع مستند فرمودهاست. يا در خطبه 169 ـ كه پيش از اين ذكر شد ـ به تفصيل در مورد شكل و تركيب طاووس سخن رانده و بالأخره در ضمن خطبههاي بسيار، درباره حيوان و نبات و نجوم و خصايص آنها مطالبي بيان فرمودهاست.
سه راه ديگر خداشـناسي در نهجالبـلاغه
يكي از سخنان معرفتبخش موليالعارفين اميرالمؤمنين(عليه السلام) كه در بخش سوم نهجالبلاغه روايت شده اين كلام است:
عَرَفتُ اللّهَ سُبحانَهُ بِفَسخِ العَزائِمِ، وَحَلِّ العُقودِ، وَنَقضِ الهِمَمِ.14
در اين بيانات، امام(عليه السلام) براي معرفت و خداشناسي سه راه ارائه فرموده است كه هر يك جداگانه براي رسيدن به معرفةالله كافي است، و اگرچه بزرگاني كه بر نهجالبلاغه شرح نوشتهاند و شرحهايشان در اختيار اينجانب است دو جمله «حلّ العقود» و «نقض الهمم» را عطف تفسيري به جمله «فسخ العزائم» شمردهاند امّا به نظر حقير اين دو جمله هر كدام مفادي مستقل دارند و براي خداشناسي و وجود خدا راه و دليل مستقلّي را نشان ميدهند.
ما نخست مضمون بيان آن بزرگان را هرچند كه فشرده و مختصر است بهطور مشروح و مفصّل به رشته تحرير ميكشيم، سپس طبق نظر خود نيز كلام امام(عليه السلام) را شرح و تفسير ميكنيم.
اين بزرگان فرمودهاند: مراد از فسخ عزيمتها و باز شدن گرهها و شكسته شدن همّتها كه امام(عليه السلام)ميفرمايد خدا را به وسيله آن شناختم، صوارفي است كه در قلب پيدا ميشود و انسان را از نيّت و عزم و تصميمي كه گرفته است منصرف ميسازد. انسان گاه براي انجام كار و اجراي نقشهاي تصميم ميگيرد و ميخواهد وارد عمل شود ولي ناگهان خطور خاطرهاي در قلب، او را از انجام آن بازميدارد و گاه بر اثر تجدّد و تعاقب اين صارفها و خطور خاطرهها در يك موضوع، نيّت انسان چندين بار به شكلهاي مختلف عوض ميشود و تغيير مي كند. در اينجا اين عوض شدن نيست و تبدّل رأي، قابل انكار نميباشد و همه و هر كس آن را در خودش يافته و مييابد، امّا چگونگي دلالت اين تغيير و تبديل و عوض شدن نيّت، بر وجود خدا و عالم غيب، به اين بيان است كه اخطار خاطره در ذهن بايد مستند به خارج وجود انسان باشد كه آن بهغير از عالم غيب و ذات بيزوال الهي، به كسي و چيزي قابل استناد نيست به دو دليل:
دليـل اوّل:
هر خاطرهاي از خاطرات، ممكن است; يعني ورود يا عدم ورودش در قلب ضرورت ندارد و بنابراين امكان وجود و عدم آن معالسّواء است و وجود و خطور آن در قلب بدون مؤثّر و علّت، ترجيح بدون مرجّح و غيرمعقول است، پس بايد مرجّح و علّتي داشته باشد. و آن اگر خاطرهاي ديگر باشد، يا فرض ميشود كه وجودش معلول همان خاطرهاي است كه خود معلول اين خاطره ميباشد، بنابراين دَور و تقدّم شيء بر نفس لازمميشود. و اگر فرض شود كه وجود خاطره دوم كه علّت خاطره اوّل است نيز معلول خاطره سوم و آن هم معلول خاطره ديگر تا بودن نهايت تسلسل لازم ميشود، علاوه بر اينكه انسان وجداناً در هنگام خطور هر خاطرهاي بهطور تسلسل خاطرات ديگري نمييابد كه اين خاطره مسبوق به آنها باشد، بنابراين خاطرهاي كه صارف شده مؤثّر و علّتش از خارج است و آن جز غيب اين عالم نيست. و اگر كسي بگويد: «عروض هر خاطره به سبب اين است كه ذهن به وسيله يكي از حواس با عالم خارج ارتباط پيدا ميكند و عالم خارج، در ذهن منعكس ميگردد»، پاسخ اين است كه:
اوّلا: همه خاطرات انعكاس خارج در ذهن آن هم به وسيله حس نيست.
ثانياً: در مورد آنچه گفته ميشود كه انعكاس خارج در ذهن است، اگر انعكاس، بالفعل و در هنگام عزم بر كاري حاصل شود ـ مثل اينكه شما عزم بر سفري كرده باشيد و به دليل ديدن جرياني از آن منصرف شويد ـ اين صارف را ميتوان انعكاس خارج در ذهن گفت و در اين برهان هم مسأله به نحو موجبه كلّيّه كه هر عزمي منفسخ گردد و يا انفساخ هر عزمي بهواسطه صوارف غيبي باشد، مطرح نيست بلكه مسأله به نحو موجبه جزئيّه مطرح است. بنابراين، اينگونه انعكاسها يا به عبارت صحيحتر صوارفي كه از مثل اين انعكاس، خارجِ در ذهن پيدا ميشود، مورد نظر نيست و وجود آنها هم به استدلال ضرري نميرسانَد.
امّا اگر انصراف شما از سفر، بهواسطه انعكاسِ بالفعلي كه مستقيماً از خارج است، نباشد ـ مثل اينكه به خاطر احتمال بروز خطر در سفر يا محروم شدن از منفعت مادّي يا خير ديني و اخروي، نيّت خود را به هم بزنيد ـ پيدايش اين صارف و اين خاطره در ذهن، انعكاسِ خارجِ در ذهن نيست; و بهفرض اينكه بگوييم بهطور غيرمستقيم، انعكاسِ خارج است و بهواسطه تجربه حسّي و اينكه بعضي سفرها با خطر مواجه بوده و بعضي بيخطر است به اين كلّيّت رسيدهايم كه در هر سفر امكان خطر وجود دارد، امّا ورود احتمال صارف را در حالي كه نيّت بر فعل يا ترك داريم، نميتوانيم به انعكاس خارج در ذهن به وسيله حس نسبت بدهيم.
ثالثاً: سؤال ميشود كه اگر خاطره انعكاسِ خارجِ در ذهن به وسيله حس است، امري مادّي است يا مجرّد؟ اگر بگوييد مادّي است قابل قبول نيست زيرا امر مادّي بايد با يكي از حواس قابل احساس و درك حسّي باشد. به عبارت دقيقتر و استوارتر، شيءِ مادّي آن چيزي است كه محسوس نشدن و اباء از درك حسّي، لازمه هويّت او نيست هرچند بالفعل محسوس نباشد، و بهفرض كه با اكتشافاتي در مغز به كشف اين خاطرات نايل شوند و آنها را بخوانند، آنها خاطره نيستند بلكه حاكي از خاطره و شرط يا مقدّمه تحقّق آنند. اگر هم بگوييد خاطره مجرّد است و مادّي نيست، پس چگونه از انعكاس شيءِ مادّي در ذهن حاصل ميآيد و مادّي علّت مجرّد ميشود و چگونه مادّه در ذهن كه مجرّد است اثرميگذارد و مادّه فاعل و مجرّد، منفعل ميشود؟ و بالأخره بايد بين علّت و معلول سنخيّتي باشد در حالي كه مادّه و مجرّد ضدّ يكديگرند و هيچيك از دو ضد، معلول يا علّت ضدّ ديگر نخواهد شد.
هرگاه گفته شود: «اگر صدور مجرّد از مادّي، به دليل آنكه ضدّ يكديگرند و سنخيّت لازم بين علّت و معلول ميان آنها وجود ندارد، معقول نيست، پس صدور مادّي از مجرّد چگونه معقول ميشود؟»، در پاسخ بايد گفته شود:
اوّلا: ممكن است كسي بگويد كه آنچه از مجرّد صادر ميشود و جعل به آن اولي و بالذّات تعلّق ميگيرد، وجود است كه مجرّد ميباشد و به تبع آن جعل به ماهيّات تعلّق ميگيرد و به عبارت ديگر وجود اشياء بدون واسطه، مجعول است و وجود ماهيّات آنها به تبع جعل وجودشان، مجعول ميباشد.
