فصل دهم
صفات و اسماءِ خدا در نهجالبلاغه
چنانكه در ضمن مطالب مقدّمه كتاب تذكّر داده شد، يكي از موارد اختلاف بين مسلمين، شرح و تفسير و معني اسماء و صفات الوهيّت است كه در طول قرون بر حسب سياستهاي مختلف اشخاصي كه بر جوامع اسلامي حكومت ميكردند بسط و توسعه مييافت و عمّال و كارگردانان سياست حكّام مستبد آن را وسيلهاي جهت سركوب و خفه كردن مخالفان قرار ميدادند و تاريخ پراندوه و خونين و پر از فتنه آن بسيار تأسّفبرانگيز است.
يكي از علل بزرگ انحطاط مسلمين و توقّف دعوت و انقلاب اسلام، اشتغال مسلمانان به اين مجادلات بود كه علّت آن هم خودرأيي رهبرانِ اين اختلافات و عدم مراجعه آنان به اهل بيت(عليهم السلام) و ترك علوم مذخوره در نزد آنها بود. خدا ميداند كه چه فتنههايي از اختلاف در مسأله خلق قرآن برپا شد و تا چه اندازه وقتِ مسلمانان و مدارسشان صرف آن گرديد و اين امر چقدر موجب ضعف مسلمين شد، و باز خدا ميداند كه بر اثر ترك مراجعه به ائمّه اهل بيت(عليهم السلام) چه مطالب سست و چه خرافاتي پيرامون معني وجه و يد و عين و مكان و سمع و بصر و ضحك و نزول به سماء در دنيا رواج يافت تا جايي كه حتّي حنابله گفتند خداوند سبحان مثل يك صورت انسان، صاحب دست و پا و انگشت و حتّي نعلين طلاست و پيغمبر را در عرش پيش خود مينشانَد! اين همه مباحثي كه بين اشاعره و عدليّه واقع شد كه يك طرف حتّي باب مجازات و دخالت قرائن مقاميّه و مقاليّه و حاليّه و عقليّه را در فهم معاني الفاظ، مسدود كرد و به همان ظواهر با الغاي تمام قرائن، و با ظهور كلام در معاني مجازي متمسّك گرديد، و اين همه اختلافات در اصول اعتقادي و تفسير آيات قرآن و مسائل اسلامي ديگر، دليل اين است كه بايد در بين امّت كسي باشد كه كلامش در شرح و تفسير اين مطالب مثل كلام شخص رسول خدا(صلي الله عليه وآله)حجّت و رافع اختلاف باشد، چنانكه حضرت زينالعابدين عليبنالحسين(عليه السلام) در ضمن كلامي طولاني هنگام تلاوت آيه «يا أَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اتَّقوا اللّهَ وَكونوا مَعَ الصّادِقينَ»1 ميفرمايد:
فإلي من يفزع خلف هذه الأمّة و قد درست أعلام هذه الملّة ودانت الأمّة بالفرقة و الاختلاف يكفر بعضهم بعضاً و اللّه تعالي يقول: «و لا تَكونوا كَالَّذينَ تَفَرَّقوا و اختَلَفوا مِن بَعدِ ما جاءَهُمُ البَيِّناتُ»2. فمن الموثوق به علي إبلاغ الحجّة، و تأويل الحكم إلاّ أهل الكتاب، و أبناء أئمّة الهدي و مصابيح الدّجي الّذين احتجّ اللّه بهم علي عباده و لم يدع الخلق سدي من غير حجّة هل تعرفونهم أو تجدونهم إلاّ من فروغ الشّجرة المباركة، و بقايا الصّفوة الّذين أذهب اللّه عنهم الرّجس و طهّرهم تطهيراً و برأهم من الآفات و افترض مودَّتهم في الكتاب.3
باري، اگرچه اكنون از جنگها و خونريزيها و به آتشكشيدنها و زندانها و شكنجههايي كه ثمره اين اختلافات بود، به ظاهر اثري نيست وليآگاهان به علل حوادث بزرگ و علمالاجتماع و اوضاع جوامع ميدانند كه تا اصل اين اختلافات باقي است و اشاعره و معتزله و يا عدليّه و فِرَق ديگر در اين مسائل كلامي كه بر سر شرح و تفسير اسماء و صفاتالهي مطرح شده است به توافق قطعي نرسيدهاند، و از سوي ديگر حبّ جاه و رياست، افراد را تحريك و به سوءِ استفاده از اين اختلافات وادار ميكند و جهّال و نادانان را وارد صحنه مجادله ميسازد، امكان بروز همان فتنهها و آشوبها ـ هرچند به صورتها و نامهاي ديگر ـ كاملا موجود است.
پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) در روشنايي وحي، پيدايش اين اختلافات را ميديد و ميدانست كه با توسعه قلمرو اسلام و تماس و ارتباط مسلمانان با ملل و افكار ديگران و بلكه به مرور زمان و نيز بهواسطه مداخله نااهلان، پيرامون مسائل مذهبي آراء و نظريّات گوناگون پيدا خواهد شد و اگر از گسترش جدالبرانگيز و بيثمر آن جلوگيري نشود و مردم بهطور شايسته راهنمايي و هدايت نشوند و به حال خود رها گردند، اوّلا بسياري سرگرم اين مباحث و ردّ ايرادات ميشوند و ديگران را هم به آن سرگرم ميسازند و در داخل اجتماع مسلمين دستهها و فرقهها ايجاد ميكنند كه هر روز بر تعداد آنها افزوده ميگردد و در نتيجه مردم از توجّه به مسائل اصيل ديني و عمل به تعاليم اسلامي كه موجب سعادت دنيا و آخرت و ترقّي در امور حياتي و اجتماعي و علم و صنعت است باز ميمانند، و آنچه بايد در درجه دوم و سوم مطرح شود و بلكه اصلا طرح آن براي كمال و سعادت انساني تأثيري ندارد و بايد مسكوتٌعنه بماند، در درجه اوّل قرار ميگيرد و برعكس، مطالب درجه اوّل به درجه دوم و سوم تنزّل مييابد و يا بهكلّي از معرض توجّه و انديشه خارج ميشود و بالأخره مسلمانان كه بايد ملّت نمونه و امّت پيشرو و پيشاهنگ باشند، عقبمانده و فقير و پريشان و بيعلم بار ميآيند و خطر سير قهقرايي و ارتجاع و ارتداد و بازگشت به دوره جاهليّت برايشان پيش ميآيد; و ثانياً عقايد مسلمانان از سير صحيح و واقع منحرف، و گمراهيها و بدعتها زياد خواهد شد و تفرقه و پراكندگي پيكر جامعه مسلمانان را ضعيف و بيمار خواهدساخت.
لذا آن حضرت براي كنترل اين اختلافات و جلوگيري از گرم شدن بازار بحث و جدلهاي بيفايده و مباحثاتي كه ورود در آنها از نظر عقايد ديني لزوم و ضرورتي ندارد، و براي حفظ و بقاي نظام سياسي اسلام و نيز وجود مرجع صالحي در بين امّت جهت تفسير و شرح اصطلاحات و الفاظ ديني، و مقاصد و معارف الهي قرآن و سنّت و تبليغ صحيح آن در ميان آيندگان، تمسّك به ثقلين (قرآن و عترت) را در احاديث متواتره به امّت پيشنهاد داد و بهطور صريح و با كمال تأكيد، تمسّك و مراجعه به ثقلين را بر همه واجب گردانيد و پيشي گرفتن بر اهل بيت(عليهم السلام) را موجب گمراهي، و عقب كشيدن و ترك متابعت و پيروي از آنها را باعث هلاكت و نابودي اعلام فرمود.
بنابراين اگر امّت به دستور و وصيّت و سفارشهاي رسول خدا(صلي الله عليه وآله)عمل كرده بود، هم نظام زمامداري الهي اسلامي برقرار و پايدار مانده بود و رسوم و رژيمهاي جاهلي و غيرالهي تجديد نميشد و هم آتش اين همه اختلافات و گمراهيها كه حادث گرديد، روشن نميگشت.
متأسّفانه سياستها و اغراض شخصي و حبّ جاه كساني كه ديدند با وجود اين برنامه الهي به مقاصد و مطامع خود نميرسند چنان سرسختانه به كار افتاد كه امّت از اين برنامه و رژيم الهي دور و محروم شدند و بازار خودخواهي و خودگويي و قول به رأي و پيروي از اسرائيليات و مراجعه به كعبالاحبارها رواج يافت و مردم با وجود كساني كه هدايت و علم و سيره و اخلاق و سلوكشان امتداد هدايت و علم و سيره حضرت پيغمبر(صلي الله عليه وآله) بود و اقتدا به آنها بر حسب معتبرترين مدارك و احاديث صحيحه و متواتره موجب نجات است، به افرادي رجوع كردند و سياست كساني را مرجع امّت قرار دادند كه علاوه بر عدم صلاحيت علمي و اخلاقي، حدّاقل جواز اكتفا به متابعت آنها و اخذ علوم شرعي از آنان مورد اختلاف و ترديد است. ما فعلا در اينجا نميخواهيم اين مبحث را دنبال كنيم كه چه شد و چه اتّفاقي افتاد كه معارف اهل بيت و علوم آنان كه معارف و علوم خالص و صددرصد صحيح اسلامي است متروك گرديد و اقوال اين و آن و كساني كه گفتارشان اعتبار و حجّيّت شرعي ندارد رواجيافت، فقط به بيان سه بيت شعر اكتفا ميكنيم:
اذا شئت أن ترضي لنفسك مذهباً *** ينجيك يوم الحشر من لهب النّار
فدع عنك قول الشّافعي و مالك *** و أحمد و المروي عن كعب الأحبار
و وال أناساً قولهم و حديثهم *** روي جدّنا عن جبرئيل عنالباري4
اگرچه علماي اهل سنّت اين جهات را مراعات نكرده و برخلاف دستور و سفارش اكيد پيغمبر(صلي الله عليه وآله)ديگران را نيز در عرض اهل بيت(عليهم السلام)قرار داده و قول و كلام و عمل آنها را كه هيچ اعتباري ندارد اخذ و بدان احتجاج ميكنند و بيشتر و بلكه تقريباً تمام مسائل اصول و فروع را از آنان اقتباس مينمايند، معذلك در مواردي ناچار منكر اين مطلب نميشوند كه تبعيّت و پيروي از اهل بيت خصوصاً اميرالمؤمنين علي(عليه السلام)موجب نجات و اطمينانبخش است و هر كس آن حضرت را در مسائل مورد اختلاف بين امّت، امام خود قرار دهد يقيناً رستگار است، چنانكه فخر رازي در تفسير خود در مسأله جهر به «بسم الله»، صريحاً اين مطلب را عنوان كرده و جهر به «بسم الله» را در اختيار نموده است.5
بنابراين اگر تعصّب و عناد كنار گذاشته شود و با توجّه به اينكه بعضي از بزرگان علماي اهل سنّت مثل مرصفي و عبده ارج و اعتبار و ارزش نهجالبلاغه را در عاليترين درجات ستودهاند و بلكه عبده تمام نهجالبلاغه را قطعيالصّدور ميداند و آن را بر تمام معاجم لغت مقدّم ميشمارد، بايد براي رفع اختلافاتي كه در معارف الهي واقع شده است همگان نهجالبلاغه را حَكَم قرار داده و به آن رجوع نمايند و به مجادلاتي كه دارند، خاتمهدهند. معالوصف تعجّب است از كسي مثل عبده كه با وجود تأكيدي كه بر صحّت نهجالبلاغه و انتساب آن به امام علي(عليه السلام) دارد، در كتابهايي كه درباره توحيد و اعتقادات نوشته است، در مسائل مورد اختلاف، به آن مراجعه نميكند و در ضلالتهاي سابقين گرفتار ميمانَد.
