فصل پنجم
توحيد صفاتي و افعالي در نهجالبلاغه
در نهجالبلاغه جملههايي هست كه چون از آنها توحيد به مطلق معاني و معاني مطلق آن و نفي شرك بهطور مطلق استفاده ميشود، به اطلاق بر توحيد صفاتي و افعالي نيز دلالت دارند، مانند اين جملهها:
وَأَشهَدُ أَن لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ وَحدَهُ لا شَريكَ لَهُ.1
و شهادت ميدهم كه خدايي جز الله نيست، يگانه است و شريكي ندارد.
فَأَمَّا الظُّلمُ الَّذي لا يُغفَرُ فَالشِّركُ بِاللّهِ.2
و امّا ظلمي كه هرگز آمرزيده نشود شرك به خداست.
اينگونه جملهها بر نفي شريك براي خدا به تمام معاني دلالت دارد.
معذلك به خصوص در موارد متعدّد به توحيد صفات تصريح فرموده است مانند:
لَهُ الإِحاطَةُ بِكُلِّ شَيء.3
امر بر هر چيز احاطه دارد.
كُلُّ مُعط مُنتَقَصٌ سِواهُ.4
هر بخشندهاي ـ جز او ـ از داراييش كاسته گردد.
وَلا يَسبِقُكَ مَن طَلَبتَ، وَلا يُفلِتُكَ مَن أَخَذتَ، وَلا يَنقُصُ سُلطانَكَ مَن عَصاكَ، وَلا يَزيدُ في مُلكِكَ مَن أَطاعَكَ، وَلا يَرُدُّ أَمرَكَ مَن سَخِطَ قَضاءَكَ، وَلا يَستَغني عَنكَ مَن تَوَلّي عَن أَمرِكَ. كُلُّ سِرّ عِندَكَ عَلانِيَةٌ، وَكُلُّ غَيب عِندَكَ شَهادَةٌ. أَنتَ الأَبَدُ، فَلاأَمَدَ لَكَ; وَأَنتَ المُنتَهي، فَلا مَحيصَ عَنكَ; وَأَنتَ المَوعِدُ، فَلامَنجي مِنكَ إِلاّ إِلَيكَ. بِيَدِكَ ناصِيَةُ كُلِّ دابَّة، وَإِلَيكَ مَصيرُ كُلِّ نَسَمَة.5
كسي كه تو او را طلب كرده باشي از تو پيشي نميگيرد، و كسي كه تو او را گرفته باشي از تو خلاصي ندارد، و كسي كه تو را معصيت و نافرماني كند از سلطنت تو نميكاهد، و كسي كه از تو فرمان برَد بر مُلك تو نميافزايد، و كسي كه از قضاي تو به خشم آيد امر تو را رد نميكند، و كسي كه از تو روي بگرداند از تو بينياز نميشود. هر نهاني نزد تو آشكار است، و هر غايبي نزد تو حاضر است. تو جاويدي، پس سرآمدي براي تو نيست; و تو منتهايي ]كه بازگشت همه به سوي تو است[، پس گريزي از تو نيست; و تو وعدهگاهي، پس محلّ نجاتي از تو نيست مگر به سوي تو. به دست توانايي تو است موي پيشاني هر جنبندهاي، و به سوي تو است بازگشت هر كس.
اگر گفته شود: «بعضي از اين جملهها دلالت بر اثبات صفات مذكوره دارند امّا دلالت بر توحيد متّصف به اين صفات ندارند»، در جواب ميگوييم: از سياق بيان استفاده ميشود كه نظام مقام اثبات توحيد است و اينكه فقط اين را او داراست و غير او دارا نيست، والاّ ثنا و تمجيد و تقديس باريتعالي نخواهد بود.
همچنين از جمله بيانات دالّ بر توحيد صفات و ذات در نهجالبلاغه اين فرازهاي بلند است:
كُلُّ مُسَمّي بِالوَحدَةِ غَيرُهُ قَليلٌ، وَكُلُّ عَزيز غَيرُهُ ذَليلٌ، وَكُلُّ قَوِيّ غَيرُهُ ضَعيفٌ، وَكُلُّ مالِك غَيرُهُ مَملوكٌ، وَكُلُّ عالِم غَيرُهُ مُتَعَلِّم، وَكُلُّ قادِر غَيرُهُ يَقدِرُ وَيَعجِزُ، وَكُلُّ سَميع غَيرُهُ يَصَمُّ عَن لَطيفِ الأَصواتِ وَيُصِمُّهُ كَبيرُها وَيَذهَبُ عَنهُ ما بَعُدَ مِنها، وَكُلُّ بَصير غَيرُهُ يَعمي عَن خَفِيِّ الأَلوانِ وَلَطيفِ الأَجسامِ، وَكُلُّ ظاهِر غَيرُهُ غَيرُ باطِن، وَكُلُّ باطِن غَيرُهُ غَيرُ ظاهِر.6
هر كس غير او به وحدت و يگانگي ناميده شود كم است، و هر عزيزي غير او ذليل است، و هر نيرومندي غير او ضعيف است، و هر مالكي غير او مملوك است، و هر عالِم و دانايي غير او فراگيرنده علم است، و هر توانايي غير او گاه توانا و گاه ناتوان است، و هر شنوندهاي غير او از شنيدن صداهاي لطيف كَر است و صداهاي عظيم، او را كَر ميكند و آوازهاي دور را نميشنود، و هر بينايي غير او از ديدن رنگهاي پنهان و اجسام لطيف نابيناست، و هر آشكاري غير او پنهان نيست، و هر پنهاني غير او آشكار نيست.
