The holy Prophet(SAW):The world will not come to an end until a man from my family (ahl al-bayt), who will be called al-Mahdi, emerges to rule upon my community.(Bihar al-anwar,V51,P75)

فصل هفتم

علم خدا در نهج‎البلاغه

يكي از مسائل مهم و معضل الهيّات، مسأله علم خداوند متعال است كه مطرح نظر و بحث حكما و فلاسفه و متكلّمان قرار گرفته است، ولي علي‎الظّاهر و به‎طور اجمال، اصل علم باري‎تعالي مورد انكار مليّين و الهيّين نيست و از اين جهت اعضال و اشكالي در بين نمي‎باشد، بلكه اختلافات در تفصيلات اين مسأله كه بالأخره منتهي به بحث در حقيقت علم الهي شده، آن را معضل ساخته است. اين اختلافات بر سر اين است كه آيا علم او به اشياء با اشياء است، يا اينكه قبل از اشياء و متقدّم بر آنهاست؟ و اينكه خدا علم به تمام اشياء از جزئيّات و كلّيات دارد، يا اينكه علم به جزئيّات ندارد؟ اين اعضال و اشكال از اين جهت پديد آمده است كه در اين مباحث وارد بحث حقيقت علم خداوند شده‎اند، و چون عقل از درك اين موضوعات قاصر و بحث از حقيقت علم همان بحث از حقيقت ذات مي‎باشد كه منهي‎عنه است، بديهي است كه اشكال و اعضال پيش مي‎آيد، در حالي كه اگر در اين كيفيّات و تفاصيل به همان ادلّه سمعي و اخبار انبيا اكتفا كنند رفع اشكال و اعضال مي‎شود، وگرنه اصل مسأله علم در نزد احدي از عقلا قابل انكار نيست. به قول صاحب اسفار چگونه در نزد صاحب فطرت، عقلي تجويز مي‎شود كه بخشنده و واهب كمالي فاقد آن باشد، و چگونه ممكن است هبه‎گيرنده و دريافت‎كننده و كامل‎شده، از هبه‎دهنده و عطاكننده و مُعطي كمال، اشرف و برتر و كامل‎تر باشد؟ و چون استناد جميع ممكنات به ذات باري‎تعالي كه وجوب صرف و فعليّت محض است ثابت مي‎باشد و از جمله آنچه به او مستند است ذوات عالمه و صورتهاي علميّه است و مفيض هر چيزي كمالش وافي‎تر از آن چيز است تا قَصر معطي كمال از مِعطاء لازم نشود، پس خداوند عالِم است و علم او غير زايد بر ذات اوست.

 

آنچه محقّق است و برهان بر آن اقامه شده اين است كه خدا عالِم به ذات خود به تمام كلّيات و جزئيّات و نيز عالِم به ممكنات قبل از تكوين و ايجاد آنهاست، و علم به اينكه فلان شيء ايجاد مي‎شود همين علم به آن شيء بعد از ايجاد آن است.

و هرچند ادلّه عقليّه‎اي كه حكماي الهي و متكلّمان اقامه كرده‎اند در اثبات اينكه خدا به جميع اشياء و قبل از وجود آنها عالِم است در نهايت متانت و استحكام است مثل بيان محقّق طوسي(قدس سره) در تجريد (و‎الاحكام و‎التّجرّد، و استناد كلّ شيء اليه دلائل العلم و الاخير عامّ)، مع‎ذلك در اين رشته و براي اثبات اين مطلب، همان ادلّه سمعيّه كافي است و بيشتر از آنچه ادلّه سمعيّه افاده مي‎كند، بحث و جدل بسا كه موجب گمراهي است. به‎علاوه چون علم خدا عين ذات اوست و تكلّم در ذات منهي‎عنه است، بحث در چگونگي و حقيقت علم الهي نيز منهي‎عنه است، و درك حقيقت علم بشر و شعور حيوانات خود يكي از مسائل غامضي است كه نظرها در آن مختلف است و هنوز هم حقيقت آن دريافت نشده است تا چه رسد به علم خدا و ذات باري‎تعالي.

تو كه در علم خود زبون باشي *** عارف كردگار، چون باشي

و همين است يكي از وجوه و محتملاتي كه در مفاد خبر معروف «مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ»1 فرموده‎اند.

