The holy Prophet(SAW):The world will not come to an end until a man from my family (ahl al-bayt), who will be called al-Mahdi, emerges to rule upon my community.(Bihar al-anwar,V51,P75)

برهان تغـيير و خلق و حدوث و فعـل

پيش از اين در مقدّمه فصل حاضر، اين برهان شرح داده شد و در اينجا اجمالا با بيانات ذيل تقرير مي‎شود:

 تقـرير اوّل:

عالم با تمام مواد و صوَر گوناگون و حوادث آن از وزش باد و باران و‎... در فعل و كار است و هر كار و فعلي، فاعلي دارد، پس عالم نيز فاعلي دارد. امّا كبراي دليل كه هر فعلي، فاعلي دارد ضروري و بديهي است و فعل و كار بدون فاعل تصوّر نمي‎شود، نظير ابوّت و بنوّت، فوقيّت و تحتيّت، نوشته و نويسنده، دوخته و دوزنده. صغراي دليل نيز بديهي است، مثل فعل‎بودن كتاب و نوشته و ماشين و بنا و‎... و چنانكه شك در فعل بودن كتاب و نوشته و صنعت جايز نيست شك در فعل بودن جهان و پديده‎هاي مرتبط و منظّم آن نيز جايز نمي‎باشد. و ممكن است جمله آغازين خطبه‎107 نيز اشاره به اين وجه باشد كه مي‎فرمايد: «الحَمدُ لِلّهِ المُتَجَلّي لِخَلقِه بِخَلقِه» يعني «سپاس خداي را كه از براي خلقش به خلقش تجلّي كرد». اگر مراد از خلق دوّم به معني مصدري باشد و خلق اوّل به‎معني اسم مصدري، و اشاره به مخلوقات و اشياءِ خلق‎شده باشد، معنا اين مي‎شود كه حمد، مختصّ خدايي است كه ظاهر شد از براي مخلوقاتش با آفرينش همان مخلوقاتش. و اگر مرجع ضمير در «بخلقه»، خلق و مرجع آن «الله» باشد، معنا اين است كه: «سپاس خداي راست كه تجلّي كرد از براي مخلوقاتش به آفرينشش». پس مفاد اين مي‎شود كه تجلّي و ظهور خدا براي هر چيزي به خلق آن چيز و خلق اشياءِ ديگر است و بنابراين مظهر خدا براي خلق خدا، همان فعل خداست.

امّا اگر خلق دوم نيز به معني اسم مصدري و مخلوقات باشد، ظهور خدا براي مخلوقاتش، به مخلوقاتش كه اثر فعل اوست، خواهد بود.

همچنين جمله «الحَمدُ لِلّهِ الدّالِّ عَلي وُجودِه بِخَلقِه» در خطبه‎152 محتمل است اشاره به اين معني باشد كه خدا با فعل و كار خودش كه خلق و آفرينش است، دلالت‎كننده بر وجود خويش است، و به‎دقّت معلوم مي‎شود كه فرق است بين اينكه گفته شود خدا دلالت‎كننده بر وجود خود، به «مخلوق» خويش است يا اينكه بگوييم دلالت‎كننده بر وجود خود، به «خلق» خويش است، كه در اينجا نظر فقط به فعل خداست و به مخلوق و چيز ديگر نظر نيست، اگرچه هر دو جمله صحيح است و خلق و مخلوق هر دو دلالت بر وجود او دارند; چون خلق، فعل اوست و مخلوق هم به يك نظر اثر فعل او، و به نظر ديگر خود فعل است. امّا اين وجه كه مراد‎از خلق، فعل باشد وجيه‎تر است زيرا در اثبات و دلالت غير از فعل مدلولٌ‎عليه، واسطه‎اي واقع نشده است.

 تقـرير دوم:

عالم، با تمام اجزاء و هر جزء و كلّي در آن، مخلوق است و هر مخلوقي نيازمند به خالقي تواناست، امّا اينكه هر مخلوقي نيازمند به خالق است، بديهي و مسلّم مي‎باشد، چنانكه مخلوق بودن عالم و اجزاءِ آن نيز بديهي است و شك در آن مثل شك در نوشته بودن كتاب و نوشته، و مصنوع بودن صنايعِ مختلف است; و نيز اگر مخلوق نباشد، لازم مي‎شود (با‎اينكه احتمال وجود و عدم نسبت به آن مساوي است) بدون علّت و مرجّحي وجود يافته باشد، و بطلان آن بديهي است.

اشاره به اين نحو برهان نيز در نهج‎البلاغه زياد است مثل «عَجِبتُ لِمَن شَكَّ فِي اللّهِ وَ‎هُوَ يَري خَلقَ اللّهِ»1. به‎طور كلّي در هر كجا خلق و مخلوق يا خالقيّت خدا مطرح شده است به اين برهان نيز به‎طور مستقل يا در ضمن مطلبي توجّه و التفات حاصل مي‎شود مانند جملات «اِبتَدَعَهُم خَلقاً عَجيباً مِن حَيَوان وَ‎مَوات»2 و «أَنشَأَ الخَلقَ إِنشاءً»3 و جمله «وَ مِن أَعجَبِها خَلقاً الطّاووسُ الَّذي أَقامَهُ في أَحكَمِ تَعديل»4 كه در آن، هم به برهان خلق اشاره است و هم به برهان نظم، و همچنين جملات «الحَمدُ لِلّهِ خالِقِ العِبادِ»5و «الحَمدُ لِلّهِ المُتَجَلّي لِخَلقِه بِخَلقِه وَ‎الظّاهِرِ لِقُلوبِهِم بِحُجَّتِه»6 و كلام بلند و بليغِ «الحَمدُ لِلّهِ الدّالِّ عَلي وُجودِه بِخَلقِه».

بنا بر اينكه مراد از خلق در «بخلقه» در دو جمله اخير مخلوق باشد، و حتّي مثل جمله «فَطَرَ الخَلائِقَ بِقُدرَتِه»7، اگرچه شايد اصل نظر به مطلب ديگر باشد ولي به‎طور كلّي از الفاظ «خلق» و «خلايق» و «خليقه» و «مخلوق» و ساير مشتقّات اين مادّه، برهان خلق و اثبات خالق استفاده مي‎شود و اصل مطلب كه عالم و تمام اجزاءِ آن، مخلوق است در اين جمله‎ها امري بديهي و غيرقابل انكار شمرده شده است، بنابراين خالق و آفريننده‎اي هم غير از خدا ندارند و عالم را بغير او نسبت دادن و خلق غيرِ او شمردن، بي‎معني است; و اگر از كسي كه خالقيّت خدا را انكار‎مي‎كند، بپرسند كه پس تو بگو خالق خلايق كيست؟ جوابي ندارد غير از اينكه بگويد خدا، چنانكه خداوند در قرآن مجيد مي‎فرمايد: (وَ‎لَئِن‎سَأَلتَهُم مَن خَلَقَ السَّمواتِ وَ‎الأَرضَ لَيَقولُنَّ اللّهُ)8.

خلاصه اينكه مردم وقتي صنعت و اختراعي را مي‎بينند، بر چهار صنف‎اند. يك صنف فقط صنعت را مي‎بينند و از وصف صنعت بودن آن غافل‎اند; مانند كسي كه لباس و كتاب و فرش و تلفن و چيزهاي ديگر را مي‎بيند امّا از اينكه مثلا پارچه لباس چگونه بافته و دوخته شده و كتاب چگونه نوشته و چاپ شده و تلفن چگونه ساخته شده است غفلت دارد. اين‎گونه افراد اگرچه بسيارند ولي تا كسي آنان را متوجّه نكند، ملتفت نمي‎شوند و هيچ‎گونه لجاج و اصراري هم بر انكار خود اظهار نمي‎دارند. صنف ديگر، افرادي هستند كه اوّل صنعت را مي‎بينند و پس از آن صانع‎را. برخي نيز صنعت و صانع را با هم مي‎بينند چون ديد واقعي صنعت به وصف صنعت از ديد صانع جدا نيست. و صنف چهارم صانع را مي‎بينند و به غير او توجّه ندارند، مثل كسي كه در آينه چيزي را مي‎بيند ولي به وجود آينه التفات ندارد.

در توجّه كردن به خلق و مخلوق نيز مردم بر همين چهار صنف‎اند و جز كساني كه غافل محض و اسير ظواهر هستند و نظر عبرت ندارند و از ظاهر به باطن و از عالم شهادت به غيب آگاه نمي‎گردند، ديگران همه ضرورت وجود خالق را قبول دارند و به‎غير از «الله» ـ تعالي ـ احدي را نمي‎توانند با اين وصف معرّفي نمايند.

 تقـرير سوم:

شكّي نيست كه اين جهان متغيّر است، يعني همواره و علي‎الدّوام در آن چيزهايي پديد مي‎آيد و معدوم مي‎گردد. اين تغييرات و پيدايش پديده‎ها بعد از عدم، و معدوم شدن آنها بعد از وجود، همه حادث هستند، و حادث چيزي است كه مسبوق به عدم باشد و بعد از عدم وجود يافته باشد. بنابراين هر يك از اين حوادث محتاج به مؤثّر و علّت محدث است و مؤثّر در حدوث اين حوادث بدون اشكال و بالبداهه و بر حسب دلايل علمي و فلسفي، ذات مادّه نيست. پس مؤثّر در هر حادثي، يا خود آن است يا حادثي ديگر به نحو دور يا تسلسل. و اين هر سه باطل و محال است، پس ناچار بايد مؤثّري قديم و غيرحادث باشد كه علّت اين حوادث باشد، و آن غير از خدا نخواهد بود.

به بيان ديگر هم ممكن است بگوييم كه مجموع اين جهان حادث است امّا غير از مواد، كه ضرورتاً حدوثش آشكار و محسوس است; و مواد هم، بر طبق قوانين علمي مثل قانون ترموديناميك (حرارت) و شواهد و قراين ديگر حادث است.9 پس به همان بيان كه در تقرير قبل گذشت، احتياج عالم و تمام حوادثي كه در آن اتّفاق مي‎افتد، به مؤثّر و علّت حدوث ثابت‎مي‎شود.

حال اگر كسي بگويد: «اين دو بيان، چيزي بيشتر از احتياج حادث به قديم را اثبات نمي‎كند»، جواب مي‎دهيم چه مانعي دارد كه با اين دليل، اصل احتياج عالم طبيعت و مادّه و هر حادثي به ماوراي طبيعت و قديم به اثبات برسد و با ادلّه ديگر هم قِدَم ذاتي و وحدت و ساير صفات كمال او ثابت شود؟ به‎علاوه مهمترين برخورد بين مادّي‎گرايان و الهيّون در همين جاست كه مؤثّر اين عالم، ماوراي مادّه است يا خود مادّه. اگر اين بحث شكافته شود و به پايان برسد، الهيّون در ماوراي طبيعت با مادّي‎گراها بحث زيادي ندارند و مؤثّر در عالم طبيعت و مادّه اگر قديم بالذّات فرض نشود، مستلزم وجود قديم بالذّات و واحدِ احد است; و لذا ذهن و فطرت بشر نيز پس از اثبات حدوث عالم، متوجّه خداوند قديم بالذّات مي‎شود. گويي در ذهن و فطرت مردم اين مسأله ثابت است كه عالم مادّه و طبيعت، يا قديم است و بنابراين دليلي بر وجود خدا از طريق حدوث عالم نيست، و يا حادث است و بنابراين محدث آن خداست.

