The holy Prophet(SAW):The world will not come to an end until a man from my family (ahl al-bayt), who will be called al-Mahdi, emerges to rule upon my community.(Bihar al-anwar,V51,P75)

فصل پنجم

توحيد صفاتي و افعالي در نهج‎البلاغه

در نهج‎البلاغه جمله‎هايي هست كه چون از آنها توحيد به مطلق معاني و معاني مطلق آن و نفي شرك به‎طور مطلق استفاده مي‎شود، به اطلاق بر توحيد صفاتي و افعالي نيز دلالت دارند، مانند اين جمله‎ها:

  وَ‎أَشهَدُ أَن لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ وَحدَهُ لا شَريكَ لَهُ.1

و شهادت مي‎دهم كه خدايي جز الله نيست، يگانه است و شريكي ندارد.

  فَأَمَّا الظُّلمُ الَّذي لا يُغفَرُ فَالشِّركُ بِاللّهِ.2

و امّا ظلمي كه هرگز آمرزيده نشود شرك به خداست.

اين‎گونه جمله‎ها بر نفي شريك براي خدا به تمام معاني دلالت دارد.

مع‎ذلك به خصوص در موارد متعدّد به توحيد صفات تصريح فرموده است مانند:

  لَهُ الإِحاطَةُ بِكُلِّ شَيء.3

امر بر هر چيز احاطه دارد.

  كُلُّ مُعط مُنتَقَصٌ سِواهُ.4

هر بخشنده‎اي ـ جز او ـ از داراييش كاسته گردد.

  وَ‎لا يَسبِقُكَ مَن طَلَبتَ، وَ‎لا يُفلِتُكَ مَن أَخَذتَ، وَ‎لا يَنقُصُ سُلطانَكَ مَن عَصاكَ، وَ‎لا يَزيدُ في مُلكِكَ مَن أَطاعَكَ، وَ‎لا يَرُدُّ أَمرَكَ مَن سَخِطَ قَضاءَكَ، وَ‎لا يَستَغني عَنكَ مَن تَوَلّي عَن أَمرِكَ. كُلُّ سِرّ عِندَكَ عَلانِيَةٌ، وَ‎كُلُّ غَيب عِندَكَ شَهادَةٌ. أَنتَ الأَبَدُ، فَلا‎أَمَدَ لَكَ; وَ‎أَنتَ المُنتَهي، فَلا مَحيصَ عَنكَ; وَ‎أَنتَ المَوعِدُ، فَلا‎مَنجي مِنكَ إِلاّ إِلَيكَ. بِيَدِكَ ناصِيَةُ كُلِّ دابَّة، وَ‎إِلَيكَ مَصيرُ كُلِّ نَسَمَة.5

كسي كه تو او را طلب كرده باشي از تو پيشي نمي‎گيرد، و كسي كه تو او را گرفته باشي از تو خلاصي ندارد، و كسي كه تو را معصيت و نافرماني كند از سلطنت تو نمي‎كاهد، و كسي كه از تو فرمان برَد بر مُلك تو نمي‎افزايد، و كسي كه از قضاي تو به خشم آيد امر تو را رد نمي‎كند، و كسي كه از تو روي بگرداند از تو بي‎نياز نمي‎شود. هر نهاني نزد تو آشكار است، و هر غايبي نزد تو حاضر است. تو جاويدي، پس سرآمدي براي تو نيست; و تو منتهايي ]كه بازگشت همه به سوي تو است[، پس گريزي از تو نيست; و تو وعده‎گاهي، پس محلّ نجاتي از تو نيست مگر به سوي تو. به دست توانايي تو است موي پيشاني هر جنبنده‎اي، و به سوي تو است بازگشت هر كس.

اگر گفته شود: «بعضي از اين جمله‎ها دلالت بر اثبات صفات مذكوره دارند امّا دلالت بر توحيد متّصف به اين صفات ندارند»، در جواب مي‎گوييم: از سياق بيان استفاده مي‎شود كه نظام مقام اثبات توحيد است و اينكه فقط اين را او داراست و غير او دارا نيست، والاّ ثنا و تمجيد و تقديس باري‎تعالي نخواهد بود.

همچنين از جمله بيانات دالّ بر توحيد صفات و ذات در نهج‎البلاغه اين فرازهاي بلند است:

كُلُّ مُسَمّي بِالوَحدَةِ غَيرُهُ قَليلٌ، وَ‎كُلُّ عَزيز غَيرُهُ ذَليلٌ، وَ‎كُلُّ قَوِيّ غَيرُهُ ضَعيفٌ، وَ‎كُلُّ مالِك غَيرُهُ مَملوكٌ، وَ‎كُلُّ عالِم غَيرُهُ مُتَعَلِّم، وَ‎كُلُّ قادِر غَيرُهُ يَقدِرُ وَ‎يَعجِزُ، وَ‎كُلُّ سَميع غَيرُهُ يَصَمُّ عَن لَطيفِ الأَصواتِ وَ‎يُصِمُّهُ كَبيرُها وَ‎يَذهَبُ عَنهُ ما بَعُدَ مِنها، وَ‎كُلُّ بَصير غَيرُهُ يَعمي عَن خَفِيِّ الأَلوانِ وَ‎لَطيفِ الأَجسامِ، وَ‎كُلُّ ظاهِر غَيرُهُ غَيرُ باطِن، وَ‎كُلُّ باطِن غَيرُهُ غَيرُ ظاهِر.6

هر كس غير او به وحدت و يگانگي ناميده شود كم است، و هر عزيزي غير او ذليل است، و هر نيرومندي غير او ضعيف است، و هر مالكي غير او مملوك است، و هر عالِم و دانايي غير او فراگيرنده علم است، و هر توانايي غير او گاه توانا و گاه ناتوان است، و هر شنونده‎اي غير او از شنيدن صداهاي لطيف كَر است و صداهاي عظيم، او را كَر مي‎كند و آوازهاي دور را نمي‎شنود، و هر بينايي غير او از ديدن رنگهاي پنهان و اجسام لطيف نابيناست، و هر آشكاري غير او پنهان نيست، و هر پنهاني غير او آشكار نيست.

