The holy Prophet(SAW):The world will not come to an end until a man from my family (ahl al-bayt), who will be called al-Mahdi, emerges to rule upon my community.(Bihar al-anwar,V51,P75)

فصل چهارم

ادلّه توحيد ذاتي در نهج‎البلاغه

آنچه تا اينجا درباره آن بحث شد ـ هرچند با طولاني شدن بحث، از حدود و گنجايش كتاب حاضر خارج گرديد ـ مقدّمه بررسي ما درباره توحيد در نهج‎البلاغه بود و با توجّه به اهميّتي كه اين مطالب و درك صحيح آنها دارد، طول و تفصيلي كه به بحث داده شد، سزاوار و بجا بود. اينك به خواست خداوند متعال بيانات توحيدي علوي را مطرح مي‎كنيم و از آن در حدّ درك و فهم خود استفاده عرفاني و توحيدي مي‎نماييم و وصيّت امام علي(عليه السلام)به فرزندش حضرت امام حسن مجتبي(عليه السلام) را كه در هنگام بازگشت از صفّين در «حاضرين» مرقوم فرموده است، بيان مي‎كنيم. اين وصيّت كه مشحون از معارف و حكمتها و مواعظ و مطالب عالي است با اين جمله شروع مي‎شود: «مِنَ الوالِدِ الفانِ، المُقِرِّ لِلزَّمانِ‎...» و پس از پنج شش صفحه به اين عبارت مي‎رسيم:

وَ اعلَم يا بُنَيَّ أَنَّهُ لَو كانَ لِرَبِّكَ شَريكٌ لاََتَتكَ رُسُلُهُ، وَ‎لَرَأَيتَ آثارَ مُلكِه وَ‎سُلطانِه، وَ‎لَعَرَفتَ أَفعالِه وَ‎صِفاتِه، وَ‎لكِنَّهُ إِلهٌ واحِدٌ كَما‎وَصَفَ نَفسَهُ لا‎يُضادُّهُ في مُلكِه أَحَدٌ، وَ‎لا يَزولُ أَبَداً، وَ‎لَم‎يَزَل‎...‎.1

از اين قسمت وصيّتنامه امام(عليه السلام) طالبان حقيقت مي‎توانند براهيني استنباط نمايند كه شايد براي آن غير از اين وصيّتنامه منبع ديگري در اختيار نباشد.

تذكّـر لازم

پيش از آنكه به شرح و تفسير اين بيانات بپردازيم بايد تذكّر دهيم براهيني كه از اين كلام علوي استفاده مي‎كنيم، برهان عقلي است و نه برهان نقلي كه معتمد بر اخبار انبيا و اوصياي آنهاست، هرچند استدلال بر توحيد به كلام انبيا و خلفا و اوصياي آنها جايز است و مستلزم دَور نيست زيرا آنچه در اينجا دَور است استدلال به كلام انبيا بر اصل وجود خدا و بر بعضي از اسماء و صفات الهيّه است كه اثبات وجوب بعث انبيا بر آنها توقّف دارد، مثل حكمت و علم و اراده; امّا نفي تعدّد ذات حكيم قادر عالِم مريد ازلي و رحمان و رحيم و قديم به اخبار انبيا و اجماع و اتّفاق آنها دَور نيست زيرا اثبات دلالت معجزه بر صدق نبي، توقّف بر توحيد ندارد. بنابراين با دلالت معجزه بر صدق انبيا، اخبار آنها بر نفي شريك و عدم تعدّد اله قابل قبول و يقين‎آور است و يكي از ادلّه توحيد مي‎باشد. از اين جهت هر يك از آيات توحيدي قرآن، دليل مستقلّي بر توحيد است ولي اين براهيني كه به حول و قوّه الهي از فرمايش امام(عليه السلام)استفاده مي‎نماييم، استدلال به اخبار انبيا و اجماع و اتّفاق آنها نيست بلكه آنچه موضوع دليل نفي شرك است نيامدن رسول از جانب اوست كه نفس نيامدن پيغمبر از جانب شريك مفروض، يكي دليل بر عدم شريك است، و ديگر عدم آثار ملك و سلطان، و سوم شناخته نشدن افعال و صفات شريك.