و سرانجام اگر بخواهيم اين برهان را از اين سخنان هم فارغ كنيم، مي‎گوييم مراد از اين حدوثي كه در اين دليل ذكر شده، حدوث ذاتي است. سپس در همان مؤثّري كه غير از اين عالم تازه و طبيعت است نقل كلام مي‎كنيم و مي‎گوييم اين مؤثّر اگر حدوث ذاتي ندارد، كه واجب‎الوجود است; و اگر حدوث ذاتي دارد، هرچند بگويند حدوث زماني ندارد، محتاج به محدث است و آن محدث هم به همين نحو، تا به وجود قديم بالذّات منتهي شود وگرنه تسلسل لازم مي‎گردد.

بيان ديگر براي اين برهان كه شامل اثبات حدوث تمام ممكنات اعمّ از مادّيات و غيرمادّيات مي‎شود اين است كه عالم ـ كه عبارت از جميع ماسوي الله است ـ حادث مي‎باشد و هر حادثي، مؤثّري دارد، پس عالم مؤثّر دارد. امّا اينكه عالم حادث است (صغري) چون موجود ممكن است و هر موجود ممكن حادث است. و دليل امكان عالم (صغري) اين است كه عالم مركّب و كثير است، و هر مركّبي ممكن است چون محتاج به جزءِ خود مي‎باشد، و هر كثيري ممكن است به جهت اينكه واجب‎الوجود واحد است. و امّا كبري، يعني اينكه «كلّ حادث له مؤثّر»، هر حادثي مؤثّري دارد، پس به جهت اينكه ممكن متساوي‎الطّرفين است و ترجيح يكي از طرفين بر ديگري بدون مرجّح محال است، ناچار بايد مرجّح او غيرممكن باشد، وگرنه يا دور لازم مي‎شود يا تسلسل، و هر دو باطل است. بنا بر اين تقرير، اشكالي كه بعضي از حكما به برهان حدوث كرده‎اند كه به اين برهان فقط موجود قديم اثبات مي‎شود، پس منافات ندارد كه قديم باشد و واجب‎الوجود نباشد، وارد نيست، زيرا بر حسب اين بيان هرچه ممكن و غير واجب‎الوجود باشد، حادث و محتاج به مؤثّر است.

جمله‎هايي از نهج‎البلاغه كه بر برهان خلق دلالت داشت، بر دليل حدوث نيز قابل تفسير و انطباق است، مثل «الحَمدُ لِلّهِ الدّالِّ عَلي وُجودِه بِخَلقِه» يا «الحَمدُ لِلّهِ المُتَجَلّي لِخَلقِه بِخَلقِه». چون خلق به معني مخلوق حادث است و استدلال از مخلوق به وجود خالق با استدلال از حادث به محدث تفاوتي ندارد و لفظ حدوث و برخي از مشتقّات آن نيز در برخي جمله‎ها آورده شده است:

  وَ‎ظَهَرَت فِي البَدائِعِ الَّتي أَحدَثَها آثارُ صَنعَتِه وَ‎أَعلامُ حِكمَتِه.10

  وَ‎بِحُدوثِ خَلقِه عَلي وُجودِه.11

  وَ‎لَوِ اجتَمَعَ جَميعُ حَيَوانِها مِن طَيرِها وَ‎بَهائِمِها، وَ‎ما كانَ مِن مُراحِها وَ‎سائِمِها، وَ‎أَصنافِ أَسناخِها وَ‎أَجناسِها، وَ‎مُتَبَلِّدَةِ أُمَمِها وَ‎أَكياسِها عَلي إِحداثِ بَعوضَة ما قَدَرَت عَلي إِحداثِها وَ‎لا عَرَفَت كَيفَ السَّبيلُ إِلي إيجادِها، وَ‎لَتَحَيَّرَت عُقولُها في عِلمِ ذلِكَ وَ‎تاهَت، وَ‎عَجَزَت قُواها وَ‎تَناهَت وَ‎رَجَعَت خاسِئَةً حَسيرَةً عارِفَةً بِأَنَّها مَقهورَةٌ مُقِرَّةً بِالعَجزِ عَن إِنشائِها مُذعِنَةً بِالضَّعفِ عَن إِفنائِها.12

اگر همه اجناس حيوان از پرندگان و چهارپايان، و آنچه لانه دارند و چرنده‎اند، و هر سنخ و جنس، و كندفهم و تيزفهم براي ايجاد يك پشه جمع شوند، قادر نخواهند شد و راه ايجاد آن را نخواهند شناخت، و خردهايشان متحيّر و سرگردان خواهد ماند، و نيروهايشان عاجز خواهد شد و همه آنها به پايان مي‎رسند و برمي‎گردند در حالي كه خوار و حسرت‎زده‎اند و خود را مقهور مي‎بينند و به عجز خويش از ايجاد آن اقرار مي‎كنند و به ناتواني خود از نابود كردن آن اعتراف مي‎نمايند.

 تقـرير چـهارم:

تقرير چهارم استدلال به امكان صفات اجسام و وضع و صورت و خواصّ آنهاست كه بگوييم: اتّصاف مواد به اوصاف مختلف، و تشكّل آنها به شكلهاي بسيار و صور گوناگون از عناصر و بسايط و مركّبات مثل انسان و حيوان و سنگ و هوا و آب و كهكشان و خورشيد و زمين و‎... ممكن است و واجب نيست، زيرا مادّه قابل اتّصاف به هر يك از آنهاست و متّصف شدن مادّه به اين صفات، مسبوق به عدم است و اين اختصاص مواد و ذرّات به هر يك از عناصر يا اختصاص عناصر به اين همه اشياءِ بسيار و بي‎شمار و فعل و انفعالات، لازمه وجود مادّه و اثر مادّه نيست. پس اختصاص هر يك از مواد به اين صورتها و به وجود آمدن اين همه صورتها و خواص و رنگ و بو و شكل و حجم و خصوصياتِ بسيارِ ديگر لابد به تقدير خداوند عزيز و عليم است.13

 تقـرير پنـجم:

اين تقرير استدلال به حدوث حدود و اوصاف آنها بر وجود محدث است به بياني نظير بياني كه در تقرير سوم گفته شد، و براي جلوگيري از طولاني شدن كلام، آن را تكرار نمي‎كنيم. فقط توضيح مي‎دهيم كه در نهج‎البلاغه در موارد بسيار، موضوع صورتهاي نوعي مخلوقات و تركيبات مختلف آنها و دلالتشان بر وجود صانع حكيم و صفات جماليّه او مطرح گرديده و هر يك از صورتهاي مختلف انواع به‎طور مستقل از آيات و نشانه‎هاي وجود واهب‎الصّوَر و خالق مصوِّر، معرّفي و انديشه‎ها به آن جلب شده است. مثلا عمده خطبه 227 ـ كه قبلا ذكر شد ـ مربوط است به شرح صورت مورچه و ملخ، و اشاره به آسمان و هوا و باد و آب و ماه و آفتاب و گياه و درخت و آب و سنگ و كوه و دريا، و اختلاف صورتهاي آبها كه همه را به حكمت و قدرت و صنعت خداوند صانع مستند فرموده‎است. يا در خطبه 169 ـ كه پيش از اين ذكر شد ـ به تفصيل در مورد شكل و تركيب طاووس سخن رانده و بالأخره در ضمن خطبه‎هاي بسيار، درباره حيوان و نبات و نجوم و خصايص آنها مطالبي بيان فرموده‎است.

سه راه ديگر خداشـناسي در نهج‎البـلاغه

يكي از سخنان معرفت‎بخش مولي‎العارفين اميرالمؤمنين(عليه السلام) كه در بخش سوم نهج‎البلاغه روايت شده اين كلام است:

عَرَفتُ اللّهَ سُبحانَهُ بِفَسخِ العَزائِمِ، وَ‎حَلِّ العُقودِ، وَ‎نَقضِ الهِمَمِ.14

در اين بيانات، امام(عليه السلام) براي معرفت و خداشناسي سه راه ارائه فرموده است كه هر يك جداگانه براي رسيدن به معرفة‎الله كافي است، و اگرچه بزرگاني كه بر نهج‎البلاغه شرح نوشته‎اند و شرحهايشان در اختيار اين‎جانب است دو جمله «حلّ العقود» و «نقض الهمم» را عطف تفسيري به جمله «فسخ العزائم» شمرده‎اند امّا به نظر حقير اين دو جمله هر كدام مفادي مستقل دارند و براي خداشناسي و وجود خدا راه و دليل مستقلّي را نشان مي‎دهند.

ما نخست مضمون بيان آن بزرگان را هرچند كه فشرده و مختصر است به‎طور مشروح و مفصّل به رشته تحرير مي‎كشيم، سپس طبق نظر خود نيز كلام امام(عليه السلام) را شرح و تفسير مي‎كنيم.

اين بزرگان فرموده‎اند: مراد از فسخ عزيمتها و باز شدن گرهها و شكسته شدن همّتها كه امام(عليه السلام)مي‎فرمايد خدا را به وسيله آن شناختم، صوارفي است كه در قلب پيدا مي‎شود و انسان را از نيّت و عزم و تصميمي كه گرفته است منصرف مي‎سازد. انسان گاه براي انجام كار و اجراي نقشه‎اي تصميم مي‎گيرد و مي‎خواهد وارد عمل شود ولي ناگهان خطور خاطره‎اي در قلب، او را از انجام آن بازمي‎دارد و گاه بر اثر تجدّد و تعاقب اين صارفها و خطور خاطره‎ها در يك موضوع، نيّت انسان چندين بار به شكلهاي مختلف عوض مي‎شود و تغيير مي كند. در اينجا اين عوض شدن نيست و تبدّل رأي، قابل انكار نمي‎باشد و همه و هر كس آن را در خودش يافته و مي‎يابد، امّا چگونگي دلالت اين تغيير و تبديل و عوض شدن نيّت، بر وجود خدا و عالم  غيب، به اين بيان است كه اخطار خاطره در ذهن بايد مستند به خارج وجود انسان باشد كه آن به‎غير از عالم غيب و ذات بي‎زوال الهي، به كسي و چيزي قابل استناد نيست به دو دليل:

 دليـل اوّل:

هر خاطره‎اي از خاطرات، ممكن است; يعني ورود يا عدم ورودش در قلب ضرورت ندارد و بنابراين امكان وجود و عدم آن مع‎السّواء است و وجود و خطور آن در قلب بدون مؤثّر و علّت، ترجيح بدون مرجّح و غيرمعقول است، پس بايد مرجّح و علّتي داشته باشد. و آن اگر خاطره‎اي ديگر باشد، يا فرض مي‎شود كه وجودش معلول همان خاطره‎اي است كه خود معلول اين خاطره مي‎باشد، بنابراين دَور و تقدّم شيء بر نفس لازم‎مي‎شود. و اگر فرض شود كه وجود خاطره دوم كه علّت خاطره اوّل است نيز معلول خاطره سوم و آن هم معلول خاطره ديگر تا بودن نهايت تسلسل لازم مي‎شود، علاوه بر اينكه انسان وجداناً در هنگام خطور هر خاطره‎اي به‎طور تسلسل خاطرات ديگري نمي‎يابد كه اين خاطره مسبوق به آنها باشد، بنابراين خاطره‎اي كه صارف شده مؤثّر و علّتش از خارج است و آن جز غيب اين عالم نيست. و اگر كسي بگويد: «عروض هر خاطره به سبب اين است كه ذهن به وسيله يكي از حواس با عالم خارج ارتباط پيدا مي‎كند و عالم خارج، در ذهن منعكس مي‎گردد»، پاسخ اين است كه:

اوّلا: همه خاطرات انعكاس خارج در ذهن آن هم به وسيله حس نيست.

