The holy Prophet(SAW):The world will not come to an end until a man from my family (ahl al-bayt), who will be called al-Mahdi, emerges to rule upon my community.(Bihar al-anwar,V51,P75)

فصل سوم

توحيد و جنبه‎هاي مختلف آن

از مسائل مهمّ الهيّات، مسأله توحيد و اثبات يكتايي و يگانگي و وحدانيّت و احديّت ذات حق است. توحيد، هم به معني نفي شريك و نفي تعدّد، و هم به معني نفي تركيب است. خداوند نه شريك دارد و‎نه‎جزء; نه متعدّد است و نه مركّب. او بي‎شريك و يگانه و بي‎جزء، و احد و واحد، و بسيط محض است.

انبيا دعوتشان يكسره بر پايه توحيد است و همه مردم را به اقرار و ايمان به يكتايي و يكي بودن و توحيد خداوند خوانده‎اند و به‎طوري كه از بسياري از آيات قرآن استفاده مي‎شود، دعوت انبيا به جنبه عملي اين عقيده كه توحيد در پرستش خداي يگانه و نفي شريك براي خدا در معبوديّت و طرد نظامات غيرالهي است نيز توجّه بنيادي دارد. مفاهيم و معني اعتقادي توحيد در جنبه فكري و زيربنايي و پاك كردن فكر از شرك، اهميّت دارد و در اين مورد با مشركان كه براي خدا شريك قائل‎اند و يا كساني كه قائل به مبدأ خير و شر و يزدان و اهريمن و يا قائل به حلول خدا در غير يا قائل به ارباب انواع شده‎اند و كساني كه خدا را مركّب شمرده‎اند مانند نصاري1، و بالأخره فِرَق مجسِّمه كه از جاهل‎ترين آنها در عصر ما فرقه وهّابيّه هستند، سخن گفته مي‎شود. در ناحيه عمل كه فرع همان عقيده و فكر است، آنچه اهميّت دارد پرستش خداي يگانه و پرهيز از پرستش و اطاعت غير اوست كه اوّلي از استقامت و صحّت فكر و توحيد و معرفت الهي صحيح منبعث مي‎شود، و دوّمي يعني شرك در عبادت، از شرك فكري و اعتقادي و عقايد سخيف و باطل برمي‎خيزد، و در حقيقت نهي از عبادت غيرخدا، نهي از عقايد سخيفه‎اي كه موجب اين عبادت مي‎شود نيز هست.

در قرآن مجيد ضمن آيات متعدّدي، توحيد فكري و اعتقادي مورد توجّه واقع شده است مانند اين آيات:

  قُل يا أَهلَ الكِتابِ تَعالَوا إِلي كَلِمَة سَواء بَينَنا وَ‎بَينَكُم أَلاّ نَعبُدَ إِلاَّ‎اللّهَ وَ‎لا نُشرِكَ بِه شَيئاً وَ‎لا يَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضاً أَرباباً مِن دونِ‎اللّهِ.2

  وَ‎اعبُدوا اللّهَ وَ‎لا تُشرِكوا بِه شَيئاً.3

  قُل مَن يَرزُقُكُم مِنَ السَّماءِ وَ‎الأَرضِ أَمَّن يَملِكُ السَّمعَ وَ‎الأَبصارَ وَ‎مَن يُخرِجُ الحَي مِنَ المَيِّتِ وَ‎يُخرِجُ المَيِّتَ مِنَ الحَي وَ‎مَن يُدَبِّرُ الأَمرَ فَسَيَقولونَ اللّهُ فَقُل أَفَلا تَتَّقونَ.4

  وَ‎لَقَد بَعَثنا في كُلِّ أُمَّة رَسولا أَنِ اعبُدوا اللّهَ وَ‎اجتَنِبوا الطّاغوتَ.5

  وَ‎لَقَد أَرسَلنا نوحاً إِلي قَومِه فَقالَ يا قَومِ اعبُدوا اللّهَ ما لَكُم مِن إِله غَيرُهُ.6

  قُلِ الحَمدُ لِلّهِ وَ‎سَلامٌ عَلي عِبادِهِ الَّذينَ اصطَفي أَ‎اللّهُ خَيرٌ أَمّا يُشرِكونَ. أَمَّنَ خَلَقَ السَّمواتِ وَ‎الأَرضَ وَ‎أَنزَلَ لَكُم مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنبَتنا بِه حَدائِقَ ذاتَ بَهجَة ما كانَ لَكُم أَن تُنبِتوا شَجَرَها أَ‎اِلهٌ مَعَ اللّهِ بَل هُم قَومٌ يَعدِلونَ. أَمَّن جَعَلَ الأَرضَ قَراراً وَ‎جَعَلَ خِلالَها أَنهاراً وَ‎جَعَلَ لَها رَواسِي وَ‎جَعَلَ بَينَ البَحرَينِ حاجِزاً أَ‎إِلهٌ مَعَ اللّهِ بَل أَكثَرُهُم لا‎يَعلَمونَ. أَمَّن يُجيبُ المُضطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ‎يَكشِفُ السُّوءَ وَ‎يَجعَلُكُم خُلَفاءَ الأَرضِ أَ‎إِلهٌ مَعَ اللّهِ قَليلا ما‎تَذَكَّرونَ. أَمَّن يَهديكُم في ظُلُماتِ البَرِّ وَ‎البَحرِ وَ‎مَن يُرسِلُ الرِّياحَ بُشراً بَينَ يَدَي رَحمَتِه أَ‎إِلهٌ مَعَ اللّهِ تَعالَي اللّهُ عَمّا‎يُشرِكونَ. أَمَّن يَبدَؤُا الخَلقَ ثُمَّ يُعيدُهُ وَ‎مَن يَرزُقُكُم مِنَ السَّماءِ وَ‎الأَرضِ أَ‎إِلهٌ مَعَ اللّهِ قُل هاتوا بُرهانَكُم إِن كُنتُم صادِقينَ.7

از مردم جنبه عملي توحيد كه پرستش و اطاعت از خداي يگانه باشد، خواسته شده است و چون شرك فعلي و عملي مانند شرك قولي، ظاهرترين نشانه شرك فكري و عقيدتي است، از اين جهت نيز يك جنبه بسيار مهمّ دعوت انبياست، و هم از اين روي كه اين جنبه عملي توحيد در زندگي بشر و ظهور خاصيّت انساني او و نجات وي از استعباد و استضعاف بسيار مؤثّر است و اطاعت طواغيت و ارباب قدرت را از‎بين مي‎برَد، انبيا اهتمام داشتند كه جامعه را از آلودگي اين شرك نيز پاك سازند و به مردم آزادي و كرامت انساني ببخشند، و فرعونها و زمامداران جبّار و سران استعمارگر جهان و نادانان بت‎پرست كه با‎عقيده توحيد به مخالفت برمي‎خاستند، بيشتر از جهت خطري بود كه جنبه عملي توحيد براي استكبار و استعلاي آنها داشت و از سوي ديگر، اثر عملي شرك نيز بود كه از بس پرستش و خاكساري از مردم تحويل گرفته بودند، آنها به استكبار عادت كرده بودند و چنانكه در قرآن آمده‎است: (إِذا قيلَ لَهُم لا‎إِلهَ إِلاَّ اللّهُ يَستَكبِرونَ)8، وقتي به ايشان «لا‎اله‎الاّ‎الله» گفته مي‎شد، گردنكشي مي‎كردند. چون اين كلمه براي استعباد آنها و براي سلطه و اختياري كه از مردم به دست گرفته و آنان را از حقوق خود محروم كرده بودند، خطري جدّي بود زيرا عقيده به توحيد و گفتن كلمه توحيد، واجب‎الاطاعه بودن آنها را ملغي مي‎ساخت و دستورها و تشريفات و امتيازاتشان را از‎بين‎مي‎برد.

حاصل اينكه قوي‎ترين قدرت مادّي كه در برابر مكتب توحيد همواره به مخالفت و كارشكني برخاسته، قدرت استضعاف‎گران و استكبارجويان و استبدادمنشان بوده است كه اينان توحيد را با تمام ابعادش، براي خود خطري مي‎دانستند و دعوي ملك‎الملوكي و شاهنشاهي و «انا ربّكم الاعلائي» خود را با آن، بي‎معني و پوچ مي‎ديدند. لذا به انكار خدا مي‎پرداختند و موحّدان را مي‎آزردند و آنان را در فشار و شكنجه و تعذيبات اقتصادي و بدني و قتلهاي فجيع قرار مي‎دادند. فرعون بانگ درمي‎داد:

يا أَيُّهَا المَلاَُ ما عَلِمتُ لَكُم مِن إِله غَيري فَأَوقِد لي يا هامانُ عَلَي الطّينِ فَاجعَل لي صَرحاً لَعَلّي أَطَّلِعُ إِلي إِلهِ موسي وَ‎إِنّي لاََظُنُّهُ مِنَ‎الكاذِبينَ.9

اي بزرگان! من براي شما، خدايي غير از خود نمي‎دانم. پس برافروز ـ‎‎اي‎هامان‎‎ـ  بر گل (يعني آجر تهيّه كن) و براي من كوشكي بلند قرار ده، شايد به‎سوي خداي موسي مطّلع گردم، و من او را از دروغگويان مي‎پندارم.

قرآن مي‎فرمايد:

وَ استَكبَرَ هُوَ وَ‎جُنودُهُ فِي الأَرضِ بِغَيرِ الحَقِّ وَ‎ظَنّوا أَنَّهُم إِلَينا لا‎يُرجَعونَ.10

او و لشكريانش بناحق در آن سرزمين سركشي كردند و گمان بردند كه به‎سوي ما بازگردانده نمي‎شوند.

بنابراين در اينجا چند مطلب را مورد بحث قرار مي‎دهيم كه عبارتند‎از: توحيد ذاتي، توحيد صفاتي و افعالي، بساطت ذات باري و نفي تركيب و مفهوم عبادت و پرستش خدا.

مطلب اوّل: توحيد ذاتي

به عنوان مقدّمه بايد گفت كه اقامه برهان بر تعدّد واجب‎الوجود، ممكن نيست، چنانكه خداوند متعال در قرآن مجيد مي‎فرمايد: (وَ مَن يَدعُ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ لا‎بُرهانَ لَهُ بِه)11، و وحدت ذاتي به معناي امتناع و عدم امكان شبيه و نظير، فقط براي ذات باري‎تعالي و مبدأ كلّ ممكنات كه شبيه و نظير ندارد و (لَيسَ كَمِثلِه شَيءٌ)12 است، ثابت مي‎باشد و براي غير‎او از آنچه اهل كفر و شرك و الحاد مي‎پرستند، قابل طرح نيست، چون امكان شبيه و نظير و مثل براي هر ممكن‎الوجودي بديهي است.

مرحله سوم در اين بحث اين است كه عدم تعدّد ذات حق برهاني است و وحدانيّت و يكتايي و بي‎شبيه و نظير بودن او به دليل عقلي ثابت است.13

يكي از ادلّه‎اي كه بر وحدت ذات واجب‎الوجود و مبدأ عالم اقامه‎شده اين است كه لازمه دو چيز بودن دو شيءِ همانند و متماثل، مركّب بودن هر يك از آن دو چيز از مابه‎الامتياز و مابه‎الاشتراك است، والاّ اگر مابه‎الامتياز نداشته باشند، دو بودن، محقّق نمي‎شود و اگر مابه‎الاشتراك نداشته باشند، تماثل و همانندي بين آنها نخواهد بود. بنابراين اگر دو واجب‎الوجود و دو مبدأ فرض شود، ناچار هر يك مركّب از مابه‎الامتياز و مابه‎الاشتراك مي‎باشند و تركيب، منافي با وجوبِ وجود، و مساوق با امكان و معلول بودن و نياز و احتياج است.

شبهـه ابن كمـونه

بنا بر اين شبهه، اثبات متعدّد بودن واجب‎الوجود هرچند ممكن نباشد امّا امتناع آن را نمي‎توان اثبات كرد زيرا عقلا براي تعدّد آن مانعي ثابت نشده است. به اين بيان كه چرا جايز نباشد كه دو هويّت بسيط مجهول‎الكُنه و مختلف و ممتاز از يكديگر به تمام ماهيّت، وجود داشته باشند و وجوب وجود از نفس ذات آنها انتزاع شود و نه از مرتبه متأخّر از ذات، تا لازم شود كه هر دو در مرتبه ذات، واجب‎الوجود نباشند و با حيثيّت ديگر كه صفت وجوب وجود قائم به آن است، واجب‎الوجود باشند و علاوه بر اتّصاف به وجوب وجود، محتاج به سبب و علّت شود، چون اين محذور در صورتي لازم مي‎شود كه وجوب وجود را عَرَضي به معني محمولِ بالضّميمه و از عوارض وجود بگيريم، امّا اگر عَرَضي به معني خارجِ محمول و از عوارض ماهيّت گرفته شود، معلّل نمي‎شود، چون ماهيّات و لوازم آنها معلّل به علّتي نمي‎شوند; چنانكه ممكن در امكاناتش معلّل نيست بلكه به نفس ذات خود ممكن است و عَرَضي بودن به نحو خارجِ محمول موجب خروج ممكن از امكان و احتياج آن به علّت خارج از ذات خود نمي‎گردد و همچنين اجناس عاليه عَرَضيّه، ممكن مي‎باشند و امكان آنها مستلزم تركيب و خروجشان از بساطت نيست به جهت اينكه امكان اگرچه عَرَضي آنهاست امّا به معني خارج محمول است نه محمول بالضّميمه. بنابراين، اشكال و فساد تركيب در فرض تعدّد واجب پيش نمي‎آيد.

جواب شـبهه ابن كمـونه14

اين شبهه را با چند تقرير و بيان، جواب مي‎دهيم:

1. اين دو واجب‎الوجود در صفات حقيقيّه و آثار يا با هم مخالف هستند يا موافق. اگر با هم توافق دارند از آن، وجودِ مابه‎الاشتراك بين آنها كشف مي‎شود چون بطلان اتّصاف دو شيءِ متباين‎الحقيقه و مخالف با ذات به اوصاف متساوي‎الحقيقه بديهي است و سنخيّتي هم كه بين علّت و معلول لازم است، اين دعوي را رد مي‎كند، و اگر صفات آنها مخالف باشد، لازم مي‎شود آن يك كه صفات واجب‎الوجود را ندارد، واجب‎الوجود نباشد. به عبارت ديگر، واجب‎الوجود آن ذات نامتناهي قائم بالذّات و كاملِ تمام و بي‎نياز و قادر و دانا و داراي تمام صفات كماليّه و جلاليّه و جماليّه و اسماءالحسني است و فرض وجود ديگر كه بالذّات غير او و متباين با او باشد و همين صفات را دارا باشد، صحيح نيست. زيرا چگونه ممكن است دو شيءِ بسيطِ مخالفِ بالذّات، در تمام صفات مساوي باشند بدون اينكه قدر جامع و جهت مشتركي بين آنها باشد؟

2. مفهوم واجب‎الوجود يا از نفس ذات هر يك از اين دو بدون اعتبار حيثيّت ديگر فهميده مي‎شود يا با ملاحظه و اعتبار حيثيّت ديگر، و هر دو فرض محال است. امّا شقّ دوم; پس به جهت اينكه هر چيزي كه ذاتش مجرّد حيثيّت انتزاعِ وجود و وجوب و فعليّت و تماميّت نباشد، آن شيء بالذّات ناقص و ممكن است و انتزاع وجوب و وجود از آن محال است. امّا شقّ اوّل; پس به جهت اينكه مصداق حمل مفهوم واحد و چيزي كه از آن توسّط اين معني و مفهوم حكايت مي‎شود با قطع نظر از هر جهت و حيثيّت ديگر غير از حيثيّت مصداق و مَحكّي آن مفهوم بودن نمي‎شود كه حقايق مختلف من حيث‎الذّات و متباين‎المعاني باشند و فطرت سليم، قاضي و حاكم است به اينكه امور متخالفه به حيثيّت تخالفي كه دارند، و بدون حيثيّت جامعه، هر يك مصداقي از براي حكم واحد و مفهوم واحد نخواهند شد. چنانكه به فطرت درمي‎يابيم كه حكم بر امور متماثله و حمل مفهوم واحد بر آنها از جهت حيثيّت تماثل آنها با يكديگر، جايز است; مثل حكم بر زيد و عمرو و بكر به انسانيّت از جهت اشتراك آنها در تمام ماهيّت، نه از حيث عوارض مختلف آنها; و مثل حكم بر انسان و فرس به حيوانيّت از جهت اشتمال آنها بر حقيقت جنسيّه حيوانيّت و اشتراكشان در امر ذاتي; و مثل حكم بر دو شيئي كه در امر عَرَضي با هم شركت داشته باشند، مانند حكم بر برف و عاج به سپيد بودن از جهت اتّصاف آن دو به سفيدي; و مثل حكم بر امور متباينه از جهت اتّفاق آنها در امر خارج از ذاتشان، مانند حكم بر مقولات ممكنات به وجود از جهت انتساب آنها به وجود خدا (بنا بر رأي كساني كه وجود ممكنات را امر عقلي انتزاعي، و موجوديّت آنها را به اعتبار نسبتشان به وجود قائم بالذّات خدا مي‎دانند); و مثل انتزاع عنوان واحد عَرَض از اجناس تسعه عَرَضيّه كه صدق عَرَض بر آنها عَرَضي است به جهت اينكه از عروض مي‎باشد، و عَرَضيّت هر يك از آنها از ناحيه وجود آنهاست، چون ماهيّت عَرَض، عَرَض است و محتاج به موضوع نيست و بودن تعقّل موضوع (مثل سواد و بياض) قابل تعقّل و متحقّق در ذهن است، لذا چون وجود خارج از ماهيّت و عارض بر آن است، عَرَضيّت آن از ناحيه امر خارج از آن است و آن، عروض و حلول در موضوع است كه جهت اشتراك بين آنهاست.

همچنين فطرتاً مي‎فهميم جواز حكم بر امور متباينه‎اي را كه در مفهوم سلبي با هم اتّفاق دارند، مثل حكم بر ماسواي واجب به امكان به جهت اشتراك آنها در ضروري نبودن وجود و عدم براي ذوات آنها. و امّا غير اشباه اين وجوه كه گفته شد از جهات اتّفاقيّه، پس حكم بر آنها به امر مشترك، بدون جهت جامع ذاتي يا عَرَضي تصوّر نمي‎شود. بنابراين، حكم بر امور متباين بالذّات به حكم واحد به‎حسب مرتبه ذات آنها و بدون انضمام امر ديگر يا اعتبار جهت ديگر، به حكم فطرت، باطل است مگر آنكه مابه‎الاتّفاق و الاشتراك و مابه‎الاختلاف و الامتياز ذاتي داشته باشند، و اين مستلزم تركيب آنها از دو امر مي‎شود كه يكي از آن دو امر، جاري مجراي جنس و مادّه، و ديگري جاري مجراي فصل و صورت است; و تركيب به هر نحو كه باشد، منافي با واجب‎الوجود بالذّات بودن است.

و نظير آنچه ابن كمونه فرض كرده است همان اختلاف اجناس عاليه عَرَضيّه است در تمام ذات، و انتزاع عَرَضيّت از آنها از جهت اشتراك در عروض و حلول كه خارج از حقيقت آنهاست، و مي‎خواهد بگويد فرض‎كنيم دو واجب متخالف بالذّات و بسيط را كه انتزاع وجوب وجود از آنها و صدق آن بر آنها، به نحو صدق عَرَضي و خارج محمول باشد. و جوابش اين است كه همان‎طور كه انتزاع عَرَضيّت از اجناس عاليه منوط به تحقّق جهت مشترك بين آنهاست كه خارج از ذات آنها و از ناحيه وجود آنهاست و آن، حلول و عروض است، همچنين انتزاع وجوب وجود از دو واجب‎الوجود كه فرض مي‎كند، توقّف دارد بر وجود جهت مشترك بين اين دو. پس لازم مي‎شود تركيب، و لااقل از ماهيّت و وجود، و آن در واجب‎الوجود محال است و مستلزم نفي وجوب وجود از ذات هر دو شيئي است كه اطلاق واجب‎الوجود را بر آنها به لحاظ امر عَرَضي و خارجِ محمول، صادق فرض مي‎كند.

3. بيان ديگر اين است كه عنوان و مفهوم واحد بر غير مصداق و معنونِ واحد، صادق نيست و از امور متعدّده متباينه بدون جهت مشتركي بين آنها، انتزاع مفهوم يا عنوان واحد محال است و توضيح آن به اين است كه انتزاع مفهوم واحد از متعدّد بر چند وجه تصوّر مي‎شود:

اوّل اينكه متعدّد بما هو متعدّد و بدون لحاظ جهت مشتركي، منشأ انتزاع مفهوم و عنوان واحد باشد، و اين قسمي است كه ادّعا شده است عقل به‎طور بداهت به استحاله آن حكم مي‎كند.

دوم اين است كه امور متعدّده براي اينكه در جهت واحده‎اي مشتركند، منشأ انتزاع مفهوم واحد باشند، و منشأ انتزاع مركّب از مابه‎الاشتراك و مابه‎الامتياز باشد، و مفهوم از مابه‎الاشتراك و مابه‎الامتياز انتزاع شود كه منشأ انتزاع اگرچه متعدّد مي‎شود امّا مصحّح انتزاع جهت مشترك باشد. و اين فرض اگرچه از فرض اوّل آسان‎تر است ولي مثل همان فرض، باطل‎است.

سوم آنكه انتزاع، فقط جهت مشترك بين متعدّد باشد، و اين حق است. پس منتزع واحد، و منشأ آن نيز واحد است، و مصداق واحد و مفهوم هم واحد است. بنابراين با تباين به تمام ذات و عدم لحاظ جهت مشترك، صدق عنوان واحد بر آنها محال است و با وجود جهت مشترك، فساد تركيب از مابه‎الاتّفاق و مابه‎الاختلاف لازم مي‎شود.15

تذكّر نكتـه‎اي مهـم

در جواب شبهه ابن كمونه به نقل و دليل سمعي هم اكتفا جايز است، زيرا پس از آنكه توحيد و يگانگي و يكتايي وجود خدا و نفي وجود شريك و نظير و شبيه، ثابت و محقّق شد، امتناع تعدّد واجب‎الوجود و استحاله وجود خداي ديگر، با دليل سمع و اخبار پيغمبر ـ كه نبوّتش به‎اعجاز ثابت شده و تكذيب و ردّ اخبارش مستلزم قول به جواز اجتماع نقيضين است ـ قابل اثبات مي‎باشد.16

و بعيد نيست كه اين‎گونه مسائل عميقه، جزءِ امور اعتقادي كه بر هر هر عقيده‎اي معرفت آن لازم است، نباشد چرا‎كه اگر كسي به عدم وجود شريك و نظير، و مثل و شبيه براي خدا معتقد باشد، لازم است به امتناع آن نيز معتقد باشد و اگر از عهده اثبات امتناع آن برنيايد يا يقين به امتناع آن حاصل نكند، حكم به كفر و خروج او از دين داده مي‎شود.

پس آنچه لازم است بر همه اعتقاد داشتن به آن، همان عدم وجود شريك و نظير، و مثل و شبيه براي خداست; چنانكه كليني(قدس سره)در كتاب كافي (باب «ادني المعرفة») و شيخ صدوق رضوان الله تعالي عليه در كتاب توحيد (باب «ادني ما يجزي معرفة التّوحيد») از فتح بن يزيد و او از حضرت ابي‎الحسن(عليه السلام) روايت فرموده‎اند:

سَأَلتُهُ عَن أَدنَي المَعرِفَةِ، فَقالَ: الإِقرارُ بِأَنَّهُ لا‎إِلهَ غَيرُهُ، وَ‎لا شِبهَ لَهُ وَ‎لا نَظيرَ، وَ‎أَنَّهُ قَديمٌ مُثبَتٌ مَوجودٌ غَيرُ فَقيد، وَ‎أَنَّهُ لَيسَ كَمِثلِه شَيءٌ.