اكنون با دقّت، شرح و تفسير اين بيانات شريفه را در ضمن چند وجه ملاحظه فرماييد.

u اوّلين وجهي كه در شرح اين بيان كامل امام(عليه السلام) مي‎گوييم اين است كه اگر ذات اله حكيم، خالق، صادق، قادر ازلي ابدي، متعدّد باشد و شريك و ثاني و تالي در وجود با او فرض شود، حق تعدّد اله حكيم خواهد بود و بر اين تقدير، بر هر يك از آنها بعث رسل براي دعوت به شرك و تعدّد اله كه بنا بر اين فرض، حق است، واجب مي‎باشد، ليكن از عدم معلول و اينكه پيغمبري كه دعوت به شرك كند نيامده است، به عدم علّت كه وجود شريك باشد پي مي‎بريم و باطل بودن شرك و حق بودن توحيد ثابت مي‎شود و بنابراين به نحو مطلق، وجه عدم وجود شريك ثابت مي‎گردد.

u وجه دوم اينكه بگوييم اگر براي خداوند متعال كه ربّ ما و همه ماسوي است شريكي باشد، اين شريك هم مثل او قادر و حكيم و داراي صفات كمال و اسماءالحسني است وگرنه شركت حاصل نمي‎شود. بنابراين ـ‎چنانكه در وجه اوّل هم گفتيم ـ حق تعدّد و دوگانگي ذات اله مي‎شود، پس بر شريك حكيم واجب است كه براي دعوت به حق كه اِثنينيّت و تعدّد است و براي رفع جهل و راهنمايي بندگان، بعث انبيا نمايد وگرنه لازم مي‎شود يا حكيم و هادي نباشد و يا اينكه عاجز باشد، و چون بعث‎انبيا از جانب شريك واقع نشده است، مي‎فهميم كه شريك باري هم وجود ندارد و بنا بر اين وجه نيز عدم وجود شريك باري ثابت مي‎گردد. امّا اگر كسي بگويد: «فاعل و خالق اين عالم، واحد است ولي محتمل است كه عالَم ديگر و خالق ديگر نيز باشد و اين دليل، آن احتمال را نفي نمي‎كند، هرچند كسي هم كه اين احتمال را بدهد نمي‎تواند دليلي بر وقوع آن اقامه‎نمايد»، جواب اين است كه: اگر در اين وجه، موضوع اثبات وحدت خالق اين عالم بود، اين احتمال جا داشت ولي چنانكه با تأمّل معلوم مي‎شود، موضوع اثبات وحدت خالق به قول مطلق و ذات جامع جميع صفات كمال و نفي شريك در صفات ربوبيّت است و اين وجه و وجه اوّل براي اثبات مقصود، كافي است. به‎علاوه اگر هم اثبات وحدت خالق عالم، مقصود باشد مراد از عالم، جميع عوالم و قاطبه ممكنات و ماسواي واجب‎الوجود است.

u وجه سوم اينكه وجود شريك باري اگر فرض شود، بايد براي اثبات آن، راه و طريقي باشد و بدون طريق و راه براي اثبات آن، قول به وجود آن، قولِ بدون دليل مي‎باشد و افتراست بلكه اگر راهي براي اثبات وجود او نباشد و آثاري را كه بايد واجد باشد فاقد باشد و صفات و افعالش شناخته نشود، از عدم طريق و عدم آثار و شناخته نشدن اوصاف و افعالش عدم او را درمي‎يابيم و به عبارت ديگر از عدم معلول به عدم علّت پي مي‎بريم، و چون براي شريك باري آثار صفات و افعال و كارهايي كه از آن جمله، ارسال رسل است سراغ نداريم بلكه علم به عدم آن داريم، از اين جهت نفي شريك باري ثابت مي‎شود و بلكه عدم هر يك از اين امور به‎طور جداگانه دليل بر عدم شريك است.

