فصل سوم
توحيد و جنبههاي مختلف آن
از مسائل مهمّ الهيّات، مسأله توحيد و اثبات يكتايي و يگانگي و وحدانيّت و احديّت ذات حق است. توحيد، هم به معني نفي شريك و نفي تعدّد، و هم به معني نفي تركيب است. خداوند نه شريك دارد ونهجزء; نه متعدّد است و نه مركّب. او بيشريك و يگانه و بيجزء، و احد و واحد، و بسيط محض است.
انبيا دعوتشان يكسره بر پايه توحيد است و همه مردم را به اقرار و ايمان به يكتايي و يكي بودن و توحيد خداوند خواندهاند و بهطوري كه از بسياري از آيات قرآن استفاده ميشود، دعوت انبيا به جنبه عملي اين عقيده كه توحيد در پرستش خداي يگانه و نفي شريك براي خدا در معبوديّت و طرد نظامات غيرالهي است نيز توجّه بنيادي دارد. مفاهيم و معني اعتقادي توحيد در جنبه فكري و زيربنايي و پاك كردن فكر از شرك، اهميّت دارد و در اين مورد با مشركان كه براي خدا شريك قائلاند و يا كساني كه قائل به مبدأ خير و شر و يزدان و اهريمن و يا قائل به حلول خدا در غير يا قائل به ارباب انواع شدهاند و كساني كه خدا را مركّب شمردهاند مانند نصاري1، و بالأخره فِرَق مجسِّمه كه از جاهلترين آنها در عصر ما فرقه وهّابيّه هستند، سخن گفته ميشود. در ناحيه عمل كه فرع همان عقيده و فكر است، آنچه اهميّت دارد پرستش خداي يگانه و پرهيز از پرستش و اطاعت غير اوست كه اوّلي از استقامت و صحّت فكر و توحيد و معرفت الهي صحيح منبعث ميشود، و دوّمي يعني شرك در عبادت، از شرك فكري و اعتقادي و عقايد سخيف و باطل برميخيزد، و در حقيقت نهي از عبادت غيرخدا، نهي از عقايد سخيفهاي كه موجب اين عبادت ميشود نيز هست.
در قرآن مجيد ضمن آيات متعدّدي، توحيد فكري و اعتقادي مورد توجّه واقع شده است مانند اين آيات:
قُل يا أَهلَ الكِتابِ تَعالَوا إِلي كَلِمَة سَواء بَينَنا وَبَينَكُم أَلاّ نَعبُدَ إِلاَّاللّهَ وَلا نُشرِكَ بِه شَيئاً وَلا يَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضاً أَرباباً مِن دونِاللّهِ.2
وَاعبُدوا اللّهَ وَلا تُشرِكوا بِه شَيئاً.3
قُل مَن يَرزُقُكُم مِنَ السَّماءِ وَالأَرضِ أَمَّن يَملِكُ السَّمعَ وَالأَبصارَ وَمَن يُخرِجُ الحَي مِنَ المَيِّتِ وَيُخرِجُ المَيِّتَ مِنَ الحَي وَمَن يُدَبِّرُ الأَمرَ فَسَيَقولونَ اللّهُ فَقُل أَفَلا تَتَّقونَ.4
وَلَقَد بَعَثنا في كُلِّ أُمَّة رَسولا أَنِ اعبُدوا اللّهَ وَاجتَنِبوا الطّاغوتَ.5
وَلَقَد أَرسَلنا نوحاً إِلي قَومِه فَقالَ يا قَومِ اعبُدوا اللّهَ ما لَكُم مِن إِله غَيرُهُ.6
قُلِ الحَمدُ لِلّهِ وَسَلامٌ عَلي عِبادِهِ الَّذينَ اصطَفي أَاللّهُ خَيرٌ أَمّا يُشرِكونَ. أَمَّنَ خَلَقَ السَّمواتِ وَالأَرضَ وَأَنزَلَ لَكُم مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنبَتنا بِه حَدائِقَ ذاتَ بَهجَة ما كانَ لَكُم أَن تُنبِتوا شَجَرَها أَاِلهٌ مَعَ اللّهِ بَل هُم قَومٌ يَعدِلونَ. أَمَّن جَعَلَ الأَرضَ قَراراً وَجَعَلَ خِلالَها أَنهاراً وَجَعَلَ لَها رَواسِي وَجَعَلَ بَينَ البَحرَينِ حاجِزاً أَإِلهٌ مَعَ اللّهِ بَل أَكثَرُهُم لايَعلَمونَ. أَمَّن يُجيبُ المُضطَرَّ إِذا دَعاهُ وَيَكشِفُ السُّوءَ وَيَجعَلُكُم خُلَفاءَ الأَرضِ أَإِلهٌ مَعَ اللّهِ قَليلا ماتَذَكَّرونَ. أَمَّن يَهديكُم في ظُلُماتِ البَرِّ وَالبَحرِ وَمَن يُرسِلُ الرِّياحَ بُشراً بَينَ يَدَي رَحمَتِه أَإِلهٌ مَعَ اللّهِ تَعالَي اللّهُ عَمّايُشرِكونَ. أَمَّن يَبدَؤُا الخَلقَ ثُمَّ يُعيدُهُ وَمَن يَرزُقُكُم مِنَ السَّماءِ وَالأَرضِ أَإِلهٌ مَعَ اللّهِ قُل هاتوا بُرهانَكُم إِن كُنتُم صادِقينَ.7
از مردم جنبه عملي توحيد كه پرستش و اطاعت از خداي يگانه باشد، خواسته شده است و چون شرك فعلي و عملي مانند شرك قولي، ظاهرترين نشانه شرك فكري و عقيدتي است، از اين جهت نيز يك جنبه بسيار مهمّ دعوت انبياست، و هم از اين روي كه اين جنبه عملي توحيد در زندگي بشر و ظهور خاصيّت انساني او و نجات وي از استعباد و استضعاف بسيار مؤثّر است و اطاعت طواغيت و ارباب قدرت را ازبين ميبرَد، انبيا اهتمام داشتند كه جامعه را از آلودگي اين شرك نيز پاك سازند و به مردم آزادي و كرامت انساني ببخشند، و فرعونها و زمامداران جبّار و سران استعمارگر جهان و نادانان بتپرست كه باعقيده توحيد به مخالفت برميخاستند، بيشتر از جهت خطري بود كه جنبه عملي توحيد براي استكبار و استعلاي آنها داشت و از سوي ديگر، اثر عملي شرك نيز بود كه از بس پرستش و خاكساري از مردم تحويل گرفته بودند، آنها به استكبار عادت كرده بودند و چنانكه در قرآن آمدهاست: (إِذا قيلَ لَهُم لاإِلهَ إِلاَّ اللّهُ يَستَكبِرونَ)8، وقتي به ايشان «لاالهالاّالله» گفته ميشد، گردنكشي ميكردند. چون اين كلمه براي استعباد آنها و براي سلطه و اختياري كه از مردم به دست گرفته و آنان را از حقوق خود محروم كرده بودند، خطري جدّي بود زيرا عقيده به توحيد و گفتن كلمه توحيد، واجبالاطاعه بودن آنها را ملغي ميساخت و دستورها و تشريفات و امتيازاتشان را ازبينميبرد.
حاصل اينكه قويترين قدرت مادّي كه در برابر مكتب توحيد همواره به مخالفت و كارشكني برخاسته، قدرت استضعافگران و استكبارجويان و استبدادمنشان بوده است كه اينان توحيد را با تمام ابعادش، براي خود خطري ميدانستند و دعوي ملكالملوكي و شاهنشاهي و «انا ربّكم الاعلائي» خود را با آن، بيمعني و پوچ ميديدند. لذا به انكار خدا ميپرداختند و موحّدان را ميآزردند و آنان را در فشار و شكنجه و تعذيبات اقتصادي و بدني و قتلهاي فجيع قرار ميدادند. فرعون بانگ درميداد:
يا أَيُّهَا المَلاَُ ما عَلِمتُ لَكُم مِن إِله غَيري فَأَوقِد لي يا هامانُ عَلَي الطّينِ فَاجعَل لي صَرحاً لَعَلّي أَطَّلِعُ إِلي إِلهِ موسي وَإِنّي لاََظُنُّهُ مِنَالكاذِبينَ.9
اي بزرگان! من براي شما، خدايي غير از خود نميدانم. پس برافروز ـايهامانـ بر گل (يعني آجر تهيّه كن) و براي من كوشكي بلند قرار ده، شايد بهسوي خداي موسي مطّلع گردم، و من او را از دروغگويان ميپندارم.
قرآن ميفرمايد:
وَ استَكبَرَ هُوَ وَجُنودُهُ فِي الأَرضِ بِغَيرِ الحَقِّ وَظَنّوا أَنَّهُم إِلَينا لايُرجَعونَ.10
او و لشكريانش بناحق در آن سرزمين سركشي كردند و گمان بردند كه بهسوي ما بازگردانده نميشوند.
بنابراين در اينجا چند مطلب را مورد بحث قرار ميدهيم كه عبارتنداز: توحيد ذاتي، توحيد صفاتي و افعالي، بساطت ذات باري و نفي تركيب و مفهوم عبادت و پرستش خدا.
مطلب اوّل: توحيد ذاتي
به عنوان مقدّمه بايد گفت كه اقامه برهان بر تعدّد واجبالوجود، ممكن نيست، چنانكه خداوند متعال در قرآن مجيد ميفرمايد: (وَ مَن يَدعُ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ لابُرهانَ لَهُ بِه)11، و وحدت ذاتي به معناي امتناع و عدم امكان شبيه و نظير، فقط براي ذات باريتعالي و مبدأ كلّ ممكنات كه شبيه و نظير ندارد و (لَيسَ كَمِثلِه شَيءٌ)12 است، ثابت ميباشد و براي غيراو از آنچه اهل كفر و شرك و الحاد ميپرستند، قابل طرح نيست، چون امكان شبيه و نظير و مثل براي هر ممكنالوجودي بديهي است.
مرحله سوم در اين بحث اين است كه عدم تعدّد ذات حق برهاني است و وحدانيّت و يكتايي و بيشبيه و نظير بودن او به دليل عقلي ثابت است.13
يكي از ادلّهاي كه بر وحدت ذات واجبالوجود و مبدأ عالم اقامهشده اين است كه لازمه دو چيز بودن دو شيءِ همانند و متماثل، مركّب بودن هر يك از آن دو چيز از مابهالامتياز و مابهالاشتراك است، والاّ اگر مابهالامتياز نداشته باشند، دو بودن، محقّق نميشود و اگر مابهالاشتراك نداشته باشند، تماثل و همانندي بين آنها نخواهد بود. بنابراين اگر دو واجبالوجود و دو مبدأ فرض شود، ناچار هر يك مركّب از مابهالامتياز و مابهالاشتراك ميباشند و تركيب، منافي با وجوبِ وجود، و مساوق با امكان و معلول بودن و نياز و احتياج است.
شبهـه ابن كمـونه
بنا بر اين شبهه، اثبات متعدّد بودن واجبالوجود هرچند ممكن نباشد امّا امتناع آن را نميتوان اثبات كرد زيرا عقلا براي تعدّد آن مانعي ثابت نشده است. به اين بيان كه چرا جايز نباشد كه دو هويّت بسيط مجهولالكُنه و مختلف و ممتاز از يكديگر به تمام ماهيّت، وجود داشته باشند و وجوب وجود از نفس ذات آنها انتزاع شود و نه از مرتبه متأخّر از ذات، تا لازم شود كه هر دو در مرتبه ذات، واجبالوجود نباشند و با حيثيّت ديگر كه صفت وجوب وجود قائم به آن است، واجبالوجود باشند و علاوه بر اتّصاف به وجوب وجود، محتاج به سبب و علّت شود، چون اين محذور در صورتي لازم ميشود كه وجوب وجود را عَرَضي به معني محمولِ بالضّميمه و از عوارض وجود بگيريم، امّا اگر عَرَضي به معني خارجِ محمول و از عوارض ماهيّت گرفته شود، معلّل نميشود، چون ماهيّات و لوازم آنها معلّل به علّتي نميشوند; چنانكه ممكن در امكاناتش معلّل نيست بلكه به نفس ذات خود ممكن است و عَرَضي بودن به نحو خارجِ محمول موجب خروج ممكن از امكان و احتياج آن به علّت خارج از ذات خود نميگردد و همچنين اجناس عاليه عَرَضيّه، ممكن ميباشند و امكان آنها مستلزم تركيب و خروجشان از بساطت نيست به جهت اينكه امكان اگرچه عَرَضي آنهاست امّا به معني خارج محمول است نه محمول بالضّميمه. بنابراين، اشكال و فساد تركيب در فرض تعدّد واجب پيش نميآيد.
جواب شـبهه ابن كمـونه14
اين شبهه را با چند تقرير و بيان، جواب ميدهيم:
1. اين دو واجبالوجود در صفات حقيقيّه و آثار يا با هم مخالف هستند يا موافق. اگر با هم توافق دارند از آن، وجودِ مابهالاشتراك بين آنها كشف ميشود چون بطلان اتّصاف دو شيءِ متباينالحقيقه و مخالف با ذات به اوصاف متساويالحقيقه بديهي است و سنخيّتي هم كه بين علّت و معلول لازم است، اين دعوي را رد ميكند، و اگر صفات آنها مخالف باشد، لازم ميشود آن يك كه صفات واجبالوجود را ندارد، واجبالوجود نباشد. به عبارت ديگر، واجبالوجود آن ذات نامتناهي قائم بالذّات و كاملِ تمام و بينياز و قادر و دانا و داراي تمام صفات كماليّه و جلاليّه و جماليّه و اسماءالحسني است و فرض وجود ديگر كه بالذّات غير او و متباين با او باشد و همين صفات را دارا باشد، صحيح نيست. زيرا چگونه ممكن است دو شيءِ بسيطِ مخالفِ بالذّات، در تمام صفات مساوي باشند بدون اينكه قدر جامع و جهت مشتركي بين آنها باشد؟
2. مفهوم واجبالوجود يا از نفس ذات هر يك از اين دو بدون اعتبار حيثيّت ديگر فهميده ميشود يا با ملاحظه و اعتبار حيثيّت ديگر، و هر دو فرض محال است. امّا شقّ دوم; پس به جهت اينكه هر چيزي كه ذاتش مجرّد حيثيّت انتزاعِ وجود و وجوب و فعليّت و تماميّت نباشد، آن شيء بالذّات ناقص و ممكن است و انتزاع وجوب و وجود از آن محال است. امّا شقّ اوّل; پس به جهت اينكه مصداق حمل مفهوم واحد و چيزي كه از آن توسّط اين معني و مفهوم حكايت ميشود با قطع نظر از هر جهت و حيثيّت ديگر غير از حيثيّت مصداق و مَحكّي آن مفهوم بودن نميشود كه حقايق مختلف من حيثالذّات و متباينالمعاني باشند و فطرت سليم، قاضي و حاكم است به اينكه امور متخالفه به حيثيّت تخالفي كه دارند، و بدون حيثيّت جامعه، هر يك مصداقي از براي حكم واحد و مفهوم واحد نخواهند شد. چنانكه به فطرت درمييابيم كه حكم بر امور متماثله و حمل مفهوم واحد بر آنها از جهت حيثيّت تماثل آنها با يكديگر، جايز است; مثل حكم بر زيد و عمرو و بكر به انسانيّت از جهت اشتراك آنها در تمام ماهيّت، نه از حيث عوارض مختلف آنها; و مثل حكم بر انسان و فرس به حيوانيّت از جهت اشتمال آنها بر حقيقت جنسيّه حيوانيّت و اشتراكشان در امر ذاتي; و مثل حكم بر دو شيئي كه در امر عَرَضي با هم شركت داشته باشند، مانند حكم بر برف و عاج به سپيد بودن از جهت اتّصاف آن دو به سفيدي; و مثل حكم بر امور متباينه از جهت اتّفاق آنها در امر خارج از ذاتشان، مانند حكم بر مقولات ممكنات به وجود از جهت انتساب آنها به وجود خدا (بنا بر رأي كساني كه وجود ممكنات را امر عقلي انتزاعي، و موجوديّت آنها را به اعتبار نسبتشان به وجود قائم بالذّات خدا ميدانند); و مثل انتزاع عنوان واحد عَرَض از اجناس تسعه عَرَضيّه كه صدق عَرَض بر آنها عَرَضي است به جهت اينكه از عروض ميباشد، و عَرَضيّت هر يك از آنها از ناحيه وجود آنهاست، چون ماهيّت عَرَض، عَرَض است و محتاج به موضوع نيست و بودن تعقّل موضوع (مثل سواد و بياض) قابل تعقّل و متحقّق در ذهن است، لذا چون وجود خارج از ماهيّت و عارض بر آن است، عَرَضيّت آن از ناحيه امر خارج از آن است و آن، عروض و حلول در موضوع است كه جهت اشتراك بين آنهاست.
همچنين فطرتاً ميفهميم جواز حكم بر امور متباينهاي را كه در مفهوم سلبي با هم اتّفاق دارند، مثل حكم بر ماسواي واجب به امكان به جهت اشتراك آنها در ضروري نبودن وجود و عدم براي ذوات آنها. و امّا غير اشباه اين وجوه كه گفته شد از جهات اتّفاقيّه، پس حكم بر آنها به امر مشترك، بدون جهت جامع ذاتي يا عَرَضي تصوّر نميشود. بنابراين، حكم بر امور متباين بالذّات به حكم واحد بهحسب مرتبه ذات آنها و بدون انضمام امر ديگر يا اعتبار جهت ديگر، به حكم فطرت، باطل است مگر آنكه مابهالاتّفاق و الاشتراك و مابهالاختلاف و الامتياز ذاتي داشته باشند، و اين مستلزم تركيب آنها از دو امر ميشود كه يكي از آن دو امر، جاري مجراي جنس و مادّه، و ديگري جاري مجراي فصل و صورت است; و تركيب به هر نحو كه باشد، منافي با واجبالوجود بالذّات بودن است.
و نظير آنچه ابن كمونه فرض كرده است همان اختلاف اجناس عاليه عَرَضيّه است در تمام ذات، و انتزاع عَرَضيّت از آنها از جهت اشتراك در عروض و حلول كه خارج از حقيقت آنهاست، و ميخواهد بگويد فرضكنيم دو واجب متخالف بالذّات و بسيط را كه انتزاع وجوب وجود از آنها و صدق آن بر آنها، به نحو صدق عَرَضي و خارج محمول باشد. و جوابش اين است كه همانطور كه انتزاع عَرَضيّت از اجناس عاليه منوط به تحقّق جهت مشترك بين آنهاست كه خارج از ذات آنها و از ناحيه وجود آنهاست و آن، حلول و عروض است، همچنين انتزاع وجوب وجود از دو واجبالوجود كه فرض ميكند، توقّف دارد بر وجود جهت مشترك بين اين دو. پس لازم ميشود تركيب، و لااقل از ماهيّت و وجود، و آن در واجبالوجود محال است و مستلزم نفي وجوب وجود از ذات هر دو شيئي است كه اطلاق واجبالوجود را بر آنها به لحاظ امر عَرَضي و خارجِ محمول، صادق فرض ميكند.
3. بيان ديگر اين است كه عنوان و مفهوم واحد بر غير مصداق و معنونِ واحد، صادق نيست و از امور متعدّده متباينه بدون جهت مشتركي بين آنها، انتزاع مفهوم يا عنوان واحد محال است و توضيح آن به اين است كه انتزاع مفهوم واحد از متعدّد بر چند وجه تصوّر ميشود:
اوّل اينكه متعدّد بما هو متعدّد و بدون لحاظ جهت مشتركي، منشأ انتزاع مفهوم و عنوان واحد باشد، و اين قسمي است كه ادّعا شده است عقل بهطور بداهت به استحاله آن حكم ميكند.
دوم اين است كه امور متعدّده براي اينكه در جهت واحدهاي مشتركند، منشأ انتزاع مفهوم واحد باشند، و منشأ انتزاع مركّب از مابهالاشتراك و مابهالامتياز باشد، و مفهوم از مابهالاشتراك و مابهالامتياز انتزاع شود كه منشأ انتزاع اگرچه متعدّد ميشود امّا مصحّح انتزاع جهت مشترك باشد. و اين فرض اگرچه از فرض اوّل آسانتر است ولي مثل همان فرض، باطلاست.
سوم آنكه انتزاع، فقط جهت مشترك بين متعدّد باشد، و اين حق است. پس منتزع واحد، و منشأ آن نيز واحد است، و مصداق واحد و مفهوم هم واحد است. بنابراين با تباين به تمام ذات و عدم لحاظ جهت مشترك، صدق عنوان واحد بر آنها محال است و با وجود جهت مشترك، فساد تركيب از مابهالاتّفاق و مابهالاختلاف لازم ميشود.15
تذكّر نكتـهاي مهـم
در جواب شبهه ابن كمونه به نقل و دليل سمعي هم اكتفا جايز است، زيرا پس از آنكه توحيد و يگانگي و يكتايي وجود خدا و نفي وجود شريك و نظير و شبيه، ثابت و محقّق شد، امتناع تعدّد واجبالوجود و استحاله وجود خداي ديگر، با دليل سمع و اخبار پيغمبر ـ كه نبوّتش بهاعجاز ثابت شده و تكذيب و ردّ اخبارش مستلزم قول به جواز اجتماع نقيضين است ـ قابل اثبات ميباشد.16
و بعيد نيست كه اينگونه مسائل عميقه، جزءِ امور اعتقادي كه بر هر هر عقيدهاي معرفت آن لازم است، نباشد چراكه اگر كسي به عدم وجود شريك و نظير، و مثل و شبيه براي خدا معتقد باشد، لازم است به امتناع آن نيز معتقد باشد و اگر از عهده اثبات امتناع آن برنيايد يا يقين به امتناع آن حاصل نكند، حكم به كفر و خروج او از دين داده ميشود.
پس آنچه لازم است بر همه اعتقاد داشتن به آن، همان عدم وجود شريك و نظير، و مثل و شبيه براي خداست; چنانكه كليني(قدس سره)در كتاب كافي (باب «ادني المعرفة») و شيخ صدوق رضوان الله تعالي عليه در كتاب توحيد (باب «ادني ما يجزي معرفة التّوحيد») از فتح بن يزيد و او از حضرت ابيالحسن(عليه السلام) روايت فرمودهاند:
سَأَلتُهُ عَن أَدنَي المَعرِفَةِ، فَقالَ: الإِقرارُ بِأَنَّهُ لاإِلهَ غَيرُهُ، وَلا شِبهَ لَهُ وَلا نَظيرَ، وَأَنَّهُ قَديمٌ مُثبَتٌ مَوجودٌ غَيرُ فَقيد، وَأَنَّهُ لَيسَ كَمِثلِه شَيءٌ.