از حضرت ابي‎الحسن(عليه السلام) در مورد كم‎ترين مرتبه معرفت سؤال كردم، آن‎حضرت فرمود: اقرار به اين است كه خدايي غير از او نيست، و نه شبيه دارد و نه نظير، و اينكه او قديم است و ثابت است و هست و گم‎شدني نيست، و مثل او چيزي نمي‎باشد.

بـرهان فُرجـه

دليل ديگر بر توحيد ذاتي، برهان فرجه است. اين برهان از اين جهت به برهان فرجه معروف است كه بر حسب روايت كليني(قدس سره) در كتاب اصول كافي17 و صدوق(رحمه الله) در كتاب توحيد18، حضرت صادق(عليه السلام)در بحث با يكي از زنادقه، ضمن بيان ادلّه توحيد، صانع آن را نيز بيان فرموده‎اند و از امتياز و خصوصيّتي كه بر فرض قول به تعدّد خداوند متعال لازم مي‎شود تعبير به «فرجه» نموده‎اند. عبارت حديث كه اين دليل از آن استفاده شده است طبق اصول كافي چنين است:

ثُمَّ يَلزَمُكَ إِنِ ادَّعَيتَ إِثنَينِ فُرجَةٌ ما بَينَهُما حَتّي يَكونَا اثنَينِ فَصارَتِ الفُرجَةُ ثالِثاً بَينَهُما قَديماً مَعَهُما فَيَلزَمُكَ ثَلاثَةٌ، فَإِنِ ادَّعَيتَ ثَلاثَةً لَزِمَكَ ما قُلتَ فِي الإِثنَينِ حَتّي تَكونَ بَينَهُم فُرجَةٌ فَيَكونوا خَمسَةً ثُمَّ يَتَناهي فِي العَدَدِ إِلي ما لا‎نِهايَةَ لَهُ فِي الكَثرَةِ.19

از اين فرمايش چنين مستفاد مي‎شود كه اگر فرض كنيم دو واجب‎الوجود باشند ناچار بايد بين آنها امتياز و خصوصيّتي وجود داشته باشد، زيرا دو بودن، فرع اين است كه هر كدام از آنها واجد چيزي باشد كه ديگري فاقد آن است، يا لااقل ـ چنانكه از عبارت حديث استفاده مي‎شود ـ يكي از آنها واجد چيزي باشد كه ديگري فاقد آن است و بدون آن، دوگانگي حاصل نمي‎شود و قابل تصوّر نيست. بنابراين در بين اين دو واجب يك شيءِ قديم و واجب ديگر لازم مي‎شود كه آن شيء، امتياز يكي از آنها بر ديگري باشد. اگر واجب نباشد و ممكن باشد، بايد از جاي ديگري آمده باشد و محتاج به علّت و واجب ديگري مي‎شود و به‎علاوه آن دو واجب در مرتبه ذات خود از يكديگر متمايز نخواهند گرديد، چون در مرتبه بعد تكرّر و تعدّد آنها فرض شد. پس دو واجب بودن و تعدّد واجب، مستلزم قول به وجود سه واجب است، و بين اين واجب سوم و واجب ديگر هم بايد فُرجه و امتيازي باشد. پس اين واجب سوم كه مابه‎الامتياز يكي از واجبَين از ديگري بود، خودش نيز به دو مابه‎الامتياز واجب از آن دو واجب نياز دارد و لذا فرض وجودش مستلزم فرض پنج واجب مي‎شود و به همين كيفيّت، كثرت و تعدّد واجب و تركّب آن زياد مي‎شود و رقمش الي ما لا‎نهاية له في الكثره بالا مي‎رود و تركيب هر واجب از واجبهاي بي‎نهايت لازم مي‎شود كه علاوه بر آنكه تركيب، باطل و خلاف وجوب وجود است، تسلسل واجبها الي ما لا‎نهايه، خود باطل است. به‎علاوه اين مطلب كه به برهان عقلي ثابت شد كه ممكنات و حوادث در وجود محتاجند به وجود واجب و علّت محدِثه، با فرض تسلسل واجبها الي ما لا‎نهايه له به كدام يك از واجبها ارتباط و استناد دارند؟ آيا به واجبهاي مركّب از بي‎نهايت و خود نيز بي‎نهايت، يا به واجبهاي بي‎نهايت غيرمركّب كه هر يك مابه‎الامتياز از واجبهاي ديگر دارند؟ و آيا كدام‎يك علّت محدِثه ممكنات و حوادثند؟ به هر كدام نسبت و استناد دهيم و هر كدام را علّت بگوييم، ترجّح بلامرجّح كه خلاف عقل است، گفته‎ايم. بالأخره علاوه بر اينكه از فرض تعدّد واجب، مفاسد عقلي بسيار لازم مي‎شود و عقلا به هيچ وجه قابل اثبات نيست، اين‎گونه فرض كه به اين نحو مستلزم فرض واجبهاي بي‎نهايت مي‎شود از نظر عقل و فطرت مردود است و يك هذيان‎گويي بيشتر نيست. بنابراين اگر از ابتدا فُرجه و خصوصيّت را در يكي از دو واجب فرض كرديم، آنكه خصوصيّت ندارد، فقط واجب است و ديگري ممكن است، و اگر در هر دو فرض مابه‎الامتياز كنيم، خلف و خروج هر دو از امكان به وجوب لازم مي‎شود.20

بـرهان تمـانع

برهان ديگر برهان معروف به «تمانع» است. اين برهان را با تقريرات مختلف بيان كرده‎اند كه بعضي، آن تقريرات را تمام نشمرده‎اند، ولي تقريرات صحيح و سليم نيز دارد كه معروف است. اين دليل را مستفاد از آيه كريمه (لَو كانَ فيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا)21 مي‎دانند كه چون كلام ما در اين بحث طولاني شده و طرح اين دليل و تقريرات مختلف آن و بيانات متكلّمان و مفسّران و حكيمان پيرامون آن و بحث در تفسير آيه كريمه و اظهار نظر در اين مطالب مجال وسيع مي‎خواهد، از مطرح كردن آن در اينجا خودداري مي‎كنيم چنانكه از بيان دلايل ديگر نيز خودداري شد.

مطلب دوم: توحيـد صفاتي و افعـالي

مراد از توحيد صفات اين است كه همان‎طور كه ذات خدا بي‎همتا و بي‎نظير و يكتاست، صفات خدا نيز همانند و نظير ندارد و خداوند در صفاتش نيز يكتا و واحد است كه اين توحيد بعد از اثبات توحيد ذات، خودبه‎خود ثابت مي‎شود. چون وقتي واجب‎الوجود، بالذّات و للذّات، واحد باشد، موصوف به صفات حقيقي بالذّات و للذّات است و صفات حقيقي بالذّات و للذّات مثل حيات و قدرت و علم نيز واحد خواهد بود. و توحيد صفات و وحدت حق در صفات ذاتيّه با همان ادلّه توحيد ذات ثابت مي‎گردد، و در صفات غيرذاتيّه مثل قِدَم يعني مسبوق نبودن به غير و صفات سلبي نيز چون برگشتِ آن به نفي تركيب و امكان است، توحيد صفات ثابت مي‎شود. و بعضي از صفات فعل هم مثل تكلّم و اماته و احيا و خلق نيز به صفت قدرت برمي‎گردند كه از صفات ذات است و معني المتكلّم و الخالق و المميت و المحيي و الرّازق و المصوِّر، قدرت‎دارنده بر تكلّم و خلق و اماته و احيا و رزق و تصوير است و اگر اين صفات را به‎معني صدوري آنها از خدا بر او اطلاق كنيم و مثلا مراد از الخالق را «الّذي خلق الخلق» بگيريم، از صفات فعل محسوب مي‎شوند.

معني ديگر توحيد صفات اين است كه ذات و صفت، واحد است و موصوف، غير صفت نيست كه اين مطلب هم پس از اثبات بسيط بودن واجب و عدم تركيب واحديّت او، خودبه‎خود ثابت مي‎شود، وگرنه تركيب و احتياج و نقص يا تعدّد، واجب و قِدَماً لازم مي‎شود.

و مراد از توحيد افعالي اين است كه خدا در امر خلق و رزق و اماته و احيا و اعطا و تدبير و تصرّف و مالكيّت امور شريك ندارد و مستقل است; نه كسي در اين كارها با او شريك است و نه از كسي مثل اين كارها صادر مي‎شود، و اين معني نيز روشن و واضح است كه در غير خدا ـ كه خود مخلوق و مرزوق و مملوك و محلّ تدبير و تصرّف و احيا و اماته و مرض و صحّت و امور ديگر است ـ خالقيّت و رازقيّت و مدبّريّت و مالكيّت و اين‎گونه مفاهيم به‎طور مستقل تصوّر ندارد و ممكن هرگز نمي‎تواند صفات واجب را ـ خواه صفات ذات باشد يا فعل ـ داشته باشد. به‎علاوه انسان با درك فطري خود درمي‎يابد كه عالم يك واحد و فعل واحد است و يك آفريننده بيشتر ندارد، و به‎طور شركت سهامي پديد نيامده است كه هر قسمت و نقطه‎اي از آن را يك نفر ساخته باشد و يك‎نفر مالك و مدير آن باشد. او همان‎طور كه درك مي‎كند روح خودش و هر انسان و جانداري بيشتر از يكي نيست و اعضا و جوارح و قواي او همه به هم مربوط و پيوسته هستند و در همه يك فرمان، نافذ و يك فرمانده حاكم است، همچنين درك مي‎كند كه صاحب و صانع و خالق و مالك و مدبّر عالم نيز يكي بيشتر نيست، و چنانكه از همكاري اعضاي‎بدن فطرتاً واحد بودن بدن و واحد بودن روح آن را مي‎فهمد، از همكاري و ارتباطي كه بين اجزاءِ اين عالم برقرار است، فطرتاً به وحدت عالم و به وحدت خلق عالم پي مي‎برد و درمي‎يابد كه وحدت تدبير و اداره و نظامي كه در عالم است، به وحدت مدبّر دلالت مي‎كند، چنانكه حضرت صادق(عليه السلام) در بحث با يكي از زنادقه فرمود: «دَلَّ صِحَّةُ الأَمرِ وَ‎التَّدبيرِ وَ‎ائتِلافِ الأَمرِ عَلي أَنَّ المُدَبِّرَ واحِدٌ»22، و هر كس به فطرت خود اين حقيقت را درك و به آن اقرار و اعتراف مي‎نمايد، چنانكه خداوند متعال در قرآن مجيد مي‎فرمايد:

  قُل لِمَن ما فِي السَّمواتِ وَ‎الأَرضِ قُل لِلّهِ.23

  قُل مَن يَرزُقُكُم مِنَ السَّماءِ وَ‎الأَرضِ أَمَّن يَملِكُ السَّمعَ وَ‎الأَبصارَ وَ‎مَن يُخرِجُ الحَي مِنَ المَيِّتِ وَ‎يُخرِجُ المَيِّتَ مِنَ الحَي وَ‎مَن يُدَبِّرُ الأَمرَ فَسَيَقولونَ الله فَقُل أَفَلا تَتَّقونَ.24

  قُل لِمَنِ الأَرضُ وَ‎مَن فيها إِن كُنتُم تَعلَمونَ. سَيَقولونَ لِلّهِ قُل أَفَلا‎تَذَكَّرونَ. قُل مَن رَبُّ السَّمواتِ السَّبعِ وَ‎رَبُّ العَرشِ العَظيمِ. سَيَقولونَ لِلّهِ قُل أَفَلا تَتَّقونَ. قُل مَن بِيَدِه مَلَكوتُ كُلِّ شَيء وَ‎هُوَ يُجيرُ وَ‎لا يُجارُ عَلَيهِ إِن كُنتُم تَعلَمونَ. سَيَقولونَ لِلّهِ قُل فَأَنّي تُسحَرونَ.25

  يا أَيُّهَا النّاسُ اذكُروا نِعمَةَ اللّهِ عَلَيكُم هَل مِن خالِق غَيرُ اللّهِ يَرزُقُكُم مِنَ السَّماءِ وَ‎الأَرضِ لا‎إِلهَ إِلاّ هُوَ فَأَنّي تُؤفَكونَ.26

و آيات كريمه متعدّد ديگر كه بر توحيد صفات و افعال دلالت مي‎كنند و گوياي گواهي فطرت بر آنند.

تذكّـر يك مطلب مهـم

مطلبي كه تذكّرش در اينجا لازم مي‎نمايد اين است كه افعال و كارهاي خدا مثل خلق و رزق و اماته و احيا و ساير افعالي كه اسماءالحسني بر آنها دلالت دارند، گاهي به‎واسطه يا وسايطي انجام مي‎گيرد كه در اين صورت به خود آن واسطه نيز مستند مي‎شود و منافي با توحيد نيست; خواه واسطه عاقل و ذي‎شعور باشد يا نباشد. مثال اوّل اين آيه است: (وَ‎أَخَذَ الَّذينَ ظَلَموا الصَّيحَةُ)27 و اين آيه: (وَ أَلقِ ما في يَمينِكَ تَلقَف ما‎صَنَعوا)28 و اين كلام: «أَنبَتَ الرَّبيعُ البَقلَ»29 وقتي كه يك موحّد و خداشناس آن را بگويد; و مثال دوم آيات بسياري است مانند اين آيات در مورد ملائكه: (الَّذينَ تَتَوَفّاهُمُ المَلائِكَةُ طَيِّبينَ)30 و (الَّذينَ تَتَوَفّاهُمُ المَلائِكَةُ ظالِمي أَنفُسِهِم)31 و (وَ لَو تَري إِذ يَتَوَفَّي الَّذينَ كَفَروا المَلائِكَةُ)32 و (يُدَبِّرُ الأَمرَ مِنَ السَّماءِ إِلَي الأَرضِ)33 و (فَالمُدَبِّراتِ أَمراً)34 و (لاَِهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيّاً)35 و (لِنُرسِلَ عَلَيهِم حِجارَةً مِن طين)36، و مانند آن بنده‎اي كه شرح ديدار موسي با او در سوره كهف مذكور است و مأموريّتهاي غيبي نظير مأموريّت ملائكه داشت و گاهي افعال را به خود نسبت مي‎داد و مي‎گفت «فَأَرَدتُ أَن أَعيبَها» و «فَأَرَدنا» و گاهي به خدا و مي‎گفت «فَأَرادَ رَبُّكَ» و در پايان هم گفت: «وَ‎ما‎فَعَلتُهُ عَن أَمري»، و در مورد عيسي بن مريم در سوره مائده مي‎فرمايد: (وَ‎إِذ تَخلُقُ مِنَ الطّينِ كَهَيئَةِ الطَّيرِ بِإِذني فَتَنفُخُ فيها فَتَكونُ طَيراً بِإِذني وَ‎تُبرِئُ الأَكمَهَ وَ‎الأَبرَصَ بِإِذني وَ‎إِذ تُخرِجُ المَوتي بِإِذني)37، و در سوره آل‎عمران نيز مي‎فرمايد: (أَنّي أَخلُقُ لَكُم مِنَ الطّينِ‎...)38. گاهي هم چون اين وسايط و تأثير آنها استقلال ندارند و به مشيّت الهي وابسته‎اند هرچند واسطه بالاختيار باشند، الغا مي‎گردند و فعلي كه فعل عبد است به خدا نسبت داده مي‎شود، چنانكه مي‎فرمايد: (وَ‎ما رَمَيتَ إِذ رَمَيتَ وَ‎لكِنَّ اللّهَ رَمي)39، و با توجّه به اين نكته، اعضال و اشكالي كه بعضي در فهم برخي از آيات قرآن كريم مثل (يُضِلُّ الله الظّالِمينَ)40 و (إِنَّكَ لا‎تَهدي مَن أَحبَبتَ وَ‎لكِنَّ الله يَهدي مَن يَشاءُ)41 دارند، مرتفع مي‎گردد.

بنابراين اطلاق اين اسماء بر غيرخدا در هر مورد كه منع شرعي نداشته باشد و يا اذن شرعي باشد، مانعي ندارد و بر حسب لغت هم صحيح است، و استناد اين افعال به وسايط و عوامل نيز شرك نمي‎باشد، و گفتن اينكه نبي يا ولي يا مَلَك او را شفا داد يا او را زنده گردانيد، با اين ملاحظات، اشكال ندارد. چنانكه شفا و بهبود بيمار را كه به‎واسطه دوا يا در هنگام استعمال آن حاصل مي‎شود به پزشك و دوا نسبت مي‎دهيم، شفايي را هم كه بدون وسايط طبيعي و بر اثر توسّل به نبي يا ولي حاصل مي‎شود و عامل و واسطه آن نبي يا ولي است، به آن عامل مثل عيسي بن مريم يا‎موسي‎بن‎جعفر(عليهما السلام) نسبت مي‎دهند و بلكه به قرآن و سوره حمد و دعا نيز مستند مي‎سازند هرچند شافي حقيقي و كسي كه اين كلمه بر او بدون هيچ‎گونه مسامحه و تجوّز اطلاق مي‎شود خداست.

اين مسأله هم كه ملائكه يا افرادي از بشر يا چيزهاي ديگر با علم و اختيار و توجّه خودشان يا با عدم علم، در مسير اجراي مشيّت الهي قرار‎مي‎گيرند و به آنها قدرت اماته و احيا و خلق اعطا شود، تفويض نيست و با بطلان آن منافات ندارد، زيرا تفويض به دو معني گفته مي‎شود: يكي تفويضي است كه در مبحث جبر و تفويض نفي شده و قانون «لا جبر و‎لا‎تفويض» قلم بطلان بر آن كشيده و آن عبارت است از نفي مشيّت خدا در افعال بندگان و استقلال تامّ ايشان در افعال، و اين عقيده خلاف توحيد در افعال است و شرك مي‎باشد; ديگر تفويضي است كه نسبت به حجج و ائمّه(عليهم السلام) در روايات نفي شده و آن اين است كه به‎طور كلّي امر خلق و رزق و ساير امور از جانب خدا به ائمّه(عليهم السلام) واگذار شده و خدا در آن، مشيّت و تصرّف و دخالت و تدبيري ندارد، و اين عقيده نيز شرك است و منافي با توحيد در افعال و دوام فيض و افاضه، و آيات كثيره صريحه قرآن‎مجيد و نيز روايات بسيار است.

امّا واسطه بودن در انفاذ مشيّت الهي، و امر خلق و رزق و شفاي بيماران شرك نيست، و توجّه به آن وسايط و مسئلت از آنها هم كه در حدود همين انفاذ مشيّت الهي باشد و به نحوي كه از حدود مشيّت خارج نشود، كاري را انجام دهند نيز شرك نيست و با عدم منع شرع و يا به شرط اذن شرع جايز است و تأثير اين توجّه و مسئلت و درخواست شفاعت، نظير صدقه دادن و دعا و مسئلت مستقيم از خداوند متعال است كه با اينكه امور را بر وفق حكمت و مصلحت جريان مي‎دهد، مع‎ذلك دعا و صدقه دادن مأمورٌبه است و مؤثّر واقع مي‎شود و توسّل به اين وسايط هم بر حسب مشيّت الهي مؤثّر است و موجب دفع بلا يا شفا يا زيادي رزق مي‎گردد، زيرا وقتي كسي از آنها درخواستي كرد، آنان بنا بر مشيّت الهي و به اذن خداي تعالي آن درخواست را انجام مي‎دهند و چه‎بسا كه موظّف باشند انجام دهند; چنانكه مادر، واسطه تغذيه و استفاده طفل از خزاين ارزاق الهي است و به مشيّت الهي شير در پستان او آفريده شده و اگر طفل گريه كند و مادر بخواهد و كودك پستان مادر را بمكد، شير مي‎نوشد. اين امور، اسراري است كه عقول عادي به پايان آن نمي‎رسد و از درك تفاصيل آن عاجز است.

اين نكته هم ناگفته نمانَد كه غرض از اين تحقيق اين نيست كه تمام افعال و كارهاي الهي به وسيله وسايط انجام مي‎گيرد و وسايط صاحب‎اختيار، به اختيار و به امر خدا آنها را انجام مي‎دهند بلكه غرض اين است كه خداوند با وسايط هم افعالي را انجام مي‎دهد كه خود عالِم به مصالح و موارد آن است. و حاصل اين است كه توسّل به ملائكه ـ مثل «ملائكة ربّي ارفقوا بي» ـ و به ائمّه(عليهم السلام) در اين نظامي كه اجمالي از آن بيان شد، شرك نيست و هر شأني از اين شؤون كه بر حسب دليل معتبر، براي انسان ثابت شود معقول، و در مسير اين عقايد توحيدي، مقبول است.

شرك اين است كه كسي يا چيزي بالذّات و در عرض خدا و فاعل افعال خدا و خالق و يا مستقل در افعال و اراده خود يا خلق شمرده شود به نحوي كه مشيّت الهي مؤثّر نباشد. اين معني شرك است، هرچند كه گفته شود خداوند اين قدرت را به بنده داده و خود كناره‎گيري كرده است. امّا اگر كسي به اذن‎الله عامل ارادة‎الله باشد و به‎حول و قوّه و مشيّت او فعلي را كه به او مستند مي‎شود انجام دهد و فعلي كه ممكن است بدون واسطه از خدا صادر شود، به‎واسطه آن كس، به اذن و امر خدا صدور يابد ـ‎مثل شفاي بيماران به اذن خدا يا احياي اموات يا خبر از غيوب يا قبض ارواح‎ـ اينها با توحيد منافات ندارد و عين سريان مشيّت‎الله و جريان و نفوذ ارادة‎الله است و خدا به هر نحو كه بخواهد امر خود را اجرا مي‎كند و كسي نمي‎تواند مانع اراده او شود، كه «لا يسئل عمّا يفعل و لا‎يمنع عمّا يريد بل هو فعّال لما يريد و علي ما يشاء و علي كلّ شيء قدير». و غير از اين اگر بگوييم كه خدا فقط قادر به احيا و اماته بدون واسطه است، اثبات عجز مي‎شود، بلكه چنانكه خدا مي‎تواند كاري را بدون واسطه انجام دهد، با‎واسطه و وسايط هم مي‎تواند انجام دهد و همان‎طور كه آدم(عليه السلام) را بدون واسطه پدر و مادر، و عيسي(عليه السلام) را بدون پدر مي‎آفريند، ديگران را با‎واسطه پدر و مادر آفريده است، و تفاوت نمي‎كند كه واسطه، فاعل عاقل مختار باشد يا غير آن، و آنچه گفته شد با مثل آيه كريمه (إِنَّ الَّذينَ تَدعونَ مِن دونِ اللّهِ لَن يَخلُقوا ذُباباً وَ‎لَوِ اجتَمَعوا لَهُ وَ‎إِن يَسلُبهُمُ الذُّبابُ شَيئاً لا‎يَستَنقِذوهُ مِنهُ)42 منافاتي ندارد زيرا به قرينه آياتي چون (أَنّي أَخلُقُ لَكُم مِنَ الطّينِ‎‎...)43 معلوم مي‎شود كه مفاد آن، اثبات عجز معبودهاي غيرحق و نفي استقلال آنها در خلقت و امري خارج از اراده و مشيّت و اذن خداست.