اگر به جاي بحث و اطاله سخن در حقيقت علم خدا و مسائلي از اين قبيل، بحثهاي لازم و مفيد و قابل درك و مسائل قابل فهم كه شرح و بسط آن موجب حركت و نشاط ايمان و حفظ تعهّدات ديني است مطرح شده و اين مباحث جدل‎آميز و معطّل‎كننده كه شرح آنها را مجاز ندانسته و حدّاقل به بسط بحث و گسترش قيل و قال در آنها تشويق نكرده است كنار گذاشته شده بود، تا امروز چه بسيار مشكلات بزرگي كه به نيروي علم و سرپنجه تفكّر به دست متفكّران مسلمان حل شده بود!

بحث در تفصيل و حقيقت اين موضوعات زياده بر آنكه در قرآن و كلمات معصومين(عليهم السلام) بيان شده است به اين مي‎مانَد كه شخصي عمر خود را در بحث و فهم حقيقت علم خودش و ساير افراد به پايان برساند و سرانجام هم چيزي دستگيرش نشود و اگر هم به چيزي و نكته‎اي برسد، براي دنيا و آخرت او فايده‎اي نداشته باشد، و شخص ديگري با استفاده از اين قوّه مجهول و به كار انداختن آن، به علوم مفيده عملي دست يابد و در رياضيات و هيأت و فيزيك و شيمي استاد شود.

مسلمانان در اين قسمتها به ويژه پس از ترجمه كتابهاي يوناني، بيشتر حال شخص اوّل را پيدا كردند و در حواشي الهيّات در راههاي بي‎پاياني به‎راه‎پيمايي افتادند و در مقام درك و دانستن مباحثي برآمدند كه يا‎بشر‎از فهم حقيقت آن مسائل عاجز است و يا اينكه به دانستن و اعتقاد به آن تفصيلا و بلكه در بعضي موارد اجمالا مكلّف نبودند. در نتيجه مسلمانان سرگرم علوم و بحثهايي شدند كه نه‎تنها اغلب به درد دنياي آنها نمي‎خورد و گرهي از مشكلات دنياييشان را نمي‎گشود بلكه براي آخرت آنها و فهم اصول اساسي اسلام و مواهبي كه اسلام به بشر داده است نيز سودمند نبود.

در عصر بني‎عبّاس مدارسي در بغداد و نيشابور و ساير نقاط ساخته شدند كه مستقيماً تحت نظر حكومت بودند و در آنها بازار بحث و جدل گرم بود، ولي اين تلاشها و صرف وقتها بي‎ثمر ماند زيرا بيشتر اشتغالات علمي علما به مسائلي مثل بحث كلام و خلق قرآن منحصر شده بود. خلفاي بني‎عبّاس هم به نوبت كه روي كار مي‎آمدند، يكي طرفدار اين و ديگري حامي آن بود و در نتيجه افكار مردم و بلكه قدرت قواي اجرايي و نظامي هم صرف تأييد نظري مي‎شد كه خليفه آن را به جهات سياسي و غيرسياسي مي‎پذيرفت، در حالي كه فردا كه خليفه ديگري روي كار مي‎آمد نظر ديگري تحميل مي‎شد. در نتيجه انقلاب جهاني اسلام متوقّف گرديد و اشاعره و معتزله ميداندار شدند و در اين ميان اگر پرتو علومي كه از مدرسه اهل بيت به جهان اسلام ـ علي‎رغم مخالفتهاي شديد عمّال حكومت و حبس و شكنجه‎ها و قتل و آوارگي‎هاي شاگردان مكتب اهل‎بيت‎ـ مي‎تابيد نبود، اسلام و معارف آن به كلّي دگرگون مي‎گشت، و اين امّت از بيداري و اداي رسالت اسلام محروم مي‎شد، و ضلالتهاي اعتقادي در همه جا حاكم مي‎گشت.