اگرچه با بعضي از اين جملهها كه دلالت بر توحيد صفاتي و بلكه با بسياري از جملهها كه دلالت بر اصل صفات دارند توحيد افعالي نيز اثبات و استفاده ميشود ولي جملههاي بسياري نيز به ويژه دلالت بر توحيد افعالي دارند كه استقصاي آن فرصت بيشتري ميخواهد، مانند «فَطَرَ الخَلائِقَ بِقُدرَتِه وَنَشَرَ الرّياحَ بِرَحمَتِه»7، و جملههاي ديگري كه متضمّن امر جعل و خلق و رزق و افعال ديگرند نيز دلالت بر توحّد و تفرّد خدا در اين افعال دارد، مثل «ضَمِنَ أَرزاقَهُم»8 و «قَسَمَ أَرزاقَهُم»9 و «وَ إِلهُ الخَلقِ وَرازِقُهُ»10 و «مُبتَدِعُ الخَلقِ»11 و «جَعَلَ لَكُم أَسماعاً»12 و «داحِي المَدحُوّاتِ وَداعِمَ المَسموكاتِ وَجابِلَ القُلوبِ عَلي فِطرَتِها»13 و «الحَمدُ لِلّهِ خالِقِ العِبادِ وَساطِحِ المِهادِ وَمُسيلِ الوِهادِ...»14 و «لَم يَشرَكهُ في فِطرَتِها فاطِرٌ وَلَم يُعِنهُ عَلي خَلقِها قادِرٌ»15 و «لا شَريك أَعانَهُ عَلَي ابتِداعِ عَجائِبِ الأُمورِ»16.
توضيحاً تذكّر داده ميشود كه توحيد افعالي دو معني دارد: يكي اينكه خداوند در افعال خود از خلق و رزق و احياي اموات و تدبير امور كائنات و غير آنها شريك ندارد، كه اين جملهها و صدها امثال آنها بر آن دلالت ميكنند; و ديگر اينكه مثل افعال خدا از ديگري صادر نشده و نميشود بلكه امكان صدور هم ندارد و مصداق اسماءالحسني فقط ذات حقّ حقيقي است و لاغير، و اگر بر ديگري اطلاق شود مجازاً اطلاق ميشود، و بر اين توحيد نيز دلالت دارد جملههايي مثل «خَلَقَ الخَلائِقَ بِقُدرَتِه»17 كه دلالت ميكند بر اينكه خالق خلايق اوست و ديگري خالق چيزي نيست، و مثل «كُلُّ مُعط مُنتَقَصٌ سِواهُ»18 و «خَلَقَ الخَلائِقَ عَلي غَيرِ مِثال خَلا مِن غَيرِه»19 و «يَعلَمُ عَجيجَ الوُحوشِ فِي الفَلَواتِ...»20 كه بيانگر اين مطلب است كه فقط اوست عالم بالذّات.
علاوه بر اين، ادلّه عقليّه و سمعيّهاي كه دلالت بر توحيد ذات دارند، بر توحيد صفاتي كه غير واجبالوجود به آن متّصف نميشود و افعالي كه از غير او صادر نميگردد نيز دلالت ميكنند، زيرا وجود صفت بدون موصوف محال است حتّي در صفاتي كه عين ذات الوهيّت است.
در اينجا مسأله جبر و تفويض افعال عباد كه از ديرباز مورد بحث و گفتوگو بوده است پيش ميآيد و اين پرسش مطرح ميشود كه آيا در توحيد افعالي چندان مبالغه كنيم كه افعال عباد را دربست فعل خدا بدانيم و كسب عبد را چيزي نگيريم و اطاعت و عصيان، و ثواب و گناه، و حُسن و قُبح را همه فعل خدا بدانيم، يا آنكه بالمرّه خدا را خارج و بركنار از فعل عبد بگوييم كه امر از هر جهت به خود او مفوّض باشد؟ به عبارت ديگر، به ملاحظه توحيد افعالي، همه افعال حتّي افعال عباد و بلكه تأثير و تأثّراتي كه فواعل و قوابل طبيعي دارند، همه را فعل خدا بدانيم و بگوييم اين تأثير آتش نيست كه وقتي در هيزم خشك زده شد آن را ميسوزاند، بلكه خدا در وقت افتادن يا زدن آتش به هيزم خشك، احراق را ايجاد ميكند، و هيچ رابطهاي بين آتش و سوزاندن نيست جز اينكه سنّت خدا بر اين جاري شده است كه در موقع افتادن آتش در چيزي آن را بسوزاند، و همين طور در ساير امور طبيعي تأثير و تأثّرات را بالمرّه منكر شويم و همه را بلافاصله فعل خدا بدانيم، و در افعال نيز چنين بگوييم كه حين اراده عبد، خدا فعل مراد را ايجاد ميكند و بلكه بالاتر اينكه گفته شود چون اراده هم فعل است آن را نيز خدا ايجاد ميكند، پس هيچ فعلي از افعال طبيعي و ارادي نيست مگر آنكه فاعل آن خداست، و هيچ فرقي بين حركت دست مرتعش و غيرمرتعش وجود ندارد و خدا فاعل و خالق همه افعال و اعمال است. و در مقابل اين رأي، تفويض مطلق است، يعني اينكه عبد در كار خود آزاد مطلق است و تدبير و اراده خدا به هيچ وجه در كار نيست و عبد استقلال تامّ و تمام دارد.