مطلب سوم: بسـاطت ذات باري و نفي تركيب

اين بحث نيز از مباحث مهمّ توحيدي به شمار مي‎رود و بيان مي‎كند كه خداوند، يگانه و بي‎جزء و منزّه از تركيب است و هيچ‎گونه تركيبي در او راه ندارد. برهان بر نفي تركيب اين است كه خدا و آن وجودي كه با ادلّه عقلي وجودش ثابت است (و بعضي از ادلّه وجود او را در اين كتاب از نظر خواننده گرامي مي‎گذرانيم) محتاج به غير نيست و سلسله ممكنات، منتهي به وجودِ بي‎نيازِ قائم بالذّات او مي‎شود. تركيب از دو‎جهت موجب احتياج است: يكي از ناحيه اجزاء كه هر موجود مركّب در وجود محتاج به اجزاءِ خويش است و تا آنها نباشند مركّب وجود پيدا‎نمي‎كند; و ديگر احتياج به علّتي كه آن اجزاء را با هم مركّب سازد. به‎علاوه، اَشكال تعدّد واجب و قديم، و تركيب هر جزء از مابه‎الامتياز و مابه‎الاشتراك پيش مي‎آيد.

بحث توحيـد در عبادت

مسأله توحيد در عبادت و نفي شريك براي خدا در استحقاق پرستش و عبادت، از مسائل بااهميّت توحيدي و از پايه‎هاي مهم و باعظمتي است كه بايد به آن معتقد بود و در عمل نيز آن را نشان داد و دعوت انبيا و مخصوصاً دعوت اسلام بر آن استوار است.44

در كلمه بزرگ، بسيار سنگين و با قدر و ارج توحيد، (لا اله الاّ‎اللّه) همه معاني توحيدي اعمّ از توحيد ذاتي و صفاتي و افعالي و عبادتي درج است; كلمه‎اي كه شعار مسلمانان و نقطه اساسي و هسته مركزي رسالت حضرت خاتم‎الانبياء(صلي الله عليه وآله)، و محور و مدار تمام تعاليم اعتقادي و عملي اسلام است و معاني عالي و ارزنده و نجاتبخش و آزادساز آن، در رستگاري و سعادت انسانها مؤثّرترين وسيله به شمار مي‎رود.

اگر گفتن اين كلمه، كلاس اوّل مكتب توحيد و مقدّمه درك و بينش توحيدي است، كلاسهاي عملي و علمي ديگر مكتب اسلام نيز همه درس و شرح اين كلمه و وارد كردن آن در حيات بشر است.

توحيد كلمه‎اي است كه بر زبان راندن آن بسيار آسان، و در ميزان سخت سنگين، و عمل به آن متضمّن تمام خيرات دنيا و آخرت است; كلمه‎اي كه فقط از چهار جزء تركيب يافته است امّا معجزاتي از آن صادر مي‎شود كه از هيچ كلمه ديگري صادر نمي‎شود و تاريخي به وجود آورد كه پرافتخارتر و درخشان‎تر از آن وجود ندارد و جامعه و ملّتي ساخت كه انساني‎تر از آن جامعه‎اي در عالم به وجود نيامده است و مكتب و مدرسه‎اي باز كرد كه تا ابد يگانه الهام‎بخش و راهنماي بشر و توده‎ها به‎سوي آزادي و مفاهيم ارجمند و بلند انساني است و بزرگ‎ترين مردان الهي و آزاديخواهان و رجال اصلاح‎طلب و مجاهد و شهداي راه حقيقت و فضيلت چون علي و حسن و حسين و ساير امامان(عليهم السلام)، و مرداني مانند حمزه و جعفر طيّار و زيد بن حارثه و سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار و ميثم تمّار و حُجر بن عُدَي، و شهداي ميدان جهاد كربلا و موحّدان نامي ديگر، و بانواني مانند فاطمه زهرا و زينب صدّيقه صغري و خديجه امّ‎المؤمنين را به دنيا تحويل داد; كلمه‎اي كه شفاي امراض و درمان بيماريهاي روحي و جسمي و سياسي و اقتصادي و اجتماعي است; كلمه‎اي كه هميشه پناهگاه افراد و جوامع مظلوم و استضعاف‎شده، و ملهم انقلاب عليه اهل باطل و استبداد و طغيان است; كلمه‎اي كه وسيله‎اي خطرناك‎تر و مخرّب‎تر از آن براي ويران ساختن كاخهاي ظلم و بيداد و استكبار و استعمار نيست.

هيچ كلمه ديگري جامع اين همه ارزش و اين همه فايده و رستگاري نيست و هيچ انقلابي چون انقلابي كه اين كلمه در عالم به وجود آورده بامايه و جاودان و مستمر و عظيم و به نفع انسانها نبوده و نخواهد بود; انقلابي كه هيچوقت متوقّف و آرام نخواهد شد و همواره نو و در تجدّد و گسترش و توسعه است. ملّت و جامعه مسلمان به هر عزّت و پيشرفت و ترقّي، و هر افتخار و توفيق و سربلندي و آزادي و عدالت اجتماعي و رستگاري كه رسيد از بركت اين كلمه و درك مفاهيم عالي آن بود، و به هر ذلّت و شكست و نفاق و اختلاف و پراكندگي و تقسيم و تجزيه به اسمهاي ناميمون و نامبارك جغرافيايي و منطقه‎اي و وطنهاي جعلي و رژيمهاي غيراسلامي و خسارت و زيان كه گرفتار شده است بر اثر فاصله گرفتن از اين كلمه و اكتفا كردن به لفظ آن و جهل نسبت به حقايق و مقاصد توحيدي آن است.

اين كلمه، تضمين‎كننده حقوق انسانها و اعلاميّه واقعي حقوق بشر و آزادي و برابري و برادري و الغاي امتيازات و تبعيضات و فرمان حكومت واحد الهي و جامعه جهاني اسلامي است. رژيمهاي استكباري و شرك و منطقه‎اي و جغرافيايي كه براي حفظ منافع اشخاص و سلسله‎ها يا ملّتهاي قوي و متجاوز در طول تاريخ برپا بود، از شوكت و صولت اين كلمه در هم شكست و بي‎قدر و اعتبار شد.

اين كلمه است كه امروز هم مثل ديروز و هميشه و در همه زمانها و در هر مكان، درمان دردها و مرهم التيام‎بخش تمام زخمها و جراحات است و مقصود واقعي همه ملّتها و انسانهاست.

اين كلمه اعلان نظام اعتقادي و فكري و سياسي و اجتماعي اسلام و منبع و اساس ايمان به رسالت و امامت و معاد است و اگرچه اعلان عقيده و ايمان است، اعلان برنامه و عمل و اخلاص و عبادت نيز هست.45

مطلب چهارم: معنا و مفهوم عبادت و پرستش خدا

دانستن معناي عبادت و پرستش اهمّيت زيادي دارد و فهم صحيح آن، از اشتباهات و گمراهيهاي بعضي از اشخاص و فِرَق، مثل وهّابيها و وهّابي‎مسلكها، جلوگيري مي‎كند و سمت و جهت برنامه كار و اعمال و رفتار انسان را در هر قسمت مشخّص مي‎سازد. راغب در مفردات مي‎گويد:

العُبودِيَّةُ: إِظهارُ التَّذَلُّلِ وَ‎العِبادُةُ أَبلَغُ مِنها; لأَنَّها غايَةُ التَّذَلُّلِ، وَ‎لا‎يَستَحِقُّها إِلاّ مَن له غايةُ الإِفضالِ وَ‎هوالله تعالي و لهذا قال: «أَلاّ‎تَعبُدوا إِلاّ إِيّاهُ».46

آنچه بعد از بررسي دقيق در كتب لغت و موارد استعمالات عرفي و شرعي و ملاحظه آنها با يكديگر معلوم مي‎شود اين است كه عبادت و پرستش و پرستيدن در چند معني اطلاق و استعمال شده است.

اوّلين معناي عبادت

نهايت خضوع و غايت تذلّل در مقابل چيزي يا كسي كه خضوع‎كننده او را ولي هر نعمت و هر احسان بداند و او را خواه جاندار (مثل انسان) يا بيجان (مثل بت و مجسّمه و تمثال) باشد، به عنوان اينكه خدا با او متّحد است يا در او حلول يا ظهور كرده و يا وجود تنزيلي و قراردادي و بنايي و اعتباري اوست بشناسد، بلكه به معني گسترده‎تر، مطلق خضوع و تذلّل و ستايش و نيايش به هر شكل و وصفي در برابر كسي كه خضوع‎كننده او را خدا، يا با او متّحد يا حالِّ در او و يا وجود تنزيلي او بداند، پرستش و عبادت است، بلكه مطلق خضوع و تذلّل در برابر كسي كه خضوع‎كننده بخواهد خود را معتقد به اينكه او داراي اين شأن است ارائه دهد، پرستش و عبادت است. لذا مي‎توان گفت كه سجده گرچه نهايت خضوع است، چنانچه در برابر كسي انجام شود كه سجده‎كننده او را خدا نمي‎داند و نمي‎خواهد ارائه دهد كه او خدا يا با او متّحد يا حالِّ در اوست، پرستش و عبادت نيست، مانند سجده فرشتگان براي آدم و يا سجده برادران يوسف براي او، زيرا آنان آدم و يوسف را خدا نمي‎دانستند و نمي‎خواستند ارائه‎دهند كه او خداست بلكه به قصد اطاعت به وي سجده كردند و اين، منافاتي هم ندارد با اين مسأله كه اين نوع خضوع توقيفي باشد و بدون اذن خدا، نسبت به غير او جايز نباشد و نهي شده باشد.

انواع ديگر خضوع مثل شكر و سپاس و ستايش و نيايش و قيام و ركوع بلكه هرگونه فرمانبري و اطاعت و امتثال امر، حتّي بلند كردن انگشت يا دست گذاشتن يا زانو به زمين نهادن، اگر در برابر كسي انجام شود كه خضوع‎كننده او را خدا يا واجد يكي از اوصاف ذكرشده بداند و يا بخواهد به خود آن كس يا ديگران چنين وانمايد، اين عبادت است. پس اگر در برابر خدا ـ عزّ اسمه و عظم شأنه ـ واقع شود، عبادت خداست و اگر در‎برابر غير او صورت گيرد، شرك و پرستش غيرخداست.

ممكن است با مراجعه به عرف و صورتهاي پرستش ملل و امم معبودهاي باطل و معبود حقّ يگانه را، اين‎گونه استظهار كرد كه آنچه بالذّات پرستش و عبادت است، عمل و كاري است كه حكمت و فلسفه اصل آن با خصوصيات اجزاء و شرايط آن غير قابل درك و بر نوع نامعلوم بوده و فقط نشانه كامل خضوع و تعبّد محض و تسليم مطلق و بي‎قيد و شرط در برابر غير باشد، مثل نماز و روزه و حج. لذا يكي از عالي‎ترين مظاهر تعبّد و تسليم مطلق، اقدام حضرت ابراهيم(عليه السلام) به ذبح فرزندش اسماعيل است كه هر دو فقط به‎عنوان تسليم و اينكه خدا مالك رقبه هر شخص و يگانه صاحب‎اختيار حقيقي است، از اين تكليف بزرگ استقبال كردند.

پس هر عملي كه نشانه تعبّد و تسليم محض نسبت به غير و حاكي از اين باشد كه اعتقاد و تعبّد و تسليم محض بودن، براي او و در برابر او سزاوار مي‎باشد، عبادت است. لذا در قرباني حج هرچه قرباني گرانبهاتر باشد فضيلت آن بيشتر است، چون تعبّد و تسليم در آن ظاهرتر است. سعي بين صفا و مروه اگر به قصد خضوع در برابر كوه باشد، شرك است و اگر به‎عنوان تعظيم شعائرالله و جهت تقرّب به خدا انجام بگيرد، با اينكه از احترام كوه و تقديس و تعظيم آن منفك نمي‎باشد، شرك نيست و عين توحيد عبادت است.

از اين تعريفات و بيانات دقيق معلوم مي‎شود كه احترام و تعظيم خانه كعبه معظّمه، و استلام حجرالاسود، و احترام به صفا و مروه با سعي بين آنها، و بزرگداشت مقام ابراهيم و حجر اسماعيل با نماز خواندن در آنها، و وقوف در عرفات و مشعر و مني و اعمال ديگر كه به نحو وجوب يا استحباب نسبت به خانه و مسجدالحرام انجام مي‎شود، و احترام به مساجد با خواندن نماز تحيّت در آنها، و همچنين سجده ملائكه براي آدم و سجده فرزندان يعقوب براي برادرشان يوسُف، و زيارت قبور و دعا و نماز در روضه پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) و مشاهد ائمّه(عليهم السلام)، و تعظيم پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) با صلوات و بلند نكردن صدا بالاي صداي آن حضرت و آن حضرت را مانند افراد عادي نخواندن، و احترام اماكني كه به‎واسطه شرافت آنها شرافت يافته و مصداق آيه (في بُيوت أَذِنَ الله أَن تُرفَعَ وَ‎يُذكَرَ فيهَا اسمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فيها بِالغُدُوِّ وَ‎الآصالِ)47 شده‎اند، و سلام كردن بر پيغمبر(صلي الله عليه وآله)بعد از تشهّد نماز و در مواقع ديگر، و خواندن و خطاب به نبي يا ولي در حال حيات يا ممات، و در برابر اوامر و دستورهاي آنها به فرمان خدا تسليم محض بودن و خود را صاحب‎اختيار ندانستن، هيچ‎يك از اين امور و نظاير آن شرك در عبادت نيست و عين توحيد عبادت است، هرچند كه انجام اين برنامه‎ها در اين اماكن و نسبت به اين اشياء نظير انسان و كوه و بنا و زمين و قبور، از احترام و تقديس آنها انفكاك پيدا نمي‎كند و عين مفهوم آيه شريفه «في بُيوت أَذِنَ اللّهُ أَن تُرفَعَ‎...» مي‎شود كه در حالي كه خانه‎هايي را كه خدا اذن داده است بلند و رفيع شوند، همان ياد و تسبيح خدا در آنها احترام آنهاست و موجب رفعت آنها مي‎گردد.

آن خانه‎هايي كه از گِل و خشت و سنگ و آجر ساخته شده‎اند، تعظيم مي‎شوند امّا اين تعظيم در ضمن اداي برنامه‎هاي عبادت و پرستش خدا و ذكر و تسبيح او به عمل مي‎آيد، بلكه اصل تعظيم به عنوان تقرّب و امتثال امر الهي انجام مي‎شود، مثل سعي بين صفا و مروه و طواف خانه كعبه معظّمه و استلام حجر كه نخستين، تعظيم آن دو كوه و دومي تعظيم آن بنا و سومي تعظيم آن سنگ است امّا اين كارها به قصد تقرّب به خدا و فرمانبري از او صورت مي‎گيرد.

حاصل اينكه صدور تمام اين افعال از مُسلِم و موحّد، شرك نيست و به هيچ وجه با توحيد عبادت منافات ندارد، زيرا:

اوّلا: برخي از اين افعال نه بالذّات عبادت و پرستش است و نه فاعل اين افعال، اين اشياء (كعبه معظّمه، حجرالاسود، صفا و مروه و غير آن) را خدا يا متّحد با او و يا مكان حلول او يا وجود تنزيلي او مي‎داند. پس، اين افعال به شرك ربطي ندارند و هرچند كه فاعل، آن را به قصد خضوع و تذلّل در برابر غير خدا انجام دهد و قصد قربت و اطاعت امر خدا هم نكند ـ مثل احترام و خضوع نسبت به پدر و مادر كه قرآن مجيد با تعبير لطيف خود (وَ‎اخفِض لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحمَةِ)48، در مورد آن بليغ‎ترين تأكيد را فرموده است ـ با توحيد عبادت ناسازگار نيست، و از اين قبيل است رفتن به زيارت انبيا و اوليا و بوسيدن ضرايح و قبور و در و ديوار مشاهد آنها و بيوتي كه به آنها و مواقفشان تعلّق دارد.

ثانياً: بعضي از اين افعال مثل طواف يا سعي بين صفا و مروه يا استلام حجرالاسود، اگرچه بالذّات عبادت و پرستش است مع‎ذلك از عناوين قصديّه است كه بدون قصد خضوع در برابر غير، عنوان عبادت بر اين افعال صدق نمي‎كند. مثلا دور خانه گشتن براي انجام كاري يا دست گذاشتن بر حجر براي آزمايش مساحت آن، عبادت نيست و در صدق عنوان عبادت بر  اين افعال قصد، دخالت دارد. پس اگر اين اعمال را به قصد پرستش و معبود دانستن حجرالاسود و كوه صفا و مروه و خانه كعبه انجام دهد، شرك است و اگر به قصد پرستش آنها نباشد بلكه براي خدا و به قصد فرمانبري و پرستش او و اطاعت از شرع و به عنوان شعائرالله انجام دهد، مرخّص و مأذونٌ‎فيه و بلكه مأمورٌبه مي‎باشد و عين توحيد است و تعظيم و احترام خانه كعبه و حجرالاسود و كوه صفا و مروه، طواف و سعي و استلامي است كه انجامش به اين نحو، موجب قرب و ثواب مي‎شود.

پس احترام و تعظيم كعبه و حجرالاسود و مقام ابراهيم و حجر اسماعيل (مدفن جمعي از انبيا از جمله حضرت اسماعيل(عليه السلام)) و صفا و مروه، چون به جهت انتساب آنها به خدا و اختصاص آنها به شعائر و براي خدا و يا به عنوان امتثال امر و فرمانبري او انجام مي‎گيرد، هم احترام و تعظيم اين اشياء و هم عبادت و اطاعت خداست و اگر اذن و امر و شعائر الهي نبود، شخص موحّد و مسلمان نه سعي بين صفا و مروه مي‎كرد و نه استلام حجر مي‎نمود و اگر كسي هم به جا مي‎آورد، به او اعتراض مي‎كرد و از آن بازش مي‎داشت. همچنين است زيارت مشاهد و برنامه‎هاي شرعي از دعا و خواندن زيارات و توسّلاتي كه در آنجاها انجام مي‎شود.

اين نكته هم مخفي نمانَد كه صدق شرك به نحو حقيقت در بعضي از موارد مرقومه قابل خدشه است بلكه صحّت سلب دارد و آنچه مي‎توان آن را حقيقتاً شرك ناميد و به يقين منافي توحيد در عبادت دانست، اين است كه شخص، عملي را كه بالذّات عبادت است مثل مراسمي كه عقل به فلسفه آنها يا خصوصيات و تفصيلات اجزاء و شرايط آنها پي نمي‎برَد، در‎برابر غيرخدا كه او را خدا يا حالِّ در او يا متّحد با او بداند، انجام دهد و در موارد ديگر اگرچه منهي‎عنه و حرام باشد، اطلاق شرك از باب مجاز بر آن صحيح است. در بعضي از موارد نيز اطلاق شرك مجازاً هم صحيح نيست، مثل سجده براي حضرت آدم و حضرت يوسُف(عليهما السلام) كه گرچه براي آن دو بود و در نهايت خضوع و تذلّل نسبت به آنها، مع‎ذلك شرك نبود چون ملائكه و برادران يوسُف، آدم و يوسُف را واجد اوصافي كه ذكر شد، نمي‎دانستند و به‎علاوه به عنوان امتثال امر خدا براي آدم و يوسُف سجده‎كردند. از سجده برادران يوسُف استفاده مي‎شود كه سجده براي غيرخدا به عنوان خضوع و احترام، بالذّات شرك نيست زيرا اگر بود، خدا‎نمي‎فرمود: (قُل إِنَّ اللّهَ لا‎يَأمُرُ بِالفَحشاءِ)49، و اين البتّه منافات هم ندارد با اين مطلب كه بدون اذن خدا حرام است. در هر صورت اين نحو احترام به غير، در شريعت محمّدي كه توحيد در آن به نحو اتمّ و اكمل، تبليغ و تفهيم شده است و تمام راههاي رخنه شرك در آن بسته مي‎باشد، ممنوع و منهي‎عنه است.

براي توضيح بيشتر، مواردي را كه عبادت و پرستش بر آنها صادق است، فهرست مي‎كنيم:

1. عملي كه بالذّات، نهايتِ خضوع و تذلّل و حاكي از تسليم و تمكين خالص باشد در برابر و يا براي كسي يا چيزي كه عامل و فاعل، او را خدا يا  واجد يكي از اوصاف ذكرشده بداند، مثل سجده و هر عملي كه عقل به فلسفه آن يا خصوصياتش پي نمي‎برَد و نشانه و رمز تسليم مطلق در برابر غير است.

2. مطلق خضوع و تذلّل در برابر كسي يا چيزي كه خضوع‎كننده او را خدا يا واجد يكي از اوصافِ ذكرشده بداند.

3. خضوع و تذلّل در برابر  كسي يا چيزي كه خضوع‎كننده بخواهد خود را معتقد نشان دهد به اينكه او خدا يا داراي شؤون مذكور است، يا بخواهد او را به اين شؤون ارائه دهد; خواه ارائه به خود او باشد يا به غير او، مثل سجده و تذلّلِ بسياري از مردمان در عصر جاهليّت و عصر حاضر در برابر پادشاهان و زورمندان، به قصد اينكه نشان دهد آنان صاحب‎اختيار مردم و وجود تنزيلي خدا در زمين هستند، امّا به قصد مجرّد احترام، اگرچه گناه كبيره و از معاصي بزرگ است، شرك نيست.

4. مطلق خضوع و تذلّل در برابر غير، به‎قصد ارائه آنچه ذكر شد، مثل كساني كه در برابر اصنام يا فراعنه و سلاطين ركوع مي‎كردند يا زمين را مي‎بوسيدند، كه بديهي است حكم به شرك در اين موارد موقوف است بر اينكه از قراين مقامي يا مقالي، عقيده و قصد فاعل معلوم شود، و در اين اقسام ـ چنانكه ذكر شد ـ تفاوت نمي‎كند كه خضوع‎كننده شخص يا چيزي را كه در برابرش خضوع مي‎كند خدا بداند، يا خدا را متّحد با او يا حالِّ در او يا وجود تنزيلي و قراردادي و اعتباري او بداند و به اين جهت او را مستحقّ عبادت بشمارد.

5‎. مطلق تقديس و تبرّك جستن به هر شيء، خواه سنگ باشد يا درخت يا حيوان يا انسان، به بوسيدن و استلام و طواف و قرباني، بدون ملاحظه جنبه قداست معنوي و ارتباط و اضافه آن به خدا، يا با ملاحظه اين جنبه بدون اينكه واقعيّت داشته و يا از جانب شرع رسيده باشد. بنابراين تقديس و احترام صفا و مروه به سعي بين آنها يا استلام حجر يا طواف خانه يا تقديس مساجد و مشاهد كه از شعائرالله مي‎باشند، عبادت آنها نيست.