ثانياً: آنچه در باب سنخيّت بين علّت و معلول ميگويند، در باب عالم خلق و مادّيات، و بلكه كلّ علل و معلولاتِ ممكنه است، امّا در باب عالم امر و آنجا كه علّت، اراده ازلي خداوند متعال باشد، غير از (إِنَّما أَمرُهُ إِذا أَرادَ شَيئاً أَن يَقولَ لَهُ كُن فَيَكون)15 حرفي و سخني نيست و هر كس هم هرچه بگويد، بيشتر از اين نخواهد گفت و در معرفت به مرتبهاي بالاتر از اين نخواهد رسيد.
ثالثاً: حدوث مادّه بر حسب ادلّهاي كه قبلا در اين كتاب آورده شد و دلايل ديگر، ثابت است و احتياج به علّت غيرمادّي دارد كه همان مجرّد است، بنابراين صدور مادّه از مجرّد مسلّم ميباشد. امّا دانستن كيفيّت آن ـكه البتّه به صورتي است كه هيچگونه اشكال عقلي در آن راه نداردـ واجب نيست و قصور فهم ما از درك حقيقت آن هيچ اشكالي را بر آنكه امري واقعشده و حقيقت است وارد نميسازد، و از جمله موارد تصرّف مجرّد در مادّه، تصرّف روح و ملائكه ـ بنا بر قول به تجرّد آنها ـ در جسم و در مادّيات است و به هر حال اشكال مرتفع است. و لاحول و لاقوّة الاّ بالله العلي العظيم.
دليـل دوم:
دليل دوم بر اينكه صارفي كه موجب تغيير نيّت و عوض شدن عزم انسان ميشود مستند به عالم غيب و دليل بر وجود خدا ميباشد اين است كه خطور خاطره و صارف كه از نيّت پيدا ميشود و همچنين خطور خود نيّت در قلب، يا با توجّه به آنهاست و به عبارت ديگر عملي اختياري است و يا غيراختياري. اگر اختياري باشد، توجّه به چيزي كه هنوز وجود ندارد يا اقلاّ مورد غفلت است امكان ندارد كه بهاختيار حاصل شود و توجّه به آن عين خطور آن در ذهن، و تحصيل حاصل است. اگر هم بيتوجّه به آن و بدون اختيار حاصل شود، پس بايد از خارج مؤثّر داشته باشد و آن جز عالم غيب و تقدير الهي نخواهد بود.
آنچه عرض شد، توضيح مفصّلي از نظر شارحان نهجالبلاغه بود كه ادّعانميكنم كافي و كامل است و اگر نتوانستهام بيان آن بزرگان را شرحدهم يا توضيحاتي كه دادهام خارج از روش استدلال آنها باشد، به قصور خود معترفم و در پايان نيز اضافه مينمايم كه نظر اين شارحان بزرگوار با لغت و مفردات كلام امام(عليه السلام) منطبق است و لذا جملات دوم و سوم را عطف تفسيري شمردهاند.
امّا نظري كه اينجانب احتمال ميدهم و با لغت و مفردات كلام هم قابل تطبيق ميباشد، اين است كه از اين بيانات امام(عليه السلام)سه راه براي خداشناسي استفاده ميشود: فسخ عزيمتها، باز شدن گرهها، و شكستهشدن همّتها. و اينك به شرح هر يك ميپردازيم.
1. فسـخ عزيمتـها:
بسيار اتّفاق ميافتد كه انسان تصميم به انجام كاري ميگيرد و عزم ميكند كه آن را انجام دهد و به نظر خودش، تمام مقدّمات آن كار را فراهم ميسازد و به نظر ميرسد كه از جانب او و از جهت نيّتي كه دارد، هيچ انصرافي حاصل نشده است و ميخواهد به هر قيمتي كه شده، آن كار را به پايان رسانَد و تصميم خود را عملي سازد و از جهت مقدّماتي كه بايد فراهم كند نيز به نظر خودش كوتاهي نكرده است. امّا ناگهان مانع يا موانعي كه معلوم است جريان غيبي است و نميتوان آن را به علل مادّي مستند كرد، موجب ميشود كه نقشه او خنثي شود و با اينكه ارادهاش محكم بود و مقدّمات كار از هر جهت فراهم شده و از نايل شدن به مقصود، مطمئن بود، جلوي نيل به مقصود گرفته ميشود و از آن عمل ممنوع ميگردد.
در تاريخ، حوادثي كه گواه اين مطلب است و يكي از آموزندهترين فصلهاي تاريخ به حساب ميآيد بسيار است، و گاه نيز توسّلات و صدقات و دعاها موجب شده است كه نقشههاي صددرصد مورد اطمينان دشمن (نظير جريان بسيار عجيب طبس) شكست بخورد و عزيمتهايشان منفسخشود.
2. باز شـدن گرهها (حلّالعقود)
بعضي فرمودهاند كه مراد از «عقود» نيّتهاست و «حل» فسخ آنهاست، و چون فسخ عزيمتها را هم به پيدايش صارف قلبي از نيّت معني كردهاند، فرمودهاند «و حلّ العقود» عطف تفسيري است. امّا بنا بر اينكه هر جمله، بايد مفهوم مستقل داشته باشد اين احتمال نزديك به ذهن است كه مراد از «حلّ عقود»، باز كردن گرههاي امور و حلّ مشكلات و دشواريهاست. آري، گاهي گرههاي بسته چنان به لطف و عنايت خدا باز ميشود كه به هيچ چيز جز مدد غيبي و عالم غيب، امكان استناد ندارد.
گاه انسان براي رسيدن به مقصودي تا سرحدّ توان تلاش ميكند امّا همه درها را به روي خود بسته ميبيند و سعي و تلاش خويش را بيثمر مييابد. ولي ناگهان به عنايت الهي و بهگونهاي كه در ذهنش خطور نميكرد، دري كه هرگز باز شدنش را احتمال نميداد به رويش باز ميشود و به مقصود نايل ميگردد. درباره اين دو مورد (فسخ عزيمتها، و باز شدن گرهها) حكايات و سرگذشتهاي بسياري نقل شده است16 كه بر افراد تحت فشار و گرفتاران، پس از سختيهاي بسيار، كار آسان شد و پس از تنگيها و دشواريها، گشايش نصيبشان گرديد و مضمون آياتي چون (سَيَجعَلُ اللّهُ بَعدَ عُسر يُسراً)17، (فَإِنَّ مَعَ العُسرِ يُسراً. إِنَّ مَعَ العُسرِ يُسراً)18، (وَ مَن يَتَوَكَّل عَلَي اللّهِ فَهُوَ حَسبُهُ)19، و (وَ مَن يَتَّقِ اللّهَ يَجعَل لَهُ مِن أَمرِه يُسراً)20 دردعاهايي مثل (يا من تحلّ به عقد المكاره و يفثا به حدّ الشّدايد) بر ايشان ظاهر شد; چنانكه اين ابيات كه از امام علي(عليه السلام) در ديوان نقل شده است نيز به اين حقيقت اشاره ميكند:
و كم للّه من لطف خفيّ *** يدقّ خفاه عن فهم الزّكي
و كم يسر أتي من بعد عسر *** و فرج كربة القلب الشّجي
و كم أمر تساء به صباحاً *** و تاتيك المسرّة في العشي
إذا ضافت بك الأحوال يوماً *** فثق بالواحد الفرد العلي21
راجع به حلّ عقود و باز شدن گرهها احتمالات ديگري هم وجود دارد كه بر حسب آن احتمالات نيز خداشناسي كامل ميگردد و ثابت ميكند كه همه راهها به سوي او و دليل بر اوست.
3. شكسته شدن همّتها (نقض الهمم):
«همّ» و «همّت» اگرچه معاني متعدّد دارد، چنانكه در كتابهاي لغت و تفسير آيه شريفه (وَ لَقَد هَمَّت بِه وَهَمَّ بِها)22 بيان شده است، يكي از معاني آن، تصميم و عزم است كه بنا بر اين معني، مضمون جمله سوم همان مضمون جمله اوّل (عَرَفتُ اللّهَ سُبحانَهُ بِفَسخِ العَزائِمِ) است. ولي معناي ديگرش اين است كه كسي نيّت و قصد انجام كاري را مينمايد، امّا نيّت ديگري برايش حادث ميشود و خداوند در قلب او صارفي از آن نيّت مياندازد كه از آن برميگردد و آن را دنبال نميكند، و اين همان بيان شارحان نهجالبلاغه، در تفسير تمام اين حكمت است كه به قدر فهم خود آن را شرح كرديم.
