فصل هفتم
علم خدا در نهجالبلاغه
يكي از مسائل مهم و معضل الهيّات، مسأله علم خداوند متعال است كه مطرح نظر و بحث حكما و فلاسفه و متكلّمان قرار گرفته است، ولي عليالظّاهر و بهطور اجمال، اصل علم باريتعالي مورد انكار مليّين و الهيّين نيست و از اين جهت اعضال و اشكالي در بين نميباشد، بلكه اختلافات در تفصيلات اين مسأله كه بالأخره منتهي به بحث در حقيقت علم الهي شده، آن را معضل ساخته است. اين اختلافات بر سر اين است كه آيا علم او به اشياء با اشياء است، يا اينكه قبل از اشياء و متقدّم بر آنهاست؟ و اينكه خدا علم به تمام اشياء از جزئيّات و كلّيات دارد، يا اينكه علم به جزئيّات ندارد؟ اين اعضال و اشكال از اين جهت پديد آمده است كه در اين مباحث وارد بحث حقيقت علم خداوند شدهاند، و چون عقل از درك اين موضوعات قاصر و بحث از حقيقت علم همان بحث از حقيقت ذات ميباشد كه منهيعنه است، بديهي است كه اشكال و اعضال پيش ميآيد، در حالي كه اگر در اين كيفيّات و تفاصيل به همان ادلّه سمعي و اخبار انبيا اكتفا كنند رفع اشكال و اعضال ميشود، وگرنه اصل مسأله علم در نزد احدي از عقلا قابل انكار نيست. به قول صاحب اسفار چگونه در نزد صاحب فطرت، عقلي تجويز ميشود كه بخشنده و واهب كمالي فاقد آن باشد، و چگونه ممكن است هبهگيرنده و دريافتكننده و كاملشده، از هبهدهنده و عطاكننده و مُعطي كمال، اشرف و برتر و كاملتر باشد؟ و چون استناد جميع ممكنات به ذات باريتعالي كه وجوب صرف و فعليّت محض است ثابت ميباشد و از جمله آنچه به او مستند است ذوات عالمه و صورتهاي علميّه است و مفيض هر چيزي كمالش وافيتر از آن چيز است تا قَصر معطي كمال از مِعطاء لازم نشود، پس خداوند عالِم است و علم او غير زايد بر ذات اوست.
آنچه محقّق است و برهان بر آن اقامه شده اين است كه خدا عالِم به ذات خود به تمام كلّيات و جزئيّات و نيز عالِم به ممكنات قبل از تكوين و ايجاد آنهاست، و علم به اينكه فلان شيء ايجاد ميشود همين علم به آن شيء بعد از ايجاد آن است.
و هرچند ادلّه عقليّهاي كه حكماي الهي و متكلّمان اقامه كردهاند در اثبات اينكه خدا به جميع اشياء و قبل از وجود آنها عالِم است در نهايت متانت و استحكام است مثل بيان محقّق طوسي(قدس سره) در تجريد (والاحكام والتّجرّد، و استناد كلّ شيء اليه دلائل العلم و الاخير عامّ)، معذلك در اين رشته و براي اثبات اين مطلب، همان ادلّه سمعيّه كافي است و بيشتر از آنچه ادلّه سمعيّه افاده ميكند، بحث و جدل بسا كه موجب گمراهي است. بهعلاوه چون علم خدا عين ذات اوست و تكلّم در ذات منهيعنه است، بحث در چگونگي و حقيقت علم الهي نيز منهيعنه است، و درك حقيقت علم بشر و شعور حيوانات خود يكي از مسائل غامضي است كه نظرها در آن مختلف است و هنوز هم حقيقت آن دريافت نشده است تا چه رسد به علم خدا و ذات باريتعالي.
تو كه در علم خود زبون باشي *** عارف كردگار، چون باشي
و همين است يكي از وجوه و محتملاتي كه در مفاد خبر معروف «مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ»1 فرمودهاند.