6‎. دعا خواندن و درخواست قضاي حوايج به تصرّف در اسباب و مسبّبات مادّي و  غيرمادّي، و توجيه اسباب و مسبّبات به نحو مطلوب از كسي كه دعاكننده او را معبود و خالق و قاضي‎الحاجات و متصرّف و صاحب‎اختيار امور كائنات و مُهَيمن بر اسباب و مسبّبات و مستحقّ پرستش بداند، يا اينكه ذات موصوف به اين صفات را متّحد با او يا حالِّ در او بشمارد، يا وجود تنزيلي او قرارش دهد و آن را بخواند. بنابراين مطلق دعا و خواندن و طلب حاجت از غيرخدا شرك نيست، خواه آن غير، زنده باشد يا مرده،  انسان باشد يا ملائكه; هرچند سؤال و دعا مربوط به تصرّف در نظام اسباب باذن‎الله باشد، به شرط اينكه مَدعوّ جزءِ وسايط و وسايل و عمّال اجراي مشيّت‎الله و استجلاب عنايت خدا به اذن او باشد، و در شبهه موضوعي و مقام اثبات در اين مورد هم مثل موارد قبل، حكم شرك بدون قرينه حالّي يا مقالي كه با آن قصد عامل معلوم شود، جايز نيست. و همان‎طور كه از افرادي كه در سلسله اسباب و وسايل ظاهري و آشكار قرار دارند درخواست و طلب حاجت جايز است، و در اسباب طبيعي نيز طلب عملي و استكشاف و اراده ظهور آثار و خواصّ آنها شرك نيست، چنانكه انسان با عمل خود از زمين دانه مي‎رويانَد و از اَرحام كوهها و زمينها معادن مي‎طلبد و اين طلب، شرك نيست (با اينكه خدا زارع و خدا خالق و خدا مربّي و فاعل و مظهر و مخرج استعداد هر چيز است)، ولي باذن‎الله و به جعل و حكمت او، انسان و هوا و آفتاب و آب و  غير آن همه بالاختيار يا بالقهر و التّسخير، جزءِ عوامل اجراي مشيّت‎الله هستند و اين عوامل و وسايط باذن‎الله در يكديگر تأثير مي‎نمايند، در اسباب و مسبّبات باطني و نهاني نيز وسايط باذن‎الله در ظهور فيض خدا و رحمت و مغفرت او و تصرّف در اسباب ظاهري و طبيعي تأثير دارند و در اينجا نيز عمّال مشيّت الهي در كارند و فيض او گاه به‎طور مستقيم و بيواسطه بعيد مي‎رسد و گاه با واسطه درخواست و دعا از خدا يا از وسايط و وسايلي كه باذن‎الله و بر حسب نظام اوسع و اشمل الهي از اين نظام اسباب و مسبّبات قوي‎ترند و بلكه به هم وابسته و مربوطند و چه بسا در بعضي از موارد اگر آن طلب و توسّل نباشد، بنده از فيض خاصّي محروم مي‎گردد، چنانكه در استحصال نعمتهاي الهي در عالم طبيعت اگر بنده فاقد بعضي از وسايل شود، آن نعمت و آن محصول و ثمر به نحوي كه آن وسيله را به كار مي‎برَد، فراهم نمي‎شود.

خلاصه علاوه بر اين اسباب و مسبّبات ظاهري كه چون ما زياد با آنها مأنوس شده‎ايم تأثير و تأثّرشان را خلاف توحيد نمي‎دانيم و خلاف آن هم نيست، اسباب و مسبّبات ديگري نيز هستند كه هم در اسباب و مسبّبات ظاهري تأثير دارند و هم در جلب رحمت و مغفرت اخروي، مانند دعا و صدقه و توسّل و مواقع و مواقف و مشاهد و ازمنه. بنابراين توجّه به اين امور مثل زمان خاص يا مكان خاص مانند جمعه و مسجد و مشهد و بيت نبي يا ولي كه شرافت و تأثير آنها در استجابت دعا معلوم و ثابت است، به هيچ وجه مشركانه نيست بلكه عين توحيد و استفاده از وسايلي است كه همه به اذن خدا در سلسله وسايط و اسباب جلب رحمت الهي قرار دارند، و خواندن نبي يا ولي با خواندن ساير افراد در امور عادي از اين جهت تفاوتي ندارد، و خواندن پيغمبر و امام در حال ممات ـ كه حيات آنها را بعد از موت نيز ثابت مي‎دانيم و با خواندن آنها در حال حيات فرقي نمي‎كند ـ شائبه شركي ندارد و اگر هم هيچ دليلي نباشد، همين آيه كافي است: (وَ لَو أَنَّهُم إِذ ظَلَموا أَنفُسَهُم جاؤُكَ فَاستَغفَروا اللّهَ وَ‎استَغفَرَ لَهُمُ الرَّسولَ لَوَجَدوا اللّهَ تَوّاباً رَحيماً)50، كه از آن به صراحت، هم جواز و رجحان توسّل به محضر پيغمبر(صلي الله عليه وآله)و استحباب استغفار در محضر آن حضرت و هم جواز و رجحان خواندن پيامبر اكرم و درخواست استغفار براي گناهكاران از آن جناب، استفاده مي‎شود و نيز دلالت دارد بر اينكه رفتن به خدمت آن حضرت از راههاي دور و نزديك براي استغفار در محضر ايشان و درخواست استغفار از حضرتش استحباب دارد.

و از جمله شواهد مؤيّد اين مطالب اين است كه مستحب است در مقام دعا و استسقا، اطفال صغير و بلكه حيوانات را نيز ببرند و آنها را وسيله استحباب رحمت و ثواب قرار دهند. در روز مباهله، خداوند به رسول‎اكرم(صلي الله عليه وآله) دستور داد كه علي و فاطمه و حسنين(عليهم السلام)را بخوانَد و در مباهله شركت دهد و به نصاري نيز همين پيشنهاد را بنمايد كه با مردان و پسران و زنان خود حاضر شوند. بنابراين وقتي پيغمبر(صلي الله عليه وآله) مأمور شود كه در مقام دعا از علي و فاطمه، و نيز حسنين(عليهم السلام) كه در آن موقع به‎حسب ظاهر طفل بودند بخواهد كه دعا و نفرين كنند و آنها را وسيله قرار دهد با‎اينكه مخلوقي به خدا از او نزديك‎تر نيست، و در آن هيچ شائبه شركي تصوّر نمي‎شود51، نسبت به ديگران به طريق اولي استشفاع و توسّل و حضور در روضه پيغمبر و مراكز آمد و شدِ ملائكه و اولياي خدا شرك نخواهد بود و اين امور هم اسبابي هستند كه به اذن خداوند متعال در كنار اسباب مادّي و طبيعي مؤثّرند.

حاصل اينكه اين اعمال و برنامه‎هايي كه موحّدان طبق دستورها و اوامر مطلقه شرعيّه يا اوامر خاصّه و به مناسبت بزرگداشت شعائر و تأثير آن در سرعت استجابت دعا و حصول مطالب و مقاصد انجام مي‎دهند، از عقيده آنها به توحيد سرچشمه مي‎گيرد و با هيچ يك از برنامه‎هاي توحيدي منافات ندارد.

اگر گفته شود كفّار و مشركين عصر نزول قرآن نيز بتهايي را كه مي‎پرستيدند شفيعان و وسايط تقرّب به درگاه خدا مي‎دانستند، در پاسخ مي‎گوييم: آنان از چند جهت مشرك بودند و اصناف مختلف داشتند. بعضي از آنها از جهت اعتقاد به تعدّد خالق و انكار توحيد ذات كه غيرخدا را از بت و غيره خالق مي‎شناختند، مشرك بودند. صنفي ديگر از اين جهت كه چون خلق از خدا بريده و مقطوع هستند و سنخيّت بين خلق و خدا نيست، برقرار كردن ارتباط مستقيم با او امكان ندارد يا دون شأن اوست، معتقد بودند كه بايد وسايطي بين آنها و خدا باشند كه واسطه تقرّب ارتباط آنها با خدا و در عبادت وجود تنزيلي خدا باشند و از اين جهت بايد آنها را به جاي خدا پرستش كنند. پاره‎اي هم عقيده داشتند كه شأن خدا و بندگان، شأن ملوك و رعاياست و چون آنها از رعيّت و حالش بي‎خبرند، بايد وسايطي حوايج رعايا و عرايضشان را به آنها برسانند و آنان را مطّلع سازند. و خلاصه همگي از اين‎گونه عقايد سخيف و شرك‎آلود داشتند و بر اساس اين معتَقدات، از طريق مستقيمِ توحيد منحرف شده بودند و اصنام و اشخاص و ملائكه و چيزهايي را پرستش مي‎كردند و آنها را مستحقّ عبادت مي‎دانستند، و حتّي آنها هم كه مي‎خواستند سرپوشي بر جهل و ناداني خود بگذارند و مي‎گفتند: (ما‎نَعبُدُهُم إِلاّ لِيُقَرِّبونا إِلَي اللّهَ زُلفي)52، از صنف دوّمِ اصناف مذكور بودند و اعتراف مي‎كردند كه به جاي خدا و براي تقرّب به او اوليايي را برمي‎گزينند، و پرواضح است كه با تحقّق عنوان عبادت در پرستش بتها، شرك حاصل است و اين حيله كه مي‎گفتند براي تقرّب به خدا آنها را مي‎پرستيم، دفع شرك نمي‎كند. شاهد بر اينكه مطلقِ خواندن غيرخدا بدون اعتقاد به الوهيّت او يا شريك بودن مدعو با خدا در اوصاف و افعال يا او را به‎جاي خدا قرار دادن شرك نيست و توبيخ و سرزنش مشركان به اين جهت بوده است كه غيرخدا را به جاي خدا اتّخاذ كرده بودند و او را خدا مي‎دانستند و فرايش مي‎خواندند، قرآن عزيز مي‎فرمايد:

  وَ‎ما يَتَّبِعُ الَّذينَ يَدعونَ مِن دونِ اللّهِ شُرَكاءَ.53

  فَما أَغنَت عَنهُم آلِهَتُهُم الَّتي يَدعونَ مِن دونِ اللّهِ مِن شَيء.54

  وَ‎الَّذينَ يَدعونَ مِن دونِ اللّهِ لا‎يَخلُقونَ شَيئاً وَ‎هُم يُخلَقونَ.55

  وَ‎إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فِي البَحرِ ضَلَّ مَن تَدعونَ إِلاّ إِيّاهُ.56

  رَبُّنا رَبُّ السَّمواتِ وَ‎الأَرضِ لَن نَدعُوَا مِن دونِه إِلهاً.57

  إِنَّ الَّذينَ تَدعونَ مِن دونِ اللّهِ لَن يَخلُقوا ذُباباً وَ‎لَوِ اجتَمَعوا لَهُ.58

  وَ‎الَّذينَ تَدعونَ مِن دونِه ما يَملِكونَ مِن قِطمير.59

  قُل أَرَأَيتُم شُرَكائَكُمُ الَّذينَ تَدعونَ مِن دونِ اللّهِ أَروني ما ذا خَلَقوا مِنَ الأَرضِ.60

اين آيات دلالت دارد شرك كساني كه غيرخدا را مي‎خواندند از‎اين‎جهت بوده است كه آنها را الله و خالق و مالك يا شريك خدا و يا به‎جاي خدا معبود و مدعو مي‎دانستند. همچنين از آياتي كه در مورد عبادت و خواندن و اتّخاذ آلهه، متضمّن جمله «من دون الله» است استفاده‎مي‎شود كه بعضي از مشركان جاهليّت، نه خدا را مي‎خواندند و نه‎او را مي‎پرستيدند بلكه فقط آلهه‎اي را كه اتّخاذ كرده بودند مي‎خواندند، و از آيه (وَ‎لا‎تَسُبّوا الَّذينَ يَدعونَ مِن دونِ اللّهِ فَيَسُبّوا اللّهَ عَدواً بِغَيرِ عِلم)61 استفاده مي‎شود كه نه فقط خدا را نمي‎خواندند و نمي‎پرستيدند بلكه الله را نمي‎شناختند، و الاّ اگر مي‎شناختند و مي‎پرستيدند و مي‎خواندند، اين معارضه به مثل از آنها معني نداشت. پس بين چنين شرك آشكاري با توحيد موحّدان و برنامه‎هاي مشروعي كه آنها در دايره توحيد و منطقه نفوذ ايمان به خدا انجام مي‎دهند، هيچ مضادّه و مطارده و معارضه‎اي وجود ندارد و نبايد اعمال و افعال موحّدان را به شرك نسبت داد.

حاصل كلام اين است كه صدق پرستش و عبادت بر دعا و ندا و خواندن، در صورتي است كه داعي و منادي را به جهتي از جهاتي كه شمرده شد، معبود و مدعو قرار دهند و افعالي كه از او صادر مي‎شود حاكي از اقرار به الوهيّت و ربوبيّت باشد. در اين صورت هر عملي كه در برابر معبود، عنوان خضوع و تذلّل داشته باشد خواه دعا باشد يا ندا يا اظهار حاجت يا سجده يا ركوع يا تواضع يا نيايش و ستايش، عبادت و پرستش است، امّا اگر او را معبود و الله و خالق و مالك ندانند، دعا و ندا و طلب حاجت از او عبادت و پرستش شمرده نمي‎شود و اين مطلب از دقّت در آيات و روايات و سيره مسلمين بلكه از روي تعقّل و درك عمومي معلوم مي‎شود.

حال اگر كسي ادّعا كند كه اين در صورتي است كه مدعو از اموات نباشد و اگر باشد، شرك است، جوابش اين است كه بين زنده و مرده در اين جهت چه فرق است وقتي كه عمل مشتمل بر عبادت و اقرار به الوهيّت و ربوبيّت و حاكي از آن نباشد؟ مثلا خواندن رسول خدا(صلي الله عليه وآله)و توسّل به آن حضرت و به مجلس و محضرش در حال حيات، به نص آيه (وَ‎لَو‎أَنَّهُم إِذ ظَلَموا)62 شرك نيست، پس چگونه و چرا در حال ارتحال آن حضرت از اين دنيا شرك است؟ اگر بگويند: «از اين جهت است كه ميّت نمي‎شنود و جواب نمي‎دهد و عاجز از جواب است»، در پاسخ مي‎گوييم: پس اوّلا بايد مجرّدِ خواندنِ عاجز از استماع و جواب در حال حيات شرك باشد، و ثانياً انبيا و اوليا مثل شهدا و مهاجرين مرده نيستند و در صورتي كه به تصريح و نصّ قرآن در دو آيه، شهدا و همچنين مهاجرين بر حسب آيه (وَ الَّذينَ هاجَروا في سَبيلِ اللّهِ ثُمَّ قُتِلوا أَو ماتوا لَيَرزُقَنَّهُمُ اللّهُ رِزقاً حَسَناً)63 در نزد خدا از آنچه خدا به ايشان عطا فرموده است مرزوق و شادمانند، به طريق اولي ذات مقدّس خاتم‎الانبياء(صلي الله عليه وآله) و ساير انبيا و اوليا نيز زنده هستند و معدوم نيستند و بلكه از بعضي آيات قرآن استفاده مي‎شود كه ديگران از مؤمنين و كفّار نيز حيات دارند و زنده‎اند و در اين زمينه اخبار و آثار و حكايات بسيار است.64

رفع يك اشــكال

ممكن است كسي بگويد: اگرچه جواز و صحّت دعا و خواندن اموات بر اساس حيات آنها از اين دو آيه و آيات ديگر و از رواياتي مثل روايت خطاب پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) به مشركان بر سر چاه بدر (قليب) و يا تلقين ميّت و نيز از رواياتي كه حاكي از اين مطلب است كه ميّت در قبر تكلّم مي‎كند و از او سؤال مي‎شود، و رواياتي كه دلالت دارند پيغمبر(صلي الله عليه وآله) در معراج با برخي از پيامبران مثل ابراهيم و موسي(عليهما السلام) ديدار فرمود، استفاده مي‎شود، امّا مي‎دانيم كه برخي از آيات قرآن نيز بر عدم صحّت دعاي ميّت و عدم شنوايي و پاسخگويي آنان دلالت دارند، مثل اين آيات:

  وَ‎الَّذينَ يَدعونَ مِن دونِ الله لا‎يَخلُقونَ شَيئاً وَ‎هُم يُخلَقونَ. أَمواتٌ غَيرُ أَحياء وَ‎ما يَشعُرونَ أَيّانَ يُبعَثونَ.65

  إِنَّكَ لا‎تُسمِعُ المَوتي.66

  وَ‎الَّذين تَدعونَ مِن دونِه ما يَملِكونَ مِن قِطمير. إِن تَدعوهُم لا‎يَسمَعوا دُعاءَكُم وَ‎لَو سَمِعوا مَا استَجابوا لَكُم وَ‎يَومَ القِيامَةِ يَكفُرونَ بِشِركِكُم.67

  وَ‎ما يَستَوِي الأَحياءُ وَ‎لاَ الأَمواتُ إِنَّ اللّه يُسمِعُ مَن يَشاءُ وَ‎ما‎أَنتَ بِمُسمِع مَن فِي القُبورِ.68

و اين دو آيه دلالت دارند بر اينكه آنچه را از غيرخدا مي‎خوانند، مرده‎اند و قدرت بر شنيدن ندارند.

در جواب مي‎گوييم كه:

اوّلا: اين آيات دلالت ندارند بر اينكه مطلق خواندن غير، خواه زنده باشد يا مرده، اگرچه توأم با عقيده به الوهيّت و ربوبيّت او نباشد، شرك است، بلكه چهار آيه اوّل دلالت دارند بر اينكه به مرده‎ها نمي‎تواني چيزي را بشنواني و خواندن و شنواندن آنها كار لغوي است، و دو آيه ديگر دلالت دارند بر اينكه غير از خدا آنچه را به عنوان خدا مي‎خوانند، اين اوصاف را دارند ولي بر اينكه هرچه را غير از خدا بخوانند شرك است حتّي اگر خواندن آنها توأم با اعتقاد به الوهيّت و ربوبيّت نباشد، دلالت ندارند.

ثانياً: آيه (وَ لا‎تَقولوا لِمَن يَقتَلُ‎...)69 و نيز آيه (وَ لا‎تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللّهِ‎...)70 بر نفي موت به معنايي كه در عرف كفّار و غيرمعتقدين به عالم آخرت و جزا و پاداش آمده است، دلالت مي‎كنند71 و به اثبات حيات حقيقي شهدا نظر دارند. به عبارت ديگر، مفاد آنها اين است كه شهدا را نابودشده و معدوم نگيريد و آنها را به مفهومي كه موت و ميّت در عرف دارند، در شمار نياوريد، چرا‎كه آنها زنده هستند و از بين نرفته‎اند و از حياتي كه حتماً از اين حيات دنيا وسيع‎تر است و محدوديّتش كمتر، برخوردارند و از اين جهت اين دو آيه با آياتي مثل (إِنَّكَ لا‎تُسمِعُ المَوتي) و (ما يَستَوِي الأَحياءُ وَ‎لاَ الأَمواتُ)منافاتي ندارند و بين آنها معارضه‎اي نيست. زيرا مراد از اين آيات مقايسه بين پيكر بي‎جان و جاندار است كه وقتي پيكر جان دارد، حس و حركت دارد و قواي پنجگانه او فعّاليت دارند و وسيله علم و آگاهيهاي او مي‎شوند و او همه يا بيشتر معلومات خود را از طريق سمع و بصر و لمس و شمّ و ذوق كسب مي‎كند، امّا وقتي از اين جهان مي‎رود، ديگر شنواندن به اين گوش و نشان دادن به اين چشم امكان ندارد، و پيكر حي و ميّت با هم مساوي‎نيست، و مراد مقايسه بين حال انسان در هنگام حيات جسم عنصري و حال او در زمان ممات آن و اينكه حال او اشرف و اكمل است و حال دوم نابودي و عدم و فوت حقيقي روح و جسم، نيست، زيرا آن حيات همان حيات روح است كه از عالم امر است كه تا اين پيكر استعداد روح دارد، متعلّق به آن است و وقتي استعدادش زايل شد، تعلّق روح از آن سلب مي‎گردد، و روح باز هم باقي و زنده است و درك و فهم او وسعت‎بيشتري مي‎يابد. به عبارت خلاصه‎تر، ميّت اسم پيكر بي‎جان و بي‎روح است و دليل بر صحّت اين بيان، يكي خودِ اين دو دسته از آيات است كه اگر بين آنچه از آنها استفاده مي‎شود، جمع نشود تناقض و اختلاف‎منفي در كلام حق لازم مي‎گردد و اين جمع، عقلا و عرفاً سديد و متقن است، و دوم هم قراين ديگر از روايات و حكايات و آيات است كه دلالت دارند بر حيات بعد از مرگ و جواز و بلكه وقوع اِسماع و استماع اموات، و حتّي آيه (وَ‎لَو‎سَمِعوا مَا‎استَجابوا‎لَكُم)خالي از اشعار به اين مطلب نيست.

و امّا آيات 20 و 21 سوره نحل (وَ‎الَّذينَ يَدعونَ‎...) و آيه 14 سوره فاطر (إِن تَدعوهُم لا‎يَسمَعوا دُعاءَكُم‎...)، پس مفاد آنها برحسب نظر جمعي از مفسّران، اصنام و اوثان است و به كساني كه زنده بوده‎اند و مرده‎اند، ارتباط ندارد و قرينه‎اي هم كه بر اين مفهوم دلالت دارد اين است كه كفّار عصر پيغمبر، بت‎پرست بودند و اموات را نمي‎پرستيدند و اين آيات هم كه در مكّه معظّمه نازل شده گفتوگو با آنهاست و بنابراين نفي حيات و عدم جواز استماع اموات از اين آيات استفاده نمي‎شود. و قرينه ديگر بر اينكه مراد از اين آيات، همان اصنام و اوثان است و عموميّت ندارد بر آنچه غيرخدا پرستش شده اين است كه عدّه‎اي از مشركان، ملائكه و برخي از انسانهاي زنده مثل فرعون را مي‎پرستيدند و جمله «إِن‎تَدعوهُم لا‎يَسمَعوا دُعاءَكُم» بر آنها منطبق نمي‎شود. و قرينه ديگر، جمله «أَمواتٌ غَيرُ أَحياء» است كه اگر معني عام باشد، بايد اموات در‎مورد ملائكه و انسانهاي زنده مثل عيسي، و مرده مثل مريم، و جمادات مثل سنگ و چيزهاي ديگر كه از آن بت مي‎سازند اطلاق شود، در حالي كه بين زنده و مرده و جمادي كه سابقه حيات نداشته و آنكه سابقه حيات داشته (مثل كالبد انساني)، مردگي و مرده بودن قدر مشترك نيست تا به آن لحاظ، اموات و ميّت شامل همه بشود.

پس مفاد دو آيه سوره نحل اين است كه آنچه را غيرخدا مي‎خوانند ـ‎يعني اصنام و بتها ـ قادر بر خلق چيزي نيستند و خودشان مخلوق و آفريده‎اند. اگر هم از «خلق» ـ چنانكه بعضي احتمال داده‎اند ـ معني تراشيدن و تصوير كردن و ساختن اراده شده باشد، اين مطلب مستفاد مي‎شود كه خودشان تراشيده و ساخته شده‎اند. جمله «أَمواتٌ غَيرُ أَحياء وَ‎ما‎يَشعُرونَ أَيّانَ يُبعَثونَ» نيز محتمل است دلالت داشته باشد بر اينكه اين بتها مردگاني هستند، يعني زنده نيستند و جمادند نه اينكه از شأن آنها حيات بوده است و سابقه حيات داشته‎اند، و لذا در «أَمواتٌ غَيرُ أَحياء» اگر «غير‎احياء» بدل باشد، دلالت بر همين معني مي‎كند كه اينها زنده نيستند نه اينكه زنده بوده‎اند و مرده‎اند، و اگر «غير احياء» وصف يا خبر بعد از خبر باشد، يا دلالت بر اين مطلب دارد كه اين اموات مثل بعضي از اموات (اموات انسان) كه زنده‎اند، زنده نيستند يا اينكه اين اموات زنده نمي‎شوند و به حيات نمي‎رسند (مثل چوب و سنگ و جواهرات) و نمي‎دانند چه زمان خودشان يا كساني كه آنها را پرستيده‎اند، برانگيخته مي‎شوند و يا ممكن است معني اين باشد كه پرستندگان نمي‎دانند.

مفاد آيه سوره فاطر هم اين است كه اگر شما اصنام را بخوانيد، آنها خواندن شما را نمي‎شنوند و اگر هم به نحو فرض و تقدير بشنوند، استجابت نمي‎كنند و جواب شما را نمي‎دهند چون قوّه تكلّم ندارند، يا مراد اين است كه جواب آنها به شما نفع و سودي نمي‎رسانَد.

در مورد اين آيات در كتب تفسير احتمالات ديگري نيز مذكور است و بنا بر جميع اين احتمالات، عدم صحّت نداي موتي و اِسماع مردگان به‎لحاظ حيات برزخي و حياتي كه در آيات سوره‎هاي بقره و آل‎عِمران بيان شده است، استفاده نمي‎شود چه رسد به اينكه شرك باشد.