باري، غرض اين است كه نهجالبلاغه ميتواند امّت را در خود متمركز سازد و همه را بهراه مستقيم علي(عليه السلام) كه شكّي در استقامت آن نيست، رهبري نمايد. آري، آگاهتر از علي(عليه السلام) و فرزندان طاهرينش در اعتقادات و اخلاقيّات و سياست و زمامداري و امور ديگر كسي نيست. ايشان مسائل اسلام را چنان شرح و توضيح و تفسير كردهاند; كه ميدان و مجالي براي جدال اشعري و معتزلي و حنبلي و شافعي و حنفي و مالكي نيست و با رجوع به آن حضرت و فرزندان عزيزش، عنوانهاي تفرقهآميز خودبهخود الغا ميگردد و همان رنگ واحد اسلام به همه زده ميشود.
كتابهايي كه هماكنون فرقه نادان و جامد و متعصّب وهّابيّه در نجف و حجاز منتشر ميكنند آكنده از عقايد خرافي حنابله است و در معرفت الله حتّي به فرود آمدن خدا به آسمان دنيا و خنده او معتقدند ولي از اينكه بااتّـكا به قرائن ضروريّه عقليّه، و قرائن مقاليّه كثيره منفصله از كلام كه معهود مخاطب و متكلّم بوده است اين الفاظ را حمل بر مجاز نمايند و بهنحو صحيح كه مستلزم تجسّم و لوازم فاسده ديگر نشود تفسير و معني نمايند و بگويند مراد از نزول خدا به آسمان دنيا نزديك شدن رحمت خدا با اين همه مسافت است يا مراد از ضحك و خنده خدا اين است كه عالم خلقت و آفرينش به روي شخص لبخند ميزند و به او روي خوش نشان ميدهد، ابا دارند. تعاليالله عمّا يقوله الظّالمون علوّاً كبيراً.
اينك جملههايي نوراني از شرح و تفسير اسماء و صفات الهي را از امام علي(عليه السلام) كه سزاوار است با قلم نوري نوشته شود مطالعه نماييد و آنها را غنيمت بشماريد.
در خطبه 1 ميفرمايد:
كائِنٌ لا عَن حَدَث، مَوجودٌ لا عَن عَدَم. مَعَ كُلِّ شَيء لا بِمُقارَنَة، وَغَيرُ كُلِّ شَيء لا بِمُزايَلَة. فاعِلٌ لا بِمَعنَي الحَرَكاتِ وَالآلَةِ. بَصيرٌ إِذ لا مَنظورَ إِلَيهِ مِن خَلقِه. مُتَوَحِّدٌ إِذ لا سَكَنَ يَستَأنِسُ بِه وَيَستَوحِشُ لِفَقدِه.
هست و ثابت است نه به حدوث و پديدار شدن، موجود است نه اينكه از عدم بهوجود آمده باشد. با هر چيزي هست نه به مقارنه و تقارن با مخلوقات، و غير هر چيز است نه به جدا بودن. فاعل است نه به معني حركات و به وسيله آلات، بيناست هنگامي كه نبود مورد نظري از خلق او. يگانه و منفرد است هنگامي كه مونسي نبود كه به آن انس گيرد و از فقد و نبود آن به وحشت افتد.
معني جمله اخير اين است كه تفرّد و يگانگي او به آن صورت كه در مخلوقات است (كه با نداشتن مونس يا ترك مونس، تنها ميشوند و از نداشتن يا ترك آنها به وحشت ميافتند) نيست، بلكه تفرّد او به اين است كه منزّه است از اينكه مونسي داشته باشد و به چيزي انس گيرد يا به فقد چيزي به وحشت افتد.