در پايان براي مزيد فايده، صدر روايتي را كه صدوق(رحمه الله) از هشامبنسالم، و او از حضرت صادق(عليه السلام)، و ايشان از پدر بزرگوارش امام محمّد باقر(عليه السلام) روايت نموده است، در اينجا نقل مينماييم:
مردي از حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) سؤال كرد: «يا اميرالمؤمنين بماعرفت ربّك؟» (يا اميرالمؤمنين به چه چيز ]و چه راه [پروردگارت را شناختي؟) فرمود:
بفسخ العزم، و نقض الهمّ، لمّا أن هممتُ فحال بيني و بين همّي، وعزمت فخالف القضاء عزمي، فعلمت أنّ المدبِّر غيري.
به فسخ عزم و شكسته شدن همّ و نيّت ]پروردگارم را شناختم[. چون قصد و نيّت كردم، ميان من و ميان همّ و نيّت من حايل شد و چون عزمكردم، قضا ]وحكمالهي[ با عزم من مخالفت نمود. پس دانستم كه تدبيركننده غير از من است (يعني خداوند متعال است).23
چنانكه ملاحظه ميكنيد، اين حديث نيز نظر ما را در شرح حديث نهجالبلاغه تأييد مينمايد.
و چه نيكو گفته است انوري ابيوردي:
اگر محوّل حال جهانيان نه قضاست *** چرا مجاري احوال برخلاف رضاست
كسي ز چون و چرا دم همي نيارد زد *** كه نقشبند حوادث وراي چون و چراست
بلي قضاست به هر نيك و بد عنانكش خلق *** بدان دليل كه تدبيرها جمله خطاست
هزار نقش برآرد زمانه و نبوَد *** يكي چنانكه در آيينه تصوّر ماست
بنابراين، موضوع به خودي خود جالب نظر و حايز اهميّت است و به خصايص اختصاصي هر نوع كه در نوع ديگر نيست اشاره كرده و خلاصه در خداشناسي و دلالت بر وجود خدا به صورت نوعي اشياء تكيه فرموده است. صُوَر ظاهري اشياءِ مركّب، مثل: گُل و پرنده و دام و دد و ميوه و درخت و شكوفه و كوه و معدن، بيشتر از مواد تشكيلدهنده آنها، جالباست. آنقدر كه به صورت انسان توجّه ميشود به موادّي كه پيكر انسان از آن تركيب يافته و تصوير شده است توجّه نميگردد. لذا حضرت در نهجالبلاغه خصوص همين صورت انسان را ضمن چندين خطبه بيان فرموده است.
بايد توجّه داشته باشيم كه مسأله آفرينش صوَر، از بزرگترين مسائل جهانشناسي به شمار ميآيد و انديشه در آن، از مهمترين كلاسهاي معرفتاندوزي و خداشناسي است كه هم در قرآن مجيد و هم در نهجالبلاغه و هم در احاديث شريفه ديگر به آن توجّه كامل شده است.
بخش دوم: ناتواني انديشهها از شناخت حقيقت خدا
يكي از مسائل مهم و ارزنده و عرفانبخش كه در الهيّات از آن بحثميشود، مسأله عدم امكان و محال بودن درك حقيقت و كُنه خدا، و غيرمتناهي بودن ذات باريتعالي و اوصاف او، و تنزّه و تقدّس وبلندي او از تشبيه به مخلوقات و موجودات محدود و متناهي، و عدم نفاد خزاين نعم، و عدم امكان اداي حقّ مدح و حمد و تعداد نعمتهاي او است.
علاوه بر آنكه فطرت، بشر را به خداي عالِمِ بينيازِ مطلق و كامل بالذّات و قادر و حكيم عليالاطلاق راهنمايي ميكند و انسان، به فطرت خودش درك مينمايد كه آن حقيقت و واقعيّتي كه وجودش وابسته و متعلّق به او ميباشد، غيرمتناهي و نامحدود است و قدرت و علمش محدود نيست و شناختن حقيقتش امكان ندارد و هرچه را كه محدود و حقيقتش قابل ادراك و شناخت است، آن را خدا نميداند و خدا را غير از او ميداند، اين مسأله از طريق عقل و سمع هر دو ثابت و برهاني و مسلّم است، زيرا احاطه متناهي بر نامتناهي محال، و محال بودن آن از واضحات است و از اينكه بگوييم كوزهاي كه ظرفيّت يك من آب بيشتر ندارد، ظرفيّت تمام آبهاي درياها و اقيانوسها را دارد يا فضايي با چند متر مساحت، گنجايش تمام اجرام و منظومهها و كهكشانها را دارد، بطلان و محال بودنش واضحتر است چون آب درياها و وسعت كهكشانها هرچه هم زياد باشد، بالأخره محدود و متناهي است.
لذا سخن گفتن در ذات و جستوجو از حقيقت، به جايي منتهي نميشود ـ چنانكه در روايات آمده است ـ و جز زياد كردن تحيّر و سرگرداني اثري ندارد و بشر هرچه در اين باره بگويد و بخواهد ذات و حقيقت باريتعالي را معرّفي كند، جهل خود را اظهار، و گمراهي و ضلالت خويش را آشكار ساخته است و چنانكه از حضرت باقر(عليه السلام)روايت شده مانند مورچه است كه خدا را به اوصاف و شكل خود توصيف بنمايد. آن حضرت فرموده است:
كلّما ميّزتموه بأوهامكم في أدقّ معانيه فهو مخلوق مصنوع مثلكم، مردود إليكم و البارئ تعالي واهب الحياة و مقدّر الموت، و لعلّ النّمل الصّغار تتوهّم أنّ للّه تعالي زبانتين أيقرنين، فإنّهما كمالها، و تتصوّر أنّ عدمهما نقصان لمنلايكونانله، و لعلّ حال كثير من العقلاء كذلك فيمايصفون اللّه تعالي.
آري، بشر هرچه بيشتر توسن انديشه را در اينجا به سرعت براند، از فاصله مقصد، چيزي كم نميشود و قدمي به مقصد نزديك نميگردد.
در اين وادي مران زنهار زنهار *** كه در اوّل قدم گردي گرفتار
شكار كس نشد عنقا به دوران *** چرا دام افكني اي مرد نادان24
تمام درك و علم در اينجا علم به عجز از درك حقيقت ذات، و اعتراف به قصور، و معرفتِ عدم امكان معرفت، و درك عدم امكان درك است كه ماوراي اين و بالاتر از اين، معرفتي نيست و از اينجا قدم بيروننهادن ممكن نيست. چه نيكو گفته است ابن ابيالحديد شارح نهجالبلاغه و ريزهخوار خوان معارف علي(عليه السلام):
و الله لاموسي و لا *** عيسي المسيح و لامحمّد
علموا و لاجبريل و هو *** إلي محلّ القدمين يصعد
كلاّ و لاالنّفس البسيطة *** لا و لاالعقل المجرّد
من كُنه ذاتك غير أنّك *** و احدي الذّات سرمد
فلتخسأ الحكماء عن *** حرم له الأفلاك سجد
من أنت يا رسطو و من *** افلاط قبلك يا مبلد
و من ابن سينا حين مر *** دما بنيت له و شيد
هل أنتم إلاّ الفرا *** ش رأي الشّهاب و قد توقد
فدنا فأحرق نفسه *** و لو اهتدي رشداً لأبعد25
بشر از شناخت كُنه ذات و صفات و تعداد نعمتهاي خدا و برشمردن خزاين قدرت او عاجز و ناتوان است.
اعتصام الوري بمغفرتك *** عجز الواصفون عن صفتك
تب علينا فإنّنا بشر *** ما عرفناك حقّ معرفتك
آخرين حدّ معرفت اين است كه بشر بفهمد (لَيسَ كَمِثلِه شَيءٌ)26 و (كُلُّ شَيء هالِكٌ إِلاّ وَجهَهُ)27. چيزي مثل او نيست، نه انسان و نهجانداران ديگر و نه فرشتگان و نه مواد و عناصر و نه هرچه كه بر او اسم شيء اطلاق شود، و او هم مثل چيزي نيست، نه مثل مادّه، نه جسم، نهروح و نهنور.