از حضرت ابيالحسن(عليه السلام) در مورد كمترين مرتبه معرفت سؤال كردم، آنحضرت فرمود: اقرار به اين است كه خدايي غير از او نيست، و نه شبيه دارد و نه نظير، و اينكه او قديم است و ثابت است و هست و گمشدني نيست، و مثل او چيزي نميباشد.
بـرهان فُرجـه
دليل ديگر بر توحيد ذاتي، برهان فرجه است. اين برهان از اين جهت به برهان فرجه معروف است كه بر حسب روايت كليني(قدس سره) در كتاب اصول كافي17 و صدوق(رحمه الله) در كتاب توحيد18، حضرت صادق(عليه السلام)در بحث با يكي از زنادقه، ضمن بيان ادلّه توحيد، صانع آن را نيز بيان فرمودهاند و از امتياز و خصوصيّتي كه بر فرض قول به تعدّد خداوند متعال لازم ميشود تعبير به «فرجه» نمودهاند. عبارت حديث كه اين دليل از آن استفاده شده است طبق اصول كافي چنين است:
ثُمَّ يَلزَمُكَ إِنِ ادَّعَيتَ إِثنَينِ فُرجَةٌ ما بَينَهُما حَتّي يَكونَا اثنَينِ فَصارَتِ الفُرجَةُ ثالِثاً بَينَهُما قَديماً مَعَهُما فَيَلزَمُكَ ثَلاثَةٌ، فَإِنِ ادَّعَيتَ ثَلاثَةً لَزِمَكَ ما قُلتَ فِي الإِثنَينِ حَتّي تَكونَ بَينَهُم فُرجَةٌ فَيَكونوا خَمسَةً ثُمَّ يَتَناهي فِي العَدَدِ إِلي ما لانِهايَةَ لَهُ فِي الكَثرَةِ.19
از اين فرمايش چنين مستفاد ميشود كه اگر فرض كنيم دو واجبالوجود باشند ناچار بايد بين آنها امتياز و خصوصيّتي وجود داشته باشد، زيرا دو بودن، فرع اين است كه هر كدام از آنها واجد چيزي باشد كه ديگري فاقد آن است، يا لااقل ـ چنانكه از عبارت حديث استفاده ميشود ـ يكي از آنها واجد چيزي باشد كه ديگري فاقد آن است و بدون آن، دوگانگي حاصل نميشود و قابل تصوّر نيست. بنابراين در بين اين دو واجب يك شيءِ قديم و واجب ديگر لازم ميشود كه آن شيء، امتياز يكي از آنها بر ديگري باشد. اگر واجب نباشد و ممكن باشد، بايد از جاي ديگري آمده باشد و محتاج به علّت و واجب ديگري ميشود و بهعلاوه آن دو واجب در مرتبه ذات خود از يكديگر متمايز نخواهند گرديد، چون در مرتبه بعد تكرّر و تعدّد آنها فرض شد. پس دو واجب بودن و تعدّد واجب، مستلزم قول به وجود سه واجب است، و بين اين واجب سوم و واجب ديگر هم بايد فُرجه و امتيازي باشد. پس اين واجب سوم كه مابهالامتياز يكي از واجبَين از ديگري بود، خودش نيز به دو مابهالامتياز واجب از آن دو واجب نياز دارد و لذا فرض وجودش مستلزم فرض پنج واجب ميشود و به همين كيفيّت، كثرت و تعدّد واجب و تركّب آن زياد ميشود و رقمش الي ما لانهاية له في الكثره بالا ميرود و تركيب هر واجب از واجبهاي بينهايت لازم ميشود كه علاوه بر آنكه تركيب، باطل و خلاف وجوب وجود است، تسلسل واجبها الي ما لانهايه، خود باطل است. بهعلاوه اين مطلب كه به برهان عقلي ثابت شد كه ممكنات و حوادث در وجود محتاجند به وجود واجب و علّت محدِثه، با فرض تسلسل واجبها الي ما لانهايه له به كدام يك از واجبها ارتباط و استناد دارند؟ آيا به واجبهاي مركّب از بينهايت و خود نيز بينهايت، يا به واجبهاي بينهايت غيرمركّب كه هر يك مابهالامتياز از واجبهاي ديگر دارند؟ و آيا كداميك علّت محدِثه ممكنات و حوادثند؟ به هر كدام نسبت و استناد دهيم و هر كدام را علّت بگوييم، ترجّح بلامرجّح كه خلاف عقل است، گفتهايم. بالأخره علاوه بر اينكه از فرض تعدّد واجب، مفاسد عقلي بسيار لازم ميشود و عقلا به هيچ وجه قابل اثبات نيست، اينگونه فرض كه به اين نحو مستلزم فرض واجبهاي بينهايت ميشود از نظر عقل و فطرت مردود است و يك هذيانگويي بيشتر نيست. بنابراين اگر از ابتدا فُرجه و خصوصيّت را در يكي از دو واجب فرض كرديم، آنكه خصوصيّت ندارد، فقط واجب است و ديگري ممكن است، و اگر در هر دو فرض مابهالامتياز كنيم، خلف و خروج هر دو از امكان به وجوب لازم ميشود.20
بـرهان تمـانع
برهان ديگر برهان معروف به «تمانع» است. اين برهان را با تقريرات مختلف بيان كردهاند كه بعضي، آن تقريرات را تمام نشمردهاند، ولي تقريرات صحيح و سليم نيز دارد كه معروف است. اين دليل را مستفاد از آيه كريمه (لَو كانَ فيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا)21 ميدانند كه چون كلام ما در اين بحث طولاني شده و طرح اين دليل و تقريرات مختلف آن و بيانات متكلّمان و مفسّران و حكيمان پيرامون آن و بحث در تفسير آيه كريمه و اظهار نظر در اين مطالب مجال وسيع ميخواهد، از مطرح كردن آن در اينجا خودداري ميكنيم چنانكه از بيان دلايل ديگر نيز خودداري شد.
مطلب دوم: توحيـد صفاتي و افعـالي
مراد از توحيد صفات اين است كه همانطور كه ذات خدا بيهمتا و بينظير و يكتاست، صفات خدا نيز همانند و نظير ندارد و خداوند در صفاتش نيز يكتا و واحد است كه اين توحيد بعد از اثبات توحيد ذات، خودبهخود ثابت ميشود. چون وقتي واجبالوجود، بالذّات و للذّات، واحد باشد، موصوف به صفات حقيقي بالذّات و للذّات است و صفات حقيقي بالذّات و للذّات مثل حيات و قدرت و علم نيز واحد خواهد بود. و توحيد صفات و وحدت حق در صفات ذاتيّه با همان ادلّه توحيد ذات ثابت ميگردد، و در صفات غيرذاتيّه مثل قِدَم يعني مسبوق نبودن به غير و صفات سلبي نيز چون برگشتِ آن به نفي تركيب و امكان است، توحيد صفات ثابت ميشود. و بعضي از صفات فعل هم مثل تكلّم و اماته و احيا و خلق نيز به صفت قدرت برميگردند كه از صفات ذات است و معني المتكلّم و الخالق و المميت و المحيي و الرّازق و المصوِّر، قدرتدارنده بر تكلّم و خلق و اماته و احيا و رزق و تصوير است و اگر اين صفات را بهمعني صدوري آنها از خدا بر او اطلاق كنيم و مثلا مراد از الخالق را «الّذي خلق الخلق» بگيريم، از صفات فعل محسوب ميشوند.
معني ديگر توحيد صفات اين است كه ذات و صفت، واحد است و موصوف، غير صفت نيست كه اين مطلب هم پس از اثبات بسيط بودن واجب و عدم تركيب واحديّت او، خودبهخود ثابت ميشود، وگرنه تركيب و احتياج و نقص يا تعدّد، واجب و قِدَماً لازم ميشود.
و مراد از توحيد افعالي اين است كه خدا در امر خلق و رزق و اماته و احيا و اعطا و تدبير و تصرّف و مالكيّت امور شريك ندارد و مستقل است; نه كسي در اين كارها با او شريك است و نه از كسي مثل اين كارها صادر ميشود، و اين معني نيز روشن و واضح است كه در غير خدا ـ كه خود مخلوق و مرزوق و مملوك و محلّ تدبير و تصرّف و احيا و اماته و مرض و صحّت و امور ديگر است ـ خالقيّت و رازقيّت و مدبّريّت و مالكيّت و اينگونه مفاهيم بهطور مستقل تصوّر ندارد و ممكن هرگز نميتواند صفات واجب را ـ خواه صفات ذات باشد يا فعل ـ داشته باشد. بهعلاوه انسان با درك فطري خود درمييابد كه عالم يك واحد و فعل واحد است و يك آفريننده بيشتر ندارد، و بهطور شركت سهامي پديد نيامده است كه هر قسمت و نقطهاي از آن را يك نفر ساخته باشد و يكنفر مالك و مدير آن باشد. او همانطور كه درك ميكند روح خودش و هر انسان و جانداري بيشتر از يكي نيست و اعضا و جوارح و قواي او همه به هم مربوط و پيوسته هستند و در همه يك فرمان، نافذ و يك فرمانده حاكم است، همچنين درك ميكند كه صاحب و صانع و خالق و مالك و مدبّر عالم نيز يكي بيشتر نيست، و چنانكه از همكاري اعضايبدن فطرتاً واحد بودن بدن و واحد بودن روح آن را ميفهمد، از همكاري و ارتباطي كه بين اجزاءِ اين عالم برقرار است، فطرتاً به وحدت عالم و به وحدت خلق عالم پي ميبرد و درمييابد كه وحدت تدبير و اداره و نظامي كه در عالم است، به وحدت مدبّر دلالت ميكند، چنانكه حضرت صادق(عليه السلام) در بحث با يكي از زنادقه فرمود: «دَلَّ صِحَّةُ الأَمرِ وَالتَّدبيرِ وَائتِلافِ الأَمرِ عَلي أَنَّ المُدَبِّرَ واحِدٌ»22، و هر كس به فطرت خود اين حقيقت را درك و به آن اقرار و اعتراف مينمايد، چنانكه خداوند متعال در قرآن مجيد ميفرمايد:
قُل لِمَن ما فِي السَّمواتِ وَالأَرضِ قُل لِلّهِ.23
قُل مَن يَرزُقُكُم مِنَ السَّماءِ وَالأَرضِ أَمَّن يَملِكُ السَّمعَ وَالأَبصارَ وَمَن يُخرِجُ الحَي مِنَ المَيِّتِ وَيُخرِجُ المَيِّتَ مِنَ الحَي وَمَن يُدَبِّرُ الأَمرَ فَسَيَقولونَ الله فَقُل أَفَلا تَتَّقونَ.24
قُل لِمَنِ الأَرضُ وَمَن فيها إِن كُنتُم تَعلَمونَ. سَيَقولونَ لِلّهِ قُل أَفَلاتَذَكَّرونَ. قُل مَن رَبُّ السَّمواتِ السَّبعِ وَرَبُّ العَرشِ العَظيمِ. سَيَقولونَ لِلّهِ قُل أَفَلا تَتَّقونَ. قُل مَن بِيَدِه مَلَكوتُ كُلِّ شَيء وَهُوَ يُجيرُ وَلا يُجارُ عَلَيهِ إِن كُنتُم تَعلَمونَ. سَيَقولونَ لِلّهِ قُل فَأَنّي تُسحَرونَ.25
يا أَيُّهَا النّاسُ اذكُروا نِعمَةَ اللّهِ عَلَيكُم هَل مِن خالِق غَيرُ اللّهِ يَرزُقُكُم مِنَ السَّماءِ وَالأَرضِ لاإِلهَ إِلاّ هُوَ فَأَنّي تُؤفَكونَ.26
و آيات كريمه متعدّد ديگر كه بر توحيد صفات و افعال دلالت ميكنند و گوياي گواهي فطرت بر آنند.
تذكّـر يك مطلب مهـم
مطلبي كه تذكّرش در اينجا لازم مينمايد اين است كه افعال و كارهاي خدا مثل خلق و رزق و اماته و احيا و ساير افعالي كه اسماءالحسني بر آنها دلالت دارند، گاهي بهواسطه يا وسايطي انجام ميگيرد كه در اين صورت به خود آن واسطه نيز مستند ميشود و منافي با توحيد نيست; خواه واسطه عاقل و ذيشعور باشد يا نباشد. مثال اوّل اين آيه است: (وَأَخَذَ الَّذينَ ظَلَموا الصَّيحَةُ)27 و اين آيه: (وَ أَلقِ ما في يَمينِكَ تَلقَف ماصَنَعوا)28 و اين كلام: «أَنبَتَ الرَّبيعُ البَقلَ»29 وقتي كه يك موحّد و خداشناس آن را بگويد; و مثال دوم آيات بسياري است مانند اين آيات در مورد ملائكه: (الَّذينَ تَتَوَفّاهُمُ المَلائِكَةُ طَيِّبينَ)30 و (الَّذينَ تَتَوَفّاهُمُ المَلائِكَةُ ظالِمي أَنفُسِهِم)31 و (وَ لَو تَري إِذ يَتَوَفَّي الَّذينَ كَفَروا المَلائِكَةُ)32 و (يُدَبِّرُ الأَمرَ مِنَ السَّماءِ إِلَي الأَرضِ)33 و (فَالمُدَبِّراتِ أَمراً)34 و (لاَِهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيّاً)35 و (لِنُرسِلَ عَلَيهِم حِجارَةً مِن طين)36، و مانند آن بندهاي كه شرح ديدار موسي با او در سوره كهف مذكور است و مأموريّتهاي غيبي نظير مأموريّت ملائكه داشت و گاهي افعال را به خود نسبت ميداد و ميگفت «فَأَرَدتُ أَن أَعيبَها» و «فَأَرَدنا» و گاهي به خدا و ميگفت «فَأَرادَ رَبُّكَ» و در پايان هم گفت: «وَمافَعَلتُهُ عَن أَمري»، و در مورد عيسي بن مريم در سوره مائده ميفرمايد: (وَإِذ تَخلُقُ مِنَ الطّينِ كَهَيئَةِ الطَّيرِ بِإِذني فَتَنفُخُ فيها فَتَكونُ طَيراً بِإِذني وَتُبرِئُ الأَكمَهَ وَالأَبرَصَ بِإِذني وَإِذ تُخرِجُ المَوتي بِإِذني)37، و در سوره آلعمران نيز ميفرمايد: (أَنّي أَخلُقُ لَكُم مِنَ الطّينِ...)38. گاهي هم چون اين وسايط و تأثير آنها استقلال ندارند و به مشيّت الهي وابستهاند هرچند واسطه بالاختيار باشند، الغا ميگردند و فعلي كه فعل عبد است به خدا نسبت داده ميشود، چنانكه ميفرمايد: (وَما رَمَيتَ إِذ رَمَيتَ وَلكِنَّ اللّهَ رَمي)39، و با توجّه به اين نكته، اعضال و اشكالي كه بعضي در فهم برخي از آيات قرآن كريم مثل (يُضِلُّ الله الظّالِمينَ)40 و (إِنَّكَ لاتَهدي مَن أَحبَبتَ وَلكِنَّ الله يَهدي مَن يَشاءُ)41 دارند، مرتفع ميگردد.
بنابراين اطلاق اين اسماء بر غيرخدا در هر مورد كه منع شرعي نداشته باشد و يا اذن شرعي باشد، مانعي ندارد و بر حسب لغت هم صحيح است، و استناد اين افعال به وسايط و عوامل نيز شرك نميباشد، و گفتن اينكه نبي يا ولي يا مَلَك او را شفا داد يا او را زنده گردانيد، با اين ملاحظات، اشكال ندارد. چنانكه شفا و بهبود بيمار را كه بهواسطه دوا يا در هنگام استعمال آن حاصل ميشود به پزشك و دوا نسبت ميدهيم، شفايي را هم كه بدون وسايط طبيعي و بر اثر توسّل به نبي يا ولي حاصل ميشود و عامل و واسطه آن نبي يا ولي است، به آن عامل مثل عيسي بن مريم ياموسيبنجعفر(عليهما السلام) نسبت ميدهند و بلكه به قرآن و سوره حمد و دعا نيز مستند ميسازند هرچند شافي حقيقي و كسي كه اين كلمه بر او بدون هيچگونه مسامحه و تجوّز اطلاق ميشود خداست.
اين مسأله هم كه ملائكه يا افرادي از بشر يا چيزهاي ديگر با علم و اختيار و توجّه خودشان يا با عدم علم، در مسير اجراي مشيّت الهي قرارميگيرند و به آنها قدرت اماته و احيا و خلق اعطا شود، تفويض نيست و با بطلان آن منافات ندارد، زيرا تفويض به دو معني گفته ميشود: يكي تفويضي است كه در مبحث جبر و تفويض نفي شده و قانون «لا جبر ولاتفويض» قلم بطلان بر آن كشيده و آن عبارت است از نفي مشيّت خدا در افعال بندگان و استقلال تامّ ايشان در افعال، و اين عقيده خلاف توحيد در افعال است و شرك ميباشد; ديگر تفويضي است كه نسبت به حجج و ائمّه(عليهم السلام) در روايات نفي شده و آن اين است كه بهطور كلّي امر خلق و رزق و ساير امور از جانب خدا به ائمّه(عليهم السلام) واگذار شده و خدا در آن، مشيّت و تصرّف و دخالت و تدبيري ندارد، و اين عقيده نيز شرك است و منافي با توحيد در افعال و دوام فيض و افاضه، و آيات كثيره صريحه قرآنمجيد و نيز روايات بسيار است.
امّا واسطه بودن در انفاذ مشيّت الهي، و امر خلق و رزق و شفاي بيماران شرك نيست، و توجّه به آن وسايط و مسئلت از آنها هم كه در حدود همين انفاذ مشيّت الهي باشد و به نحوي كه از حدود مشيّت خارج نشود، كاري را انجام دهند نيز شرك نيست و با عدم منع شرع و يا به شرط اذن شرع جايز است و تأثير اين توجّه و مسئلت و درخواست شفاعت، نظير صدقه دادن و دعا و مسئلت مستقيم از خداوند متعال است كه با اينكه امور را بر وفق حكمت و مصلحت جريان ميدهد، معذلك دعا و صدقه دادن مأمورٌبه است و مؤثّر واقع ميشود و توسّل به اين وسايط هم بر حسب مشيّت الهي مؤثّر است و موجب دفع بلا يا شفا يا زيادي رزق ميگردد، زيرا وقتي كسي از آنها درخواستي كرد، آنان بنا بر مشيّت الهي و به اذن خداي تعالي آن درخواست را انجام ميدهند و چهبسا كه موظّف باشند انجام دهند; چنانكه مادر، واسطه تغذيه و استفاده طفل از خزاين ارزاق الهي است و به مشيّت الهي شير در پستان او آفريده شده و اگر طفل گريه كند و مادر بخواهد و كودك پستان مادر را بمكد، شير مينوشد. اين امور، اسراري است كه عقول عادي به پايان آن نميرسد و از درك تفاصيل آن عاجز است.
اين نكته هم ناگفته نمانَد كه غرض از اين تحقيق اين نيست كه تمام افعال و كارهاي الهي به وسيله وسايط انجام ميگيرد و وسايط صاحباختيار، به اختيار و به امر خدا آنها را انجام ميدهند بلكه غرض اين است كه خداوند با وسايط هم افعالي را انجام ميدهد كه خود عالِم به مصالح و موارد آن است. و حاصل اين است كه توسّل به ملائكه ـ مثل «ملائكة ربّي ارفقوا بي» ـ و به ائمّه(عليهم السلام) در اين نظامي كه اجمالي از آن بيان شد، شرك نيست و هر شأني از اين شؤون كه بر حسب دليل معتبر، براي انسان ثابت شود معقول، و در مسير اين عقايد توحيدي، مقبول است.
شرك اين است كه كسي يا چيزي بالذّات و در عرض خدا و فاعل افعال خدا و خالق و يا مستقل در افعال و اراده خود يا خلق شمرده شود به نحوي كه مشيّت الهي مؤثّر نباشد. اين معني شرك است، هرچند كه گفته شود خداوند اين قدرت را به بنده داده و خود كنارهگيري كرده است. امّا اگر كسي به اذنالله عامل ارادةالله باشد و بهحول و قوّه و مشيّت او فعلي را كه به او مستند ميشود انجام دهد و فعلي كه ممكن است بدون واسطه از خدا صادر شود، بهواسطه آن كس، به اذن و امر خدا صدور يابد ـمثل شفاي بيماران به اذن خدا يا احياي اموات يا خبر از غيوب يا قبض ارواحـ اينها با توحيد منافات ندارد و عين سريان مشيّتالله و جريان و نفوذ ارادةالله است و خدا به هر نحو كه بخواهد امر خود را اجرا ميكند و كسي نميتواند مانع اراده او شود، كه «لا يسئل عمّا يفعل و لايمنع عمّا يريد بل هو فعّال لما يريد و علي ما يشاء و علي كلّ شيء قدير». و غير از اين اگر بگوييم كه خدا فقط قادر به احيا و اماته بدون واسطه است، اثبات عجز ميشود، بلكه چنانكه خدا ميتواند كاري را بدون واسطه انجام دهد، باواسطه و وسايط هم ميتواند انجام دهد و همانطور كه آدم(عليه السلام) را بدون واسطه پدر و مادر، و عيسي(عليه السلام) را بدون پدر ميآفريند، ديگران را باواسطه پدر و مادر آفريده است، و تفاوت نميكند كه واسطه، فاعل عاقل مختار باشد يا غير آن، و آنچه گفته شد با مثل آيه كريمه (إِنَّ الَّذينَ تَدعونَ مِن دونِ اللّهِ لَن يَخلُقوا ذُباباً وَلَوِ اجتَمَعوا لَهُ وَإِن يَسلُبهُمُ الذُّبابُ شَيئاً لايَستَنقِذوهُ مِنهُ)42 منافاتي ندارد زيرا به قرينه آياتي چون (أَنّي أَخلُقُ لَكُم مِنَ الطّينِ...)43 معلوم ميشود كه مفاد آن، اثبات عجز معبودهاي غيرحق و نفي استقلال آنها در خلقت و امري خارج از اراده و مشيّت و اذن خداست.
مطلب سوم: بسـاطت ذات باري و نفي تركيب
اين بحث نيز از مباحث مهمّ توحيدي به شمار ميرود و بيان ميكند كه خداوند، يگانه و بيجزء و منزّه از تركيب است و هيچگونه تركيبي در او راه ندارد. برهان بر نفي تركيب اين است كه خدا و آن وجودي كه با ادلّه عقلي وجودش ثابت است (و بعضي از ادلّه وجود او را در اين كتاب از نظر خواننده گرامي ميگذرانيم) محتاج به غير نيست و سلسله ممكنات، منتهي به وجودِ بينيازِ قائم بالذّات او ميشود. تركيب از دوجهت موجب احتياج است: يكي از ناحيه اجزاء كه هر موجود مركّب در وجود محتاج به اجزاءِ خويش است و تا آنها نباشند مركّب وجود پيدانميكند; و ديگر احتياج به علّتي كه آن اجزاء را با هم مركّب سازد. بهعلاوه، اَشكال تعدّد واجب و قديم، و تركيب هر جزء از مابهالامتياز و مابهالاشتراك پيش ميآيد.