هر دو رأي در جانب افراط و تفرط واقع شدهاند و آيات قرآن مجيد و وجدان و بديهه هر دو را رد ميكند، و اگرچه بعضي از صاحبان نظريّه اوّل خواستهاند آن را به توحيد ارتباط دهند، چنانكه از صاحبان نظريّه دوم نيز كساني در مقام تنزيه خدا از فعل قبايح بودهاند امّا هر دو، راه را گم كردهاند.
اين مطلب كه افعال عباد، عمل خود آنهاست كه قرآن بر آن تصريح دارد و ميفرمايد: «عَمِلوا الصّالِحات» و «يَعمَلونَ السَّيِّئات»، با توحيد افعالي به معنايي كه ذكر شد، منافات ندارد و شائبه شركي در آن نيست، و استناد همه افعال به خدا به اين نحو كه هيچ فعلي خلاف اراده تكويني حق واقع نميشود نيز نه خلاف تنزيه باريتعالي از قبايح است و نه خلاف اختيار عبد و استناد عمل او به خودش. و بالأخره در اين بحث، هم تفويضِ مُفَوِّضه با قضا و قَدَر الهي و شرايط و اسبابي كه براي فعل و عمل هست و غالباً از حيطه قدرت و تصرّفات بشر خارج است و نيز با آياتي مثل (كُلَّ يَوم هُوَ في شَأن)21 و (قالَتِ اليَهودُ يَدُ اللّهِ مَغلولَةٌ غُلَّت أَيديهِم وَلُعِنوا بِما قالوا بَل يَداهُ مَبسوطَتانِ)22 مخالفت دارد و هم توحيد مُجَبِّره يا جبر آنها با ضرورت عقل و فلسفه تشريع و بعث رسل و صدها آيه قرآن. رأي منطقي و نظر صحيح و بياني كه از آن بهتر در اين بحث گفته نشده، همان فرمايش اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام)است: «لا جبر و لا تفويض بل امر بين امرين و منزلة بين منزلتين»، كه بنا بر آن، هم انسان فاعل است و هم اراده خدا و قضا و قَدَر او در كار است، و خدا23 معزول از شؤون ربوبي و الوهيّت و سيطره بر كائنات نيست. همچنين به نظر ميرسد كه «امر بين امرين» معنايي است كه هر كس در حدود معرفت خود آن را درك ميكند و ميفهمد كه عالم غيب و شهادت به هم ارتباط دارند، بدين معنا كه تدبيرات عبد و سعي و كوشش او بهطور مطلق به نتيجه نميرسد ولي در عين حال همين سعي و كوشش او نيز در امور مؤثّر است و اگر اختيار نكند، عمل از او صادر نميشود. پس هم در آنچه با وجود سعي و كوشش عبد براي وقوع آن واقع نميشود و هم در آنچه به سعي و اختيار او واقع ميشود، امر بين امرين ظاهر است و خدا در هر كاري و هر عملي ديده ميشود هرچند بهاختيار از انسان صادر شود، و خدا غايب از هيچ امري از امور كائنات نيست خواه افعال قهريّه باشد خواه افعال اختياريّه.
از بعضي بيانات مولي(عليه السلام) مستفاد ميگردد اموري كه تحت قدرت عبد شمرده ميشود دو نوع است: در بعضي امور دست نيافتن و نرسيدن عبد به آن مقدّر است و كوشش او هم در درك و تحصيل آن به جايي نميرسد چنانكه ميفرمايد: «وَ قَد عَلِمتَ أَنَّكَ غَيرُ مُدرِك ما قُضِيَ فَواتُهُ»24، و در آنها بايد به قضاي خدا راضي بود چنانكه ميفرمايد: «مَن أَصبَحَ عَلَي الدُّنيا حَزيناً فَقَد أَصبَحَ لِقَضاءِ اللّهِ ساخِطاً»25; و در نوع دوم در بعضي موارد اگر هم انسان كوشش و طلب نكند به آن ميرسد چنانكه ميفرمايد: «الرِّزقُ رِزقانِ: رِزقٌ تَطلُبُهُ، وَرِزقٌ يَطلُبُكَ فَإِن لَم تَأتِه أَتاكَ»26 و در بعضي موارد ديگر سعي و عمل انسان و اختيار او مؤثّر است. قضا و قَدَر، هم به دو نحو اوّل و هم به هر سه نحو قابل تفسير و توجيه است، و شايد از قبيل دو نحو اوّل اين جملهها باشد: «حَتّي إِذا وافَقَ وارِدُ القَضاءِ انقِطاعَ مُدَّةِ البَلاءِ»27 و «أَلا وَإِنَّ القَدَرَ السّابِقَ قَد وَقَعَ وَالقَضاءَ الماضي قَد تَوَرَّدَ»28، و از هر سه نحو ـ يعني قابل حمل بر هر سه نحو ـ مثل اين جملههاست: «عِلماً بِأَنَّ أَزِمَّةَ الأُمورِ بِيَدِكَ وَمَصادِرَها عَن قَضائِكَ»29 و «رَضينا عَنِ اللّهِ قَضاءَهُ وَسَلَّمنا لِلّهِ أَمرَهُ»30 و «جَعَلَ لِكُلِّ شَيء قَدراً»31.
