The holy Prophet(SAW):The world will not come to an end until a man from my family (ahl al-bayt), who will be called al-Mahdi, emerges to rule upon my community.(Bihar al-anwar,V51,P75)

فصل دهم

صفات و اسماءِ خدا در نهج‎البلاغه

چنانكه در ضمن مطالب مقدّمه كتاب تذكّر داده شد، يكي از موارد اختلاف بين مسلمين، شرح و تفسير و معني اسماء و صفات الوهيّت است كه در طول قرون بر حسب سياستهاي مختلف اشخاصي كه بر جوامع اسلامي حكومت مي‎كردند بسط و توسعه مي‎يافت و عمّال و كارگردانان سياست حكّام مستبد آن را وسيله‎اي جهت سركوب و خفه كردن مخالفان قرار مي‎دادند و تاريخ پراندوه و خونين و پر از فتنه آن بسيار تأسّف‎برانگيز است.

 

يكي از علل بزرگ انحطاط مسلمين و توقّف دعوت و انقلاب اسلام، اشتغال مسلمانان به اين مجادلات بود كه علّت آن هم خودرأيي رهبرانِ اين اختلافات و عدم مراجعه آنان به اهل بيت(عليهم السلام) و ترك علوم مذخوره در نزد آنها بود. خدا مي‎داند كه چه فتنه‎هايي از اختلاف در مسأله خلق قرآن برپا شد و تا چه اندازه وقتِ مسلمانان و مدارسشان صرف آن گرديد و اين امر چقدر موجب ضعف مسلمين شد، و باز خدا مي‎داند كه بر اثر ترك مراجعه به ائمّه اهل بيت(عليهم السلام) چه مطالب سست و چه خرافاتي پيرامون معني وجه و يد و عين و مكان و سمع و بصر و ضحك و نزول به سماء در دنيا رواج يافت تا جايي كه حتّي حنابله گفتند خداوند سبحان مثل يك صورت انسان، صاحب دست و پا و انگشت و حتّي نعلين طلاست و پيغمبر را در عرش پيش خود مي‎نشانَد! اين همه مباحثي كه بين اشاعره و عدليّه واقع شد كه يك طرف حتّي باب مجازات و دخالت قرائن مقاميّه و مقاليّه و حاليّه و عقليّه را در فهم معاني الفاظ، مسدود كرد و به همان ظواهر با الغاي تمام قرائن، و با ظهور كلام در معاني مجازي متمسّك گرديد، و اين همه اختلافات در اصول اعتقادي و تفسير آيات قرآن و مسائل اسلامي ديگر، دليل اين است كه بايد در بين امّت كسي باشد كه كلامش در شرح و تفسير اين مطالب مثل كلام شخص رسول خدا(صلي الله عليه وآله)حجّت و رافع اختلاف باشد، چنانكه حضرت زين‎العابدين علي‎بن‎الحسين(عليه السلام) در ضمن كلامي طولاني هنگام تلاوت آيه «يا أَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اتَّقوا اللّهَ وَ‎كونوا مَعَ الصّادِقينَ»1 مي‎فرمايد:

فإلي من يفزع خلف هذه الأمّة و قد درست أعلام هذه الملّة و‎دانت الأمّة بالفرقة و الاختلاف يكفر بعضهم بعضاً و اللّه تعالي يقول: «و لا تَكونوا كَالَّذينَ تَفَرَّقوا و اختَلَفوا مِن بَعدِ ما جاءَهُمُ البَيِّناتُ»2. فمن الموثوق به علي إبلاغ الحجّة، و تأويل الحكم إلاّ أهل الكتاب، و أبناء أئمّة الهدي و مصابيح الدّجي الّذين احتجّ اللّه بهم علي عباده و لم يدع الخلق سدي من غير حجّة هل تعرفونهم أو تجدونهم إلاّ من فروغ الشّجرة المباركة، و بقايا الصّفوة الّذين أذهب اللّه عنهم الرّجس و طهّرهم تطهيراً و برأهم من الآفات و افترض مودَّتهم في الكتاب.3

باري، اگرچه اكنون از جنگها و خونريزيها و به آتش‎كشيدنها و زندانها و شكنجه‎هايي كه ثمره اين اختلافات بود، به ظاهر اثري نيست ولي‎آگاهان به علل حوادث بزرگ و علم‎الاجتماع و اوضاع جوامع مي‎دانند كه تا اصل اين اختلافات باقي است و اشاعره و معتزله و يا عدليّه و فِرَق ديگر در اين مسائل كلامي كه بر سر شرح و تفسير اسماء و صفات‎الهي مطرح شده است به توافق قطعي نرسيده‎اند، و از سوي ديگر حبّ جاه و رياست، افراد را تحريك و به سوءِ استفاده از اين اختلافات وادار مي‎كند و جهّال و نادانان را وارد صحنه مجادله مي‎سازد، امكان بروز همان فتنه‎ها و آشوبها ـ هرچند به صورتها و نامهاي ديگر ـ كاملا موجود است.

پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) در روشنايي وحي، پيدايش اين اختلافات را مي‎ديد و مي‎دانست كه با توسعه قلمرو اسلام و تماس و ارتباط مسلمانان با ملل و افكار ديگران و بلكه به مرور زمان و نيز به‎واسطه مداخله نااهلان، پيرامون مسائل مذهبي آراء و نظريّات گوناگون پيدا خواهد شد و اگر از گسترش جدال‎برانگيز و بي‎ثمر آن جلوگيري نشود و مردم به‎طور شايسته راهنمايي و هدايت نشوند و به حال خود رها گردند، اوّلا بسياري سرگرم اين مباحث و ردّ ايرادات مي‎شوند و ديگران را هم به آن سرگرم مي‎سازند و در داخل اجتماع مسلمين دسته‎ها و فرقه‎ها ايجاد مي‎كنند كه هر روز بر تعداد آنها افزوده مي‎گردد و در نتيجه مردم از توجّه به مسائل اصيل ديني و عمل به تعاليم اسلامي كه موجب سعادت دنيا و آخرت و ترقّي در امور حياتي و اجتماعي و علم و صنعت است باز مي‎مانند، و آنچه بايد در درجه دوم و سوم مطرح شود و بلكه اصلا طرح آن براي كمال و سعادت انساني تأثيري ندارد و بايد مسكوتٌ‎عنه بماند، در درجه اوّل قرار مي‎گيرد و برعكس، مطالب درجه اوّل به درجه دوم و سوم تنزّل مي‎يابد و يا به‎كلّي از معرض توجّه و انديشه خارج مي‎شود و بالأخره مسلمانان كه بايد ملّت نمونه و امّت پيشرو و پيشاهنگ باشند، عقب‎مانده و فقير و پريشان و بي‎علم بار مي‎آيند و خطر سير قهقرايي و ارتجاع و ارتداد و بازگشت به دوره جاهليّت برايشان پيش مي‎آيد; و ثانياً عقايد مسلمانان از سير صحيح و واقع منحرف، و گمراهيها و بدعتها زياد خواهد شد و تفرقه و پراكندگي پيكر جامعه مسلمانان را ضعيف و بيمار خواهد‎ساخت.

لذا آن حضرت براي كنترل اين اختلافات و جلوگيري از گرم شدن بازار بحث و جدل‎هاي بي‎فايده و مباحثاتي كه ورود در آنها از نظر عقايد ديني لزوم و ضرورتي ندارد، و براي حفظ و بقاي نظام سياسي اسلام و نيز وجود مرجع صالحي در بين امّت جهت تفسير و شرح اصطلاحات و الفاظ ديني، و مقاصد و معارف الهي قرآن و سنّت و تبليغ صحيح آن در ميان آيندگان، تمسّك به ثقلين (قرآن و عترت) را در احاديث متواتره به امّت پيشنهاد داد و به‎طور صريح و با كمال تأكيد، تمسّك و مراجعه به ثقلين را بر همه واجب گردانيد و پيشي گرفتن بر اهل بيت(عليهم السلام) را موجب گمراهي، و عقب كشيدن و ترك متابعت و پيروي از آنها را باعث هلاكت و نابودي اعلام فرمود.

بنابراين اگر امّت به دستور و وصيّت و سفارشهاي رسول خدا(صلي الله عليه وآله)عمل كرده بود، هم نظام زمامداري الهي اسلامي برقرار و پايدار مانده بود و رسوم و رژيمهاي جاهلي و غيرالهي تجديد نمي‎شد و هم آتش اين همه اختلافات و گمراهيها كه حادث گرديد، روشن نمي‎گشت.