البتّه ما در اينجا در مقام بسط اين مطلب و تأثير اهل بيت و شاگردان بزرگ ائمّه(عليهم السلام) و علماي شيعه ـ كه بسياري از آنها مانند خواجه نصير طوسي و علاّمه حلّي از نوابغ عالم علم و برخي نيز از فلاسفه طراز اوّل شمرده شده‎اند ـ نيستيم. تنها به‎طور گذرا به اين موضوع اشاره مي‎كنيم كه مسأله علم نيز در همين بحث و جدل‎ها سبب اشتغال بسياري شد و از متن خود خارج گرديد و با حواشي و تفاصيلي كه به آن دادند، وارد بحث در حقيقت علم كه عين ذات است گرديد و بحث از تفاصيلي كه نبايد بشود، عقيده اجمالي به علم خدا را كه از عقايد محكم اسلامي و عامل بزرگ احساس مسئوليّت و خوف و خشيت از خدا و برانگيزنده افراد به عمل صالح و انجام تعهّدات ديني است از اثر انداخت و جنبه فلسفي و كلامي آن را چندان وسيع و مشغول‎كننده ساخت كه جنبه عملي آن و نقشي كه در كنترل اعمال و مهار غرايز حيواني و ايجاد اعتماد به خدا و توكّل و رضا و تسليم دارد فراموش گرديد و اعمال و رفتار مسلمانان با عقايدشان بي‎ارتباط يا كم‎ارتباط شد، در حالي كه در صدر اسلام و مخصوصاً در عصر رسالت و پيش از آنكه مسلمانان به اين مباحثات و مجادلات بپردازند، اين ارتباط چنان قوي و محكم بود كه اعمال و افعال در حقيقت تجسّم عقايد و ايمان بود و ايمان قلب از ايمان اعضا و جوارح جدا نبود.

گفته نشود كه اكتفا كردن به دليل سمعي در اثبات علم خدا مصادره به مطلوب و دَور است و مثل اثبات وجود خدا به دليل نقلي است، زيرا جواب داده مي‎شود: دليل سمعي كه متوقّف بر صحّت نبوّت و رسالت و بلكه عين آن است، متوقّف بر اصل علم خداست ولي به اثبات تفاصيل آن توقّف ندارد. پس اصل علم و آنچه صحّت نبوّت بر آن متوقّف است، به ادلّه عقلي ثابت است و تفاصيل آن با ادلّه سمعي نيز اثبات مي‎شود.

ادلّه سمـعي در قرآن مجيـد

محكم‎ترين ادلّه سمعي، قرآن مجيد است كه آيات بسيار در آن بر علم خدا دلالت دارد; هم بر اصل علم، هم بر تقدّم آن بر وجود معلومات و هم بر عموميّت علم به جميع معلومات از كلّيات و جزئيّات. مثل اين آيات:

  كانَ اللّهُ عَليماً حَكيماً.2

  إِنَّ اللّهَ كانَ عَليماً حَكيماً.3

  إِنَّ اللّهَ كانَ بِكُلِّ شَيء عَليماً.4

  كانَ اللّهُ شاكِراً عَليماً.5

و آياتي نيز دلالت دارند بر علم به اشياء قبل از وجود آنها، مثل:

إِنّي أَعلَمُ ما لا تَعلَمونَ.6

و در مورد خلقت انسان، مثل:

يَعلَمُ ما بَينَ أَيديهِم وَ‎ما خَلفَهُم.7

و آياتي كه بر عموم علم خدا نسبت به جزئيّات دلالت دارند، از فرط كثرت به حدّي است كه اينجا امكان احصا ندارد، مثل:

  وَ‎اللّهُ يَعلَمُ ما تُبدونَ وَ‎ما تَكتُمونَ.8

  عالِمُ الغَيبِ وَ‎الشَّهادَةِ.9

  وَ‎ما مِن دابَّة فِي الأَرضِ إِلاّ عَلَي اللّهِ رِزقُها وَ‎يَعلَمُ مُستَقَرَّها وَ‎مُستَودَعَها.10

  اللّهُ يَعلَمُ ما تَحمِلُ كُلُّ أُنثي وَ‎ما تَغيضُ الأَرحامُ وَ‎ما تَزدادُ وَ‎كُلُّ شَيء عِندَهُ بِمِقدار.11