خلاصه، تمام اين صفات كه در اين چند جمله بيان ميفرمايد اگرچه براي او ثابت است امّا نه آنگونه كه براي مخلوقات ثابت است و ابتدائاً متبادر به اذهان ميشود. او منزّه از اين است كه صفاتش همانند صفات مخلوق و ممكن باشد، بلكه ـ چنانكه ملاحظه ميفرماييد ـ در اين خطبه اسم «الكائن» و «الموجود»، معيّت ذات الهي را با هر چيز و جدا بودن او را از هر چيز و فاعليّت و بصيريّت و متوحّديّت او را شرح و تفسير فرموده است به همين نحو كه اين صفات از گونه متبادرشونده به ذهن انسان نيست.
و در ادامه، انشاء و ابتداي خلق را و اينكه از انشاء و ابتدايي كه ممكنات دارند منزّه است، اينگونه شرح ميدهد:
أَنشَأَ الخَلقَ إِنشاءً، وَابتَدَأَهُ ابتِداءً، بِلا رَوِيَّة أَجالَها، وَلا تَجرِبَة استَفادَها، وَلا حَرَكَة أَحدَثَها، وَلا هَمامَةِ نَفس اضطَرَبَ فيها.
آفريد آفرينش را آفريدني، و آغاز كرد آن را آغاز كردني، بدون جولاندادن فكري، و بدون استفاده از آزمايشي، و بدون حركتي كه آن را احداث كرده باشد، و بدون تردّد نفسي كه در آن مضطرب شده باشد.
و در آغاز همين خطبه، جملههاي «الَّذي لَيسَ لِصِفَتِه حَدٌّ مَحدودٌ، وَلانَعتٌ مَوجودٌ، وَلا وَقتٌ مَعدودٌ، وَلا أَجَلٌ مَحدودٌ» و جملههايي ديگر نيز مربوط به شرح صفات است، چنانكه در ادامه، جملههاي ديگري نيز هست كه هريك شرح و توضيح صفات فعلي خداست مانند خلق ملائكه و آسمان و زمين و آدم، و اصطفاي انبيا، و بعثت حضرت رسول(صلي الله عليه وآله)، و فرض حج و مطالب ديگر; و در خطبه دوم و خطبههاي بعدي نيز در معني ارسال خاتمالانبياء(صلي الله عليه وآله) سخن رانده است كه در فصل جداگانهاي انشاءالله مذكور خواهد شد.
در خطبه 49 ميفرمايد:
وَ امتَنَعَ عَلي عَينِ البَصيرِ، فَلا عَينُ مَن لَم يَرَهُ تُنكِرُهُ، وَلا قَلبُ مَن أَثبَتَهُ يُبصِرُهُ. سَبَقَ فِي العُلُوِّ، فَلا شَيءَ أَعلي مِنهُ; وَقَرُبَ فِي الدُّنُوِّ، فَلا شَيءَ أَقرَبُ مِنهُ. فَلاَ استِعلاؤُهُ باعَدَهُ عَن شَيء مِن خَلقِه، وَلاقُربُهُ ساواهُم فِي المَكانِ بِه. لَم يُطلِعِ العُقولَ عَلي تَحديدِ صِفَتِه، وَلَم يَحجُبها عَن واجِبِ مَعرِفَتِه.
ممتنع و محال گرديد ديدن او به چشم بينا، امّا نه چشم كسي كه او را نديده انكارش ميكند، و نه دل كسي كه او را نشناخته ميبيندش (يعني نه مرئي نبودن او انكار ذات او را معقول ميكند چون مرئي نبودن اگر بهطور مطلق و به قول بعضي با چشم مسلّح هم ممكن نشود نهايت امر دليل بر عدم تجسّم و عدم جسم است نه دليل بر عدم وجود ذات نامرئي، و نه ثابت بودن وجود و تحقّق داشتن و اثبات شيءِ ثابت و محقّق دليل بر مرئي بودن و ديدن او به چشم يا ادراك او به يكي از حواسّ ظاهره است و بلكه دليل بر ادراك ذات او به عقل هم نيست). پيشي گرفته است در بلندي ]بر هر چيزي[، پس چيزي برتر و بلندتر از او نيست; و نزديك است در نزديكي ]به هر چيز[، پس چيزي نزديكتر از او نيست. پس نه بلندي او دورش گردانيده از چيزي از مخلوقاتش، و نه نزديكيش او را با ايشان در مكان برابر كرده است. خردها را بر تحديد صفت خود مطّلع نساخته، و ]امّا [آنها را از معرفت واجب ]هم [در حجاب و پرده قرار نداده است.