اگرچه با بعضي از اين جمله‎ها كه دلالت بر توحيد صفاتي و بلكه با بسياري از جمله‎ها كه دلالت بر اصل صفات دارند توحيد افعالي نيز اثبات و استفاده مي‎شود ولي جمله‎هاي بسياري نيز به ويژه دلالت بر توحيد افعالي دارند كه استقصاي آن فرصت بيشتري مي‎خواهد، مانند «فَطَرَ الخَلائِقَ بِقُدرَتِه وَ‎نَشَرَ الرّياحَ بِرَحمَتِه»7، و جمله‎هاي ديگري كه متضمّن امر جعل و خلق و رزق و افعال ديگرند نيز دلالت بر توحّد و تفرّد خدا در اين افعال دارد، مثل «ضَمِنَ أَرزاقَهُم»8 و «قَسَمَ أَرزاقَهُم»9 و «وَ إِلهُ الخَلقِ وَ‎رازِقُهُ»10 و «مُبتَدِعُ الخَلقِ»11 و «جَعَلَ لَكُم أَسماعاً»12 و «داحِي المَدحُوّاتِ وَ‎داعِمَ المَسموكاتِ وَ‎جابِلَ القُلوبِ عَلي فِطرَتِها»13 و «الحَمدُ لِلّهِ خالِقِ العِبادِ وَ‎ساطِحِ المِهادِ وَ‎مُسيلِ الوِهادِ‎...»14 و «لَم يَشرَكهُ في فِطرَتِها فاطِرٌ وَ‎لَم يُعِنهُ عَلي خَلقِها قادِرٌ»15 و «لا شَريك أَعانَهُ عَلَي ابتِداعِ عَجائِبِ الأُمورِ»16.

توضيحاً تذكّر داده مي‎شود كه توحيد افعالي دو معني دارد: يكي اينكه خداوند در افعال خود از خلق و رزق و احياي اموات و تدبير امور كائنات و غير آنها شريك ندارد، كه اين جمله‎ها و صدها امثال آنها بر آن دلالت مي‎كنند; و ديگر اينكه مثل افعال خدا از ديگري صادر نشده و نمي‎شود بلكه امكان صدور هم ندارد و مصداق اسماءالحسني فقط ذات حقّ حقيقي است و لاغير، و اگر بر ديگري اطلاق شود مجازاً اطلاق مي‎شود، و بر اين توحيد نيز دلالت دارد جمله‎هايي مثل «خَلَقَ الخَلائِقَ بِقُدرَتِه»17 كه دلالت مي‎كند بر اينكه خالق خلايق اوست و ديگري خالق چيزي نيست، و مثل «كُلُّ مُعط مُنتَقَصٌ سِواهُ»18 و «خَلَقَ الخَلائِقَ عَلي غَيرِ مِثال خَلا مِن غَيرِه»19 و «يَعلَمُ عَجيجَ الوُحوشِ فِي الفَلَواتِ‎...»20 كه بيانگر اين مطلب است كه فقط اوست عالم بالذّات.

علاوه بر اين، ادلّه عقليّه و سمعيّه‎اي كه دلالت بر توحيد ذات دارند، بر توحيد صفاتي كه غير واجب‎الوجود به آن متّصف نمي‎شود و افعالي كه از غير او صادر نمي‎گردد نيز دلالت مي‎كنند، زيرا وجود صفت بدون موصوف محال است حتّي در صفاتي كه عين ذات الوهيّت است.

در اينجا مسأله جبر و تفويض افعال عباد كه از ديرباز مورد بحث و گفتوگو بوده است پيش مي‎آيد و اين پرسش مطرح مي‎شود كه آيا در توحيد افعالي چندان مبالغه كنيم كه افعال عباد را دربست فعل خدا بدانيم و كسب عبد را چيزي نگيريم و اطاعت و عصيان، و ثواب و گناه، و حُسن و قُبح را همه فعل خدا بدانيم، يا آنكه بالمرّه خدا را خارج و بركنار از فعل عبد بگوييم كه امر از هر جهت به خود او مفوّض باشد؟ به عبارت ديگر، به ملاحظه توحيد افعالي، همه افعال حتّي افعال عباد و بلكه تأثير و تأثّراتي كه فواعل و قوابل طبيعي دارند، همه را فعل خدا بدانيم و بگوييم اين تأثير آتش نيست كه وقتي در هيزم خشك زده شد آن را مي‎سوزاند، بلكه خدا در وقت افتادن يا زدن آتش به هيزم خشك، احراق را ايجاد مي‎كند، و هيچ رابطه‎اي بين آتش و سوزاندن نيست جز اينكه سنّت خدا بر اين جاري شده است كه در موقع افتادن آتش در چيزي آن را بسوزاند، و همين طور در ساير امور طبيعي تأثير و تأثّرات را بالمرّه منكر شويم و همه را بلافاصله فعل خدا بدانيم، و در افعال نيز چنين بگوييم كه حين اراده عبد، خدا فعل مراد را ايجاد مي‎كند و بلكه بالاتر اينكه گفته شود چون اراده هم فعل است آن را نيز خدا ايجاد مي‎كند، پس هيچ فعلي از افعال طبيعي و ارادي نيست مگر آنكه فاعل آن خداست، و هيچ فرقي بين حركت دست مرتعش و غيرمرتعش وجود ندارد و خدا فاعل و خالق همه افعال و اعمال است. و در مقابل اين رأي، تفويض مطلق است، يعني اينكه عبد در كار خود آزاد مطلق است و تدبير و اراده خدا به هيچ وجه در كار نيست و عبد استقلال تامّ و تمام دارد.