اگر به جاي بحث و اطاله سخن در حقيقت علم خدا و مسائلي از اين قبيل، بحثهاي لازم و مفيد و قابل درك و مسائل قابل فهم كه شرح و بسط آن موجب حركت و نشاط ايمان و حفظ تعهّدات ديني است مطرح شده و اين مباحث جدلآميز و معطّلكننده كه شرح آنها را مجاز ندانسته و حدّاقل به بسط بحث و گسترش قيل و قال در آنها تشويق نكرده است كنار گذاشته شده بود، تا امروز چه بسيار مشكلات بزرگي كه به نيروي علم و سرپنجه تفكّر به دست متفكّران مسلمان حل شده بود!
بحث در تفصيل و حقيقت اين موضوعات زياده بر آنكه در قرآن و كلمات معصومين(عليهم السلام) بيان شده است به اين ميمانَد كه شخصي عمر خود را در بحث و فهم حقيقت علم خودش و ساير افراد به پايان برساند و سرانجام هم چيزي دستگيرش نشود و اگر هم به چيزي و نكتهاي برسد، براي دنيا و آخرت او فايدهاي نداشته باشد، و شخص ديگري با استفاده از اين قوّه مجهول و به كار انداختن آن، به علوم مفيده عملي دست يابد و در رياضيات و هيأت و فيزيك و شيمي استاد شود.
مسلمانان در اين قسمتها به ويژه پس از ترجمه كتابهاي يوناني، بيشتر حال شخص اوّل را پيدا كردند و در حواشي الهيّات در راههاي بيپاياني بهراهپيمايي افتادند و در مقام درك و دانستن مباحثي برآمدند كه يابشراز فهم حقيقت آن مسائل عاجز است و يا اينكه به دانستن و اعتقاد به آن تفصيلا و بلكه در بعضي موارد اجمالا مكلّف نبودند. در نتيجه مسلمانان سرگرم علوم و بحثهايي شدند كه نهتنها اغلب به درد دنياي آنها نميخورد و گرهي از مشكلات دنياييشان را نميگشود بلكه براي آخرت آنها و فهم اصول اساسي اسلام و مواهبي كه اسلام به بشر داده است نيز سودمند نبود.
در عصر بنيعبّاس مدارسي در بغداد و نيشابور و ساير نقاط ساخته شدند كه مستقيماً تحت نظر حكومت بودند و در آنها بازار بحث و جدل گرم بود، ولي اين تلاشها و صرف وقتها بيثمر ماند زيرا بيشتر اشتغالات علمي علما به مسائلي مثل بحث كلام و خلق قرآن منحصر شده بود. خلفاي بنيعبّاس هم به نوبت كه روي كار ميآمدند، يكي طرفدار اين و ديگري حامي آن بود و در نتيجه افكار مردم و بلكه قدرت قواي اجرايي و نظامي هم صرف تأييد نظري ميشد كه خليفه آن را به جهات سياسي و غيرسياسي ميپذيرفت، در حالي كه فردا كه خليفه ديگري روي كار ميآمد نظر ديگري تحميل ميشد. در نتيجه انقلاب جهاني اسلام متوقّف گرديد و اشاعره و معتزله ميداندار شدند و در اين ميان اگر پرتو علومي كه از مدرسه اهل بيت به جهان اسلام ـ عليرغم مخالفتهاي شديد عمّال حكومت و حبس و شكنجهها و قتل و آوارگيهاي شاگردان مكتب اهلبيتـ ميتابيد نبود، اسلام و معارف آن به كلّي دگرگون ميگشت، و اين امّت از بيداري و اداي رسالت اسلام محروم ميشد، و ضلالتهاي اعتقادي در همه جا حاكم ميگشت.