متأسّفانه سياستها و اغراض شخصي و حبّ جاه كساني كه ديدند با وجود اين برنامه الهي به مقاصد و مطامع خود نمي‎رسند چنان سرسختانه به كار افتاد كه امّت از اين برنامه و رژيم الهي دور و محروم شدند و بازار خودخواهي و خودگويي و قول به رأي و پيروي از اسرائيليات و مراجعه به كعب‎الاحبارها رواج يافت و مردم با وجود كساني كه هدايت و علم و سيره و اخلاق و سلوكشان امتداد هدايت و علم و سيره حضرت پيغمبر(صلي الله عليه وآله) بود و اقتدا به آنها بر حسب معتبرترين مدارك و احاديث صحيحه و متواتره موجب نجات است، به افرادي رجوع كردند و سياست كساني را مرجع امّت قرار دادند كه علاوه بر عدم صلاحيت علمي و اخلاقي، حدّاقل جواز اكتفا به متابعت آنها و اخذ علوم شرعي از آنان مورد اختلاف و ترديد است. ما فعلا در اينجا نمي‎خواهيم اين مبحث را دنبال كنيم كه چه شد و چه اتّفاقي افتاد كه معارف اهل بيت و علوم آنان كه معارف و علوم خالص و صددرصد صحيح اسلامي است متروك گرديد و اقوال اين و آن و كساني كه گفتارشان اعتبار و حجّيّت شرعي ندارد رواج‎يافت، فقط به بيان سه بيت شعر اكتفا مي‎كنيم:

اذا شئت أن ترضي لنفسك مذهباً *** ينجيك يوم الحشر من لهب النّار

فدع عنك قول الشّافعي و مالك *** و أحمد و المروي عن كعب الأحبار

و وال أناساً قولهم و حديثهم *** روي جدّنا عن جبرئيل عن‎الباري4

اگرچه علماي اهل سنّت اين جهات را مراعات نكرده و برخلاف دستور و سفارش اكيد پيغمبر(صلي الله عليه وآله)ديگران را نيز در عرض اهل بيت(عليهم السلام)قرار داده و قول و كلام و عمل آنها را كه هيچ اعتباري ندارد اخذ و بدان احتجاج مي‎كنند و بيشتر و بلكه تقريباً تمام مسائل اصول و فروع را از آنان اقتباس مي‎نمايند، مع‎ذلك در مواردي ناچار منكر اين مطلب نمي‎شوند كه تبعيّت و پيروي از اهل بيت خصوصاً اميرالمؤمنين علي(عليه السلام)موجب نجات و اطمينان‎بخش است و هر كس آن حضرت را در مسائل مورد اختلاف بين امّت، امام خود قرار دهد يقيناً رستگار است، چنانكه فخر رازي در تفسير خود در مسأله جهر به «بسم الله»، صريحاً اين مطلب را عنوان كرده و جهر به «بسم الله» را در اختيار نموده است.5

بنابراين اگر تعصّب و عناد كنار گذاشته شود و با توجّه به اينكه بعضي از بزرگان علماي اهل سنّت مثل مرصفي و عبده ارج و اعتبار و ارزش نهج‎البلاغه را در عالي‎ترين درجات ستوده‎اند و بلكه عبده تمام نهج‎البلاغه را قطعي‎الصّدور مي‎داند و آن را بر تمام معاجم لغت مقدّم مي‎شمارد، بايد براي رفع اختلافاتي كه در معارف الهي واقع شده است همگان نهج‎البلاغه را حَكَم قرار داده و به آن رجوع نمايند و به مجادلاتي كه دارند، خاتمه‎دهند. مع‎الوصف تعجّب است از كسي مثل عبده كه با وجود تأكيدي كه بر صحّت نهج‎البلاغه  و انتساب آن به امام علي(عليه السلام) دارد، در كتابهايي كه درباره توحيد و اعتقادات نوشته است، در مسائل مورد اختلاف، به آن مراجعه نمي‎كند و در ضلالتهاي سابقين گرفتار مي‎مانَد.

باري، غرض اين است كه نهج‎البلاغه مي‎تواند امّت را در خود متمركز سازد و همه را به‎راه مستقيم علي(عليه السلام) كه شكّي در استقامت آن نيست، رهبري نمايد. آري، آگاه‎تر از علي(عليه السلام) و فرزندان طاهرينش در اعتقادات و اخلاقيّات و سياست و زمامداري و امور ديگر كسي نيست. ايشان مسائل اسلام را چنان شرح و توضيح و تفسير كرده‎اند; كه ميدان و مجالي براي جدال اشعري و معتزلي و حنبلي و شافعي و حنفي و مالكي نيست و با رجوع به آن حضرت و فرزندان عزيزش، عنوانهاي تفرقه‎آميز خودبه‎خود الغا مي‎گردد و همان رنگ واحد اسلام به همه زده مي‎شود.

كتابهايي كه هم‎اكنون فرقه نادان و جامد و متعصّب وهّابيّه در نجف و حجاز منتشر مي‎كنند آكنده از عقايد خرافي حنابله است و در معرفت الله حتّي به فرود آمدن خدا به آسمان دنيا و خنده او معتقدند ولي از اينكه با‎اتّـكا به قرائن ضروريّه عقليّه، و قرائن مقاليّه كثيره منفصله از كلام كه معهود مخاطب و متكلّم بوده است اين الفاظ را حمل بر مجاز نمايند و به‎نحو صحيح كه مستلزم تجسّم و لوازم فاسده ديگر نشود تفسير و معني نمايند و بگويند مراد از نزول خدا به آسمان دنيا نزديك شدن رحمت خدا با اين همه مسافت است يا مراد از ضحك و خنده خدا اين است كه عالم خلقت و آفرينش به روي شخص لبخند مي‎زند و به او روي خوش نشان مي‎دهد، ابا دارند. تعالي‎الله عمّا يقوله الظّالمون علوّاً كبيراً.

اينك جمله‎هايي نوراني از شرح و تفسير اسماء و صفات الهي را از امام علي(عليه السلام) كه سزاوار است با قلم نوري نوشته شود مطالعه نماييد و آنها را غنيمت بشماريد.

در خطبه 1 مي‎فرمايد:

كائِنٌ لا عَن حَدَث، مَوجودٌ لا عَن عَدَم. مَعَ كُلِّ شَيء لا بِمُقارَنَة، وَ‎غَيرُ كُلِّ شَيء لا بِمُزايَلَة. فاعِلٌ لا بِمَعنَي الحَرَكاتِ وَ‎الآلَةِ. بَصيرٌ إِذ لا مَنظورَ إِلَيهِ مِن خَلقِه. مُتَوَحِّدٌ إِذ لا سَكَنَ يَستَأنِسُ بِه وَ‎يَستَوحِشُ لِفَقدِه.

هست و ثابت است نه به حدوث و پديدار شدن، موجود است نه اينكه از عدم به‎وجود آمده باشد. با هر چيزي هست نه به مقارنه و تقارن با مخلوقات، و غير هر چيز است نه به جدا بودن. فاعل است نه به معني حركات و به وسيله آلات، بيناست هنگامي كه نبود مورد نظري از خلق او. يگانه و منفرد است هنگامي كه مونسي نبود كه به آن انس گيرد و از فقد و نبود آن به وحشت افتد.

معني جمله اخير اين است كه تفرّد و يگانگي او به آن صورت كه در مخلوقات است (كه با نداشتن مونس يا ترك مونس، تنها مي‎شوند و از نداشتن يا ترك آنها به وحشت مي‎افتند) نيست، بلكه تفرّد او به اين است كه منزّه است از اينكه مونسي داشته باشد و به چيزي انس گيرد يا به فقد چيزي به وحشت افتد.

خلاصه، تمام اين صفات كه در اين چند جمله بيان مي‎فرمايد اگرچه براي او ثابت است امّا نه آن‎گونه كه براي مخلوقات ثابت است و ابتدائاً متبادر به اذهان مي‎شود. او منزّه از اين است كه صفاتش همانند صفات مخلوق و ممكن باشد، بلكه ـ چنانكه ملاحظه مي‎فرماييد ـ در اين خطبه اسم «الكائن» و «الموجود»، معيّت ذات الهي را با هر چيز و جدا بودن او را از هر چيز و فاعليّت و بصيريّت و متوحّديّت او را شرح و تفسير فرموده است به همين نحو كه اين صفات از گونه متبادرشونده به ذهن انسان نيست.