اگر كسي بگويد: «چرا همين افعال و آثاري كه هست، به شريك باري دلالت ندارد؟»، در جواب مي‎گوييم: امّا رسالات و نبوّات كه اساس آنها وحدانيّت و دعوت به توحيد است، علاوه بر اينكه بر وجود شريك باري دلالت ندارند، با كمال تأكيد و صراحت آن را نفي مي‎كنند. و امّا آثار و افعال و مخلوقات، اگر فرضاً از دلالت آنها بر وحدانيّت صانع و فاعل و خالق صرف نظر شود و نگوييم كه وحدت عالم دليل بر وحدت خالق است، دلالت بر تعدّد صانع و فاعل و وجود شريك ندارند.

u وجه چهارم اينكه اگر از جانب شريك باري در خلق عالم پيغمبري نيايد، از آن جهل و عدم حكمت و بخل يا عجز او معلوم مي‎شود و هر كدام از اين عدمها مساوق با عدم شريك باري و دليل بر عدم وجود اوست، چون ارسال رسل و بعث انبيا يكي از افعال الهي است كه بر حسب حكمت و علم و قدرت و رحمانيّت و رحيميّت و صفات ديگر، صدور آن واجب است; لذا از عدم آن پي به عدم اين صفات، و از عدم اين صفات پي به عدم موصوف آن مي‎بريم.

گفته نشود كه با انجام اين امور و تأمين اين اغراض از جانب يك‎شريك، زمينه‎اي براي دخالت شريك ديگر و اقتضايي براي بعث انبيا از جانب او نيست، زيرا جواب اين است كه استقلال يكي از دو شريك در اين امر، به جهت قوّت اراده و شدّت قدرت اوست يا تساوي قدرتَين است. بنا بر شقّ اوّل لازم مي‎شود عجز ديگري در برابر اراده او، و اين نافي شركت و همكاري است; و بنا بر شقّ دوم‎از استقلال يكي از آنها بدون ديگري، لازم مي‎شود ترجّح بلامرجّح، و آن محال است. علاوه بر اين، چه‎زمينه و مناسبتي براي ارسال رسول از جانب ديگري مهمتر از اين است كه رسولاني كه ديگري مبعوث نموده است دعوت به توحيد مي‎نمايند؟

u وجه پنجم اينكه اگر شريك باري ثابت باشد، بايد آثار مُلك و سلطنت او ديده شده باشد، والاّ حكم به وجود او جايز نيست بلكه عدم آن ثابت مي‎شود.

گفته نشود كه همين آثار موجود، محتمل است آثار مُلك و سلطنت شريك باري نيز باشد، زيرا جواب داده مي‎شود: اين آثار همه ـ چنانكه در ضمن براهين توحيد گفته شد ـ دليل بر وحدانيّت خدا و فاعل واحد است. و فرضاً از اين هم كه بگذريم، مي‎گوييم: مجرّد احتمال، وجود شريك را ثابت نمي‎كند و اين آثار اگرچه بر وجود صانعِ قادرِ حكيم دلالت دارند، به هيچوجه بر تعدّد صانع دلالتي ندارند.

u وجه ششم اينكه اگر شريك باري تعالي ثابت باشد، بايد صفات و افعال او شناخته شود و چون صفات و افعال او شناخته نيست، پس حكم به وجود شريك جايز نيست. در اينجا هم اگر كسي اشكال وجه پنجم را تكرار كند و بگويد: «محتمل است موصوف به صفات الهي و فاعل افعال الهيّه متعدّد باشد، و اين صفات و افعالي كه شناخته شده است صفت و فعل متعدّد باشد»، جوابش همين است كه موصوف به اين صفات و فاعل اين افعال واحد است و آنچه معرّف صفات و افعال است آنها را وصف و فعل شخص واحد معرّفي مي‎كند. و از اين هم كه بگذريم، جواب اين است كه احتمال، اثبات امري نمي‎كند و تعدّد فاعل افعال و موصوف به صفات الهي هيچ دليلي ندارد.