ثانياً: در مورد آنچه گفته مي‎شود كه انعكاس خارج در ذهن است، اگر انعكاس، بالفعل و در هنگام عزم بر كاري حاصل شود ـ مثل اينكه شما عزم بر سفري كرده باشيد و به دليل ديدن جرياني از آن منصرف شويد ـ اين صارف را مي‎توان انعكاس خارج در ذهن گفت و در اين برهان هم مسأله به نحو موجبه كلّيّه كه هر عزمي منفسخ گردد و يا انفساخ هر عزمي به‎واسطه صوارف غيبي باشد، مطرح نيست بلكه مسأله به نحو موجبه جزئيّه مطرح است. بنابراين، اين‎گونه انعكاسها يا به عبارت صحيح‎تر صوارفي كه از مثل اين انعكاس، خارجِ در ذهن پيدا مي‎شود، مورد نظر نيست و وجود آنها هم به استدلال ضرري نمي‎رسانَد.

امّا اگر انصراف شما از سفر، به‎واسطه انعكاسِ بالفعلي كه مستقيماً از خارج است، نباشد ـ مثل اينكه به خاطر احتمال بروز خطر در سفر يا محروم شدن از منفعت مادّي يا خير ديني و اخروي، نيّت خود را به هم بزنيد ـ پيدايش اين صارف و اين خاطره در ذهن، انعكاسِ خارجِ در ذهن نيست; و به‎فرض اينكه بگوييم به‎طور غيرمستقيم، انعكاسِ خارج است و به‎واسطه تجربه حسّي و اينكه بعضي سفرها با خطر مواجه بوده و بعضي بي‎خطر است به اين كلّيّت رسيده‎ايم كه در هر سفر امكان خطر وجود دارد، امّا ورود احتمال صارف را در حالي كه نيّت بر فعل يا ترك داريم، نمي‎توانيم به انعكاس خارج در ذهن به وسيله حس نسبت بدهيم.

ثالثاً: سؤال مي‎شود كه اگر خاطره انعكاسِ خارجِ در ذهن به وسيله حس است، امري مادّي است يا مجرّد؟ اگر بگوييد مادّي است قابل قبول نيست زيرا امر مادّي بايد با يكي از حواس قابل احساس و درك حسّي باشد. به عبارت دقيق‎تر و استوارتر، شيءِ مادّي آن چيزي است كه محسوس نشدن و اباء از درك حسّي، لازمه هويّت او نيست هرچند بالفعل محسوس نباشد، و به‎فرض كه با اكتشافاتي در مغز به كشف اين خاطرات نايل شوند و آنها را بخوانند، آنها خاطره نيستند بلكه حاكي از خاطره و شرط يا مقدّمه تحقّق آنند. اگر هم بگوييد خاطره مجرّد است و مادّي نيست، پس چگونه از انعكاس شيءِ مادّي در ذهن حاصل مي‎آيد و مادّي علّت مجرّد مي‎شود و چگونه مادّه در ذهن كه مجرّد است اثر‎مي‎گذارد و مادّه فاعل و مجرّد، منفعل مي‎شود؟ و بالأخره بايد بين علّت و معلول سنخيّتي باشد در حالي كه مادّه و مجرّد ضدّ يكديگرند و هيچ‎يك از دو ضد، معلول يا علّت ضدّ ديگر نخواهد شد.

هرگاه گفته شود: «اگر صدور مجرّد از مادّي، به دليل آنكه ضدّ يكديگرند و سنخيّت لازم بين علّت و معلول ميان آنها وجود ندارد، معقول نيست، پس صدور مادّي از مجرّد چگونه معقول مي‎شود؟»، در پاسخ بايد گفته شود:

اوّلا: ممكن است كسي بگويد كه آنچه از مجرّد صادر مي‎شود و جعل به آن اولي و بالذّات تعلّق مي‎گيرد، وجود است كه مجرّد مي‎باشد و به تبع آن جعل به ماهيّات تعلّق مي‎گيرد و به عبارت ديگر وجود اشياء بدون واسطه، مجعول است و وجود ماهيّات آنها به تبع جعل وجودشان، مجعول مي‎باشد.

ثانياً: آنچه در باب سنخيّت بين علّت و معلول مي‎گويند، در باب عالم خلق و مادّيات، و بلكه كلّ علل و معلولاتِ ممكنه است، امّا در باب عالم امر و آنجا كه علّت، اراده ازلي خداوند متعال باشد، غير از (إِنَّما أَمرُهُ إِذا أَرادَ شَيئاً أَن يَقولَ لَهُ كُن فَيَكون)15 حرفي و سخني نيست و هر كس هم هرچه بگويد، بيشتر از اين نخواهد گفت و در معرفت به مرتبه‎اي بالاتر از اين نخواهد رسيد.

ثالثاً: حدوث مادّه بر حسب ادلّه‎اي كه قبلا در اين كتاب آورده شد و دلايل ديگر، ثابت است و احتياج به علّت غيرمادّي دارد كه همان مجرّد است، بنابراين صدور مادّه از مجرّد مسلّم مي‎باشد. امّا دانستن كيفيّت آن ـ‎كه البتّه به صورتي است كه هيچ‎گونه اشكال عقلي در آن راه ندارد‎ـ واجب نيست و قصور فهم ما از درك حقيقت آن هيچ اشكالي را بر آنكه امري واقع‎شده و حقيقت است وارد نمي‎سازد، و از جمله موارد تصرّف مجرّد در مادّه، تصرّف روح و ملائكه ـ بنا بر قول به تجرّد آنها ـ در جسم و در مادّيات است و به هر حال اشكال مرتفع است. و لا‎حول و لا‎قوّة الاّ بالله العلي العظيم.

 دليـل دوم:

دليل دوم بر اينكه صارفي كه موجب تغيير نيّت و عوض شدن عزم انسان مي‎شود مستند به عالم غيب و دليل بر وجود خدا مي‎باشد اين است كه خطور خاطره و صارف كه از نيّت پيدا مي‎شود و همچنين خطور خود نيّت در قلب، يا با توجّه به آنهاست و به عبارت ديگر عملي اختياري است و يا غيراختياري. اگر اختياري باشد، توجّه به چيزي كه هنوز وجود ندارد يا اقلاّ مورد غفلت است امكان ندارد كه به‎اختيار حاصل شود و توجّه به آن عين خطور آن در ذهن، و تحصيل حاصل است. اگر هم بي‎توجّه به آن و بدون اختيار حاصل شود، پس بايد از خارج مؤثّر داشته باشد و آن جز عالم غيب و تقدير الهي نخواهد بود.

آنچه عرض شد، توضيح مفصّلي از نظر شارحان نهج‎البلاغه بود كه ادّعا‎نمي‎كنم كافي و كامل است و اگر نتوانسته‎ام بيان آن بزرگان را شرح‎دهم يا توضيحاتي كه داده‎ام خارج از روش استدلال آنها باشد، به قصور خود معترفم و در پايان نيز اضافه مي‎نمايم كه نظر اين شارحان بزرگوار با لغت و مفردات كلام امام(عليه السلام) منطبق است و لذا جملات دوم و سوم را عطف تفسيري شمرده‎اند.

امّا نظري كه اين‎جانب احتمال مي‎دهم و با لغت و مفردات كلام هم قابل تطبيق مي‎باشد، اين است كه از اين بيانات امام(عليه السلام)سه راه براي خداشناسي استفاده مي‎شود: فسخ عزيمتها، باز شدن گرهها، و شكسته‎شدن همّتها. و اينك به شرح هر يك مي‎پردازيم.

1. فسـخ عزيمتـها:

بسيار اتّفاق مي‎افتد كه انسان تصميم به انجام كاري مي‎گيرد و عزم مي‎كند كه آن را انجام دهد و به نظر خودش، تمام مقدّمات آن كار را فراهم مي‎سازد و به نظر مي‎رسد كه از جانب او و از جهت نيّتي كه دارد، هيچ انصرافي حاصل نشده است و مي‎خواهد به هر قيمتي كه شده، آن كار را به پايان رسانَد و تصميم خود را عملي سازد و از جهت مقدّماتي كه بايد فراهم كند نيز به نظر خودش كوتاهي نكرده است. امّا ناگهان مانع يا موانعي كه معلوم است جريان غيبي است و نمي‎توان آن را به علل مادّي مستند كرد، موجب مي‎شود كه نقشه او خنثي شود و با اينكه اراده‎اش محكم بود و مقدّمات كار از هر جهت فراهم شده و از نايل شدن به مقصود، مطمئن بود، جلوي نيل به مقصود گرفته مي‎شود و از آن عمل ممنوع مي‎گردد.

در تاريخ، حوادثي كه گواه اين مطلب است و يكي از آموزنده‎ترين فصلهاي تاريخ به حساب مي‎آيد بسيار است، و گاه نيز توسّلات و صدقات و دعاها موجب شده است كه نقشه‎هاي صددرصد مورد اطمينان دشمن (نظير جريان بسيار عجيب طبس) شكست بخورد و عزيمتهايشان منفسخ‎شود.

2. باز شـدن گرهها (حلّ‎العقود)

بعضي فرموده‎اند كه مراد از «عقود» نيّتهاست و «حل» فسخ آنهاست، و چون فسخ عزيمتها را هم به پيدايش صارف قلبي از نيّت معني كرده‎اند، فرموده‎اند «و حلّ العقود» عطف تفسيري است. امّا بنا بر اينكه هر جمله، بايد مفهوم مستقل داشته باشد اين احتمال نزديك به ذهن است كه مراد از «حلّ عقود»، باز كردن گرههاي امور و حلّ مشكلات و دشواريهاست. آري، گاهي گرههاي بسته چنان به لطف و عنايت خدا باز مي‎شود كه به هيچ چيز جز مدد غيبي و عالم غيب، امكان استناد ندارد.