و در ادامه، انشاء و ابتداي خلق را و اينكه از انشاء و ابتدايي كه ممكنات دارند منزّه است، اين‎گونه شرح مي‎دهد:

أَنشَأَ الخَلقَ إِنشاءً، وَ‎ابتَدَأَهُ ابتِداءً، بِلا رَوِيَّة أَجالَها، وَ‎لا تَجرِبَة استَفادَها، وَ‎لا حَرَكَة أَحدَثَها، وَ‎لا هَمامَةِ نَفس اضطَرَبَ فيها.

آفريد آفرينش را آفريدني، و آغاز كرد آن را آغاز كردني، بدون جولان‎دادن فكري، و بدون استفاده از آزمايشي، و بدون حركتي كه آن را احداث كرده باشد، و بدون تردّد نفسي كه در آن مضطرب شده باشد.

و در آغاز همين خطبه، جمله‎هاي «الَّذي لَيسَ لِصِفَتِه حَدٌّ مَحدودٌ، وَ‎لا‎نَعتٌ مَوجودٌ، وَ‎لا وَقتٌ مَعدودٌ، وَ‎لا أَجَلٌ مَحدودٌ» و جمله‎هايي ديگر نيز مربوط به شرح صفات است، چنانكه در ادامه، جمله‎هاي ديگري نيز هست كه هر‎يك شرح و توضيح صفات فعلي خداست مانند خلق ملائكه و آسمان و زمين و آدم، و اصطفاي انبيا، و بعثت حضرت رسول(صلي الله عليه وآله)، و فرض حج و مطالب ديگر; و در خطبه دوم و خطبه‎هاي بعدي نيز در معني ارسال خاتم‎الانبياء(صلي الله عليه وآله) سخن رانده است كه در فصل جداگانه‎اي ان‎شاءالله مذكور خواهد شد.

در خطبه 49 مي‎فرمايد:

وَ امتَنَعَ عَلي عَينِ البَصيرِ، فَلا عَينُ مَن لَم يَرَهُ تُنكِرُهُ، وَ‎لا قَلبُ مَن أَثبَتَهُ يُبصِرُهُ. سَبَقَ فِي العُلُوِّ، فَلا شَيءَ أَعلي مِنهُ; وَ‎قَرُبَ فِي الدُّنُوِّ، فَلا شَيءَ أَقرَبُ مِنهُ. فَلاَ استِعلاؤُهُ باعَدَهُ عَن شَيء مِن خَلقِه، وَ‎لا‎قُربُهُ ساواهُم فِي المَكانِ بِه. لَم يُطلِعِ العُقولَ عَلي تَحديدِ صِفَتِه، وَ‎لَم يَحجُبها عَن واجِبِ مَعرِفَتِه.

ممتنع و محال گرديد ديدن او به چشم بينا، امّا نه چشم كسي كه او را نديده انكارش مي‎كند، و نه دل كسي كه او را نشناخته مي‎بيندش (يعني نه مرئي نبودن او انكار ذات او را معقول مي‎كند چون مرئي نبودن اگر به‎طور مطلق و به قول بعضي با چشم مسلّح هم ممكن نشود نهايت امر دليل بر عدم تجسّم و عدم جسم است نه دليل بر عدم وجود ذات نامرئي، و نه ثابت بودن وجود و تحقّق داشتن و اثبات شيءِ ثابت و محقّق دليل بر مرئي بودن و ديدن او به چشم يا ادراك او به يكي از حواسّ ظاهره است و بلكه دليل بر ادراك ذات او به عقل هم نيست). پيشي گرفته است در بلندي ]بر هر چيزي[، پس چيزي برتر و بلندتر از او نيست; و نزديك است در نزديكي ]به هر چيز[، پس چيزي نزديك‎تر از او نيست. پس نه بلندي او دورش گردانيده از چيزي از مخلوقاتش، و نه نزديكيش او را با ايشان در مكان برابر كرده است. خردها را بر تحديد صفت خود مطّلع نساخته، و ]امّا [آنها را از معرفت واجب ]هم [در حجاب و پرده قرار نداده است.

در خطبه 64 مي‎فرمايد:

الحَمدُ لِلّهِ الَّذي لَم تَسبِق لَهُ حالٌ حالا فَيَكونَ أَوَّلا قَبلَ أَن يَكونَ آخِراً، وَ‎يَكونَ ظاهِراً قَبلَ أَن يَكونَ باطِناً. كُلُّ مُسَمّي بِالوَحدَةِ غَيرُهُ قَليلٌ، وَ‎كُلُّ عَزيز غَيرُهُ ذَليلٌ، وَ‎كُلُّ قَوِي غَيرُهُ ضَعيفٌ، وَ‎كُلُّ مالِك غَيرُهُ مَملوكٌ، وَ‎كُلُّ عالِم غَيرُهُ مُتَعَلِّم، وَ‎كُلُّ قادِر غَيرُهُ يَقدِرُ وَ‎يَعجِزُ، وَ‎كُلُّ سَميع غَيرُهُ يَصَمُّ عَن لَطيفِ الأَصواتِ وَ‎يُصِمُّهُ كَبيرُها وَ‎يَذهَبُ عَنهُ ما بَعُدَ مِنها، وَ‎كُلُّ بَصير غَيرُهُ يَعمي عَن خَفِيِّ الأَلوانِ وَ‎لَطيفِ الأَجسامِ، وَ‎كُلُّ ظاهِر غَيرُهُ غَيرُ باطِن، وَ‎كُلُّ باطِن غَيرُهُ غَيرُ ظاهِر. لَم يَخلُق ما خَلَقَهُ لِتَشديدِ سُلطان، وَ‎لا تَخَوُّف مِن عَواقِبِ زَمان، وَ‎لاَ استِعانَة عَلي نِدّ مُثاوِر، وَ‎لا شَريك مُكاثِر، وَ‎لا‎ضِدّ مُنافِر، وَ‎لكِن خَلائِقُ مَربوبونَ، وَ‎عِبادٌ داخِرونَ. لَم يَحلُل فِي الأَشياءِ فَيُقالَ هُوَ فيها كائِنٌ، وَ‎لَم يَنأَ عَنها فَيُقالَ هُوَ مِنها بائِنٌ. لَم‎يَؤُدهُ خَلقُ مَا ابتَدَأَ، وَ‎لا تَدبيرُ ما ذَرَأَ، وَ‎لا وَقَفَ بِه عَجزٌ عَمّا‎خَلَقَ، وَ‎لا وَلَجَت عَلَيهِ شُبهَةٌ فيما قَضي وَ‎قَدَّرَ، بَل قَضاءٌ مُتقَنٌ، وَ‎عِلمٌ مُحكَمٌ، وَ‎أَمرٌ مُبرَمٌ. المَأمولُ مَعَ النِّقَمِ، المَرهوبُ مَعَ النِّعَمِ.

سپاس خدايي را سزاست كه پيشي نگرفته است او را حالي بر حالي تا اينكه پيش از آنكه «آخر» باشد «اوّل» بوده است، و پيش از آنكه «باطن» باشد «ظاهر» بوده است (يعني اوّليّت و آخريّت، و ظاهر بودن و باطن بودن همگي از صفاتي است كه براي خدا به‎طور مطلق ثابت مي‎باشد). هر كس غير او به وحدت و يگانگي ناميده شود كم است، و هر عزيزي غير او ذليل است، و هر نيرومندي غير او ضعيف است، و هر مالكي غير او مملوك است، و هر عالِمي غير او فراگيرنده است، و هر توانايي غير او گاه توانا و گاه ناتوان است، و هر شنونده‎اي غير او در شنيدن آوازهاي لطيف و آهسته كر است و صداهاي عظيم او را كر مي‎سازد و صداهاي دور را نمي‎شنود، و هر بينايي غير او از ديدن رنگهاي پنهان و اجسام لطيف كور است، و هر آشكاري غير او پنهان نيست، و هر پنهاني غير او آشكار نيست. آنچه را آفريد نه براي استوار كردن و قوّت بخشيدن سلطنت بود، و نه از بيم عواقب ]سوءِ [روزگار، و نه براي ياري خواستن در دفع دشمني كه جنگ و شورش كند، و نه شريكي كه به كثرت نازد، و نه ضدّي كه منافر باشد، بلكه ]آنچه خلق شده‎اند[ همه خلايقي هستند پرورده ]كرَم و جود[ او، و بندگاني هستند ذليل و خوار ]در برابر عزّت و قدرت و حكم [او. حلول نكرده در اشياء تا گفته شود در آنهاست، و دور‎نشده از آنها تا گفته شود از آنها جداست. به زحمت نينداخت و سنگيني نكرد بر او آفريدن آنچه را ابتدا كرد و آفريد آن را و نه تدبير و صلاح آنچه را ايجاد فرمود. آفرينش موجودات در آغاز ناتوانش نساخته است، و از تدبير آنچه پديد آورده باز نمانده است، و نه در آفرينش ناتوان شده است تا از آن باز‎مانَد، و نه در آنچه حكم كرده و تقدير نموده است شبهه‎اي بر او وارد‎مي‎شود، بلكه قضاي او متقن است، و علم او محكم است، و امر او مبرم است. در نقمتها اميدوارند به او، و به‎هنگام نعمت ترسانند از او (يعني مبتلايان به او اميد دارند كه بلا را از آنها برطرف سازد و ارباب نعمت از او مي‎ترسند كه بر اثر كفران نعمت، نعمت خود را از آنها بگيرد).