  يَعلَمُ خائِنَةَ الأَعيُنِ وَ‎ما تُخفِي الصُّدورُ.12

  إِنَّ اللّهَ يَعلَمُ غَيبَ السَّمواتِ وَ‎الأَرضِ.13

  أَنَّ اللّهَ قَد أَحاطَ بِكُلِّ شَيء عِلماً.14

علم خدا بر حسب اين آيات به كلّيات و جزئيّات و قبل از موجودات و با موجودات احاطه دارد و به ذات خود نيز عالِم است كه «عالم‎الغيب» و «علاّم‎الغيوب» و «بكلّ شيء عليم» است، و اعتقاد به بيشتر از اين واجب‎نيست. در توحيد صدوق از محمّد بن مسلم از امام محمّد باقر(عليه السلام)مروي است كه فرمود:

كانَ اللّهُ وَ‎لا شَيءَ غَيرُهُ وَ‎لَم يَزَل عالِماً بِما كَوَّنَهُ فَعِلمُهُ بِه قَبلَ كَونِه كَعِلمِه بِه بَعدَ ما كَوَّنَهُ.15

امّا بحث از كيفيّت تعلّق علم خدا به اشياء قبل از تكوين و ايجاد آنها، بحثي است كه ورود در آن لزومي ندارد. نه درك آن ممكن است و نه بر فرض درك، به كمال معرفت انسان (آن معرفتي كه موجب تقرّب به خداست) چيزي مي‎افزايد.

حتّي مثل صاحب اسفار، در مبدأ و معاد مي‎گويد: «امّا كيفيّة علمه بالاشياء بحيث لا يلزم منه الاتّحاد، و لا كونه فاعلا و قابلا، و لا كثرة في ذاته بوجه غير ذلك تعالي عنه علوّاً كبيراً. فاعلم انّها من اغمض المسائل الحكميّه فل من يهتدي اليه سبيلا، و لم يزل قدمه فيها حتّي الشّيخ الرّئيس ابي‎علي بن سينا مع براعته، و ذكائه الّذي لم يعدل به ذكاء، و الشّيخ الالهي صاحب الاشراق مع صفاء ذهنه، و كثرة ارتياضه بالحكمه و  مرتبة كشفه و غيرهما من الفايقين في العلم و اذا كان هذا حال امثالهم فكيف من دونهم من اسرار عالم الحواسّ مع غش الطبيعة و مخالطتها، و لعمري ان اصابة هذا الامر الجليل علي الوجه الّذي توافق الاصول الحكميه، و يطابق القواعد الدينيّة متبرء عن المناقشات و منزّها عن المواخذات في اعلي طبقات القوي الفكريّة البشريّة و هو بالحقيقة تمام الحكمة الحقّة الالهيّة.»

ملاحظه مي‎شود حكيمي مانند صاحب اسفار، كيفيّت علم خدا را به اشياء به نحوي كه از آن فساد و خلاف عقل و خُلف و محالي مثل اتّحاد يا فاعل و قابل بودن ذات يا كثرتي از آن به وجهي از وجوه لازم نشود، از غامض‎ترين مسائل فلسفي شمرده است كه كمتر كسي است به فهم آن راهي پيدا كرده و قدمش در اين راه نلغزيده باشد، حتّي شيخ‎الرّئيس ابوعلي سينا و شيخ اشراق و ديگران. پس وقتي حال ايشان چنين باشد، حال سايرين معلوم است.

مع‎ذلك در پايان كلامش بلندپروازي كرده و درك كيفيّت علم خدا را به اشياء امكان‎پذير شمرده و آن را تمام حكمت حقّه الهيّه دانسته است و با اين عبارات فريبنده، افراد مُتَفَلسِف را به بحث در اين مسأله كه به قول خودش از مَزالّ اَقدامِ كِبار حكماست تشويق كرده است. سامحه الله تعالي.

ادلّه سمـعي در نهج‎البـلاغه

علي(عليه السلام) در نهج‎البلاغه از علم خدا سخن بسيار گفته است ولي در كيفيّت علم مثل قرآن مجيد سخن و گفتاري ندارد، هرچند به اصل علم‎خدا به جزئيّات و كلّيات و به اشياء قبل و بعد از وجود، مكرّر و در موارد متعدّد تصريح و تأكيد فرموده است. مثلا درباره علم خدا به‎جزئيّات مي‎فرمايد:

وَ أَحصي آثارَهُم وَ‎أَعمالَهُم وَ‎عَدَدَ أَنفاسِهِم وَ‎خائِنَةَ أَعيُنِهِم، وَ‎ما‎تُخفي صُدورُهُم مِنَ الضَّميرِ، وَ‎مُستَقَرَّهُم وَ‎مُستَودَعَهُم مِنَ الأَرحامِ وَ‎الظُّهورِ إِلي أَن تَتَناهي بِهِمُ الغاياتُ.16