گاه انسان براي رسيدن به مقصودي تا سرحدّ توان تلاش مي‎كند امّا همه درها را به روي خود بسته مي‎بيند و سعي و تلاش خويش را بي‎ثمر مي‎يابد. ولي ناگهان به عنايت الهي و به‎گونه‎اي كه در ذهنش خطور نمي‎كرد، دري كه هرگز باز شدنش را احتمال نمي‎داد به رويش باز مي‎شود و به مقصود نايل مي‎گردد. درباره اين دو مورد (فسخ عزيمتها، و باز شدن گرهها) حكايات و سرگذشتهاي بسياري نقل شده است16 كه بر افراد تحت فشار و گرفتاران، پس از سختي‎هاي بسيار، كار آسان شد و پس از تنگيها و دشواريها، گشايش نصيبشان گرديد و مضمون آياتي چون (سَيَجعَلُ اللّهُ بَعدَ عُسر يُسراً)17، (فَإِنَّ مَعَ العُسرِ يُسراً. إِنَّ مَعَ العُسرِ يُسراً)18، (وَ مَن يَتَوَكَّل عَلَي اللّهِ فَهُوَ حَسبُهُ)19، و (وَ مَن يَتَّقِ اللّهَ يَجعَل لَهُ مِن أَمرِه يُسراً)20 در‎دعاهايي مثل (يا من تحلّ به عقد المكاره و يفثا به حدّ الشّدايد) بر ايشان ظاهر شد; چنانكه اين ابيات كه از امام علي(عليه السلام) در ديوان نقل شده است نيز به اين حقيقت اشاره مي‎كند:

و كم للّه من لطف خفيّ *** يدقّ خفاه عن فهم الزّكي

و كم يسر أتي من بعد عسر *** و فرج كربة القلب الشّجي

و كم أمر تساء به صباحاً *** و تاتيك المسرّة في العشي

إذا ضافت بك الأحوال يوماً *** فثق بالواحد الفرد العلي21

راجع به حلّ عقود و باز شدن گرهها احتمالات ديگري هم وجود دارد كه بر حسب آن احتمالات نيز خداشناسي كامل مي‎گردد و ثابت مي‎كند كه همه راهها به سوي او و دليل بر اوست.

3. شكسته شدن همّتها (نقض الهمم):

«همّ» و «همّت» اگرچه معاني متعدّد دارد، چنانكه در كتابهاي لغت و تفسير آيه شريفه (وَ لَقَد هَمَّت بِه وَ‎هَمَّ بِها)22 بيان شده است، يكي از معاني آن، تصميم و عزم است كه بنا بر اين معني، مضمون جمله سوم همان مضمون جمله اوّل (عَرَفتُ اللّهَ سُبحانَهُ بِفَسخِ العَزائِمِ) است. ولي معناي ديگرش اين است كه كسي نيّت و قصد انجام كاري را مي‎نمايد، امّا نيّت ديگري برايش حادث مي‎شود و خداوند در قلب او صارفي از آن نيّت مي‎اندازد كه از آن برمي‎گردد و آن را دنبال نمي‎كند، و اين همان بيان شارحان نهج‎البلاغه، در تفسير تمام اين حكمت است كه به قدر فهم خود آن را شرح كرديم.

در پايان براي مزيد فايده، صدر روايتي را كه صدوق(رحمه الله) از هشام‎بن‎سالم، و او از حضرت صادق(عليه السلام)، و ايشان از پدر بزرگوارش امام محمّد باقر(عليه السلام) روايت نموده است، در اينجا نقل مي‎نماييم:

مردي از حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) سؤال كرد: «يا اميرالمؤمنين بما‎عرفت ربّك؟» (يا اميرالمؤمنين به چه چيز ]و چه راه [پروردگارت را شناختي؟) فرمود:

بفسخ العزم، و نقض الهمّ، لمّا أن هممتُ فحال بيني و بين همّي، و‎عزمت فخالف القضاء عزمي، فعلمت أنّ المدبِّر غيري.

به فسخ عزم و شكسته شدن همّ و نيّت ]پروردگارم را شناختم[. چون قصد و نيّت كردم، ميان من و ميان همّ و نيّت من حايل شد و چون عزم‎كردم، قضا ]و‎حكم‎الهي[ با عزم من مخالفت نمود. پس دانستم كه تدبيركننده غير از من است (يعني خداوند متعال است).23

چنانكه ملاحظه مي‎كنيد، اين حديث نيز نظر ما را در شرح حديث نهج‎البلاغه تأييد مي‎نمايد.

و چه نيكو گفته است انوري ابيوردي:

اگر محوّل حال جهانيان نه قضاست *** چرا مجاري احوال برخلاف رضاست

كسي ز چون و چرا دم همي نيارد زد *** كه نقشبند حوادث وراي چون و چراست

بلي قضاست به هر نيك و بد عنان‎كش خلق *** بدان دليل كه تدبيرها جمله خطاست

هزار نقش برآرد زمانه و نبوَد *** يكي چنانكه در آيينه تصوّر ماست

بنابراين، موضوع به خودي خود جالب نظر و حايز اهميّت است و به خصايص اختصاصي هر نوع كه در نوع ديگر نيست اشاره كرده و خلاصه در خداشناسي و دلالت بر وجود خدا به صورت نوعي اشياء تكيه فرموده است. صُوَر ظاهري اشياءِ مركّب، مثل: گُل و پرنده و دام و دد و ميوه و درخت و شكوفه و كوه و معدن، بيشتر از مواد تشكيل‎دهنده آنها، جالب‎است. آن‎قدر كه به صورت انسان توجّه مي‎شود به موادّي كه پيكر انسان از آن تركيب يافته و تصوير شده است توجّه نمي‎گردد. لذا حضرت در نهج‎البلاغه خصوص همين صورت انسان را ضمن چندين خطبه بيان فرموده است.

بايد توجّه داشته باشيم كه مسأله آفرينش صوَر، از بزرگ‎ترين مسائل جهان‎شناسي به شمار مي‎آيد و انديشه در آن، از مهم‎ترين كلاسهاي معرفت‎اندوزي و خداشناسي است كه هم در قرآن مجيد و هم در نهج‎البلاغه و هم در احاديث شريفه ديگر به آن توجّه كامل شده است.

بخش دوم: ناتواني انديشه‎ها از شناخت حقيقت خدا

يكي از مسائل مهم و ارزنده و عرفان‎بخش كه در الهيّات از آن بحث‎مي‎شود، مسأله عدم امكان و محال بودن درك حقيقت و كُنه خدا، و غيرمتناهي بودن ذات باري‎تعالي و اوصاف او، و تنزّه و تقدّس و‎بلندي او از تشبيه به مخلوقات و موجودات محدود و متناهي، و عدم نفاد خزاين نعم، و عدم امكان اداي حقّ مدح و حمد و تعداد نعمتهاي او است.

علاوه بر آنكه فطرت، بشر را به خداي عالِمِ بي‎نيازِ مطلق و كامل بالذّات و قادر و حكيم علي‎الاطلاق راهنمايي مي‎كند و انسان، به فطرت خودش درك مي‎نمايد كه آن حقيقت و واقعيّتي كه وجودش وابسته و متعلّق به او مي‎باشد، غيرمتناهي و نامحدود است و قدرت و علمش محدود نيست و شناختن حقيقتش امكان ندارد و هرچه را كه محدود و حقيقتش قابل ادراك و شناخت است، آن را خدا نمي‎داند و خدا را  غير از او مي‎داند، اين مسأله از طريق عقل و سمع هر دو ثابت و برهاني و مسلّم است، زيرا احاطه متناهي بر نامتناهي محال، و محال بودن آن از واضحات است و از اينكه بگوييم كوزه‎اي كه ظرفيّت يك من آب بيشتر ندارد، ظرفيّت تمام آبهاي درياها و اقيانوسها را دارد يا فضايي با چند متر مساحت، گنجايش تمام اجرام و منظومه‎ها و كهكشانها را دارد، بطلان و محال بودنش واضح‎تر است چون آب درياها و وسعت كهكشانها هرچه هم زياد باشد، بالأخره محدود و متناهي است.

لذا سخن گفتن در ذات و جستوجو از حقيقت، به جايي منتهي نمي‎شود ـ چنانكه در روايات آمده است ـ و جز زياد كردن تحيّر و سرگرداني اثري ندارد و بشر هرچه در اين باره بگويد و بخواهد ذات و حقيقت باري‎تعالي را معرّفي كند، جهل خود را اظهار، و گمراهي و ضلالت خويش را آشكار ساخته است و چنانكه از حضرت باقر(عليه السلام)روايت شده مانند مورچه است كه خدا را به اوصاف و شكل خود توصيف بنمايد. آن حضرت فرموده است:

كلّما ميّزتموه بأوهامكم في أدقّ معانيه فهو مخلوق مصنوع مثلكم، مردود إليكم و البارئ تعالي واهب الحياة و مقدّر الموت، و لعلّ النّمل الصّغار تتوهّم أنّ للّه تعالي زبانتين أي‎قرنين، فإنّهما كمالها، و تتصوّر أنّ عدمهما نقصان لمن‎لا‎يكونان‎له، و لعلّ حال كثير من العقلاء كذلك فيما‎يصفون اللّه تعالي.

آري، بشر هرچه بيشتر توسن انديشه را در اينجا به سرعت براند، از فاصله مقصد، چيزي كم نمي‎شود و قدمي به مقصد نزديك نمي‎گردد.

در اين وادي مران زنهار زنهار *** كه در اوّل قدم گردي گرفتار

شكار كس نشد عنقا به دوران *** چرا دام افكني اي مرد نادان24

تمام درك و علم در اينجا علم به عجز از درك حقيقت ذات، و اعتراف به قصور، و معرفتِ عدم امكان معرفت، و درك عدم امكان درك است كه ماوراي اين و بالاتر از اين، معرفتي نيست و از اينجا قدم بيرون‎نهادن ممكن نيست. چه نيكو گفته است ابن ابي‎الحديد شارح نهج‎البلاغه و ريزه‎خوار خوان معارف علي(عليه السلام):

و الله لا‎موسي و لا *** عيسي المسيح و لا‎محمّد

علموا و لا‎جبريل و هو *** إلي محلّ القدمين يصعد

كلاّ و لا‎النّفس البسيطة *** لا و لا‎العقل المجرّد

من كُنه ذاتك غير أنّك *** و احدي الذّات سرمد

فلتخسأ الحكماء عن *** حرم له الأفلاك سجد

من أنت يا رسطو و من *** افلاط قبلك يا مبلد

و من ابن سينا حين مر *** دما بنيت له و شيد

هل أنتم إلاّ الفرا *** ش رأي الشّهاب و قد توقد

فدنا فأحرق نفسه *** و لو اهتدي رشداً لأبعد25

بشر از شناخت كُنه ذات و صفات و تعداد نعمتهاي خدا و برشمردن خزاين قدرت او عاجز و ناتوان است.

اعتصام الوري بمغفرتك *** عجز الواصفون عن صفتك

تب علينا فإنّنا بشر *** ما عرفناك حقّ معرفتك

آخرين حدّ معرفت اين است كه بشر بفهمد (لَيسَ كَمِثلِه شَيءٌ)26 و (كُلُّ شَيء هالِكٌ إِلاّ وَجهَهُ)27. چيزي مثل او نيست، نه انسان و نه‎جانداران ديگر و نه فرشتگان و نه مواد و عناصر و نه هرچه كه بر او اسم شيء اطلاق شود، و او هم مثل چيزي نيست، نه مثل مادّه، نه جسم، نه‎روح و نه‎نور.

