The holy Prophet(SAW):The world will not come to an end until a man from my family (ahl al-bayt), who will be called al-Mahdi, emerges to rule upon my community.(Bihar al-anwar,V51,P75)

فصل ششم

صفات ثبوتيّه در نهج‎البلاغه

صفات ثبوتيّه خداوند آن صفاتي است كه براي ذات باري‎تعالي ثابت‎است، و اتّصاف خدا به آن وجوب دارد، و سلب آن از ذات خداوند محال است زيرا مستلزم خلف و فرض عدم واجب است مثل قادر، حي، حكيم، قديم، صمد، غني، علي، كبير، مالك، ملك، جبّار، قاهر، غفّار و صفات ديگر. 

البتّه برخي از صفات ثبوتيّه مثل متكلّم و حكيم، بازگشتش به صفات ثبوتيّه ديگر مانند علم و قدرت و حيات است، و برخي ديگر برگشتش به صفات سلبيّه است مثل يكتا و واحد كه بازگشتش به عدم شريك است و واقعيّت آن نبودِ ضدّ آن و اتّصاف ذات به ملاحظه عدم ضدّ آن و امتناع آن است، و بعضي از صفات است كه واقعيّتش به نحوه وجود موجود است مانند احد و يگانه كه وجود غيرمركّب يك است و واحد است، و مركّب‎نبودن واقعيّت دارد كه همان احد بودن و بي‎جزء بودن است بلكه واحديّت و يكتايي نيز تنها به ملاحظه عدم شريك و امتناع آن نيست، و به ملاحظه نحوه وجود است كه وجود واجب و ذات مستجمع جميع صفات كمال يكتاست و عاري از تعدّد و دوگانگي است، و به عبارت اُخري، نبودِ شريك و امتناع آن فقط ملاك صحّت حمل صفت واحد نيست بلكه ملاك صحّت حمل ذاتي ذات است كه واحد است و عاري از تعدّد و دوگانگي و نافي شرك است.

صفات ثبوتيّه هم بر دو قسم است: صفات ذات و صفات فعل. صفات ثبوتيّه ذاتيّه مثل صفت علم و قدرت و حيات و حكمت است و صفات فعل مثل خالقيّت و رازقيّت، و محيي و مميت، و معزّ و مذلّ، و هادي و مضلّ. و بديهي است كه اتّصاف ذات به صفات ثبوتيّه فعليّه فرع و در طول اتّصاف ذات به صفات ثبوتيّه ذاتيّه و جلوه و ظهور آنهاست، مثل خالق و رازق و محيي و مميت و مصوِّر و مقدِّر و جاعل و صانع و بديع و مبدع و امثال اين اسماء و صفات كه همه ظهور قدرت و علم، و جلوه اسم قادر و عالِم‎اند، و بعضي از صفات فعليّه از لحاظ رتبه و درجه در طول بعض ديگر است مثل هادي نسبت به خالق كه لغت هدايت مترتّب بر نعمت خلقت است، چنانكه مي‎فرمايد: (رَبُّنَا الَّذي أَعطي كُلَّ شَيء خَلقَهُ ثُمَّ هَدي)1 هرچند در اعطاي آنها فصل زماني نباشد.

اين نكته هم مخفي نمانَد كه شناختن صفات ثبوتيّه خدا علاوه بر آنكه در كمال معرفت اثر دارد، نشناختن بعضي از آن صفات در حدّ نشناختن خود ذات است بلكه در برخي از مسالك خداشناسي و معرفة‎الله ـ‎چنانكه گذشت ـ فعل و صفات فعليّه مقدّمه شناسايي ذات، و صفات ثبوتيّه او مي‎شود.