هر دو رأي در جانب افراط و تفرط واقع شده‎اند و آيات قرآن مجيد و وجدان و بديهه هر دو را رد مي‎كند، و اگرچه بعضي از صاحبان نظريّه اوّل خواسته‎اند آن را به توحيد ارتباط دهند، چنانكه از صاحبان نظريّه دوم نيز كساني در مقام تنزيه خدا از فعل قبايح بوده‎اند امّا هر دو، راه را گم كرده‎اند.

اين مطلب كه افعال عباد، عمل خود آنهاست كه قرآن بر آن تصريح دارد و مي‎فرمايد: «عَمِلوا الصّالِحات» و «يَعمَلونَ السَّيِّئات»، با توحيد افعالي به معنايي كه ذكر شد، منافات ندارد و شائبه شركي در آن نيست، و استناد همه افعال به خدا به اين نحو كه هيچ فعلي خلاف اراده تكويني حق واقع نمي‎شود نيز نه خلاف تنزيه باري‎تعالي از قبايح است و نه خلاف اختيار عبد و استناد عمل او به خودش. و بالأخره در اين بحث، هم تفويضِ مُفَوِّضه با قضا و قَدَر الهي و شرايط و اسبابي كه براي فعل و عمل هست و غالباً از حيطه قدرت و تصرّفات بشر خارج است و نيز با آياتي مثل (كُلَّ يَوم هُوَ في شَأن)21 و (قالَتِ اليَهودُ يَدُ اللّهِ مَغلولَةٌ غُلَّت أَيديهِم وَ‎لُعِنوا بِما قالوا بَل يَداهُ مَبسوطَتانِ)22 مخالفت دارد و هم توحيد مُجَبِّره يا جبر آنها با ضرورت عقل و فلسفه تشريع و بعث رسل و صدها آيه قرآن. رأي منطقي و نظر صحيح و بياني كه از آن بهتر در اين بحث گفته نشده، همان فرمايش اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام)است: «لا جبر و لا تفويض بل امر بين امرين و منزلة بين منزلتين»، كه بنا بر آن، هم انسان فاعل است و هم اراده خدا و قضا و قَدَر او در كار است، و خدا23 معزول از شؤون ربوبي و الوهيّت و سيطره بر كائنات نيست. همچنين به نظر مي‎رسد كه «امر بين امرين» معنايي است كه هر كس در حدود معرفت خود آن را درك مي‎كند و مي‎فهمد كه عالم غيب و شهادت به هم ارتباط دارند، بدين معنا كه تدبيرات عبد و سعي و كوشش او به‎طور مطلق به نتيجه نمي‎رسد ولي در عين حال همين سعي و كوشش او نيز در امور مؤثّر است و اگر اختيار نكند، عمل از او صادر نمي‎شود. پس هم در آنچه با وجود سعي و كوشش عبد براي وقوع آن واقع نمي‎شود و هم در آنچه به سعي و اختيار او واقع مي‎شود، امر بين امرين ظاهر است و خدا در هر كاري و هر عملي ديده مي‎شود هرچند به‎اختيار از انسان صادر شود، و خدا غايب از هيچ امري از امور كائنات نيست خواه افعال قهريّه باشد خواه افعال اختياريّه.

از بعضي بيانات مولي(عليه السلام) مستفاد مي‎گردد اموري كه تحت قدرت عبد شمرده مي‎شود دو نوع است: در بعضي امور دست نيافتن و نرسيدن عبد به آن مقدّر است و كوشش او هم در درك و تحصيل آن به جايي نمي‎رسد چنانكه مي‎فرمايد: «وَ قَد عَلِمتَ أَنَّكَ غَيرُ مُدرِك ما قُضِيَ فَواتُهُ»24، و در آنها بايد به قضاي خدا راضي بود چنانكه مي‎فرمايد: «مَن أَصبَحَ عَلَي الدُّنيا حَزيناً فَقَد أَصبَحَ لِقَضاءِ اللّهِ ساخِطاً»25; و در نوع دوم در بعضي موارد اگر هم انسان كوشش و طلب نكند به آن مي‎رسد چنانكه مي‎فرمايد: «الرِّزقُ رِزقانِ: رِزقٌ تَطلُبُهُ، وَ‎رِزقٌ يَطلُبُكَ فَإِن لَم تَأتِه أَتاكَ»26 و در بعضي موارد ديگر سعي و عمل انسان و اختيار او مؤثّر است. قضا و قَدَر، هم به دو نحو اوّل و هم به هر سه نحو قابل تفسير و توجيه است، و شايد از قبيل دو نحو اوّل اين جمله‎ها باشد: «حَتّي إِذا وافَقَ وارِدُ القَضاءِ انقِطاعَ مُدَّةِ البَلاءِ»27 و «أَلا وَ‎إِنَّ القَدَرَ السّابِقَ قَد وَقَعَ وَ‎القَضاءَ الماضي قَد تَوَرَّدَ»28، و از هر سه نحو ـ يعني قابل حمل بر هر سه نحو ـ مثل اين جمله‎هاست: «عِلماً بِأَنَّ أَزِمَّةَ الأُمورِ بِيَدِكَ وَ‎مَصادِرَها عَن قَضائِكَ»29 و «رَضينا عَنِ اللّهِ قَضاءَهُ وَ‎سَلَّمنا لِلّهِ أَمرَهُ»30 و «جَعَلَ لِكُلِّ شَيء قَدراً»31.