«وَحدَهُ لاشَريكَ لَه» صفتش *** «و هُوَ الفَرد» اصل معرفتش
شرك را سوي وحدتش ره، نه *** عقل از كُنه ذاتش آگه، نه
و به قول شيخ اجلّ سعدي شيرازي:
جهان متّفق بر الهيّتش *** فرو مانده در كُنه ماهيّتش
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم *** نه در ذيل وصفش رسد دست فهم
نه ادراك بر كُنه ذاتش رسد *** نه فكرت به غور صفاتش رسد
در اين ورطه كشتي فرو شد هزار *** كه پيدا نشد تختهاي بر كنار
توان در بلاغت به سَحبان رسيد *** نه در كُنه بيچون سُبحان رسيد
كه خاصان در اين ره فَرَس راندهاند *** به «لا اُحصي» از تك فروماندهاند
شايد براي بعضي اين مسأله كه درك كُنه و حقيقت ذات و صفات الهي ممكن نيست، موجب اشكال گردد و بگويند: چگونه وجود چيزي را كه حقيقت كُنه آن شناخته نميشود، ميتوان پذيرفت و باور كرد و به آن ايمان آورد؟!
جوابش بسيار ساده است و آن اينكه: مگر شما حقيقت چيزهاي ديگر را كه به وجود آنها ايمان داريد، شناختهايد؟ مگر حقيقت نور، حقيقت مادّه و برق، حقيقت روح، و حقيقت حيات را فهميدهايد؟ حقيقت چه مخلوقي بر شما معلوم است كه ميخواهيد به حقيقت خالق مخلوقات پيببريد؟ آيا شما حقيقت ذات آتش، آب و خاك را شناختهايد؟ اگر شناختهايد، پس بگوييد چگونه است كه آتش ميسوزاند و آب نميسوزاند؟ ميگوييد: اين ذاتي آتش است و از سبب ذاتيّات اشياء نميتوان پرسش كرد. ميگوييم: اگر صحيح باشد كه ذاتي آن باشد، چطور شده است كه اين عناصر و مواد، در اين تركيب، آتش شده و آب نشدهاست؟! اگر تركيبي كه از آن آب به وجود آمده است آتش شده بود
يا به هر نحو ديگر اين مركّبات و عناصر پديد آمده بودند، باز هم آن را ذاتي آن ميگفتند؟!
پس معلومات ما همه مربوط به ظواهر است و حقايق نيست. تنها فرقي كه كُنه ذات خداي خالق با مخلوقات دارد اين است كه محال بودن درك كُنه ذات خدا با برهان عقلي ثابت است ولي محال بودن درك ذات مخلوق، برهاني نيست و عقلا امكان دارد و آنچه تا به حال با تجربه ثابت شده اين است كه حقايق آنها همچنان نامكشوف مانده است. عارفغزنوي، سنائي ميگويد:
داند اعمي كه مادري دارد *** ليك چوني به وهم ور نارد
هست در وصف او به وقت دليل *** نطق تشبيه و خامُشي تعطيل
پس روشن شد كه اين عجز بشر از معرفت كُنه خدا امري واقعي است كه غير از اين نبايد باشد و نميشود كه باشد. بهعلاوه، انساني كه اشيائي را كه دائماً با آنها در تماس است و به وسيله چشم و گوش و زبان و قوّه لامسه و قوّه شامّه با آنها ارتباط دارد، نشناخته و بلكه تاكنون حقيقت ذات و هستي خود را نشناخته است، به طريق اولي از شناخت حقيقت خدا ناتوانتر است.
تو كه در علم خود زبون باشي *** عارف كردگار، چون باشي
همه آنچه انسان از خود و عالم كَون ميداند، ظواهري بيش نيست و شكل و حجم و وزن و رنگ و بو و خواص و آثار است. همچنين از خدا غير از آثاري كه دليل بر مؤثّر است و از آن به وجود او يقين حاصل ميشود، مثل اين عالم كَون و دقّت و نظم و ترتيب و مناسبت و آيات بسيار كه هر كدام پديده و نشاني، و آيه و دليلي بر علم و قدرت و صفات كمال اوست، چيزي را نميبيند و از همين آثار، به وجود خدا پي ميبرد. امّا اين آثار هرگز حقيقت خدا را نشان نميدهند، چراكه حقيقت خودشان هم مخفي و پنهان است.
اين عرفان كه انسان بفهمد معرفت كُنه ذات باريتعالي شأنه براي او و هيچ يك از مخلوقات حاصل نميشود، عرفان و دركي است كه ارزش آن در معارف الهي بينظير است، زيرا انسان را به پاكي و تنزّه خدا از صفات مخلوقين راهبر ميشود و او را به عجز و ناتواني خود، و كبريايي و عظمت خالق ملتفت ميكند و از مركب كبر و غرور فرود ميآورَد.
در اينجاست كه انسان ملتفت ميشود نه فقط معرفت ذات ميسّر نيست بلكه معرفت آيات الهي و احصاي آن و تعداد نعمتهاي او و تصوّر وسعت خزاين نعمتهايش هم ميسّر نيست و لذا بشر نه از عهده حمد و شكرش برميآيد و نه از عهده احاطه و اطّلاع به آيات و نشانيهايش.
وَ لَو أَنَّ ما فِي الأَرضِ مِن شَجَرَة أَقلامٌ وَالبَحرُ يَمُدُّهُ مِن بَعدِه سَبعَةُ أَبحُر ما نَفِدَت كَلِماتُ اللّهِ.28
اگر آنچه درخت در زمين است قلم باشد و دريا مركّب، و هفت درياي ديگر آنرا ياري كند، سخنان خدا پايان نگيرد.
گفتم همه مُلك حُسن سرمايه تست *** خورشيد فلك چو ذرّه در سايه تست
گفتا غلطي، ز ما نشان نتوان يافت *** از ما تو هر آنچه ديدهاي پايه تست
*
كس ندانست كه منزلگه مقصود كجاست *** اين قدر هست كه بانگ جرسي ميآيد
پس نهايت بيان و منطق آن كس كه خدا در حقّش فرمود: (و ما يَنطِقُ عَنِ الهَوي. إِن هُوَ إِلاّ وَحي يوحي)29، اين است كه: «لا أُحصي ثَناءً عَلَيكَ أَنتَ كَما أثنَيتَ عَلي نَفسِكَ».
و امّا سخنان علي(عليه السلام)
سخنان لبريز از معرفت علي(عليه السلام) درباره اين مسأله نيز نورانيّت فوقالعادهاي دارد و هرچه تصوّر شود، جالب و پرمعني و بامايه است، تاآنجا كه معلوم است از روحي سرشار از معرفت و خداشناسي، و فكر و ذوقي الهي تراوش كرده و نهايت درك عقول را در معرفت نشان ميدهد. اين بيانات است كه عارف را غرق در لذايذ معنوي و شور و شوق مينمايد و او را به عوالم غيب و غيب غيوب ارتباط ميدهد. اگر بهفرض محال، بيان حقيقت ذات و توصيف كُنه وجود خدا ممكن ميبود، لذّتي را كه عارف از اين بيانات ميبرَد و آن اندازه كبريايي و عظمت و قدرت را كه از او در ضمن اينگونه عبارات عرفاني درك ميكند، هرگز از بيان حقيقت ذات درك نميكرد. ذاتِ محدود و بااندازه و قابل تقدير كجا و ذات نامحدود و بيحد و غيرقابل تقدير كجا؟! در اين ميدان نيز بعد از كلام خدا و پيامبر(صلي الله عليه وآله)، مانندي براي سخنان علي(عليه السلام)در بين سخنان خداشناسان و انبيا و اوليا و فلاسفه يافت نميشود. لذا حتّي احمد امين و محمّد فريد وجدي و محمّد غزالي نويسندگان و دانشمندان معروف مصر هم در اين مسأله از سخنان علي(عليه السلام) الهام گرفته و از نقل بيانات او در نهجالبلاغه نميگذرند.30 اينك شما و اين بلاغت ناب.
نخستين خطبه نهجالبلاغه با اين جملهها آغاز شده است:
الحَمدُ لِلّهِ الَّذي لايَبلُغُ مِدحَتَهُ القائِلونَ، وَلا يُحصي نَعَماءَهُ العادّونَ، وَلا يُؤَدّي حَقَّهُ المُجتَهِدونَ. الَّذي لايُدرِكُهُ بُعدُ الهِمَمِ، وَلايَنالُهُ غَوصُ الفِطَنِ; الَّذي لَيسَ لِصِفَتِه حَدٌّ مَحدودٌ، وَلا نَعتٌ مَوجودٌ، وَلا وَقتٌ مَعدودٌ، وَلا أَجَلٌ مَمدودٌ.