بحث توحيـد در عبادت
مسأله توحيد در عبادت و نفي شريك براي خدا در استحقاق پرستش و عبادت، از مسائل بااهميّت توحيدي و از پايههاي مهم و باعظمتي است كه بايد به آن معتقد بود و در عمل نيز آن را نشان داد و دعوت انبيا و مخصوصاً دعوت اسلام بر آن استوار است.44
در كلمه بزرگ، بسيار سنگين و با قدر و ارج توحيد، (لا اله الاّاللّه) همه معاني توحيدي اعمّ از توحيد ذاتي و صفاتي و افعالي و عبادتي درج است; كلمهاي كه شعار مسلمانان و نقطه اساسي و هسته مركزي رسالت حضرت خاتمالانبياء(صلي الله عليه وآله)، و محور و مدار تمام تعاليم اعتقادي و عملي اسلام است و معاني عالي و ارزنده و نجاتبخش و آزادساز آن، در رستگاري و سعادت انسانها مؤثّرترين وسيله به شمار ميرود.
اگر گفتن اين كلمه، كلاس اوّل مكتب توحيد و مقدّمه درك و بينش توحيدي است، كلاسهاي عملي و علمي ديگر مكتب اسلام نيز همه درس و شرح اين كلمه و وارد كردن آن در حيات بشر است.
توحيد كلمهاي است كه بر زبان راندن آن بسيار آسان، و در ميزان سخت سنگين، و عمل به آن متضمّن تمام خيرات دنيا و آخرت است; كلمهاي كه فقط از چهار جزء تركيب يافته است امّا معجزاتي از آن صادر ميشود كه از هيچ كلمه ديگري صادر نميشود و تاريخي به وجود آورد كه پرافتخارتر و درخشانتر از آن وجود ندارد و جامعه و ملّتي ساخت كه انسانيتر از آن جامعهاي در عالم به وجود نيامده است و مكتب و مدرسهاي باز كرد كه تا ابد يگانه الهامبخش و راهنماي بشر و تودهها بهسوي آزادي و مفاهيم ارجمند و بلند انساني است و بزرگترين مردان الهي و آزاديخواهان و رجال اصلاحطلب و مجاهد و شهداي راه حقيقت و فضيلت چون علي و حسن و حسين و ساير امامان(عليهم السلام)، و مرداني مانند حمزه و جعفر طيّار و زيد بن حارثه و سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار و ميثم تمّار و حُجر بن عُدَي، و شهداي ميدان جهاد كربلا و موحّدان نامي ديگر، و بانواني مانند فاطمه زهرا و زينب صدّيقه صغري و خديجه امّالمؤمنين را به دنيا تحويل داد; كلمهاي كه شفاي امراض و درمان بيماريهاي روحي و جسمي و سياسي و اقتصادي و اجتماعي است; كلمهاي كه هميشه پناهگاه افراد و جوامع مظلوم و استضعافشده، و ملهم انقلاب عليه اهل باطل و استبداد و طغيان است; كلمهاي كه وسيلهاي خطرناكتر و مخرّبتر از آن براي ويران ساختن كاخهاي ظلم و بيداد و استكبار و استعمار نيست.
هيچ كلمه ديگري جامع اين همه ارزش و اين همه فايده و رستگاري نيست و هيچ انقلابي چون انقلابي كه اين كلمه در عالم به وجود آورده بامايه و جاودان و مستمر و عظيم و به نفع انسانها نبوده و نخواهد بود; انقلابي كه هيچوقت متوقّف و آرام نخواهد شد و همواره نو و در تجدّد و گسترش و توسعه است. ملّت و جامعه مسلمان به هر عزّت و پيشرفت و ترقّي، و هر افتخار و توفيق و سربلندي و آزادي و عدالت اجتماعي و رستگاري كه رسيد از بركت اين كلمه و درك مفاهيم عالي آن بود، و به هر ذلّت و شكست و نفاق و اختلاف و پراكندگي و تقسيم و تجزيه به اسمهاي ناميمون و نامبارك جغرافيايي و منطقهاي و وطنهاي جعلي و رژيمهاي غيراسلامي و خسارت و زيان كه گرفتار شده است بر اثر فاصله گرفتن از اين كلمه و اكتفا كردن به لفظ آن و جهل نسبت به حقايق و مقاصد توحيدي آن است.
اين كلمه، تضمينكننده حقوق انسانها و اعلاميّه واقعي حقوق بشر و آزادي و برابري و برادري و الغاي امتيازات و تبعيضات و فرمان حكومت واحد الهي و جامعه جهاني اسلامي است. رژيمهاي استكباري و شرك و منطقهاي و جغرافيايي كه براي حفظ منافع اشخاص و سلسلهها يا ملّتهاي قوي و متجاوز در طول تاريخ برپا بود، از شوكت و صولت اين كلمه در هم شكست و بيقدر و اعتبار شد.
اين كلمه است كه امروز هم مثل ديروز و هميشه و در همه زمانها و در هر مكان، درمان دردها و مرهم التيامبخش تمام زخمها و جراحات است و مقصود واقعي همه ملّتها و انسانهاست.
اين كلمه اعلان نظام اعتقادي و فكري و سياسي و اجتماعي اسلام و منبع و اساس ايمان به رسالت و امامت و معاد است و اگرچه اعلان عقيده و ايمان است، اعلان برنامه و عمل و اخلاص و عبادت نيز هست.45
مطلب چهارم: معنا و مفهوم عبادت و پرستش خدا
دانستن معناي عبادت و پرستش اهمّيت زيادي دارد و فهم صحيح آن، از اشتباهات و گمراهيهاي بعضي از اشخاص و فِرَق، مثل وهّابيها و وهّابيمسلكها، جلوگيري ميكند و سمت و جهت برنامه كار و اعمال و رفتار انسان را در هر قسمت مشخّص ميسازد. راغب در مفردات ميگويد:
العُبودِيَّةُ: إِظهارُ التَّذَلُّلِ وَالعِبادُةُ أَبلَغُ مِنها; لأَنَّها غايَةُ التَّذَلُّلِ، وَلايَستَحِقُّها إِلاّ مَن له غايةُ الإِفضالِ وَهوالله تعالي و لهذا قال: «أَلاّتَعبُدوا إِلاّ إِيّاهُ».46
آنچه بعد از بررسي دقيق در كتب لغت و موارد استعمالات عرفي و شرعي و ملاحظه آنها با يكديگر معلوم ميشود اين است كه عبادت و پرستش و پرستيدن در چند معني اطلاق و استعمال شده است.
اوّلين معناي عبادت
نهايت خضوع و غايت تذلّل در مقابل چيزي يا كسي كه خضوعكننده او را ولي هر نعمت و هر احسان بداند و او را خواه جاندار (مثل انسان) يا بيجان (مثل بت و مجسّمه و تمثال) باشد، به عنوان اينكه خدا با او متّحد است يا در او حلول يا ظهور كرده و يا وجود تنزيلي و قراردادي و بنايي و اعتباري اوست بشناسد، بلكه به معني گستردهتر، مطلق خضوع و تذلّل و ستايش و نيايش به هر شكل و وصفي در برابر كسي كه خضوعكننده او را خدا، يا با او متّحد يا حالِّ در او و يا وجود تنزيلي او بداند، پرستش و عبادت است، بلكه مطلق خضوع و تذلّل در برابر كسي كه خضوعكننده بخواهد خود را معتقد به اينكه او داراي اين شأن است ارائه دهد، پرستش و عبادت است. لذا ميتوان گفت كه سجده گرچه نهايت خضوع است، چنانچه در برابر كسي انجام شود كه سجدهكننده او را خدا نميداند و نميخواهد ارائه دهد كه او خدا يا با او متّحد يا حالِّ در اوست، پرستش و عبادت نيست، مانند سجده فرشتگان براي آدم و يا سجده برادران يوسف براي او، زيرا آنان آدم و يوسف را خدا نميدانستند و نميخواستند ارائهدهند كه او خداست بلكه به قصد اطاعت به وي سجده كردند و اين، منافاتي هم ندارد با اين مسأله كه اين نوع خضوع توقيفي باشد و بدون اذن خدا، نسبت به غير او جايز نباشد و نهي شده باشد.
انواع ديگر خضوع مثل شكر و سپاس و ستايش و نيايش و قيام و ركوع بلكه هرگونه فرمانبري و اطاعت و امتثال امر، حتّي بلند كردن انگشت يا دست گذاشتن يا زانو به زمين نهادن، اگر در برابر كسي انجام شود كه خضوعكننده او را خدا يا واجد يكي از اوصاف ذكرشده بداند و يا بخواهد به خود آن كس يا ديگران چنين وانمايد، اين عبادت است. پس اگر در برابر خدا ـ عزّ اسمه و عظم شأنه ـ واقع شود، عبادت خداست و اگر دربرابر غير او صورت گيرد، شرك و پرستش غيرخداست.
ممكن است با مراجعه به عرف و صورتهاي پرستش ملل و امم معبودهاي باطل و معبود حقّ يگانه را، اينگونه استظهار كرد كه آنچه بالذّات پرستش و عبادت است، عمل و كاري است كه حكمت و فلسفه اصل آن با خصوصيات اجزاء و شرايط آن غير قابل درك و بر نوع نامعلوم بوده و فقط نشانه كامل خضوع و تعبّد محض و تسليم مطلق و بيقيد و شرط در برابر غير باشد، مثل نماز و روزه و حج. لذا يكي از عاليترين مظاهر تعبّد و تسليم مطلق، اقدام حضرت ابراهيم(عليه السلام) به ذبح فرزندش اسماعيل است كه هر دو فقط بهعنوان تسليم و اينكه خدا مالك رقبه هر شخص و يگانه صاحباختيار حقيقي است، از اين تكليف بزرگ استقبال كردند.
پس هر عملي كه نشانه تعبّد و تسليم محض نسبت به غير و حاكي از اين باشد كه اعتقاد و تعبّد و تسليم محض بودن، براي او و در برابر او سزاوار ميباشد، عبادت است. لذا در قرباني حج هرچه قرباني گرانبهاتر باشد فضيلت آن بيشتر است، چون تعبّد و تسليم در آن ظاهرتر است. سعي بين صفا و مروه اگر به قصد خضوع در برابر كوه باشد، شرك است و اگر بهعنوان تعظيم شعائرالله و جهت تقرّب به خدا انجام بگيرد، با اينكه از احترام كوه و تقديس و تعظيم آن منفك نميباشد، شرك نيست و عين توحيد عبادت است.
از اين تعريفات و بيانات دقيق معلوم ميشود كه احترام و تعظيم خانه كعبه معظّمه، و استلام حجرالاسود، و احترام به صفا و مروه با سعي بين آنها، و بزرگداشت مقام ابراهيم و حجر اسماعيل با نماز خواندن در آنها، و وقوف در عرفات و مشعر و مني و اعمال ديگر كه به نحو وجوب يا استحباب نسبت به خانه و مسجدالحرام انجام ميشود، و احترام به مساجد با خواندن نماز تحيّت در آنها، و همچنين سجده ملائكه براي آدم و سجده فرزندان يعقوب براي برادرشان يوسُف، و زيارت قبور و دعا و نماز در روضه پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) و مشاهد ائمّه(عليهم السلام)، و تعظيم پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) با صلوات و بلند نكردن صدا بالاي صداي آن حضرت و آن حضرت را مانند افراد عادي نخواندن، و احترام اماكني كه بهواسطه شرافت آنها شرافت يافته و مصداق آيه (في بُيوت أَذِنَ الله أَن تُرفَعَ وَيُذكَرَ فيهَا اسمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فيها بِالغُدُوِّ وَالآصالِ)47 شدهاند، و سلام كردن بر پيغمبر(صلي الله عليه وآله)بعد از تشهّد نماز و در مواقع ديگر، و خواندن و خطاب به نبي يا ولي در حال حيات يا ممات، و در برابر اوامر و دستورهاي آنها به فرمان خدا تسليم محض بودن و خود را صاحباختيار ندانستن، هيچيك از اين امور و نظاير آن شرك در عبادت نيست و عين توحيد عبادت است، هرچند كه انجام اين برنامهها در اين اماكن و نسبت به اين اشياء نظير انسان و كوه و بنا و زمين و قبور، از احترام و تقديس آنها انفكاك پيدا نميكند و عين مفهوم آيه شريفه «في بُيوت أَذِنَ اللّهُ أَن تُرفَعَ...» ميشود كه در حالي كه خانههايي را كه خدا اذن داده است بلند و رفيع شوند، همان ياد و تسبيح خدا در آنها احترام آنهاست و موجب رفعت آنها ميگردد.
آن خانههايي كه از گِل و خشت و سنگ و آجر ساخته شدهاند، تعظيم ميشوند امّا اين تعظيم در ضمن اداي برنامههاي عبادت و پرستش خدا و ذكر و تسبيح او به عمل ميآيد، بلكه اصل تعظيم به عنوان تقرّب و امتثال امر الهي انجام ميشود، مثل سعي بين صفا و مروه و طواف خانه كعبه معظّمه و استلام حجر كه نخستين، تعظيم آن دو كوه و دومي تعظيم آن بنا و سومي تعظيم آن سنگ است امّا اين كارها به قصد تقرّب به خدا و فرمانبري از او صورت ميگيرد.
حاصل اينكه صدور تمام اين افعال از مُسلِم و موحّد، شرك نيست و به هيچ وجه با توحيد عبادت منافات ندارد، زيرا:
اوّلا: برخي از اين افعال نه بالذّات عبادت و پرستش است و نه فاعل اين افعال، اين اشياء (كعبه معظّمه، حجرالاسود، صفا و مروه و غير آن) را خدا يا متّحد با او و يا مكان حلول او يا وجود تنزيلي او ميداند. پس، اين افعال به شرك ربطي ندارند و هرچند كه فاعل، آن را به قصد خضوع و تذلّل در برابر غير خدا انجام دهد و قصد قربت و اطاعت امر خدا هم نكند ـ مثل احترام و خضوع نسبت به پدر و مادر كه قرآن مجيد با تعبير لطيف خود (وَاخفِض لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحمَةِ)48، در مورد آن بليغترين تأكيد را فرموده است ـ با توحيد عبادت ناسازگار نيست، و از اين قبيل است رفتن به زيارت انبيا و اوليا و بوسيدن ضرايح و قبور و در و ديوار مشاهد آنها و بيوتي كه به آنها و مواقفشان تعلّق دارد.
ثانياً: بعضي از اين افعال مثل طواف يا سعي بين صفا و مروه يا استلام حجرالاسود، اگرچه بالذّات عبادت و پرستش است معذلك از عناوين قصديّه است كه بدون قصد خضوع در برابر غير، عنوان عبادت بر اين افعال صدق نميكند. مثلا دور خانه گشتن براي انجام كاري يا دست گذاشتن بر حجر براي آزمايش مساحت آن، عبادت نيست و در صدق عنوان عبادت بر اين افعال قصد، دخالت دارد. پس اگر اين اعمال را به قصد پرستش و معبود دانستن حجرالاسود و كوه صفا و مروه و خانه كعبه انجام دهد، شرك است و اگر به قصد پرستش آنها نباشد بلكه براي خدا و به قصد فرمانبري و پرستش او و اطاعت از شرع و به عنوان شعائرالله انجام دهد، مرخّص و مأذونٌفيه و بلكه مأمورٌبه ميباشد و عين توحيد است و تعظيم و احترام خانه كعبه و حجرالاسود و كوه صفا و مروه، طواف و سعي و استلامي است كه انجامش به اين نحو، موجب قرب و ثواب ميشود.
پس احترام و تعظيم كعبه و حجرالاسود و مقام ابراهيم و حجر اسماعيل (مدفن جمعي از انبيا از جمله حضرت اسماعيل(عليه السلام)) و صفا و مروه، چون به جهت انتساب آنها به خدا و اختصاص آنها به شعائر و براي خدا و يا به عنوان امتثال امر و فرمانبري او انجام ميگيرد، هم احترام و تعظيم اين اشياء و هم عبادت و اطاعت خداست و اگر اذن و امر و شعائر الهي نبود، شخص موحّد و مسلمان نه سعي بين صفا و مروه ميكرد و نه استلام حجر مينمود و اگر كسي هم به جا ميآورد، به او اعتراض ميكرد و از آن بازش ميداشت. همچنين است زيارت مشاهد و برنامههاي شرعي از دعا و خواندن زيارات و توسّلاتي كه در آنجاها انجام ميشود.
اين نكته هم مخفي نمانَد كه صدق شرك به نحو حقيقت در بعضي از موارد مرقومه قابل خدشه است بلكه صحّت سلب دارد و آنچه ميتوان آن را حقيقتاً شرك ناميد و به يقين منافي توحيد در عبادت دانست، اين است كه شخص، عملي را كه بالذّات عبادت است مثل مراسمي كه عقل به فلسفه آنها يا خصوصيات و تفصيلات اجزاء و شرايط آنها پي نميبرَد، دربرابر غيرخدا كه او را خدا يا حالِّ در او يا متّحد با او بداند، انجام دهد و در موارد ديگر اگرچه منهيعنه و حرام باشد، اطلاق شرك از باب مجاز بر آن صحيح است. در بعضي از موارد نيز اطلاق شرك مجازاً هم صحيح نيست، مثل سجده براي حضرت آدم و حضرت يوسُف(عليهما السلام) كه گرچه براي آن دو بود و در نهايت خضوع و تذلّل نسبت به آنها، معذلك شرك نبود چون ملائكه و برادران يوسُف، آدم و يوسُف را واجد اوصافي كه ذكر شد، نميدانستند و بهعلاوه به عنوان امتثال امر خدا براي آدم و يوسُف سجدهكردند. از سجده برادران يوسُف استفاده ميشود كه سجده براي غيرخدا به عنوان خضوع و احترام، بالذّات شرك نيست زيرا اگر بود، خدانميفرمود: (قُل إِنَّ اللّهَ لايَأمُرُ بِالفَحشاءِ)49، و اين البتّه منافات هم ندارد با اين مطلب كه بدون اذن خدا حرام است. در هر صورت اين نحو احترام به غير، در شريعت محمّدي كه توحيد در آن به نحو اتمّ و اكمل، تبليغ و تفهيم شده است و تمام راههاي رخنه شرك در آن بسته ميباشد، ممنوع و منهيعنه است.
براي توضيح بيشتر، مواردي را كه عبادت و پرستش بر آنها صادق است، فهرست ميكنيم:
1. عملي كه بالذّات، نهايتِ خضوع و تذلّل و حاكي از تسليم و تمكين خالص باشد در برابر و يا براي كسي يا چيزي كه عامل و فاعل، او را خدا يا واجد يكي از اوصاف ذكرشده بداند، مثل سجده و هر عملي كه عقل به فلسفه آن يا خصوصياتش پي نميبرَد و نشانه و رمز تسليم مطلق در برابر غير است.
2. مطلق خضوع و تذلّل در برابر كسي يا چيزي كه خضوعكننده او را خدا يا واجد يكي از اوصافِ ذكرشده بداند.
3. خضوع و تذلّل در برابر كسي يا چيزي كه خضوعكننده بخواهد خود را معتقد نشان دهد به اينكه او خدا يا داراي شؤون مذكور است، يا بخواهد او را به اين شؤون ارائه دهد; خواه ارائه به خود او باشد يا به غير او، مثل سجده و تذلّلِ بسياري از مردمان در عصر جاهليّت و عصر حاضر در برابر پادشاهان و زورمندان، به قصد اينكه نشان دهد آنان صاحباختيار مردم و وجود تنزيلي خدا در زمين هستند، امّا به قصد مجرّد احترام، اگرچه گناه كبيره و از معاصي بزرگ است، شرك نيست.
4. مطلق خضوع و تذلّل در برابر غير، بهقصد ارائه آنچه ذكر شد، مثل كساني كه در برابر اصنام يا فراعنه و سلاطين ركوع ميكردند يا زمين را ميبوسيدند، كه بديهي است حكم به شرك در اين موارد موقوف است بر اينكه از قراين مقامي يا مقالي، عقيده و قصد فاعل معلوم شود، و در اين اقسام ـ چنانكه ذكر شد ـ تفاوت نميكند كه خضوعكننده شخص يا چيزي را كه در برابرش خضوع ميكند خدا بداند، يا خدا را متّحد با او يا حالِّ در او يا وجود تنزيلي و قراردادي و اعتباري او بداند و به اين جهت او را مستحقّ عبادت بشمارد.
5. مطلق تقديس و تبرّك جستن به هر شيء، خواه سنگ باشد يا درخت يا حيوان يا انسان، به بوسيدن و استلام و طواف و قرباني، بدون ملاحظه جنبه قداست معنوي و ارتباط و اضافه آن به خدا، يا با ملاحظه اين جنبه بدون اينكه واقعيّت داشته و يا از جانب شرع رسيده باشد. بنابراين تقديس و احترام صفا و مروه به سعي بين آنها يا استلام حجر يا طواف خانه يا تقديس مساجد و مشاهد كه از شعائرالله ميباشند، عبادت آنها نيست.