بررسي و رفع اشـكال ديگر

بعضي براي اثبات اينكه مطلق و جنس دعا و خواندن، عبادت است، به حديث «الدُّعاءُ مُخُّ العِبادَةِ»72 متمسّك شده و دعا و خواندن نبي يا ولي را بعد از ارتحالشان از اين دنيا شرك شمرده‎اند.

در جواب اين اشكال بايد گفت كه اين استدلال از چند جهت باطل و نادرست است:

u يكي از جهت اينكه به‎طور قطع از كلمه «الدّعاء» در اينجا جنس دعا اراده نشده است و قدر متيقّن و بلكه مراد از آن همين دعاي معهود است كه در احاديث و اخبار و استعمالات لغوي بر مطلق تسبيح و تنزيه و تهليل و تكبير و تحميد و ذكر خدا و مسئلت و عرض حاجت و فقر و طلب حوايج از خداوند متعال اطلاق شده و متضمّن خضوع و تذلّل و اقرار به الوهيّت و ربوبيّت و ساير صفات جلال و جمال الهي است73 و به‎اصطلاح الف و لام آن براي عهد است نه جنس، و مقصود اين است كه در بين افعال و كارهايي كه بندگان در برابر خدا انجام مي‎دهند و پرستش محسوب مي‎گردد، دعا مخ و مغز عبادت است و سرّش هم اين است كه در دعا به اساليب مختلف آن، خضوع و شعور و توجّه بنده به فقر خود و بي‎نيازي حق و التفات وي به اينكه خدا مستحقّ نهايت خضوع است، بيشتر مي‎شود و بنابراين مفاد روايت، ترغيب به دعا در ضمن عبادات مثل نماز و حج و سجده و غير آن مي‎باشد.

همچنين احتمال دارد كه مراد از حديث اين باشد كه حقيقت و معني دعاي معهود كه اظهار قولي فقر و حاجت و كمال خضوع و ذلّت در برابر خدايي است كه مستحقّ نهايت خضوع و بي‎نياز و تواناي مطلق و قاضي‎الحاجات و مالك‎الملوك و ربّ‎الارباب و رزّاق است، در هر عبادتي نهفته است و عبادت خدا به هر نوع و به هر شكل كه انجام شود خواه نماز، طواف يا سجده يا وقوف در عرفات، متضمّن همين خضوع و پناهندگي خاص است كه اگر به زبان قال هم «يا الله» و «يا غفّار» نگويد، به زبان حال به اسماءالحسني گوياست. به عبارت ديگر، همان معاني بلند و توحيدي و اقرار عبد به عجز و عبوديّت خود و اعتراف به الوهيّت و وحدانيّت و جلال و جبروت و صفات ذات و فعل و تسبيح و تنزيه باري و استعانت و طلب رحمت و مغفرت كه در ضمن دعاها به زبان قال گفته مي‎شود و بنده به آن شعور و التفات پيدا مي‎كند، در ضمن عبادات عملي نيز به‎طور تفصيل و اجمال درك مي‎شود و مغز و روح عبادت، همين درك و شعور و همين التفات به معاني اسماء و صفات است و بنا بر اين احتمال، حديث در مقام فضيلت عبادت است و اينكه بايد خدا را پرستش نمود كه فايده دعا نيز از آن استفاده مي‎شود. پس بنا بر هر يك از اين دو احتمال، حديث ارتباطي به مطلق دعا پيدا نمي‎كند تا آن را كسي دليل قرار‎دهد كه اوّل انشا و دوم اخبار است و اينكه خواندن نبي و يا ولي بعد از ارتحالشان عبادت است. و بالأخره مي‎گوييم كه از حديث، امر و ترغيب مستفاد مي‎شود نه نهي و تحذير، و ديگر اينكه اگر مطلق دعا ندا و عبادت است، پس چرا خواندن نبي و ولي را بعد از ارتحالشان از اين دنيا شرك مي‎شمارد و اختصاص شرك بودن دعا و توسّل به آنها بعد از موت به چه دليل است؟ همان‎طور كه پيغمبر را در حال حيات مي‎خواندند و به او متوسّل مي‎شدند و از آن حضرت طلب دعا و استغفار مي‎كردند و خدا هم آن حضرت را امر به استغفار براي امّت فرموده بود، و چنانكه فرزندان يعقوب از پدرشان درخواست استغفار كردند و او هم پذيرفت74 و توهّم شرك در اين توسّلات و استشفاعات و واسطه‎گريها نمي‎شد، بعد از موت نيز اين نوع توسّل و خواندن كه هيچ‎گونه شائبه پرستش و اقرار به ربوبيّت و الوهيّت در آن نيست شرك نمي‎باشد.

اگر گفته شود: «به اين جهت مي‎گوييم كه مرده از شنيدن عاجز است، لذا خطاب و ندا و دعاي او شرك است»، جوابش را چنانكه قبلا نيز گفتيم، تكرار مي‎كنيم كه: اوّلا مردگان از استماع عاجز نيستند و مي‎شنوند و مرگ و موت به معني معدوم شدن و نابودي چنانكه ملحدان و منكران به آن معتقدند، نيست و شواهد و دلايل حيات بعد از مرگ و بقاي روح و ادراك و ارتباط مردگان با دنيا، در آيات و احاديث و حكايات و علم احضار ارواح بسيار است و انكار آن جز لجاج و تعصّب وجهي ندارد. ثانياً اگر هم فرض شود كه آنها از استماع عاجز هستند و نمي‎شنوند، پس ندا و دعاي آنها لغو است نه شرك.

دوّمين معناي عبادت

أمّة الإسلام يا شعب الخلود *** من سواكم حلّ أغلال الوري

أيّ داع قبلكم في ذا الوجود *** صاح لا‎كسري هنا أو قيصرا

من سواكم في حديث أو قديم *** أطلع القرآن صبحاً للرّشاد

هاتفاً مع مسمع الكون العظيم *** ليس غير الله ربّاً للعباد

اين معني هم بسيار مهم و سازنده است و نوع نظام سياسي و اجتماعي را كه فرد يا جامعه از آن اطاعت مي‎كند، تعيين مي‎نمايد و رژيم و نظامي را كه تعيين‎كننده اوضاع و نواحي مختلف حيات بشري است، رهبري مي‎كند و مشخّص مي‎سازد كه آيا رژيم توحيدي است كه حكومت و ولايت آن انفاذ حكومت و ولايت الهي و مجري آن است و در يك كلمه خلافت الهي است، يا اينكه رژيم و نظام جاهلي و شرك است؟ اين معنا عملا عبارت است از تمكين و پذيرفتن هرگونه ولايت و زمامداري و سلطه غير بر اموال و نفوس و بر تشريع و انشاي قانون و تحريم و تحليل افعال و اشياء و امر و نهي و حكم و قضا و تعيين نظام سياسي و اجتماعي و اقتصادي و اخلاقي و غير آن و بر حسب اعتقاد نيز، عقيده داشتن به چنين شأن و سلطه‎اي براي غيرخدا.

توحيد در عبادت و پرستش، تمكين و فرمانبري از حكومت خدا و تشريعات او و تحليل و تحريم و امر و نهي و حكم، و به قضاي او تسليم بودن و فقط احكام او را گردن نهادن و آن را برنامه حيات و قانون دنيا و آخرت دانستن و به آن عمل كردن و احترام گذاشتن است، چنانكه مي‎فرمايد: (فَلا وَ‎رَبِّكَ لا‎يُؤمِنونَ حَتّي يُحَكِّموكَ فيما شَجَرَ بَينَهُم ثُمَّ لا‎يَجِدوا في أَنفُسِهِم حَرَجاً مِمّا قَضَيتَ وَ‎يُسَلِّموا تَسليماً)75 و اخلاص در اين توحيد، واجب و مأمورٌبه است. و شايد مراد از آيه (وَ ما أُمِروا إِلاّ لِيَعبُدوا اللّهَ مُخلِصينَ لَهُ الدّينَ)76 اين باشد كه انسان به هيچ نظام و رژيمي غير از نظام حق و رژيم حكومت الهي تسليم نباشد، و از هيچ حكومتي غير از حكومت دين تمكين و اطاعت ننمايد، و هيچ قانون و مقرّرات و برنامه و نظامي را غير از قانون و احكام خدا قانون و واجب‎الاطاعه نداند، و اطاعت خود را براي خدا خاص و خالص سازد، و اگر در ظاهر نتواند بر نظامهاي مختلف و حكومتهاي شرك و كفر كه در صورتهاي گوناگون بشر را به استضعاف و استعباد مي‎كشند خروج و شورش نمايد، در دل همواره بر آنها «خارج» باشد و آنان را محكوم و ظالمانه و مشركانه بداند و تا جايي كه مي‎تواند، جلوي پيشرفت و گسترش نفوذشان را با مقاومتهاي مثبت و منفي (ايجابي و سلبي) بگيرد و موقف خود را در‎برابر آنها موقف مخالف و معارض و ضد بداند.77

و امّا شرك: معتقد بودن و پذيرفتن و تسليم بودن و تمكين كردن و فرمان‎بردن از هر سلطه‎گر و حاكم و زمامدار و قانونگذار و فرماندهي كه غير از خدا باشد، شرك است و خلاف توحيدِ عبادت; خواه آن سلطه و حكومت غيرخدايي، شخص باشد يا هيأت يا جمعيّت يا جامعه. قبول تسلّط او و به حكم او حكم كردن و نظامات او را به اجرا درآوردن و محترم دانستن و به آن دعوت نمودن، شرك عملي است و عقيده داشتن به آن، شرك فكري است و كساني كه خود را صاحب اين سلطه و اختيارات مي‎شمارند و براي خود حقّ قانونگذاري و فرماندهي و رتق و فتق و حلّ و فصل امور و تسلّط بر جامعه قائل‎اند و خود را صاحب‎اختيار مردم مي‎دانند، به هر اسم و رسم كه باشد هرچند كه خود را شريك در اين سلطه‎ها و اختيارات بدانند، مشرك هستند و در رديف فراعنه و طواغيت و جبّاران تاريخ و اكاسره و قياصره و استبدادگران قرار دارند، چه آنكه مدّعيان اين سلطه‎ها و اختيارات متّكي به زور و قدرت نظامي باشند يا متّكي به قدرت مالي و ثروت سرشار يا قدرت علمي و صنعتي و تمدّن و فرهنگ به‎اصطلاح پيشرفته; به هر نحو و به هرگونه، مداخله در اين امور شرك است و نيز قبول مداخلات آنها و آنها را دخيل در اين امور دانستن شرك است. اين معني حسّاس و پرارزش توحيد اسلام به نحوي كه حكومتها و رژيمها را شامل شود، فقط در عصر پيغمبر خدا(صلي الله عليه وآله) و بعد از هجرت آن حضرت به مدينه و تشكيل حكومت اسلام و پنج سال خلافت ظاهري حضرت علي(عليه السلام) و شش ماه خلافت امام حسن مجتبي(عليه السلام) تحقّق يافت و نظام حكومتي اسلام، به مقداري كه اوضاع و احوال مقتضي بود، پياده شد. ولي متأسّفانه از آن زمان تا به حال كه حكومتها و رژيمهاي گوناگون در عالم اسلام و خارج اسلام بر مردم مسلّط شدند، همه از حريم اين نظام و توحيد عبادت و پرستش دور بودند و اگر هم قرآن را برنامه كار خود قرار مي‎دادند و آيات (إِنِ الحُكمُ إِلاّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاّ تَعبُدوا إِلاّ إِيّاهُ)78 و (وَ مَن لَم‎يَحكُم بِما أَنزَلَ اللّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الكافِرونَ)79 و (وَ لَقَد بَعَثنا في كُلِّ أُمَّة رَسولا أَنِ اعبُدوا اللّهَ وَ‎اجتَنِبوا الطّاغوتَ)80 را تلاوت مي‎كردند و نماز جمعه و جماعت مي‎خواندند و در اذان «اشهد ان لا‎اله الاّ الله و اشهد انّ محمّداً رسول‎الله» مي‎گفتند، در عمل و نظام حكومت و اساس سلطه خود بر مردم و استعباد و استضعاف فرقي با فرعون و نمرود نداشتند، و بشريّت هنوز در انتظار است كه از اين نظامات مشركانه نجات يابد و رژيم واحد اسلام به تمام اين ظلمها و جهلها و تحميلات و خيانتها پايان دهد.

بايد توجّه داشت كه اگر حكم و امر و نهي و سلطه از كسي باشد كه خدا تشريعاً اطاعت از او و تمكين از حكم و فرمان او را واجب كرده است، اعتقاد به وجوب اطاعت او شرك نيست بلكه از شعب ولايت الهي است و تمكين از او تمكين از ولايت و سلطه و حكومت الهي و عين توحيد است، مانند اولويّت نبي و ولي بر اموال و انفس و وجوب اطاعت از رسول و اولي‎الامر، و مثل ولايت فقيه و حتّي عدول مؤمنين، و مانند اختيار و سلطنت مالك بر مِلك خودش، و ولايت پدر و جدّ پدري بر فرزند صغير و اموال او، و سلطنت مستأجر بر انتفاع از عين مستأجره و بر اجير، و وجوب اطاعت مرد بر زن و مانند اينها كه هيچ‎يك از حريم و منطقه حكومت الهي خارج نيست و از اين جهت كساني هم كه اين اختيارات و سلطه‎ها را دارند، حدود اختياراتشان در حدود اختيارات مجريان قانون و پياده‎كنندگان طرح و نقشه است و همه و همه در مراتبي كه اختيار دارند، عمّال حكومت عدل الهي و نظام حق مي‎باشند. لذا در اين سبك حكومت، استبداد و استضعاف و استكبار و نابرابري و فاصله و استعباد معني پيدا نمي‎كند و پاك‎ترين دستها در كار تنظيم امور وارد‎مي‎شوند و مسلمانان بايد اين حقايق توحيدي و اين چهره توحيد در عبادت را اوّلا درك كنند و ثانياً آن را در جوامع خود و در تمام نواحي حيات پياده نمايند.

تذكّر نكتـه‎اي ديگر

از اين چهره توحيد كه خود يك مفهوم بزرگ از مفاهيم پرارج و ارزنده كلمه توحيد (لا اله الاّ الله) است رمز رواياتي كه از طريق شيعه و اهل سنّت راجع به معرفت امام زمان و ولي عصر روايت شده كه هر كس بميرد و امام زمان خود را نشناسد جاهل مرده است، مردن جاهليّت معني و تفسير مي‎شود. زيرا يكي از اوضاع فاسد جاهليّت و قيافه‎هاي بسيار موحش شرك كه اسلام با آن به مبارزه برخاست و با آن سخت درگير شد، رژيمهاي ديكتاتوري و نظامها و حكومتهاي فاسد و مشركانه بود كه در همه جا به صورتهاي مختلف، مردم به پرستش و اطاعت و تسليم بي‎قيد و شرط در برابر آنها مجبور بودند و علّت عمده مخالفت سران مشركين و كفّار با نهضت و انقلاب اسلام و خودداري آنها از قبول دين حق، همين بود كه زمامداران و صاحبان قوّه و قدرت و رؤساي قبايل كه هر كدام معبود كوچكي بودند و ديگران را استعباد مي‎كردند، مي‎ديدند دين و نظامي كه به آنها عرضه مي‎شود با شعاري به ميدان آمده است كه به تمام خودمختاريها، استضعافها، فرمانرواييها و ماگفتنها و شخص‎پرستيها پايان مي‎دهد و حكم و امر آنها را از اعتبار ساقط مي‎كند و روشها و مراسم و تشريفات و تواضعهاي بيجا و زمين‎بوسي‎ها و تعظيم و تكريم‎هايي را كه مستضعفان براي آنان مي‎كنند، لغو مي‎سازد و آنها را كه تا قبل از ظهور دين جديد و نداي توحيدي «لا اله الاّ الله» حكمشان بر مال و جان و ناموس ديگران نافذ بود، به يك فرد عادي مبدّل مي‎گردانَد و در حكومت قانون الهي با سايرين برابر و يكسان قرار مي‎دهد و بر تمام ادّعاها و جاه و جبروت‎هاي آنها خطّ بطلان مي‎كشد.

اين چهره توحيد بود كه اكثريّت قريب به اتّفاق بشريّت را جز معدودي كه در شمار هيأت حاكمه بودند، دلباخته خود ساخت و اقلّيتهاي استثمارگر را ناراحت كرد و قلوب ملّتها از جمله ملّت ايران را كه گرفتار استعباد كسري‎ها بودند، بدون شمشير و نيروي نظامي فتح كرد و رژيم حاكم بر آن را نابود ساخت و ايرانيان را شيفته و دلباخته اسلام كرد.

توحيد در عبادت يعني فقط پرستش و اطاعت و تمكين از رژيم الهي و قانون خدا و نظام توحيدي، و شرك در عبادت و اطاعت يعني اطاعت از رژيمهاي جاهلي و قوانين اختراعي بشر و نظام شرك و شخص يا وطن يا قبيله يا حزب و پرستش آنها.

امام زمان يعني رهبر رژيم الهي و حزب خدا، و حكومت حق يعني رژيمي كه نظام و آيين و مقرّراتش همه از جانب خدا تعيين شده است نه از سوي رژيم استبدادي و نه انقلابي و نه دموكراسي (حكومت مردم بر مردم) و نه و نه و نه و‎...‎، بلكه رژيم خدايي خالصي كه همه بايد از آن اطاعت كنند و خدا را به اطاعت از آن بپرستند و وظيفه عبوديّت خود را انجام دهند; رژيمي كه از باطن و وجدان هر كس بر او مأمور مي‎گذارد و وي را به رعايت عدالت و قانون وادار مي‎كند.

اطاعت از اين رژيم و تمكين و تسليم و خضوع در برابر آنكه خضوع در برابر خدا و قانون خداست، يك چهره توحيد عبادت است كه تمام اطاعتها در اجتماع موحّدان بايد در اطاعت از اين نظام تمركز پيدا‎كند تا معني (اِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُم أُمَّةً واحِدَةً وَ‎أَنَا رَبُّكُم فَاعبُدونِ)81 تحقّق يابد و از اين جهت است كه هر كس امام زمان و رژيمي را كه او رهبري‎مي‎كند و حكومت الهي او را نشناسد و بميرد، به مردن جاهليّت مرده است و در رديف مشركان عصر جاهليّت و آنهايي كه رژيمهاي ديگر را پذيرفته و اطاعت مي‎كنند، قرار خواهد گرفت.

پس اين روايت متضمّن يك حقيقت بزرگ توحيدي، و بيان‎كننده حدود و توسعه قلمرو توحيد در عبادت، و تفسير آياتي چون (وَ لَقَد بَعَثنا في كُلِّ أُمَّة رَسولا أَنِ اعبُدوا اللّهَ وَ‎اجتَنِبوا الطّاغوتَ)82 است كه عبادت خدا و پرستش او را در اين چهره و بُعد و اجتناب از اطاعت طاغوت را در شناختن رژيم و نظام سياسي و اجتماعي الهي و طرد رژيمهاي ديگر و شناختن رهبر نظام توحيدي و مخالفت با رهبران نظامات شركي و جاهلي خلاصه كرده و ارزش نظام امامت و اصالت اسلامي و وحدت آن را شناسانده است، و بر حسب همين بُعد توحيد عبادت است كه حكومت نوّاب خاص و ولاتي كه در عصر حضور امام معيّن مي‎شده‎اند و نوّاب عامِّ امام، يعني فقها و مجتهدين جامع‎الشّرايط كه در عصر غيبت امام(عليه السلام)واجب‎الاطاعه بوده و تابش و شعاع ولايت مطلقه و حكومت الهيّه هستند، معلوم مي‎شود و با توجّه به اين نكته ارزنده توحيدي، معني حديث شريف «فإذا حكم بحكمنا و لم يقبل منه فكأنّما بحكم اللّه استخفّ، و‎علينا ردّ، و الرّادّ علينا رادّ علي اللّه، و هو في حدّ الشّرك باللّه» و نيز معني بعضي از اخبار كه در آن «و لا‎يشرك بعبادة ربّه احداً» به شريك قرار ندادن كسي با اميرالمؤمنين(عليه السلام) در امر خلافت و يا به عبارت شامل‎تر، شريك قرار ندادن ديگران در رهبري و زمامداري با رهبرانِ مشخّص و شناخته‎شده رژيم الهي يعني ائمّه اثنا عشر(عليهم السلام)تفسير شده است، مستفاد مي‎گردد.

و اين است معني دين خالص و اطاعت بي‎شائبه و پاك كه شايد تفسير آيه (أَلا لِلّهِ الدّينُ الخالِصُ)83 باشد و اين، توحيد عبادت و خضوع و تسليم در برابر رژيم الهي و حكومت حق و قوانين حق و تمام اطاعتهايي را كه شرع واجب قرار داده است فرامي‎گيرد. تمام آن اطاعتها موضوع اطاعت از خدا و قانون خدا و حكومت خداست و هيچ كدام به خودي خود وجوبي ندارد، و از آن جهت اين اطاعتها واجب است كه با آن، اطاعت خدا و تمكين از احكام خدا حاصل مي‎شود مانند اطاعت زن از شوهر، فرزند از پدر و مادر، و افراد جامعه از والي و حاكم شرعي. تمام اين اطاعتها در اين نظام توحيدي مندرج است. و براي اينكه اهميّت اطاعت از رژيم ديني و الهي و تسليم بودن در برابر نظام توحيدي اسلامي و نيز وجوب مخالفت با رژيمهاي ديگر و عدم تمكين در مقابل آنها در اسلام معلوم گردد، خوانندگان عزيز به «كتاب الحجّه» از كتاب مستطاب كافي مراجعه نمايند و در ابواب مناسب با اين موضوع تأمّل فرمايند. از جمله اين ابواب، بابي است با عنوان «باب في من دان الله به‎غير امام من الله جلّ‎و‎جلاله». در روايات و احاديثي كه كليني(قدس سره) در اين مورد روايت فرموده است، اگر دقّت شود، معلوم مي‎گردد كه اين همه تأكيد و توجّه به مسأله ايمان مردم به رژيم امامت و علّت اينكه از امور اساسي و اصولي اسلام شناخته شده همين است كه ايمان به اين رژيم و معرفت امام و اطاعت از آن، اطاعت از خدا و محقَّقِ توحيد عبادت است.

از جمله اين روايات، روايتي است كه حبيب سجستاني از حضرت امام محمّد باقر(عليه السلام) به اين لفظ روايت كرده است:

قالَ(عليه السلام): قالَ اللّهُ تَبارَكَ وَ‎تَعالي: لاَُعَذِّبَنَّ كُلَّ رَعِيَّة فِي الإِسلامِ دانَت بِوِلايَةِ كُلِّ إِمام جائِر لَيسَ مِنَ اللّهِ وَ‎إِن كانَتِ الرَّعِيَّةُ في أَعمالِها بَرَّةً تَقِيَّةً، وَ‎لاََعفُوَنَّ عَن كُلِّ رَعِيَّة فِي الإِسلامِ دانَت بِوِلايَةِ كُلِّ إِمام عادِل مِنَ اللّهِ وَ‎إِن كانَتِ الرَّعِيَّةُ في أَنفُسِها ظالِمَةً مُسيئَةً.84

و روايت ديگر روايت ابن مُسكان از عبدالله بن سِنان و او از حضرت ابي‎عبدالله(عليه السلام) است:

إِنَّ اللّهَ لا‎يَستَحيي أَن يُعَذِّبَ أُمَّةً دانَت بِإِمام لَيسَ مِنَ اللّهِ وَ‎إِن كانَت في أَعمالِها بَرَّةً تَقِيَّةً، وَ‎أَنَّ اللّهَ لَيَستَحيي أَن يُعَذِّبَ أُمَّةً دانَت بِإِمامِ مِنَ اللّهِ وَ‎إِن كانَت في أَعمالِها ظالِمَةً مُسيئَةً.85

همچنين حضرت در ضمن روايت ابن ابي‎يعفور مي‎فرمايد:

لا دينَ لِمَن دانَ اللّهَ بِوِلايَةِ إِمام جائِر لَيسَ مِنَ اللّهِ.86

اگر كسي به اين معناي توحيد عبادت كه تمكين و خضوع در برابر سلطان الله و خروج از هر سلطان ديگر است توجّه نداشته باشد، براي او درك معاني و مقاصد اين روايات دشوار مي‎گردد، ولي با توجّه به اين معني، مطلب كاملا روشن مي‎شود كه مسأله، مسأله طرد شرك عبادت غيرخدا و خضوع و تمكين از نظام شركي، و قبول توحيد و عبادت خدا و خضوع و تمكين از نظام توحيدي است.