حمد مختصّ ذات جامع جميع صفات كمال است كه گويندگان به مدحتش نميرسند، و شمارندگان ]و عالمان به علم اعداد[ نعمتهاي او را نميتوانند بشمرند، و كوششكنندگان حقّ او را نميتوانند ادا كنند. آنكه انديشههاي عميق و دور، حقيقت او را ادراك نمينمايند، و ژرفاي هوشها او را درنمييابند; آنكه صفتش حدّ و مرز و اندازهاي ندارد و براي آن، نعمت موجود و وقت شمردهشده و زمان معلومشده نيست.
در خطبه 49 ميفرمايد:
لَم يُطلِعِ العُقولَ عَلي تَحديدِ صِفَتِه، وَلَم يَحجُبها عَن واجِبِ مَعرِفَتِه.
خردها را بر تحديد صفت خويش آگاه نساخت ]چرا كه عقلها را به تحديد صفت او راهي نيست[، و آنها را از شناخت خود (خداشناسي) در پرده و حجاب قرار نداد.
خطبه اشباح از خطبههاي جليل نهجالبلاغه است و طبق روايت مسعدة بن صدقه از حضرت صادق(عليه السلام)، اميرالمؤمنين(عليه السلام)هنگامي آن را بر فراز منبر كوفه ايراد فرمود كه مردي به آن حضرت عرض كرد: پروردگار ما را برايمان چنان توصيف كن كه گويي او را آشكارا ميبينيم، تا دوستي و معرفت خود را به او زياد نماييم.
حضرت غضبناك شد و اعلان نماز جماعت فرمود. آنگاه مردم چندان اجتماع كردند كه مسجد پر شد و امام(عليه السلام) خشمگين و برافروخته از منبر بالا رفت و خطبهاي را كه به «خطبه اشباح» معروف شده است، ايراد فرمود. در ضمن اين خطبه راجع به موضوع اين فصل ما فرمود:
وَ الرّادِعُ أَناسِيَّ الأَبصارِ عَن أَن تَنالَهُ أَو تُدرِكَهُ.
او بازدارنده مردمك ديدههاست از اينكه به او برسند يا او را درككنند.
و نيز در ضمن آن فرمود:
وَ لَو وَهَبَ ما تَنَفَّسَت عَنهُ مَعادِنُ الجِبالِ، وَضَحِكَت عَنهُ أَصدافُ البِحارِ مِن فِلِزِّ اللُّجَينِ وَالعِقيانِ، وَنُثارَةِ الدُّرِّ وَحَصيدِ المَرجانِ ماأَثَّرَ ذلِكَ في جودِه، وَلا أَنفَدَ سَعَةَ ما عِندَهُ، وَلَكانَ عِندَهُ مِن ذَخائِرِ الإِنعامِ ما لاتُنفِدُهُ مَطالِبُ الأَنامِ. لاَِنَّهُ الجَوادُ الَّذي لايَغيضُهُ سُؤالُ السّائِلينَ، وَلا يُبخِلُهُ إِلحاحُ المُلِحّينَ.
اگر آنچه معادن در كوهها نفسزنان ظاهر ميسازند و آنچه صدفهاي درياها خندهكنان بروز ميدهند از نقره و طلا و دُرّ و مرجان، همه را ببخشد، اثري در جود او نميكند و نعمتهايش را پايان نميبخشد. نزد او از ذخاير نعمتها آنقدر هست كه درخواستهاي مردم آنها را تمام نميكند; براي اينكه او بخشندهاي است كه درخواستِ درخواستكنندگان او را خشمناك نميسازد و اصرارِ اصراركنندگان او را بخيل نميكند.
سپس فرمود:
فَانظُر أَيُّهَا السّائِلُ! فَما دَلَّكَ القُرآنُ عَلَيهِ مِن صِفَتِه فَائتَمَّ بِه، وَاستَضِئْ بِنورِ هِدايَتِه، وَما كَلَّفَكَ الشَّيطانُ عِلمَهُ مِمّا لَيسَ فِي الكِتابِ عَلَيكَ فَرضُهُ، وَلا في سُنَّةِ النَّبِي صَلَّي اللّهُ عَلَيهِ وَآلِهِ وَأَئِمَّةِ الهُدي أَثَرُهُ فَكِل عِلمَهُ إِلَي اللّهِ سُبحانَهُ فَإِنَّ ذلِكَ مُنتَهي حَقِّ اللّهِ عَلَيكَ; وَاعلَم أَنَّ الرّاسِخينَ فِي العِلمِ هُمُ الَّذينَ أَغناهُم عَنِ اقتِحامِ السُّدَدِ المَضروبَةِ دونَ الغُيوبِ الاِقرارُ بِجُملَةِ ما جَهِلوا تَفسيرَهُ مِنَ الغَيبِ المَحجوبِ. فَمَدَحَ اللّهُ اعتِرافَهُم بِالعَجزِ عَن تَناوُلِ ما لَم يُحيطوا بِه عِلماً، وَسَمّي تَركَهُمُ التَّعَمُّقَ فيما لَم يُكَلِّفهُمُ البَحثَ عَن كُنهِه رُسوخاً. فَاقتَصِر عَلي ذلِكَ وَلا تُقَدِّر عَظَمَةَ اللّهِ سُبحانَهُ عَلي قَدرِ عَقلِكَ فَتَكونَ مِنَ الهالِكينَ. هُوَ القادِرُ الَّذي إِذَا ارتَمَتِ الأَوهامُ لِتُدرِكَ مُنقَطَعَ قُدرَتِه، وَحاوَلَ الفِكرُ المُبَرَّأُ مِن خَطَراتِ الوَساوِسِ أَن يَقَعَ عَلَيهِ في عَميقاتِ غُيوبِ مَلَكوتِه، وَتَوَلَّهَتِ القُلوبُ إِلَيهِ لِتَجرِيَ في كَيفِيَّةِ صِفاتِه، وَغَمَضَت مَداخِلُ العُقولِ في حَيثُ لاتَبلُغُهُ الصِّفاتُ لِتَنالَ عِلمَ ذاتِه، رَدَعَها وَهِيَ تَجوبُ مَهاوِيَ سُدَفِ الغُيوبِ، مُتَخَلِّصَةً إِلَيهِ سُبحانَهُ. فَرَجَعَت إِذ جُبِهَت مُعتَرِفَةً بِأَنَّهُ لايُنالُ بِجَورِ الاِعتِسافِ كُنهُ مَعرِفَتِه، وَلاتَخطُرُ بِبالِ أولِي الرَّوِيّاتِ خاطِرَةٌ مِن تَقديرِ جَلالِ عِزَّتِه.
اي سؤالكننده، نظر كن! پس، از آنچه قرآن تو را بدان از صفات خدا راهنمايي ميكند پيروي كن، و به نور هدايت قرآن روشني طلب نما، و از آنچه شيطان تو را به دانستن آن واميدارد كه در قرآن دانستن آن بر تو فرض نيست و در سنّت رسول خدا(صلي الله عليه وآله) و ائمّه هدي(عليهم السلام) اثر آن نيست، علم آن را به خداي سبحان واگذار كن كه اين منتهاي حقّ خدا بر تو است; و بدان كه راسخان در علم كساني هستند كه اقرارشان به ندانستن آنچه از تفسير غيب كه بدان جاهلاند آنان را از فرو رفتن و وارد شدن در سدهايي كه بر عيبها (مثل كُنهذات و صفات) زده شده است، بينياز ميكند. پس خدا آنان را به خاطر ايناعتراف به ناتواني، در چيزي كه به علم، آن را درنمييابند، مدح كرده و ترك غور و تعمّق در آنچه را كه مكلّف به بحث از كُنه و حقيقت آن نيستند، استواري و رسوخ ناميده است. پس بر اين، اقتصار و اكتفا كن و عظمت و بزرگي خدا را به قدر عقل ]و به عقل[ خود نسنج ]و برايش اندازه معيّن نكن [كه از اهل هلاكت خواهي شد. اوست توانايي كه اگر تمام عقلها متوجّه گردند كه پايان قدرت او را دريابند، و انديشهاي كه مبرّا از خطرات وسوسهها باشد بخواهد تا عمق آنچه را كه از بزرگي و سلطنت او پنهان است دريابد، و دلها شيفته و شايق شوند كه در چگونگي صفاتش به جريان ]و انديشه [افتند، و عقلها بخواهند از آنجايي كه راههاي ورود در رسيدن به كُنه صفات او بستهاست وارد شوند، خداوند متعال عقلها و همّتها را بازميدارد و ردعميكند درحالي كه راههاي هلاك و تاريكيهاي عوالم غيبي را براي رسيدن به خدا طيكرده باشند. پس اعترافكنان به اينكه سختكوشي در راه معرفت و دستيافتن به كُنه ذات او امكانپذير نيست، باز ميگردند و حتّي خطوري از اندازههاي جلال و عزّت او از خاطر انديشمندان نميتواند بگذرد و در انديشه آنان نخواهد گنجيد.