به هر حال چون اين موارد به تفصيل بر عبد معلوم نيست لذا بايد درامور، هم به خدا توكّل كند و از او ياري بخواهد و هم اختيار و عمل خود را مغتنم بشمارد، و بر آنچه از فوايد و منافع از او فوت ميشود تأسّف نخورد.
كلام شافي ديگري از مولي(عليه السلام) در نهجالبلاغه كه از آن استفاده ميشود كه در تشريعيّات و آنچه امر و نهي و تكليف، و وعد و وعيد، و ثواب و عِقاب، و اطاعت و عصيان در آن وارد است امر بين امرين است و در عين آنكه به قضا و قدر الهي است جبر و سلب اختيار از عبد هم در آن نميباشد، كلامي است كه در جواب سائل شامي فرمود.
سؤال مرد شامي اين بود: «أَكانَ مَسيرُنا إِلَي الشّامِ بِقَضاء مِنَ اللّهِ وَقَدَر؟» (آيارفتن ما به سوي شام به قضا و قدر الهي بود؟) فرمود:
وَيحَكَ! لَعَلَّكَ ظَنَنتَ قَضاءً لازِماً وَقَدَراً حاتِماً. وَلَو كانَ ذلِكَ كَذلِكَ لَبَطَلَ الثَّوابُ وَالعِقابُ، وَسَقَطَ الوَعدُ وَالوَعيدُ. إِنَّ اللّهَ سُبحانَهُ أَمَرَ عِبادَهُ تَخييراً، وَنَهاهُم تَحذيراً، وَكَلَّفَ يَسيراً، وَلَميُكَلِّف عَسيراً، وَأَعطي عَلَي القَليلِ كَثيراً، وَلَم يُعصَ مَغلوباً، وَلَميُطَع مُكرِهاً، وَلَم يُرسِلِ الأَنبِياءَ لَعِباً، وَلَم يُنزِلِ الكُتُبَ لِلعِبادِ عَبَثاً، وَلا خَلَقَ السَّمواتِ وَالأَرضَ وَما بَينَهُما باطِلا. (ذلِكَ ظَنُّ الَّذينَ كَفَروا فَوَيلٌ لِلَّذينَ كَفَروا مِنَ النّارِ)32.33
واي بر تو! شايد تو گمان كردي قضاي لازم و قَدَر حتمي را. اگر چنين بود، ثواب و عِقاب، باطل و نادرست بود و نويد و بيم، ساقط و بيهوده. خداوند سبحان بندگانش را امر كرده است به گزينش، و نهي فرموده است از وانهادن و كناره كردن، و به آساني تكليف فرموده است نه به سختي، و به ]كردار[ كم پاداش بسيار داده است، و هرگز كسي از روي اجبار او را نافرماني نكرده است، و اطاعتش از سر اكراه نبوده است، و پيامبران را بهبازيچه نفرستاده است، و كتاب را براي بندگان بيهوده نازل نفرموده است، و آسمانها و زمين و آنچه را ميان آن دو است بهباطل نيافريده است. «اين گمان كساني است كه كافرند. پس واي بر كافران به خاطر آتش دوزخ!»
ملاحظه ميشود كه امام(عليه السلام) در اين بيانات، قضا و قدر الهي را در كار عبد تقرير فرموده و كيفيّت آن را در تشريعيّات بيان كرده و اختيار و آنچه را در حُسن ثواب و عِقاب، و وعد و وعيد، و ارسال رسل و انزال كتب دخالت دارد اثبات نموده و امر بين امرين را شرح و تفسير فرموده است.
همچنين امام(عليه السلام) در بياني ديگر انسان را از تفكّر در تفصيلات قَدَر الهي كه احاطه بر آن محتاجِ علم به غيوب و علمالكتاب، و علل و معلوليّت، و تأثير و تأثّرات بيشمار طبيعي و غيرطبيعي، و ظاهري و غيبي است و سير در اين وادي جز تحيّر و سرگرداني اثري ندارد، نهي كرده و در جواب كسي كه از آن حضرت از قَدَر سؤال نموده، فرمودهاست:
طَريقٌ مُظلِمٌ، فَلا تَسلُكوهُ; وَبَحرٌ عَميقٌ، فَلا تَلِجوهُ; وَسِرُّ اللّهِ، فَلاتَتَكَلَّفوهُ.34
راهي است تاريك، در آن نرويد; و دريايي است عميق، در آن وارد نشويد; و راز خداست، خود را در فهم آن به تكلّف و زحمت نيندازيد.
توحيـد به معني بساطت ذات باري و نفي تركيب
چنانكه گفته شد، يكي از معاني توحيد، بسيط بودن و يگانگي ذات و نفي تركيب است كه در نهجالبلاغه در موارد متعدّد به آن تصريح شده است. از جمله در خطبه نخستين كه نفي صفات را مطرح و شرح فرموده است، در عبارت «وَ كَمالُ تَوحيدِهِ الإِخلاصُ لَهُ»، كمال توحيد را خالص قراردادن او از جزء و هرگونه تركيب شمرده و بر اساس آن، مسأله نفي صفات را بيان و تقرير فرموده است.