6. دعا خواندن و درخواست قضاي حوايج به تصرّف در اسباب و مسبّبات مادّي و غيرمادّي، و توجيه اسباب و مسبّبات به نحو مطلوب از كسي كه دعاكننده او را معبود و خالق و قاضيالحاجات و متصرّف و صاحباختيار امور كائنات و مُهَيمن بر اسباب و مسبّبات و مستحقّ پرستش بداند، يا اينكه ذات موصوف به اين صفات را متّحد با او يا حالِّ در او بشمارد، يا وجود تنزيلي او قرارش دهد و آن را بخواند. بنابراين مطلق دعا و خواندن و طلب حاجت از غيرخدا شرك نيست، خواه آن غير، زنده باشد يا مرده، انسان باشد يا ملائكه; هرچند سؤال و دعا مربوط به تصرّف در نظام اسباب باذنالله باشد، به شرط اينكه مَدعوّ جزءِ وسايط و وسايل و عمّال اجراي مشيّتالله و استجلاب عنايت خدا به اذن او باشد، و در شبهه موضوعي و مقام اثبات در اين مورد هم مثل موارد قبل، حكم شرك بدون قرينه حالّي يا مقالي كه با آن قصد عامل معلوم شود، جايز نيست. و همانطور كه از افرادي كه در سلسله اسباب و وسايل ظاهري و آشكار قرار دارند درخواست و طلب حاجت جايز است، و در اسباب طبيعي نيز طلب عملي و استكشاف و اراده ظهور آثار و خواصّ آنها شرك نيست، چنانكه انسان با عمل خود از زمين دانه ميرويانَد و از اَرحام كوهها و زمينها معادن ميطلبد و اين طلب، شرك نيست (با اينكه خدا زارع و خدا خالق و خدا مربّي و فاعل و مظهر و مخرج استعداد هر چيز است)، ولي باذنالله و به جعل و حكمت او، انسان و هوا و آفتاب و آب و غير آن همه بالاختيار يا بالقهر و التّسخير، جزءِ عوامل اجراي مشيّتالله هستند و اين عوامل و وسايط باذنالله در يكديگر تأثير مينمايند، در اسباب و مسبّبات باطني و نهاني نيز وسايط باذنالله در ظهور فيض خدا و رحمت و مغفرت او و تصرّف در اسباب ظاهري و طبيعي تأثير دارند و در اينجا نيز عمّال مشيّت الهي در كارند و فيض او گاه بهطور مستقيم و بيواسطه بعيد ميرسد و گاه با واسطه درخواست و دعا از خدا يا از وسايط و وسايلي كه باذنالله و بر حسب نظام اوسع و اشمل الهي از اين نظام اسباب و مسبّبات قويترند و بلكه به هم وابسته و مربوطند و چه بسا در بعضي از موارد اگر آن طلب و توسّل نباشد، بنده از فيض خاصّي محروم ميگردد، چنانكه در استحصال نعمتهاي الهي در عالم طبيعت اگر بنده فاقد بعضي از وسايل شود، آن نعمت و آن محصول و ثمر به نحوي كه آن وسيله را به كار ميبرَد، فراهم نميشود.
خلاصه علاوه بر اين اسباب و مسبّبات ظاهري كه چون ما زياد با آنها مأنوس شدهايم تأثير و تأثّرشان را خلاف توحيد نميدانيم و خلاف آن هم نيست، اسباب و مسبّبات ديگري نيز هستند كه هم در اسباب و مسبّبات ظاهري تأثير دارند و هم در جلب رحمت و مغفرت اخروي، مانند دعا و صدقه و توسّل و مواقع و مواقف و مشاهد و ازمنه. بنابراين توجّه به اين امور مثل زمان خاص يا مكان خاص مانند جمعه و مسجد و مشهد و بيت نبي يا ولي كه شرافت و تأثير آنها در استجابت دعا معلوم و ثابت است، به هيچ وجه مشركانه نيست بلكه عين توحيد و استفاده از وسايلي است كه همه به اذن خدا در سلسله وسايط و اسباب جلب رحمت الهي قرار دارند، و خواندن نبي يا ولي با خواندن ساير افراد در امور عادي از اين جهت تفاوتي ندارد، و خواندن پيغمبر و امام در حال ممات ـ كه حيات آنها را بعد از موت نيز ثابت ميدانيم و با خواندن آنها در حال حيات فرقي نميكند ـ شائبه شركي ندارد و اگر هم هيچ دليلي نباشد، همين آيه كافي است: (وَ لَو أَنَّهُم إِذ ظَلَموا أَنفُسَهُم جاؤُكَ فَاستَغفَروا اللّهَ وَاستَغفَرَ لَهُمُ الرَّسولَ لَوَجَدوا اللّهَ تَوّاباً رَحيماً)50، كه از آن به صراحت، هم جواز و رجحان توسّل به محضر پيغمبر(صلي الله عليه وآله)و استحباب استغفار در محضر آن حضرت و هم جواز و رجحان خواندن پيامبر اكرم و درخواست استغفار براي گناهكاران از آن جناب، استفاده ميشود و نيز دلالت دارد بر اينكه رفتن به خدمت آن حضرت از راههاي دور و نزديك براي استغفار در محضر ايشان و درخواست استغفار از حضرتش استحباب دارد.
و از جمله شواهد مؤيّد اين مطالب اين است كه مستحب است در مقام دعا و استسقا، اطفال صغير و بلكه حيوانات را نيز ببرند و آنها را وسيله استحباب رحمت و ثواب قرار دهند. در روز مباهله، خداوند به رسولاكرم(صلي الله عليه وآله) دستور داد كه علي و فاطمه و حسنين(عليهم السلام)را بخوانَد و در مباهله شركت دهد و به نصاري نيز همين پيشنهاد را بنمايد كه با مردان و پسران و زنان خود حاضر شوند. بنابراين وقتي پيغمبر(صلي الله عليه وآله) مأمور شود كه در مقام دعا از علي و فاطمه، و نيز حسنين(عليهم السلام) كه در آن موقع بهحسب ظاهر طفل بودند بخواهد كه دعا و نفرين كنند و آنها را وسيله قرار دهد بااينكه مخلوقي به خدا از او نزديكتر نيست، و در آن هيچ شائبه شركي تصوّر نميشود51، نسبت به ديگران به طريق اولي استشفاع و توسّل و حضور در روضه پيغمبر و مراكز آمد و شدِ ملائكه و اولياي خدا شرك نخواهد بود و اين امور هم اسبابي هستند كه به اذن خداوند متعال در كنار اسباب مادّي و طبيعي مؤثّرند.
حاصل اينكه اين اعمال و برنامههايي كه موحّدان طبق دستورها و اوامر مطلقه شرعيّه يا اوامر خاصّه و به مناسبت بزرگداشت شعائر و تأثير آن در سرعت استجابت دعا و حصول مطالب و مقاصد انجام ميدهند، از عقيده آنها به توحيد سرچشمه ميگيرد و با هيچ يك از برنامههاي توحيدي منافات ندارد.
اگر گفته شود كفّار و مشركين عصر نزول قرآن نيز بتهايي را كه ميپرستيدند شفيعان و وسايط تقرّب به درگاه خدا ميدانستند، در پاسخ ميگوييم: آنان از چند جهت مشرك بودند و اصناف مختلف داشتند. بعضي از آنها از جهت اعتقاد به تعدّد خالق و انكار توحيد ذات كه غيرخدا را از بت و غيره خالق ميشناختند، مشرك بودند. صنفي ديگر از اين جهت كه چون خلق از خدا بريده و مقطوع هستند و سنخيّت بين خلق و خدا نيست، برقرار كردن ارتباط مستقيم با او امكان ندارد يا دون شأن اوست، معتقد بودند كه بايد وسايطي بين آنها و خدا باشند كه واسطه تقرّب ارتباط آنها با خدا و در عبادت وجود تنزيلي خدا باشند و از اين جهت بايد آنها را به جاي خدا پرستش كنند. پارهاي هم عقيده داشتند كه شأن خدا و بندگان، شأن ملوك و رعاياست و چون آنها از رعيّت و حالش بيخبرند، بايد وسايطي حوايج رعايا و عرايضشان را به آنها برسانند و آنان را مطّلع سازند. و خلاصه همگي از اينگونه عقايد سخيف و شركآلود داشتند و بر اساس اين معتَقدات، از طريق مستقيمِ توحيد منحرف شده بودند و اصنام و اشخاص و ملائكه و چيزهايي را پرستش ميكردند و آنها را مستحقّ عبادت ميدانستند، و حتّي آنها هم كه ميخواستند سرپوشي بر جهل و ناداني خود بگذارند و ميگفتند: (مانَعبُدُهُم إِلاّ لِيُقَرِّبونا إِلَي اللّهَ زُلفي)52، از صنف دوّمِ اصناف مذكور بودند و اعتراف ميكردند كه به جاي خدا و براي تقرّب به او اوليايي را برميگزينند، و پرواضح است كه با تحقّق عنوان عبادت در پرستش بتها، شرك حاصل است و اين حيله كه ميگفتند براي تقرّب به خدا آنها را ميپرستيم، دفع شرك نميكند. شاهد بر اينكه مطلقِ خواندن غيرخدا بدون اعتقاد به الوهيّت او يا شريك بودن مدعو با خدا در اوصاف و افعال يا او را بهجاي خدا قرار دادن شرك نيست و توبيخ و سرزنش مشركان به اين جهت بوده است كه غيرخدا را به جاي خدا اتّخاذ كرده بودند و او را خدا ميدانستند و فرايش ميخواندند، قرآن عزيز ميفرمايد:
وَما يَتَّبِعُ الَّذينَ يَدعونَ مِن دونِ اللّهِ شُرَكاءَ.53
فَما أَغنَت عَنهُم آلِهَتُهُم الَّتي يَدعونَ مِن دونِ اللّهِ مِن شَيء.54
وَالَّذينَ يَدعونَ مِن دونِ اللّهِ لايَخلُقونَ شَيئاً وَهُم يُخلَقونَ.55
وَإِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فِي البَحرِ ضَلَّ مَن تَدعونَ إِلاّ إِيّاهُ.56
رَبُّنا رَبُّ السَّمواتِ وَالأَرضِ لَن نَدعُوَا مِن دونِه إِلهاً.57
إِنَّ الَّذينَ تَدعونَ مِن دونِ اللّهِ لَن يَخلُقوا ذُباباً وَلَوِ اجتَمَعوا لَهُ.58
وَالَّذينَ تَدعونَ مِن دونِه ما يَملِكونَ مِن قِطمير.59
قُل أَرَأَيتُم شُرَكائَكُمُ الَّذينَ تَدعونَ مِن دونِ اللّهِ أَروني ما ذا خَلَقوا مِنَ الأَرضِ.60
اين آيات دلالت دارد شرك كساني كه غيرخدا را ميخواندند ازاينجهت بوده است كه آنها را الله و خالق و مالك يا شريك خدا و يا بهجاي خدا معبود و مدعو ميدانستند. همچنين از آياتي كه در مورد عبادت و خواندن و اتّخاذ آلهه، متضمّن جمله «من دون الله» است استفادهميشود كه بعضي از مشركان جاهليّت، نه خدا را ميخواندند و نهاو را ميپرستيدند بلكه فقط آلههاي را كه اتّخاذ كرده بودند ميخواندند، و از آيه (وَلاتَسُبّوا الَّذينَ يَدعونَ مِن دونِ اللّهِ فَيَسُبّوا اللّهَ عَدواً بِغَيرِ عِلم)61 استفاده ميشود كه نه فقط خدا را نميخواندند و نميپرستيدند بلكه الله را نميشناختند، و الاّ اگر ميشناختند و ميپرستيدند و ميخواندند، اين معارضه به مثل از آنها معني نداشت. پس بين چنين شرك آشكاري با توحيد موحّدان و برنامههاي مشروعي كه آنها در دايره توحيد و منطقه نفوذ ايمان به خدا انجام ميدهند، هيچ مضادّه و مطارده و معارضهاي وجود ندارد و نبايد اعمال و افعال موحّدان را به شرك نسبت داد.
حاصل كلام اين است كه صدق پرستش و عبادت بر دعا و ندا و خواندن، در صورتي است كه داعي و منادي را به جهتي از جهاتي كه شمرده شد، معبود و مدعو قرار دهند و افعالي كه از او صادر ميشود حاكي از اقرار به الوهيّت و ربوبيّت باشد. در اين صورت هر عملي كه در برابر معبود، عنوان خضوع و تذلّل داشته باشد خواه دعا باشد يا ندا يا اظهار حاجت يا سجده يا ركوع يا تواضع يا نيايش و ستايش، عبادت و پرستش است، امّا اگر او را معبود و الله و خالق و مالك ندانند، دعا و ندا و طلب حاجت از او عبادت و پرستش شمرده نميشود و اين مطلب از دقّت در آيات و روايات و سيره مسلمين بلكه از روي تعقّل و درك عمومي معلوم ميشود.
حال اگر كسي ادّعا كند كه اين در صورتي است كه مدعو از اموات نباشد و اگر باشد، شرك است، جوابش اين است كه بين زنده و مرده در اين جهت چه فرق است وقتي كه عمل مشتمل بر عبادت و اقرار به الوهيّت و ربوبيّت و حاكي از آن نباشد؟ مثلا خواندن رسول خدا(صلي الله عليه وآله)و توسّل به آن حضرت و به مجلس و محضرش در حال حيات، به نص آيه (وَلَوأَنَّهُم إِذ ظَلَموا)62 شرك نيست، پس چگونه و چرا در حال ارتحال آن حضرت از اين دنيا شرك است؟ اگر بگويند: «از اين جهت است كه ميّت نميشنود و جواب نميدهد و عاجز از جواب است»، در پاسخ ميگوييم: پس اوّلا بايد مجرّدِ خواندنِ عاجز از استماع و جواب در حال حيات شرك باشد، و ثانياً انبيا و اوليا مثل شهدا و مهاجرين مرده نيستند و در صورتي كه به تصريح و نصّ قرآن در دو آيه، شهدا و همچنين مهاجرين بر حسب آيه (وَ الَّذينَ هاجَروا في سَبيلِ اللّهِ ثُمَّ قُتِلوا أَو ماتوا لَيَرزُقَنَّهُمُ اللّهُ رِزقاً حَسَناً)63 در نزد خدا از آنچه خدا به ايشان عطا فرموده است مرزوق و شادمانند، به طريق اولي ذات مقدّس خاتمالانبياء(صلي الله عليه وآله) و ساير انبيا و اوليا نيز زنده هستند و معدوم نيستند و بلكه از بعضي آيات قرآن استفاده ميشود كه ديگران از مؤمنين و كفّار نيز حيات دارند و زندهاند و در اين زمينه اخبار و آثار و حكايات بسيار است.64
رفع يك اشــكال
ممكن است كسي بگويد: اگرچه جواز و صحّت دعا و خواندن اموات بر اساس حيات آنها از اين دو آيه و آيات ديگر و از رواياتي مثل روايت خطاب پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) به مشركان بر سر چاه بدر (قليب) و يا تلقين ميّت و نيز از رواياتي كه حاكي از اين مطلب است كه ميّت در قبر تكلّم ميكند و از او سؤال ميشود، و رواياتي كه دلالت دارند پيغمبر(صلي الله عليه وآله) در معراج با برخي از پيامبران مثل ابراهيم و موسي(عليهما السلام) ديدار فرمود، استفاده ميشود، امّا ميدانيم كه برخي از آيات قرآن نيز بر عدم صحّت دعاي ميّت و عدم شنوايي و پاسخگويي آنان دلالت دارند، مثل اين آيات:
وَالَّذينَ يَدعونَ مِن دونِ الله لايَخلُقونَ شَيئاً وَهُم يُخلَقونَ. أَمواتٌ غَيرُ أَحياء وَما يَشعُرونَ أَيّانَ يُبعَثونَ.65
إِنَّكَ لاتُسمِعُ المَوتي.66
وَالَّذين تَدعونَ مِن دونِه ما يَملِكونَ مِن قِطمير. إِن تَدعوهُم لايَسمَعوا دُعاءَكُم وَلَو سَمِعوا مَا استَجابوا لَكُم وَيَومَ القِيامَةِ يَكفُرونَ بِشِركِكُم.67
وَما يَستَوِي الأَحياءُ وَلاَ الأَمواتُ إِنَّ اللّه يُسمِعُ مَن يَشاءُ وَماأَنتَ بِمُسمِع مَن فِي القُبورِ.68
و اين دو آيه دلالت دارند بر اينكه آنچه را از غيرخدا ميخوانند، مردهاند و قدرت بر شنيدن ندارند.
در جواب ميگوييم كه:
اوّلا: اين آيات دلالت ندارند بر اينكه مطلق خواندن غير، خواه زنده باشد يا مرده، اگرچه توأم با عقيده به الوهيّت و ربوبيّت او نباشد، شرك است، بلكه چهار آيه اوّل دلالت دارند بر اينكه به مردهها نميتواني چيزي را بشنواني و خواندن و شنواندن آنها كار لغوي است، و دو آيه ديگر دلالت دارند بر اينكه غير از خدا آنچه را به عنوان خدا ميخوانند، اين اوصاف را دارند ولي بر اينكه هرچه را غير از خدا بخوانند شرك است حتّي اگر خواندن آنها توأم با اعتقاد به الوهيّت و ربوبيّت نباشد، دلالت ندارند.
ثانياً: آيه (وَ لاتَقولوا لِمَن يَقتَلُ...)69 و نيز آيه (وَ لاتَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللّهِ...)70 بر نفي موت به معنايي كه در عرف كفّار و غيرمعتقدين به عالم آخرت و جزا و پاداش آمده است، دلالت ميكنند71 و به اثبات حيات حقيقي شهدا نظر دارند. به عبارت ديگر، مفاد آنها اين است كه شهدا را نابودشده و معدوم نگيريد و آنها را به مفهومي كه موت و ميّت در عرف دارند، در شمار نياوريد، چراكه آنها زنده هستند و از بين نرفتهاند و از حياتي كه حتماً از اين حيات دنيا وسيعتر است و محدوديّتش كمتر، برخوردارند و از اين جهت اين دو آيه با آياتي مثل (إِنَّكَ لاتُسمِعُ المَوتي) و (ما يَستَوِي الأَحياءُ وَلاَ الأَمواتُ)منافاتي ندارند و بين آنها معارضهاي نيست. زيرا مراد از اين آيات مقايسه بين پيكر بيجان و جاندار است كه وقتي پيكر جان دارد، حس و حركت دارد و قواي پنجگانه او فعّاليت دارند و وسيله علم و آگاهيهاي او ميشوند و او همه يا بيشتر معلومات خود را از طريق سمع و بصر و لمس و شمّ و ذوق كسب ميكند، امّا وقتي از اين جهان ميرود، ديگر شنواندن به اين گوش و نشان دادن به اين چشم امكان ندارد، و پيكر حي و ميّت با هم مساوينيست، و مراد مقايسه بين حال انسان در هنگام حيات جسم عنصري و حال او در زمان ممات آن و اينكه حال او اشرف و اكمل است و حال دوم نابودي و عدم و فوت حقيقي روح و جسم، نيست، زيرا آن حيات همان حيات روح است كه از عالم امر است كه تا اين پيكر استعداد روح دارد، متعلّق به آن است و وقتي استعدادش زايل شد، تعلّق روح از آن سلب ميگردد، و روح باز هم باقي و زنده است و درك و فهم او وسعتبيشتري مييابد. به عبارت خلاصهتر، ميّت اسم پيكر بيجان و بيروح است و دليل بر صحّت اين بيان، يكي خودِ اين دو دسته از آيات است كه اگر بين آنچه از آنها استفاده ميشود، جمع نشود تناقض و اختلافمنفي در كلام حق لازم ميگردد و اين جمع، عقلا و عرفاً سديد و متقن است، و دوم هم قراين ديگر از روايات و حكايات و آيات است كه دلالت دارند بر حيات بعد از مرگ و جواز و بلكه وقوع اِسماع و استماع اموات، و حتّي آيه (وَلَوسَمِعوا مَااستَجابوالَكُم)خالي از اشعار به اين مطلب نيست.
و امّا آيات 20 و 21 سوره نحل (وَالَّذينَ يَدعونَ...) و آيه 14 سوره فاطر (إِن تَدعوهُم لايَسمَعوا دُعاءَكُم...)، پس مفاد آنها برحسب نظر جمعي از مفسّران، اصنام و اوثان است و به كساني كه زنده بودهاند و مردهاند، ارتباط ندارد و قرينهاي هم كه بر اين مفهوم دلالت دارد اين است كه كفّار عصر پيغمبر، بتپرست بودند و اموات را نميپرستيدند و اين آيات هم كه در مكّه معظّمه نازل شده گفتوگو با آنهاست و بنابراين نفي حيات و عدم جواز استماع اموات از اين آيات استفاده نميشود. و قرينه ديگر بر اينكه مراد از اين آيات، همان اصنام و اوثان است و عموميّت ندارد بر آنچه غيرخدا پرستش شده اين است كه عدّهاي از مشركان، ملائكه و برخي از انسانهاي زنده مثل فرعون را ميپرستيدند و جمله «إِنتَدعوهُم لايَسمَعوا دُعاءَكُم» بر آنها منطبق نميشود. و قرينه ديگر، جمله «أَمواتٌ غَيرُ أَحياء» است كه اگر معني عام باشد، بايد اموات درمورد ملائكه و انسانهاي زنده مثل عيسي، و مرده مثل مريم، و جمادات مثل سنگ و چيزهاي ديگر كه از آن بت ميسازند اطلاق شود، در حالي كه بين زنده و مرده و جمادي كه سابقه حيات نداشته و آنكه سابقه حيات داشته (مثل كالبد انساني)، مردگي و مرده بودن قدر مشترك نيست تا به آن لحاظ، اموات و ميّت شامل همه بشود.
پس مفاد دو آيه سوره نحل اين است كه آنچه را غيرخدا ميخوانند ـيعني اصنام و بتها ـ قادر بر خلق چيزي نيستند و خودشان مخلوق و آفريدهاند. اگر هم از «خلق» ـ چنانكه بعضي احتمال دادهاند ـ معني تراشيدن و تصوير كردن و ساختن اراده شده باشد، اين مطلب مستفاد ميشود كه خودشان تراشيده و ساخته شدهاند. جمله «أَمواتٌ غَيرُ أَحياء وَمايَشعُرونَ أَيّانَ يُبعَثونَ» نيز محتمل است دلالت داشته باشد بر اينكه اين بتها مردگاني هستند، يعني زنده نيستند و جمادند نه اينكه از شأن آنها حيات بوده است و سابقه حيات داشتهاند، و لذا در «أَمواتٌ غَيرُ أَحياء» اگر «غيراحياء» بدل باشد، دلالت بر همين معني ميكند كه اينها زنده نيستند نه اينكه زنده بودهاند و مردهاند، و اگر «غير احياء» وصف يا خبر بعد از خبر باشد، يا دلالت بر اين مطلب دارد كه اين اموات مثل بعضي از اموات (اموات انسان) كه زندهاند، زنده نيستند يا اينكه اين اموات زنده نميشوند و به حيات نميرسند (مثل چوب و سنگ و جواهرات) و نميدانند چه زمان خودشان يا كساني كه آنها را پرستيدهاند، برانگيخته ميشوند و يا ممكن است معني اين باشد كه پرستندگان نميدانند.
مفاد آيه سوره فاطر هم اين است كه اگر شما اصنام را بخوانيد، آنها خواندن شما را نميشنوند و اگر هم به نحو فرض و تقدير بشنوند، استجابت نميكنند و جواب شما را نميدهند چون قوّه تكلّم ندارند، يا مراد اين است كه جواب آنها به شما نفع و سودي نميرسانَد.
در مورد اين آيات در كتب تفسير احتمالات ديگري نيز مذكور است و بنا بر جميع اين احتمالات، عدم صحّت نداي موتي و اِسماع مردگان بهلحاظ حيات برزخي و حياتي كه در آيات سورههاي بقره و آلعِمران بيان شده است، استفاده نميشود چه رسد به اينكه شرك باشد.
بررسي و رفع اشـكال ديگر
بعضي براي اثبات اينكه مطلق و جنس دعا و خواندن، عبادت است، به حديث «الدُّعاءُ مُخُّ العِبادَةِ»72 متمسّك شده و دعا و خواندن نبي يا ولي را بعد از ارتحالشان از اين دنيا شرك شمردهاند.