حضرت در خطبه 93 در مورد اين موضوع فرموده است:
فَتَبارَكَ اللّهُ الَّذي لايَبلُغُهُ بُعدُ الهِمَمِ، وَلا يَنالُهُ حَدسُ الفِطَنِ. الأَوَّلُ الَّذي لاغايَةَ لَهُ فَيَنتَهي، وَلا آخِرَ لَهُ فَيَنقَضي.
بزرگ و برتر است خدايي كه همّتهاي دور او را درك نميكنند، و زيركيها و حدسهاي تيزهوشان او را درنمييابند. آغازي است كه پاياني براي او نيست تا پايان پذيرد، و آخري براي او نيست تا منقضي شود.
در خطبه 108 ميفرمايد:
وَ لايَسبِقُكَ مَن طَلَبتَ، وَلا يُفلِتُكَ مَن أَخَذتَ، وَلا يَنقُصُ سُلطانَكَ مَن عَصاكَ، وَلا يَزيدُ في مُلكِكَ مَن أَطاعَكَ، وَلا يَرُدُّ أَمرَكَ مَن سَخِطَ قَضاءَكَ، وَلا يَستَغني عَنكَ مَن تَوَلّي عَن أَمرِكَ.
آن كس را كه تو طلب كني از تو پيشي نگيرد، و آن كس را كه تو بگيري از چنگ ]قدرت [تو بيرون نرود، و آن كس كه تو را معصيت كند از سلطنتت كم نكند، و آن كس كه اطاعت تو كند بر مُلك و حكومتت نيفزايد، و آن كس كه به حكم تو خشمناك شود رد كردن آن نتواند، و آن كس كه به امر تو پشت كند از تو بينياز نشود.
و در ادامه ميفرمايد:
أَنتَ الأَبَدُ، فَلا أَمَدَ لَكَ; وَأَنتَ المُنتَهي، فَلا مَحيصَ عَنكَ; وَأَنتَ المَوعِدُ، فَلا مَنجي مِنكَ إِلاّ إِلَيكَ. بِيَدِكَ ناصِيَةُ كُلِّ دابَّة، وَإِلَيكَ مَصيرُ كُلِّ نَسَمَة. سُبحانَكَ! ما أَعظَمَ ما نَري مِن خَلقِكَ، وَما أَصغَرَ عِظَمَهُ في جَنبِ قُدرَتِكَ، وَما أَهوَلَ ما نَري مِن مَلَكوتِكَ، وَماأَحقَرَ ذلِكَ فيما غابَ عَنّا مِن سُلطانِكَ. وَما أَسبَغَ نِعَمَكَ فِي الدُّنيا، وَماأَصغَرَها في نِعَمِ الأخِرَةِ.
تو جاويدي، پس انتهايي براي تو نيست; و تو منتهايي ]كه بازگشت همه به سوي تو است[، پس جز ]تسليم به حكم و قضاي[ تو چارهاي نيست; و تو آن وعدهگاهي ]كه همه در محضرت حاضر ميشوند[، پس پناهگاهي از تو ]وحساب و كيفر[ تو جز به تو نيست. اختيار هر جنبندهاي به دست تو است، و بازگشت هر انسان به سوي تو است. منزّهي تو! چه بزرگ است آنچه ميبينيم از آفرينش تو، و چه كوچك است هر بزرگي و عظمتي در جنب قدرت تو، و چه هولناك است آنچه ميبينيم از ملكوت تو، و چه حقير است در برابر آنچه پنهاناست از سلطنت تو. چه فراوان است نعمتهاي تو در دنيا، و چه كوچكاست آن نعمتها در كنار نعمتهاي آخرت.
حضرت در خطبه 152 ميفرمايد:
لا تَستَلِمُهُ المَشاعِرُ، وَلا تَحجُبُهُ السَّواتِرُ لاِفتِراقِ الصّانِعِ والمَصنوعِ، وَالحادِّ وَالمَحدودِ، وَالرَّبِّ وَالمَربوبِ.
مشاعر به كُنه او پي نميبرند، و پردهها او را در حجاب قرار نميدهند به جهت فرق بين صانع و مصنوع، و محدودكننده و محدود، و ربّ و مربوب (تربيتشده).
همچنين در ابتداي خطبه 154 ميفرمايد:
الحَمدُ لِلّهِ الَّذِي انحَسَرَتِ الأَوصافُ عَن كُنهِ مَعرِفَتِه، وَرَدَعَت عَظَمَتُهُ العُقولَ فَلَم تَجِد مَساغاً إِلي بُلوغِ غايَةِ مَلَكوتِه. هُوَ اللّهُ الحَقُّ المُبينُ أَحَقُّ وَأَبيَنُ مِمّا تَرَي العُيونُ. لَم تَبلُغهُ العُقولُ بِتَحديد فَيَكونَ مُشَبَّهاً، وَلَم تَقَع عَلَيهِ الأَوهامُ بِتَقدير فَيَكونَ مُمَثَّلا.
سپاس مختصّ خدايي است كه وصفها از حقيقت شناسايي او عاجز ماندهاند، و بزرگي او خردها را از آنكه راهي به سوي رسيدن به پايان ملكوت او بيابند بازداشته است. اوست خداوند حقّ آشكار كه از آنچه چشمها ميبينند راستينتر و آشكارتر است. عقلها به تعيين حدّي براي او نرسيدهاند تا ]بهآنچه محدود است[ تشبيه شده باشد، و وهمها به تقدير و تصوير او راه نيافتهاند تا ]به مثل و مانند[ تمثيل شده باشد.
در خطبه 159 فرموده است:
فَلَسنا نَعلَمُ كُنهَ عَظَمَتِكَ إِلاّ أَنّا نَعلَمُ أَنَّكَ حَيٌّ قَيّومٌ. لاتَأخُذُكَ سِنَةٌ وَلا نَومٌ. لَم يَنتَهِ إِلَيكَ نَظَرٌ، وَلَم يُدرِككَ بَصَرٌ. أَدرَكتَ الأَبصارَ، وَأَحصَيتَ الأَعمارَ، وَأَخَذتَ بِالنَّواصي وَالأَقدامِ. وَمَا الَّذي نَري مِن خَلقِكَ، وَنَعجَبُ لَهُ مِن قُدرَتِكَ، وَنَصِفُهُ مِن عَظيمِ سُلطانِكَ، وَماتَغَيَّبَ عَنّا مِنهُ، وَقَصُرَتْ أَبصارُنا عَنهُ، وَانتَهَت عُقولُنا دونَهُ، وَحالَت سُتورُ الغُيوبِ بَينَنا وَبَينَهُ أَعظَمُ. فَمَن فَرَّغَ قَلبَهُ وَأَعمَلَ فِكرَهُ لِيَعلَمَ كَيفَ أَقَمتَ عَرشَكَ، وَكَيفَ ذَرَأتَ خَلقَكَ، وَكَيفَ عَلَّقتَ فِي الهَواءِ سَمواتِكَ، وَكَيفَ مَدَدتَ عَلي مَورِ الماءِ أَرضَكَ. رَجَعَ طَرفُهُ حَسيراً، وَعَقلُهُ مَبهوراً، وَسَمعُهُ والِهاً، وَفِكرُهُ حائِراً.
ما حقيقت عظمت تو را نميدانيم جز اينكه ميدانيم تو زنده و برپادارنده همگاني. نه خوابآلودگي تو را فرا ميگيرد و نه خواب. نظري و فكري به حقيقت تو نرسد، و بينش و بصري تو را درك نكند. تو ديدهها را درك ميكني، و عمرها را احصا مينمايي، و ]كُنه كار آن را[ به مو و قدم ميگيري ]و مجازات ميدهي[. از آنچه ميبينيم از آفرينش و توانايي تو، به شگفت ميآييم و بزرگي سلطنتت را در آن وصف مينماييم، و حال آنكه آنچه از خلق تو كه از ما پنهاناست و ديدگان ما از ديدن آن قاصر، و عقلهاي ما به آن منتهي ميشود و نيروهاي غيبي ميان آنها و ما حايل ميباشد، بسي بزرگتر است. پس كسي كه دل خود را تهي سازد و انديشهاش را به كار اندازد تا بداند چگونه عرشت را برپا كردهاي، و چگونه آفريدگانت را آفريدهاي، و چگونه ]در فضا [آسمانهايت را معلّق نگه داشتهاي، و چگونه زمين خود را بر روي موج آب گسترانيدهاي، ديدهاش برگردد و بماند، و خِرَدش شكست خورَد، و گوشش ازكار افتد، و انديشهاش حيران شود.