در خطبهاي ديگر ميفرمايد:
وَ لا تَنالُهُ التَّجزِئَةُ وَالتَّبعيضُ.35
تجزيه و تبعيض به او نميرسد.
و در جاي ديگر ميفرمايد:
لا يَجري عَلَيهِ السُّكونُ وَالحَرَكَةُ. وَكَيفَ يَجري عَلَيهِ ما هُوَ أَجراهُ، وَيَعودُ فيهِ ما هُوَ أَبداهُ، وَيَحدُثُ فيهِ ما هُوَ أَحدَثَهُ؟ إِذاً لَتَفاوَتَت ذاتُهُ، وَلَتَجَزَّأَ كُنهُهُ.36
]قوانين[ سكون و حركت بر او جاري نيست. و چگونه جاري باشد بر او چيزي كه او خود آن را جاري كرده است، و باز گردد به او چيزي كه او خود آن را اظهار فرموده است، و حادث شود در او چيزي كه او خود آن را احداث كرده است؟ هرگاه چنين شود، همانا ذات او تغيير ميپذيرد و حقيقت او متجزّي ميگردد.
در اين بيان، امام(عليه السلام) سرانجام جريان دادن سكون و حركت بر ذات مقدّس خداوند را تفاوت در ذات و تجزيه كُنه و حقيقت باريتعالي ميشمارد و از بطلان آن خود را آسوده و فارغ ميبيند.
و باز هم در همين خطبه است كه ميفرمايد:
وَ لا يوصَفُ بِشَيء مِنَ الأَجزاءِ، وَلا بِالجَوارِحِ وَالأَعضاءِ، وَلابِعَرَض مِنَ الأَعراضِ، وَلا بِالغَيرِيَّةِ وَالأَبعاضِ.
وصف نميشود به چيزي از اجزاء، و نه به جوارح و اعضا، و نه به عَرَضي از اعراض، و نه به غيريّت و ابعاض (خدا از اينكه ابعاض داشته باشد ـ يعني بعض آن غير بعض ديگر باشد ـ منزّه است).
در اين بيانات، تركيب و جزء را نفي فرموده و سپس صفات سلبي ديگر را متعرّض شده است كه عدم سلب آنها موجب اثبات تركيب ميشود.
حاصل اينكه اين مسأله نيز در نهجالبلاغه استدلالاً و برهاناً مطرح، و وحدانيّت ذات و بساطت محض و عدم تركيب آن اثبات شده است.
توحيـد عبادت و طاعت
امام(عليه السلام) در ضمن خطبهاي از خطبههاي نهجالبلاغه توحيد عبادت و طاعت را فايده و علّت غايي رسالت و بعثت حضرت خاتمالانبياء محمّدمصطفي(صلي الله عليه وآله) اعلام فرموده است. حضرت در اين خطبه ميفرمايد:
فَبَعَثَ اللّهُ مُحَمَّدا صَلَّي اللّهُ عَلَيهِ وَآلِه بِالحَقِّ لِيُخرِجَ عِبادَهُ مِن عِبادَةِ الأَوثانِ إِلي عِبادَتِه، وَمِن طاعَةِ الشَّيطانِ إِلي طاعَتِه.37
پس خدا محمّد(صلي الله عليه وآله) را به حق مبعوث كرد تا بندگانش را از پرستش بتها خارجسازد و به پرستش خود فراخوانَد، و از اطاعت و فرمانبري شيطان برهاند و اطاعت خود كشانَد.
راجع به اين توحيد و ابعاد مهمّي كه دارد از جمله توحيد در عبادت بهمعني پيروي و اطاعت، و به معني تمكين محض از رژيم و حكومت الهي و شرعي، در نهجالبلاغه مطالب ارزنده و آموزنده بسيار است كه از آن جمله ميتوان به عهدنامه معروف حضرت مولي(عليه السلام) به مالك اشتر اشاره كرد كه بر اساس همين توحيد و بيان حدود و تفاصيل رژيم و حكومت الهي اسلامي و روابط مردم با آن صادر شده است. حضرت در اين عهدنامه خطاب به مالك ميفرمايد:
إِيّاكَ وَمُساماةَ اللّهِ في عَظَمَتِه، وَالتَّشَبُّهَ بِه في جَبَروتِه.38
برحذر باش از اينكه خود را در عظمت با خدا برابر داني و در جبروت خود را با او همانند سازي.