در جواب اين اشكال بايد گفت كه اين استدلال از چند جهت باطل و نادرست است:
u يكي از جهت اينكه بهطور قطع از كلمه «الدّعاء» در اينجا جنس دعا اراده نشده است و قدر متيقّن و بلكه مراد از آن همين دعاي معهود است كه در احاديث و اخبار و استعمالات لغوي بر مطلق تسبيح و تنزيه و تهليل و تكبير و تحميد و ذكر خدا و مسئلت و عرض حاجت و فقر و طلب حوايج از خداوند متعال اطلاق شده و متضمّن خضوع و تذلّل و اقرار به الوهيّت و ربوبيّت و ساير صفات جلال و جمال الهي است73 و بهاصطلاح الف و لام آن براي عهد است نه جنس، و مقصود اين است كه در بين افعال و كارهايي كه بندگان در برابر خدا انجام ميدهند و پرستش محسوب ميگردد، دعا مخ و مغز عبادت است و سرّش هم اين است كه در دعا به اساليب مختلف آن، خضوع و شعور و توجّه بنده به فقر خود و بينيازي حق و التفات وي به اينكه خدا مستحقّ نهايت خضوع است، بيشتر ميشود و بنابراين مفاد روايت، ترغيب به دعا در ضمن عبادات مثل نماز و حج و سجده و غير آن ميباشد.
همچنين احتمال دارد كه مراد از حديث اين باشد كه حقيقت و معني دعاي معهود كه اظهار قولي فقر و حاجت و كمال خضوع و ذلّت در برابر خدايي است كه مستحقّ نهايت خضوع و بينياز و تواناي مطلق و قاضيالحاجات و مالكالملوك و ربّالارباب و رزّاق است، در هر عبادتي نهفته است و عبادت خدا به هر نوع و به هر شكل كه انجام شود خواه نماز، طواف يا سجده يا وقوف در عرفات، متضمّن همين خضوع و پناهندگي خاص است كه اگر به زبان قال هم «يا الله» و «يا غفّار» نگويد، به زبان حال به اسماءالحسني گوياست. به عبارت ديگر، همان معاني بلند و توحيدي و اقرار عبد به عجز و عبوديّت خود و اعتراف به الوهيّت و وحدانيّت و جلال و جبروت و صفات ذات و فعل و تسبيح و تنزيه باري و استعانت و طلب رحمت و مغفرت كه در ضمن دعاها به زبان قال گفته ميشود و بنده به آن شعور و التفات پيدا ميكند، در ضمن عبادات عملي نيز بهطور تفصيل و اجمال درك ميشود و مغز و روح عبادت، همين درك و شعور و همين التفات به معاني اسماء و صفات است و بنا بر اين احتمال، حديث در مقام فضيلت عبادت است و اينكه بايد خدا را پرستش نمود كه فايده دعا نيز از آن استفاده ميشود. پس بنا بر هر يك از اين دو احتمال، حديث ارتباطي به مطلق دعا پيدا نميكند تا آن را كسي دليل قراردهد كه اوّل انشا و دوم اخبار است و اينكه خواندن نبي و يا ولي بعد از ارتحالشان عبادت است. و بالأخره ميگوييم كه از حديث، امر و ترغيب مستفاد ميشود نه نهي و تحذير، و ديگر اينكه اگر مطلق دعا ندا و عبادت است، پس چرا خواندن نبي و ولي را بعد از ارتحالشان از اين دنيا شرك ميشمارد و اختصاص شرك بودن دعا و توسّل به آنها بعد از موت به چه دليل است؟ همانطور كه پيغمبر را در حال حيات ميخواندند و به او متوسّل ميشدند و از آن حضرت طلب دعا و استغفار ميكردند و خدا هم آن حضرت را امر به استغفار براي امّت فرموده بود، و چنانكه فرزندان يعقوب از پدرشان درخواست استغفار كردند و او هم پذيرفت74 و توهّم شرك در اين توسّلات و استشفاعات و واسطهگريها نميشد، بعد از موت نيز اين نوع توسّل و خواندن كه هيچگونه شائبه پرستش و اقرار به ربوبيّت و الوهيّت در آن نيست شرك نميباشد.
اگر گفته شود: «به اين جهت ميگوييم كه مرده از شنيدن عاجز است، لذا خطاب و ندا و دعاي او شرك است»، جوابش را چنانكه قبلا نيز گفتيم، تكرار ميكنيم كه: اوّلا مردگان از استماع عاجز نيستند و ميشنوند و مرگ و موت به معني معدوم شدن و نابودي چنانكه ملحدان و منكران به آن معتقدند، نيست و شواهد و دلايل حيات بعد از مرگ و بقاي روح و ادراك و ارتباط مردگان با دنيا، در آيات و احاديث و حكايات و علم احضار ارواح بسيار است و انكار آن جز لجاج و تعصّب وجهي ندارد. ثانياً اگر هم فرض شود كه آنها از استماع عاجز هستند و نميشنوند، پس ندا و دعاي آنها لغو است نه شرك.
دوّمين معناي عبادت
أمّة الإسلام يا شعب الخلود *** من سواكم حلّ أغلال الوري
أيّ داع قبلكم في ذا الوجود *** صاح لاكسري هنا أو قيصرا
من سواكم في حديث أو قديم *** أطلع القرآن صبحاً للرّشاد
هاتفاً مع مسمع الكون العظيم *** ليس غير الله ربّاً للعباد
اين معني هم بسيار مهم و سازنده است و نوع نظام سياسي و اجتماعي را كه فرد يا جامعه از آن اطاعت ميكند، تعيين مينمايد و رژيم و نظامي را كه تعيينكننده اوضاع و نواحي مختلف حيات بشري است، رهبري ميكند و مشخّص ميسازد كه آيا رژيم توحيدي است كه حكومت و ولايت آن انفاذ حكومت و ولايت الهي و مجري آن است و در يك كلمه خلافت الهي است، يا اينكه رژيم و نظام جاهلي و شرك است؟ اين معنا عملا عبارت است از تمكين و پذيرفتن هرگونه ولايت و زمامداري و سلطه غير بر اموال و نفوس و بر تشريع و انشاي قانون و تحريم و تحليل افعال و اشياء و امر و نهي و حكم و قضا و تعيين نظام سياسي و اجتماعي و اقتصادي و اخلاقي و غير آن و بر حسب اعتقاد نيز، عقيده داشتن به چنين شأن و سلطهاي براي غيرخدا.
توحيد در عبادت و پرستش، تمكين و فرمانبري از حكومت خدا و تشريعات او و تحليل و تحريم و امر و نهي و حكم، و به قضاي او تسليم بودن و فقط احكام او را گردن نهادن و آن را برنامه حيات و قانون دنيا و آخرت دانستن و به آن عمل كردن و احترام گذاشتن است، چنانكه ميفرمايد: (فَلا وَرَبِّكَ لايُؤمِنونَ حَتّي يُحَكِّموكَ فيما شَجَرَ بَينَهُم ثُمَّ لايَجِدوا في أَنفُسِهِم حَرَجاً مِمّا قَضَيتَ وَيُسَلِّموا تَسليماً)75 و اخلاص در اين توحيد، واجب و مأمورٌبه است. و شايد مراد از آيه (وَ ما أُمِروا إِلاّ لِيَعبُدوا اللّهَ مُخلِصينَ لَهُ الدّينَ)76 اين باشد كه انسان به هيچ نظام و رژيمي غير از نظام حق و رژيم حكومت الهي تسليم نباشد، و از هيچ حكومتي غير از حكومت دين تمكين و اطاعت ننمايد، و هيچ قانون و مقرّرات و برنامه و نظامي را غير از قانون و احكام خدا قانون و واجبالاطاعه نداند، و اطاعت خود را براي خدا خاص و خالص سازد، و اگر در ظاهر نتواند بر نظامهاي مختلف و حكومتهاي شرك و كفر كه در صورتهاي گوناگون بشر را به استضعاف و استعباد ميكشند خروج و شورش نمايد، در دل همواره بر آنها «خارج» باشد و آنان را محكوم و ظالمانه و مشركانه بداند و تا جايي كه ميتواند، جلوي پيشرفت و گسترش نفوذشان را با مقاومتهاي مثبت و منفي (ايجابي و سلبي) بگيرد و موقف خود را دربرابر آنها موقف مخالف و معارض و ضد بداند.77
و امّا شرك: معتقد بودن و پذيرفتن و تسليم بودن و تمكين كردن و فرمانبردن از هر سلطهگر و حاكم و زمامدار و قانونگذار و فرماندهي كه غير از خدا باشد، شرك است و خلاف توحيدِ عبادت; خواه آن سلطه و حكومت غيرخدايي، شخص باشد يا هيأت يا جمعيّت يا جامعه. قبول تسلّط او و به حكم او حكم كردن و نظامات او را به اجرا درآوردن و محترم دانستن و به آن دعوت نمودن، شرك عملي است و عقيده داشتن به آن، شرك فكري است و كساني كه خود را صاحب اين سلطه و اختيارات ميشمارند و براي خود حقّ قانونگذاري و فرماندهي و رتق و فتق و حلّ و فصل امور و تسلّط بر جامعه قائلاند و خود را صاحباختيار مردم ميدانند، به هر اسم و رسم كه باشد هرچند كه خود را شريك در اين سلطهها و اختيارات بدانند، مشرك هستند و در رديف فراعنه و طواغيت و جبّاران تاريخ و اكاسره و قياصره و استبدادگران قرار دارند، چه آنكه مدّعيان اين سلطهها و اختيارات متّكي به زور و قدرت نظامي باشند يا متّكي به قدرت مالي و ثروت سرشار يا قدرت علمي و صنعتي و تمدّن و فرهنگ بهاصطلاح پيشرفته; به هر نحو و به هرگونه، مداخله در اين امور شرك است و نيز قبول مداخلات آنها و آنها را دخيل در اين امور دانستن شرك است. اين معني حسّاس و پرارزش توحيد اسلام به نحوي كه حكومتها و رژيمها را شامل شود، فقط در عصر پيغمبر خدا(صلي الله عليه وآله) و بعد از هجرت آن حضرت به مدينه و تشكيل حكومت اسلام و پنج سال خلافت ظاهري حضرت علي(عليه السلام) و شش ماه خلافت امام حسن مجتبي(عليه السلام) تحقّق يافت و نظام حكومتي اسلام، به مقداري كه اوضاع و احوال مقتضي بود، پياده شد. ولي متأسّفانه از آن زمان تا به حال كه حكومتها و رژيمهاي گوناگون در عالم اسلام و خارج اسلام بر مردم مسلّط شدند، همه از حريم اين نظام و توحيد عبادت و پرستش دور بودند و اگر هم قرآن را برنامه كار خود قرار ميدادند و آيات (إِنِ الحُكمُ إِلاّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاّ تَعبُدوا إِلاّ إِيّاهُ)78 و (وَ مَن لَميَحكُم بِما أَنزَلَ اللّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الكافِرونَ)79 و (وَ لَقَد بَعَثنا في كُلِّ أُمَّة رَسولا أَنِ اعبُدوا اللّهَ وَاجتَنِبوا الطّاغوتَ)80 را تلاوت ميكردند و نماز جمعه و جماعت ميخواندند و در اذان «اشهد ان لااله الاّ الله و اشهد انّ محمّداً رسولالله» ميگفتند، در عمل و نظام حكومت و اساس سلطه خود بر مردم و استعباد و استضعاف فرقي با فرعون و نمرود نداشتند، و بشريّت هنوز در انتظار است كه از اين نظامات مشركانه نجات يابد و رژيم واحد اسلام به تمام اين ظلمها و جهلها و تحميلات و خيانتها پايان دهد.
بايد توجّه داشت كه اگر حكم و امر و نهي و سلطه از كسي باشد كه خدا تشريعاً اطاعت از او و تمكين از حكم و فرمان او را واجب كرده است، اعتقاد به وجوب اطاعت او شرك نيست بلكه از شعب ولايت الهي است و تمكين از او تمكين از ولايت و سلطه و حكومت الهي و عين توحيد است، مانند اولويّت نبي و ولي بر اموال و انفس و وجوب اطاعت از رسول و اوليالامر، و مثل ولايت فقيه و حتّي عدول مؤمنين، و مانند اختيار و سلطنت مالك بر مِلك خودش، و ولايت پدر و جدّ پدري بر فرزند صغير و اموال او، و سلطنت مستأجر بر انتفاع از عين مستأجره و بر اجير، و وجوب اطاعت مرد بر زن و مانند اينها كه هيچيك از حريم و منطقه حكومت الهي خارج نيست و از اين جهت كساني هم كه اين اختيارات و سلطهها را دارند، حدود اختياراتشان در حدود اختيارات مجريان قانون و پيادهكنندگان طرح و نقشه است و همه و همه در مراتبي كه اختيار دارند، عمّال حكومت عدل الهي و نظام حق ميباشند. لذا در اين سبك حكومت، استبداد و استضعاف و استكبار و نابرابري و فاصله و استعباد معني پيدا نميكند و پاكترين دستها در كار تنظيم امور واردميشوند و مسلمانان بايد اين حقايق توحيدي و اين چهره توحيد در عبادت را اوّلا درك كنند و ثانياً آن را در جوامع خود و در تمام نواحي حيات پياده نمايند.
تذكّر نكتـهاي ديگر
از اين چهره توحيد كه خود يك مفهوم بزرگ از مفاهيم پرارج و ارزنده كلمه توحيد (لا اله الاّ الله) است رمز رواياتي كه از طريق شيعه و اهل سنّت راجع به معرفت امام زمان و ولي عصر روايت شده كه هر كس بميرد و امام زمان خود را نشناسد جاهل مرده است، مردن جاهليّت معني و تفسير ميشود. زيرا يكي از اوضاع فاسد جاهليّت و قيافههاي بسيار موحش شرك كه اسلام با آن به مبارزه برخاست و با آن سخت درگير شد، رژيمهاي ديكتاتوري و نظامها و حكومتهاي فاسد و مشركانه بود كه در همه جا به صورتهاي مختلف، مردم به پرستش و اطاعت و تسليم بيقيد و شرط در برابر آنها مجبور بودند و علّت عمده مخالفت سران مشركين و كفّار با نهضت و انقلاب اسلام و خودداري آنها از قبول دين حق، همين بود كه زمامداران و صاحبان قوّه و قدرت و رؤساي قبايل كه هر كدام معبود كوچكي بودند و ديگران را استعباد ميكردند، ميديدند دين و نظامي كه به آنها عرضه ميشود با شعاري به ميدان آمده است كه به تمام خودمختاريها، استضعافها، فرمانرواييها و ماگفتنها و شخصپرستيها پايان ميدهد و حكم و امر آنها را از اعتبار ساقط ميكند و روشها و مراسم و تشريفات و تواضعهاي بيجا و زمينبوسيها و تعظيم و تكريمهايي را كه مستضعفان براي آنان ميكنند، لغو ميسازد و آنها را كه تا قبل از ظهور دين جديد و نداي توحيدي «لا اله الاّ الله» حكمشان بر مال و جان و ناموس ديگران نافذ بود، به يك فرد عادي مبدّل ميگردانَد و در حكومت قانون الهي با سايرين برابر و يكسان قرار ميدهد و بر تمام ادّعاها و جاه و جبروتهاي آنها خطّ بطلان ميكشد.
اين چهره توحيد بود كه اكثريّت قريب به اتّفاق بشريّت را جز معدودي كه در شمار هيأت حاكمه بودند، دلباخته خود ساخت و اقلّيتهاي استثمارگر را ناراحت كرد و قلوب ملّتها از جمله ملّت ايران را كه گرفتار استعباد كسريها بودند، بدون شمشير و نيروي نظامي فتح كرد و رژيم حاكم بر آن را نابود ساخت و ايرانيان را شيفته و دلباخته اسلام كرد.
توحيد در عبادت يعني فقط پرستش و اطاعت و تمكين از رژيم الهي و قانون خدا و نظام توحيدي، و شرك در عبادت و اطاعت يعني اطاعت از رژيمهاي جاهلي و قوانين اختراعي بشر و نظام شرك و شخص يا وطن يا قبيله يا حزب و پرستش آنها.
امام زمان يعني رهبر رژيم الهي و حزب خدا، و حكومت حق يعني رژيمي كه نظام و آيين و مقرّراتش همه از جانب خدا تعيين شده است نه از سوي رژيم استبدادي و نه انقلابي و نه دموكراسي (حكومت مردم بر مردم) و نه و نه و نه و...، بلكه رژيم خدايي خالصي كه همه بايد از آن اطاعت كنند و خدا را به اطاعت از آن بپرستند و وظيفه عبوديّت خود را انجام دهند; رژيمي كه از باطن و وجدان هر كس بر او مأمور ميگذارد و وي را به رعايت عدالت و قانون وادار ميكند.
اطاعت از اين رژيم و تمكين و تسليم و خضوع در برابر آنكه خضوع در برابر خدا و قانون خداست، يك چهره توحيد عبادت است كه تمام اطاعتها در اجتماع موحّدان بايد در اطاعت از اين نظام تمركز پيداكند تا معني (اِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُم أُمَّةً واحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُم فَاعبُدونِ)81 تحقّق يابد و از اين جهت است كه هر كس امام زمان و رژيمي را كه او رهبريميكند و حكومت الهي او را نشناسد و بميرد، به مردن جاهليّت مرده است و در رديف مشركان عصر جاهليّت و آنهايي كه رژيمهاي ديگر را پذيرفته و اطاعت ميكنند، قرار خواهد گرفت.
پس اين روايت متضمّن يك حقيقت بزرگ توحيدي، و بيانكننده حدود و توسعه قلمرو توحيد در عبادت، و تفسير آياتي چون (وَ لَقَد بَعَثنا في كُلِّ أُمَّة رَسولا أَنِ اعبُدوا اللّهَ وَاجتَنِبوا الطّاغوتَ)82 است كه عبادت خدا و پرستش او را در اين چهره و بُعد و اجتناب از اطاعت طاغوت را در شناختن رژيم و نظام سياسي و اجتماعي الهي و طرد رژيمهاي ديگر و شناختن رهبر نظام توحيدي و مخالفت با رهبران نظامات شركي و جاهلي خلاصه كرده و ارزش نظام امامت و اصالت اسلامي و وحدت آن را شناسانده است، و بر حسب همين بُعد توحيد عبادت است كه حكومت نوّاب خاص و ولاتي كه در عصر حضور امام معيّن ميشدهاند و نوّاب عامِّ امام، يعني فقها و مجتهدين جامعالشّرايط كه در عصر غيبت امام(عليه السلام)واجبالاطاعه بوده و تابش و شعاع ولايت مطلقه و حكومت الهيّه هستند، معلوم ميشود و با توجّه به اين نكته ارزنده توحيدي، معني حديث شريف «فإذا حكم بحكمنا و لم يقبل منه فكأنّما بحكم اللّه استخفّ، وعلينا ردّ، و الرّادّ علينا رادّ علي اللّه، و هو في حدّ الشّرك باللّه» و نيز معني بعضي از اخبار كه در آن «و لايشرك بعبادة ربّه احداً» به شريك قرار ندادن كسي با اميرالمؤمنين(عليه السلام) در امر خلافت و يا به عبارت شاملتر، شريك قرار ندادن ديگران در رهبري و زمامداري با رهبرانِ مشخّص و شناختهشده رژيم الهي يعني ائمّه اثنا عشر(عليهم السلام)تفسير شده است، مستفاد ميگردد.
و اين است معني دين خالص و اطاعت بيشائبه و پاك كه شايد تفسير آيه (أَلا لِلّهِ الدّينُ الخالِصُ)83 باشد و اين، توحيد عبادت و خضوع و تسليم در برابر رژيم الهي و حكومت حق و قوانين حق و تمام اطاعتهايي را كه شرع واجب قرار داده است فراميگيرد. تمام آن اطاعتها موضوع اطاعت از خدا و قانون خدا و حكومت خداست و هيچ كدام به خودي خود وجوبي ندارد، و از آن جهت اين اطاعتها واجب است كه با آن، اطاعت خدا و تمكين از احكام خدا حاصل ميشود مانند اطاعت زن از شوهر، فرزند از پدر و مادر، و افراد جامعه از والي و حاكم شرعي. تمام اين اطاعتها در اين نظام توحيدي مندرج است. و براي اينكه اهميّت اطاعت از رژيم ديني و الهي و تسليم بودن در برابر نظام توحيدي اسلامي و نيز وجوب مخالفت با رژيمهاي ديگر و عدم تمكين در مقابل آنها در اسلام معلوم گردد، خوانندگان عزيز به «كتاب الحجّه» از كتاب مستطاب كافي مراجعه نمايند و در ابواب مناسب با اين موضوع تأمّل فرمايند. از جمله اين ابواب، بابي است با عنوان «باب في من دان الله بهغير امام من الله جلّوجلاله». در روايات و احاديثي كه كليني(قدس سره) در اين مورد روايت فرموده است، اگر دقّت شود، معلوم ميگردد كه اين همه تأكيد و توجّه به مسأله ايمان مردم به رژيم امامت و علّت اينكه از امور اساسي و اصولي اسلام شناخته شده همين است كه ايمان به اين رژيم و معرفت امام و اطاعت از آن، اطاعت از خدا و محقَّقِ توحيد عبادت است.
از جمله اين روايات، روايتي است كه حبيب سجستاني از حضرت امام محمّد باقر(عليه السلام) به اين لفظ روايت كرده است:
قالَ(عليه السلام): قالَ اللّهُ تَبارَكَ وَتَعالي: لاَُعَذِّبَنَّ كُلَّ رَعِيَّة فِي الإِسلامِ دانَت بِوِلايَةِ كُلِّ إِمام جائِر لَيسَ مِنَ اللّهِ وَإِن كانَتِ الرَّعِيَّةُ في أَعمالِها بَرَّةً تَقِيَّةً، وَلاََعفُوَنَّ عَن كُلِّ رَعِيَّة فِي الإِسلامِ دانَت بِوِلايَةِ كُلِّ إِمام عادِل مِنَ اللّهِ وَإِن كانَتِ الرَّعِيَّةُ في أَنفُسِها ظالِمَةً مُسيئَةً.84
و روايت ديگر روايت ابن مُسكان از عبدالله بن سِنان و او از حضرت ابيعبدالله(عليه السلام) است:
إِنَّ اللّهَ لايَستَحيي أَن يُعَذِّبَ أُمَّةً دانَت بِإِمام لَيسَ مِنَ اللّهِ وَإِن كانَت في أَعمالِها بَرَّةً تَقِيَّةً، وَأَنَّ اللّهَ لَيَستَحيي أَن يُعَذِّبَ أُمَّةً دانَت بِإِمامِ مِنَ اللّهِ وَإِن كانَت في أَعمالِها ظالِمَةً مُسيئَةً.85
همچنين حضرت در ضمن روايت ابن ابييعفور ميفرمايد:
لا دينَ لِمَن دانَ اللّهَ بِوِلايَةِ إِمام جائِر لَيسَ مِنَ اللّهِ.86
اگر كسي به اين معناي توحيد عبادت كه تمكين و خضوع در برابر سلطان الله و خروج از هر سلطان ديگر است توجّه نداشته باشد، براي او درك معاني و مقاصد اين روايات دشوار ميگردد، ولي با توجّه به اين معني، مطلب كاملا روشن ميشود كه مسأله، مسأله طرد شرك عبادت غيرخدا و خضوع و تمكين از نظام شركي، و قبول توحيد و عبادت خدا و خضوع و تمكين از نظام توحيدي است.