نتيـجه

از بعضي از اين براهين و وجوه عدم برهان بر وجود شريك باري و طرف نقيض توحيد ذاتي استفاده مي‎شود كه بعضي از آن ادلّه برهان بر عدم وجود شريك باري است. و امّا برهان بر امتناع شريك باري هم از اين ادلّه به اين نحو استفاده مي‎شود كه شريك باري به‎فرض وجود، ممكن‎الوجود نيست زيرا ممكن‎الوجود شريك واجب‎الوجود نخواهد بود. پس اگر موجود باشد واجب‎الوجود است و وقتي عدم وجوديش اثبات شد امتناع وجود آن معلوم مي‎گردد، زيرا از اين سه قسم به نحو قضيّه منفصله حقيقيّه خارج نمي‎باشد: يا شريك باري ممكن‎الوجود است كه از امكان آن عدم شريك بودن آن ثابت مي‎شود و فرض امكان آن مساوق با عدم آن است، و يا واجب‎الوجود است كه بر حسب اين ادلّه و براهين ديگر، عدم وجود آن ثابت است و عدم وجود، منافي و نقيض وجوب وجود است. پس ناچار بايد شريك باري ممتنع‎الوجود باشد، چون قسم چهارم نداريم. و از اين بيان، هم نفي شريك ثابت مي‎شود و هم توحيد ذاتي، زيرا وقتي شريك باري وجود نداشته باشد و بلكه ممتنع‎الوجود باشد، توحيد ذاتي واقع و حق خواهد بود.

رفع يك توهّـم

ممكن است كسي توهّم كند كه با اين وجوه و براهين، شرك به قول مطلق و بر تمام فروض نفي نمي‎شود، زيرا امكان دارد شرك به اين معني فرض شود كه دو عالم و دو سازمان غيرمرتبط به هم باشند كه براي هر يك صانع و خالق مستقلّي باشد. هرچند بر اين موضوع ـ يعني تعدّد دو‎عالم غيرمرتبط به هم ـ برهاني نداريم و كوچك‎ترين نشان و شاهدي بر آن نيست و اصولا شرك به اين معني مطرح نشده است و احتمال عقلاني نداشته و ندارد امّا طارد احتمال آن هم در بين نيست.

جواب اين توهّم ـ علاوه بر آنچه در بيانات گذشته معلوم شد ـ اين است كه اين دو عالم مفروضِ غيرمرتبط با هم، از جميع جهات مثل يكديگرند و هيچ امتيازي از هيچ جهت در آنها نيست كه در اين صورت فرض تعدّد باطل است. چون اگر از هيچ جهت حتّي از جهت زمان و مكان با هم دوگانگي نداشته باشند، و هر يك در همان جا و همان حال و همان وضع كه ديگري قرار دارد واقع باشد، تعدّد محال مي‎شود; و اگر امتياز داشته باشند، اين سؤال پيش مي‎آيد كه چه خصوصيّتي موجب شد كه عالَمي با امتياز معيّن را يكي از دو خالق مفروض خلق كند و عالَم مشخّص ديگر را خالق ديگر، و چه مرجّحي سبب شد كه هر يك عالَمِ مخلوق خود را ترجيح دهند؟ و چون ترجيح بلامرجّح و ترجّح بلامرجّح هر دو جايز نيست، پس ناچار بايد اين اختصاص راجع به خصوصيّتي در ذات شريكَين باشد و بنابراين تركيب در ذات و خلف و امكان شريكَين لازم مي‎شود چنانكه در ادلّه توحيد شرح داده شد.

از جمله بيانات نهج‎البلاغه در مسأله توحيد ذات و بي‎شبيه و نظير بودن الله كه با بياني سرشار از عرفان خواننده و شنونده را محو تفرّد ذات الوهيّت به تمام كمالات مي‎كند اين جمله‎هاست:

كُلُّ شَيء خاضِعٌ لَهُ، وَ‎كُلُّ شَيء قائِمٌ بِه. غِني كُلِّ فَقير، وَ‎عِزُّ كُلِّ ذَليل، وَ‎قُوَّةُ كُلِّ ضَعيف، وَ‎مَفزَعُ كُلِّ مَلهوف. مَن تَكَلَّمَ سَمِعَ نُطقَهُ، وَ‎مَن سَكَتَ عَلِمَ سِرَّهُ، وَ‎مَن عاشَ فَعَلَيهِ رِزقُهُ، وَ‎مَن ماتَ فَإِلَيهِ مُنقَلَبُهُ.2