در اين خطبه‎ها نيز امام، آن عارف معارف الهي، صفات متعدّدي مثل مرئي نبودن و قرب، دنوّ و علوّ ذات، اوّليّت و آخريّت، ظاهريّت و باطنيّت، و وحدت را تفسير فرموده است، همچنان كه اسماء و صفات عزيز و قوي و مالك و عالِم و قادر و سميع و بصير و ظاهر و باطن و خالق و بعضي صفات ديگر را شرح و تفسير فرموده است.

در خطبه 82 مي‎فرمايد:

الحَمدُ لِلّهِ الَّذي عَلا بِحَولِه وَ‎دَنا بِطَولِه.

سپاس خداي را سزاست كه به حول و قدرت، بلندي و برتري دارد و به فضل و كرَم و احسان نزديك است.

و در همين خطبه، طي جملاتي چند، فوايد افعال و غايت كارهاي الهي را شرح داده و فرموده است:

جَعَلَ لَكُم أَسماعاً لِتَعِيَ ما عَناها، وَ‎أَبصاراً لِتَجلُوَ عَن عَشاها.

براي شما گوشهايي قرار داد تا آنچه را مي‎شنوند حفظ كنند، و ديدگاني آفريد (يعني قوّت و بينش و ديدي) تا روشني‎بخش تاريكي باشند.

در خطبه 89 مي‎فرمايد:

الحَمدُ لِلّهِ المَعروفِ مِن غَيرِ رُؤيَة، وَ‎الخالِقِ مِن غَيرِ رَوِيَّة; الَّذي لَم‎يَزَل قائِماً دائِماً إِذ لا سَماءٌ ذاتُ أَبراج.

سپاس خدايي را سزاست كه شناخته شده است بدون ديده شدن ]و بدون اينكه كسي او را به مشاهده عيني ديده باشد[، و آفريننده است بدون فكر و نظر; آنكه با صفت برپايي و دوام متّصف بوده است آنگاه كه آسمان صاحب برجها نبود.

و در همين خطبه است:

هُوَ الَّذِي اشتَدَّت نِقمَتُهُ عَلي أَعدائِه في سَعَةِ رَحمَتِه، وَ‎اتَّسَعَت رَحمَتُهُ لاَِولِيائِه في شِدَّةِ نِقمَتِه.

اوست كه عقوبتش بر دشمنان شدّت دارد در عين وسعت رحمتش، و رحمتش بر اوليا و دوستان وسعت دارد در عين شدّت عقوبتش (يعني چنان نيست كه شدّت عقوبت و شديدالعقاب بودن او مانع رحمتش شود و وسعت رحمت او مانع شدّت عقوبتش گردد).

چنانكه در دعاي افتتاح آمده است:

وَ أَيقَنتُ أنَّكَ أَنتَ أَرحَمُ الرّاحِمينَ في مَوضِعِ العَفوِ وَ‎الرَّحمَةِ، وَ‎أَشَدُّ المُعاقِبينَ في مَوضِعِ النِّكالِ وَ‎النّقمَةِ.

و من يقين دارم كه براستي تو مهربان‎ترينِ مهرباناني به‎هنگام عفو و رحمت، و سخت‎ترين كيفردهنده‎اي به‎هنگام شكنجه و عقوبت.

در خطبه 90 مي‎فرمايد:

الحَمدُ لِلّهِ الَّذي لا يَفِرُهُ المَنعُ وَ‎الجُمودُ، وَ‎لا يُكديهِ الإِعطاءُ وَ‎الجودُ; إِذ كُلُّ مُعط مُنتَقَصٌ سِواهُ، وَ‎كُلُّ مانِع مَذمومٌ ما خَلاهُ. هُوَ المَنّانُ بِفَوائِدِ النِّعَمِ وَ‎عَوائِدِ المَزيدِ وَ‎القِسَمِ.

حمد مختصّ خدايي است كه منع و امساك بر ثروتش نمي‎افزايد، و عطا و بخشش فقيرش نمي‎سازد; زيرا هر بخشنده‎اي جز او ثروتش كاهش مي‎يابد، و هر كس جز او دست عطا فرو بندد مذموم است. اوست بسيار احسان‎كننده به فوايد نعمتها و منفعتها و افزون شدن قسمتها.

و در ادامه همين خطبه مي‎فرمايد:

لَيسَ بِما سُئِلَ بِأَجوَدَ مِنهُ بِما لَم يُسْأَل. الأَوَّلُ الَّذي لَم‎يَكُن لَهُ قَبلٌ فَيَكونَ شَيءٌ قَبلَهُ، وَ‎الآخِرُ الَّذي لَيسَ لَهُ بَعدٌ فَيَكونَ شَيءٌ بَعدَهُ.

به آنكه زبان به درخواست مي‎گشايد بيش از آن كس كه درخواست نكرده است، ندهد (و اين منافات با دعا و طلب حاجت ندارد، زيرا آن موجب حصول استعداد و لياقت قبول فيض وجود اوست). «اوّل» است كه براي او پيشي نيست تا چيزي پيش از او باشد، و «آخر» است كه بعدي براي او نيست تا چيزي بعد از او باشد.

و هم در اين خطبه است:

مَا اختَلَفَ عَلَيهِ دَهرٌ فَيَختَلِفَ مِنهُ الحالُ، وَ‎لا كانَ في مَكان فَيَجوزَ عَلَيهِ الاِنتِقالُ. وَ‎لَو وَهَبَ ما تَنَفَّسَت عَنهُ مَعادِنُ الجِبالِ وَ‎ضَحِكَت عَنهُ أَصدافُ البِحارِ مِن فِلِزِّ اللُّجَينِ وَ‎العِقيانِ وَ‎نُثارَةِ الدُّرِّ وَ‎حَصيدِ المَرجانِ ما أَثَّرَ ذلِكَ في جودِه وَ‎لا أَنفَدَ سَعَةَ ما‎عِندَهُ. وَ‎لَكانَ عِندَهُ مِن ذَخائِرِ الإِنعامِ ما لا تُنفِدُهُ مَطالِبُ الأَنامِ لاَِنَّهُ الجَوادُ الَّذي لا يَغيضُهُ سُؤالُ السّائِلينَ، وَ‎لا يُبخِلُهُ إِلحاحُ المُلِحّينَ.

روزگار بر او مختلف نشود تا حال او مختلف گردد، و در مكاني نبوده است  تا انتقال ]از مكاني به مكان ديگر[ بر او جايز باشد. و اگر آنچه معادن كوهها از آن تنفّس مي‎كنند (آنچه از معدنها خارج و استخراج مي‎شود) و آنچه از لبان پرخنده صدفهاي دريا خارج مي‎شود از گداخته نقره و طلا و از پخش‎شده دُرّ و مرجان همه را ببخشد و عطا كند، در جود و سخاي او اثري نمي‎كند (آن را كم‎و ناقص نمي‎سازد) و وسعت آنچه نزد اوست تمام نمي‎گردد. و هرآينه هست نزد او از ذخيره‎هاي نعمتها چندان كه خواسته‎هاي مردم آن را تمام نمي‎كند به جهت اينكه او بخشنده‎اي است كه سؤالِ سؤال‎كنندگان ناقصش نمي‎كند، و اصرارِ اصراركنندگان بخيلش نمي‎سازد.