البتّه ما در اينجا در مقام بسط اين مطلب و تأثير اهل بيت و شاگردان بزرگ ائمّه(عليهم السلام) و علماي شيعه ـ كه بسياري از آنها مانند خواجه نصير طوسي و علاّمه حلّي از نوابغ عالم علم و برخي نيز از فلاسفه طراز اوّل شمرده شدهاند ـ نيستيم. تنها بهطور گذرا به اين موضوع اشاره ميكنيم كه مسأله علم نيز در همين بحث و جدلها سبب اشتغال بسياري شد و از متن خود خارج گرديد و با حواشي و تفاصيلي كه به آن دادند، وارد بحث در حقيقت علم كه عين ذات است گرديد و بحث از تفاصيلي كه نبايد بشود، عقيده اجمالي به علم خدا را كه از عقايد محكم اسلامي و عامل بزرگ احساس مسئوليّت و خوف و خشيت از خدا و برانگيزنده افراد به عمل صالح و انجام تعهّدات ديني است از اثر انداخت و جنبه فلسفي و كلامي آن را چندان وسيع و مشغولكننده ساخت كه جنبه عملي آن و نقشي كه در كنترل اعمال و مهار غرايز حيواني و ايجاد اعتماد به خدا و توكّل و رضا و تسليم دارد فراموش گرديد و اعمال و رفتار مسلمانان با عقايدشان بيارتباط يا كمارتباط شد، در حالي كه در صدر اسلام و مخصوصاً در عصر رسالت و پيش از آنكه مسلمانان به اين مباحثات و مجادلات بپردازند، اين ارتباط چنان قوي و محكم بود كه اعمال و افعال در حقيقت تجسّم عقايد و ايمان بود و ايمان قلب از ايمان اعضا و جوارح جدا نبود.
گفته نشود كه اكتفا كردن به دليل سمعي در اثبات علم خدا مصادره به مطلوب و دَور است و مثل اثبات وجود خدا به دليل نقلي است، زيرا جواب داده ميشود: دليل سمعي كه متوقّف بر صحّت نبوّت و رسالت و بلكه عين آن است، متوقّف بر اصل علم خداست ولي به اثبات تفاصيل آن توقّف ندارد. پس اصل علم و آنچه صحّت نبوّت بر آن متوقّف است، به ادلّه عقلي ثابت است و تفاصيل آن با ادلّه سمعي نيز اثبات ميشود.
ادلّه سمـعي در قرآن مجيـد
محكمترين ادلّه سمعي، قرآن مجيد است كه آيات بسيار در آن بر علم خدا دلالت دارد; هم بر اصل علم، هم بر تقدّم آن بر وجود معلومات و هم بر عموميّت علم به جميع معلومات از كلّيات و جزئيّات. مثل اين آيات:
كانَ اللّهُ عَليماً حَكيماً.2
إِنَّ اللّهَ كانَ عَليماً حَكيماً.3
إِنَّ اللّهَ كانَ بِكُلِّ شَيء عَليماً.4
كانَ اللّهُ شاكِراً عَليماً.5
و آياتي نيز دلالت دارند بر علم به اشياء قبل از وجود آنها، مثل:
إِنّي أَعلَمُ ما لا تَعلَمونَ.6
و در مورد خلقت انسان، مثل:
يَعلَمُ ما بَينَ أَيديهِم وَما خَلفَهُم.7
و آياتي كه بر عموم علم خدا نسبت به جزئيّات دلالت دارند، از فرط كثرت به حدّي است كه اينجا امكان احصا ندارد، مثل:
وَاللّهُ يَعلَمُ ما تُبدونَ وَما تَكتُمونَ.8
عالِمُ الغَيبِ وَالشَّهادَةِ.9
وَما مِن دابَّة فِي الأَرضِ إِلاّ عَلَي اللّهِ رِزقُها وَيَعلَمُ مُستَقَرَّها وَمُستَودَعَها.10
اللّهُ يَعلَمُ ما تَحمِلُ كُلُّ أُنثي وَما تَغيضُ الأَرحامُ وَما تَزدادُ وَكُلُّ شَيء عِندَهُ بِمِقدار.11
يَعلَمُ خائِنَةَ الأَعيُنِ وَما تُخفِي الصُّدورُ.12
إِنَّ اللّهَ يَعلَمُ غَيبَ السَّمواتِ وَالأَرضِ.13
أَنَّ اللّهَ قَد أَحاطَ بِكُلِّ شَيء عِلماً.14
علم خدا بر حسب اين آيات به كلّيات و جزئيّات و قبل از موجودات و با موجودات احاطه دارد و به ذات خود نيز عالِم است كه «عالمالغيب» و «علاّمالغيوب» و «بكلّ شيء عليم» است، و اعتقاد به بيشتر از اين واجبنيست. در توحيد صدوق از محمّد بن مسلم از امام محمّد باقر(عليه السلام)مروي است كه فرمود:
كانَ اللّهُ وَلا شَيءَ غَيرُهُ وَلَم يَزَل عالِماً بِما كَوَّنَهُ فَعِلمُهُ بِه قَبلَ كَونِه كَعِلمِه بِه بَعدَ ما كَوَّنَهُ.15
امّا بحث از كيفيّت تعلّق علم خدا به اشياء قبل از تكوين و ايجاد آنها، بحثي است كه ورود در آن لزومي ندارد. نه درك آن ممكن است و نه بر فرض درك، به كمال معرفت انسان (آن معرفتي كه موجب تقرّب به خداست) چيزي ميافزايد.