و از اين بيان، سرّ اينكه در دعاي معروف «أَللّهُمَّ عَرِّفْني نَفسَكَ فَإِنَّكَ إِن لَمتُعَرِّفْني نَفسَكَ لَم أَعرِفْ نَبِيِّكَ، اللّهُمَّ عَرِّفْني رَسولَكَ فَإِنَّكَ إِن لَم تُعَرِّفْني رَسولَكَ لَمأَعرِفَ حُجَّتَكَ، اللّهُمَّ عَرِّفْني حُجَّتَكَ فَإِنَّكَ إِن لَم تُعَرِّفْني حُجَّتَكَ ضَلَلتُ عَن ديني» نشناختن حجّت، ضلالت و گمراهي از دين محسوب شده است معلوم ميشود.
رفع توهّــم و ردّ تهمت
يكي از نتايج اين بحث و فهم حقيقت توحيد عبادت به معني دوم كه اكنون در آن بحث ميكنيم، ردّ يك تهمت ناروا و توهّم بيجا درباره مكتب انبياست.
برخي از مغرضان و مزدوران و بهدنبال آنان افرادي كه از مكتب انبيا و حقيقت دعوت و رسالت آنها بياطّلاع هستند و آگاهيهاي آنها از حدود مجلاّت و مطبوعات مزدور سياستهاي بيگانه و گفتار خاورشناسان مغرض تجاوز نميكند، مكتب انبيا را به طرفداري اقويا و استبدادگران و ديكتاتوران و زورمندان و توانگران و سرمايهداران متّهم ميسازند و آنها را حامي و حافظ استضعاف و استثمار و ستمگري ميشمرند و حتّي گستاخي را بدانجا رساندهاند كه دين را مولود رژيمهاي ديكتاتوري و سرمايهداران و دستپرورده آنها معرّفي ميكنند.
اگرچه بر اهل فن و اطّلاع روشن است كه وصله چنين تهمتي به مكتب انبيا نميچسبد و موضوع آن با توحيد در عبادت و اطاعت و ايمان به اسماءالحسني، و لزوم اخلاص در اطاعت، و طرد هر قوّه و نيروي غيرخدا، و اعتماد خالص به حول و قوّه خدا كه در رأس مسائل دعوت و رسالت انبياست تضاد دارد و در چنين مكتبي اين مطلب را راهي نيست، معذلك براي اينكه ماهيّت و حقيقت مكتب انبيا در طرد عوامل بدبختي و استضعاف كاملا روشن شود توضيح ميدهيم كه اين حرف در مورد اديان و مكتبهاي غيرتوحيدي و غيراسلامي كه زيربناي آنها شرك و بتپرستي و بشرپرستي است و تعظيم و تملّق در مقابل زمامداران و جبّاران، و خضوع و تسليم و به خاك افتادن در برابر آنان و مطلقالعنان شمردن و خودمختار دانستن و تقديس و مدح و سپاس و نيايش آنها و پيكرههاي آنها را به جامعه پيشنهاد ميكنند، بجا و صحيح و واقع و حقيقت است و تاريخ جبّاران و طاغوتها و فرعونها و كسريها و قيصرها كه حكومت و سلطنتشان بر اساس شرك و استعباد عبادالله بود، آن را تأييد مينمايد، امّا در مورد مكتب انبياي اديان توحيدي، صددرصد خلاف واقع و تهمت و افتراست و هر كس با مكتب انبيا و دعوت آنها و موقفشان در برابر ستمگران و ثروتمندان آشنايي داشته باشد، ميداند كه اين تهمت و افترا اين مكتب را آلوده نميسازد.
هرچه تاريخ انبيا را مطالعه كنيم، علاوه بر سرگذشت مبارزات پيگير آنها با ستمكاران هر عصر، ملاحظه مينماييم كه انبيا، استضعاف و استكبار و استعلاء و اتّـكاي به زور و قدرت و خودكامگي و برتريجويي و استعباد را محكوم كردند و رژيم برادري و برابري را پيشنهاد نمودند. نوح با پادشاهان وقت خود طرفيّت داشت و آنها يكي پس از ديگري با او به مخالفت برميخاستند و بر آن بودند كه او را در پاي بتها و پيكرهها قرباني كنند.
ابراهيم خليل با نمرود، موسي با فرعون، عيسي با كاهنان بنياسرائيل و خلاصه تمام انبيا عليه دستگاههاي ظلم و جور و استثمار، و رهبران جنايتكار و رباخواران و منكران و ثروتاندوزان اعلان جهاد دادند.
پيغمبر عظيمالشّأن اسلام، عليه ابوسفيانها و ابوجهلها و سران و رؤساي قريش و رباخواري و زور و ظلم و امتيازات توانگران و پولپرستان و گنجاندوزان و قارونصفتان، انقلاب بزرگ اسلام را آغاز كرد و با دعوت به كلمه توحيد، ضعفا را در برابر صف اقويا قرار داد و در حقيقت آن قوّتها و نيروها را پايمال كرد و قدرت و قوّه حق و قانون و عدالت را محترم گردانيد، و افراد و اصناف محكوم را با هيأتهاي حاكمه مساوي و برابر ساخت و همه را به حكم و حاكميّت خدا دعوت كرد. او ابوجهلها و ابوسفيانها را كنار زد و بلال حبشي و سلمان فارسي و صهيب رومي و ابوذر و مقداد و عمّار و خباب و مطرودان و محرومان اجتماع را بركشيد و صلاحيّت و پاكي و امانت و درستي و پرهيزكاري را موجب افتخار قرار داد و نفوذ اغنيا و توانگران و احتراماتي را كه براي مال و ثروت داشتند، الغا كرد و با ابلاغ «وَ مَن أَتي غَنِيّاً فَتَواضَعَ لَهُ لِغِناهُ ذَهَبَ ثُلثا دينِه»87، فاصلههايي را كه بين غني و فقير، و كارفرما و كارگر بود از ميان برداشت و آنان را كه از بندگان خدا تواضع و ايستادن در حضور و كوچكي و تملّق و چاپلوسي ميخواهند، با اشدّ توعيد و تهديد، اهل آتش معرّفي كرد: «مَن أَرادَ أَن يَتَمَثَّل لَهُ الرِّجال فَليَتَبَوَّءْ مَقعَدُهُ مِنَ النّار».
اگر مكتب انبيا در جهت تقويت حاكمان جائر و زورمندان بود، پيامبر گرامي اسلام به شهرياران دنيا مانند قيصر روم و پادشاه ايران و نجاشي و ديگران نامه نمينوشت و آنها را به پرستش خدا و ترك استضعاف و استعباد ملّتهايشان، و كنار نهادن جاه و جلالها و حذف تشريفات زايد و بيحاصل دعوت نميفرمود. اين قرآن است كه با صراحت به چنين گمانها و تهمتهايي پاسخ داده است. اين قرآن است كه مكتب انبيا را چنين معرّفي ميكند:
وَ لَقَد بَعَثنا في كُلِّ أُمَّة رَسولا أَنِ اعبُدوا اللّهَ وَاجتَنِبوا الطّاغوتَ.88
همانا ما در هر امّتي پيغمبري فرستاديم كه: خدا را بپرستيد و از ]پرستش و اطاعت [طاغوت دوري كنيد.
اين قرآن است كه ميفرمايد:
اللّهُ وَلِي الَّذينَ ءامَنوا يُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النّورِ.89
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسولُهُ وَالَّذينَ ءامَنوا الَّذينَ يُقيمونَ الصَّلوةَ وَيُؤتونَ الزَّكوةَ وَهُم راكِعونَ.90
الَّذينَ إِن مَكَّنّاهُم فِي الأَرضِ أَقاموا الصَّلوةَ وَآتَوُا الزَّكوةَ وَأَمَروا بِالمَعروفِ وَنَهَوا عَنِ المُنكَرِ وَلِلّهِ عاقِبَةُ الأُمورِ.91
در اين آيات آنچه از خصايص و نشانههاي زمامداران رژيم الهي و اسلامي برشمردهشده چيزهايي است كه هيچ ارتباطي با زور و قدرت و ثروت اقويا و ثروتمندان ندارد.
همچنين خداوند در قرآن ميفرمايد:
وَاصبِر نَفسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدعونَ رَبَّهُم بِالغَداةِ وَالعَشِي يُريدونَ وَجهَهُ وَلا تَعدُ عَيناكَ عَنهُم تُريدُ زينَةَ الحَيوةِ الدُّنيا وَلا تُطِع مَن أَغفَلنا قَلبَهُ عَن ذِكرِنا وَاتَّبَعَ هَواهُ وَكانَ أَمرُهُ فُرُطاً.92
وَلا تَمُدَّنَّ عَينَيكَ إِلي ما مَتَّعنا بِه أَزواجاً مِنهُم زَهرَةَ الحَيوةِ الدُّنيا لِنَفتِنَهُم فيهِ وَرِزقُ رَبِّكَ خَيرٌ وَأَبقي.93
و درباره مال و اولاد ميفرمايد:
إِنَّ الَّذينَ كَفَروا لَن تُغنِي عَنهُم أَموالُهُم وَلا أَولادُهُم مِنَ اللّهِ شَيئاً وَأُولئِكَ هُم وَقودُ النّارِ.94
وَاعلَموا أَنَّما أَموالُكُم وَأَولادُكُم فِتنَةٌ وَأَنَّ اللّهَ عِندَهُ أَجرٌعَظيمٌ.95
و درباره ثروتاندوزان ميفرمايد:
وَلا يَحسَبَنَّ الَّذينَ كَفَروا أَنَّما نُملي لَهُم خَيرٌ لاَِنفُسِهِم إِنَّما نُملي لَهُم لِيَزدادوا إِثماً وَلَهُم عَذابٌ مُهينٌ.96
وَلا يَحَسَبَنَّ الَّذينَ يَبخَلونَ بِما آتيهُمُ اللّهُ مِن فَضلِه هُوَ خَيراً لَهُم بَل هُوَ شَرٌّ لَهُم سَيُطَوَّقونَ ما بَخِلوا بِه يَومَ القِيامَةِ وَلِلّهِ ميراثُ السَّمواتِ وَالأَرضِ وَاللّهُ بِما تَعمَلون خَبيرٌ.97
وَالَّذينَ يَكنِزونَ الذَّهَبَ وَالفِضَّةَ وَلايُنفِقونَها في سَبيلِ اللّهِ فَبَشِّرهُم بِعَذاب أَليم. يَومَ يُحمي عَلَيها في نارِ جَهَنَّمَ فَتُكوي بِها جِباهُهُم وَجُنوبُهُم وَظُهورُهُم هذا ما كَنَزتُم لاَِنفُسِكُم فَذوقوا ماكُنتُم تَكنِزونَ.98
خلاصه اينكه آيات و احاديث و روايات در مورد برابري فقير و غني، و قوي و ضعيف و تشويق به مجالست و معاشرت با فقرا و اجتناب از مجالس اغنيا بسيار است و سيره و روش و سلوك مشخّص پيامبر(صلي الله عليه وآله)خود معرّف مكتب اوست. پس معلوم شد كه هويّت و زيربناي مكتب انبيا كه كلاس نهايي و جامع و كامل آن مكتب توحيدي اسلام ميباشد، توحيد و پرستش خداي يگانه است و آزادي بشر از تحميلات اقويا و تجمّلپرستي اغنيا و الغاي امتيازات و حكومت قانون خدا و تسليم بودن به فرمان او، از ثمرات و آثار آن است.
عبادت از سـياست و نظام حكومت جدا نيست
با وجود اين مفاهيم ارزنده و آزاديبخش توحيد، بعد از رحلت پيامبراكرم(صلي الله عليه وآله)، افراد جاهپرست و رياستطلب، نظام حكم و سياست و زمامداري و اداره امور و شؤون مالي و قضايي و دفاعي جامعه را از منطقه توحيد در عبادت اسلام خارج ساختند و عملا نظام مشركانه حكومتهاي قبل از اسلام مثل ساسانيان و قيصران روم را تجديد و احيا كردند و روي كار آوردند و به تدريج توحيد عبادت را به مسجد و عبادت و نماز و روزه و حج و ادعيه و اذكار و مراسم و كارهايي كه با حريم مداخلات مستبدّانه حكّام و زمامداران و خودكامگيهاي آنها برخورد و تلاقي مستقيم پيدا نميكرد، منحصر نمودند و مردم را از درك و توجّه به اين بُعد توحيدي كه نظام حكم و اداره و وجوب اطاعت حكّام عدل در اسلام بر آن استوار است، غافل ساختند و فردپرستي را در جوامع اسلامي رواج دادند و اگر چه ظاهراً خود را معبود نميگفتند و ادّعاهايي را كه فرعون و نمرود ميكردند به زبان نميآوردند، ولي عملا خود را معبود و مطاع عليالاطلاق قرار ميدادند، و هرچه از عهد رسالت دورتر ميشدند، بيشتر ميتوانستند اين استعباد را گسترش دهند; بهطوري كه در عصر معاويه و يزيد ديگر نظام توحيدي اسلام از ميان رفت و كوششهاي علي(عليه السلام) در دوران پنج ساله حكومت ظاهريش هرچند روح نظام و نقش حسّاس حكومت توحيدي را در اجراي عدالت اجتماعي و آزادي جامعه و آشنا كردن افراد با مفاهيم و مسائل اصولي و اساس اسلام به مردم نشانداد ولي بهواسطه موانع زياد، برچيدن بساطي كه بعد از پيامبر اسلام به دست جاهطلبان گسترده شده بود، فراهم نشد و معاويه كه باپدرش تا قبل از فتح مكّه با دعوت اسلام مخالفتها كرده و جنگها و فتنهها برپا ساخته بودند، از آغاز ظهور حكومت توحيدي علي(عليه السلام) با تمام قوايي كه حكومت مشركانه او را ياري ميدادند، از ورود توحيد عبادت و اطاعت در جلوه چهره نظام حكومتي آن خودداري كرد و با آن اعلان مخالفت نمود.
اينان اگرچه خود را خليفه پيغمبر قلمداد ميكردند و مردم را با قدرت پول و زور و اشتباهكاري وادار كرده بودند به آنها اميرالمؤمنين خطاب كنند و خود را اوليالامر و واجبالاطاعه و رئيس حكومت اسلام ميخواندند، در عمل همان طواغيتي بودند كه پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) و تمام انبيا با آنها به مبارزه برخاسته و براي محو رژيم و برانداختن تسلّطشان مأمور شده بودند. اينان با قدرت و تسلّطي كه يافتند و عالمان و محدّثاني كه ساختند، مفاهيم اسلامي را عوضي و خلاف واقع تفسير كردند و مردم را به اطاعت آنها فراخواندند و روشنفكراني را كه حقايق توحيدي را ادراك و سنگيني آن نوع حكومتها را بر دوش خود احساس ميكردند و آن را مخالف با اصول توحيدي ميديدند، مخالف حكومتهاي اسلامي معرّفي نمودند و خلاصه عوام و توده را در بياطّلاعي نگاه داشتند، و نتيجه آن حكومتها و بياطّلاعي امّت از اين بُعد توحيدي، وقوف و سكون دعوت اسلام، و توسعه ظلم و ستم و استثمار و استبداد، و ضعف و اختلاف و تسلّط اجانب شد.
در اين اواخر هم كه زمزمه بهاصطلاح تجدّدطلبي و گرايش به غرب و رژيمهاي غربي آغاز گرديد و گروههايي از مسلمانان بهواسطه جهل نسبت به ذخاير فكري و تربيتي و وسايل رشد و ترقّي و آزادي، از خود و جامعه و از دين خويش مأيوس شده بودند و به هر صدايي جواب ميدادند و دور هر كسي كه خود را رهبر و منجي و مصلح ميشمرد جمع ميشدند و بيگانگان و دشمنان اسلام كه براي نابودي مكتب اسلام نقشه ميكشيدند و توطئه ميكردند امثال مصطفي كمالپاشاها را بهعنوان مصلح و منجي به مردم نشان دادند و گرگهايي را در لباس چوپان درآوردند، بازماندگان و ميراثخواران همان حكومتهاي شرك زمزمه ديگري آغاز نمودند و اساس توحيد عبادت را در نظام حكم و اداره جامعه انكار كردند و سخن شوم و خطرناك و ضدّ موجوديت اسلام يعني انفصال دين از دنيا، و اسلام از حكومت، و روحانيّت از سياست را با بوق و كرنا بهعنوان يكي از طرق پيشرفت سر دادند و آيات قرآن را در اين موضوع يكباره به كناري نهادند و بدترين شركها را كه اسلام با آن مبارزه داشت، در جوامع اسلامي وارد ساختند. آري، كارگردانان استعمار چون ديدند حتّي اسم اسلامي بودن حكومت و التزام صوري حاكم به مراعات احكام اسلام و قوانين قرآن، هم مانع از تحقّق هدفهاي اسلامبرانداز آنها و تسلّط بيقيد و شرطشان بر فرهنگ و اقتصاد و سياست جوامع اسلامي است و هم تا حدودي با اين نام موجوديّت جامعه اسلامي و ارتباط افراد اين جامعه بايكديگر محفوظ است، نقاب از چهره زشت و پليد و غيرانساني خود برداشتند و با اعلان جدايي دين از دنيا و روحانيّت از سياست، ضربهبزرگ خود را بر پيكر جوامع اسلامي وارد آوردند. آنها ديدند براساس حكومت شرعي يعني حكومت توحيدي اسلام، يك نفر سيّد پيرمرد به عنوان مجتهد و فقيه در سامرّا ميتواند بيني حكومت انگلستان را با يك فتوا به خاك بمالد و مانع از نفوذ آن حكومت جبّار مشرك گردد، لذا از راه انفصال دين از دنيا و سياست از روحانيّت، به آيات قرآن و هدف مكتب انبيا و دعوت پيامبران حمله كردند و حكومتهايي را براساس عدم التزام به احكام اسلام و طرد دين از سياست و قضا و جزا و امور مالي و اقتصادي و حتّي آموزشي و پرورشي و بهداشتي و درماني روي كار آوردند و سعي كردند در تمام رشتهها حكومت ديني را از جوامع اسلامي بيرون برانند كه شرح آن مناسب اين كتاب نيست. فقط ميخواهيم تذكّر دهيم كه مسلمانان بايد توحيد عبادت را در همه رشتهها در نظر بگيرند99، و هنگامي عملا تمامعيار ميشوند كه علاوه بر امور عبادي، اطاعت آنها از قوانين و احكام بر اساس توحيد عبادت و آيه «أَلالِلّهِ الدّينُ الخالِص» باشد.
به اميد آن روز و به انتظار آن عصر طلايي.
سـوّمين معناي عـبادت
معني ديگر عبادت، پيروي از ديگري است بدون اينكه او را واجبالاطاعه يا لازمالاحترام بشناسد; مثل پيروي از شيطان و قبول اغواي او، و پيروي از هواي نفس. و در معاني ديگر نيز استعمال شده است; مثل تمكين و خضوع اجباري، و پيروي ضعيف از قوي، و مسخّر بودن تكويني اشياء در برابر خدا. علاوه بر اينكه در بعضي از موارد عبادت بهملاحظه تمام اين معاني و گاهي بهملاحظه بعضي از آنها اطلاق شدهاست.
دليـل اختصاص عـبادت به خدا
عبادت و پرستش يعني نهايت خضوع و تذلّل در برابر كسي يا چيزي كه خضوعكننده او را به اعتقاد اينكه صاحب كلّ كمالات و تمام انعامات و نهايت احسان است، سزاوار و مستحقّ نهايت خضوع و تسليم و تذلّل بداند و فرمانبري و اطاعت بيقيد و شرط او را كه مالك و صاحب حقيقي است بر خود لازم بشناسد، كه البتّه اين تسليم محض بودن، فقط شايسته خداوند متعال ميباشد كه كمالش فوق تمام كمالات است و در هيچ كمالي اعظم و اكبر از او نيست، و فقط ذات بيزوال حقّ است كه درپيشگاه كبريايي او عبادت و پرستش سزاوار است و تذلّل و خضوع ازجهت اعتقاد به ربوبيّت و الوهيّت نسبت به احدي جز او جايز نيست و اينگونه تذلّل نسبت به هر كس و هر مقام كه انجام شود شرك و كفر است100، و اين حقيقتي است كه بالبديهه ثابت است و محتاج به دليل نيست و «من قضايا الّتي قياساتها معها».
قالَ الرّاغِبُ في مُفرَداتِه: أَلعُبودِيَّةُ: إِظهارُ التَّذَلُّلِ وَ العِبادَةُ أَبلَغُ مِنها; لاَِنَّها غايَةُ التَّذَلُّلِ، وَ لا يَستَحِقُّها إِلاّ مَن لَهُ غايَةُ الإِفضالِ وَ هُوَ الله تَعالي وَلِهذا قالَ: «أَلاّ تَعبُدوا إِلاّ إِياهُ».101
به بيان ديگر انسان بالطّبع و بنا به فطرت، مايل و عاشق و شيفته كمال، و در برابر آن خاضع است. پس جاهل در برابر عالِم، و ضعيف در برابر قوي، و ناقص در مقابل كامل، و كامل در محضر اكمل، خضوع مينمايد و بهحسب مراتب كمالات، مراتب خضوع نيز تفاوت پيدا ميكند. لذا خضوعي كه در برابر عالِم زحمتكشيده و ربّاني حاصل ميشود، در مقابل شاگرد او پيدا نميشود. بنابراين نهايت خضوع فكري و قلبي و عملي دربرابر كسي پيدا ميشود كه خضوعكننده او را واجد بالاترين مراتب كمال قلمداد كند و يا صاحب عاليترين مرتبه كمال را با او متّحد يا حالِّ در او يا وجود تنزيلي و اعتباري او بداند. از اين جهت مستحقّ پرستش و اطاعت خالص، فقط خداوند متعال است و عناوين ديگر مثل اتّحاد و حلول و عقيده به لزوم اطاعت بيقيد و شرط از رؤسا و زمامداران، عبادت غيرخدا ميباشد و همه شرك و خلاف توحيد و انحراف از فطرت است.