«وَحدَهُ لا‎شَريكَ لَه» صفتش *** «و هُوَ الفَرد» اصل معرفتش

شرك را سوي وحدتش ره، نه *** عقل از كُنه ذاتش آگه، نه

و به قول شيخ اجلّ سعدي شيرازي:

جهان متّفق بر الهيّتش *** فرو مانده در كُنه ماهيّتش

نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم *** نه در ذيل وصفش رسد دست فهم

نه ادراك بر كُنه ذاتش رسد *** نه فكرت به غور صفاتش رسد

در اين ورطه كشتي فرو شد هزار *** كه پيدا نشد تخته‎اي بر كنار

توان در بلاغت به سَحبان رسيد *** نه در كُنه بي‎چون سُبحان رسيد

كه خاصان در اين ره فَرَس رانده‎اند *** به «لا اُحصي» از تك فرومانده‎اند

شايد براي بعضي اين مسأله كه درك كُنه و حقيقت ذات و صفات الهي ممكن نيست، موجب اشكال گردد و بگويند: چگونه وجود چيزي را كه حقيقت كُنه آن شناخته نمي‎شود، مي‎توان پذيرفت و باور كرد و به آن ايمان آورد؟!

جوابش بسيار ساده است و آن اينكه: مگر شما حقيقت چيزهاي ديگر را كه به وجود آنها ايمان داريد، شناخته‎ايد؟ مگر حقيقت نور، حقيقت مادّه و برق، حقيقت روح، و حقيقت حيات را فهميده‎ايد؟ حقيقت چه مخلوقي بر شما معلوم است كه مي‎خواهيد به حقيقت خالق مخلوقات پي‎ببريد؟ آيا شما حقيقت ذات آتش، آب و خاك را شناخته‎ايد؟ اگر شناخته‎ايد، پس بگوييد چگونه است كه آتش مي‎سوزاند و آب نمي‎سوزاند؟ مي‎گوييد: اين ذاتي آتش است و از سبب ذاتيّات اشياء نمي‎توان پرسش كرد. مي‎گوييم: اگر صحيح باشد كه ذاتي آن باشد، چطور شده است كه اين عناصر و مواد، در اين تركيب، آتش شده و آب نشده‎است؟! اگر تركيبي كه از آن آب به وجود آمده است آتش شده بود
يا به هر نحو ديگر اين مركّبات و عناصر پديد آمده بودند، باز هم آن را ذاتي آن مي‎گفتند؟!

پس معلومات ما همه مربوط به ظواهر است و حقايق نيست. تنها فرقي كه كُنه ذات خداي خالق با مخلوقات دارد اين است كه محال بودن درك كُنه ذات خدا با برهان عقلي ثابت است ولي محال بودن درك ذات مخلوق، برهاني نيست و عقلا امكان دارد و آنچه تا به حال با تجربه ثابت شده اين است كه حقايق آنها همچنان نامكشوف مانده است. عارف‎غزنوي، سنائي مي‎گويد:

داند اعمي كه مادري دارد *** ليك چوني به وهم ور نارد

هست در وصف او به وقت دليل *** نطق تشبيه و خامُشي تعطيل

پس روشن شد كه اين عجز بشر از معرفت كُنه خدا امري واقعي است كه غير از اين نبايد باشد و نمي‎شود كه باشد. به‎علاوه، انساني كه اشيائي را كه دائماً با آنها در تماس است و به وسيله چشم و گوش و زبان و قوّه لامسه و قوّه شامّه با آنها ارتباط دارد، نشناخته و بلكه تاكنون حقيقت ذات و هستي خود را نشناخته است، به طريق اولي از شناخت حقيقت خدا ناتوان‎تر است.

تو كه در علم خود زبون باشي *** عارف كردگار، چون باشي

همه آنچه انسان از خود و عالم كَون مي‎داند، ظواهري بيش نيست و شكل و حجم و وزن و رنگ و بو و خواص و آثار است. همچنين از خدا غير از آثاري كه دليل بر مؤثّر است و از آن به وجود او يقين حاصل مي‎شود، مثل اين عالم كَون و دقّت و نظم و ترتيب و مناسبت و آيات بسيار كه هر كدام پديده و نشاني، و آيه و دليلي بر علم و قدرت و صفات كمال اوست، چيزي را نمي‎بيند و از همين آثار، به وجود خدا پي مي‎برد. امّا اين آثار هرگز حقيقت خدا را نشان نمي‎دهند، چرا‎كه حقيقت خودشان هم مخفي و پنهان است.

اين عرفان كه انسان بفهمد معرفت كُنه ذات باري‎تعالي شأنه براي او و هيچ يك از مخلوقات حاصل نمي‎شود، عرفان و دركي است كه ارزش آن در معارف الهي بي‎نظير است، زيرا انسان را به پاكي و تنزّه خدا از صفات مخلوقين راهبر مي‎شود و او را به عجز و ناتواني خود، و كبريايي و عظمت خالق ملتفت مي‎كند و از مركب كبر و غرور فرود مي‎آورَد.

در اينجاست كه انسان ملتفت مي‎شود نه فقط معرفت ذات ميسّر نيست بلكه معرفت آيات الهي و احصاي آن و تعداد نعمتهاي او و تصوّر وسعت خزاين نعمتهايش هم ميسّر نيست و لذا بشر نه از عهده حمد و شكرش برمي‎آيد و نه از عهده احاطه و اطّلاع به آيات و نشانيهايش.

وَ لَو أَنَّ ما فِي الأَرضِ مِن شَجَرَة أَقلامٌ وَ‎البَحرُ يَمُدُّهُ مِن بَعدِه سَبعَةُ أَبحُر ما نَفِدَت كَلِماتُ اللّهِ.28

اگر آنچه درخت در زمين است قلم باشد و دريا مركّب، و هفت درياي ديگر آن‎را ياري كند، سخنان خدا پايان نگيرد.

گفتم همه مُلك حُسن سرمايه تست *** خورشيد فلك چو ذرّه در سايه تست

گفتا غلطي، ز ما نشان نتوان يافت *** از ما تو هر آنچه ديده‎اي پايه تست

*

كس ندانست كه منزلگه مقصود كجاست *** اين قدر هست كه بانگ جرسي مي‎آيد

پس نهايت بيان و منطق آن كس كه خدا در حقّش فرمود: (و ما يَنطِقُ عَنِ الهَوي. إِن هُوَ إِلاّ وَحي يوحي)29، اين است كه: «لا أُحصي ثَناءً عَلَيكَ أَنتَ كَما أثنَيتَ عَلي نَفسِكَ».

و امّا سخنان علي(عليه السلام)

سخنان لبريز از معرفت علي(عليه السلام) درباره اين مسأله نيز نورانيّت فوق‎العاده‎اي دارد و هرچه تصوّر شود، جالب و پرمعني و بامايه است، تا‎آنجا كه معلوم است از روحي سرشار از معرفت و خداشناسي، و فكر و ذوقي الهي تراوش كرده و نهايت درك عقول را در معرفت نشان مي‎دهد. اين بيانات است كه عارف را غرق در لذايذ معنوي و شور و شوق مي‎نمايد و او را به عوالم غيب و غيب غيوب ارتباط مي‎دهد. اگر به‎فرض محال، بيان حقيقت ذات و توصيف كُنه وجود خدا ممكن مي‎بود، لذّتي را كه عارف از اين بيانات مي‎برَد و آن اندازه كبريايي و عظمت و قدرت را كه از او در ضمن اين‎گونه عبارات عرفاني درك مي‎كند، هرگز از بيان حقيقت ذات درك نمي‎كرد. ذاتِ محدود و بااندازه و قابل تقدير كجا و ذات نامحدود و بي‎حد و غيرقابل تقدير كجا؟! در اين ميدان نيز بعد از كلام خدا و پيامبر(صلي الله عليه وآله)، مانندي براي سخنان علي(عليه السلام)در بين سخنان خداشناسان و انبيا و اوليا و فلاسفه يافت نمي‎شود. لذا حتّي احمد امين و محمّد فريد وجدي و محمّد غزالي نويسندگان و دانشمندان معروف مصر هم در اين مسأله از سخنان علي(عليه السلام) الهام گرفته و از نقل بيانات او در نهج‎البلاغه نمي‎گذرند.30 اينك شما و اين بلاغت ناب.

نخستين خطبه نهج‎البلاغه با اين جمله‎ها آغاز شده است:

الحَمدُ لِلّهِ الَّذي لا‎يَبلُغُ مِدحَتَهُ القائِلونَ، وَ‎لا يُحصي نَعَماءَهُ العادّونَ، وَ‎لا يُؤَدّي حَقَّهُ المُجتَهِدونَ. الَّذي لا‎يُدرِكُهُ بُعدُ الهِمَمِ، وَ‎لا‎يَنالُهُ غَوصُ الفِطَنِ; الَّذي لَيسَ لِصِفَتِه حَدٌّ مَحدودٌ، وَ‎لا نَعتٌ مَوجودٌ، وَ‎لا وَقتٌ مَعدودٌ، وَ‎لا أَجَلٌ مَمدودٌ.

حمد مختصّ ذات جامع جميع صفات كمال است كه گويندگان به مدحتش نمي‎رسند، و شمارندگان ]و عالمان به علم اعداد[ نعمتهاي او را نمي‎توانند بشمرند، و كوشش‎كنندگان حقّ او را نمي‎توانند ادا كنند. آنكه انديشه‎هاي عميق و دور، حقيقت او را ادراك نمي‎نمايند، و ژرفاي هوشها او را در‎نمي‎يابند; آنكه صفتش حدّ و مرز و اندازه‎اي ندارد و براي آن، نعمت موجود و وقت شمرده‎شده و زمان معلوم‎شده نيست.

در خطبه 49 مي‎فرمايد:

لَم يُطلِعِ العُقولَ عَلي تَحديدِ صِفَتِه، وَ‎لَم يَحجُبها عَن واجِبِ مَعرِفَتِه.

خردها را بر تحديد صفت خويش آگاه نساخت ]چرا كه عقلها را به تحديد صفت او راهي نيست[، و آنها را از شناخت خود (خداشناسي) در پرده و حجاب قرار نداد.

خطبه اشباح از خطبه‎هاي جليل نهج‎البلاغه است و طبق روايت مسعدة بن صدقه از حضرت صادق(عليه السلام)، اميرالمؤمنين(عليه السلام)هنگامي آن را بر فراز منبر كوفه ايراد فرمود كه مردي به آن حضرت عرض كرد: پروردگار ما را برايمان چنان توصيف كن كه گويي او را آشكارا مي‎بينيم، تا دوستي و معرفت خود را به او زياد نماييم.

حضرت غضبناك شد و اعلان نماز جماعت فرمود. آنگاه مردم چندان اجتماع كردند كه مسجد پر شد و امام(عليه السلام) خشمگين و برافروخته از منبر بالا رفت و خطبه‎اي را كه به «خطبه اشباح» معروف شده است، ايراد فرمود. در ضمن اين خطبه راجع به موضوع اين فصل ما فرمود:

وَ الرّادِعُ أَناسِيَّ الأَبصارِ عَن أَن تَنالَهُ أَو تُدرِكَهُ.

او بازدارنده مردمك ديده‎هاست از اينكه به او برسند يا او را درك‎كنند.