حتّي مثل صاحب اسفار، در مبدأ و معاد ميگويد: «امّا كيفيّة علمه بالاشياء بحيث لا يلزم منه الاتّحاد، و لا كونه فاعلا و قابلا، و لا كثرة في ذاته بوجه غير ذلك تعالي عنه علوّاً كبيراً. فاعلم انّها من اغمض المسائل الحكميّه فل من يهتدي اليه سبيلا، و لم يزل قدمه فيها حتّي الشّيخ الرّئيس ابيعلي بن سينا مع براعته، و ذكائه الّذي لم يعدل به ذكاء، و الشّيخ الالهي صاحب الاشراق مع صفاء ذهنه، و كثرة ارتياضه بالحكمه و مرتبة كشفه و غيرهما من الفايقين في العلم و اذا كان هذا حال امثالهم فكيف من دونهم من اسرار عالم الحواسّ مع غش الطبيعة و مخالطتها، و لعمري ان اصابة هذا الامر الجليل علي الوجه الّذي توافق الاصول الحكميه، و يطابق القواعد الدينيّة متبرء عن المناقشات و منزّها عن المواخذات في اعلي طبقات القوي الفكريّة البشريّة و هو بالحقيقة تمام الحكمة الحقّة الالهيّة.»
ملاحظه ميشود حكيمي مانند صاحب اسفار، كيفيّت علم خدا را به اشياء به نحوي كه از آن فساد و خلاف عقل و خُلف و محالي مثل اتّحاد يا فاعل و قابل بودن ذات يا كثرتي از آن به وجهي از وجوه لازم نشود، از غامضترين مسائل فلسفي شمرده است كه كمتر كسي است به فهم آن راهي پيدا كرده و قدمش در اين راه نلغزيده باشد، حتّي شيخالرّئيس ابوعلي سينا و شيخ اشراق و ديگران. پس وقتي حال ايشان چنين باشد، حال سايرين معلوم است.
معذلك در پايان كلامش بلندپروازي كرده و درك كيفيّت علم خدا را به اشياء امكانپذير شمرده و آن را تمام حكمت حقّه الهيّه دانسته است و با اين عبارات فريبنده، افراد مُتَفَلسِف را به بحث در اين مسأله كه به قول خودش از مَزالّ اَقدامِ كِبار حكماست تشويق كرده است. سامحه الله تعالي.