ساير جمله‎ها و مطالب اين خطبه نيز بيشتر، راجع به شرح اسماء و صفات ذاتي و فعل خداست.

در خطبه 93 مي‎فرمايد:

الأَوَّلُ الَّذي لا غايَةَ لَهُ فَيَنتَهي، وَ‎لا آخِرَ لَهُ فَيَنقَضي.

]خدا[ اوّلي است كه پاياني براي او نيست تا به نهايت برسد، و آخري براي او نيست تا منقضي شود و درگذرد.

خطبه 95 مي‎فرمايد:

الحَمدُ لِلّهِ الأَوَّلِ، فَلا شَيءَ قَبلَهُ; وَ‎الآخِرِ، فَلا شَيءَ بَعدَهُ.

حمد و سپاس مخصوص خدايي است ]كه اين صفت را دارد[ كه اوّل است، پس چيزي پيش از او نيست; و آخر است، پس چيزي بعد از او نيست.

يعني اوّل بودن او نه به اين معناست كه اشياءِ ديگر دوم و سوم و‎... او هستند و آخر بودن او به اين معني نيست كه بعد از اشياءِ ديگر است بلكه به اين معني است كه بعد از او چيزي نيست.

در خطبه 100 مي‎فرمايد:

الأَوَّلُ قَبلَ كُلِّ أَوَّل، وَ‎الآخِرُ بَعدَ كُلِّ آخِر.

اوّل است پيش از هر اوّلي، و آخر است بعد از هر آخري.

در خطبه 108 مي‎فرمايد:

أَنتَ الأَبَدُ، فَلا أَمَدَ لَكَ; وَ‎أَنتَ المُنتَهي، فَلا مَحيصَ عَنكَ; وَ‎أَنتَ المَوعِدُ، فَلا مَنجي مِنكَ إِلاّ إِلَيكَ.

تو ابدي و هميشگي و جاويدي، پس نهايت و پاياني براي تو نيست; و تو محل و نهايت سير و حركت خلايقي، پس گريزگاهي از تو نيست; و تو وعده‎گاهي، پس جاي نجاتي از تو نيست مگر به سوي تو.

در خطبه 152 مي‎فرمايد:

الأَحَدِ لا بِتَأويلِ عَدَد، وَ‎الخالِقِ لا بِمَعني حَرَكَة وَ‎نَصَب، وَ‎السَّميعِ لا بِأَداة، وَ‎البَصيرِ لا بِتَفريقِ آلَة، وَ‎الشّاهِدِ لا‎بِمُماسَّة، وَ‎البائِنِ لا‎بِتَراخي مَسافَة، وَ‎الظّاهِرِ لا بِرُؤيَة، وَ‎الباطِنِ لا‎بِلَطافَة. بانَ مِنَ الأَشياءِ بِالقَهرِ لَها وَ‎القُدرَةِ عَلَيها، وَ‎بانَتِ الأَشياءُ مِنهُ بِالخُضوعِ لَهُ وَ‎الرُّجوعِ إِلَيهِ.

يكي است بي‎آنكه به عدد و شماره تأويل شود (بلكه معني يكي بودن و احديّت او اين است كه به تعدّد و تركيب و جزء داشتن تأويل نمي‎شود تا در عين يكي‎بودن، متعدّد باشد. و نيز احد و بي‎جزء و غيرمركّبي است كه نظير و همتا و دومي ندارد. و يكي، عددي نيست كه مفهومش متعدّد بودن يا قابل تعدّد بودن آن يكي باشد كه خدا از آن منزّه است)، و آفريننده است نه به اين معني كه حركتي از او صادر شود و رنج و زحمتي متحمّل گردد، و شنونده است نه به وسيله گوش، و بيناست نه با برگرداندن حدقه چشم (يعني شنوايي و بينايي او بدون وسيله است)، و حاضر است نه به تماس (چنانكه دو شيءِ مادّي با هم تماس مي‎يابند و انسان در نزد چيزي حضور مي‎يابد، بلكه حضور او به معني احاطه و علم بر همه اشياء است)، و جداست نه به دوري و فاصله (يعني دوري او مثل دوري دو شيءِ مادّي از يكديگر كه به فاصله مكاني يا زماني صورت مي‎يابد نيست، بلكه دوري او از هر ممكن، تنزّه او از صفات ممكنات است)، و ظاهر و آشكار است نه به ديدن (زيرا او از اينكه ديده شود منزّه است، بلكه به‎خودي خود و به ذات خود و به آثار خود ظاهر و آشكار است)، و پنهان است نه به لطافت و نازكي و خُردي هيكل (بلكه به كُنه و حقيقت ذات پنهان است و از اينكه ذاتش ادراك شود، والا و بالاست). از اشياء جداست به قهر و غلبه و توانايي بر آنها، و اشياء از او جدا هستند به خضوع و فروتني از براي او و به بازگشت به سوي او (يعني جدايي او از آنها به صفات جلاليّه و جماليّه و كماليه اوست كه ممكنات فاقد آنند و جدايي ممكنات از او نيز به نياز فقر و خضوع ذاتي آنها نسبت به اوست كه همه فقير او و نيازمند به اويند: (أَنتُمُ الفُقَراءُ إِلَي اللّهِ وَ‎اللّهُ هُوَ الغَنِي الحَميد)6).

و هم در اين خطبه است:

عالِمٌ إِذ لا مَعلومَ، وَ‎رَبُّ إِذ لا مَربوبَ، وَ‎قادِرٌ إِذ لا مَقدورَ.

عالِم بود در وقتي كه هيچ معلومي نبود، و ربّ (مالك) بر تربيت بود در وقتي كه هيچ مربوبي نبود، و قادر بود در وقتي كه هيچ مقدوري نبود.

در خطبه 154 فرموده است:

لَم تَبلُغهُ العُقولُ بِتَحديد فَيَكونَ مُشَبَّهاً، وَ‎لَم تَقَع عَلَيهِ الأَوهامُ بِتَقدير فَيَكونَ مُمَثَّلا. خَلَقَ الخَلقَ عَلي غَيرِ تَمثيل، وَ‎لا مَشوَرَةِ مُشير، وَ‎لا مَعونَةِ مُعين.

عقلها به تحديد او ]و شناخت حدّ و نهايتي براي او و صفاتش [نرسيده‎اند تا تشبيه شده باشد (اين از معاني بسيار بلند توحيدي است، زيرا تشبيه و تمثيل در امورِ قابل تحديد و تقدير امكان‎پذير است، امّا چيزي كه تحديد و تقديرپذير نيست چون قابل تعدّد نيست و نامحدود بالذّات و بالصّفات و واحد و يكتاست، تشبيه چيزي به او و تشبيه او به چيزي امكان نخواهد داشت)، و وهمها به تعيين اندازه و تقدير او نمي‎رسند تا همانندشده به چيزي باشد (زيرا از قدر و اندازه معيّن منزّه‎است). خلق را آفريد بر غير مثال و نمونه‎اي (يعني بدون سابقه و نقشه و برداشت از چيز ديگر)، و بدون مشورت با كسي، و بدون ياري‎كردن ياوري.

در خطبه 162 مي‎فرمايد:

لَيسَ لاَِوَّلِيَّتِهِ ابتِداءٌ، وَ‎لا لاَِزَلِيَّتِهِ انقِضاءٌ.

براي اوّليت او ابتدا و آغازي، و براي ازليّت او پايان و انقضايي نيست.

و در ادامه همين خطبه آمده است:

لَم يَخلُقِ الأَشياءَ مِن أُصول أَزَلِيَّة وَ‎لا مِن أَوائِلَ أَبَدِيَّة. بَل خَلَقَ ما‎خَلَقَ، فَأَقامَ حَدَّهُ; وَ‎صَوَّرَ ما صَوَّرَ، فَأَحسَنَ صورَتَهُ.

اشياء و مخلوقات را از اصلهاي قديمي و غيرمسبوق به عدم (چنانكه قائلان به‎قِدَم مادّه معتقدند) نيافريد و نه از اوّلها و چيزهايي كه ابدي باشند. بلكه آفريد هرچه را آفريد، پس برپا داشت حدّ آن را، و تصوير فرمود هرچه را تصوير كرد، پس نيكو كرد صورت آن را.