در خطبه 162 ميفرمايد:
هَيهاتَ! إِنَّ مَن يَعجِزُ عَن صِفاتِ ذِي الهَيئَةِ وَالأَدَواتِ فَهُوَ عَن صِفاتِ خالِقِه أَعجَزُ، وَمِن تَناوُلِه بِحُدودِ المَخلوقينَ أَبعَدُ.
چه دور است ]معرفت ذات او[! زيرا كسي كه از معرفت صفات صاحب صورت و اعضا عاجز است، از معرفت صفات آفريننده آن عاجزتر است و از درك او به حدود مخلوقات دورتر و محرومتر.
در خطبه 164 پس از آنكه عجز بشر را از وصف خلق طاووس خاطرنشان ميسازد، ميفرمايد:
فَسُبحانَ الَّذي بَهَرَ العُقولَ عَن وَصفِ خَلق جَلاّهُ لِلعُيونِ، فَأَدرَكَتهُ مَحدوداً مُكَوَّناً وَمُؤَلَّفاً مُلَوَّناً، وَأَعجَزَ الأَلسُنَ عَن تَلخيصِ صِفَتِه وَقَعَدَ بِها عَن تَأدِيَةِ نَعتِه.
پس پاك و منزّه است خدايي كه عقلها را از توصيف خلقتي كه آن را براي ديدگان، روشن و آشكار گردانيد ناتوان كرد، پس آن را محدود و آفريدهشده و مركّب و رنگآميزيشده يافتند، و ]منزّه است خدايي كه [زبانها را از بيان خلاصهاي از صفات او عاجز كرد و از اداي وصف او بنشاند و ناتوان نمود.
در خطبه 181 ميفرمايد:
بَل إِن كُنتَ صادِقاً أَيُّهَا المُتَكَلِّفُ لِوَصفِ رَبِّكَ فَصِف جِبريلَ وَميكائيلَ وَجُنودَ المَلائِكَةِ المُقَرَّبينَ في حُجُراتِ القُدسِ مُرجَحِنّينَ مُتَوَلِّهَةً عُقولُهُم أَن يَحُدّوا أَحسَنَ الخالِقينَ. وَإِنَّما يُدرَكُ بِالصِّفاتِ ذَووالهَيئاتِ وَالأَدَواتِ، وَمَن يَنقَضي إِذا بَلَغَ أَمَدَ حَدِّه بِالفَناءِ. فَلاإِلهَ إِلاّ هُوَ أَضاءَ بِنورِه كُلَّ ظَلام وَأَظلَمَ بِظُلمَتِه كُلَّنور.
اي كسي كه در وصف پروردگارت متحمّل مشقّت و زحمت ميشوي، اگر راست ميگويي جبرئيل و ميكائيل و لشكرهاي فرشتگان مقرّب را وصف كن كه در حجرههاي قدس خاضعاند و عقلهايشان از اينكه حدّ و مرزي براي احسنالخالقين قرار دهد، متحيّر است. و همانا صاحبان صورتها و اعضا با صفتها درك ميشوند و هر كس كه مدّت او به سر رسد به فنا سپرده ميشود. پس خدايي جز او نيست كه به نور خود هر تاريكي را روشن كرد و هرچه را جز به نور او روشن بود به تاريكي درآورد.
خطبه 186 را با اين بيانات بليغه آغاز فرموده است كه:
الحَمدُ لِلّهِ الَّذي أَظهَرَ مِن آثارِ سُلطانِه وَجَلالِ كِبرِيائِه ما حَيَّرَ مُقَلَ العُيونِ مِن عَجائِبِ قُدرَتِه، وَرَدَعَ خَطَراتِ هَماهِمِ النُّفوسِ عَن عِرفانِ كُنهِ صِفَتِه.
سپاس مختصّ خدايي است كه از آثار سلطنت و بزرگي و بزرگواري خود ظاهر فرمود آنچه كه ديدگان عقلها را از عجايب قدرتش متحيّر ساخت، و دفعنمود خطورات و فكرهاي نفوس را از شناختن حقيقت صفتش.
در خطبه 204 ميفرمايد:
الحَمدُ لِلّهِ العَلِيِّ عَن شَبَهِ المَخلوقينَ، الغالِبِ لِمَقالِ الواصِفينَ، الظّاهِرِ بِعَجائِبِ تَدبيرِه لِلنّاظِرينَ، وَالباطِنِ بِجَلالِ عِزَّتِه عَن فِكرِ المُتَوَهِّمينَ.
حمد ويژه خدايي است كه برتر از شباهت به مخلوقات است، و بر گفتار توصيفكنندگان غلبه دارد، و با شگفتيهاي تدبيرش براي نظركنندگان ظاهر و آشكار است، و به خاطر شكوه و عزّتش از فكر انديشمندان پنهان است.
در خطبه 227 ميفرمايد:
لَم تُحِط بِهِ الأَوهامُ بَل تَجَلّي لَها بِها، وَبِهَا امتَنَعَ مِنها، وَإِلَيها حاكَمَها. لَيسَ بِذي كِبر امتَدَّت بِهِ النِّهاياتُ فَكَبَّرَتهُ تَجسيماً، وَلابِذي عِظَم تَناهَت بِهِ الغاياتُ فَعَظَّمَتهُ تَجسيداً بَل كَبُرَ شَأناً وَعَظُمَ سُلطاناً.
عقلها ذات خدا را درنيافتند و او را احاطه نكردند بلكه براي عقلها به سبب عقلها آشكار گرديد و به سبب همان عقلها ادراك آن بر عقول ممتنع شد (يعني عقلها درك كردند كه ادراك آن بر عقول ممتنع است) و به سوي عقلها آنها را محاكمهكرد (يعني عقلها را به اينكه كُنه ذات را نميتوان شناخت به عقلها حوالهكرد و محاكمه را به خودشان واگذار نمود و آنان نيز حكم به امتناعكردند). خداوند بزرگ است امّا بزرگي او به امتداد نهاياتش نيست تا درحالي كه جسم باشد، نهايات او را بزرگ گردانَد، و داراي عظمتي متناهي نيست تا او را به تجسيد عظيم كرده باشد در حالي كه صاحب جسد باشد بلكه از حيث شأن، بزرگ و از جهت سلطنت، عظيم است.
در خطبه 234 فرموده است:
الحَمدُ لِلّهِ الَّذي لَبِسَ العِزَّ وَالكِبرِياءَ، وَاختارَهُما لِنَفسِه دونَ خَلقِه، وَجَعَلَهُما حِمي وَحَرَماً عَلي غَيرِه، وَاصطَفاهُما لِجَلالِه.
حمد و سپاس خدايي را سزاست كه لباس عزّت و كبريايي پوشيد، و آن دو را براي خود اختيار كرد نه براي خلق خود، و آن دو را حريم حرمت خود و حرام بر غير خود نمود، و آن دو را براي جلال خود برگزيد.
1. نهجالبلاغه، حكمت 121.
2. همان، خطبه 164.
3. همان، 1.
4. همان، 164.
5. همان، 162.
6. همان، 107.
7. همان، 1.
8. لقمان (31) آيه 25.
9. رجوع شود به كتاب به سوى آفريدگار از نويسنده اين كتاب، ص52 ـ 58 و كتاب اثباتخدا، ص18 و 19 و 44 و 54 و 55.
10. نهجالبلاغه، خطبه 90.
11. همان، 227.
12. همان، 228.