ادلّه سمـعي در نهجالبـلاغه
علي(عليه السلام) در نهجالبلاغه از علم خدا سخن بسيار گفته است ولي در كيفيّت علم مثل قرآن مجيد سخن و گفتاري ندارد، هرچند به اصل علمخدا به جزئيّات و كلّيات و به اشياء قبل و بعد از وجود، مكرّر و در موارد متعدّد تصريح و تأكيد فرموده است. مثلا درباره علم خدا بهجزئيّات ميفرمايد:
وَ أَحصي آثارَهُم وَأَعمالَهُم وَعَدَدَ أَنفاسِهِم وَخائِنَةَ أَعيُنِهِم، وَماتُخفي صُدورُهُم مِنَ الضَّميرِ، وَمُستَقَرَّهُم وَمُستَودَعَهُم مِنَ الأَرحامِ وَالظُّهورِ إِلي أَن تَتَناهي بِهِمُ الغاياتُ.16
شمرده است آثار و اعمال ايشان و عدد نَفْسهاي (يا «عدد نَفَسهاي» بنا بر آنكه نسخه «أَنفُسِهِم» باشد) آنها و خيانت چشمهايشان را، و آنچه را سينههايشان پنهان ميكنند از سرّ ضمير، و عالِم است به قرارگاه و محلّ وديعه ايشان از ارحام مادران و پشت پدران، تا اينكه پايانشان ايشان را به نهايت ميرسانَد (يعني از همه اوضاع و احوال و سرنوشت آنها از آغاز تا پايان آگاه است).
در خطبه 90 معروف به «خطبه اشباح» كه بيشتر مطالب آن بر علم خدا دلالت دارد، ميفرمايد:
عالِمُ السِّرِّ مِن ضَمائِرِ المُضمِرينَ، وَنَجوَي المُتَخافِتينَ، وَخَواطِرِ رَجمِ الظُّنونِ، وَعُقَدِ عَزيماتِ اليَقينِ، وَمَسارِقِ إيماضِ الجُفونِ، وَما ضَمِنَتهُ أَكنانُ القُلوبِ، وَغَياباتُ الغُيوبِ، وَما أَصغَت لاِستِراقِه مَصائِخُ الأَسماعِ، وَمَصائِفِ الذَّرِّ، وَمَشاتِي الهَوامِّ، وَرَجعِ الحَنينِ مِنَ المُولَهاتِ، وَهَمسِ الأَقدامِ، و....
خدا عالِم است به سرّ ضمير مردم، و نجواي رازگويندگان، و خاطرههايي كه به رجم و انداختن گمانها پديد ميآيد، و آنچه در دل منعقد ميشود از تصميمات و عزمهاي يقيني، و از دزديهاي چشمها، و از آنچه مخفيگاه دلها در بر گرفته، و از پنهانيهاي پنهانيها، و از آنچه گوشها با استراق سمع و به نهان شنيدن ميشنوند، و از جاهاي تابستاني مورچگان، و از مكانهاي زمستاني گزندگان، و از آواز و آه مادران جدا شده از فرزندان، و از صداي آهسته قدمها، و....
در خطبه 162 ميفرمايد:
وَ لا يَخفي عَلَيهِ مِن عِبادِه شُخوصُ لَحظَة، وَلا كُرورُ لَفظَة، وَلاَازدِلافُ رَبوَة، وَلاَ انبِساطُ خَطوَة في لَيل داج.
پنهان نميمانَد بر او از بندگانش مدّ بصري، و نه مكرّر لفظي، و نه بالا رفتن بر موضع بلندي، و نه گشودن قدمي در شب تاريك.
و در ادامه همين خطبه ميفرمايد:
عِلمُهُ بِالأَمواتِ الماضينَ كَعِلمِه بِالأَحياءِ الباقينَ، وَعِلمُهُ بِما فِي السَّمواتِ العُلي كَعِلمِه بِما فِي الأَرَضينَ السُّفلي.
علم او به مردگانِ گذشته مانند علم اوست به زندگانِ باقي، و دانايي او به آنچه در آسمانهاي برين است مثل دانايي اوست به آنچه در زمينهاي پست و پايين است.
در خطبه 177 ميفرمايد:
لا يَعزُبُ عَنهُ عَدَدُ قَطرِ الماءِ، وَلا نُجومِ السَّماءِ، وَلا سَوافِي الرّيحِ فِي الهَواءِ، وَلا دَبيبُ النَّملِ عَلَي الصَّفا، وَلا مَقيلُ الذَّرِّ فِي اللَّيلَةِ الظَّلماءِ. يَعلَمُ مَساقِطَ الأَوراقِ، وَخَفِيِّ طَرفِ الأَحداقِ.