به هر حال چون اين موارد به تفصيل بر عبد معلوم نيست لذا بايد در‎امور، هم به خدا توكّل كند و از او ياري بخواهد و هم اختيار و عمل خود را مغتنم بشمارد، و بر آنچه از فوايد و منافع از او فوت مي‎شود تأسّف نخورد.

كلام شافي ديگري از مولي(عليه السلام) در نهج‎البلاغه كه از آن استفاده مي‎شود كه در تشريعيّات و آنچه امر و نهي و تكليف، و وعد و وعيد، و ثواب و عِقاب، و اطاعت و عصيان در آن وارد است امر بين امرين است و در عين آنكه به قضا و قدر الهي است جبر و سلب اختيار از عبد هم در آن نمي‎باشد، كلامي است كه در جواب سائل شامي فرمود.

سؤال مرد شامي اين بود: «أَكانَ مَسيرُنا إِلَي الشّامِ بِقَضاء مِنَ اللّهِ وَ‎قَدَر؟» (آيا‎رفتن ما به سوي شام به قضا و قدر الهي بود؟) فرمود:

وَيحَكَ! لَعَلَّكَ ظَنَنتَ قَضاءً لازِماً وَ‎قَدَراً حاتِماً. وَ‎لَو كانَ ذلِكَ كَذلِكَ لَبَطَلَ الثَّوابُ وَ‎العِقابُ، وَ‎سَقَطَ الوَعدُ وَ‎الوَعيدُ. إِنَّ اللّهَ سُبحانَهُ أَمَرَ عِبادَهُ تَخييراً، وَ‎نَهاهُم تَحذيراً، وَ‎كَلَّفَ يَسيراً، وَ‎لَم‎يُكَلِّف عَسيراً، وَ‎أَعطي عَلَي القَليلِ كَثيراً، وَ‎لَم يُعصَ مَغلوباً، وَ‎لَم‎يُطَع مُكرِهاً، وَ‎لَم يُرسِلِ الأَنبِياءَ لَعِباً، وَ‎لَم يُنزِلِ الكُتُبَ لِلعِبادِ عَبَثاً، وَ‎لا خَلَقَ السَّمواتِ وَ‎الأَرضَ وَ‎ما بَينَهُما باطِلا. (ذلِكَ ظَنُّ الَّذينَ كَفَروا فَوَيلٌ لِلَّذينَ كَفَروا مِنَ النّارِ)32.33

واي بر تو! شايد تو گمان كردي قضاي لازم و قَدَر حتمي را. اگر چنين بود، ثواب و عِقاب، باطل و نادرست بود و نويد و بيم، ساقط و بيهوده. خداوند سبحان بندگانش را امر كرده است به گزينش، و نهي فرموده است از وانهادن و كناره كردن، و به آساني تكليف فرموده است نه به سختي، و به ]كردار[ كم پاداش بسيار داده است، و هرگز كسي از روي اجبار او را نافرماني نكرده است، و اطاعتش از سر اكراه نبوده است، و پيامبران را به‎بازيچه نفرستاده است، و كتاب را براي بندگان بيهوده نازل نفرموده است، و آسمانها و زمين و آنچه را ميان آن دو است به‎باطل نيافريده است. «اين گمان كساني است كه كافرند. پس واي بر كافران به خاطر آتش دوزخ!»

ملاحظه مي‎شود كه امام(عليه السلام) در اين بيانات، قضا و قدر الهي را در كار عبد تقرير فرموده و كيفيّت آن را در تشريعيّات بيان كرده و اختيار و آنچه را در حُسن ثواب و عِقاب، و وعد و وعيد، و ارسال رسل و انزال كتب دخالت دارد اثبات نموده و امر بين امرين را شرح و تفسير فرموده است.

همچنين امام(عليه السلام) در بياني ديگر انسان را از تفكّر در تفصيلات قَدَر الهي كه احاطه بر آن محتاجِ علم به غيوب و علم‎الكتاب، و علل و معلوليّت، و تأثير و تأثّرات بي‎شمار طبيعي و غيرطبيعي، و ظاهري و غيبي است و سير در اين وادي جز تحيّر و سرگرداني اثري ندارد، نهي كرده و در جواب كسي كه از آن حضرت از قَدَر سؤال نموده، فرموده‎است:

طَريقٌ مُظلِمٌ، فَلا تَسلُكوهُ; وَ‎بَحرٌ عَميقٌ، فَلا تَلِجوهُ; وَ‎سِرُّ اللّهِ، فَلا‎تَتَكَلَّفوهُ.34

راهي است تاريك، در آن نرويد; و دريايي است عميق، در آن وارد نشويد; و راز خداست، خود را در فهم آن به تكلّف و زحمت نيندازيد.

توحيـد به معني بساطت ذات باري و نفي تركيب

چنانكه گفته شد، يكي از معاني توحيد، بسيط بودن و يگانگي ذات و نفي تركيب است كه در نهج‎البلاغه در موارد متعدّد به آن تصريح شده است. از جمله در خطبه نخستين كه نفي صفات را مطرح و شرح فرموده است، در عبارت «وَ كَمالُ تَوحيدِهِ الإِخلاصُ لَهُ»، كمال توحيد را خالص قرار‎دادن او از جزء و هرگونه تركيب شمرده و بر اساس آن، مسأله نفي صفات را بيان و تقرير فرموده است.