و از اين بيان، سرّ اينكه در دعاي معروف «أَللّهُمَّ عَرِّفْني نَفسَكَ فَإِنَّكَ إِن لَم‎تُعَرِّفْني نَفسَكَ لَم أَعرِفْ نَبِيِّكَ، اللّهُمَّ عَرِّفْني رَسولَكَ فَإِنَّكَ إِن لَم تُعَرِّفْني رَسولَكَ لَم‎أَعرِفَ حُجَّتَكَ، اللّهُمَّ عَرِّفْني حُجَّتَكَ فَإِنَّكَ إِن لَم تُعَرِّفْني حُجَّتَكَ ضَلَلتُ عَن ديني» نشناختن حجّت، ضلالت و گمراهي از دين محسوب شده است معلوم مي‎شود.

رفع توهّــم و ردّ تهمت

يكي از نتايج اين بحث و فهم حقيقت توحيد عبادت به معني دوم كه اكنون در آن بحث مي‎كنيم، ردّ يك تهمت ناروا و توهّم بيجا درباره مكتب انبياست.

برخي از مغرضان و مزدوران و به‎دنبال آنان افرادي كه از مكتب انبيا و حقيقت دعوت و رسالت آنها بي‎اطّلاع هستند و آگاهيهاي آنها از حدود مجلاّت و مطبوعات مزدور سياستهاي بيگانه و گفتار خاورشناسان مغرض تجاوز نمي‎كند، مكتب انبيا را به طرفداري اقويا و استبدادگران و ديكتاتوران و زورمندان و توانگران و سرمايه‎داران متّهم مي‎سازند و آنها را حامي و حافظ استضعاف و استثمار و ستمگري مي‎شمرند و حتّي گستاخي را بدانجا رسانده‎اند كه دين را مولود رژيمهاي ديكتاتوري و سرمايه‎داران و دست‎پرورده آنها معرّفي مي‎كنند.

اگرچه بر اهل فن و اطّلاع روشن است كه وصله چنين تهمتي به مكتب انبيا نمي‎چسبد و موضوع آن با توحيد در عبادت و اطاعت و ايمان به اسماءالحسني، و لزوم اخلاص در اطاعت، و طرد هر قوّه و نيروي غيرخدا، و اعتماد خالص به حول و قوّه خدا كه در رأس مسائل دعوت و رسالت انبياست تضاد دارد و در چنين مكتبي اين مطلب را راهي نيست، مع‎ذلك براي اينكه ماهيّت و حقيقت مكتب انبيا در طرد عوامل بدبختي و استضعاف كاملا روشن شود توضيح مي‎دهيم كه اين حرف در مورد اديان و مكتبهاي غيرتوحيدي و غيراسلامي كه زيربناي آنها شرك و بت‎پرستي و بشرپرستي است و تعظيم و تملّق در مقابل زمامداران و جبّاران، و خضوع و تسليم و به خاك افتادن در برابر آنان و مطلق‎العنان شمردن و خودمختار دانستن و تقديس و مدح و سپاس و نيايش آنها و پيكره‎هاي آنها را به جامعه پيشنهاد مي‎كنند، بجا و صحيح و واقع و حقيقت است و تاريخ جبّاران و طاغوتها و فرعونها و كسري‎ها و قيصرها كه حكومت و سلطنتشان بر اساس شرك و استعباد عبادالله بود، آن را تأييد مي‎نمايد، امّا در مورد مكتب انبياي اديان توحيدي، صددرصد خلاف واقع و تهمت و افتراست و هر كس با مكتب انبيا و دعوت آنها و موقفشان در برابر ستمگران و ثروتمندان آشنايي داشته باشد، مي‎داند كه اين تهمت و افترا اين مكتب را آلوده نمي‎سازد.

هرچه تاريخ انبيا را مطالعه كنيم، علاوه بر سرگذشت مبارزات پي‎گير آنها با ستمكاران هر عصر، ملاحظه مي‎نماييم كه انبيا، استضعاف و استكبار و استعلاء و اتّـكاي به زور و قدرت و خودكامگي و برتري‎جويي و استعباد را محكوم كردند و رژيم برادري و برابري را پيشنهاد نمودند. نوح با پادشاهان وقت خود طرفيّت داشت و آنها يكي پس از ديگري با او به مخالفت برمي‎خاستند و بر آن بودند كه او را در پاي بتها و پيكره‎ها قرباني كنند.

ابراهيم خليل با نمرود، موسي با فرعون، عيسي با كاهنان بني‎اسرائيل و خلاصه تمام انبيا عليه دستگاههاي ظلم و جور و استثمار، و رهبران جنايتكار و رباخواران و منكران و ثروت‎اندوزان اعلان جهاد دادند.

پيغمبر عظيم‎الشّأن اسلام، عليه ابوسفيان‎ها و ابوجهل‎ها و سران و رؤساي قريش و رباخواري و زور و ظلم و امتيازات توانگران و پول‎پرستان و گنج‎اندوزان و قارون‎صفتان، انقلاب بزرگ اسلام را آغاز كرد و با دعوت به كلمه توحيد، ضعفا را در برابر صف اقويا قرار داد و در حقيقت آن قوّتها و نيروها را پايمال كرد و قدرت و قوّه حق و قانون و عدالت را محترم گردانيد، و افراد و اصناف محكوم را با هيأتهاي حاكمه مساوي و برابر ساخت و همه را به حكم و حاكميّت خدا دعوت كرد. او ابوجهل‎ها و ابوسفيان‎ها را كنار زد و بلال حبشي و سلمان فارسي و صهيب رومي و ابوذر و مقداد و عمّار و خباب و مطرودان و محرومان اجتماع را بركشيد و صلاحيّت و پاكي و امانت و درستي و پرهيزكاري را موجب افتخار قرار داد و نفوذ اغنيا و توانگران و احتراماتي را كه براي مال و ثروت داشتند، الغا كرد و با ابلاغ «وَ مَن أَتي غَنِيّاً فَتَواضَعَ لَهُ لِغِناهُ ذَهَبَ ثُلثا دينِه»87، فاصله‎هايي را كه بين غني و فقير، و كارفرما و كارگر بود از ميان برداشت و آنان را كه از بندگان خدا تواضع و ايستادن در حضور و كوچكي و تملّق و چاپلوسي مي‎خواهند، با اشدّ توعيد و تهديد، اهل آتش معرّفي كرد: «مَن أَرادَ أَن يَتَمَثَّل لَهُ الرِّجال فَليَتَبَوَّءْ مَقعَدُهُ مِنَ النّار».

اگر مكتب انبيا در جهت تقويت حاكمان جائر و زورمندان بود، پيامبر گرامي اسلام به شهرياران دنيا مانند قيصر روم و پادشاه ايران و نجاشي و ديگران نامه نمي‎نوشت و آنها را به پرستش خدا و ترك استضعاف و استعباد ملّتهايشان، و كنار نهادن جاه و جلال‎ها و حذف تشريفات زايد و بي‎حاصل دعوت نمي‎فرمود. اين قرآن است كه با صراحت به چنين گمانها و تهمتهايي پاسخ داده است. اين قرآن است كه مكتب انبيا را چنين معرّفي مي‎كند:

وَ لَقَد بَعَثنا في كُلِّ أُمَّة رَسولا أَنِ اعبُدوا اللّهَ وَ‎اجتَنِبوا الطّاغوتَ.88

همانا ما در هر امّتي پيغمبري فرستاديم كه: خدا را بپرستيد و از ]پرستش و اطاعت [طاغوت دوري كنيد.

اين قرآن است كه مي‎فرمايد:

  اللّهُ وَلِي الَّذينَ ءامَنوا يُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النّورِ.89

  إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ‎رَسولُهُ وَ‎الَّذينَ ءامَنوا الَّذينَ يُقيمونَ الصَّلوةَ وَ‎يُؤتونَ الزَّكوةَ وَ‎هُم راكِعونَ.90

  الَّذينَ إِن مَكَّنّاهُم فِي الأَرضِ أَقاموا الصَّلوةَ وَ‎آتَوُا الزَّكوةَ وَ‎أَمَروا بِالمَعروفِ وَ‎نَهَوا عَنِ المُنكَرِ وَ‎لِلّهِ عاقِبَةُ الأُمورِ.91

در اين آيات آنچه از خصايص و نشانه‎هاي زمامداران رژيم الهي و اسلامي برشمرده‎شده چيزهايي است كه هيچ ارتباطي با زور و قدرت و ثروت اقويا و ثروتمندان ندارد.

همچنين خداوند در قرآن مي‎فرمايد:

  وَ‎اصبِر نَفسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدعونَ رَبَّهُم بِالغَداةِ وَ‎العَشِي يُريدونَ وَجهَهُ وَ‎لا تَعدُ عَيناكَ عَنهُم تُريدُ زينَةَ الحَيوةِ الدُّنيا وَ‎لا تُطِع مَن أَغفَلنا قَلبَهُ عَن ذِكرِنا وَ‎اتَّبَعَ هَواهُ وَ‎كانَ أَمرُهُ فُرُطاً.92

  وَ‎لا تَمُدَّنَّ عَينَيكَ إِلي ما مَتَّعنا بِه أَزواجاً مِنهُم زَهرَةَ الحَيوةِ الدُّنيا لِنَفتِنَهُم فيهِ وَ‎رِزقُ رَبِّكَ خَيرٌ وَ‎أَبقي.93

و درباره مال و اولاد مي‎فرمايد:

  إِنَّ الَّذينَ كَفَروا لَن تُغنِي عَنهُم أَموالُهُم وَ‎لا أَولادُهُم مِنَ اللّهِ شَيئاً وَ‎أُولئِكَ هُم وَقودُ النّارِ.94

  وَ‎اعلَموا أَنَّما أَموالُكُم وَ‎أَولادُكُم فِتنَةٌ وَ‎أَنَّ اللّهَ عِندَهُ أَجرٌ‎عَظيمٌ.95

و درباره ثروت‎اندوزان مي‎فرمايد:

  وَ‎لا يَحسَبَنَّ الَّذينَ كَفَروا أَنَّما نُملي لَهُم خَيرٌ لاَِنفُسِهِم إِنَّما نُملي لَهُم لِيَزدادوا إِثماً وَ‎لَهُم عَذابٌ مُهينٌ.96

  وَ‎لا يَحَسَبَنَّ الَّذينَ يَبخَلونَ بِما آتيهُمُ اللّهُ مِن فَضلِه هُوَ خَيراً لَهُم بَل هُوَ شَرٌّ لَهُم سَيُطَوَّقونَ ما بَخِلوا بِه يَومَ القِيامَةِ وَ‎لِلّهِ ميراثُ السَّمواتِ وَ‎الأَرضِ وَ‎اللّهُ بِما تَعمَلون خَبيرٌ.97

  وَ‎الَّذينَ يَكنِزونَ الذَّهَبَ وَ‎الفِضَّةَ وَ‎لايُنفِقونَها في سَبيلِ اللّهِ فَبَشِّرهُم بِعَذاب أَليم. يَومَ يُحمي عَلَيها في نارِ جَهَنَّمَ فَتُكوي بِها جِباهُهُم وَ‎جُنوبُهُم وَ‎ظُهورُهُم هذا ما كَنَزتُم لاَِنفُسِكُم فَذوقوا ما‎كُنتُم تَكنِزونَ.98

خلاصه اينكه آيات و احاديث و روايات در مورد برابري فقير و غني، و قوي و ضعيف و تشويق به مجالست و معاشرت با فقرا و اجتناب از مجالس اغنيا بسيار است و سيره و روش و سلوك مشخّص پيامبر(صلي الله عليه وآله)خود معرّف مكتب اوست. پس معلوم شد كه هويّت و زيربناي مكتب انبيا كه كلاس نهايي و جامع و كامل آن مكتب توحيدي اسلام مي‎باشد، توحيد و پرستش خداي يگانه است و آزادي بشر از تحميلات اقويا و تجمّل‎پرستي اغنيا و الغاي امتيازات و حكومت قانون خدا و تسليم بودن به فرمان او، از ثمرات و آثار آن است.

عبادت از سـياست و نظام حكومت جدا نيست

با وجود اين مفاهيم ارزنده و آزادي‎بخش توحيد، بعد از رحلت پيامبر‎اكرم(صلي الله عليه وآله)، افراد جاه‎پرست و رياست‎طلب، نظام حكم و سياست و زمامداري و اداره امور و شؤون مالي و قضايي و دفاعي جامعه را از منطقه توحيد در عبادت اسلام خارج ساختند و عملا نظام مشركانه حكومتهاي قبل از اسلام مثل ساسانيان و قيصران روم را تجديد و احيا كردند و روي كار آوردند و به تدريج توحيد عبادت را به مسجد و عبادت و نماز و روزه و حج و ادعيه و اذكار و مراسم و كارهايي كه با حريم مداخلات مستبدّانه حكّام و زمامداران و خودكامگيهاي آنها برخورد و تلاقي مستقيم پيدا نمي‎كرد، منحصر نمودند و مردم را از درك و توجّه به اين بُعد توحيدي كه نظام حكم و اداره و وجوب اطاعت حكّام عدل در اسلام بر آن استوار است، غافل ساختند و فردپرستي را در جوامع اسلامي رواج دادند و اگر چه ظاهراً خود را معبود نمي‎گفتند و ادّعاهايي را كه فرعون و نمرود مي‎كردند به زبان نمي‎آوردند، ولي عملا خود را معبود و مطاع علي‎الاطلاق قرار مي‎دادند، و هرچه از عهد رسالت دورتر مي‎شدند، بيشتر مي‎توانستند اين استعباد را گسترش دهند; به‎طوري كه در عصر معاويه و يزيد ديگر نظام توحيدي اسلام از ميان رفت و كوششهاي علي(عليه السلام) در دوران پنج ساله حكومت ظاهريش هرچند روح نظام و نقش حسّاس حكومت توحيدي را در اجراي عدالت اجتماعي و آزادي جامعه و آشنا كردن افراد با مفاهيم و مسائل اصولي و اساس اسلام به مردم نشان‎داد ولي به‎واسطه موانع زياد، برچيدن بساطي كه بعد از پيامبر اسلام به دست جاه‎طلبان گسترده شده بود، فراهم نشد و معاويه كه با‎پدرش تا قبل از فتح مكّه با دعوت اسلام مخالفتها كرده و جنگها و فتنه‎ها برپا ساخته بودند، از آغاز ظهور حكومت توحيدي علي(عليه السلام) با تمام قوايي كه حكومت مشركانه او را ياري مي‎دادند، از ورود توحيد عبادت و اطاعت در جلوه چهره نظام حكومتي آن خودداري كرد و با آن اعلان مخالفت نمود.

اينان اگرچه خود را خليفه پيغمبر قلمداد مي‎كردند و مردم را با قدرت پول و زور و اشتباهكاري وادار كرده بودند به آنها اميرالمؤمنين خطاب كنند و خود را اولي‎الامر و واجب‎الاطاعه و رئيس حكومت اسلام مي‎خواندند، در عمل همان طواغيتي بودند كه پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) و تمام انبيا با آنها به مبارزه برخاسته و براي محو رژيم و برانداختن تسلّطشان مأمور شده بودند. اينان با قدرت و تسلّطي كه يافتند و عالمان و محدّثاني كه ساختند، مفاهيم اسلامي را عوضي و خلاف واقع تفسير كردند و مردم را به اطاعت آنها فراخواندند و روشنفكراني را كه حقايق توحيدي را ادراك و سنگيني آن نوع حكومتها را بر دوش خود احساس مي‎كردند و آن را مخالف با اصول توحيدي مي‎ديدند، مخالف حكومتهاي اسلامي معرّفي نمودند و خلاصه عوام و توده را در بي‎اطّلاعي نگاه داشتند، و نتيجه آن حكومتها و بي‎اطّلاعي امّت از اين بُعد توحيدي، وقوف و سكون دعوت اسلام، و توسعه ظلم و ستم و استثمار و استبداد، و ضعف و اختلاف و تسلّط اجانب شد.

در اين اواخر هم كه زمزمه به‎اصطلاح تجدّدطلبي و گرايش به غرب و رژيمهاي غربي آغاز گرديد و گروههايي از مسلمانان به‎واسطه جهل نسبت به ذخاير فكري و تربيتي و وسايل رشد و ترقّي و آزادي، از خود و جامعه و از دين خويش مأيوس شده بودند و به هر صدايي جواب مي‎دادند و دور هر كسي كه خود را رهبر و منجي و مصلح مي‎شمرد جمع مي‎شدند و بيگانگان و دشمنان اسلام كه براي نابودي مكتب اسلام نقشه مي‎كشيدند و توطئه مي‎كردند امثال مصطفي كمال‎پاشاها را به‎عنوان مصلح و منجي به مردم نشان دادند و گرگهايي را در لباس چوپان درآوردند، بازماندگان و ميراث‎خواران همان حكومتهاي شرك زمزمه ديگري آغاز نمودند و اساس توحيد عبادت را در نظام حكم و اداره جامعه انكار كردند و سخن شوم و خطرناك و ضدّ موجوديت اسلام يعني انفصال دين از دنيا، و اسلام از حكومت، و روحانيّت از سياست را با بوق و كرنا به‎عنوان يكي از طرق پيشرفت سر دادند و آيات قرآن را در اين موضوع يكباره به كناري نهادند و بدترين شركها را كه اسلام با آن مبارزه داشت، در جوامع اسلامي وارد ساختند. آري، كارگردانان استعمار چون ديدند حتّي اسم اسلامي بودن حكومت و التزام صوري حاكم به مراعات احكام اسلام و قوانين قرآن، هم مانع از تحقّق هدفهاي اسلام‎برانداز آنها و تسلّط بي‎قيد و شرطشان بر فرهنگ و اقتصاد و سياست جوامع اسلامي است و هم تا حدودي با اين نام موجوديّت جامعه اسلامي و ارتباط افراد اين جامعه با‎يكديگر محفوظ است، نقاب از چهره زشت و پليد و غيرانساني خود برداشتند و با اعلان جدايي دين از دنيا و روحانيّت از سياست، ضربه‎بزرگ خود را بر پيكر جوامع اسلامي وارد آوردند. آنها ديدند بر‎اساس حكومت شرعي يعني حكومت توحيدي اسلام، يك نفر سيّد پيرمرد به عنوان مجتهد و فقيه در سامرّا مي‎تواند بيني حكومت انگلستان را با يك فتوا به خاك بمالد و مانع از نفوذ آن حكومت جبّار مشرك گردد، لذا از راه انفصال دين از دنيا و سياست از روحانيّت، به آيات قرآن و هدف مكتب انبيا و دعوت پيامبران حمله كردند و حكومتهايي را بر‎اساس عدم التزام به احكام اسلام و طرد دين از سياست و قضا و جزا و امور مالي و اقتصادي و حتّي آموزشي و پرورشي و بهداشتي و درماني روي كار آوردند و سعي كردند در تمام رشته‎ها حكومت ديني را از جوامع اسلامي بيرون برانند كه شرح آن مناسب اين كتاب نيست. فقط مي‎خواهيم تذكّر دهيم كه مسلمانان بايد توحيد عبادت را در همه رشته‎ها در نظر بگيرند99، و هنگامي عملا تمام‎عيار مي‎شوند كه علاوه بر امور عبادي، اطاعت آنها از قوانين و احكام بر اساس توحيد عبادت و آيه «أَلا‎لِلّهِ الدّينُ الخالِص» باشد.

به اميد آن روز و به انتظار آن عصر طلايي.

سـوّمين معناي عـبادت

معني ديگر عبادت، پيروي از ديگري است بدون اينكه او را واجب‎الاطاعه يا لازم‎الاحترام بشناسد; مثل پيروي از شيطان و قبول اغواي او، و پيروي از هواي نفس. و در معاني ديگر نيز استعمال شده است; مثل تمكين و خضوع اجباري، و پيروي ضعيف از قوي، و مسخّر بودن تكويني اشياء در برابر خدا. علاوه بر اينكه در بعضي از موارد عبادت به‎ملاحظه تمام اين معاني و گاهي به‎ملاحظه بعضي از آنها اطلاق شده‎است.

دليـل اختصاص عـبادت به خدا

عبادت و پرستش يعني نهايت خضوع و تذلّل در برابر كسي يا چيزي كه خضوع‎كننده او را به اعتقاد اينكه صاحب كلّ كمالات و تمام انعامات و نهايت احسان است، سزاوار و مستحقّ نهايت خضوع و تسليم و تذلّل بداند و فرمانبري و اطاعت بي‎قيد و شرط او را كه مالك و صاحب حقيقي است بر خود لازم بشناسد، كه البتّه اين تسليم محض بودن، فقط شايسته خداوند متعال مي‎باشد كه كمالش فوق تمام كمالات است و در هيچ كمالي اعظم و اكبر از او نيست، و فقط ذات بي‎زوال حقّ است كه در‎پيشگاه كبريايي او عبادت و پرستش سزاوار است و تذلّل و خضوع از‎جهت اعتقاد به ربوبيّت و الوهيّت نسبت به احدي جز او جايز نيست و اين‎گونه تذلّل نسبت به هر كس و هر مقام كه انجام شود شرك و كفر است100، و اين حقيقتي است كه بالبديهه ثابت است و محتاج به دليل نيست و «من قضايا الّتي قياساتها معها».

قالَ الرّاغِبُ في مُفرَداتِه: أَلعُبودِيَّةُ: إِظهارُ التَّذَلُّلِ وَ العِبادَةُ أَبلَغُ مِنها; لاَِنَّها غايَةُ التَّذَلُّلِ، وَ لا يَستَحِقُّها إِلاّ مَن لَهُ غايَةُ الإِفضالِ وَ هُوَ الله تَعالي وَ‎لِهذا قالَ: «أَلاّ تَعبُدوا إِلاّ إِياهُ».101

به بيان ديگر انسان بالطّبع و بنا به فطرت، مايل و عاشق و شيفته كمال، و در برابر آن خاضع است. پس جاهل در برابر عالِم، و ضعيف در برابر قوي، و ناقص در مقابل كامل، و كامل در محضر اكمل، خضوع مي‎نمايد و به‎حسب مراتب كمالات، مراتب خضوع نيز تفاوت پيدا مي‎كند. لذا خضوعي كه در برابر عالِم زحمت‎كشيده و ربّاني حاصل مي‎شود، در مقابل شاگرد او پيدا نمي‎شود. بنابراين نهايت خضوع فكري و قلبي و عملي در‎برابر كسي پيدا مي‎شود كه خضوع‎كننده او را واجد بالاترين مراتب كمال قلمداد كند و يا صاحب عالي‎ترين مرتبه كمال را با او متّحد يا حالِّ در او يا وجود تنزيلي و اعتباري او بداند. از اين جهت مستحقّ پرستش و اطاعت خالص، فقط خداوند متعال است و عناوين ديگر مثل اتّحاد و حلول و عقيده به لزوم اطاعت بي‎قيد و شرط از رؤسا و زمامداران، عبادت غيرخدا مي‎باشد و همه شرك و خلاف توحيد و انحراف از فطرت است.