از علم او پنهان نميمانَد عدد قطرات آب، و نه ستارگان آسمان، و بادهايي كه سخت ميوزند، و نه حركت مور بر روي سنگ، و نه خوابگاه مورچه در شب تاريك. ميداند محلّ افتادن برگهاي درختان و نگاههاي پنهاني چشمها را.
در خطبه 181 ميفرمايد:
فَسُبحانَ مَن لا يَخفي عَلَيهِ سَوادُ غَسَق داج، وَلا لَيل ساج في بِقاعِ الأَرَضينَ المُتَطَأطِئاتِ، وَلا في يَفاعِ السُّفُعِ المُتَجاوِراتِ، وَمايَتَجَلجَلُ بِهِ الرَّعدُ في أُفُقِ السَّماءِ، وَما تَلاشَت عَنهُ بُروقُ الغَمامِ، وَما تَسقُطُ مِن وَرَقَة تُزيلُها عَن مَسقَطِها عَواصِفُ الأَنواءِ وَانهِطالُ السَّماءِ; وَيَعلَمُ مَسقَطَ القَطرَةِ وَمَقَرَّها، وَمَسحَبَ الذَّرَّةِ وَمَجَرَّها، وَما يَكفِي البَعوضَةَ مِن قوتِها، وَما تَحمِلُ الأُنثي في بَطنِها.
پس منزّه است خدايي كه مخفي نميمانَد بر او سياهي تيره و تاريك، و نه شب آرميده در بقعههاي پست زمين، و نه بر كوههاي بلند مجاور يكديگر، و آنچه غرّش رعد در افق آسمان پديد ميآورَد، و آنچه متلاشي ميشود از آن برقهاي ابرها، و آنچه ميافتد از برگ درختان كه آن را بادهاي موسمي و همزمان با بارش باران از آسمان از محلّ خود دور ميكند; و ميداند محلّ افتادن قطره باران و قرارگاه آن را، و محلّ كشيدن مورچههاي كوچك و مكاني را كه به سوي او ميكشد، و قوت و غذايي را كه پشه را بسنده است و آنچه هر ماده در شكم خود حمل ميكند.
در خطبه 189 ميفرمايد:
يَعلَمُ عَجيجَ الوُحوشِ فِي الفَلَواتِ، وَمَعاصِيَ العِبادِ فِي الخَلَواتِ، وَاختِلافَ النّينانِ فِي البِحارِ الغامِراتِ، وَتَلاطُمَ الماءِ بِالرِّياحِ العاصِفاتِ.
ميداند صداي وحوش را در بيابانها، و گناهان بندگان را در خلوتها، و آمدوشد ماهيها را در درياهاي ژرف، و تلاطم آب را به بادهاي تند.
و راجع به تقدّم علم خدا بر اشياء ميفرمايد:
أَحالَ الأَشياءَ لاَِوقاتِها، وَلاءَمَ بَينَ مُختَلِفاتِها، وَغَرَّزَ غَرائِزَها، وَأَلزَمَها أَشباحَها; عالِماً بِها قَبلَ ابتِدائِها، مُحيطاً بِحُدودِها وَانتِهائِها، عارِفاً بِقَرائِنِها وَأَحنائِها.17
حواله كرد (يا جولان داد) اشياء را براي وقتهاي آنها، و ملايمت داد ميان مختلفات آنها و غرايزشان، و طبايع آنها را غريزهشان قرار داد، و آن طبايع را لازمه آنها ساخت; در حالي كه دانا بود به اشياء پيش از آفريدن آنها، محيط بود به حدود و انتهاي آنها، آشنا بود به نفوس و جوانب آنها.
در خطبه 152 ميفرمايد:
عالِمٌ إِذ لا مَعلومَ.
دانا بود در وقتي كه هيچ معلومي نبود.