از جمله فرقهايي كه صفات ذات با صفات فعل دارد اين است كه اوصاف ذات ارادي نيست در حالي كه اوصاف فعل ارادي است. اينكه مي‎گوييم اوصاف ذات ارادي نيست نه به اين معناست كه امكان ارادي بودن در آن فرض مي‎شود و خدا در آن مجبور و غيرمريد است كه مستلزم نقص و عدم قدرت شود، بلكه غرض اين است كه در اوصاف ذاتيّه اصلا بحث ارادي بودن و نبودن معني ندارد، چون آن بحث را در جايي بايد مطرح كرد كه هر دو شق امكان داشته و قابل فرض باشند، مثل ارادي بودن فعل انسان و ارادي نبودن آن، چون هر دو امكان دارد: هم ممكن است انسان مجبور باشد و هم ممكن است مريد و مختار باشد. به عبارت ديگر، وصف ذاتي مثل خود ذات حاصل است و از آن تخلّف ندارد، خصوصاً نسبت به ذاتي كه صفتش عين ذات است، بلكه در افعال الهي نيز كه خدا فاعل مختار و افعالش ارادي است به اين معني نيست كه اجبار خدا و سلب قدرت و اختيار امكان دارد بلكه به اين معني است كه صدور افعال از او ذاتي او نيست و به حرارت آتش نمي‎مانَد تا مستلزم نقص گردد چنانكه صدور افعال به جبر نيست، زيرا مافوق قدرت و قوّه خدا و قوي‎تر و تواناتر از او قوّه و قدرتي نيست تا او را مجبور سازد. پس در افعال الهي معني (يَفعَلُ اللّهُ ما يَشاءُ)2 و (كُلَّ يَوم هُوَ في شَأن)3 و (تُؤتِي المُلكَ مَن تَشاءُ وَ‎تَنزِعُ المُلكَ مِمَّن تَشاءُ وَ‎تُعِزُّ مَن تَشاءُ وَ‎تُذِلُّ مَن تَشاءُ بِيَدِكَ الخَيرُ إِنَّكَ عَلي كُلِّ شَيء قَديرٌ)4 محفوظ است هرچند صدور افعال بر‎حسب حكمت بر او واجب باشد.

امام(عليه السلام) در نهج‎البلاغه از اوصاف ثبوتي الهي سخن بسيار فرموده است كه در اينجا به پاره‎اي از آن سخنان اشاره مي‎كنيم و صفت علم و قدرت را در مبحث جداگانه‎اي پي مي‎گيريم.

در خطبه اوّل اين جمله‎ها صريحاً بر صفات ذات و فعل دلالت دارند:

  فَطَرَ الخَلائِقَ بِقُدرَتِه، وَ‎نَشَرَ الرِّياحَ بِرَحمَتِه، وَ‎وَتَّدَ بِالصُّخورِ مَيَدانَ أَرضِه.

خلايق را به قدرت خود آفريد، و بادها را به رحمت خود پراكنده ساخت، و جنبش و لرزش زمين را به صخره‎ها و سنگهاي عظيم ميخكوب و استوار كرد.

  كائِنٌ لا عَن حَدَث، مَوجودٌ لا عَن عَدَم.

]خداوند سبحان[ بود و ثابت است نه اينكه حادث باشد، موجود است و هست نه اينكه ]مثل موجودات ديگر وجود يافته و[ از عدم پديد آمده باشد.

  فاعِلٌ لا بِمَعنَي الحَرَكاتِ وَ‎الألَةِ. بَصيرٌ إِذ لا مَنظورَ إِلَيهِ مِن خَلقِه. مُتَوَحِّدٌ إِذ لا سَكَنَ يَستأنِسُ بِه وَ‎لا يَستَوحِشُ لِفَقدِه.

فاعل است ]و از او كارهاي خدايي صادر مي‎شود[ نه به معني حركات و انتقال از مكاني و حالي به مكاني و حالي ديگر، و نه به توسّط آلت و وسيله. بصير و بيناست حتّي زماني كه چيزي از خلق او كه قابل ديدن باشد نبود. منفرد و يگانه است زيرا مونسي ندارد كه به آن انس گيرد و از فقدان آن به‎وحشت افتد.

سپس تا آخر خطبه بيشتر آنچه فرموده است بلكه تقريباً تمام آن، دلالت بر اوصاف فعليّه الهيّه دارد.

و در ضمن دعا به درگاه الهي عرضه مي‎دارد:

اللّهُمَّ أَنتَ الصّاحِبُ فِي السَّفَرِ، وَ‎أَنتَ الخَليفَةُ فِي الأَهلِ، وَ‎لا‎يَجمَعُهُما غَيرُكَ، لاَِنَّ المُستَخلَفَ لا يَكونُ مُستَصحَباً، وَ‎المُستَصحَبَ لا يَكونُ مُستَخلَفاً.5

خدايا تو در سفر همراهي، و در حفظ خانواده جانشيني، و جمع نمي‎كند آن دو را غير تو (غير تو كسي نمي‎تواند هم در سفر همراه باشد و هم جانشين مسافر در وطنش)، زيرا هر كه در وطن جانشين باشد همراه نيست، و آنكه همراه است جانشين نخواهد بود.