و نيز در ضمن آن فرمود:

وَ لَو وَهَبَ ما تَنَفَّسَت عَنهُ مَعادِنُ الجِبالِ، وَ‎ضَحِكَت عَنهُ أَصدافُ البِحارِ مِن فِلِزِّ اللُّجَينِ وَ‎العِقيانِ، وَ‎نُثارَةِ الدُّرِّ وَ‎حَصيدِ المَرجانِ ما‎أَثَّرَ ذلِكَ في جودِه، وَ‎لا أَنفَدَ سَعَةَ ما عِندَهُ، وَ‎لَكانَ عِندَهُ مِن ذَخائِرِ الإِنعامِ ما لا‎تُنفِدُهُ مَطالِبُ الأَنامِ. لاَِنَّهُ الجَوادُ الَّذي لا‎يَغيضُهُ سُؤالُ السّائِلينَ، وَ‎لا يُبخِلُهُ إِلحاحُ المُلِحّينَ.

اگر آنچه معادن در كوهها نفس‎زنان ظاهر مي‎سازند و آنچه صدفهاي درياها خنده‎كنان بروز مي‎دهند از نقره و طلا و دُرّ و مرجان، همه را ببخشد، اثري در جود او نمي‎كند و نعمتهايش را پايان نمي‎بخشد. نزد او از ذخاير نعمتها آن‎قدر هست كه درخواستهاي مردم آنها را تمام نمي‎كند; براي اينكه او بخشنده‎اي است كه درخواستِ درخواست‎كنندگان او را خشمناك نمي‎سازد و اصرارِ اصراركنندگان او را بخيل نمي‎كند.

سپس فرمود:

فَانظُر أَيُّهَا السّائِلُ! فَما دَلَّكَ القُرآنُ عَلَيهِ مِن صِفَتِه فَائتَمَّ بِه، وَ‎استَضِئْ بِنورِ هِدايَتِه، وَ‎ما كَلَّفَكَ الشَّيطانُ عِلمَهُ مِمّا لَيسَ فِي الكِتابِ عَلَيكَ فَرضُهُ، وَ‎لا في سُنَّةِ النَّبِي صَلَّي اللّهُ عَلَيهِ وَ‎آلِهِ وَ‎أَئِمَّةِ الهُدي أَثَرُهُ فَكِل عِلمَهُ إِلَي اللّهِ سُبحانَهُ فَإِنَّ ذلِكَ مُنتَهي حَقِّ اللّهِ عَلَيكَ; وَ‎اعلَم أَنَّ الرّاسِخينَ فِي العِلمِ هُمُ الَّذينَ أَغناهُم عَنِ اقتِحامِ السُّدَدِ المَضروبَةِ دونَ الغُيوبِ الاِقرارُ بِجُملَةِ ما جَهِلوا تَفسيرَهُ مِنَ الغَيبِ المَحجوبِ. فَمَدَحَ اللّهُ اعتِرافَهُم بِالعَجزِ عَن تَناوُلِ ما لَم يُحيطوا بِه عِلماً، وَ‎سَمّي تَركَهُمُ التَّعَمُّقَ فيما لَم يُكَلِّفهُمُ البَحثَ عَن كُنهِه رُسوخاً. فَاقتَصِر عَلي ذلِكَ وَ‎لا تُقَدِّر عَظَمَةَ اللّهِ سُبحانَهُ عَلي قَدرِ عَقلِكَ فَتَكونَ مِنَ الهالِكينَ. هُوَ القادِرُ الَّذي إِذَا ارتَمَتِ الأَوهامُ لِتُدرِكَ مُنقَطَعَ قُدرَتِه، وَ‎حاوَلَ الفِكرُ المُبَرَّأُ مِن خَطَراتِ الوَساوِسِ أَن يَقَعَ عَلَيهِ في عَميقاتِ غُيوبِ مَلَكوتِه، وَ‎تَوَلَّهَتِ القُلوبُ إِلَيهِ لِتَجرِيَ في كَيفِيَّةِ صِفاتِه، وَ‎غَمَضَت مَداخِلُ العُقولِ في حَيثُ لا‎تَبلُغُهُ الصِّفاتُ لِتَنالَ عِلمَ ذاتِه، رَدَعَها وَ‎هِيَ تَجوبُ مَهاوِيَ سُدَفِ الغُيوبِ، مُتَخَلِّصَةً إِلَيهِ سُبحانَهُ. فَرَجَعَت إِذ جُبِهَت مُعتَرِفَةً بِأَنَّهُ لا‎يُنالُ بِجَورِ الاِعتِسافِ كُنهُ مَعرِفَتِه، وَ‎لا‎تَخطُرُ بِبالِ أولِي الرَّوِيّاتِ خاطِرَةٌ مِن تَقديرِ جَلالِ عِزَّتِه.

اي سؤال‎كننده، نظر كن! پس، از آنچه قرآن تو را بدان از صفات خدا راهنمايي مي‎كند پيروي كن، و به نور هدايت قرآن روشني طلب نما، و از آنچه شيطان تو را به دانستن آن وامي‎دارد كه در قرآن دانستن آن بر تو فرض نيست و در سنّت رسول خدا(صلي الله عليه وآله) و ائمّه هدي(عليهم السلام) اثر آن نيست، علم آن را به خداي سبحان واگذار كن كه اين منتهاي حقّ خدا بر تو است; و بدان كه راسخان در علم كساني هستند كه اقرارشان به ندانستن آنچه از تفسير غيب كه بدان جاهل‎اند آنان را از فرو رفتن و وارد شدن در سدهايي كه بر عيبها (مثل كُنه‎ذات و صفات) زده شده است، بي‎نياز مي‎كند. پس خدا آنان را به خاطر اين‎اعتراف به ناتواني، در چيزي كه به علم، آن را درنمي‎يابند، مدح كرده و ترك غور و تعمّق در آنچه را كه مكلّف به بحث از كُنه و حقيقت آن نيستند، استواري و رسوخ ناميده است. پس بر اين، اقتصار و اكتفا كن و عظمت و بزرگي خدا را به قدر عقل ]و به عقل[ خود نسنج ]و برايش اندازه معيّن نكن [كه از اهل هلاكت خواهي شد. اوست توانايي كه اگر تمام عقلها متوجّه گردند كه پايان قدرت او را دريابند، و انديشه‎اي كه مبرّا از خطرات وسوسه‎ها باشد بخواهد تا عمق آنچه را كه از بزرگي و سلطنت او پنهان است دريابد، و دلها شيفته و شايق شوند كه در چگونگي صفاتش به جريان ]و انديشه [افتند، و عقلها بخواهند از آنجايي كه راههاي ورود در رسيدن به كُنه صفات او بسته‎است وارد شوند، خداوند متعال عقلها و همّتها را بازمي‎دارد و ردع‎مي‎كند در‎حالي كه راههاي هلاك و تاريكيهاي عوالم غيبي را براي رسيدن به خدا طي‎كرده باشند. پس اعتراف‎كنان به اينكه سختكوشي در راه معرفت و دست‎يافتن به كُنه ذات او امكان‎پذير نيست، باز مي‎گردند و حتّي خطوري از اندازه‎هاي جلال و عزّت او از خاطر انديشمندان نمي‎تواند بگذرد و در انديشه آنان نخواهد گنجيد.

حضرت در خطبه 93 در مورد اين موضوع فرموده است:

فَتَبارَكَ اللّهُ الَّذي لا‎يَبلُغُهُ بُعدُ الهِمَمِ، وَ‎لا يَنالُهُ حَدسُ الفِطَنِ. الأَوَّلُ الَّذي لا‎غايَةَ لَهُ فَيَنتَهي، وَ‎لا آخِرَ لَهُ فَيَنقَضي.

بزرگ و برتر است خدايي كه همّتهاي دور او را درك نمي‎كنند، و زيركيها و حدسهاي تيزهوشان او را درنمي‎يابند. آغازي است كه پاياني براي او نيست تا پايان پذيرد، و آخري براي او نيست تا منقضي شود.

در خطبه 108 مي‎فرمايد:

وَ لا‎يَسبِقُكَ مَن طَلَبتَ، وَ‎لا يُفلِتُكَ مَن أَخَذتَ، وَ‎لا يَنقُصُ سُلطانَكَ مَن عَصاكَ، وَ‎لا يَزيدُ في مُلكِكَ مَن أَطاعَكَ، وَ‎لا يَرُدُّ أَمرَكَ مَن سَخِطَ قَضاءَكَ، وَ‎لا يَستَغني عَنكَ مَن تَوَلّي عَن أَمرِكَ.

آن كس را كه تو طلب كني از تو پيشي نگيرد، و آن كس را كه تو بگيري از چنگ ]قدرت [تو بيرون نرود، و آن كس كه تو را معصيت كند از سلطنتت كم نكند، و آن كس كه اطاعت تو كند بر مُلك و حكومتت نيفزايد، و آن كس كه به حكم تو خشمناك شود رد كردن آن نتواند، و آن كس كه به امر تو پشت كند از تو بي‎نياز نشود.

و در ادامه مي‎فرمايد:

أَنتَ الأَبَدُ، فَلا أَمَدَ لَكَ; وَ‎أَنتَ المُنتَهي، فَلا مَحيصَ عَنكَ; وَ‎أَنتَ المَوعِدُ، فَلا مَنجي مِنكَ إِلاّ إِلَيكَ. بِيَدِكَ ناصِيَةُ كُلِّ دابَّة، وَ‎إِلَيكَ مَصيرُ كُلِّ نَسَمَة. سُبحانَكَ! ما أَعظَمَ ما نَري مِن خَلقِكَ، وَ‎ما أَصغَرَ عِظَمَهُ في جَنبِ قُدرَتِكَ، وَ‎ما أَهوَلَ ما نَري مِن مَلَكوتِكَ، وَ‎ما‎أَحقَرَ ذلِكَ فيما غابَ عَنّا مِن سُلطانِكَ. وَ‎ما أَسبَغَ نِعَمَكَ فِي الدُّنيا، وَ‎ما‎أَصغَرَها في نِعَمِ الأخِرَةِ.

تو جاويدي، پس انتهايي براي تو نيست; و تو منتهايي ]كه بازگشت همه به سوي تو است[، پس جز ]تسليم به حكم و قضاي[ تو چاره‎اي نيست; و تو آن وعده‎گاهي ]كه همه در محضرت حاضر مي‎شوند[، پس پناهگاهي از تو ]و‎حساب و كيفر[ تو جز به تو نيست. اختيار هر جنبنده‎اي به دست تو است، و بازگشت هر انسان به سوي تو است. منزّهي تو! چه بزرگ است آنچه مي‎بينيم از آفرينش تو، و چه كوچك است هر بزرگي و عظمتي در جنب قدرت تو، و چه هولناك است آنچه مي‎بينيم از ملكوت تو، و چه حقير است در برابر آنچه پنهان‎است از سلطنت تو. چه فراوان است نعمتهاي تو در دنيا، و چه كوچك‎است آن نعمتها در كنار نعمتهاي آخرت.