13. اختصاص صورت و هيأتهاى نوعى به خواص و آثار مختلف يكى از امورى است كه عقل بشر در آن مات و مبهوت است و اگر آن را به عالم غيب و ماوراى مادّه نسبت ندهد و بخواهد به خود مادّه نسبت دهد، مخالف حسّ و غلوّ مفرط در مادّه است. ما مىبينيم كه همه اشياء از همين عناصر تركيب شدهاند. انسان، حيوان، ميوه خوراكى، دارو، گُل، گياه، معدن، همه و همه با خواصّ مختلف از همين عناصر فراهم شدهاند و اگر اين عناصر را بهطور غيرمركّب به كار ببرند، نتيجه و ثمره مركّب نخواهد داشت. مثلا اگر اجزاءِ سيب و گلابى و پرتقال را بشناسيم و بدانيم كه هر يك از چه اجزائى ساخته شدهاند و آن اجزاء را با هم بياميزيم، فايده و طعم و بو و خواصّ گلابى را نخواهد داشت; اگر اجزاءِ يك مادّه سمّى را تجزيه كنند و پس از تجزيه، آن اجزاءِ از هم منفصلشده را به كسى بخورانند، مسموم نمىشود; اگر الكل را كه مستكننده است تجزيه كنند و پس از تجزيه بخورند، مستكننده نيست; يا قند و الكل را كه مىگويند به تجربه و تجزيه يافتهاند كه مركّب از زغال و آب است اگر به همان نسبت آب و زغال مخلوط كنند، از آن قند و الكل فراهم نمىشود و خواصّ قند و الكل را هم نخواهد داشت.
پس خاصيّت مركّبات را نمىتوان خاصيّت مواد و عناصر و اثر آنها دانست و از اينجا معلوم مىشود مركّبات صورت نوعيّه و نيروى ديگرى دارند كه به آنها از عالم غيب اضافه و افاضه مىشود و بر اثر آن، خواص و فوايد تازهاى دارند كه سابقاً موادّ آنها نداشتند و بدون آن صورت نوعيّه هم آن را ندارند، و اگر بدون اين صوَر و هيأتهاى نوعى از خود عناصر، خواصّ مركّبات بهدست مىآمد به كشاورزى و استخراج معادن احتياج پيدا نمىشد و از عناصر و موادّ ساده هرچيز يا اجزاءِ مركّب آن به جاى آن چيز استفاده مىشد.
پس در اين صورتها و هيأتهاى نوعى و تركيبى نيز خواصّى افاضى و اضافى هستند كه از پيش نبودهاند و همان خواص و عناصر نيستند و بر آنها چيزى افزوده شده است. اين عناصر هرچند در مركّبات باقى هستند، اگر تجزيه شوند، هر يك جداگانه عرضه مىشوند. پس در عين حالى كه صوَر عناصر محفوظ است صوَر مركّبات نيز بر آن اضافه شده است. حال اگر پرسيده شود كه صورت نوعيّه انسان و حيوان و اشياءِ ديگر چيست، جواب داده مىشود: همان است كه اگر نباشد، اين اتّحاد بين اجزاء و عناصر از بين مىرود و وقتى باشد، اتّحاد هست. بالأخره اجزاءِ مركّبات با هيأت و صوَر نوعيّهاى كه دارند، داراى خواصّى هستند كه وقتى اجزاء از هم منفصل شوند، آن آثار و خواص را ندارند.
مرحوم فاضل معاصر شعرانى در شرح تجريد از شيخالرّئيس ابوعلى در اوايل طبيعيّات شفا نقلكرده كه او اين مطلب را تفصيل داده است و در ضمن مىگويد: سؤال مىكنيم كه آيا در خاك زمين، اجزائى مخصوص گندم و اجزائى مخصوص جو هست، يا هر جزء صلاحيت آن را دارد كه هم گندم شود و هم جو؟ اگر بگويند صلاحيت هر دو را دارد، پس در مادّه اقتضايى نيست و صورت گندم يا جو كه عارض مادّه مىشود، به اقتضاى صورت و صورتساز است كه مادّهاى را كه براى هر صورت شايستگى دارد به يك صورت معيّن اختصاص مىدهد و آن صورت مادّه را به شكل خود مىپرورد تا به غايت خود برسد; و اگر اجزاءِ خاك همه براى هرصورت شايستگى ندارند و اجزائى از آن شايسته گندم است كه ريشه گندم آن را انتخابمىنمايد و از آن مىگيرد و اجزاءِ ديگر صالح براى صورت جو است، پس اقتضا از طرف صورت است نه مادّه.
بارى، اين بحث دامنهدار و وسيع است و در قرآن مجيد نيز بيان گرديده و توجّه به آن از نشانههاى خردمندى شمرده شده است كه مىفرمايد: (وَ فِى الأَرضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ وَجَنّاتٌ مِن أَعناب وَزَرعٌ وَنَخيلٌ صِنوانٌ وَغَيرُ صِنوان يُسقى بِماء واحِد وَنُفَضِّلُ بَعضَها عَلى بَعض فِى الأُكُلِ إِنَّ فى ذلِكَ لاَيات لِقَوم يَعقِلونَ)(رعد، آيه4) و شايد اين بيان، تفسيرى هم از آيه (كُلَّ يَوم هُوَ فى شَأن)(رحمن، آيه29) باشد، و شايد از آيه (وَ قالَتِ اليَهودُ يَدُ اللّهِ مَغلولَةٌ غُلَّت أَيديهِم وَلُعِنوا بِماقالوا بَل يَداهُ مَبسوطَتانِ)(مائده، آيه 64) باشد كه ردّ بر نظر امثال انباذقلس و اتباع اوست كه در اينجا قائل به اقتضاى مادّه شدند، چنانكه از اين آيات نيز استفاده مىشود: (رَبُّنَا الَّذى أَعطى كُلَّ شَىء خَلقَهُ ثُمَّ هَدى)(طه، آيه 50) و (وَ الَّذى قَدَّرَ فَهَدى) (اعلى، آيه3).
14. نهجالبلاغه، حكمت 242.
15. يس (36) آيه 82.
16. از خداوند متعال توفيق مىخواهم و همچنين به دوستان و اهل اطّلاع و كاوش در تاريخ توصيه مىنمايم كه حكايات مربوط به فسخ عزيمتها و حلّ عقود را كه براى تقويت بينش و معرفت برخى از استدلالات علمى مؤثّرترند، جمعآورى نمايند كه يقيناً كتاب بزرگ و پرفايدهاى خواهد شد.
17. طلاق (65) آيه 7.
18. انشراح (94) آيات 5 و 6.
19. طلاق (65) آيه 3.
20. همان، آيه 4.
21. شرح ديوان ميبدى، ص453.
22. يوسف (12) آيه 24.
23. خصال صدوق، ج1، باب الاثنين، ص33، چاپ علىاكبر غفارى.
24. از گنج دانش، اثر مرحوم پدرم آيةالله آخوند ملاّ محمّدجواد صافى گلپايگانى(قدس سره).
25. مىگويند نظر يكى از دانشمندان (شايد اينشتين) را درباره خدا پرسيدند، قريب به اين مضمون جواب داد كه: اگر مىتوانستم براى سخن گفتن با ميكربها وسيلهاى اختراع كنم و با ميكرب كوچكى كه بر سر مويى از موهاى سر يك انسان نشسته است، گفتوگو مىكردم و از او مىپرسيدم كه خودش را در چه مكانى مىبيند تا جايش را براى من تعريف كند، او جواب مىداد كه من اينك بر فراز درخت تنومند بزرگى قرار دارم كه بسيار محكم و استوار است و درارتفاع و بلندى، شاخسارهاى آن سر به فلك كشيده است. اگر كسى بخواهد آن ميكرب را آگاه كند كه آنچه تو بر آن نشستهاى، يك درخت تنومند سر به فلك كشيده نيست و يك درخت كوچك و يك نهال هم نيست بلكه يك تار مو از مجموعه انبوه موهاى سر يك انسان است و تازه سر انسان يكى از اعضاى بدن اوست و هزاران ميليون انسان در عالم وجود دارند و ميلياردها انسان در طول قرون بودهاند و رفتهاند، آيا آن ميكرب مىتواند اندام و هيكل يك انسان و خصايص و صفات و اعضا و حواسّ او را تصوّر كند؟! هرگز نمىتواند! پس من كه نسبت به خداى بزرگ بهمراتب از اين ميكرب كوچكترم و نسبت كوچكىِ خودم را هرچه نسبت به او بسنجيم باز هم كوچكترم، چگونه مىتوانم به خدايى كه به همه چيز محيط است، خدايى كه قدرتش بىپايان و عظمتش بىكرانه و بىمنتهاست، احاطه پيدا كنم؟!
26. شورى (42) آيه 11.
27. قصص (28) آيه 88.
28. لقمان (31) آيه 27.
29. نجم (53) آيات 3 و 4.
30. الاسلام دين الهداية و الاصلاح، فريد وجدى، ص24; فيضالخاطر، احمد امين، ج9، ص111; عقيدةالمسلم، محمّد غزالى، ص45.