اين عهدنامه يگانه نظام توحيدي اسلام است كه در آن سلطان و رعيّت با هم مساوي و برابرند و استعباد و شرك وجود ندارد و همه در تحت اطاعت خدا قرار دارند و همه اطاعتها در اطاعت خدا و قانون خدا درج است و حاكم بر همه، خدا و احكام خداست. لذا تمام بندهاي اين عهدنامه امروز و نيز در عصرهاي آينده زنده و جاودان است.39
حضرت در يكي ديگر از خطبههاي نهجالبلاغه ميفرمايد:
وَ إِنَّ مِن أَسخَفِ حالاتِ الوُلاةِ عِندَ صالِحِ النّاسِ أَن يُظُنَّ بِهِم حُبُّ الفَخرِ وَيوضَعَ أَمرُهُم عَلَي الكِبرِ. وَقَد كَرِهتُ أَن يَكونَ جالَ في ظَنِّكُم أَنّي أُحِبُّ الإِطراءَ، وَاستِماعَ الثَّناءِ، وَلَستُ بِحَمدِ اللّهِ كَذلِكَ، وَلَو كُنتُ أُحِبُّ أَن يُقالَ ذلِكَ لَتَرَكتُهُ انحِطاطاً لِلّهِ سُبحانَهُ عَن تَناوُلِ ما هُوَ أَحَقُّ بِه مِنَ العَظَمَةِ وَالكِبرِياءِ. وَرُبَّمَا استَحلَي النّاسُ الثَّناءَ بَعدَ البَلاءِ. فَلا تُثنوا عَلَيَّ بِجَميلِ ثَناء لاِِخراجي نَفسي إِلَي اللّهِ وَإِلَيكُم مِنَ البَقِيَّةِ في حُقوق لَم أَفرُغْ مِن أَدائِها، وَفَرائِضَ لابُدَّ مِن إِمضائِها. فَلا تُكَلِّموني بِما تُكَلَّمُ بِهِ الجَبابِرَةُ، وَلاتَتَحَفَّظوا مِنّي بِما يُتَحَفَّظُ بِه عِندَ أَهلِ البادِرَةِ، وَلا تُخالِطوني بِالمُصانَعَةِ، وَلا تَظُنّوا بِيَ استِثقالا في حَقّ قيلَ لي، وَلاَ التِماسَ إِعظام لِنَفسي، فَإِنَّهُ مَنِ استَثقَلَ الحَقَّ أَن يُقالَ لَهُ أَوِ العَدلَ أَن يُعرَضَ عَلَيهِ كانَ العَمَلُ بِهِما أَثقَلَ عَلَيهِ. فَلا تَكُفّوا عَن مَقالَة بِحَقّ أَو مَشوَرَة بِعَدل، فَإِنّي لَستُ في نَفسي بِفَوقِ أَن أُخطِئَ، وَلاآمَنُ ذلِكَ مِن فِعلي إِلاّ أَن يَكفِيَ اللّهُ مِن نَفسي ما هُوَ أَملَكُ بِه مِنّي. فَإِنَّما أَنَا وَأَنتُم عَبيدٌ مَملوكونَ لِرَبّ لا رَبَّ غَيرُهُ. يَملِكُ مِنّا مالانَملِكُ مِن أَنفُسِنا، وَأَخرَجَنا مِمّا كُنّا فيهِ إِلي ما صَلَحنا عَلَيهِ. فَأَبدَلَنا بَعدَ الضَّلالَةِ بِالهُدي، وَأَعطانَا البَصيرَةَ بَعدَ العَمي.40
بهدرستي كه از سخيفترين حالات زمامداران نزد صالحان اين است كه گمانبرده شود فريفته فخرفروشي بر ديگران گشتهاند و كارشان برتريجويانه است. و همانا من ناخوش دارم در گمان شما اين معني جولان كند كه من مدح و ثنا را دوست دارم، و بحمدالله چنين نيستم، و اگر مدح و ثنا را دوست ميداشتم البتّه آن را ترك ميكردم از جهت انحطاط براي خداوند سبحان از گرفتن چيزي كه او سزاوارتر به آن است از عظمت و كبريا. و بسا باشد كه مردم، شيرين ]و شايسته[ دانند مدح و ثنا را بعد از بلا و آزمايش. پس به ثناي جميل بر من ثنا نگوييد زيرا من خارج كردهام خود را به سوي خدا و بهسوي شما از بقيّه حقوقي كه از اداي آن فارغ نشدهام، و واجباتي كه چارهاي از انجام آن نيست. پس با من آنگونه كه با جابران سخن گفته ميشود سخن نگوييد، و از من چنانكه از افراد تندخو و خشمگين تحفّظ ميشود تحفّظ نكنيد، و با من خلطه و معاشرت به چاپلوسي و تملّق نكنيد، و گمان مبريد حقّي كه به من گفته شود آن را سنگين بشمارم ]و بر من گران آيد [و بزرگ شمردن خود را بخواهم، زيرا كسي كه گران بشمرد حقّي را كه به او گفته شود يا عدلي را كه به او پيشنهاد گردد، عمل به آنها (حق و عدل) بر او سنگينتر خواهد بود. پس، از گفتن سخن حق و مشورت به عدل خودداري نكنيد، زيرا من در نزد خود برتر از آنكه خطا كنم نيستم، و نه در كار خويش از خطا ايمنم مگر اينكه خدا مرا كفايت كند. من و شما بندگان و مملوكان پروردگاريم كه جز او پروردگاري نيست. او صاحباختيار ماست در آنچه خود اختيار آن را نداريم، و ما را از آنچه در آن بوديم بيرون آورد و بدانچه صلاح ما در آن است درآورد. پس گمراهي ما را بدل به هدايت كرد و بعد از كوري، بصيرت و بينايي به ما عطا فرمود.
اگر در اين بيانات دقّت شود، مسأله پرستش زمامداران و تملّق گفتن بهآنان و خضوع در برابرشان و نيايش آنها كه همه اعمالي مشركانه و ناپسند در نزد موحّدان است، به شدّت طرد و نكوهش شده است و درمقابل، روابط راعي و رعيّت، و حاكم و محكوم را به نحوي كه با نظامتوحيدي و توحيد طاعت و اجتناب از عبادت و اطاعت طواغيت مناسب و هماهنگ بوده و از نظامات مشركانه جاهلي دور باشد، تقرير فرموده است.