در خطبه 49 مي‎فرمايد:

سَبَقَ فِي العُلُوِّ، فَلا شَيءَ أَعلي مِنهُ; وَ‎قَرُبَ فِي الدُّنُوِّ، فَلا شَيءَ أَقرَبُ مِنهُ.

سبقت گرفته است در بلندي بر هر چيز، پس چيزي عالي‎تر و بلندمرتبه‎تر از او نيست; و قريب است در نزديكي ]به هر چيز[، پس چيزي ]به مخلوقات[ از او نزديك‎تر نيست.

در خطبه 71 مي‎فرمايد:

اللّهُمَّ داحِيَ المَدحُوّاتِ، وَ‎داعِمَ المَسموكاتِ، وَ‎جابِلَ القُلوبِ عَلي فِطرَتِها.

خدايا اي گستراننده گسترده‎شده‎ها، و اي نگهدارنده بلندشده‎ها، و‎اي‎مجبول‎كننده دلها بر فطرت آنها.

در خطبه 82 مي‎فرمايد:

الحَمدُ لِلّهِ الَّذي عَلا بِحَولِه، وَ‎دَنا بِطَولِه; مانِحِ كُلِّ غَنيمَة وَ‎فَضل، وَ‎كاشِفِ كُلِّ عَظيمَة وَ‎أَزل.

ستايش مختصّ خدايي است كه به قوّت خود بلندي و علوّ دارد، و به فضل و نعمت خود ]به هر چيز[ نزديك است; همو كه بخشنده هر غنيمت و فضل است و برطرف‎كننده هر شدّت و تنگي.

و در ادامه اين خطبه تا پايان آن، بسياري از صفات خداوند را ياد‎فرموده است.

در خطبه 89 مي‎فرمايد:

الحَمدُ لِلّهِ المَعروفِ مِن غَيرِ رُؤيَة، وَ‎الخالِقِ مِن غَيرِ رَوِيَّة; الَّذي لَم‎يَزَل قائِماً دائِماً.

سپاس مر خدايي را كه بي‎آنكه به حسّ بينايي ديده شود شناخته شده است، و بدون فكر و انديشه خلق‎كننده است; آنكه لايزال و برپا و جاودان است.

و در ادامه همين خطبه مي‎فرمايد:

ذلِكَ مُبتَدِعُ الخَلقِ وَ‎وارِثُهُ، وَ‎إِلهُ الخَلقِ وَ‎رازِقُهُ.

اوست آفريننده خلايق و وارث آنها، و اوست خداي خلق و روزي‎دهنده ايشان.

در اين خطبه به صفاتي چون شديدالنّعمه، واسع‎الرّحمه، قاهر، مذلّ، غالب، كافي، معطي و غير آن اشاره فرموده است.

در خطبه 90 نيز حضرت وصفي چند از اوصاف الهي را برشمرده است و از جمله مي‎فرمايد:

هُوَ المَنّانُ بِفَوائِدِ النِّعَمِ وَ‎عَوائِدِ المَزيدِ وَ‎القِسَمِ. عِيالُهُ الخَلائِقُ، ضَمِنَ أَرزاقَهُم، وَ‎قَدَّرَ أَقواتَهُم.

اوست بسيار نيكي‎كننده به نعمتهاي مفيد و منفعتهاي زياد و قسمتهاي مقدّر. خلايق عيال اويند، و او روزي همه را ضامن است، و قوت همه را مقدّر كرده‎است.

و در ادامه همين خطبه مي‎فرمايد:

الأَوَّلُ الَّذي لَم يَكُن لَهُ قَبلٌ فَيَكونَ شَيءٌ قَبلَهُ; وَ‎الأخِرُ الَّذي لَيسَ لَهُ بَعدٌ فَيَكونَ شَيءٌ بَعدَهُ.

]خدا[ اوّل است، پس براي او پيش و قبلي نيست تا چيزي پيش از او باشد; و‎آخر است، پس براي او بعدي نيست تا چيزي بعد از او باشد.

يعني اوّليّت او اوّليّت عددي نيست كه به اين جهت اوّل باشد تا بعد از آن چيزي باشد، بلكه به اين جهت اوّل است كه قبل از او چيزي نيست هرچند بعد از او و در رتبه متأخّر از وجود او و به ايجاد اوست كه چيزهاي ديگر و اشياءِ ديگر هستند، و آخريّت او هم به اين حيثيّت است كه بُعد ندارد تا چيزي بعد از او باشد. پس اوّليّت و آخريّت حق، دو صفتي است با هم و در عرض هم و در عين حالي كه اوّل است، آخر است و در‎عين حالي كه آخر است، اوّل است (هُوَ الأَوَّلُ وَ‎الأخِرُ وَ‎الظّاهِرُ وَ‎الباطِنُ)6.