در خطبه 178 مي‎فرمايد:

لا تُدرِكُهُ العُيونُ بِمُشاهَدَةِ العِيانِ، وَ‎لكِن تُدرِكُهُ القُلوبُ بِحَقائِقِ الإيمانِ. قَريبٌ مِنَ الأَشياءِ غَيرُ مُلامِس. بَعيدٌ مِنها غَيرُ مُبايِن. مُتَكَلِّمٌ لا بِرَوِيَّة، مُريدٌ لا بِهِمَّة، صانِعٌ لا بِجارِحَة. لَطيفٌ لا‎يوصَفُ بِالخَفاءِ، كَبيرٌ لا يوصَفُ بِالجَفاءِ، بَصيرٌ لا يوصَفُ بِالحاسَّةِ، رَحيمٌ لا‎يوصَفُ بِالرِّقَّةِ. تَعنو الوُجوهُ لِعَظَمَتِه، وَ‎تَجِبُ القُلوبُ مِن مَخافَتِه.

درك نمي‎كنند او را چشمها به مشاهده عيني و آشكار، و لكن درك مي‎كنند او را دلها با حقايق ايمان. نزديك است به اشياء ولي با آنها چسبيدگي و ملامست ندارد. دور است از آنها در حالتي كه جدا از آنها نيست. سخن‎گوينده است نه با فكر، اراده‎كننده است نه از روي عزم و همّت، صنعتكار است نه با اعضا و جوارح. لطيف است ولي در نهان وصف نمي‎شود، بزرگي است كه به جفا و خشونت وصف نمي‎گردد، بينايي است كه با حاسّه و بصر توصيف نمي‎گردد، رحيمي است كه به رقّت قلب وصف نمي‎شود. ذليل مي‎شوند چهره‎ها براي عظمت او، و مضطرب مي‎گردند دلها از بيم او.

در خطبه 181 مي‎فرمايد:

لَم يولَد سُبحانَهُ فَيَكونَ فِي العِزِّ مُشارَكاً، وَ‎لَم يَلِد فَيَكونَ مَورُوثاً هالِكاً. وَ‎لَم يَتَقَدَّمهُ وَقتٌ وَ‎لا زَمانٌ، وَ‎لَم يَتَعاوَرهُ زِيادَةٌ وَ‎لا‎نُقصانٌ.

پروردگار سبحان زاييده نشده است تا در عزّت، مشارك و صاحب شريك باشد (زيرا والد هر چيزي از نوع خود اوست، پس اگر ـ العياذ بالله ـ خدا زاييده شده باشد، زاينده او در عزّت با او شريك خواهد شد)، و نزاييده است تا ميراث‎برده‎شده و هلاكت‎يابنده باشد. مقدّم بر او نشده است وقتي و زماني، و فرانگرفته است او را زياني و نقصاني.

و در اين خطبه است:

الَّذي كَلَّمَ موسي تَكليماً، وَ‎أَراهُ مِن آياتِه عَظيماً بِلا جَوارِحَ وَ‎لا‎أَدَوات، وَ‎لا نُطق وَ‎لا لَهَوات.

همان خدايي كه با موسي سخن گفت سخن گفتني، و به او از آيات خود آيه و نشانه بزرگي را بدون اعضا و آلات، و گفتار و زبانكها ارائه داد.

در خطبه 184 مي‎فرمايد:

خَلَقَ الخَلقَ حينَ خَلَقَهُم غَنِيّاً عَن طاعَتِهِم، آمِناً مِن مَعصِيَتِهِم.

خلق فرمود خلق را آنگاه كه خلق كرد ايشان را در حالي كه بي‎نياز بود از اطاعتشان، و ايمن بود از ضرر و معصيتشان.

در خطبه 186 مي‎فرمايد:

لا يَثلِمُهُ العَطاءُ، وَ‎لا يَنقُصُهُ الحِباءُ، وَ‎لا يَستَنفِدُهُ سائِلٌ، وَ‎لا‎يَستَقصيهِ نائِلٌ، وَ‎لا يَلويهِ شَخصٌ عَن شَخص، وَ‎لا يُلهيهِ صَوتٌ عَن صَوت، وَ‎لا تَحجُزُهُ هِبَةٌ عَن سَلب، وَ‎لا يَشغَلُهُ غَضَبٌ عَن رَحمَة، وَ‎لا تُوَلِّهُهُ رَحمَةٌ عَن عِقاب، وَ‎لا يُجِنُّهُ البُطونُ عَنِ الظُّهورِ، وَ‎لا يَقطَعُهُ الظُّهورُ عَنِ البُطونِ. قَرُبَ فَنَآي، وَ‎عَلا فَدَنا، وَ‎ظَهَرَ فَبَطَنَ، وَ‎بَطَنَ فَعَلَنَ، وَ‎دانَ وَ‎لَم يُدَن. لَم يَذرَإِ الخَلقَ بِاحتِيال، وَ‎لاَ استَعانَ بِهِم لِكَلال.

هيچ عطايي به او صدمه نمي‎زند، و هيچ كرمي از او نمي‎كاهد، و هيچ خواهنده‎اي او را تمام نمي‎كند، و هيچ بخششي او را به پايان نمي‎رساند (يعني خزاين كرم و عطاي او با بخشش كم نمي‎شود و هرچه از او بخواهند، خواسته‎ها و سؤالات كمتر از آن است كه در دارايي او اثر بگذارد). پيچيده و مشغول نمي‎سازد او را شخصي از شخص ديگر، و بازنمي‎دارد او را صدايي از صداي ديگر، و مانع نمي‎شود او را بخششي از سلب و بازگرفتن (كه در عين منع، عطا مي‎كند و در عين محروم ساختن، بخشش دارد)، و مشغول نمي‎كند خشم گرفتن او را از رحمت، و بازنمي‎دارد رحمت او را از عِقاب، و پنهان نمي‎دارد پنهان بودن او را از ظهور، و قطع نمي‎كند ظهور و آشكار بودن او را از بطون (مقصود اين است كه تمام اين صفات كه اجتماعشان با مفاهيم و معاني متعارفشان در مخلوقات امكان‎پذير نيست و با هم در ضدّيت هستند، در وجود خدا كه تنزّه از صفات مخلوقين و امكان و عوارض امكانيّت دارد، اجتماع مي‎يابند و در عين تناسب با يكديگرند). نزديك است و دور از دسترس، بالاست و به همه نزديك، آشكار است و پنهان، پنهان است و آشكار، پاداش دهد و پاداش داده نشود. خلق را نيافريد با جولان انديشه و فكر، و استعانت و كمك نخواست از جهت ناتواني و ضعف.

در خطبه 204 مي‎فرمايد:

الحَمدُ لِلّهِ العَلِيِّ عَن شَبَهِ المَخلوقينَ، الغالِبِ لِمَقالِ الواصِفينَ، الظّاهِرِ بِعَجائِبِ تَدبيرِه لِلنّاظِرينَ وَ‎الباطِنِ بِجَلالِ عِزَّتِه عَن فِكرِ المُتَوَهِّمينَ. العالِمِ بِلاَ اكتِساب، وَ‎لاَ ازدِياد، وَ‎لا عِلم مُستَفاد. المُقَدِّرِ لِجَميعِ الأُمورِ بِلا رَوِيَّة وَ‎لا ضَمير.

حمد مختصّ خدايي است كه برتر است از شباهت به مخلوقات، و غالب است بر مقال و گفتار وصف‎كنندگان (يعني فوق وصفِ وصف‎كنندگان است و آنان از وصف او مغلوب و عاجزند)، و به‎وسيله عجايب تدبيرش ]در امور خلق[ ظاهر و آشكار است براي نظركنندگان ]به امور تدبير او[، و پنهان است به جلال عزّت خود از فكر توهّم‎كنندگان و انديشمندان (زيرا هيچ انديشه‎اي به كُنه حقيقت ذات او نمي‎رسد). او عالِم است بدون كسب و تحصيل، و بدون اينكه بر علمش افزوده شود (كه لازمه‎اش جهل است)، و مستفاد و گرفته شده از غير باشد. اوست تقديركننده همه امور بدون انديشه‎اي و ضميري.

و در همين خطبه است:

لَيسَ إِدراكُهُ بِالأَبصارِ، وَ‎لا عِلمُهُ بِالأَخبارِ.

ادراك او به وسيله چشمها نيست، و علم او به وسيله خبرها نيست.

اين معني در صورتي است كه «ابصار» و «اخبار» به فتح همزه خوانده‎شود، ولي اگر به كسر خوانده شود، معني اين است كه: «ادراك او به ديدن ]و رؤيت مادّي[ نيست، و علم او به خبر دادن ]به او [نيست».