در خطبه 64 ميفرمايد:
الحَمدُ لِلّهِ الَّذي لَم تَسبِق لَهُ حالٌ حالا فَيَكونَ أَوَّلا قَبلَ أَن يَكونَ آخِراً، وَيَكونَ ظاهِراً قَبلَ أَن يَكونَ باطِناً. كُلُّ مُسَمّي بِالوَحدَةِ غَيرُهُ قَليلٌ، وَكُلُّ عَزيز غَيرُهُ ذَليلٌ، وَكُلُّ قَوِي غَيرُهُ ضَعيفٌ، وَكُلُّ مالِك غَيرُهُ مَملوكٌ، وَكُلُّ عالِم غَيرُهُ مُتَعَلِّم، وَكُلُّ قادِر غَيرُهُ يَقدِرُ وَيَعجِزُ، وَكُلُّ سَميع غَيرُهُ يَصَمُّ عَن لَطيفِ الأَصواتِ وَيُصِمُّهُ كَبيرُها وَيَذهَبُ عَنهُ ما بَعُدَ مِنها، وَكُلُّ بَصير غَيرُهُ يَعمي عَن خَفِيِّ الأَلوانِ وَلَطيفِ الأَجسامِ، وَكُلُّ ظاهِر غَيرُهُ غَيرُ باطِن، وَكُلُّ باطِن غَيرُهُ غَيرُ ظاهِر. لَم يَخلُق ما خَلَقَهُ لِتَشديدِ سُلطان، وَلا تَخَوُّف مِن عَواقِبِ زَمان، وَلاَ استِعانَة عَلي نِدّ مُثاوِر، وَلا شَريك مُكاثِر، وَلاضِدّ مُنافِر، وَلكِن خَلائِقُ مَربوبونَ، وَعِبادٌ داخِرونَ. لَم يَحلُل فِي الأَشياءِ فَيُقالَ هُوَ فيها كائِنٌ، وَلَم يَنأَ عَنها فَيُقالَ هُوَ مِنها بائِنٌ. لَميَؤُدهُ خَلقُ مَا ابتَدَأَ، وَلا تَدبيرُ ما ذَرَأَ، وَلا وَقَفَ بِه عَجزٌ عَمّاخَلَقَ، وَلا وَلَجَت عَلَيهِ شُبهَةٌ فيما قَضي وَقَدَّرَ، بَل قَضاءٌ مُتقَنٌ، وَعِلمٌ مُحكَمٌ، وَأَمرٌ مُبرَمٌ. المَأمولُ مَعَ النِّقَمِ، المَرهوبُ مَعَ النِّعَمِ.
سپاس خدايي را سزاست كه پيشي نگرفته است او را حالي بر حالي تا اينكه پيش از آنكه «آخر» باشد «اوّل» بوده است، و پيش از آنكه «باطن» باشد «ظاهر» بوده است (يعني اوّليّت و آخريّت، و ظاهر بودن و باطن بودن همگي از صفاتي است كه براي خدا بهطور مطلق ثابت ميباشد). هر كس غير او به وحدت و يگانگي ناميده شود كم است، و هر عزيزي غير او ذليل است، و هر نيرومندي غير او ضعيف است، و هر مالكي غير او مملوك است، و هر عالِمي غير او فراگيرنده است، و هر توانايي غير او گاه توانا و گاه ناتوان است، و هر شنوندهاي غير او در شنيدن آوازهاي لطيف و آهسته كر است و صداهاي عظيم او را كر ميسازد و صداهاي دور را نميشنود، و هر بينايي غير او از ديدن رنگهاي پنهان و اجسام لطيف كور است، و هر آشكاري غير او پنهان نيست، و هر پنهاني غير او آشكار نيست. آنچه را آفريد نه براي استوار كردن و قوّت بخشيدن سلطنت بود، و نه از بيم عواقب ]سوءِ [روزگار، و نه براي ياري خواستن در دفع دشمني كه جنگ و شورش كند، و نه شريكي كه به كثرت نازد، و نه ضدّي كه منافر باشد، بلكه ]آنچه خلق شدهاند[ همه خلايقي هستند پرورده ]كرَم و جود[ او، و بندگاني هستند ذليل و خوار ]در برابر عزّت و قدرت و حكم [او. حلول نكرده در اشياء تا گفته شود در آنهاست، و دورنشده از آنها تا گفته شود از آنها جداست. به زحمت نينداخت و سنگيني نكرد بر او آفريدن آنچه را ابتدا كرد و آفريد آن را و نه تدبير و صلاح آنچه را ايجاد فرمود. آفرينش موجودات در آغاز ناتوانش نساخته است، و از تدبير آنچه پديد آورده باز نمانده است، و نه در آفرينش ناتوان شده است تا از آن بازمانَد، و نه در آنچه حكم كرده و تقدير نموده است شبههاي بر او واردميشود، بلكه قضاي او متقن است، و علم او محكم است، و امر او مبرم است. در نقمتها اميدوارند به او، و بههنگام نعمت ترسانند از او (يعني مبتلايان به او اميد دارند كه بلا را از آنها برطرف سازد و ارباب نعمت از او ميترسند كه بر اثر كفران نعمت، نعمت خود را از آنها بگيرد).
در اين خطبهها نيز امام، آن عارف معارف الهي، صفات متعدّدي مثل مرئي نبودن و قرب، دنوّ و علوّ ذات، اوّليّت و آخريّت، ظاهريّت و باطنيّت، و وحدت را تفسير فرموده است، همچنان كه اسماء و صفات عزيز و قوي و مالك و عالِم و قادر و سميع و بصير و ظاهر و باطن و خالق و بعضي صفات ديگر را شرح و تفسير فرموده است.
در خطبه 82 ميفرمايد:
الحَمدُ لِلّهِ الَّذي عَلا بِحَولِه وَدَنا بِطَولِه.