حضرت در خطبه 152 مي‎فرمايد:

لا تَستَلِمُهُ المَشاعِرُ، وَ‎لا تَحجُبُهُ السَّواتِرُ لاِفتِراقِ الصّانِعِ و‎المَصنوعِ، وَ‎الحادِّ وَ‎المَحدودِ، وَ‎الرَّبِّ وَ‎المَربوبِ.

مشاعر به كُنه او پي نمي‎برند، و پرده‎ها او را در حجاب قرار نمي‎دهند به جهت فرق بين صانع و مصنوع، و محدودكننده و محدود، و ربّ و مربوب (تربيت‎شده).

همچنين در ابتداي خطبه 154 مي‎فرمايد:

الحَمدُ لِلّهِ الَّذِي انحَسَرَتِ الأَوصافُ عَن كُنهِ مَعرِفَتِه،  وَ‎رَدَعَت عَظَمَتُهُ العُقولَ فَلَم تَجِد مَساغاً إِلي بُلوغِ غايَةِ مَلَكوتِه. هُوَ اللّهُ الحَقُّ المُبينُ أَحَقُّ وَ‎أَبيَنُ مِمّا تَرَي العُيونُ. لَم تَبلُغهُ العُقولُ بِتَحديد فَيَكونَ مُشَبَّهاً، وَ‎لَم تَقَع عَلَيهِ الأَوهامُ بِتَقدير فَيَكونَ مُمَثَّلا.

سپاس مختصّ خدايي است كه وصفها از حقيقت شناسايي او  عاجز مانده‎اند، و بزرگي او خردها را از آنكه راهي به سوي رسيدن به پايان ملكوت او بيابند بازداشته است. اوست خداوند حقّ آشكار كه از آنچه چشمها مي‎بينند راستين‎تر و آشكارتر است. عقلها به تعيين حدّي براي او نرسيده‎اند تا ]به‎آنچه محدود است[ تشبيه شده باشد، و وهمها به تقدير و تصوير او راه نيافته‎اند تا ]به مثل و مانند[ تمثيل شده باشد.

در خطبه 159 فرموده است:

فَلَسنا نَعلَمُ كُنهَ عَظَمَتِكَ إِلاّ أَنّا نَعلَمُ أَنَّكَ حَيٌّ قَيّومٌ. لا‎تَأخُذُكَ سِنَةٌ وَ‎لا نَومٌ. لَم يَنتَهِ إِلَيكَ نَظَرٌ، وَ‎لَم يُدرِككَ بَصَرٌ. أَدرَكتَ الأَبصارَ، وَ‎أَحصَيتَ الأَعمارَ، وَ‎أَخَذتَ بِالنَّواصي وَ‎الأَقدامِ. وَ‎مَا الَّذي نَري مِن خَلقِكَ، وَ‎نَعجَبُ لَهُ مِن قُدرَتِكَ، وَ‎نَصِفُهُ مِن عَظيمِ سُلطانِكَ، وَ‎ما‎تَغَيَّبَ عَنّا مِنهُ، وَ‎قَصُرَتْ أَبصارُنا عَنهُ، وَ‎انتَهَت عُقولُنا دونَهُ، وَ‎حالَت سُتورُ الغُيوبِ بَينَنا وَ‎بَينَهُ أَعظَمُ. فَمَن فَرَّغَ قَلبَهُ وَ‎أَعمَلَ فِكرَهُ لِيَعلَمَ كَيفَ أَقَمتَ عَرشَكَ، وَ‎كَيفَ ذَرَأتَ خَلقَكَ، وَ‎كَيفَ عَلَّقتَ فِي الهَواءِ سَمواتِكَ، وَ‎كَيفَ مَدَدتَ عَلي مَورِ الماءِ أَرضَكَ. رَجَعَ طَرفُهُ حَسيراً، وَ‎عَقلُهُ مَبهوراً، وَ‎سَمعُهُ والِهاً، وَ‎فِكرُهُ حائِراً.

ما حقيقت عظمت تو را نمي‎دانيم جز اينكه مي‎دانيم تو زنده و برپادارنده همگاني. نه خواب‎آلودگي تو را فرا مي‎گيرد و نه خواب. نظري و فكري به حقيقت تو نرسد، و بينش و بصري تو را درك نكند. تو ديده‎ها را درك مي‎كني، و عمرها را احصا مي‎نمايي، و ]كُنه كار آن را[ به مو و قدم مي‎گيري ]و مجازات مي‎دهي[. از آنچه مي‎بينيم از آفرينش و توانايي تو، به شگفت مي‎آييم و بزرگي سلطنتت را در آن وصف مي‎نماييم، و حال آنكه آنچه از خلق تو كه از ما پنهان‎است و ديدگان ما از ديدن آن قاصر، و عقلهاي ما به آن منتهي مي‎شود و نيروهاي غيبي ميان آنها و ما حايل مي‎باشد، بسي بزرگ‎تر است. پس كسي كه دل خود را تهي سازد و انديشه‎اش را به كار اندازد تا بداند چگونه عرشت را برپا كرده‎اي، و چگونه آفريدگانت را آفريده‎اي، و چگونه ]در فضا [آسمانهايت را معلّق نگه داشته‎اي، و چگونه زمين خود را بر روي موج آب گسترانيده‎اي، ديده‎اش برگردد و بماند، و خِرَدش شكست خورَد، و گوشش از‎كار افتد، و انديشه‎اش حيران شود.

در خطبه 162 مي‎فرمايد:

هَيهاتَ! إِنَّ مَن يَعجِزُ عَن صِفاتِ ذِي الهَيئَةِ وَ‎الأَدَواتِ فَهُوَ عَن صِفاتِ خالِقِه أَعجَزُ، وَ‎مِن تَناوُلِه بِحُدودِ المَخلوقينَ أَبعَدُ.

چه دور است ]معرفت ذات او[! زيرا كسي كه از معرفت صفات صاحب صورت و اعضا عاجز است، از معرفت صفات آفريننده آن عاجزتر است و از درك او به حدود مخلوقات دورتر و محروم‎تر.

در خطبه 164 پس از آنكه عجز بشر را از وصف خلق طاووس خاطرنشان مي‎سازد، مي‎فرمايد:

فَسُبحانَ الَّذي بَهَرَ العُقولَ عَن وَصفِ خَلق جَلاّهُ لِلعُيونِ، فَأَدرَكَتهُ مَحدوداً مُكَوَّناً وَ‎مُؤَلَّفاً مُلَوَّناً، وَ‎أَعجَزَ الأَلسُنَ عَن تَلخيصِ صِفَتِه وَ‎قَعَدَ بِها عَن تَأدِيَةِ نَعتِه.

پس پاك و منزّه است خدايي كه عقلها را از توصيف خلقتي كه آن را براي ديدگان، روشن و آشكار گردانيد ناتوان كرد، پس آن را محدود و آفريده‎شده و مركّب و رنگ‎آميزي‎شده يافتند، و ]منزّه است خدايي كه [زبانها را از بيان خلاصه‎اي از صفات او عاجز كرد و از اداي وصف او بنشاند و ناتوان نمود.

در خطبه 181 مي‎فرمايد:

بَل إِن كُنتَ صادِقاً أَيُّهَا المُتَكَلِّفُ لِوَصفِ رَبِّكَ فَصِف جِبريلَ وَ‎ميكائيلَ وَ‎جُنودَ المَلائِكَةِ المُقَرَّبينَ في حُجُراتِ القُدسِ مُرجَحِنّينَ مُتَوَلِّهَةً عُقولُهُم أَن يَحُدّوا أَحسَنَ الخالِقينَ. وَ‎إِنَّما يُدرَكُ بِالصِّفاتِ ذَووالهَيئاتِ وَ‎الأَدَواتِ، وَ‎مَن يَنقَضي إِذا بَلَغَ أَمَدَ حَدِّه بِالفَناءِ. فَلا‎إِلهَ إِلاّ هُوَ أَضاءَ بِنورِه كُلَّ ظَلام وَ‎أَظلَمَ بِظُلمَتِه كُلَّ‎نور.

اي كسي كه در وصف پروردگارت متحمّل مشقّت و زحمت مي‎شوي، اگر راست مي‎گويي جبرئيل و ميكائيل و لشكرهاي فرشتگان مقرّب را وصف كن كه در حجره‎هاي قدس خاضع‎اند و عقلهايشان از اينكه حدّ و مرزي براي احسن‎الخالقين قرار دهد، متحيّر است. و همانا صاحبان صورتها و اعضا با صفتها درك مي‎شوند و هر كس كه مدّت او به سر رسد به فنا سپرده مي‎شود. پس خدايي جز او نيست كه به نور خود هر تاريكي را روشن كرد و هرچه را جز به نور او روشن بود به تاريكي درآورد.

خطبه 186 را با اين بيانات بليغه آغاز فرموده است كه:

الحَمدُ لِلّهِ الَّذي أَظهَرَ مِن آثارِ سُلطانِه وَ‎جَلالِ كِبرِيائِه ما حَيَّرَ مُقَلَ العُيونِ مِن عَجائِبِ قُدرَتِه، وَ‎رَدَعَ خَطَراتِ هَماهِمِ النُّفوسِ عَن عِرفانِ كُنهِ صِفَتِه.

سپاس مختصّ خدايي است كه از آثار سلطنت و بزرگي و بزرگواري خود ظاهر فرمود آنچه كه ديدگان عقلها را از عجايب قدرتش متحيّر ساخت، و دفع‎نمود خطورات و فكرهاي نفوس را از شناختن حقيقت صفتش.

در خطبه 204 مي‎فرمايد:

الحَمدُ لِلّهِ العَلِيِّ عَن شَبَهِ المَخلوقينَ، الغالِبِ لِمَقالِ الواصِفينَ، الظّاهِرِ بِعَجائِبِ تَدبيرِه لِلنّاظِرينَ، وَ‎الباطِنِ بِجَلالِ عِزَّتِه عَن فِكرِ المُتَوَهِّمينَ.

حمد ويژه خدايي است كه برتر از شباهت به مخلوقات است، و بر گفتار توصيف‎كنندگان غلبه دارد، و با شگفتيهاي تدبيرش براي نظركنندگان ظاهر و آشكار است، و به خاطر شكوه و عزّتش از فكر انديشمندان پنهان است.

در خطبه 227 مي‎فرمايد:

لَم تُحِط بِهِ الأَوهامُ بَل تَجَلّي لَها بِها، وَ‎بِهَا امتَنَعَ مِنها، وَ‎إِلَيها حاكَمَها. لَيسَ بِذي كِبر امتَدَّت بِهِ النِّهاياتُ فَكَبَّرَتهُ تَجسيماً، وَ‎لا‎بِذي عِظَم تَناهَت بِهِ الغاياتُ فَعَظَّمَتهُ تَجسيداً بَل كَبُرَ شَأناً وَ‎عَظُمَ سُلطاناً.

عقلها ذات خدا را درنيافتند و او را احاطه نكردند بلكه براي عقلها به سبب عقلها آشكار گرديد و به سبب همان عقلها ادراك آن بر عقول ممتنع شد (يعني عقلها درك كردند كه ادراك آن بر عقول ممتنع است) و به سوي عقلها آنها را محاكمه‎كرد (يعني عقلها را به اينكه كُنه ذات را نمي‎توان شناخت به عقلها حواله‎كرد و محاكمه را به خودشان واگذار نمود و آنان نيز حكم به امتناع‎كردند). خداوند بزرگ است امّا بزرگي او به امتداد نهاياتش نيست تا در‎حالي كه جسم باشد، نهايات او را بزرگ گردانَد، و داراي عظمتي متناهي نيست تا او را به تجسيد عظيم كرده باشد در حالي كه صاحب جسد باشد بلكه از حيث شأن، بزرگ و از جهت سلطنت، عظيم است.