آري، كسي كه موحّد است و خدا را حاكم و همه را بنده او ميداند، برنامه حكمرانيش همين است، و اگرچه قلمرو حكمرانيش تمام جهان باشد زندگانيش در نهايت سادگي و متواضعانه خواهد بود و در جبروت و كبرياي خدايي دستاندازي نميكند و مصداق اين آيه شريفه ميشود كه:
تِلكَ الدّارُ الأخِرَةُ نَجعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدونَ عُلُوّاً فِي الأَرضِ وَلافَساداً وَالعاقِبَةُ لِلمُتَّقينَ.41
عمده و بلكه تمام مجاهدات امام(عليه السلام) پس از رحلت رسول خدا(صلي الله عليه وآله)به جهان ديگر، به خاطر اين بُعد توحيد ـ يعني توحيد در عبادت و اطاعتـ بود كه مردم آن را چيز كمي گرفته بودند و در پيروي و اطاعت از حكّام و زمامداران از اساس اخلاص در توحيد در عبادت و اطاعت منحرف شده و بسياري هنوز آن را درك نكرده بودند و ميان حكومت اسلامي با حكومتهاي دوران جاهلي كسري و قيصر فرقي نمينهادند، تاآنجا كه به تدريج و مخصوصاً به وسيله معاويه آن مراسم و تشريفات تجديد شد.42 از زمان عثمان استبداد حكّام علناً ظاهر شد، هرچند ابوبكر و عمر نيز واقعاً مستبّدانه حكومت ميكردند، ولي قرب زمان مردم به عصر حضرت رسول اعظم(صلي الله عليه وآله) مانع از آن بود كه استبداد حاكم صورت رسمي پيدا كند. علي(عليه السلام) مردم را به حكومت خدا ميخواند و ميخواست نظام امامت را كه رژيمي الهي و از خودكامگي و استبداد منزّه و حكومت قانون خدا و اطاعت از خداست برقرار سازد. از اين جهت حكومتهايي را كه بعد از عصر پيغمبر(صلي الله عليه وآله) روي كار آمدند الهي نميدانست و در كيفيّت روش خود با آنها مصلحت اسلام را در نظر گرفت.
او در عصر پيغمبر(صلي الله عليه وآله) براي توحيد جنگيد، بعد از آن حضرت نيز هر كجا جنگيد و مخالفت كرد براي توحيد بود. او ميدانست كه هيچ خطري براي اسلام و جامعه اسلامي از روي كار آمدن حكومتهاي جاهلي و مستبد كه شالوده آنها بر پرستش حاكم از سوي رعيّت استوار ميباشد، نيست. لذا با تشريفاتي كه بود مخالفت ميكرد و مردم را عادت ميداد تا از حكّام رعب و هراسي نداشته باشند بلكه از خدا و قانون خدا بترسند. جامه وصلهدار و كهنه ميپوشيد و وقتي از او ميخواستند كه آن جامه را نپوشد يا ميپرسيدند كه چرا چنان جامهاي ميپوشد، در جواب ميفرمود:
يَخشَعُ لَهُ القَلبُ، وَتَذِلُّ بِهِ النَّفسُ، وَيَقتَدي بِهِ المُؤمِنونَ.43
اين جامه دل را خاشع و نفس را خوار ميسازد و مؤمنان از آن پيروي ميكنند.
در نامهاي كه به عثمان بن حُنَيف مرقوم فرموده است ميفرمايد:
أَلا وَإِنَّ إِمامَكُم قَدِ اكتَفي مِن دُنياهُ بِطِمرَيهِ، وَمِن طُعمِه بِقُرصَيهِ.44
بدان كه امام شما از همه دنياي خود به دو جامه كهنه بسنده كرده است و از خوراكش به دو قرص نان.
هر كس بخواهد شمّهاي از سيره امام و برنامه و نظام امامت را بداند اين نامه و نيز نامههايي را كه علي(عليه السلام) به عمّال و حكّام و عاملان زكوات مرقوم فرموده است در نهجالبلاغه بخواند.
وقتي حضرت به شام ميرفت دهقانان انبار كه آن حضرت را ديدند از مركبهاي خود پياده شدند و پيشاپيش آن حضرت شتابان بهراه افتادند.
فرمود: اين چه كاري است كه ميكنيد؟
گفتند: اين خوي و عادتي است از ما كه فرماندهانمان را به آن ارجمينهيم.
فرمود:
وَ اللّهِ ما يَنتَفِعُ بِهذا أُمَراؤُكُم، وَإِنَّكُم لَتَشُقّونَ عَلي أَنفُسِكُم في دُنياكُم وَتَشقَونَ بِه في آخِرَتِكُم، وَما أَخسَرَ المَشِقَّةَ وَراءَهَا العِقابُ، وَأَربَحَ الدَّعَةَ مَعَهَا الأَمانُ مِنَ النّارِ.45
به خدا سوگند اميران شما از اين كار منتفع نميشوند، و شما در دنيا بر خود زحمت مينهيد و در آخرت به آن شقاوت مييابيد، و چه ]بسيار [زيان دارد زحمتي كه بعد از آن عِقاب باشد، و چه سودبخش است راحتي كه با آن امان از آتش باشد.