سپاس خداي را سزاست كه به حول و قدرت، بلندي و برتري دارد و به فضل و كرَم و احسان نزديك است.
و در همين خطبه، طي جملاتي چند، فوايد افعال و غايت كارهاي الهي را شرح داده و فرموده است:
جَعَلَ لَكُم أَسماعاً لِتَعِيَ ما عَناها، وَأَبصاراً لِتَجلُوَ عَن عَشاها.
براي شما گوشهايي قرار داد تا آنچه را ميشنوند حفظ كنند، و ديدگاني آفريد (يعني قوّت و بينش و ديدي) تا روشنيبخش تاريكي باشند.
در خطبه 89 ميفرمايد:
الحَمدُ لِلّهِ المَعروفِ مِن غَيرِ رُؤيَة، وَالخالِقِ مِن غَيرِ رَوِيَّة; الَّذي لَميَزَل قائِماً دائِماً إِذ لا سَماءٌ ذاتُ أَبراج.
سپاس خدايي را سزاست كه شناخته شده است بدون ديده شدن ]و بدون اينكه كسي او را به مشاهده عيني ديده باشد[، و آفريننده است بدون فكر و نظر; آنكه با صفت برپايي و دوام متّصف بوده است آنگاه كه آسمان صاحب برجها نبود.
و در همين خطبه است:
هُوَ الَّذِي اشتَدَّت نِقمَتُهُ عَلي أَعدائِه في سَعَةِ رَحمَتِه، وَاتَّسَعَت رَحمَتُهُ لاَِولِيائِه في شِدَّةِ نِقمَتِه.
اوست كه عقوبتش بر دشمنان شدّت دارد در عين وسعت رحمتش، و رحمتش بر اوليا و دوستان وسعت دارد در عين شدّت عقوبتش (يعني چنان نيست كه شدّت عقوبت و شديدالعقاب بودن او مانع رحمتش شود و وسعت رحمت او مانع شدّت عقوبتش گردد).
چنانكه در دعاي افتتاح آمده است:
وَ أَيقَنتُ أنَّكَ أَنتَ أَرحَمُ الرّاحِمينَ في مَوضِعِ العَفوِ وَالرَّحمَةِ، وَأَشَدُّ المُعاقِبينَ في مَوضِعِ النِّكالِ وَالنّقمَةِ.
و من يقين دارم كه براستي تو مهربانترينِ مهرباناني بههنگام عفو و رحمت، و سختترين كيفردهندهاي بههنگام شكنجه و عقوبت.
در خطبه 90 ميفرمايد:
الحَمدُ لِلّهِ الَّذي لا يَفِرُهُ المَنعُ وَالجُمودُ، وَلا يُكديهِ الإِعطاءُ وَالجودُ; إِذ كُلُّ مُعط مُنتَقَصٌ سِواهُ، وَكُلُّ مانِع مَذمومٌ ما خَلاهُ. هُوَ المَنّانُ بِفَوائِدِ النِّعَمِ وَعَوائِدِ المَزيدِ وَالقِسَمِ.
حمد مختصّ خدايي است كه منع و امساك بر ثروتش نميافزايد، و عطا و بخشش فقيرش نميسازد; زيرا هر بخشندهاي جز او ثروتش كاهش مييابد، و هر كس جز او دست عطا فرو بندد مذموم است. اوست بسيار احسانكننده به فوايد نعمتها و منفعتها و افزون شدن قسمتها.
و در ادامه همين خطبه ميفرمايد:
لَيسَ بِما سُئِلَ بِأَجوَدَ مِنهُ بِما لَم يُسْأَل. الأَوَّلُ الَّذي لَميَكُن لَهُ قَبلٌ فَيَكونَ شَيءٌ قَبلَهُ، وَالآخِرُ الَّذي لَيسَ لَهُ بَعدٌ فَيَكونَ شَيءٌ بَعدَهُ.
به آنكه زبان به درخواست ميگشايد بيش از آن كس كه درخواست نكرده است، ندهد (و اين منافات با دعا و طلب حاجت ندارد، زيرا آن موجب حصول استعداد و لياقت قبول فيض وجود اوست). «اوّل» است كه براي او پيشي نيست تا چيزي پيش از او باشد، و «آخر» است كه بعدي براي او نيست تا چيزي بعد از او باشد.
و هم در اين خطبه است:
مَا اختَلَفَ عَلَيهِ دَهرٌ فَيَختَلِفَ مِنهُ الحالُ، وَلا كانَ في مَكان فَيَجوزَ عَلَيهِ الاِنتِقالُ. وَلَو وَهَبَ ما تَنَفَّسَت عَنهُ مَعادِنُ الجِبالِ وَضَحِكَت عَنهُ أَصدافُ البِحارِ مِن فِلِزِّ اللُّجَينِ وَالعِقيانِ وَنُثارَةِ الدُّرِّ وَحَصيدِ المَرجانِ ما أَثَّرَ ذلِكَ في جودِه وَلا أَنفَدَ سَعَةَ ماعِندَهُ. وَلَكانَ عِندَهُ مِن ذَخائِرِ الإِنعامِ ما لا تُنفِدُهُ مَطالِبُ الأَنامِ لاَِنَّهُ الجَوادُ الَّذي لا يَغيضُهُ سُؤالُ السّائِلينَ، وَلا يُبخِلُهُ إِلحاحُ المُلِحّينَ.