در خطبه 227 مي‎فرمايد:

واحِدٌ لا بِعَدَد، وَ‎دائِمٌ لا بِأَمَد، وَ‎قائِمٌ لا بِعَمَد. تَتَلَقّاهُ الأَذهانُ لا‎بِمُشاعَرَة، وَ‎تَشهَدُ لَهُ المَرائي لا بِمُحاضَرَة. لَم تُحِط بِهِ الأَوهامُ بَل تَجَلّي لَها بِها، وَ‎بِهَا امتَنَعَ مِنها وَ‎إِلَيها حاكَمَها. لَيسَ بِذي كِبَر امتَدَّت بِهِ النِّهاياتُ فَكَبَّرَتهُ تَجسيماً، وَ‎لا بِذي عِظَم تَناهَت‎بِهِ الغاياتُ فَعَظَّمَتهُ تَجسيداً، بَل كَبُرَ شَأناً، وَ‎عَظُمَ سُلطاناً.

يگانه است نه به عدد و شماره (بلكه به همتا نداشتن و بي‎مثل و مانند بودن، كه «ليس كمثله شيء»)، و هميشه بوده و هست نه به مدّت و زمان (زيرا زمان را به هرگونه معني كنند، از اينكه ذات و يا دائميّت ذات به آن موصوف باشد، منزّه است)، و برپا و قائم است نه به ستون و اعتماد به وسيله‎اي (زيرا برپايي او مطلق و بدون اعتماد و نياز به چيزي است چون خود برپادارنده همه چيزهاست، پس هيچ چيز در برپايي او دخالت نخواهد داشت). ذهنها او را تلقّي و رديابي مي‎كنند نه از راه مشاعر و حواس، و آينه‎ها (يا رؤيت‎شده‎ها) بر او گواهي مي‎دهند نه به حضور و شهادت شاهدي (كه به آنچه به آن شهادت مي‎دهد حضور ظاهري و جسماني يافته باشد، يا آينه و مرآتي كه صورت در آن ديده شود). خردها او را احاطه نكرده‎اند بلكه او تجلّي كرد از براي خردها به خود خردها، و به همان خردها ممتنع شد ]و محال شد عرفان كُنه ذات او[ از آن خردها (نه به اين معني كه خردها سبب امتناع و استحاله معرفت كُنه ذات گرديدند بلكه به اين معني كه به وسيله خردها امتناع معرفت كُنه ذات خود را به خردها نشان داد)، و به سوي عقلها محاكمه كرد عقلها را (يعني عقلهايي كه معرفت ذات او را ممكن مي‎شمارند يا در هر امري از امور انحراف مي‎يابند، به همان عقلها محاكمه كرد كه همان عقل است كه اشتباهات عقل را روشن و مرتفع مي‎سازد). بزرگي نيست كه نهايت و اطراف او امتداد يافته باشند تا‎جسمش را بزرگ گردانند، و صاحب عظمتي نيست كه غايات و پايانها به او متناهي گردند (يعني پايانها به او منتهي گردند كه از پايان بيشتر و افزون‎تر نباشد) تا جسد او را عظيم نمايند، بلكه بزرگ است از جهت شأن، و عظيم است از جهت سلطنت و استيلا (نه اينكه جسم و جسد باشد و بزرگي او بزرگي جسمش، و عظمت او عظمت جسدش باشد).

در خطبه 228 مي‎فرمايد:

ما وَحَّدَهُ مَن كَيَّفَهُ، وَ‎لا حَقيقَتَهُ أَصابَ مَن مَثَّلَهُ، وَ‎لا إِيّاهُ عَني مَن شَبَّهَهُ، وَ‎لا صَمَدَهُ مَن أَشارَ إِلَيهِ وَ‎تَوَهَّمَهُ. كُلُّ مَعروف بِنَفسِه مَصنوعٌ، وَ‎كُلُّ قائِم في سِواهُ مَعلولٌ. فاعِلٌ لا بِاضطِرابِ آلَة، مُقَدِّرٌ لا بِجَولِ فِكرَة، غَنِيٌّ لا بِاستِفادَة. لا تَصحَبُهُ الأَوقاتُ، وَ‎لا‎تَرفِدُهُ الأَدَواتُ. سَبَقَ الأَوقاتَ كَونُهُ، وَ‎العَدَمَ وُجودُهُ، وَ‎الاِبتِداءَ أَزَلُهُ.

يگانه ندانسته او را هر كس كه صاحب كيفيّت و چگونگيش دانسته است، و به حقيقت او نرسيده (يعني او را نشناخته) كسي كه براي او مثل و مانند قرار داده است، و او را قصد نكرده كسي كه او را تشبيه كرده است، و او را نخواسته و به او پناه نبرده كسي كه به او اشاره نموده و او را در وهم درآورده است (چون آنكه تشبيه مي‎شود يا آنكه به او اشاره مي‎شود و در وهم درمي‎آيد، هرچه باشد، خدا نيست). هرچه به نفس و ذات خود شناخته شده است مصنوع است (چون خدا بالذّات شناخته‎شده نيست، مصنوع نيست و دليل بر مصنوع بودن آنچه بالذّات شناخته شده، اين است كه اگر شيئي به ذات خود قابل شناسايي باشد، ناچار بايد داراي اجزاء باشد و هرچه داراي اجزاء باشد، مركّب خواهد بود و مركّب ممكن است و محتاج، و هر ممكن و محتاجي مصنوع مي‎باشد)، و هرچه بر غير برپاست معلول است (و چون خداوند به خود برپاست معلول نيست و دليل بر اينكه هر برپايي غير خود، معلول است احتياج آن به غير خود است و هر محتاجي ممكن است و هر ممكني معلول است). فاعل و كننده كار است نه به تحريك آلتي، وسيله‎اي تقديركننده است نه به جولان دادن فكر و انديشه‎اي، بي‎نياز است نه با استفاده و اكتساب (بلكه بي‎نيازي او بالذّات است، به عكس غير او كه هرچه بي‎نيازي دارند از خدا دارند). وقتها و زمانها مصاحب و همراه او نيستند، و اسباب و آلات او را ياري نمي‎كنند. پيشي جسته است هستي و بودِ او بر وقتها، و وجود و هستي او بر عدم، و نيستي و ازليّت او بر ابتدا و آغاز داشتن.

و هم در اين خطبه است:

يُخبِرُ لا بِلِسان وَ‎لَهَوات، وَ‎يَسمَعُ لا بِخُروق وَ‎أَدَوات. يَقولُ وَ‎لا يَلفِظُ، وَ‎يَحفَظُ وَ‎لا يُتَحَفَّظُ، وَ‎يُريدُ وَ‎لا يُضمِرُ. يُحِبُّ وَ‎يَرضي مِن غَيرِ رِقَّة، وَ‎يُبغِضُ وَ‎يَغضَبُ مِن غَيرِ مَشَقَّة. يَقولُ لِمَن أَرادَ كَونَهُ كُن فَيَكونُ لا بِصَوت يُقرَعُ، وَ‎لا بِنِداء يُسمَعُ. و َ إِنَّما كَلامُهُ سُبحانَهُ فِعلٌ مِنهُ أَنشَأَهُ وَ‎مِثلُهُ لَم يَكُن مِن قَبلِ ذلِكَ كائِناً، وَ‎لَو‎كانَ قَديماً لَكانَ إِلهاً ثانياً. لا يُقالُ كانَ بَعدَ أَن لَم يَكُن فَتَجرِي عَلَيهِ الصِّفاتُ المُحدَثاتُ، وَ‎لا يَكونُ بَينَها وَ‎بَينَهُ فَصلٌ، وَ‎لا لَهُ عَلَيها فَضلٌ، فَيَستَوِيَ الصّانِعُ وَ‎المَصنوعُ، وَ‎يَتَكافَأَ المُبتَدِعُ وَ‎البَديعُ.