وقتي بههنگام مراجعت از نبرد صفّين امام(عليه السلام) سوار بر اسب بود و حرب بن شُرَحبيل شبامي پياده در ركاب حضرت به عنوان ادب و احترام ميرفت، به او فرمود:
اِرجِع فَإِنَّ مَشيَ مِثلِكَ مَعَ مِثلي فِتنَةٌ لِلوالي وَمَذَلَّةٌ لِلمُؤمِنِ.46
برگرد، كه پياده آمدن مثل تو با مثل من فتنه براي والي، و ذلّت از براي مؤمن است.
اينها نمونههايي از روح توحيدي، و جلوههايي از نظام حكومت الهي اسلام، و تأثير ايمان بر رژيم حاكميّت خدا و احكام خدا، و طرد شرك در اطاعت، و خضوع در برابر حكومتهاي جاهلي و رژيمهاي غيرشرعي است كه از نهجالبلاغه استفاده ميشود، و در اينجا سخن را با حكايتي كه متضمّن حديثي بسيار ارزنده و آموزنده از اميرالمؤمنين(عليه السلام) است به پايان ميبريم.
طاووس يماني بر هشام بن عبدالملك كه از جبّاران و پادشاهان بنياميّه است وارد شد، نعلين خود را در حاشيه بساط او بيرون آورد و در سلام او را اميرالمؤمنين خطاب نكرد و به كُنيه نيز او را تعظيم ننمود و مانند يك فرد عادي به او سلام كرد (السّلام عليك يا هشام) و در برابر او نشست و گفت: هشام، چگونهاي؟
هشام كه از بامداد تا شامگاه از مردم تملّق و چاپلوسي، و تواضع و فروتني، و مدح و ستايش، و نيايش دروغ و بيجا تحويل ميگرفت به شدّت خشمناك شد و طاووس را ملامت كرد.
طاووس او را پاسخ داد و گفت: امّا اينكه نعلينم را در حاشيه بساط تو بيرون آوردم براي اين است كه همين كار را هر روز پنج مرتبه در برابر ربّالعزّه انجام ميدهم و او براي اين كار به من غضب نميفرمايد.
و امّا اينكه تو را در هنگام سلام «اميرالمؤمنين» خطاب نكردم براي اين است كه همه مردم راضي به اميري تو نيستند، و من ناخوش داشتم كه دروغ بگويم.
و امّا اينكه تو را به اسم خواندم و به كُنيه خطاب نكردم چون خداوند دوستان خود را به اسم ياد كرده و فرموده است «يا داود»، «يايحيي»، «ياعيسي»، و دشمنان خود را به كنيه ذكر كرده و فرموده است: «تَبَّت يَدا أَبي لَهَب».47
و امّا اينكه ميگويي چرا در برابر تو نشستم براي اين است كه شنيدم عليبنابيطالب(عليه السلام) ميفرمود: «اذا اردت ان تنظر الي رجل من اهل النّار فانظر الي رجل جالس و حوله قوم قيام» (وقتي خواستي به مردي از اهل آتش نگاهكني نگاهكن به مردي كه نشسته است و پيرامون او گروهي ايستادهاند).
هشام گفت: مرا پندي ده.
گفت: در جهنّم مارهايي است به بزرگي تلال و عقربهايي به بزرگي استرها كه ميگزند هر امير و فرماندهي را كه در بين رعيّت به عدالت رفتار نكند.
سپس برخاست و بيرون رفت.48
1. همان، خطبههاى 2 و 84.
2. نهجالبلاغه، خطبه 175.
3. همان، 85.
4. همان، 90.
5. همان، 108.
6. همان، 64.
7. همان، 1.
8. همان، 90.
9 ، 4 و 5. همان، خطبه 89.
12. همان، 82.
13. همان، 71.
14. همان، 162.
15. همان، 227.
16. همان، 90.
17. همان، 182.
18. همان، 90.
19. همان، 228.
20. همان، 189.
21. رحمن (55) آيه 29.
22. مائده (5) آيه 64.
23. در معنى «امر بين امرين»، علماى بزرگ و محقّقان، وجوه مختلف فرمودهاند كه از بيان آنها در اينجا چون موجب تطويل بود صرفنظر شد، جويندگان به كتب مفصّل رجوع نمايند.
24. نهجالبلاغه، نامه 48.
25. همان، حكمت 219.
26. همان، 371.
27. همان، خطبه 150.
28. همان، 175.
29. همان، 218.
30. همان، 37.
31. همان، 182.
32. ص (38) آيه 97.
33. نهجالبلاغه، حكمت 75.
34. همان، 279.
35. همان، خطبه 84.
36. همان، 228.
37. همان، 147.
38. همان، نامه 53.
39. راجع به اين عهدنامه رجوع شود به شرح فارسى و عربى آن و نيز رجوع شود به الرّاعى والرّعيّة توفيق الفكيلى، و مطالب و مقايسهاى كه جرج جرداق در كتاب «الامام على، صوت العدالة الانسانيّة» بين اين عهدنامه و اعلاميّه حقوق بشر و آزادى او كرده است.
40. نهجالبلاغه، خطبه 207.
41. قصص (28) آيه 83.
42. عمر او را «كسرى العرب» مىخواند و كسرويّت او را بهطور ضمنى تصويب مىكرد.
43. نهجالبلاغه، حكمت 99.
44. همان، نامه 45.
45. همان، حكمت 36.
46. همان، 314.
47. مسد (111) آيه 1.
48. به نقل از مجلّه حضارة الاسلام، س 17، ش 7، ص86.