شمرده است آثار و اعمال ايشان و عدد نَفْسهاي (يا «عدد نَفَسهاي» بنا بر آنكه نسخه «أَنفُسِهِم» باشد) آنها و خيانت چشمهايشان را، و آنچه را سينه‎هايشان پنهان مي‎كنند از سرّ ضمير، و عالِم است به قرارگاه و محلّ وديعه ايشان از ارحام مادران و پشت پدران، تا اينكه پايانشان ايشان را به نهايت مي‎رسانَد (يعني از همه اوضاع و احوال و سرنوشت آنها از آغاز تا پايان آگاه است).

در خطبه 90 معروف به «خطبه اشباح» كه بيشتر مطالب آن بر علم خدا دلالت دارد، مي‎فرمايد:

عالِمُ السِّرِّ مِن ضَمائِرِ المُضمِرينَ، وَ‎نَجوَي المُتَخافِتينَ، وَ‎خَواطِرِ رَجمِ الظُّنونِ، وَ‎عُقَدِ عَزيماتِ اليَقينِ، وَ‎مَسارِقِ إيماضِ الجُفونِ، وَ‎ما ضَمِنَتهُ أَكنانُ القُلوبِ، وَ‎غَياباتُ الغُيوبِ، وَ‎ما أَصغَت لاِستِراقِه مَصائِخُ الأَسماعِ، وَ‎مَصائِفِ الذَّرِّ، وَ‎مَشاتِي الهَوامِّ، وَ‎رَجعِ الحَنينِ مِنَ المُولَهاتِ، وَ‎هَمسِ الأَقدامِ، و‎...‎.

خدا عالِم است به سرّ ضمير مردم، و نجواي رازگويندگان، و خاطره‎هايي كه به رجم و انداختن گمانها پديد مي‎آيد، و آنچه در دل منعقد مي‎شود از تصميمات و عزمهاي يقيني، و از دزديهاي چشمها، و از آنچه مخفيگاه دلها در بر گرفته، و از پنهانيهاي پنهانيها، و از آنچه گوشها با استراق سمع و به نهان شنيدن مي‎شنوند، و از جاهاي تابستاني مورچگان، و از مكانهاي زمستاني گزندگان، و از آواز و آه مادران جدا شده از فرزندان، و از صداي آهسته قدمها، و‎...‎.

در خطبه 162 مي‎فرمايد:

وَ لا يَخفي عَلَيهِ مِن عِبادِه شُخوصُ لَحظَة، وَ‎لا كُرورُ لَفظَة، وَ‎لاَ‎ازدِلافُ رَبوَة، وَ‎لاَ انبِساطُ خَطوَة في لَيل داج.

پنهان نمي‎مانَد بر او از بندگانش مدّ بصري، و نه مكرّر لفظي، و نه بالا رفتن بر موضع بلندي، و نه گشودن قدمي در شب تاريك.

و در ادامه همين خطبه مي‎فرمايد:

عِلمُهُ بِالأَمواتِ الماضينَ كَعِلمِه بِالأَحياءِ الباقينَ، وَ‎عِلمُهُ بِما فِي السَّمواتِ العُلي كَعِلمِه بِما فِي الأَرَضينَ السُّفلي.

علم او به مردگانِ گذشته مانند علم اوست به زندگانِ باقي، و دانايي او به آنچه در آسمانهاي برين است مثل دانايي اوست به آنچه در زمينهاي پست و پايين است.

در خطبه 177 مي‎فرمايد:

لا يَعزُبُ عَنهُ عَدَدُ قَطرِ الماءِ، وَ‎لا نُجومِ السَّماءِ، وَ‎لا سَوافِي الرّيحِ فِي الهَواءِ، وَ‎لا دَبيبُ النَّملِ عَلَي الصَّفا، وَ‎لا مَقيلُ الذَّرِّ فِي اللَّيلَةِ الظَّلماءِ. يَعلَمُ مَساقِطَ الأَوراقِ، وَ‎خَفِيِّ طَرفِ الأَحداقِ.