خبر مي‎دهد نه به زبان و زبانكها، و مي‎شنود نه به شكافها ]و سوراخهاي گوش[ و آلتها.7 سخن مي‎گويد نه به لفظ (يعني با آوازي كه اعتماد بر مقطع دهان گوينده داشته باشد سخن نمي‎گويد)، و همه چيز را حفظ مي‎كند نه به قوّه حافظه (و اينكه بخواهد چيزي را با مراجعه و نحو ديگر حفظ و ضبط نمايد، يا آنكه حفظ مي‎كند و نگه مي‎دارد. يعني همه اشياء را حفظ و نگهداري مي‎كند و به چيزي كه خود او را نگه دارد احتياج ندارد و از ضرر و گزند چيزي و خطري تحفّظ نمي‎كند زيرا هيچ چيزي به او ضرر نمي‎زند و كم كردن از عزّت و جلال او امكان‎پذير نيست)، و اراده مي‎كند ولي به ضمير نمي‎آورد (زيرا اراده او چون اراده مخلوق، مسبوق به انديشه و مطالعه و بررسي نيست). دوست مي‎دارد و راضي مي‎شود نه از روي رقّت و احساسات قلبي، و دشمن مي‎دارد و خشم مي‎گيرد نه به مشقّت (مانند ديگران كه خشم و غضب، آنها را ناراحت مي‎كند). وقتي اراده بودن چيزي را بنمايد مي‎گويد: «باش»، پس مي‎باشد ]امّا[ نه به آواز و صدايي كه بگويد، و نه به ندا و خواندني كه شنيده شود. و اين است و جز اين نيست كه كلام خداي سبحان فعلي و كاري است از او كه آن را ايجاد كرده و مثل آن كلام پيش از اين ]انشاء و ايجاد [نبوده‎است و اگر قديم بود، هرآينه خداي دوم بود. گفته نمي‎شود كه او بود بعد‎از آنكه نبود، تا صفات پديدارشده‎ها بر او جاري گردد، و ميان او و محدثات (پديدارشده‎ها) فرقي و فصلي نباشد و خدا را بر آنها فضلي و برتري نباشد، پس صانع و مصنوع برابر گردند، و آفريننده و آفريده‎شده همسان و همطراز شوند.

و نيز در اين خطبه است:

هُوَ الظّاهِرُ عَلَيها بِسُلطانِه وَ‎عَظَمَتِه، وَ‎هُوَ الباطِنُ لَها بِعِلمِه وَ‎مَعرِفَتِه، وَ‎العالي عَلي كُلِّ شَيء مِنها بِجَلالِه وَ‎عِزَّتِه. لا‎يُعجِزُهُ شَيءٌ مِنها طَلَبَهُ، وَ‎لا يَمتَنِعُ عَلَيهِ فَيَغلِبَهُ، وَ‎لا يَفوتُهُ السَّريعُ مِنها فَيَسبِقَهُ، وَ‎لا يَحتاجُ إِلي ذي مال فَيَرزُقَهُ.

اوست غالب بر زمين ]و آنچه در آن است[ به سلطنت و عظمت خود (يعني بر همه چيز استيلا و تسلّط دارد و همه منقاد اراده اويند)، و اوست باطن بر زمين به علم و شناسايي خود (يعني از باطن زمين و اوضاع مخفي آن و از نهانيها و تمام اسرار ما آگاه است)، و برتري و بلندي‎دارنده است بر هر چيزي به جلال و عزّت خود (يعني علوّ و ارتفاع حق بر ديگران نه علوّ ظاهري و مادّي و علوّ جسمي بر جسمي است بلكه علوّ معنوي و حقيقي است به صفات جلاليّه‎اي كه دارد). عاجز نمي‎كند او را چيزي را كه از آن طلب كرده باشد (يعني نمي‎تواند برخلاف طلب او عمل كند و از او بگريزد)، و امتناع و نافرماني از او ]و امر او [نمي‎كند تا بر او غالب گردد (يعني مسأله نافرماني و خودداري از قبول فرمان او در امور تكويني در بين نيست زيرا در موارد مغالبه و طرفيّت و كشمكش است كه بحث غالب و مغلوب به ميان كشيده مي‎شود و در مورد خدا و مخلوقات، اين جريان امكان وجود ندارد و اگر در بعضي از موارد خدا را غالب و ديگران را مغلوب مي‎دانيم، مجازاً و بالمسامحه و از جهت توهّمي است كه چه بسا براي بعضي پيش آيد و گمان كنند كسي با او در مقام ستيز و معارضه برآمده است. يا معني اين است كه نافرماني و امتناع نيست تا آنكه نافرماني مي‎كند، بر خدا غالب گردد)، و فوت نمي‎شود و شتاب‎كننده‎اي از او نيست تا بر او سبقت گيرد، و محتاج به صاحب مالي نيست كه او را روزي دهد.

در خطبه 233 مي‎فرمايد:

الَّذي عَظُمَ حِلمُهُ فَعَفا، وَ‎عَدَلَ في كُلِّ ما قَضي، وَ‎عَلِمَ بِما يَمضي وَ‎ما مَضي. مُبتَدِعِ الخَلائِقِ بِعِلمِه، وَ‎مُنشِئِهِم بِحُكمِه بِلاَ‎اقتِداء وَ‎لا‎تَعليم، وَ‎لاَ احتِذاء لِمِثالِ صانِع حَكيم، وَ‎لا إِصابَةِ خَطَاَ، وَ‎لا‎حَضرَةِ مَلاَ.

آنچنان خدايي كه بردباري او بسيار است و مي‎بخشد، و عدالت مي‎كند در هرچه حكم كند، و مي‎داند آنچه را مي‎گذرد و گذشته است. آفريننده خلايق است به علم و دانايي خود، و ايجادكننده آنهاست به حكم خود بدون اينكه به كسي در خلقت خلق اقتدا كند يا كسي او را تعليم داده باشد، و بدون اينكه نمونه صنعت صانع حكيمي را پيروي كند، يا خطايي از او صادر شود، يا گروهي حضور داشته باشند (از عقلا و كساني كه با آنها مشورت كند).

در حكمت 396 آمده است كه از آن حضرت سؤال شد از معناي «لا‎حول و لا قوّة الاّ بالله»، فرمود:

إِنّا لا نَملِكُ مَعَ اللّهِ شَيئاً، وَ‎لا نَملِكُ إِلاّ ما مَلَّكَنا. فَمَتي مَلَّكَنا ما‎هُوَ أَملَكُ بِه مِنّا كَلَّفَنا، وَ‎مَتي أَخَذَهُ مِنّا وَضَعَ تَكليفَهُ عَنّا.

ما با خدا چيزي را مالك نيستيم، و مالك نمي‎گرديم مگر آنچه را خدا مِلك ما گردانَد. پس هرگاه ما را مالك چيزي گردانَد كه خود از ما مالك‎تر است ما را مكلّف مي‎سازد (يعني تكاليف او در حدود همان چيزهايي است كه به ما عطا‎كرده)، و هرگاه آن را از ما بگيرد تكليف خود را از ما برداشته است.

در حكمت 462 آمده است كه آن حضرت سؤال شد از توحيد و عدل، فرمود:

التَّوحيدُ أَن لا تَتَوَهَّمَهُ، وَ‎العَدلُ أَن لا تَتَّهِمَهُ.

توحيد اين است كه خدا را توهّم نكني (يعني چيزي را در انديشه و وهم درآوري و گمان كني كه آن چيز خداست)، و عدل آن است كه او را ]به ظلم و خلاف عدالت[ متّهم نسازي.

اينها بعضي از موارد معني و شرح و تفسير اسماء و صفات الهي در نهج‎البلاغه بود، و در ضمن فصلهاي گذشته و آينده نيز موارد ديگري كه به‎اين مبحث ارتباط دارد مذكور شده است. البتّه استقصاي تمام موارد محتاج به فحص و بررسي كامل و مجال واسع است، و از همين مواردي كه در اين فصل يادداشت كرديم اهميّت آنها معلوم مي‎شود و‎درمي‎يابيم كه امام(عليه السلام)واقعاً حقّ كلام و بيان حقايق و معارف را ادا‎فرموده است و براي اختلاف و جدال در اسماء و صفات و معاني آن مجالي باقي نگذاشته است.
 


1. توبه (9) آيه 119.

2. آل عمران (3) آيه 105.

3. الصّواعق المحرقه، باب 11، فصل اوّل: در آيات وارده در شأن اهل بيت(عليهم السلام).

4. للّه دَرُّ قائله و ناقله.

5. تفسير كبير، ج‎1، ص‎207.

6. فاطر (35) آيه 15.

7. اگر عطف تفسيرى نباشد و عطف «آلات» بر «خروق» يا مثل عطف عام بر خاص يا عطف مساوى بر مساوى باشد، شامل وسايل سمعى كنونى حتّى سمعك نيز مى‎شود بلكه ممكن است اشاره به آن شمرده شود.