آيات قرآن مجيـد
پس از اينكه در اينجا تا حدّي مبسوط پيرامون توحيد عبادت و معاني و موارد استعمال آن توضيح داده شد، بايد براي تكميل بحث، آيات قرآنمجيد را در مورد اين كلمه و آنچه از مادّه آن (ع ـ ب ـ د) اشتقاق يافته است بررسي كنيم و سپس به نهجالبلاغه و كلمات امام علي(عليه السلام)رجوعنماييم تا شايد انشاءالله در اين بحث مهم و بسيار حسّاس، از حريم هدايت قرآن و ارشادات امام به توفيق خداوند متعال بيرون نرويم و مفهوم توحيد و شرك را آنطور كه قرآن شرح داده و علي(عليه السلام) بيان كرده است، درك نماييم.
اينك به آياتي از قرآن مجيد كه ظاهراً در عبادت به معني اوّل است، توجّه كنيد:
آيات در معني اوّل
قُل أَتَعبُدونَ مِن دونِ اللّهِ ما لايَملِكُ لَكُم ضَرّاً وَلا نَفعاً وَاللّهُ هُوَ السَّميعُ العَليمُ.102
وَإِذ قالَ اللّهُ يا عيسَي ابنَ مَريَمَ أَ أَنتَ قُلتَ لِلنّاسِ اتَّخِذوني وَأُمِّي إِلهَينِ مِن دونِ اللّهِ ... ما قُلتُ لَهُم إِلاّ ما أَمَرتَني بِه أَنِ اعبُدوا اللّهَ رَبّي وَرَبَّكُم.103
وَما أُمِرُوا إِلاّ لِيَعبُدوا إِلهاً واحِداً لاإِلهَ إِلاّ هُوَ سُبحانَهُ عَمّايُشرِكونَ.104
وَيَعبُدونَ مِن دونِ اللّهِ ما لايَضُرُّهُم وَلا يَنفَعُهُم وَيَقولونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِندَاللّهِ.105
قُل يا أَيُّهَا النّاسُ إِن كُنتُم في شَكّ مِن ديني فَلا أَعبُدُ الَّذينَ تَعبُدونَ مِن دونِ اللّهِ وَلكِن أَعبُدُ الَّذي يَتَوَفّاكُم وَأُمِرتُ أَن أَكونَ مِنَ المُؤمِنينَ.106
وَلا تَدعُ مِن دونِ اللّهِ ما لايَنفَعُكَ وَلا يَضُرُّكَ فَإِن فَعَلتَ فَإِنَّكَ إِذاً مِنَ الظّالِمينَ.107
فَلَمَّا اعتَزَلَهُم وَما يَعبُدونَ مِن دونِ اللّهِ وَهَبنا لَهُ إِسحقَ وَيَعقوبَ.108
قالَ أَفَتَعبُدونَ مِن دونِ اللّهِ ما لايَنفَعُكُم شَيئاً وَلا يَضُرُّكُم. أُفّلَكُم وَلِما تَعبُدونَ مِن دونِ اللّهِ أَفَلا تَعقِلونَ.109
وَيَومَ يَحشُرُهُم وَما يَعبُدونَ مِن دونِ اللّهِ فَيَقولُ أَ أَنتُم أَضلَلتُم عِبادي هؤُلاءِ أَم هُم ضَلّوا السَّبيلَ. قالوا سُبحانَكَ ما كانَ يَنبَغي لَنا أَن نَتَّخِذَ مِن دونِكَ أَولِياءَ.110
قالوا نَعبُدُ أَصناماً فَنَظَلُّ لَها عاكِفينَ.111
وَيَومَ يَحشُرُهُم جَميعاً ثُمَّ يَقولُ لِلمَلائِكَةِ أَهؤُلاءِ إِيّاكُم كانوا يَعبُدونَ. قالوا سُبحانَكَ أَنتَ وَلِيُّنا مِن دونِهِم بَل كانوا يَعبُدونَ الجِنَّ أَكثَرُهُم بِهِم مُؤمِنونَ.112
وَالَّذينَ اتَّخَذوا مِن دونِه أَولِياءَ ما نَعبُدُهُم إِلاّ لِيُقَرِّبونا إِلَي اللّهِ زُلفي.113
وَقالَ رَبُّكُمُ ادعوني أَستَجِب لَكُم إِنَّ الَّذينَ يَستَكبِرونَ عَن عِبادَتي سَيَدخُلونَ جَهَنَّمَ داخِرينَ.114
قُل إِنّي نُهيتُ أَن أَعبُدَ الَّذينَ تَدعونَ مِن دونِ اللّهِ لَمّا جاءَنِي البَيِّناتُ مِن رَبّي وَأُمِرتُ أَن أُسلِمَ لِرَبِّ العالَمينَ.115
از اين آيات و امثال آن و همچنين از آياتي چون (وَ إِذ قُلنا لِلمَلائِكَةِ اسجُدوا لاِدَمَ فَسَجَدوا إِلاّ إِبليسَ)116 و (فَإِذا سَوَّيتُهُ وَنَفَختُ فيهِ مِن روحي فَقَعوا لَهُ ساجِدينَ)117 و (إِنّي رَأَيتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوكَباً وَالشَّمسَ وَالقَمَرَ رَأَيتُهُم لي ساجِدينَ)118 و (وَ رَفَعَ أَبَوَيهِ عَلَي العَرشِ وَخَرُّوا لَهُ سُجَّداً)119 استفاده ميشود كه مجرّد سجده در برابر غيرخدا و براي غيرخدا شرك نيست وگرنه براي آدم و به عنوان تعظيم او، از طرف خدا امر نميشد. پس سجدهاي كه شرك ميباشد اين است كه شخص، غيرخدا را به عنوان اينكه خداست و يا به جهتي از جهات كه قبلا ذكر شد، به جاي خدا سجده كند، وگرنه مجرّد سجده غيرخدا شرك نيست اگرچه در شرع نهي شده است.
علّت اين است كه سجده ذاتاً عبادت و پرستش نيست بلكه اعمالي چون نماز و روزه و حج و قرباني كه فلسفه اصل آنها يا برخي خصوصيات و شرايط آنها، مجهول و براي نوع افراد، غيرقابل فهم است، ازاين جهت نشانه تعبّد و تسليم مطلق عبد و عبوديّت او ميباشد و ذاتاً عبادت است. از همين قبيل است استلام حجر، و طواف خانه، و سعي بين صفا و مروه كه با فرض اينكه ذاتاً عبادتند، اگر در برابر غيرخدا و براي غيرخدا انجامشود، شرك است ولي اگر در برابر خدا و براي او و يا در تعظيم غيرخدا امّا به امر خدا انجام شود، پرستش اوست.
ميتوان گفت كه سجده براي غيرخدا به امر خدا، نهايت خضوع نسبت به آن غير نيست بلكه اگر بدون امر خدا و به قصد تعظيم آن غير باشد يا آن غير به او فرمان سجده در برابر خود را داده باشد، نهايت خضوع و شرك است. پس اگر كسي با يقين به امر خدا بر چيزي سجده كند، اين نه نهايت خضوع و نه شرك است، امّا اگر سجده به چيزي دستور خدا باشد ولي سجدهكننده بدون علم به امر خدا سجده كند، اين سجده نهايت خضوع و شرك است. درگيري انبيا با مشركان و بتپرستان بر سر اين بود كه آنان با اينكه ميدانستند سجده به آن اشياء از جانب خدا امر نشده است معهذا سجده ميكردند از اين جهت كه يا آنها را مظاهر خدا ميدانستند، يا خدا را در آنها حلولكرده ميپنداشتند و يا معتقد بودند كه سجده به آنها از سوي خدا امر شده است. لذا انبيا به آنها ميگفتند: (ماأَنزَلَ اللّهُ بِها مِن سُلطان)120 و (هَلعِندَكُم مِن عِلم فَتُخرِجوهُ لَنا)121.
ظاهر آياتي كه ذكرشان رفت، ردع از عبادت، و پرستش اصنام و اشخاص از جن و اِنس، و امر و ارشاد به عبادت خداي يگانه است. از اين آيات ـباتوجّه به توضيحاتي كه قبلا درباره معني اوّل عبادت داده شدـ استفاده ميشود كه مجرّد دعا و خواندن غير، هر كس و در هر حال كه باشد زنده يا مرده، عبادت او نيست، هرچند كه از او چيزي طلب كند يا كاري را بخواهد، بلكه در صورتي عبادت است كه مدعو و خواندهشده را خدا بداند يا به جاي خدا عبادت نمايد كه در اين صورت اگر او را بخواند و به او استغاثه كند شرك است، چه او را واسطه بين خدا و خود بداند يا خالق بداند و يا خدا را متّحد يا حالِّ در او بداند. و لذا شرك آنان كه بتها را شفيع و مقرّب ميشمردند، از اين جهت بود كه با اعتقاد بهواسطه بودن آنها به يكي از معاني فاسده، عبادتشان ميكردند.
در دو آيه از آياتي كه ذكر شد، گفتاري كه از مشركان نقل فرموده است، عذر نامقبول آنها در عبادتشان از غيرخداست و از اين جهت، تمسّك به اين آيات در عدم جواز آنچه عبادت نيست يا عبادت بودن آنها بر حسب عرفِ اهلِ لغت غيرمعلوم است، صحيح نميباشد.
تذكّـر
بايد دانست كه حكم به كفر و شرك اهل اسلام و گويندگان كلمه توحيد در صورت صدور يكي از اعمالي كه شرك بودن آنها مشروط است به عقيده به ربوبيّت و الوهيّت غيرخدا يا عقيده به حلول عقايد شركي ديگر در صورتي كه عقيده و قصد فاعل و عامل معلوم نباشد و وجه فعل مورد شك و يا قابل حمل بر صحّت باشد، جايز نيست بلكه حرام است.
و از اينجا معلوم ميشود طايفه وهّابيان كه بسياري از مسلمين را به استناد بعضي از اعمال آنها مثل بوسيدن ضرايح و قبور، و ساختن بنا بر قبور، رمي به شرك و فسق و كفر مينمايند، علاوه بر آنكه درباره آنچه از مصاديق كفر و شرك است به اشتباه افتادهاند، در حكم به كفر و شرك عامل اين اعمال كه قابل حمل بر محملهاي صحيح است نيز مرتكب خطاي بزرگي شدهاند.
آيات در معـني دوم
وَقاتِلوهُم حَتّي لاتَكونَ فِتنَةٌ وَيَكونَ الدّينُ لِلّهِ.122
فَمَن يَكفُر بِالطّاغوتِ وَيُؤمِن بِاللّهِ فَقَدِ استَمسَكَ بِالعُروَةِ الوُثقي ... وَالَّذينَ كَفَروا أَولِياؤُهُمُ الطّاغوتُ.123
أَلَم تَرَ إِلَي الَّذينَ أُوتوا نَصيباً مِنَ الكِتابِ يُؤمِنونَ بِالجِبتِ وَالطّاغوتِ.124
أَلَم تَرَ إِلَي الَّذينَ يَزعُمونَ أَنَّهُم آمَنوا بِما أُنزِلَ إِلَيكَ وَما أُنزِلَ مِنقَبلِكَ يُريدونَ أَن يَتَحاكَموا إِلَي الطّاغوتِ وَقَد أُمِروا أَنيَكفُروابِه.125
الَّذينَ آمَنوا يُقاتِلونَ في سَبيلِ اللّهِ وَالَّذينَ كَفَروا يُقاتِلونَ في سَبيلِ الطّاغوتِ.126
وَكَذلِكَ زَيَّنَ لِكَثير مِنَ المُشرِكينَ قَتلَ أَولادِهِم شُرَكاؤُهُم لِيُردوهُم وَلِيَلبِسوا عَلَيهِم دينَهُم.127
إِتَّخَذوا أَحبارَهُم وَرُهبانَهُم أَرباباً مِن دونِ اللّهِ وَالمَسيحَ ابنَ مَريَمَ وَما أُمِروا إِلاّ لِيَعبُدوا إِلهاً واحِداً لاإِلهَ إِلاّ هُوَ سُبحانَهُ عَمّايُشرِكونَ.128
ما تَعبُدونَ مِن دونِه إِلاّ أَسماءً سَمَّيتُموها أَنتُم وَآباؤُكُم ما أَنزَلَ اللّهُ بِها مِن سُلطان إِنِ الحُكمُ إِلاّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاّ تَعبُدوا إِلاّ إِيّاهُ ذلِكَ الدّينُ القَيِّمُ.129
وَلَقَد بَعَثنا في كُلِّ أُمَّة رَسولا أَنِ اعبُدوا اللّهَ وَاجتَنِبوا الطّاغوتَ.130
وَالَّذينَ اجتَنَبوا الطّاغوتَ أَن يَعبُدوها وَأَنابوا إِلَي اللّهِ لَهُمُ البُشري.131
أَم لَهُم شُرَكاءُ شَرَعوا لَهُم مِنَ الدّينِ ما لَم يَأذَن بِهِ اللّهُ.132
از ظاهر اين آيات استفاده ميشود كه اطاعت از رژيم سياسي و نظامات و قوانين، عبادت محسوب ميشود و خضوعي است كه به لحاظ آن بر اطاعت، عبادت اطلاق ميشود. بنابراين اگر شخص فقط از رژيم ونظام و قوانين و حكومت الهي كه نظام و رژيم واحد است و رنگ هيچ كشور و منطقه و فردي را ندارد، اطاعت و براي استقرار آن جهادكند، موحّد و مؤمن به خدا و كافر به طاغوت است، و اگر از رژيمها و نظامات و قوانين ديگر و از كَهَنه و احبار و رهبان و جبّاران و زمامداران جور و ظلم و از افراد و اشخاص و حزب و هيأت خاص كه دررژيم حكومت الهي فرمانبري از آنها به عنوان اطاعتخدا منظور نشده است اطاعت كند، شرك ورزيده و غيرخدا را عبادت كرده است133 و جنگ و تلاش براي استقرار اين نظامات، جنگ در راه طاغوت و تأمينمنافع اشخاص و سلسلهها و منطقهها و احزاب و گروهها و پرستش و عبادت آنهاست. چون حكم و قانونگذاري و عبادت و اطاعت فقط به خدا اختصاص دارد و هر عبادت و اطاعتي كه از حريم عبادت و اطاعتخدا بيرون باشد شرك است. از جمله آياتي كه اگر در مفاد آن دقّت و تأمّل شود همين معني را از عبادت و پرستش افاده ميكند، اين دوآيه است:
وَ يَومَ يَحشُرُهُم وَما يَعبُدونَ مِن دونِ اللّهِ فَيَقولُ أَ أَنتُم أَضلَلتُم عِبادي هؤُلاءِ أَم هُم ضَلّوا السَّبيلَ. قالوا سُبحانَكَ ما كانَ يَنبَغي لَنا أَن نَتَّخِذَ مِن دونِكَ مِن أَولِياءَ وَلكِن مَتَّعتَهُم وَآباءَهُم حَتّي نَسُوا الذِّكرَ وَكانوا قَوماً بُوراً.134
از اين دو آيه استفاده ميشود كه عبادت و پرستش مشركان مذكور در اين دو آيه اين است كه غيرخدا را ولي و متصرّف در امر خود، و صاحباختيار و مسلّط بر رتق و فتق امور و تشريع و جعل احكام، و مالك امر و نهي و مستبد و مستقل در امور ديگران پذيرفتهاند، و لذا اوليا و صاحباختيارهاي اتّخاذي كه به موجب اين دو آيه مسؤول ميشوند (كه ظاهراً مراد انبيا و اوليا و ملائكه مقرّب درگاه الهي هستند كه از ادّعاي معبوديّت و استبداد در امر و نهي و حقّ تشريع منزّهند) در جواب عرضه ميدارند: «سزاوار نبود براي ما كه غير تو را ولي بگيريم» كه اين جمله «ما كانَ يَنبَغي لَنا أَن نَتَّخِذَ مِن دونِكَ مِن أَولِياءَ» عبادت را در آيه «وَمايَعبُدونَ مِن دونِ اللّهِ» شرح و تفسير مينمايد. و اگر فرموده بود «ما كان ينبغي لنا ان نتّخذ الهاً من دونك او ان نعبد غيرك»، در معناي اوّل كه براي عبادت ذكر شد، ظاهرتر به نظر ميرسيد.
آيات در معني سـوم و معاني ديگر
عبادت در معني پيروي و اطاعت بدون اينكه اطاعتكننده، مطاع را واجبالاطاعه بداند، در قرآن مجيد آمده است، مثل آيات (يا أَبَتِ لاتَعبُدِ الشَّيطانَ إِنَّ الشَّيطانَ كانَ لِلرَّحمنِ عَصِيّاً)135 و (أَلَم أَعهَد إِلَيكُم يابَنيآدَمَ أَن لاتَعبُدوا الشَّيطانَ)136. و به اين معنا، بر مطاع و پيرويشده، اطلاق «اله» شده است، چنانكه ميفرمايد: (أَفَرَأَيتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ)137. همچنين بر اطاعت پدر و مادر در معصيت و مخالفت خدا، اطلاق شرك شده است، چنانكه ميفرمايد: (وَ إِن جاهَداكَ عَلي أَن تُشرِكَ بي ما لَيسَ لَكَ بِه عِلمٌ فَلاتُطِعهُما)138.
بنابراين اطاعت و پيروي از هر كس كه اطاعت او شرعاً مأمورٌبه يا مرخّصٌفيه نباشد، عبادت است يا لااقل در صورت نهي از اطاعت، عبادت و پرستش اوست، مثل اطاعت شيطان و اطاعت پدر و مادر و شوهر و يا هر كس ديگري در معصيت خدا.
معاني ديگر عبادت كه تسليم و تسخير تكويني و خضوع قهري و استعباد و اجبار بر اطاعت را ميرسانَد، در اين آيات آمده است:
إِن كُلُّ مَن فِي السَّمواتِ وَالأَرضِ إِلاّ آتِي الرَّحمنِ عَبداً.139
أَنُومِنُ لِبَشَرَينِ مِثلِنا وَقَومُهُما لَنا عابِدونَ.140
وَتِلكَ نِعمَةٌ تَمُنُّها عَلَي أَن عَبَّدتَ بَني إِسرائيلَ.141
از يك دسته از آيات معني اوّل و دوم هر دو استفاده ميشود، مانند اينآيات:
قُل يا أَهلَ الكِتابِ تَعالَوا إِلي كَلِمَة سَواء بَينَنا وَبَينَكُم أَلاّ نَعبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلا نُشرِكَ بِه شَيئاً وَلا يَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضاً أَرباباً مِن دونِ اللّهِ.142
أَنَّما إِلهُكُم إِلهٌ واحِدٌ فَمَن كانَ يَرجوا لِقاءَ رَبِّه فَليَعمَل عَمَلا صالِحاً وَلا يُشرِك بِعِبادَةِ رَبِّه أَحَداً.143
إِنَّني أَنَا اللّهُ لاإِلهَ إِلاّ أَنَا فَاعبُدني.144
إِنَّ هذِه أُمَّتُكُم أُمَّةً واحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُم فَاعبُدونِ.145
فَاعبُدِ اللّهَ مُخلِصاً لَهُ الدّينَ. أَلا لِلّهِ الدّينُ الخالِصُ.146
قُل إِنّي أُمِرتُ أَن أَعبُدَ اللّهَ مُخلِصاً لَهُ الدّينَ. وَأُمِرتُ لاَِن أَكونَ أَوَّلَ المُسلِمينَ.147
قُلِ اللّهَ أَعبُدُ مُخلِصاً لَهُ ديني.148
وَما أُمِروا إِلاّ لِيَعبُدوا اللّهَ مُخلِصينَ لَهُ الدّينَ حُنَفاءَ.149
در اين آيات، عبادت اطلاق دارد و از آن، هر دو معني استفاده ميشود. مراد از دين، شريعت و برنامه اعتقاد و عمل و اخلاق باشد يا مراد اطاعت باشد كه بعضي از اين آيات در آن ظاهر است. مستفاد از اين آيات، توحيد به هر دو معني و مخصوصاً انحصار اطاعت از براي خداست و دين و عبادت خالص، همان اطاعت خالص و بيقيد و شرطي است كه اختصاص به خدا دارد. همچنين اخلاص در دين به اين معني است كه در دين، خالص و بيشرط باشد و اطاعت آن را بر خود واجب بداند. و از اين جهت است كه به اين اطاعت بدون قيد و شرط كه احدي جز خدا شايسته آن نيست و فقط اختصاص به او دارد، عبادت اطلاق شده است و در آيات متعدّد، اخلاص در دين و دين خالص پيشنهاد شده است. لذا اين نحو اطاعت بيقيد و شرط نسبت به هر كس غير از خدا كه باشد، شرك و خلاف توحيد است و در ظاهر، اين معاني و برنامههاي توحيدي منشعب از هر دو معني، مراد باشد در اين آيه شريفه:
شَرَعَ لَكُم مِنَ الدّينِ ما وَصّي بِه نوحاً و الَّذي أَوحَينا إِلَيكَ وَماوَصَّينابِه إِبرهيمَ وَموسي وَعيسي أَن أَقيموا الدّينَ وَلاتَتَفَرَّقوا فيهِ كَبُرَ عَلَي المُشركينَ ما تَدعوهُم إِلَيهِ.150
و مراد از شرك و مشركاني كه اقامه دين و عدم تفرّق در آن، بر آنها سنگين ميآمده دربرگيرنده مشركان جزيرةالعرب و مشركان ايران و رومو كساني بوده است كه بتها و يا زمامداران و رؤساي قبايل را ميپرستيدند و آنان را به صاحباختياري و استبداد در امور ديگران پذيرفته بودند.
آيات ديگـر
آيات ديگري نيز در قرآن مجيد هست كه از آنها استفاده ميشود خواندن غيرخدا به عنوان معبود و شريك خدا در خلق و رزق و افعال ديگر، شرك است و هم اينكه بعضي از مشركان، آلهه و معبودهاي خود را به همان اوصاف مختص به خداي يگانه موصوف ميدانستند و چه بسا كه خداي يگانه را نميشناختند و يا اگر هم ميشناختند، آلهه و معبودهاي اتّخاذي خود را عبادت ميكردند و آنها را يا وجود تنزيلي آلهه متعدّد ميشمردند و يا خود آنها را آلهه ميدانستند. آيه زير ازآنجمله است:
مَا اتَّخَذَ اللّهُ مِن وَلَد وَما كانَ مَعَهُ مِن إِله إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِله بِماخَلَقَ وَلَعَلا بَعضُهُم عَلي بَعض.151
از اين آيه استفاده ميشود كه اله و معبودهاي اختراعي را چون مستحقّ نهايت خضوع ميدانستند، خالق ميشمردند و آنها را عبادت ميكردند. همچنين استفاده ميشود كه از اِله بهحسب لغت يا عرف، خالق فهميده ميشده است و آنچه وهّابيان ميگويند كه انبيا مردم را به توحيد ربوبيّت دعوت نميكردند و فقط به توحيد الوهيّت ميخواندند چون همه قائل به توحيد ربوبيّت بودهاند و كلمه توحيد را هم بر اين اساس تفسير كردهاند، صحيح نيست.