هر چيزي در برابر او فروتن و خاضع است، و هر چيزي به او برپاست. بي‎نيازي و توانگري هر فقير و نيازمند است، و عزّت هر ذليل است، و قوّت هر ضعيف است، و پناهگاه هر مضطرّ اندوهگين است. هر كس سخن بگويد سخنش را مي‎شنود، و هر كس سكوت كند از سرّ و رازش آگاه است، و هر كس زندگاني نمايد روزيش بر اوست، و هر كس بميرد بازگشتش به سوي اوست.

اگر در اين بيانات شريف، نيك توجّه شود، مسأله توحيد و عدم شريك كاملا از آن استفاده مي‎گردد، زيرا كسي كه همه اشياء براي او خاضع و به او برپا باشند، واحد و يكتاست و شريك باري اگر شيء است، به مقتضاي اين كلام، خاضع براي او و به او برپاست، بنابراين شريك نيست، و اگر شيء نيست پس چيزي نيست و عدم است و نظير اين دو جمله است: «لَهُ الإِحاطَةُ بِكُلِّ شَيء، وَ‎الغَلَبَةُ لِكُلِّ شَيء، وَ‎القُوَّهُ عَلي كُلِّ شَيء»3. همچنين جمله‎هاي «غِني كُلِّ فَقير‎...» و امثال آنكه در قرآن مجيد و نهج‎البلاغه و ادعيه و احاديث بسيارند، همه دلالت بر توحيد و عدم شريك مي‎نمايند مانند اين آيه: (اللّهُ يَعلَمُ ما تَحمِلُ كُلُّ أُنثي وَ‎ما تَغيضُ الأَرحامُ وَ‎ما تَزدادُ وَ‎كُلُّ شَيء عِندَهُ بِمِقدار. عالِمُ الغَيبِ وَ‎الشَّهادَةِ الكَبيرُ المُتَعالِ)4 و ساير آياتي كه دلالت بر صفات ذات و صفات فعل مي‎نمايد. جمله‎هايي از نهج‎البلاغه مثل: «لا يُحصي نَعماءَهُ العادّونَ ... الَّذي لَيسَ لِصِفَتِه حَدٌّ‎مَحدودٌ»5، «قَد عَلِمَ السَّرائِرَ»6، «...‎المَعروفِ مِن غَيرِ رُؤيَة، وَ‎الخالِقِ مِن غَيرِ‎رَوِيَّة»7، «هُوَ المَنّانُ بِفَوائِدِ النِّعَمِ»8، «...‎الأَوَّلِ فَلا شَيءَ قَبلَهُ، وَ‎الآخِرِ فَلا‎شَيءَ بَعدَهُ، وَ‎الظّاهِرِ فَلا شَيءَ فَوقَهُ، وَ‎الباطِنِ فَلا شَيءَ دونَهُ»9 و صدها نمونه ديگر از‎اين‎گونه جمله‎هاي مشحون از توحيد، همه دلالت دارند بر اينكه فقط متّصف به اين صفات، ذات بي‎زوال حضرت احديّت است و شريك و نظيري براي او نيست والاّ اگر كلام فقط اثبات باشد و در مقام اثبات اختصاص و نفي شريك نباشد در مثل اين مقامات، خلاف بلاغت و بلكه منافي مقصود و موهم خلاف مطلوب است و بنابراين، جمله‎هاي دالِّ بر توحيد و نفي شريك در نهج‎البلاغه بسيار است.
 


1. نهج‎البلاغه، نامه 31.

2. نهج‎البلاغه، خطبه 108.

3. همان، 85‎.

4. رعد (13) آيات 8 و 9.

5. نهج‎البلاغه، خطبه 1.

6. همان، 85‎.

7. همان، 89‎.

8. همان، 90.

9. همان، 95.