در خطبه 234 فرموده است:

الحَمدُ لِلّهِ الَّذي لَبِسَ العِزَّ وَ‎الكِبرِياءَ، وَ‎اختارَهُما لِنَفسِه دونَ خَلقِه، وَ‎جَعَلَهُما حِمي وَ‎حَرَماً عَلي غَيرِه، وَ‎اصطَفاهُما لِجَلالِه.

حمد و سپاس خدايي را سزاست كه لباس عزّت و كبريايي پوشيد، و آن دو را براي خود اختيار كرد نه براي خلق خود، و آن دو را حريم حرمت خود و حرام بر غير خود نمود، و آن دو را براي جلال خود برگزيد.


1. نهج‎البلاغه، حكمت 121.

2. همان، خطبه 164.

3. همان، 1.

4. همان، 164.

5. همان، 162.

6. همان، 107.

7. همان، 1.

8. لقمان (31) آيه 25.

9. رجوع شود به كتاب به سوى آفريدگار از نويسنده اين كتاب، ص‎52 ـ 58 و كتاب اثبات‎خدا، ص‎18 و 19 و 44 و 54 و 55‎.

10. نهج‎البلاغه، خطبه 90.

11. همان، 227.

12. همان، 228.

13. اختصاص صورت و هيأتهاى نوعى به خواص و آثار مختلف يكى از امورى است كه عقل بشر در آن مات و مبهوت است و اگر آن را به عالم غيب و ماوراى مادّه نسبت ندهد و بخواهد به خود مادّه نسبت دهد، مخالف حسّ و غلوّ مفرط در مادّه است. ما مى‎بينيم كه همه اشياء از همين عناصر تركيب شده‎اند. انسان، حيوان، ميوه خوراكى، دارو، گُل، گياه، معدن، همه و همه با خواصّ مختلف از همين عناصر فراهم شده‎اند و اگر اين عناصر را به‎طور غيرمركّب به كار ببرند، نتيجه و ثمره مركّب نخواهد داشت. مثلا اگر اجزاءِ سيب و گلابى و پرتقال را بشناسيم و بدانيم كه هر يك از چه اجزائى ساخته شده‎اند و آن اجزاء را با هم بياميزيم، فايده و طعم و بو و خواصّ گلابى را نخواهد داشت; اگر اجزاءِ يك مادّه سمّى را تجزيه كنند و پس از تجزيه، آن اجزاءِ از هم منفصل‎شده را به كسى بخورانند، مسموم نمى‎شود; اگر الكل را كه مست‎كننده است تجزيه كنند و پس از تجزيه بخورند، مست‎كننده نيست; يا قند و الكل را كه مى‎گويند به تجربه و تجزيه يافته‎اند كه مركّب از زغال و آب است اگر به همان نسبت آب و زغال مخلوط كنند، از آن قند و الكل فراهم نمى‎شود و خواصّ قند و الكل را هم نخواهد داشت.

   پس خاصيّت مركّبات را نمى‎توان خاصيّت مواد و عناصر و اثر آنها دانست و از اينجا معلوم مى‎شود مركّبات صورت نوعيّه و نيروى ديگرى دارند كه به آنها از عالم غيب اضافه و افاضه مى‎شود و بر اثر آن، خواص و فوايد تازه‎اى دارند كه سابقاً موادّ آنها نداشتند و بدون آن صورت نوعيّه هم آن را ندارند، و اگر بدون اين صوَر و هيأتهاى نوعى از خود عناصر، خواصّ مركّبات به‎دست مى‎آمد به كشاورزى و استخراج معادن احتياج پيدا نمى‎شد و از عناصر و موادّ ساده هر‎چيز يا اجزاءِ مركّب آن به جاى آن چيز استفاده مى‎شد.

   پس در اين صورتها و هيأتهاى نوعى و تركيبى نيز خواصّى افاضى و اضافى هستند كه از پيش نبوده‎اند و همان خواص و عناصر نيستند و بر آنها چيزى افزوده شده است. اين عناصر هرچند در مركّبات باقى هستند، اگر تجزيه شوند، هر يك جداگانه عرضه مى‎شوند. پس در عين حالى كه صوَر عناصر محفوظ است صوَر مركّبات نيز بر آن اضافه شده است. حال اگر پرسيده شود كه صورت نوعيّه انسان و حيوان و اشياءِ ديگر چيست، جواب داده مى‎شود: همان است كه اگر نباشد، اين اتّحاد بين اجزاء و عناصر از بين مى‎رود و وقتى باشد، اتّحاد هست. بالأخره اجزاءِ مركّبات با هيأت و صوَر نوعيّه‎اى كه دارند، داراى خواصّى هستند كه وقتى اجزاء از هم منفصل شوند، آن آثار و خواص را ندارند.

   مرحوم فاضل معاصر شعرانى در شرح تجريد از شيخ‎الرّئيس ابوعلى در اوايل طبيعيّات شفا نقل‎كرده كه او اين مطلب را تفصيل داده است و در ضمن مى‎گويد: سؤال مى‎كنيم كه آيا در خاك زمين، اجزائى مخصوص گندم و اجزائى مخصوص جو هست، يا هر جزء صلاحيت آن را دارد كه هم گندم شود و هم جو؟ اگر بگويند صلاحيت هر دو را دارد، پس در  مادّه اقتضايى نيست و صورت گندم يا جو كه عارض مادّه مى‎شود، به اقتضاى صورت و صورت‎ساز است كه مادّه‎اى را كه براى هر صورت شايستگى دارد به يك صورت معيّن اختصاص مى‎دهد و آن صورت مادّه را به شكل خود مى‎پرورد تا به غايت خود برسد; و اگر اجزاءِ خاك همه براى هر‎صورت شايستگى ندارند و اجزائى از آن شايسته گندم است كه ريشه گندم آن را انتخاب‎مى‎نمايد و از آن مى‎گيرد و اجزاءِ ديگر صالح براى صورت جو است، پس اقتضا از طرف صورت است نه مادّه.

   بارى، اين بحث دامنه‎دار و وسيع است و در قرآن مجيد نيز بيان گرديده و توجّه به آن از نشانه‎هاى خردمندى شمرده شده است كه مى‎فرمايد: (وَ فِى الأَرضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ وَ‎جَنّاتٌ مِن أَعناب وَ‎زَرعٌ وَ‎نَخيلٌ صِنوانٌ وَ‎غَيرُ صِنوان يُسقى بِماء واحِد وَ‎نُفَضِّلُ بَعضَها عَلى بَعض فِى الأُكُلِ إِنَّ فى ذلِكَ لاَيات لِقَوم يَعقِلونَ)(رعد، آيه‎4) و شايد اين بيان، تفسيرى هم از آيه (كُلَّ يَوم هُوَ فى شَأن)(رحمن، آيه‎29) باشد، و شايد از آيه (وَ قالَتِ اليَهودُ يَدُ اللّهِ مَغلولَةٌ غُلَّت أَيديهِم وَ‎لُعِنوا بِما‎قالوا بَل يَداهُ مَبسوطَتانِ)(مائده، آيه 64) باشد كه ردّ بر نظر امثال انباذقلس و اتباع اوست كه در اينجا قائل به اقتضاى مادّه شدند، چنانكه از اين آيات نيز استفاده مى‎شود: (رَبُّنَا الَّذى أَعطى كُلَّ شَىء خَلقَهُ ثُمَّ هَدى)(طه، آيه 50) و (وَ الَّذى قَدَّرَ فَهَدى) (اعلى، آيه‎3).

14. نهج‎البلاغه، حكمت 242.

15. يس (36) آيه 82‎.

16. از خداوند متعال توفيق مى‎خواهم و همچنين به دوستان و اهل اطّلاع و كاوش در تاريخ توصيه مى‎نمايم كه حكايات مربوط به فسخ عزيمتها و حلّ عقود را كه براى تقويت بينش و معرفت برخى از استدلالات علمى مؤثّرترند، جمع‎آورى نمايند كه يقيناً كتاب بزرگ و پرفايده‎اى خواهد شد.

17. طلاق (65) آيه 7.

18. انشراح (94) آيات 5 و 6‎.

19. طلاق (65) آيه 3.

20. همان، آيه 4.

21. شرح ديوان ميبدى، ص‎453.

22. يوسف (12) آيه 24.

23. خصال صدوق، ج‎1، باب الاثنين، ص‎33، چاپ على‎اكبر غفارى.

24. از گنج دانش، اثر مرحوم پدرم آية‎الله آخوند ملاّ محمّدجواد صافى گلپايگانى(قدس سره).

25. مى‎گويند نظر يكى از دانشمندان (شايد اينشتين) را درباره خدا پرسيدند، قريب به اين مضمون جواب داد كه: اگر مى‎توانستم براى سخن گفتن با ميكربها وسيله‎اى اختراع كنم و با ميكرب كوچكى كه بر سر مويى از موهاى سر يك انسان نشسته است، گفتوگو مى‎كردم و از او مى‎پرسيدم كه خودش را در چه مكانى مى‎بيند تا جايش را براى من تعريف كند، او جواب مى‎داد كه من اينك بر فراز درخت تنومند بزرگى قرار دارم كه بسيار محكم و استوار است و در‎ارتفاع و بلندى، شاخسارهاى آن سر به فلك كشيده است. اگر كسى بخواهد آن ميكرب را آگاه كند كه آنچه تو بر آن نشسته‎اى، يك درخت تنومند سر به فلك كشيده نيست و يك درخت كوچك و يك نهال هم نيست بلكه يك تار مو از مجموعه انبوه موهاى سر يك انسان است و تازه سر انسان يكى از اعضاى بدن اوست و هزاران ميليون انسان در عالم وجود دارند و ميلياردها انسان در طول قرون بوده‎اند و رفته‎اند، آيا آن ميكرب مى‎تواند اندام و هيكل يك انسان و خصايص و صفات و اعضا و حواسّ او را تصوّر كند؟! هرگز نمى‎تواند! پس من كه نسبت به خداى بزرگ به‎مراتب از اين ميكرب كوچك‎ترم و نسبت كوچكىِ خودم را هرچه نسبت به او بسنجيم باز هم كوچك‎ترم، چگونه مى‎توانم به خدايى كه به همه چيز محيط است، خدايى كه قدرتش بى‎پايان و عظمتش بى‎كرانه و بى‎منتهاست، احاطه پيدا كنم؟!

26. شورى (42) آيه 11.

27. قصص (28) آيه 88‎.

28. لقمان (31) آيه 27.

29. نجم (53) آيات 3 و 4.

30. الاسلام دين الهداية و الاصلاح، فريد وجدى، ص‎24; فيض‎الخاطر، احمد امين، ج‎9، ص‎111; عقيدة‎المسلم، محمّد غزالى، ص‎45.