در خطبه‎اي ديگر مي‎فرمايد:

وَ لا تَنالُهُ التَّجزِئَةُ وَ‎التَّبعيضُ.35

تجزيه و تبعيض به او نمي‎رسد.

و در جاي ديگر مي‎فرمايد:

لا يَجري عَلَيهِ السُّكونُ وَ‎الحَرَكَةُ. وَ‎كَيفَ يَجري عَلَيهِ ما هُوَ أَجراهُ، وَ‎يَعودُ فيهِ ما هُوَ أَبداهُ، وَ‎يَحدُثُ فيهِ ما هُوَ أَحدَثَهُ؟ إِذاً لَتَفاوَتَت ذاتُهُ، وَ‎لَتَجَزَّأَ كُنهُهُ.36

]قوانين[ سكون و حركت بر او جاري نيست. و چگونه جاري باشد بر او چيزي كه او خود آن را جاري كرده است، و باز گردد به او چيزي كه او خود آن را اظهار فرموده است، و حادث شود در او چيزي كه او خود آن را احداث كرده است؟ هرگاه چنين شود، همانا ذات او تغيير مي‎پذيرد و حقيقت او متجزّي مي‎گردد.

در اين بيان، امام(عليه السلام) سرانجام جريان دادن سكون و حركت بر ذات مقدّس خداوند را تفاوت در ذات و تجزيه كُنه و حقيقت باري‎تعالي مي‎شمارد و از بطلان آن خود را آسوده و فارغ مي‎بيند.

و باز هم در همين خطبه است كه مي‎فرمايد:

وَ لا يوصَفُ بِشَيء مِنَ الأَجزاءِ، وَ‎لا بِالجَوارِحِ وَ‎الأَعضاءِ، وَ‎لا‎بِعَرَض مِنَ الأَعراضِ، وَ‎لا بِالغَيرِيَّةِ وَ‎الأَبعاضِ.

وصف نمي‎شود به چيزي از اجزاء، و نه به جوارح و اعضا، و نه به عَرَضي از اعراض، و نه به غيريّت و ابعاض (خدا از اينكه ابعاض داشته باشد ـ يعني بعض آن غير بعض ديگر باشد ـ منزّه است).

در اين بيانات، تركيب و جزء را نفي فرموده و سپس صفات سلبي ديگر را متعرّض شده است كه عدم سلب آنها موجب اثبات تركيب مي‎شود.

حاصل اينكه اين مسأله نيز در نهج‎البلاغه استدلالاً و برهاناً مطرح، و وحدانيّت ذات و بساطت محض و عدم تركيب آن اثبات شده است.

توحيـد عبادت و طاعت

امام(عليه السلام) در ضمن خطبه‎اي از خطبه‎هاي نهج‎البلاغه توحيد عبادت و طاعت را فايده و علّت غايي رسالت و بعثت حضرت خاتم‎الانبياء محمّد‎مصطفي(صلي الله عليه وآله) اعلام فرموده است. حضرت در اين خطبه مي‎فرمايد:

فَبَعَثَ اللّهُ مُحَمَّدا صَلَّي اللّهُ عَلَيهِ وَ‎آلِه بِالحَقِّ لِيُخرِجَ عِبادَهُ مِن عِبادَةِ الأَوثانِ إِلي عِبادَتِه، وَ‎مِن طاعَةِ الشَّيطانِ إِلي طاعَتِه.37

پس خدا محمّد(صلي الله عليه وآله) را به حق مبعوث كرد تا بندگانش را از پرستش بتها خارج‎سازد و به پرستش خود فراخوانَد، و از اطاعت و فرمانبري شيطان برهاند و اطاعت خود كشانَد.

راجع به اين توحيد و ابعاد مهمّي كه دارد از جمله توحيد در عبادت به‎معني پيروي و اطاعت، و به معني تمكين محض از رژيم و حكومت الهي و شرعي، در نهج‎البلاغه مطالب ارزنده و آموزنده بسيار است كه از آن جمله مي‎توان به عهدنامه معروف حضرت مولي(عليه السلام) به مالك اشتر اشاره كرد كه بر اساس همين توحيد و بيان حدود و تفاصيل رژيم و حكومت الهي اسلامي و روابط مردم با آن صادر شده است. حضرت در اين عهدنامه خطاب به مالك مي‎فرمايد:

إِيّاكَ وَ‎مُساماةَ اللّهِ في عَظَمَتِه، وَ‎التَّشَبُّهَ بِه في جَبَروتِه.38

برحذر باش از اينكه خود را در عظمت با خدا برابر داني و در جبروت خود را با او همانند سازي.

اين عهدنامه يگانه نظام توحيدي اسلام است كه در آن سلطان و رعيّت با هم مساوي و برابرند و استعباد و شرك وجود ندارد و همه در تحت اطاعت خدا قرار دارند و همه اطاعتها در اطاعت خدا و قانون خدا درج است و حاكم بر همه، خدا و احكام خداست. لذا تمام بندهاي اين عهدنامه امروز و نيز در عصرهاي آينده زنده و جاودان است.39

حضرت در يكي ديگر از خطبه‎هاي نهج‎البلاغه مي‎فرمايد:

وَ إِنَّ مِن أَسخَفِ حالاتِ الوُلاةِ عِندَ صالِحِ النّاسِ أَن يُظُنَّ بِهِم حُبُّ الفَخرِ وَ‎يوضَعَ أَمرُهُم عَلَي الكِبرِ. وَ‎قَد كَرِهتُ أَن يَكونَ جالَ في ظَنِّكُم أَنّي أُحِبُّ الإِطراءَ، وَ‎استِماعَ الثَّناءِ، وَ‎لَستُ بِحَمدِ اللّهِ كَذلِكَ، وَ‎لَو كُنتُ أُحِبُّ أَن يُقالَ ذلِكَ لَتَرَكتُهُ انحِطاطاً لِلّهِ سُبحانَهُ عَن تَناوُلِ ما هُوَ أَحَقُّ بِه مِنَ العَظَمَةِ وَ‎الكِبرِياءِ. وَ‎رُبَّمَا استَحلَي النّاسُ الثَّناءَ بَعدَ البَلاءِ. فَلا تُثنوا عَلَيَّ بِجَميلِ ثَناء لاِِخراجي نَفسي إِلَي اللّهِ وَ‎إِلَيكُم مِنَ البَقِيَّةِ في حُقوق لَم أَفرُغْ مِن أَدائِها، وَ‎فَرائِضَ لابُدَّ مِن إِمضائِها. فَلا تُكَلِّموني بِما تُكَلَّمُ بِهِ الجَبابِرَةُ، وَ‎لا‎تَتَحَفَّظوا مِنّي بِما يُتَحَفَّظُ بِه عِندَ أَهلِ البادِرَةِ، وَ‎لا تُخالِطوني بِالمُصانَعَةِ، وَ‎لا تَظُنّوا بِيَ استِثقالا في حَقّ قيلَ لي، وَ‎لاَ التِماسَ إِعظام لِنَفسي، فَإِنَّهُ مَنِ استَثقَلَ الحَقَّ أَن يُقالَ لَهُ أَوِ العَدلَ أَن يُعرَضَ عَلَيهِ كانَ العَمَلُ بِهِما أَثقَلَ عَلَيهِ. فَلا تَكُفّوا عَن مَقالَة بِحَقّ أَو مَشوَرَة بِعَدل، فَإِنّي لَستُ في نَفسي بِفَوقِ أَن أُخطِئَ، وَ‎لا‎آمَنُ ذلِكَ مِن فِعلي إِلاّ أَن يَكفِيَ اللّهُ مِن نَفسي ما هُوَ أَملَكُ بِه مِنّي. فَإِنَّما أَنَا وَ‎أَنتُم عَبيدٌ مَملوكونَ لِرَبّ لا رَبَّ غَيرُهُ. يَملِكُ مِنّا ما‎لا‎نَملِكُ مِن أَنفُسِنا، وَ‎أَخرَجَنا مِمّا كُنّا فيهِ إِلي ما صَلَحنا عَلَيهِ. فَأَبدَلَنا بَعدَ الضَّلالَةِ بِالهُدي، وَ‎أَعطانَا البَصيرَةَ بَعدَ العَمي.40

به‎درستي كه از سخيف‎ترين حالات زمامداران نزد صالحان اين است كه گمان‎برده شود فريفته فخرفروشي بر ديگران گشته‎اند و كارشان برتري‎جويانه است. و همانا من ناخوش دارم در گمان شما اين معني جولان كند كه من مدح و ثنا را دوست دارم، و بحمدالله چنين نيستم، و اگر مدح و ثنا را دوست مي‎داشتم البتّه آن را ترك مي‎كردم از جهت انحطاط براي خداوند سبحان از گرفتن چيزي كه او سزاوارتر به آن است از عظمت و كبريا. و بسا باشد كه مردم، شيرين ]و شايسته[ دانند مدح و ثنا را بعد از بلا و آزمايش. پس به ثناي جميل بر من ثنا نگوييد زيرا من خارج كرده‎ام خود را به سوي خدا و به‎سوي شما از بقيّه حقوقي كه از اداي آن فارغ نشده‎ام، و واجباتي كه چاره‎اي از انجام آن نيست. پس با من آن‎گونه كه با جابران سخن گفته مي‎شود سخن نگوييد، و از من چنانكه از افراد تندخو و خشمگين تحفّظ مي‎شود تحفّظ نكنيد، و با من خلطه و معاشرت به چاپلوسي و تملّق نكنيد، و گمان مبريد حقّي كه به من گفته شود آن را سنگين بشمارم ]و بر من گران آيد [و بزرگ شمردن خود را بخواهم، زيرا كسي كه گران بشمرد حقّي را كه به او گفته شود يا عدلي را كه به او پيشنهاد گردد، عمل به آنها (حق و عدل) بر او سنگين‎تر خواهد بود. پس، از گفتن سخن حق و مشورت به عدل خودداري نكنيد، زيرا من در نزد خود برتر از آنكه خطا كنم نيستم، و نه در كار خويش از خطا ايمنم مگر اينكه خدا مرا كفايت كند. من و شما بندگان و مملوكان پروردگاريم كه جز او پروردگاري نيست. او صاحب‎اختيار ماست در آنچه خود اختيار آن را نداريم، و ما را از آنچه در آن بوديم بيرون آورد و بدانچه صلاح ما در آن است درآورد. پس گمراهي ما را بدل به هدايت كرد و بعد از كوري، بصيرت و بينايي به ما عطا فرمود.

اگر در اين بيانات دقّت شود، مسأله پرستش زمامداران و تملّق گفتن به‎آنان و خضوع در برابرشان و نيايش آنها كه همه اعمالي مشركانه و ناپسند در نزد موحّدان است، به شدّت طرد و نكوهش شده است و در‎مقابل، روابط راعي و رعيّت، و حاكم و محكوم را به نحوي كه با نظام‎توحيدي و توحيد طاعت و اجتناب از عبادت و اطاعت طواغيت مناسب و هماهنگ بوده و از نظامات مشركانه جاهلي دور باشد، تقرير فرموده است.