از علم او پنهان نمي‎مانَد عدد قطرات آب، و نه ستارگان آسمان، و بادهايي كه سخت ميوزند، و نه حركت مور بر روي سنگ، و نه خوابگاه مورچه در شب تاريك. مي‎داند محلّ افتادن برگهاي درختان و نگاههاي پنهاني چشمها را.

در خطبه 181 مي‎فرمايد:

فَسُبحانَ مَن لا يَخفي عَلَيهِ سَوادُ غَسَق داج، وَ‎لا لَيل ساج في بِقاعِ الأَرَضينَ المُتَطَأطِئاتِ، وَ‎لا في يَفاعِ السُّفُعِ المُتَجاوِراتِ، وَ‎ما‎يَتَجَلجَلُ بِهِ الرَّعدُ في أُفُقِ السَّماءِ، وَ‎ما تَلاشَت عَنهُ بُروقُ الغَمامِ، وَ‎ما تَسقُطُ مِن وَرَقَة تُزيلُها عَن مَسقَطِها عَواصِفُ الأَنواءِ وَ‎انهِطالُ السَّماءِ; وَ‎يَعلَمُ مَسقَطَ القَطرَةِ وَ‎مَقَرَّها، وَ‎مَسحَبَ الذَّرَّةِ وَ‎مَجَرَّها، وَ‎ما يَكفِي البَعوضَةَ مِن قوتِها، وَ‎ما تَحمِلُ الأُنثي في بَطنِها.

پس منزّه است خدايي كه مخفي نمي‎مانَد بر او سياهي تيره و تاريك، و نه شب آرميده در بقعه‎هاي پست زمين، و نه بر كوههاي بلند مجاور يكديگر، و آنچه غرّش رعد در افق آسمان پديد مي‎آورَد، و آنچه متلاشي مي‎شود از آن برقهاي ابرها، و آنچه مي‎افتد از برگ درختان كه آن را بادهاي موسمي و همزمان با بارش باران از آسمان از محلّ خود دور مي‎كند; و مي‎داند محلّ افتادن قطره باران و قرارگاه آن را، و محلّ كشيدن مورچه‎هاي كوچك و مكاني را كه به سوي او مي‎كشد، و قوت و غذايي را كه پشه را بسنده است و آنچه هر ماده در شكم خود حمل مي‎كند.

در خطبه 189 مي‎فرمايد:

يَعلَمُ عَجيجَ الوُحوشِ فِي الفَلَواتِ، وَ‎مَعاصِيَ العِبادِ فِي الخَلَواتِ، وَ‎اختِلافَ النّينانِ فِي البِحارِ الغامِراتِ، وَ‎تَلاطُمَ الماءِ بِالرِّياحِ العاصِفاتِ.

مي‎داند صداي وحوش را در بيابانها، و گناهان بندگان را در خلوتها، و آمد‎و‎شد ماهيها را در درياهاي ژرف، و تلاطم آب را به بادهاي تند.

و راجع به تقدّم علم خدا بر اشياء مي‎فرمايد:

أَحالَ الأَشياءَ لاَِوقاتِها، وَ‎لاءَمَ بَينَ مُختَلِفاتِها، وَ‎غَرَّزَ غَرائِزَها، وَ‎أَلزَمَها أَشباحَها; عالِماً بِها قَبلَ ابتِدائِها، مُحيطاً بِحُدودِها وَ‎انتِهائِها، عارِفاً بِقَرائِنِها وَ‎أَحنائِها.17

حواله كرد (يا جولان داد) اشياء را براي وقتهاي آنها، و ملايمت داد ميان مختلفات آنها و غرايزشان، و طبايع آنها را غريزه‎شان قرار داد، و آن طبايع را لازمه آنها ساخت; در حالي كه دانا بود به اشياء پيش از آفريدن آنها، محيط بود به حدود و انتهاي آنها، آشنا بود به نفوس و جوانب آنها.

در خطبه 152 مي‎فرمايد:

عالِمٌ إِذ لا مَعلومَ.

دانا بود در وقتي كه هيچ معلومي نبود.