روزگار بر او مختلف نشود تا حال او مختلف گردد، و در مكاني نبوده است تا انتقال ]از مكاني به مكان ديگر[ بر او جايز باشد. و اگر آنچه معادن كوهها از آن تنفّس ميكنند (آنچه از معدنها خارج و استخراج ميشود) و آنچه از لبان پرخنده صدفهاي دريا خارج ميشود از گداخته نقره و طلا و از پخششده دُرّ و مرجان همه را ببخشد و عطا كند، در جود و سخاي او اثري نميكند (آن را كمو ناقص نميسازد) و وسعت آنچه نزد اوست تمام نميگردد. و هرآينه هست نزد او از ذخيرههاي نعمتها چندان كه خواستههاي مردم آن را تمام نميكند به جهت اينكه او بخشندهاي است كه سؤالِ سؤالكنندگان ناقصش نميكند، و اصرارِ اصراركنندگان بخيلش نميسازد.
ساير جملهها و مطالب اين خطبه نيز بيشتر، راجع به شرح اسماء و صفات ذاتي و فعل خداست.
در خطبه 93 ميفرمايد:
الأَوَّلُ الَّذي لا غايَةَ لَهُ فَيَنتَهي، وَلا آخِرَ لَهُ فَيَنقَضي.
]خدا[ اوّلي است كه پاياني براي او نيست تا به نهايت برسد، و آخري براي او نيست تا منقضي شود و درگذرد.
خطبه 95 ميفرمايد:
الحَمدُ لِلّهِ الأَوَّلِ، فَلا شَيءَ قَبلَهُ; وَالآخِرِ، فَلا شَيءَ بَعدَهُ.
حمد و سپاس مخصوص خدايي است ]كه اين صفت را دارد[ كه اوّل است، پس چيزي پيش از او نيست; و آخر است، پس چيزي بعد از او نيست.
يعني اوّل بودن او نه به اين معناست كه اشياءِ ديگر دوم و سوم و... او هستند و آخر بودن او به اين معني نيست كه بعد از اشياءِ ديگر است بلكه به اين معني است كه بعد از او چيزي نيست.
در خطبه 100 ميفرمايد:
الأَوَّلُ قَبلَ كُلِّ أَوَّل، وَالآخِرُ بَعدَ كُلِّ آخِر.
اوّل است پيش از هر اوّلي، و آخر است بعد از هر آخري.
در خطبه 108 ميفرمايد:
أَنتَ الأَبَدُ، فَلا أَمَدَ لَكَ; وَأَنتَ المُنتَهي، فَلا مَحيصَ عَنكَ; وَأَنتَ المَوعِدُ، فَلا مَنجي مِنكَ إِلاّ إِلَيكَ.
تو ابدي و هميشگي و جاويدي، پس نهايت و پاياني براي تو نيست; و تو محل و نهايت سير و حركت خلايقي، پس گريزگاهي از تو نيست; و تو وعدهگاهي، پس جاي نجاتي از تو نيست مگر به سوي تو.
در خطبه 152 ميفرمايد:
الأَحَدِ لا بِتَأويلِ عَدَد، وَالخالِقِ لا بِمَعني حَرَكَة وَنَصَب، وَالسَّميعِ لا بِأَداة، وَالبَصيرِ لا بِتَفريقِ آلَة، وَالشّاهِدِ لابِمُماسَّة، وَالبائِنِ لابِتَراخي مَسافَة، وَالظّاهِرِ لا بِرُؤيَة، وَالباطِنِ لابِلَطافَة. بانَ مِنَ الأَشياءِ بِالقَهرِ لَها وَالقُدرَةِ عَلَيها، وَبانَتِ الأَشياءُ مِنهُ بِالخُضوعِ لَهُ وَالرُّجوعِ إِلَيهِ.
يكي است بيآنكه به عدد و شماره تأويل شود (بلكه معني يكي بودن و احديّت او اين است كه به تعدّد و تركيب و جزء داشتن تأويل نميشود تا در عين يكيبودن، متعدّد باشد. و نيز احد و بيجزء و غيرمركّبي است كه نظير و همتا و دومي ندارد. و يكي، عددي نيست كه مفهومش متعدّد بودن يا قابل تعدّد بودن آن يكي باشد كه خدا از آن منزّه است)، و آفريننده است نه به اين معني كه حركتي از او صادر شود و رنج و زحمتي متحمّل گردد، و شنونده است نه به وسيله گوش، و بيناست نه با برگرداندن حدقه چشم (يعني شنوايي و بينايي او بدون وسيله است)، و حاضر است نه به تماس (چنانكه دو شيءِ مادّي با هم تماس مييابند و انسان در نزد چيزي حضور مييابد، بلكه حضور او به معني احاطه و علم بر همه اشياء است)، و جداست نه به دوري و فاصله (يعني دوري او مثل دوري دو شيءِ مادّي از يكديگر كه به فاصله مكاني يا زماني صورت مييابد نيست، بلكه دوري او از هر ممكن، تنزّه او از صفات ممكنات است)، و ظاهر و آشكار است نه به ديدن (زيرا او از اينكه ديده شود منزّه است، بلكه بهخودي خود و به ذات خود و به آثار خود ظاهر و آشكار است)، و پنهان است نه به لطافت و نازكي و خُردي هيكل (بلكه به كُنه و حقيقت ذات پنهان است و از اينكه ذاتش ادراك شود، والا و بالاست). از اشياء جداست به قهر و غلبه و توانايي بر آنها، و اشياء از او جدا هستند به خضوع و فروتني از براي او و به بازگشت به سوي او (يعني جدايي او از آنها به صفات جلاليّه و جماليّه و كماليه اوست كه ممكنات فاقد آنند و جدايي ممكنات از او نيز به نياز فقر و خضوع ذاتي آنها نسبت به اوست كه همه فقير او و نيازمند به اويند: (أَنتُمُ الفُقَراءُ إِلَي اللّهِ وَاللّهُ هُوَ الغَنِي الحَميد)6).