آري، كسي كه موحّد است و خدا را حاكم و همه را بنده او مي‎داند، برنامه حكمرانيش همين است، و اگرچه قلمرو حكمرانيش تمام جهان باشد زندگانيش در نهايت سادگي و متواضعانه خواهد بود و در جبروت و كبرياي خدايي دست‎اندازي نمي‎كند و مصداق اين آيه شريفه مي‎شود كه:

تِلكَ الدّارُ الأخِرَةُ نَجعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدونَ عُلُوّاً فِي الأَرضِ وَ‎لا‎فَساداً وَ‎العاقِبَةُ لِلمُتَّقينَ.41

عمده و بلكه تمام مجاهدات امام(عليه السلام) پس از رحلت رسول خدا(صلي الله عليه وآله)به جهان ديگر، به خاطر اين بُعد توحيد ـ يعني توحيد در عبادت و اطاعت‎ـ بود كه مردم آن را چيز كمي گرفته بودند و در پيروي و اطاعت از حكّام و زمامداران از اساس اخلاص در توحيد در عبادت و اطاعت منحرف شده و بسياري هنوز آن را درك نكرده بودند و ميان حكومت اسلامي با حكومتهاي دوران جاهلي كسري و قيصر فرقي نمي‎نهادند، تا‎آنجا كه به تدريج و مخصوصاً به وسيله معاويه آن مراسم و تشريفات تجديد شد.42 از زمان عثمان استبداد حكّام علناً ظاهر شد، هرچند ابوبكر و عمر نيز واقعاً مستبّدانه حكومت مي‎كردند، ولي قرب زمان مردم به عصر حضرت رسول اعظم(صلي الله عليه وآله) مانع از آن بود كه استبداد حاكم صورت رسمي پيدا كند. علي(عليه السلام) مردم را به حكومت خدا مي‎خواند و مي‎خواست نظام امامت را كه رژيمي الهي و از خودكامگي و استبداد منزّه و حكومت قانون خدا و اطاعت از خداست برقرار سازد. از اين جهت حكومتهايي را كه بعد از عصر پيغمبر(صلي الله عليه وآله) روي كار آمدند الهي نمي‎دانست و در كيفيّت روش خود با آنها مصلحت اسلام را در نظر گرفت.

او در عصر پيغمبر(صلي الله عليه وآله) براي توحيد جنگيد، بعد از آن حضرت نيز هر كجا جنگيد و مخالفت كرد براي توحيد بود. او مي‎دانست كه هيچ خطري براي اسلام و جامعه اسلامي از روي كار آمدن حكومتهاي جاهلي و مستبد كه شالوده آنها بر پرستش حاكم از سوي رعيّت استوار مي‎باشد، نيست. لذا با تشريفاتي كه بود مخالفت مي‎كرد و مردم را عادت مي‎داد تا از حكّام رعب و هراسي نداشته باشند بلكه از خدا و قانون خدا بترسند. جامه وصله‎دار و كهنه مي‎پوشيد و وقتي از او مي‎خواستند كه آن جامه را نپوشد يا مي‎پرسيدند كه چرا چنان جامه‎اي مي‎پوشد، در جواب مي‎فرمود:

يَخشَعُ لَهُ القَلبُ، وَ‎تَذِلُّ بِهِ النَّفسُ، وَ‎يَقتَدي بِهِ المُؤمِنونَ.43

اين جامه دل را خاشع و نفس را خوار مي‎سازد و مؤمنان از آن پيروي مي‎كنند.

در نامه‎اي كه به عثمان بن حُنَيف مرقوم فرموده است مي‎فرمايد:

أَلا وَ‎إِنَّ إِمامَكُم قَدِ اكتَفي مِن دُنياهُ بِطِمرَيهِ، وَ‎مِن طُعمِه بِقُرصَيهِ.44

بدان كه امام شما از همه دنياي خود به دو جامه كهنه بسنده كرده است و از خوراكش به دو قرص نان.

هر كس بخواهد شمّه‎اي از سيره امام و برنامه و نظام امامت را بداند اين نامه و نيز نامه‎هايي را كه علي(عليه السلام) به عمّال و حكّام و عاملان زكوات مرقوم فرموده است در نهج‎البلاغه بخواند.

وقتي حضرت به شام مي‎رفت دهقانان انبار كه آن حضرت را ديدند از مركبهاي خود پياده شدند و پيشاپيش آن حضرت شتابان به‎راه افتادند.

فرمود: اين چه كاري است كه مي‎كنيد؟

گفتند: اين خوي و عادتي است از ما كه فرماندهانمان را به آن ارج‎مي‎نهيم.

فرمود:

وَ اللّهِ ما يَنتَفِعُ بِهذا أُمَراؤُكُم، وَ‎إِنَّكُم لَتَشُقّونَ عَلي أَنفُسِكُم في دُنياكُم وَ‎تَشقَونَ بِه في آخِرَتِكُم، وَ‎ما أَخسَرَ المَشِقَّةَ وَراءَهَا العِقابُ، وَ‎أَربَحَ الدَّعَةَ مَعَهَا الأَمانُ مِنَ النّارِ.45

به خدا سوگند اميران شما از اين كار منتفع نمي‎شوند، و شما در دنيا بر خود زحمت مي‎نهيد و در آخرت به آن شقاوت مي‎يابيد، و چه ]بسيار [زيان دارد زحمتي كه بعد از آن عِقاب باشد، و چه سودبخش است راحتي كه با آن امان از آتش باشد.