در خطبه 190 مي‎فرمايد:

إِنَّ الله سُبحانَهُ وَ‎تَعالي لا يَخفي عَلَيهِ مَا العِبادُ مُقتَرِفونَ في لَيلِهِم وَ‎نَهارِهِم. لَطُفَ بِه خُبراً، وَ‎أَحاطَ بِه عِلماً. أَعضاؤُكُم شُهودُهُ، وَ‎جَوارِحُكُم جُنودُهُ، وَ‎ضَمائِرُكُم عُيونُهُ، وَ‎خَلَواتُكُم عِيانُهُ.

به‎درستي كه بر خداوند سبحانه و تعالي مخفي نمي‎مانَد آنچه بندگان در شب‎و‎روز كسب مي‎كنند. لطيف و خبير است به كار ايشان، و علم او به آن احاطه دارد. اعضاي شما گواهان او، و جوارح شما لشكرهاي او، و ضماير شما چشمهاي او هستند، و خلوتهاي شما نزد او عيان و آشكار است.

و پيرامون عموم علم خدا مي‎فرمايد:

لَهُ الإِحاطَةُ بِكُلِّ شَيء.18

او به هر چيز احاطه دارد.

خَرَقَ عِلمُهُ باطِنَ غَيبِ السُّتُراتِ.19

علم او باطن غيب پرده‎ها را پاره كرد.

كُلُّ سِرّ عِندَكَ عَلانِيَةٌ، وَ‎كُلُّ غَيب عِندَكَ شَهادَةٌ.20

هر رازي نزد تو آشكار، و هر غيب و پنهاني نزد تو حضور است.

وَ‎عَلِمَ بِما يَمضي وَ‎ما مَضي. مُبتَدِعِ الخَلائِقِ بِعِلمِه.21

مي‎داند آنچه را مي‎گذرد و آنچه را گذشته است. آفريننده خلايق است به علم‎خود.

ملاحظه مي‎شود كه اين سخنان امام(عليه السلام) عيناً شرح و بسط و تفصيل آيات قرآن مجيد است و از حدود مطالب آن خارج نشده است و جز آنچه كتاب خدا متضمّن آن است بحث ديگري را مطرح نفرموده است. لذا ما هم بايد در مثل اين موارد كه سخن گفتن بيش از مطالب قرآن و به حاشيه رفتن خطرناك است، از همين ادب دستور بگيريم و در علم خدا بيشتر از آنچه خدا و رسول و امامان(عليهم السلام) فرموده‎اند سخن نگوييم و كلام را به جاهاي ديگر نبريم و براي تقويت معرفت، در همين بُعدهايي كه مطرح شده است، هرچه زيادتر بحث كنيم و فراموش نكنيم كه همواره و در همه جا و در هر حال زير نظر علم او بودن، بجا و به موقع است و به بن‎بست و ضلالتي منتهي نمي‎شود.

به‎علاوه، سرّ اينكه در مورد علم خدا بر جزئيّات و اعمال و ضماير و سراير عباد تأكيد و تذكير بيشتري شده است، شايد اين باشد كه در اعتقاد به علم خدا آنچه ارتباط زيادتري با جنبه عمل دارد و عامل بازدارنده انسان از گناهان و معاصي است همانا ايمان داشتن به عالِم بودن خدا بر جزئيّات است. يعني اين عقيده در اين بُعدش موجب بيداري وجدان بشر مي‎باشد.


1. در مفاد اين خبر بيش از يازده احتمال عرفانى داده شده است كه تمام يا بيشتر آن را مرحوم آية‎الله‎والد(قدس سره) در كتاب مصباح الفلاح آورده‎اند، و احتمال ديگر اين است كه تمام اين احتمالات مراد و مفاد باشد.

2. نساء (4) آيه 17.

3. همان، آيه 24.

4. همان، آيه 32.

5. همان، آيه 147.

6. بقره (2) آيه 30.

7. همان، آيه 255.

8. مائده (5) آيه 99.

9. انعام (6) آيه 73.

10. هود (11) آيه 6‎.

11. رعد (13) آيه 8‎.

12. غافر (40) آيه 19.

13. حجرات (49) آيه 18.

14. طلاق (65) آيه 12.

15. توحيد صدوق، باب صفات الذّات و صفات الافعال، ص‎145.

16. نهج‎البلاغه، خطبه 89‎.

17. نهج‎البلاغه، خطبه 1.

18. همان، 85‎.

19. همان، 107.

20. همان، 108.

21. همان، 233.