در خطبه 95 مي‎فرمايد:

وَ الظّاهِرِ فَلا شَيءَ فَوقَهُ، وَ‎الباطِنِ فَلا شَيءَ دونَهُ.

او ظاهر است و چيزي فوق او ]و ظاهرتر از او[ نيست، و او باطن است و چيزي نهان‎تر از او نيست.

در خطبه 99 مي‎فرمايد:

الحَمدُ لِلّهِ النّاشِرِ فِي الخَلقِ فَضلَهُ، وَ‎الباسِطِ فيهِم بِالجودِ يَدَهُ.

سپاس خدايي را كه فضل خود را بر آفريدگان گسترده است، و دست خود را به جود و بخشش بر آنان گشاده است.

در خطبه 154 مي‎فرمايد:

فَسُبحانَ البارِئِ لِكُلِّ شَيء.

منزّه است آنكه آفريننده هر چيز است.

در خطبه 162 مي‎فرمايد:

هُوَ الأَوَّلُ لَم يَزَل، وَ‎الباقي بِلا أَجَل.

اوست اوّلي كه زوال نمي‎پذيرد، و بقادارنده‎اي است كه نهايت و اجل ندارد.

در خطبه 181 مي‎فرمايد:

الحَمدُ لِلّهِ الَّذي إِلَيهِ مَصائِرُ الخَلقِ وَ‎عَواقِبُ الأَمرِ.

حمد مختص خدايي است كه بازگشتهاي خلق و پايان امور به سوي اوست.

و در ادامه همين خطبه است كه جمله‎اي از صفات خداوند را متعرّض‎مي‎شود:

كَلَّمَ موسي تَكليماً.

سخن گفت با موسي سخن گفتني (يعني نه چنانكه شما سخن مي‎گوييد).

در خطبه 186 مي‎فرمايد:

وَ إِنَّهُ لَبِكُلِّ مَكان وَ‎في كُلِّ حين وَ‎أَوان وَ‎مَعَ كُلِّ إِنس وَ‎جانّ.

و او در هر مكان و در هر هنگام و زمان و با هر جنّ و انسان است (يعني علم او بر همه چيز و همه جا و همه زمانها احاطه دارد).

در خطبه 227 مي‎فرمايد:

الَّذي صَدَقَ في ميعادِه، وَ‎ارتَفَعَ عَن ظُلمِ عِبادِه، وَ‎قامَ بِالقِسطِ في خَلقِه، وَ‎عَدَلَ عَلَيهِم في حُكمِه.

خدايي كه در وعده خود صادق است، و برتر و بالاتر است كه به بندگان خود ستم كند، و در اعطا و نصيب به بندگانش قائم به قسط است، و در حكم  خود بر ايشان عادل است.

در خطبه 228 كه مشحون از معارف الهي و صفات باري‎تعالي است مي‎فرمايد:

هُوَ الظّاهِرُ عَلَيها بِسُلطانِه وَ‎عَظَمَتِه، وَ‎هُوَ الباطِنُ لَها بِعِلمِه وَ‎مَعرِفَتِه، وَ‎العالي عَلي كُلِّ شَيء مِنها بِجَلالِه وَ‎عِزَّتِه.

اوست كه بر زمين غالب و قاهر است به سلطنت و عظمت خود (همه چيز تحت سلطنت و عظمت اوست)، و اوست كه آگاه بر باطن و نهان زمين است به علم و شناسايي خود (همه چيز را فراگرفته است)، و برتري دارد بر هر چيزي از آن به جلالت و عزّت خود (فوق هر علوّ و عزّت و بلندي است).

اگر بخواهيم استقصاي سخنان امام(عليه السلام) را كه راجع به صفات ثبوتيّه خداست بنماييم بايد قسمت عمده‎اي از نهج‎البلاغه را بياوريم، لذا اين مقدار به عنوان استشهاد كافي است و كساني كه طالب باشند مي‎توانند خود به نهج‎البلاغه مراجعه كنند.


1. طه (20) آيه 50.

2. ابراهيم (14) آيه 27.

3. رحمن (55) آيه 29.

4. آل عمران (3) آيه 26.

5. نهج‎البلاغه، خطبه 46.

6. حديد (57) آيه 3.