وقتي به‎هنگام مراجعت از نبرد صفّين امام(عليه السلام) سوار بر اسب بود و حرب بن شُرَحبيل شبامي پياده در ركاب حضرت به عنوان ادب و احترام مي‎رفت، به او فرمود:

اِرجِع فَإِنَّ مَشيَ مِثلِكَ مَعَ مِثلي فِتنَةٌ لِلوالي وَ‎مَذَلَّةٌ لِلمُؤمِنِ.46

برگرد، كه پياده آمدن مثل تو با مثل من فتنه براي والي، و ذلّت از براي مؤمن است.

اينها نمونه‎هايي از روح توحيدي، و جلوه‎هايي از نظام حكومت الهي اسلام، و تأثير ايمان بر رژيم حاكميّت خدا و احكام خدا، و طرد شرك در اطاعت، و خضوع در برابر حكومتهاي جاهلي و رژيمهاي غيرشرعي است كه از نهج‎البلاغه استفاده مي‎شود، و در اينجا سخن را با حكايتي كه متضمّن حديثي بسيار ارزنده و آموزنده از اميرالمؤمنين(عليه السلام) است به پايان مي‎بريم.

طاووس يماني بر هشام بن عبدالملك كه از جبّاران و پادشاهان بني‎اميّه است وارد شد، نعلين خود را در حاشيه بساط او بيرون آورد و در سلام او را اميرالمؤمنين خطاب نكرد و به كُنيه نيز او را تعظيم ننمود و مانند يك فرد عادي به او سلام كرد (السّلام عليك يا هشام) و در برابر او نشست و گفت: هشام، چگونه‎اي؟

هشام كه از بامداد تا شامگاه از مردم تملّق و چاپلوسي، و تواضع و فروتني، و مدح و ستايش، و نيايش دروغ و بيجا تحويل مي‎گرفت به شدّت خشمناك شد و طاووس را ملامت كرد.

طاووس او را پاسخ داد و گفت: امّا اينكه نعلينم را در حاشيه بساط تو بيرون آوردم براي اين است كه همين كار را هر روز پنج مرتبه در برابر ربّ‎العزّه انجام مي‎دهم و او براي اين كار به من غضب نمي‎فرمايد.

و امّا اينكه تو را در هنگام سلام «اميرالمؤمنين» خطاب نكردم براي اين است كه همه مردم راضي به اميري تو نيستند، و من ناخوش داشتم كه دروغ بگويم.

و امّا اينكه تو را به اسم خواندم و به كُنيه خطاب نكردم چون خداوند دوستان خود را به اسم ياد كرده و فرموده است «يا داود»، «يا‎يحيي»، «يا‎عيسي»، و دشمنان خود را به كنيه ذكر كرده و فرموده است: «تَبَّت يَدا أَبي لَهَب».47

و امّا اينكه مي‎گويي چرا در برابر تو نشستم براي اين است كه شنيدم علي‎بن‎ابي‎طالب(عليه السلام) مي‎فرمود: «اذا اردت ان تنظر الي رجل من اهل النّار فانظر الي رجل جالس و حوله قوم قيام» (وقتي خواستي به مردي از اهل آتش نگاه‎كني نگاه‎كن به مردي كه نشسته است و پيرامون او گروهي ايستاده‎اند).

هشام گفت: مرا پندي ده.

گفت: در جهنّم مارهايي است به بزرگي تلال و عقربهايي به بزرگي استرها كه مي‎گزند هر امير و فرماندهي را كه در بين رعيّت به عدالت رفتار نكند.

سپس برخاست و بيرون رفت.48


1. همان، خطبه‎هاى 2 و 84‎.

2. نهج‎البلاغه، خطبه 175.

3. همان، 85‎.

4. همان، 90.

5. همان، 108.

6. همان، 64‎.

7. همان، 1.

8. همان، 90.

9 ، 4 و 5‎. همان، خطبه 89‎.

 

 

12. همان، 82‎.

13. همان، 71.

14. همان، 162.

15. همان، 227.

16. همان، 90.

17. همان، 182.

18. همان، 90.

19. همان، 228.

20. همان، 189.

21. رحمن (55) آيه 29.

22. مائده (5) آيه 64‎.

23. در معنى «امر بين امرين»، علماى بزرگ و محقّقان، وجوه مختلف فرموده‎اند كه از بيان آنها در اينجا چون موجب تطويل بود صرف‎نظر شد، جويندگان به كتب مفصّل رجوع نمايند.

24. نهج‎البلاغه، نامه 48.

25. همان، حكمت 219.

26. همان، 371.

27. همان، خطبه 150.

28. همان، 175.

29. همان، 218.

30. همان، 37.

31. همان، 182.

32. ص (38) آيه 97.

33. نهج‎البلاغه، حكمت 75.

34. همان، 279.

35. همان، خطبه 84‎.

36. همان، 228.

37. همان، 147.

38. همان، نامه 53‎.

39. راجع به اين عهدنامه رجوع شود به شرح فارسى و عربى آن و نيز رجوع شود به الرّاعى و‎الرّعيّة توفيق الفكيلى، و مطالب و مقايسه‎اى كه جرج جرداق در كتاب «الامام على، صوت العدالة الانسانيّة» بين اين عهدنامه و اعلاميّه حقوق بشر و آزادى او كرده است.

40. نهج‎البلاغه، خطبه 207.

41. قصص (28) آيه 83‎.

42. عمر او را «كسرى العرب» مى‎خواند و كسرويّت او را به‎طور ضمنى تصويب مى‎كرد.

43. نهج‎البلاغه، حكمت 99.

44. همان، نامه 45.

45. همان، حكمت 36.

46. همان، 314.

47. مسد (111) آيه 1.

48. به نقل از مجلّه حضارة الاسلام، س 17، ش 7، ص‎86‎.