در خطبه 190 ميفرمايد:
إِنَّ الله سُبحانَهُ وَتَعالي لا يَخفي عَلَيهِ مَا العِبادُ مُقتَرِفونَ في لَيلِهِم وَنَهارِهِم. لَطُفَ بِه خُبراً، وَأَحاطَ بِه عِلماً. أَعضاؤُكُم شُهودُهُ، وَجَوارِحُكُم جُنودُهُ، وَضَمائِرُكُم عُيونُهُ، وَخَلَواتُكُم عِيانُهُ.
بهدرستي كه بر خداوند سبحانه و تعالي مخفي نميمانَد آنچه بندگان در شبوروز كسب ميكنند. لطيف و خبير است به كار ايشان، و علم او به آن احاطه دارد. اعضاي شما گواهان او، و جوارح شما لشكرهاي او، و ضماير شما چشمهاي او هستند، و خلوتهاي شما نزد او عيان و آشكار است.
و پيرامون عموم علم خدا ميفرمايد:
لَهُ الإِحاطَةُ بِكُلِّ شَيء.18
او به هر چيز احاطه دارد.
خَرَقَ عِلمُهُ باطِنَ غَيبِ السُّتُراتِ.19
علم او باطن غيب پردهها را پاره كرد.
كُلُّ سِرّ عِندَكَ عَلانِيَةٌ، وَكُلُّ غَيب عِندَكَ شَهادَةٌ.20
هر رازي نزد تو آشكار، و هر غيب و پنهاني نزد تو حضور است.
وَعَلِمَ بِما يَمضي وَما مَضي. مُبتَدِعِ الخَلائِقِ بِعِلمِه.21
ميداند آنچه را ميگذرد و آنچه را گذشته است. آفريننده خلايق است به علمخود.
ملاحظه ميشود كه اين سخنان امام(عليه السلام) عيناً شرح و بسط و تفصيل آيات قرآن مجيد است و از حدود مطالب آن خارج نشده است و جز آنچه كتاب خدا متضمّن آن است بحث ديگري را مطرح نفرموده است. لذا ما هم بايد در مثل اين موارد كه سخن گفتن بيش از مطالب قرآن و به حاشيه رفتن خطرناك است، از همين ادب دستور بگيريم و در علم خدا بيشتر از آنچه خدا و رسول و امامان(عليهم السلام) فرمودهاند سخن نگوييم و كلام را به جاهاي ديگر نبريم و براي تقويت معرفت، در همين بُعدهايي كه مطرح شده است، هرچه زيادتر بحث كنيم و فراموش نكنيم كه همواره و در همه جا و در هر حال زير نظر علم او بودن، بجا و به موقع است و به بنبست و ضلالتي منتهي نميشود.
بهعلاوه، سرّ اينكه در مورد علم خدا بر جزئيّات و اعمال و ضماير و سراير عباد تأكيد و تذكير بيشتري شده است، شايد اين باشد كه در اعتقاد به علم خدا آنچه ارتباط زيادتري با جنبه عمل دارد و عامل بازدارنده انسان از گناهان و معاصي است همانا ايمان داشتن به عالِم بودن خدا بر جزئيّات است. يعني اين عقيده در اين بُعدش موجب بيداري وجدان بشر ميباشد.
1. در مفاد اين خبر بيش از يازده احتمال عرفانى داده شده است كه تمام يا بيشتر آن را مرحوم آيةاللهوالد(قدس سره) در كتاب مصباح الفلاح آوردهاند، و احتمال ديگر اين است كه تمام اين احتمالات مراد و مفاد باشد.
2. نساء (4) آيه 17.
3. همان، آيه 24.
4. همان، آيه 32.
5. همان، آيه 147.
6. بقره (2) آيه 30.
7. همان، آيه 255.
8. مائده (5) آيه 99.
9. انعام (6) آيه 73.
10. هود (11) آيه 6.
11. رعد (13) آيه 8.
12. غافر (40) آيه 19.
13. حجرات (49) آيه 18.
14. طلاق (65) آيه 12.
15. توحيد صدوق، باب صفات الذّات و صفات الافعال، ص145.
16. نهجالبلاغه، خطبه 89.
17. نهجالبلاغه، خطبه 1.
18. همان، 85.
19. همان، 107.
20. همان، 108.
21. همان، 233.