از آيه (لَو كانَ فيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا)152 هم استفاده ميشود كه آلهه را قادر بر تصرّف و مداخله در امور آسمان و زمين در عرض يكديگر ميدانستند و الاّ با فرض عدم قدرت آلهه اتّخاذي و عجز آنها، فسادي در آسمان و زمين حاصل نميشود. به عبارت ديگر، آلهه را متّصف به صفات للّه غير از صفت وحدت ميدانستند و منكر توحيد و وحدت ذات جامع صفات كماليّه بودند كه در حقيقت، هم الله يعني ذات مستجمع صفات كمال از تفرّد و وحدانيّت و صفات ديگر را انكار ميكردند و هم به آلهه متعدّد معتقد بودند و اين، شرك و انكار توحيد است.
همچنين از آيه (قُل إِنّي نُهيتُ أَن أَعبُدَ الَّذينَ تَدعونَ مِن دونِ اللّهِ)153 استنباط ميشود كه آنچه را غير از خدا ميخواندند، ميپرستيدند و آنچه نهي شده است پرستش غيرخداست. به عبارت ديگر، چنين استفاده ميشود كه آنچه را به جاي خدا طبق عقايد فاسد خود ميخواندند، پرستش ميكردند، چنانكه از آيات بسيار ديگري نيز كاملا استفاده ميشود كه خواندن غيرخدا فقط به عنوان اله و معبود و شريك خدا، شرك است، مانند اين آيات مباركه:
وَما يَتَّبِعُ الَّذينَ يَدعونَ مِن دونِ اللّهِ شُرَكاءَ.154
فَما أَغنَت عَنهُم آلِهَتُهُمُ الَّتي يَدعونَ مِن دونِ اللّهِ مِن شَيء.155
وَلا تَدعُ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ لاإِلهَ إِلاّ هُوَ.156
ممكن است مراد از اين آيات نه خصوص خواندن و ندا كردن اين اشياء بلكه مقصود اين باشد كه آنچه را شما غيرخدا ميپرستيد، من پرستشنميكنم. و غرض خطاب و نداي آنها نيست تا گفته شود هر خطاب يا ندا كردني (مثلا خطاب يا ندا كردن اموات) شرك است، بلكه مراد بيان عقيده و قول و رأي آنهاست، هرچند بنا بر اين نوع عقيده، ندايآنها خطاب به غير، اظهار شرك بوده است.
1. چنانكه از اين آيات قرآن مجيد استفاده مىشود: (لَقَد كَفَرَ الَّذينَ قالوا إِنَّ اللّهَ هُوَ المَسيحُ ابنُمَريَمَ قُل فَمَن يَملِكُ مِنَ اللّهِ شَيئاً إِن أَرادَ أَن يُهلِكَ المَسيحَ ابنَ مَريَمَ وَأُمَّهُ وَمَن فِى الأَرضِ جَميعاً) (مائده(5) آيه17)، (لَقَد كَفَرَ الَّذينَ قالوا إِنَّ اللّهَ هُوَ المَسيحُ ابنُ مَريَمَ) (آيه72) و (لَقَد كَفَرَ الَّذينَ قالوا إِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلاثَة وَما مِن إِله إِلاّ إِلهٌ واحِدٌ) (آيه73)، نصارى برخى مسيح را خدا و برخى خدا را ثالت ثلاثه مىدانند، و ظاهر آيات اوّل و دوم اين است كه مسيح را الله و ذات مستجمع جميع صفات كماليّه مىگفتند كه سخافت و بطلان آن از بديهيّات است و آيه سوم دلالت دارد بر اينكه خدا را مركّب مىدانند چون قائل به اقانيم ثلاثه مىباشند و به قول «كالوَن» ذات الوهيّت را ثلاثى التّوحيد يعنى ثلاثه فى اَحَد مىگويند (كتاب الله، نوشته جيمز كوليبر، ترجمه فؤاد كامل به عربى، ص30).
2. آلعمران (3) آيه 64.
3. نساء (4) آيه 36.
4. يونس (10) آيه 31.
5. نحل (16) آيه 36.
6. مؤمنون (23) آيه 23.
7. نمل (27) آيات 59 ـ 64.
8. صافّات (37) آيه 35.
9. قصص (28) آيه 38.
10. همان، آيه 39.
11. مؤمنون (23) آيه 117.
12. شورى (42) آيه 11.
13. بعد از نگارش اين كتاب، كتاب لمعات الهيّه ملاّ عبدالله زنوزى حكيم(رحمه الله) به دستم رسيد. در اين كتاب كه به زبان فارسى نوشته شده در فصل ششم (ص 122 ـ 195) درمورد اثبات توحيد واجبالوجود بالذّات و لاشريك له فى وجود، يازده برهان عقلى و فلسفى اقامه شده است.
14. دانشمند متتبّع آقاى حائرى در جلد پنجم فهرست كتابخانه مجلس، كتابى را به نام الكاشف از ابن كمونه ياد كرده كه دو نسخه آن در كتابخانه مذكور موجود است و بر حسب نقل ايشان از آن كتاب، ابن كمونه در باب هفتم آن، ده طريق براى اثبات واجبالوجود اقامه كرده و از دوانى نقلكرده كه ابن كمونه خود در كتاب الكاشف اين شبهه را رد نموده است. علاوه بر اين مىگويند اين شبهه در سخنان شيخ اشراق نيز ديده مىشود. براى اطّلاع از شرح حال ابنكمونه رجوع شود به صفحات 502 تا 509 بخشدوم جلدنهم فهرست كتابهاى خطّى مجلس.
15. رجوع شود به حواشى مرحوم آملى بر منظومه سبزوارى. بعد از نوشتن اين سطور، به كلام حكيم ملاّ رجبعلى تبريزى در رسالهاى كه در اثبات واجب نگاشته است، برخوردم كه خوش داشتم آن را هم در معرض نظر اهل معرفت و بصيرت بگذارم. مىگويد:
«بايد دانست كه واجبالوجود بالذّات نمىتواند بود كه دو تا باشد يا زياده بر دو تا. بهواسطه آنكه اگر دو تا باشد هرآينه معنى واجبالوجود مشترك خواهد بود ميان هر دو. پس حال خالى از اين نيست كه اين معنى عين ذات هر دو خواهد بود يا جزءِ ذات هر دو يا عارض ذات هر دو، و نمىتواند بود كه عين ذات هر دو باشد از جهت آنكه حال از اين خالى نيست كه چيزى به او ضم شده است كه دو تا شده، يا ضم نشده است. اگر ضم نشده است پس دو تا نخواهد بود بلكه همان يك معنى خواهد بود، و اين خلاف فرض است; و اگر ضم شده است پس هر يك از آنها محتاج خواهد بود به آن امر مشترك و به آن چيزى كه ضم شده است، و اين خلاف فرض است. و نمىتواند بود كه جزءِ ذات هر دو باشد، از جهت آنكه اگر جزءِ ذات هر دو باشد، هرآينه مركّب خواهد بود از آن اجزاء، پس واجبالوجود نخواهند بود، و اين خلاف فرض است. و نمىتواند بود كه عارض هر دو باشد، بهواسطه اينكه هرگاه آن دو ذات را ملاحظه كنيم بىآن عارض، موصوف بهوجود و وجوب نخواهند بود بلكه واجبالوجود به آن امر عارض خواهد بود، و اين خلاف فرض است. و ديگر آنكه اگر وجوب وجود عارض باشد فاعل آن، وجوب وجود يا ذات واجبالوجود است كه معروض آن است يا غير ذات واجبالوجود است. اگر ذات واجبالوجود است، لازم مىآيد كه يك چيز هم قابل باشد و هم فاعل باشد، و از يكجهت اين محال است، و اگر غير ذات واجبالوجود است، لازم مىآيد كه واجبالوجود بالذّات نباشد و بالغير باشد، و اين خلاف فرض است. پس ظاهر شد از آنچه بيان كرديم اينكه واجبالوجود بيش از يكى نتواند بود و بنابراين، اين تقرير به شبهه ابن كمونه متوجّه نمىگردد.»
16. بعد از نگارش كتاب، در پاورقى ص139 لمعات الهيّه زنوزى كه اخيراً چاپ شده است حاشيهاى تمسخرآميز به علاّمه مجلسى(قدس سره) ديدم كه معلوم نيست از فرزند مؤلّف، آقاعلى حكيم است ياازديگرى. بايد بگويم اين جسارتها ناشى از غرور و خلاف ادب تحقيق است و گمان مىكنم غرض ايشان هم همين باشد كه با اقامه برهان بر عدم وجود شريك بارى و عدم تعدّد مصداق واجبالوجود، اثبات امتناع آن از طريق نقل جايز است و در مقام اعتقاد، كافى است و دَور لازمنمىآيد.
17. ج1، ص81، باب حدوث العالم و اثبات المحدِث، حديث 5.
18. ص244، باب الردّ على الثّنويّة و الزّنادقة، حديث 1، چاپ جامعه مدرّسين حوزه علميّه قم.
19. ملا عبدالله زنوزى حكيم، سه برهان بر توحيد واجبالوجود از اين حديث شريف استفاده كرده و در كتاب لمعات الهيّه (ص 169 ـ 195) مشروحاً آن را بيان نموده است.
20. در شرح فرمايش امام(عليه السلام)، كوشش كردم تا بلكه تمام جوانب دليل را بيان كنم كه به اين نحو مستوفى، در كلام كسى نديدهام. معذلك بررسى و تكميل و بيان كافىتر را به عهده بزرگان فن و حاملان احاديث آلمحمّد ـ صلوات الله عليهم اجمعينـ مىگذارم.
21. انبياء (21) آيه 22.
22. اصول كافى، ج1، ص106.
23. انعام (6) آيه 12.
24. يونس (10) آيه 31.
25. مؤمنون (23) آيات 84 ـ 89.
26. فاطر (35) آيه 3.
27. هود (11) آيه 67.
28. طه (20) آيه 69.
29. ضربالمثل براى اسناد مجازى.
30. نحل (16) آيه 32.
31. همان، آيه 28.
32. انفال (8) آيه 50.
33. سجده (32) آيه 5.
34. نازعات (79) آيه 5.
35. مريم (19) آيه 19.
36. ذاريات (51) آيه 33.
37. مائده (5) آيه 110.
38. آل عمران (3) آيه 49.
39. انفال (8) آيه 17.
40. ابراهيم (14) آيه 27.
41. قصص (28) آيه 56.
42. حج (22) آيه 73.
43. آل عمران (3) آيه 49.
44. رجوع شود به آياتى مثل آيات 59 و 65 و 70 و 72 و 85 اعراف و آيه 36 نحل و آيه 64 آلعمران. در اين آيات اين جهت كه فقط بايد خدا پرستش شود به صراحت بيان شده است و در بعضى از آنها پس از امر به پرستش خدا، جمله «ما لَكُم مِن إِله غَيرُهُ» كه بيان دليل از آن استفاده مىشود، دلالت بر اين دارد كه پرستش مخصوص خداست و چون غير «الله» خدايى نداريد، بايد فقط او را بپرستيد و احتمال اينكه مراد اين باشد كه «الله» به معناى معبود مىباشد و مفاد اين است كه «الله» را بپرستيد چون معبودى غير از او براى شما نيست، ضعيف است; اوّلا از اين جهت كه سابقاً گفتيم «الله» اسم جنس خالق و صاحب و مدبّر و مالك و خداى عالم است و معنى تطابقىآن معبود نيست، و ثانياً اين جمله بدون اضمار و تقدير يا مجاز ادّعايى سكّاكى، اگر اله به معناى معبود باشد، خلاف واقع است چون مشركان معبودهاى غيرخدا داشتند، امّا اگر الله به معنايى باشد كه گفتيم، محتاج به اضمار و تقدير و مجاز ادّعايى نيست و جمله به ظاهر خود مورد استفاده است.
45. با دلالت التزام.
46. مفردات راغب اصفهانى، ص542، تحقيق صفوان عدنان داوودى، 1992 م.
47. نور (24) آيه 36.
48. اسراء (17) آيه 24.
49. اعراف (7) آيه 28.
50. نساء (4) آيه 64.
51. اگرچه الفاظ ادعيه كثيره و حكاياتى كه در توسّلات بسيار و آثار و بركاتى كه از آنها ديده شده، هر يك مثل معجزه دليل بر صحّت اين توسّلات و استشفاعات به پيغمبر اكرم و اهل بيت طاهرين آن حضرت ـ صلواتالله عليهم اجمعين ـ و بلكه به مؤمنين مخلص و علماى عامل است و جاى هيچ شبهه و ترديدى در آنها نيست ولى به مناسبت كتاب، روايتى را كه ابن ابىالحديد از حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) در پايان شرح نهجالبلاغه ضمن يكهزار كلمه حكمت نقل كرده است درج مىكنيم. اين كلمه ششصد و بيست و پنجمين كلمهاى است كه روايت كرده است: «انا من رسولالله(صلى الله عليه وآله)كالعضد من المنكب و كالذّراع من العضد، و كالكف من الذّراع ربّانى صغيراً و آخانى كبيراً و لقد علمتم أنّى كان لى منه مجلس سرّ لايطلع عليه غيرى و أنّه اوصى الى دون اصحابه و اهل بيته، و لاقولن ما لم اقله لاحد قبل هذا اليوم سألته مرة ان يدعولى بالمغفره فقال: افعل ثمّ قام فصلى فلمّا رفع يده للدّعاء استمعت عليه فاذا هو قائل: اللّهمّ حقّ على عندك اغفر لعلى فقلت: يا رسول الله ما هذا؟ فقال او احد اكرم منك عليه فاستشفع به اليه». (شرحنهجالبلاغه، ج20، ص315 و 316).
52. زمر (39) آيه 3.
53. يونس (10) آيه 66.
54. هود (11) آيه 101.
55. نحل (16) آيه 20.
56. اسراء (17) آيه 67.
57. كهف (18) آيه 14.
58. حج (22) آيه 73.
59. فاطر (35) آيه 13.
60. همان، آيه 40.
61. انعام (6) آيه 108.
62. نساء (4) آيه 64.
63. حج (22) آيه 58.
64. مثل اين خبر كه ابن اثير در اُسدُ الغابه (ج4، ص370) روايت كرده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)در مورد شهداى اُحُد فرمود: يا أيّها النّاس ائتوهم فزوروهم، و سلّموا عليهم فو الّذي نفسي بيده لايسلم عليهم أحد إلى يوم القيامة إلاّ ردّوا(عليه السلام).
65. نحل (16) آيات 20 و 21.
66. نمل (27) آيه 80.
67. فاطر (35) آيات 13 و 14.
68. همان، آيه 22.
69. بقره (2) آيه 154.
70. آل عمران (3) آيه 169.
71. از غزالى در احياء نقل شده است كه بعضى گمان كردهاند موت، نابودى و عدم است، و اين رأى ملحدان و كسانى است كه به خدا و روز ديگر ايمان ندارند.
72. «قال الرّسول(صلى الله عليه وآله): الدّعاء مخّ العبادة و لايهلك مع الدّعاء أحد» (بحارالانوار، ج90، ص300، چاپ بيروت، 1983).
73. در شرح صحيفه سيّد اجلّ سيّد عليخان مىفرمايد: الدّعاء: ـ بالضّمّ و المدّ ـ لغةً النّداء. تقول: دعوت فلاناً إذا ناديته. و عرفاً: الرّغبة إلى الله تعالى، و طلب الرّحمة منه على وجه الاستكانة و الخضوع، و قد يطلق على التّحميد و التّقديس لما فيه من التّعرّض للطّلب.
74. رجوع شود به يوسف (12) آيات 97 و 98; آل عمران (3) آيه 159; نور (24) آيه 62; فتح(48) آيه11; ممتحنه (60) آيه 12; منافقون (63) آيه 5; نساء (4) آيه 64.
75. نساء (4) آيه 65
76. بيّنه (98) آيه 5.
77. در يكى از مجلاّت عربى خواندم كه «ژان ژاك روسو» در تعريف آزادى مىگويد: «آزادى چيزى نيست كه هديه شود. هر كس مىتواند آزاد زندگى كند حتّى در سايه طغيان و ديكتاتورى. بدينگونه كه به آنچه در پيرامون او اتّفاق مىافتد و حوادثى كه ديكتاتورى به وجود مىآورد، مؤمن نباشد. بنابراين كسى كه با عقل خود فكر مىكند نه با عقل ديگرى، آزاد است و كسى كه از جهت رأى و عقيدهاى كه به آن ايمان دارد جهاد و مبارزه مىكند، آزاد است. و برعكس، بسيارى از افراد در كشورهايى زندگى مىكنند كه از آزادى بهرهمندند ولى مانند بندگان آزادى ندارند چون به عقل خود فكر نمىكنند و ايمان آنها به آنچه در پيرامونشان واقع مىشود، بر اساس درك و فهم نيست.»
اين معناى آزادى را با آنچه ما در متن كتاب درباره عقيده توحيد و آزادى و حُرّيتى كه از آن سرچشمه مىگيرد بيان كرديم، مقايسه كنيد و ببينيد تفاوت ره از كجاست تا به كجا. معذلك در اين درجه هم آزادى ارزنده و مغتنم است و معنى انكار منكر به قلب و ضمير، و به كارهاى ستمگرانه راضى نبودن كه در احاديث روى آن تأكيد شده است، همين آزادى است كه مىبينيم اسلام چهارده قرن پيش آن را توصيه كرده و فرموده است: «من ترك انكار المنكر بقلبه و لسانه و يده فهو ميّت بين الاحياء».
78. يوسف (12) آيه 40.
79. مائده (5) آيه 44.
80. نحل (16) آيه 36.
81. انبياء (21) آيه 92.
82. نحل (16) آيه 36.
83. زمر (39) آيه 3.
84. اصول كافى، ج1، ص376، تحقيق علىاكبر غفارى.
85. همان.
86. همان، ص375.
87. نهجالبلاغه، حكمت 219.
88. نحل (16) آيه 36.
89. بقره (2) آيه 257.
90. مائده (5) آيه 55.
91. حج (22) آيه 41.
92. كهف (18) آيه 28.
93. طه (20) آيه 131.
94. آل عمران (3) آيه 10.
95. انفال (8) آيه 28.
96. آل عمران (3) آيه 178.
97. همان، 180.
98. توبه (9) آيات 34 و 35.
99. از جمله آياتى كه مىتوان گفت بر اين معنى اِشعار يا دلالت دارد كه دين و عبادت و پرستش، معنى عام و گسترده و همهجانبهاى دارد كه شامل تمام مسائل زندگى مىشود و توحيد در عبادت را در همه جا وارد و حاكم مىسازد، آيه 172 سوره مباركه بقره است كه مىفرمايد: (ياأَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كُلوا مِن طَيِّباتِ ما رَزَقناكُم وَاشكُروا لِلّهِ إِن كُنتُم إِيّاهُ تَعبُدونَ). از اين آيه نه فقط استفاده مىشود كه شكر خدا، عبادت و پرستش اوست بلكه طريقه پوشيدن پوشاك و خوردن خوراك و گرفتن برنامه آن از خدا و عمل به آن نيز پرستش خدا و در عبادت و توحيد در عبادت مندرج است.
100. اگر گفته شود: «پس اين شرك در عبادت بدون شرك در اعتقاد صورت تحقّق نخواهد يافت»، جواب اين است كه همينگونه است، يعنى مجرّد عمل، شرك نيست اگرچه سجده براى غيرخدا يا به غير صورت شرعى عبادت كردن خدا و يا اشياءِ منتسب به او را برخلاف شرع احترامنمودن، حرام باشد.
101. مفردات راغب اصفهانى، ص542، تحقيق صفوان عدنان داوودى، چاپ 1992م.
102. مائده (5) آيه 76.
103. همان، آيات 116 و 117.
104. توبه (9) آيه 31.
105. يونس (10) آيه 18.
106. همان، آيه 104.
107. همان، آيه 106.
108. مريم (19) آيه 49.
109. انبياء (21) آيات 66 و 67.
110. فرقان (25) آيات 17 و 18.
111. شعراء (26) آيه 71.
112. سبأ (34) آيات 40 و 41.
113. زمر (39) آيه 3.
114. غافر (مؤمن) (40) آيه 60.
115. همان، آيه 66.
116. بقره (2) آيه 34.
117. حجر (15) آيه 29.
118. يوسف (12) آيه 4.
119. همان، آيه 100.
120. نجم (53) آيه 23.
121. انعام (6) آيه 148.
122. بقره (2) آيه 193.
123. همان، آيات 256 و 257.
124. نساء (6) آيه 51.
125. همان، آيه 60. قال الرّاغب فى مفرداته: يقال: لكلّ ما عبد من دون اللّه جبت و سمّى السّاحر و الكاهن جبتاً و قال: الطّاغوت عبارة عن كلّ متعد و كلّ معبود من دوناللّه (ثمّ ذكر ثلاثة من هذه الآيات) و قال: فعبارة لمن كلّ متعد.
126. نساء (4) آيه 76.
127. انعام (6) آيه 137.
128. توبه (9) آيه 31.
129. يوسف (12) آيه 40.
130. نحل (16) آيه 36.
131. زمر (39) آيه 17.
132. شورى (42) آيه 21.
133. البتّه در صورتى كه قضيّهاى در بين نباشد، وگرنه به حكم آيه شريفه (إِلاّ أَن تَتَّقوا مِنهُم تُقاةً)(آل عمران (3) آيه 28) و آيه (إِلاّ مَن أُكرِهَ وَقَلبُهُ مُطمَئِنٌّ بِالإيمانِ) (نحل(16) آيه106) خلاف توحيد نخواهد بود.
134. فرقان (25) آيات 17 و 18.
135. مريم (19) آيه 44.
136. يس (36) آيه 60.
137. جاثيه (45) آيه 23.
138. لقمان (31) آيه 15.
139. مريم (19) آيه 93.
140. مؤمنون (23) آيه 47.
141. شعراء (26) آيه 22.
142. آل عمران (3) آيه 64.
143. كهف (18) آيه 110.
144. طه (20) آيه 14.
145. انبياء (21) آيه 92.
146. زمر (39) آيات 2 و 3.
147. همان، آيات 11 و 12.
148. همان، آيه 14.
149. بيّنه (98) آيه 5.
150. شورى (42) آيه 13.
151. مؤمنون (23) آيه 91.
152. انبياء (21) آيه 22.
153. انعام (6) آيه 56.
154. يونس (10) آيه 66.
155. هود (11) آيه 101.
156. قصص (28) آيه 88.