آيات قرآن مجيـد

پس از اينكه در اينجا تا حدّي مبسوط پيرامون توحيد عبادت و معاني و موارد استعمال آن توضيح داده شد، بايد براي تكميل بحث، آيات قرآن‎مجيد را در مورد اين كلمه و آنچه از مادّه آن (ع ـ ب ـ د) اشتقاق يافته است بررسي كنيم و سپس به نهج‎البلاغه و كلمات امام علي(عليه السلام)رجوع‎نماييم تا شايد ان‎شاءالله در اين بحث مهم و بسيار حسّاس، از حريم هدايت قرآن و ارشادات امام به توفيق خداوند متعال بيرون نرويم و مفهوم توحيد و شرك را آن‎طور كه قرآن شرح داده و علي(عليه السلام) بيان كرده است، درك نماييم.

اينك به آياتي از قرآن مجيد كه ظاهراً در عبادت به معني اوّل است، توجّه كنيد:

آيات در معني اوّل

  قُل أَتَعبُدونَ مِن دونِ اللّهِ ما لا‎يَملِكُ لَكُم ضَرّاً وَ‎لا نَفعاً وَ‎اللّهُ هُوَ السَّميعُ العَليمُ.102

  وَ‎إِذ قالَ اللّهُ يا عيسَي ابنَ مَريَمَ أَ أَنتَ قُلتَ لِلنّاسِ اتَّخِذوني وَ‎أُمِّي إِلهَينِ مِن دونِ اللّهِ ... ما قُلتُ لَهُم إِلاّ ما أَمَرتَني بِه أَنِ اعبُدوا اللّهَ رَبّي وَ‎رَبَّكُم.103

  وَ‎ما أُمِرُوا إِلاّ لِيَعبُدوا إِلهاً واحِداً لا‎إِلهَ إِلاّ هُوَ سُبحانَهُ عَمّا‎يُشرِكونَ.104

  وَ‎يَعبُدونَ مِن دونِ اللّهِ ما لا‎يَضُرُّهُم وَ‎لا يَنفَعُهُم وَ‎يَقولونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِندَاللّهِ.105

  قُل يا أَيُّهَا النّاسُ إِن كُنتُم في شَكّ مِن ديني فَلا أَعبُدُ الَّذينَ تَعبُدونَ مِن دونِ اللّهِ وَ‎لكِن أَعبُدُ الَّذي يَتَوَفّاكُم وَ‎أُمِرتُ أَن أَكونَ مِنَ المُؤمِنينَ.106

  وَ‎لا تَدعُ مِن دونِ اللّهِ ما لا‎يَنفَعُكَ وَ‎لا يَضُرُّكَ فَإِن فَعَلتَ فَإِنَّكَ إِذاً مِنَ الظّالِمينَ.107

  فَلَمَّا اعتَزَلَهُم وَ‎ما يَعبُدونَ مِن دونِ اللّهِ وَهَبنا لَهُ إِسحقَ وَ‎يَعقوبَ.108

  قالَ أَفَتَعبُدونَ مِن دونِ اللّهِ ما لا‎يَنفَعُكُم شَيئاً وَ‎لا يَضُرُّكُم. أُفّ‎لَكُم وَ‎لِما تَعبُدونَ مِن دونِ اللّهِ أَفَلا تَعقِلونَ.109

  وَ‎يَومَ يَحشُرُهُم وَ‎ما يَعبُدونَ مِن دونِ اللّهِ فَيَقولُ أَ أَنتُم أَضلَلتُم عِبادي هؤُلاءِ أَم هُم ضَلّوا السَّبيلَ. قالوا سُبحانَكَ ما كانَ يَنبَغي لَنا أَن نَتَّخِذَ مِن دونِكَ أَولِياءَ.110

  قالوا نَعبُدُ أَصناماً فَنَظَلُّ لَها عاكِفينَ.111

  وَ‎يَومَ يَحشُرُهُم جَميعاً ثُمَّ يَقولُ لِلمَلائِكَةِ أَهؤُلاءِ إِيّاكُم كانوا يَعبُدونَ. قالوا سُبحانَكَ أَنتَ وَلِيُّنا مِن دونِهِم بَل كانوا يَعبُدونَ الجِنَّ أَكثَرُهُم بِهِم مُؤمِنونَ.112

  وَ‎الَّذينَ اتَّخَذوا مِن دونِه أَولِياءَ ما نَعبُدُهُم إِلاّ لِيُقَرِّبونا إِلَي اللّهِ زُلفي.113

  وَ‎قالَ رَبُّكُمُ ادعوني أَستَجِب لَكُم إِنَّ الَّذينَ يَستَكبِرونَ عَن عِبادَتي سَيَدخُلونَ جَهَنَّمَ داخِرينَ.114

  قُل إِنّي نُهيتُ أَن أَعبُدَ الَّذينَ تَدعونَ مِن دونِ اللّهِ لَمّا جاءَنِي البَيِّناتُ مِن رَبّي وَ‎أُمِرتُ أَن أُسلِمَ لِرَبِّ العالَمينَ.115

از اين آيات و امثال آن و همچنين از آياتي چون (وَ إِذ قُلنا لِلمَلائِكَةِ اسجُدوا لاِدَمَ فَسَجَدوا إِلاّ إِبليسَ)116 و (فَإِذا سَوَّيتُهُ وَ‎نَفَختُ فيهِ مِن روحي فَقَعوا لَهُ ساجِدينَ)117 و (إِنّي رَأَيتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوكَباً وَ‎الشَّمسَ وَ‎القَمَرَ رَأَيتُهُم لي ساجِدينَ)118 و (وَ رَفَعَ أَبَوَيهِ عَلَي العَرشِ وَ‎خَرُّوا لَهُ سُجَّداً)119 استفاده مي‎شود كه مجرّد سجده در برابر غيرخدا و براي غيرخدا شرك نيست وگرنه براي آدم و به عنوان تعظيم او، از طرف خدا امر نمي‎شد. پس سجده‎اي كه شرك مي‎باشد اين است كه شخص، غيرخدا را به عنوان اينكه خداست و يا به جهتي از جهات كه قبلا ذكر شد، به جاي خدا سجده كند، وگرنه مجرّد سجده غيرخدا شرك نيست اگرچه در شرع نهي شده است.

علّت اين است كه سجده ذاتاً عبادت و پرستش نيست بلكه اعمالي چون نماز و روزه و حج و قرباني كه فلسفه اصل آنها يا برخي خصوصيات و شرايط آنها، مجهول و براي نوع افراد، غيرقابل فهم است، از‎اين جهت نشانه تعبّد و تسليم مطلق عبد و عبوديّت او مي‎باشد و ذاتاً عبادت است. از همين قبيل است استلام حجر، و طواف خانه، و سعي بين صفا و مروه كه با فرض اينكه ذاتاً عبادتند، اگر در برابر غيرخدا و براي غيرخدا انجام‎شود، شرك است ولي اگر در برابر خدا و براي او و يا در تعظيم غيرخدا امّا به امر خدا انجام شود، پرستش اوست.

مي‎توان گفت كه سجده براي غيرخدا به امر خدا، نهايت خضوع نسبت به آن غير نيست بلكه اگر بدون امر خدا و به قصد تعظيم آن غير باشد يا آن غير به او فرمان سجده در برابر خود را داده باشد، نهايت خضوع و شرك است. پس اگر كسي با يقين به امر خدا بر چيزي سجده كند، اين نه نهايت خضوع و نه شرك است، امّا اگر سجده به چيزي دستور خدا باشد ولي سجده‎كننده بدون علم به امر خدا سجده كند، اين سجده نهايت خضوع و شرك است. درگيري انبيا با مشركان و بت‎پرستان بر سر اين بود كه آنان با اينكه مي‎دانستند سجده به آن اشياء از جانب خدا امر نشده است مع‎هذا سجده مي‎كردند از اين جهت كه يا آنها را مظاهر خدا مي‎دانستند، يا خدا را در آنها حلول‎كرده مي‎پنداشتند و يا معتقد بودند كه سجده به آنها از سوي خدا امر شده است. لذا انبيا به آنها مي‎گفتند: (ما‎أَنزَلَ اللّهُ بِها مِن سُلطان)120 و (هَل‎عِندَكُم مِن عِلم فَتُخرِجوهُ لَنا)121.

ظاهر آياتي كه ذكرشان رفت، ردع از عبادت، و پرستش اصنام و اشخاص از جن و اِنس، و امر و ارشاد به عبادت خداي يگانه است. از اين آيات ـ‎با‎توجّه به توضيحاتي كه قبلا درباره معني اوّل عبادت داده شد‎ـ استفاده مي‎شود كه مجرّد دعا و خواندن غير، هر كس و در هر حال كه باشد زنده يا مرده، عبادت او نيست، هرچند كه از او چيزي طلب كند يا كاري را بخواهد، بلكه در صورتي عبادت است كه مدعو و خوانده‎شده را خدا بداند يا به جاي خدا عبادت نمايد كه در اين صورت اگر او را بخواند و به او استغاثه كند شرك است، چه او را واسطه بين خدا و خود بداند يا خالق بداند و يا خدا را متّحد يا حالِّ در او بداند. و لذا شرك آنان كه بتها را شفيع و مقرّب مي‎شمردند، از اين جهت بود كه با اعتقاد به‎واسطه بودن آنها به يكي از معاني فاسده، عبادتشان مي‎كردند.

در دو آيه از آياتي كه ذكر شد، گفتاري كه از مشركان نقل فرموده است، عذر نامقبول آنها در عبادتشان از غيرخداست و از اين جهت، تمسّك به اين آيات در عدم جواز آنچه عبادت نيست يا عبادت بودن آنها بر حسب عرفِ اهلِ لغت غير‎معلوم است، صحيح نمي‎باشد.

تذكّـر

بايد دانست كه حكم به كفر و شرك اهل اسلام و گويندگان كلمه توحيد در صورت صدور يكي از اعمالي كه شرك بودن آنها مشروط است به عقيده به ربوبيّت و الوهيّت غيرخدا يا عقيده به حلول عقايد شركي ديگر در صورتي كه عقيده و قصد فاعل و عامل معلوم نباشد و وجه فعل مورد شك و يا قابل حمل بر صحّت باشد، جايز نيست بلكه حرام است.

و از اينجا معلوم مي‎شود طايفه وهّابيان كه بسياري از مسلمين را به استناد بعضي از اعمال آنها مثل بوسيدن ضرايح و قبور، و ساختن بنا بر قبور، رمي به شرك و فسق و كفر مي‎نمايند، علاوه بر آنكه درباره آنچه از مصاديق كفر و شرك است به اشتباه افتاده‎اند، در حكم به كفر و شرك عامل اين اعمال كه قابل حمل بر محملهاي صحيح است نيز مرتكب خطاي بزرگي شده‎اند.

آيات در معـني دوم

  وَ‎قاتِلوهُم حَتّي لا‎تَكونَ فِتنَةٌ وَ‎يَكونَ الدّينُ لِلّهِ.122

  فَمَن يَكفُر بِالطّاغوتِ وَ‎يُؤمِن بِاللّهِ فَقَدِ استَمسَكَ بِالعُروَةِ الوُثقي ... وَ‎الَّذينَ كَفَروا أَولِياؤُهُمُ الطّاغوتُ.123

  أَلَم تَرَ إِلَي الَّذينَ أُوتوا نَصيباً مِنَ الكِتابِ يُؤمِنونَ بِالجِبتِ وَ‎الطّاغوتِ.124

  أَلَم تَرَ إِلَي الَّذينَ يَزعُمونَ أَنَّهُم آمَنوا بِما أُنزِلَ إِلَيكَ وَ‎ما أُنزِلَ مِن‎قَبلِكَ يُريدونَ أَن يَتَحاكَموا إِلَي الطّاغوتِ وَ‎قَد أُمِروا أَن‎يَكفُروا‎بِه.125

  الَّذينَ آمَنوا يُقاتِلونَ في سَبيلِ اللّهِ وَ‎الَّذينَ كَفَروا يُقاتِلونَ في سَبيلِ الطّاغوتِ.126

  وَ‎كَذلِكَ زَيَّنَ لِكَثير مِنَ المُشرِكينَ قَتلَ أَولادِهِم شُرَكاؤُهُم لِيُردوهُم وَ‎لِيَلبِسوا عَلَيهِم دينَهُم.127

  إِتَّخَذوا أَحبارَهُم وَ‎رُهبانَهُم أَرباباً مِن دونِ اللّهِ وَ‎المَسيحَ ابنَ مَريَمَ وَ‎ما أُمِروا إِلاّ لِيَعبُدوا إِلهاً واحِداً لا‎إِلهَ إِلاّ هُوَ سُبحانَهُ عَمّا‎يُشرِكونَ.128

  ما تَعبُدونَ مِن دونِه إِلاّ أَسماءً سَمَّيتُموها أَنتُم وَ‎آباؤُكُم ما أَنزَلَ اللّهُ بِها مِن سُلطان إِنِ الحُكمُ إِلاّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاّ تَعبُدوا إِلاّ إِيّاهُ ذلِكَ الدّينُ القَيِّمُ.129

  وَ‎لَقَد بَعَثنا في كُلِّ أُمَّة رَسولا أَنِ اعبُدوا اللّهَ وَ‎اجتَنِبوا الطّاغوتَ.130

  وَ‎الَّذينَ اجتَنَبوا الطّاغوتَ أَن يَعبُدوها وَ‎أَنابوا إِلَي اللّهِ لَهُمُ البُشري.131

  أَم لَهُم شُرَكاءُ شَرَعوا لَهُم مِنَ الدّينِ ما لَم يَأذَن بِهِ اللّهُ.132

از ظاهر اين آيات استفاده مي‎شود كه اطاعت از رژيم سياسي و نظامات و قوانين، عبادت محسوب مي‎شود و خضوعي است كه به لحاظ آن بر اطاعت، عبادت اطلاق مي‎شود. بنابراين اگر شخص فقط از رژيم و‎نظام و قوانين و حكومت الهي كه نظام و رژيم واحد است و رنگ هيچ كشور و منطقه و فردي را ندارد، اطاعت و براي استقرار آن جهاد‎كند، موحّد و مؤمن به خدا و كافر به طاغوت است، و اگر از رژيمها و نظامات و قوانين ديگر و از كَهَنه و احبار و رهبان و جبّاران و زمامداران جور و ظلم و از افراد و اشخاص و حزب و هيأت خاص كه در‎رژيم حكومت الهي فرمانبري از آنها به عنوان اطاعت‎خدا منظور نشده است اطاعت كند، شرك ورزيده و غيرخدا را عبادت كرده است133 و جنگ و تلاش براي استقرار اين نظامات، جنگ در راه طاغوت و تأمين‎منافع اشخاص و سلسله‎ها و منطقه‎ها و احزاب و گروهها و پرستش و عبادت آنهاست. چون حكم و قانونگذاري و عبادت و اطاعت فقط به خدا اختصاص دارد و هر عبادت و اطاعتي كه از حريم عبادت و اطاعت‎خدا بيرون باشد شرك است. از جمله آياتي كه اگر در مفاد آن دقّت و تأمّل شود همين معني را از عبادت و پرستش افاده مي‎كند، اين دو‎آيه است:

وَ يَومَ يَحشُرُهُم وَ‎ما يَعبُدونَ مِن دونِ اللّهِ فَيَقولُ أَ أَنتُم أَضلَلتُم عِبادي هؤُلاءِ أَم هُم ضَلّوا السَّبيلَ. قالوا سُبحانَكَ ما كانَ يَنبَغي لَنا أَن نَتَّخِذَ مِن دونِكَ مِن أَولِياءَ وَ‎لكِن مَتَّعتَهُم وَ‎آباءَهُم حَتّي نَسُوا الذِّكرَ وَ‎كانوا قَوماً بُوراً.134

از اين دو آيه استفاده مي‎شود كه عبادت و پرستش مشركان مذكور در اين دو آيه اين است كه غيرخدا را ولي و متصرّف در امر خود، و صاحب‎اختيار و مسلّط بر رتق و فتق امور و تشريع و جعل احكام، و مالك امر و نهي و مستبد و مستقل در امور ديگران پذيرفته‎اند، و لذا اوليا و صاحب‎اختيارهاي اتّخاذي كه به موجب اين دو آيه مسؤول مي‎شوند (كه ظاهراً مراد انبيا و اوليا و ملائكه مقرّب درگاه الهي هستند كه از ادّعاي معبوديّت و استبداد در امر و نهي و حقّ تشريع منزّهند) در جواب عرضه مي‎دارند: «سزاوار نبود براي ما كه غير تو را ولي بگيريم» كه اين جمله «ما كانَ يَنبَغي لَنا أَن نَتَّخِذَ مِن دونِكَ مِن أَولِياءَ» عبادت را در آيه «وَ‎ما‎يَعبُدونَ مِن دونِ اللّهِ» شرح و تفسير مي‎نمايد. و اگر فرموده بود «ما كان ينبغي لنا ان نتّخذ الهاً من دونك او ان نعبد غيرك»، در معناي اوّل كه براي عبادت ذكر شد، ظاهرتر به نظر مي‎رسيد.

آيات در معني سـوم و معاني ديگر

عبادت در معني پيروي و اطاعت بدون اينكه اطاعت‎كننده، مطاع را واجب‎الاطاعه بداند، در قرآن مجيد آمده است، مثل آيات (يا أَبَتِ لا‎تَعبُدِ الشَّيطانَ إِنَّ الشَّيطانَ كانَ لِلرَّحمنِ عَصِيّاً)135 و (أَلَم أَعهَد إِلَيكُم يا‎بَني‎آدَمَ أَن لا‎تَعبُدوا الشَّيطانَ)136. و به اين معنا، بر مطاع و پيروي‎شده، اطلاق «اله» شده است، چنانكه مي‎فرمايد: (أَفَرَأَيتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ)137. همچنين بر اطاعت پدر و مادر در معصيت و مخالفت خدا، اطلاق شرك شده است، چنانكه مي‎فرمايد: (وَ إِن جاهَداكَ عَلي أَن تُشرِكَ بي ما لَيسَ لَكَ بِه عِلمٌ فَلا‎تُطِعهُما)138.

بنابراين اطاعت و پيروي از هر كس كه اطاعت او شرعاً مأمورٌبه يا مرخّصٌ‎فيه نباشد، عبادت است يا لااقل در صورت نهي از اطاعت، عبادت و پرستش اوست، مثل اطاعت شيطان و اطاعت پدر و مادر و شوهر و يا هر كس ديگري در معصيت خدا.

معاني ديگر عبادت كه تسليم و تسخير تكويني و خضوع قهري و استعباد و اجبار بر اطاعت را مي‎رسانَد، در اين آيات آمده است:

  إِن كُلُّ مَن فِي السَّمواتِ وَ‎الأَرضِ إِلاّ آتِي الرَّحمنِ عَبداً.139

  أَنُومِنُ لِبَشَرَينِ مِثلِنا وَ‎قَومُهُما لَنا عابِدونَ.140

  وَ‎تِلكَ نِعمَةٌ تَمُنُّها عَلَي أَن عَبَّدتَ بَني إِسرائيلَ.141

از يك دسته از آيات معني اوّل و دوم هر دو استفاده مي‎شود، مانند اين‎آيات:

  قُل يا أَهلَ الكِتابِ تَعالَوا إِلي كَلِمَة سَواء بَينَنا وَ‎بَينَكُم أَلاّ نَعبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَ‎لا نُشرِكَ بِه شَيئاً وَ‎لا يَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضاً أَرباباً مِن دونِ اللّهِ.142

  أَنَّما إِلهُكُم إِلهٌ واحِدٌ فَمَن كانَ يَرجوا لِقاءَ رَبِّه فَليَعمَل عَمَلا صالِحاً وَ‎لا يُشرِك بِعِبادَةِ رَبِّه أَحَداً.143

  إِنَّني أَنَا اللّهُ لا‎إِلهَ إِلاّ أَنَا فَاعبُدني.144

  إِنَّ هذِه أُمَّتُكُم أُمَّةً واحِدَةً وَ‎أَنَا رَبُّكُم فَاعبُدونِ.145

  فَاعبُدِ اللّهَ مُخلِصاً لَهُ الدّينَ. أَلا لِلّهِ الدّينُ الخالِصُ.146

  قُل إِنّي أُمِرتُ أَن أَعبُدَ اللّهَ مُخلِصاً لَهُ الدّينَ. وَ‎أُمِرتُ لاَِن أَكونَ أَوَّلَ المُسلِمينَ.147

  قُلِ اللّهَ أَعبُدُ مُخلِصاً لَهُ ديني.148

  وَ‎ما أُمِروا إِلاّ لِيَعبُدوا اللّهَ مُخلِصينَ لَهُ الدّينَ حُنَفاءَ.149

در اين آيات، عبادت اطلاق دارد و از آن، هر دو معني استفاده مي‎شود. مراد از دين، شريعت و برنامه اعتقاد و عمل و اخلاق باشد يا مراد اطاعت باشد كه بعضي از اين آيات در آن ظاهر است. مستفاد از اين آيات، توحيد به هر دو معني و مخصوصاً انحصار اطاعت از براي خداست و دين و عبادت خالص، همان اطاعت خالص و بي‎قيد و شرطي است كه اختصاص به خدا دارد. همچنين اخلاص در دين به اين معني است كه در دين، خالص و بي‎شرط باشد و اطاعت آن را بر خود واجب بداند. و از اين جهت است كه به اين اطاعت بدون قيد و شرط كه احدي جز خدا شايسته آن نيست و فقط اختصاص به او دارد، عبادت اطلاق شده است و در آيات متعدّد، اخلاص در دين و دين خالص پيشنهاد شده است. لذا اين نحو اطاعت بي‎قيد و شرط نسبت به هر كس غير از خدا كه باشد، شرك و خلاف توحيد است و در ظاهر، اين معاني و برنامه‎هاي توحيدي منشعب از هر دو معني، مراد باشد در اين آيه شريفه:

شَرَعَ لَكُم مِنَ الدّينِ ما وَصّي بِه نوحاً و الَّذي أَوحَينا إِلَيكَ وَ‎ما‎وَصَّينا‎بِه إِبرهيمَ وَ‎موسي وَ‎عيسي أَن أَقيموا الدّينَ وَ‎لا‎تَتَفَرَّقوا فيهِ كَبُرَ عَلَي المُشركينَ ما تَدعوهُم إِلَيهِ.150

و مراد از شرك و مشركاني كه اقامه دين و عدم تفرّق در آن، بر آنها سنگين مي‎آمده دربرگيرنده مشركان جزيرة‎العرب و مشركان ايران و روم‎و كساني بوده است كه بتها و يا زمامداران و رؤساي قبايل را مي‎پرستيدند و آنان را به صاحب‎اختياري و استبداد در امور ديگران پذيرفته بودند.

آيات ديگـر

آيات ديگري نيز در قرآن مجيد هست كه از آنها استفاده مي‎شود خواندن غيرخدا به عنوان معبود و شريك خدا در خلق و رزق و افعال ديگر، شرك است و هم اينكه بعضي از مشركان، آلهه و معبودهاي خود را به همان اوصاف مختص به خداي يگانه موصوف مي‎دانستند و چه بسا كه خداي يگانه را نمي‎شناختند و يا اگر هم مي‎شناختند، آلهه و معبودهاي اتّخاذي خود را عبادت مي‎كردند و آنها را يا وجود تنزيلي آلهه متعدّد مي‎شمردند و يا خود آنها را آلهه مي‎دانستند. آيه زير از‎آن‎جمله است:

مَا اتَّخَذَ اللّهُ مِن وَلَد وَ‎ما كانَ مَعَهُ مِن إِله إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِله بِما‎خَلَقَ وَ‎لَعَلا بَعضُهُم عَلي بَعض.151

از اين آيه استفاده مي‎شود كه اله و معبودهاي اختراعي را چون مستحقّ نهايت خضوع مي‎دانستند، خالق مي‎شمردند و آنها را عبادت مي‎كردند. همچنين استفاده مي‎شود كه از اِله به‎حسب لغت يا عرف، خالق فهميده مي‎شده است و آنچه وهّابيان مي‎گويند كه انبيا مردم را به توحيد ربوبيّت دعوت نمي‎كردند و فقط به توحيد الوهيّت مي‎خواندند چون همه قائل به توحيد ربوبيّت بوده‎اند و كلمه توحيد را هم بر اين اساس تفسير كرده‎اند، صحيح نيست.

از آيه (لَو كانَ فيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا)152 هم استفاده مي‎شود كه آلهه را قادر بر تصرّف و مداخله در امور آسمان و زمين در عرض يكديگر مي‎دانستند و الاّ با فرض عدم قدرت آلهه اتّخاذي و عجز آنها، فسادي در آسمان و زمين حاصل نمي‎شود. به عبارت ديگر، آلهه را متّصف به صفات للّه غير از صفت وحدت مي‎دانستند و منكر توحيد و وحدت ذات جامع صفات كماليّه بودند كه در حقيقت، هم الله يعني ذات مستجمع صفات كمال از تفرّد و وحدانيّت و صفات ديگر را انكار مي‎كردند و هم به آلهه متعدّد معتقد بودند و اين، شرك و انكار توحيد است.

همچنين از آيه (قُل إِنّي نُهيتُ أَن أَعبُدَ الَّذينَ تَدعونَ مِن دونِ اللّهِ)153 استنباط مي‎شود كه آنچه را غير از خدا مي‎خواندند، مي‎پرستيدند و آنچه نهي شده است پرستش غيرخداست. به عبارت ديگر، چنين استفاده مي‎شود كه آنچه را به جاي خدا طبق عقايد فاسد خود مي‎خواندند، پرستش مي‎كردند، چنانكه از آيات بسيار ديگري نيز كاملا استفاده مي‎شود كه خواندن غيرخدا فقط به عنوان اله و معبود و شريك خدا، شرك است، مانند اين آيات مباركه:

  وَ‎ما يَتَّبِعُ الَّذينَ يَدعونَ مِن دونِ اللّهِ شُرَكاءَ.154

  فَما أَغنَت عَنهُم آلِهَتُهُمُ الَّتي يَدعونَ مِن دونِ اللّهِ مِن شَيء.155

  وَ‎لا تَدعُ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ لا‎إِلهَ إِلاّ هُوَ.156

ممكن است مراد از اين آيات نه خصوص خواندن و ندا كردن اين اشياء بلكه مقصود اين باشد كه آنچه را شما غيرخدا مي‎پرستيد، من پرستش‎نمي‎كنم. و غرض خطاب و نداي آنها نيست تا گفته شود هر خطاب يا ندا كردني (مثلا خطاب يا ندا كردن اموات) شرك است، بلكه مراد بيان عقيده و قول و رأي آنهاست، هرچند بنا بر اين نوع عقيده، نداي‎آنها خطاب به غير، اظهار شرك بوده است.

 
 


1. چنانكه از اين آيات قرآن مجيد استفاده مى‎شود: (لَقَد كَفَرَ الَّذينَ قالوا إِنَّ اللّهَ هُوَ المَسيحُ ابنُ‎مَريَمَ قُل فَمَن يَملِكُ مِنَ اللّهِ شَيئاً إِن أَرادَ أَن يُهلِكَ المَسيحَ ابنَ مَريَمَ وَ‎أُمَّهُ وَ‎مَن فِى الأَرضِ جَميعاً) (مائده‎(5) آيه‎17)، (لَقَد كَفَرَ الَّذينَ قالوا إِنَّ اللّهَ هُوَ المَسيحُ ابنُ مَريَمَ) (آيه‎72) و (لَقَد كَفَرَ الَّذينَ قالوا إِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلاثَة وَ‎ما مِن إِله إِلاّ إِلهٌ واحِدٌ) (آيه‎73)، نصارى برخى مسيح را خدا و برخى خدا را ثالت ثلاثه مى‎دانند، و ظاهر آيات اوّل و دوم اين است كه مسيح را الله و ذات مستجمع جميع صفات كماليّه مى‎گفتند كه سخافت و بطلان آن از بديهيّات است و آيه سوم دلالت دارد بر اينكه خدا را مركّب مى‎دانند چون قائل به اقانيم ثلاثه مى‎باشند و به قول «كالوَن» ذات الوهيّت را ثلاثى التّوحيد يعنى ثلاثه فى اَحَد مى‎گويند (كتاب الله، نوشته جيمز كوليبر، ترجمه فؤاد كامل به عربى، ص‎30).

2. آل‎عمران (3) آيه 64‎.

3. نساء (4) آيه 36.

4. يونس (10) آيه 31.

5. نحل (16) آيه 36.

6. مؤمنون (23) آيه 23.

7. نمل (27) آيات 59 ـ 64‎.

8. صافّات (37) آيه 35.

9. قصص (28) آيه 38.

10. همان، آيه 39.

11. مؤمنون (23) آيه 117.

12. شورى (42) آيه 11.

13. بعد از نگارش اين كتاب، كتاب لمعات الهيّه ملاّ عبدالله زنوزى حكيم(رحمه الله) به دستم رسيد. در اين كتاب كه به زبان فارسى نوشته شده در فصل ششم (ص 122 ـ 195) در‎مورد اثبات توحيد واجب‎الوجود بالذّات و لا‎شريك له فى وجود، يازده برهان عقلى و فلسفى اقامه شده است.

14. دانشمند متتبّع آقاى حائرى در جلد پنجم فهرست كتابخانه مجلس، كتابى را به نام الكاشف از ابن كمونه ياد كرده كه دو نسخه آن در كتابخانه مذكور موجود است و بر حسب نقل ايشان از آن كتاب، ابن كمونه در باب هفتم آن، ده طريق براى اثبات واجب‎الوجود اقامه كرده و از دوانى نقل‎كرده كه ابن كمونه خود در كتاب الكاشف اين شبهه را رد نموده است. علاوه بر اين مى‎گويند اين شبهه در سخنان شيخ اشراق نيز ديده مى‎شود. براى اطّلاع از شرح حال ابن‎كمونه رجوع شود به صفحات 502 تا 509 بخش‎دوم جلد‎نهم فهرست كتابهاى خطّى مجلس.

15. رجوع شود به حواشى مرحوم آملى بر منظومه سبزوارى. بعد از نوشتن اين سطور، به كلام حكيم ملاّ رجبعلى تبريزى در رساله‎اى كه در اثبات واجب نگاشته است، برخوردم كه خوش داشتم آن را هم در معرض نظر اهل معرفت و بصيرت بگذارم. مى‎گويد:

   «بايد دانست كه واجب‎الوجود بالذّات نمى‎تواند بود كه دو تا باشد يا زياده بر دو تا. به‎واسطه آنكه اگر دو تا باشد هرآينه معنى واجب‎الوجود مشترك خواهد بود ميان هر دو. پس حال خالى از اين نيست كه اين معنى عين ذات هر دو خواهد بود يا جزءِ ذات هر دو يا عارض ذات هر دو، و نمى‎تواند بود كه عين ذات هر دو باشد از جهت آنكه حال از اين خالى نيست كه چيزى به او ضم شده است كه دو تا شده، يا ضم نشده است. اگر ضم نشده است پس دو تا نخواهد بود بلكه همان يك معنى خواهد بود، و اين خلاف فرض است; و اگر ضم شده است پس هر يك از آنها محتاج خواهد بود به آن امر مشترك و به آن چيزى كه ضم شده است، و اين خلاف فرض است. و نمى‎تواند بود كه جزءِ ذات هر دو باشد، از جهت آنكه اگر جزءِ ذات هر دو باشد، هرآينه مركّب خواهد بود از آن اجزاء، پس واجب‎الوجود نخواهند بود، و اين خلاف فرض است. و نمى‎تواند بود كه عارض هر دو باشد، به‎واسطه اينكه هرگاه آن دو ذات را ملاحظه كنيم بى‎آن عارض، موصوف به‎وجود و وجوب نخواهند بود بلكه واجب‎الوجود به آن امر عارض خواهد بود، و اين خلاف فرض است. و ديگر آنكه اگر وجوب وجود عارض باشد فاعل آن، وجوب وجود يا ذات واجب‎الوجود است كه معروض آن است يا غير ذات واجب‎الوجود است. اگر ذات واجب‎الوجود است، لازم مى‎آيد كه يك چيز هم قابل باشد و هم فاعل باشد، و از يك‎جهت اين محال است، و اگر غير ذات واجب‎الوجود است، لازم مى‎آيد كه واجب‎الوجود بالذّات نباشد و بالغير باشد، و اين خلاف فرض است. پس ظاهر شد از آنچه بيان كرديم اينكه واجب‎الوجود بيش از يكى نتواند بود و بنابراين، اين تقرير به شبهه ابن كمونه متوجّه نمى‎گردد.»

16. بعد از نگارش كتاب، در پاورقى ص‎139 لمعات الهيّه زنوزى كه اخيراً چاپ شده است حاشيه‎اى تمسخرآميز به علاّمه مجلسى(قدس سره) ديدم كه معلوم نيست از فرزند مؤلّف، آقا‎على حكيم است يا‎از‎ديگرى. بايد بگويم اين جسارتها ناشى از غرور و خلاف ادب تحقيق است و گمان مى‎كنم غرض ايشان هم همين باشد كه با اقامه برهان بر عدم وجود شريك بارى و عدم تعدّد مصداق واجب‎الوجود، اثبات امتناع آن از طريق نقل جايز است و در مقام اعتقاد، كافى است و دَور لازم‎نمى‎آيد.

17. ج‎1، ص‎81‎، باب حدوث العالم و اثبات المحدِث، حديث 5‎.

18. ص‎244، باب الردّ على الثّنويّة و الزّنادقة، حديث 1، چاپ جامعه مدرّسين حوزه علميّه قم.

19. ملا عبدالله زنوزى حكيم، سه برهان بر توحيد واجب‎الوجود از اين حديث شريف استفاده كرده و در كتاب لمعات الهيّه (ص 169 ـ 195) مشروحاً آن را بيان نموده است.

20. در شرح فرمايش امام(عليه السلام)، كوشش كردم تا بلكه تمام جوانب دليل را بيان كنم كه به اين نحو مستوفى، در كلام كسى نديده‎ام. مع‎ذلك بررسى و تكميل و بيان كافى‎تر را به عهده بزرگان فن و حاملان احاديث آل‎محمّد ـ صلوات الله عليهم اجمعين‎ـ مى‎گذارم.

21. انبياء (21) آيه 22.

22. اصول كافى، ج‎1، ص‎106.

23. انعام (6) آيه 12.

24. يونس (10) آيه 31.

25. مؤمنون (23) آيات 84 ـ 89‎.

26. فاطر (35) آيه 3.

27. هود (11) آيه 67‎.

28. طه (20) آيه 69‎.

29. ضرب‎المثل براى اسناد مجازى.

30. نحل (16) آيه 32.

31. همان، آيه 28.

32. انفال (8) آيه 50‎.

33. سجده (32) آيه 5.

34. نازعات (79) آيه 5‎.

35. مريم (19) آيه 19.

36. ذاريات (51) آيه 33.

37. مائده (5) آيه 110.

38. آل عمران (3) آيه 49.

39. انفال (8) آيه 17.

40. ابراهيم (14) آيه 27.

41. قصص (28) آيه 56‎.

42. حج (22) آيه 73.

43. آل عمران (3) آيه 49.

44. رجوع شود به آياتى مثل آيات 59 و 65 و 70 و 72 و 85 اعراف و آيه 36 نحل و آيه 64 آل‎عمران. در اين آيات اين جهت كه فقط بايد خدا پرستش شود به صراحت بيان شده است و در بعضى از آنها پس از امر به پرستش خدا، جمله «ما لَكُم مِن إِله غَيرُهُ» كه بيان دليل از آن استفاده مى‎شود، دلالت بر اين دارد كه پرستش مخصوص خداست و چون غير «الله» خدايى نداريد، بايد فقط او را بپرستيد و احتمال اينكه مراد اين باشد كه «الله» به معناى معبود مى‎باشد و مفاد اين است كه «الله» را بپرستيد چون معبودى غير از او براى شما نيست، ضعيف است; اوّلا از اين جهت كه سابقاً گفتيم «الله» اسم جنس خالق و صاحب و مدبّر و مالك و خداى عالم است و معنى تطابقى‎آن معبود نيست، و ثانياً اين جمله بدون اضمار و تقدير يا مجاز ادّعايى سكّاكى، اگر اله به معناى معبود باشد، خلاف واقع است چون مشركان معبودهاى غيرخدا داشتند، امّا اگر الله به معنايى باشد كه گفتيم، محتاج به اضمار و تقدير و مجاز ادّعايى نيست و جمله به ظاهر خود مورد استفاده است.

45. با دلالت التزام.

46. مفردات راغب اصفهانى، ص‎542‎، تحقيق صفوان عدنان داوودى، 1992 م.

47. نور (24) آيه 36.

48. اسراء (17) آيه 24.

49. اعراف (7) آيه 28.

50. نساء (4) آيه 64‎.

51. اگرچه الفاظ ادعيه كثيره و حكاياتى كه در توسّلات بسيار و آثار و بركاتى كه از آنها ديده شده، هر يك مثل معجزه دليل بر صحّت اين توسّلات و استشفاعات به پيغمبر اكرم و اهل بيت طاهرين آن حضرت ـ صلوات‎الله عليهم اجمعين ـ و بلكه به مؤمنين مخلص و علماى عامل است و جاى هيچ شبهه و ترديدى در آنها نيست ولى به مناسبت كتاب، روايتى را كه ابن ابى‎الحديد از حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) در پايان شرح نهج‎البلاغه ضمن يكهزار كلمه حكمت نقل كرده است درج مى‎كنيم. اين كلمه ششصد و بيست و پنجمين كلمه‎اى است كه روايت كرده است: «انا من رسول‎الله(صلى الله عليه وآله)كالعضد من المنكب و كالذّراع من العضد، و كالكف من الذّراع ربّانى صغيراً و آخانى كبيراً و لقد علمتم أنّى كان لى منه مجلس سرّ لا‎يطلع عليه غيرى و أنّه اوصى الى دون اصحابه و اهل بيته، و لاقولن ما لم اقله لاحد قبل هذا اليوم سألته مرة ان يدعولى بالمغفره فقال: افعل ثمّ قام فصلى فلمّا رفع يده للدّعاء استمعت عليه فاذا هو قائل: اللّهمّ حقّ على عندك اغفر لعلى فقلت: يا رسول الله ما هذا؟ فقال او احد اكرم منك عليه فاستشفع به اليه». (شرح‎نهج‎البلاغه، ج‎20، ص‎315 و 316).

52. زمر (39) آيه 3.

53. يونس (10) آيه 66‎.

54. هود (11) آيه 101.

55. نحل (16) آيه 20.

56. اسراء (17) آيه 67‎.

57. كهف (18) آيه 14.

58. حج (22) آيه 73.

59. فاطر (35) آيه 13.

60. همان، آيه 40.

61. انعام (6) آيه 108.

62. نساء (4) آيه 64‎.

63. حج (22) آيه 58‎.

64. مثل اين خبر كه ابن اثير در اُسدُ الغابه (ج‎4، ص‎370) روايت كرده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)در مورد شهداى اُحُد فرمود: يا أيّها النّاس ائتوهم فزوروهم، و سلّموا عليهم فو الّذي نفسي بيده لا‎يسلم عليهم أحد إلى يوم القيامة إلاّ ردّوا(عليه السلام).

65. نحل (16) آيات 20 و 21.

66. نمل (27) آيه 80‎.

67. فاطر (35) آيات 13 و 14.

68. همان، آيه 22.

69. بقره (2) آيه 154.

70. آل عمران (3) آيه 169.

71. از غزالى در احياء نقل شده است كه بعضى گمان كرده‎اند موت، نابودى و عدم است، و اين رأى ملحدان و كسانى است كه به خدا و روز ديگر ايمان ندارند.

72. «قال الرّسول(صلى الله عليه وآله): الدّعاء مخّ العبادة و لا‎يهلك مع الدّعاء أحد» (بحارالانوار، ج‎90، ص‎300، چاپ بيروت، 1983).

73. در شرح صحيفه سيّد اجلّ سيّد عليخان مى‎فرمايد: الدّعاء: ـ بالضّمّ و المدّ ـ لغةً النّداء. تقول: دعوت فلاناً إذا ناديته. و عرفاً: الرّغبة إلى الله تعالى، و طلب الرّحمة منه على وجه الاستكانة و الخضوع، و قد يطلق على التّحميد و التّقديس لما فيه من التّعرّض للطّلب.

74. رجوع شود به يوسف (12) آيات 97 و 98; آل عمران (3) آيه 159; نور (24) آيه 62; فتح‎(48) آيه‎11; ممتحنه (60) آيه 12; منافقون (63) آيه 5; نساء (4) آيه 64‎.

75. نساء (4) آيه 65

76. بيّنه (98) آيه 5‎.

77. در يكى از مجلاّت عربى خواندم كه «ژان ژاك روسو» در تعريف آزادى مى‎گويد: «آزادى چيزى نيست كه هديه شود. هر كس مى‎تواند آزاد زندگى كند حتّى در سايه طغيان و ديكتاتورى. بدين‎گونه كه به آنچه در پيرامون او اتّفاق مى‎افتد و حوادثى كه ديكتاتورى به وجود مى‎آورد، مؤمن نباشد. بنابراين كسى كه با عقل خود فكر مى‎كند نه با عقل ديگرى، آزاد است و كسى كه از جهت رأى و عقيده‎اى كه به آن ايمان دارد جهاد و مبارزه مى‎كند، آزاد است. و برعكس، بسيارى از افراد در كشورهايى زندگى مى‎كنند كه از آزادى بهره‎مندند ولى مانند بندگان آزادى ندارند چون به عقل خود فكر نمى‎كنند و ايمان آنها به آنچه در پيرامونشان واقع مى‎شود، بر اساس درك و فهم نيست.»

   اين معناى آزادى را با آنچه ما در متن كتاب درباره عقيده توحيد و آزادى و حُرّيتى كه از آن سرچشمه مى‎گيرد بيان كرديم، مقايسه كنيد و ببينيد تفاوت ره از كجاست تا به كجا. مع‎ذلك در اين درجه هم آزادى ارزنده و مغتنم است و معنى انكار منكر به قلب و ضمير، و به كارهاى ستمگرانه راضى نبودن كه در احاديث روى آن تأكيد شده است، همين آزادى است كه مى‎بينيم اسلام چهارده قرن پيش آن را توصيه كرده و فرموده است: «من ترك انكار المنكر بقلبه و لسانه و يده فهو ميّت بين الاحياء».

78. يوسف (12) آيه 40.

79. مائده (5) آيه 44.

80. نحل (16) آيه 36.

81. انبياء (21) آيه 92.

82. نحل (16) آيه 36.

83. زمر (39) آيه 3.

84. اصول كافى، ج‎1، ص‎376، تحقيق على‎اكبر غفارى.

85. همان.

86. همان، ص‎375.

87. نهج‎البلاغه، حكمت 219.

88. نحل (16) آيه 36.

89. بقره (2) آيه 257.

90. مائده (5) آيه 55‎.

91. حج (22) آيه 41.

92. كهف (18) آيه 28.

93. طه (20) آيه 131.

94. آل عمران (3) آيه 10.

95. انفال (8) آيه 28.

96. آل عمران (3) آيه 178.

97. همان، 180.

98. توبه (9) آيات 34 و 35.

99. از جمله آياتى كه مى‎توان گفت بر اين معنى اِشعار يا دلالت دارد كه دين و عبادت و پرستش، معنى عام و گسترده و همه‎جانبه‎اى دارد كه شامل تمام مسائل زندگى مى‎شود و توحيد در عبادت را در همه جا وارد و حاكم مى‎سازد، آيه 172 سوره مباركه بقره است كه مى‎فرمايد: (يا‎أَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كُلوا مِن طَيِّباتِ ما رَزَقناكُم وَ‎اشكُروا لِلّهِ إِن كُنتُم إِيّاهُ تَعبُدونَ). از اين آيه نه فقط استفاده مى‎شود كه شكر خدا، عبادت و پرستش اوست بلكه طريقه پوشيدن پوشاك و خوردن خوراك و گرفتن برنامه آن از خدا و عمل به آن نيز پرستش خدا و در عبادت و توحيد در عبادت مندرج است.

100. اگر گفته شود: «پس اين شرك در عبادت بدون شرك در اعتقاد صورت تحقّق نخواهد يافت»، جواب اين است كه همين‎گونه است، يعنى مجرّد عمل، شرك نيست اگرچه سجده براى غيرخدا يا به غير صورت شرعى عبادت كردن خدا و يا اشياءِ منتسب به او را برخلاف شرع احترام‎نمودن، حرام باشد.

101. مفردات راغب اصفهانى، ص‎542‎، تحقيق صفوان عدنان داوودى، چاپ 1992‎م.

102. مائده (5) آيه 76.

103. همان، آيات 116 و 117.

104. توبه (9) آيه 31.

105. يونس (10) آيه 18.

106. همان، آيه 104.

107. همان، آيه 106.

108. مريم (19) آيه 49.

109. انبياء (21) آيات 66 و 67‎.

110. فرقان (25) آيات 17 و 18.

111. شعراء (26) آيه 71.

112. سبأ (34) آيات 40 و 41.

113. زمر (39) آيه 3.

114. غافر (مؤمن) (40) آيه 60‎.

115. همان، آيه 66‎.

116. بقره (2) آيه 34.

117. حجر (15) آيه 29.

118. يوسف (12) آيه 4.

119. همان، آيه 100.

120. نجم (53) آيه 23.

121. انعام (6) آيه 148.

122. بقره (2) آيه 193.

123. همان، آيات 256 و 257.

124. نساء (6) آيه 51‎.

125. همان، آيه 60‎. قال الرّاغب فى مفرداته: يقال: لكلّ ما عبد من دون اللّه جبت و سمّى السّاحر و الكاهن جبتاً و قال: الطّاغوت عبارة عن كلّ متعد و كلّ معبود من دون‎اللّه (ثمّ ذكر ثلاثة من هذه الآيات) و قال: فعبارة لمن كلّ متعد.

126. نساء (4) آيه 76.

127. انعام (6) آيه 137.

128. توبه (9) آيه 31.

129. يوسف (12) آيه 40.

130. نحل (16) آيه 36.

131. زمر (39) آيه 17.

132. شورى (42) آيه 21.

133. البتّه در صورتى كه قضيّه‎اى در بين نباشد، وگرنه به حكم آيه شريفه (إِلاّ أَن تَتَّقوا مِنهُم تُقاةً)(آل عمران (3) آيه 28) و آيه (إِلاّ مَن أُكرِهَ وَ‎قَلبُهُ مُطمَئِنٌّ بِالإيمانِ) (نحل‎(16) آيه‎106) خلاف توحيد نخواهد بود.

134. فرقان (25) آيات 17 و 18.

135. مريم (19) آيه 44.

136. يس (36) آيه 60‎.

137. جاثيه (45) آيه 23.

138. لقمان (31) آيه 15.

139. مريم (19) آيه 93.

140. مؤمنون (23) آيه 47.

141. شعراء (26) آيه 22.

142. آل عمران (3) آيه 64‎.

143. كهف (18) آيه 110.

144. طه (20) آيه 14.

145. انبياء (21) آيه 92.

146. زمر (39) آيات 2 و 3.

147. همان، آيات 11 و 12.

148. همان، آيه 14.

149. بيّنه (98) آيه 5‎.

150. شورى (42) آيه 13.

151. مؤمنون (23) آيه 91.

152. انبياء (21) آيه 22.

153. انعام (6) آيه 56‎.

154. يونس (10) آيه 66‎.

155. هود (11) آيه 101.

156. قصص (28) آيه 88‎.