و هم در اين خطبه است:
عالِمٌ إِذ لا مَعلومَ، وَرَبُّ إِذ لا مَربوبَ، وَقادِرٌ إِذ لا مَقدورَ.
عالِم بود در وقتي كه هيچ معلومي نبود، و ربّ (مالك) بر تربيت بود در وقتي كه هيچ مربوبي نبود، و قادر بود در وقتي كه هيچ مقدوري نبود.
در خطبه 154 فرموده است:
لَم تَبلُغهُ العُقولُ بِتَحديد فَيَكونَ مُشَبَّهاً، وَلَم تَقَع عَلَيهِ الأَوهامُ بِتَقدير فَيَكونَ مُمَثَّلا. خَلَقَ الخَلقَ عَلي غَيرِ تَمثيل، وَلا مَشوَرَةِ مُشير، وَلا مَعونَةِ مُعين.
عقلها به تحديد او ]و شناخت حدّ و نهايتي براي او و صفاتش [نرسيدهاند تا تشبيه شده باشد (اين از معاني بسيار بلند توحيدي است، زيرا تشبيه و تمثيل در امورِ قابل تحديد و تقدير امكانپذير است، امّا چيزي كه تحديد و تقديرپذير نيست چون قابل تعدّد نيست و نامحدود بالذّات و بالصّفات و واحد و يكتاست، تشبيه چيزي به او و تشبيه او به چيزي امكان نخواهد داشت)، و وهمها به تعيين اندازه و تقدير او نميرسند تا همانندشده به چيزي باشد (زيرا از قدر و اندازه معيّن منزّهاست). خلق را آفريد بر غير مثال و نمونهاي (يعني بدون سابقه و نقشه و برداشت از چيز ديگر)، و بدون مشورت با كسي، و بدون ياريكردن ياوري.
در خطبه 162 ميفرمايد:
لَيسَ لاَِوَّلِيَّتِهِ ابتِداءٌ، وَلا لاَِزَلِيَّتِهِ انقِضاءٌ.
براي اوّليت او ابتدا و آغازي، و براي ازليّت او پايان و انقضايي نيست.
و در ادامه همين خطبه آمده است:
لَم يَخلُقِ الأَشياءَ مِن أُصول أَزَلِيَّة وَلا مِن أَوائِلَ أَبَدِيَّة. بَل خَلَقَ ماخَلَقَ، فَأَقامَ حَدَّهُ; وَصَوَّرَ ما صَوَّرَ، فَأَحسَنَ صورَتَهُ.
اشياء و مخلوقات را از اصلهاي قديمي و غيرمسبوق به عدم (چنانكه قائلان بهقِدَم مادّه معتقدند) نيافريد و نه از اوّلها و چيزهايي كه ابدي باشند. بلكه آفريد هرچه را آفريد، پس برپا داشت حدّ آن را، و تصوير فرمود هرچه را تصوير كرد، پس نيكو كرد صورت آن را.
در خطبه 178 ميفرمايد:
لا تُدرِكُهُ العُيونُ بِمُشاهَدَةِ العِيانِ، وَلكِن تُدرِكُهُ القُلوبُ بِحَقائِقِ الإيمانِ. قَريبٌ مِنَ الأَشياءِ غَيرُ مُلامِس. بَعيدٌ مِنها غَيرُ مُبايِن. مُتَكَلِّمٌ لا بِرَوِيَّة، مُريدٌ لا بِهِمَّة، صانِعٌ لا بِجارِحَة. لَطيفٌ لايوصَفُ بِالخَفاءِ، كَبيرٌ لا يوصَفُ بِالجَفاءِ، بَصيرٌ لا يوصَفُ بِالحاسَّةِ، رَحيمٌ لايوصَفُ بِالرِّقَّةِ. تَعنو الوُجوهُ لِعَظَمَتِه، وَتَجِبُ القُلوبُ مِن مَخافَتِه.
درك نميكنند او را چشمها به مشاهده عيني و آشكار، و لكن درك ميكنند او را دلها با حقايق ايمان. نزديك است به اشياء ولي با آنها چسبيدگي و ملامست ندارد. دور است از آنها در حالتي كه جدا از آنها نيست. سخنگوينده است نه با فكر، ارادهكننده است نه از روي عزم و همّت، صنعتكار است نه با اعضا و جوارح. لطيف است ولي در نهان وصف نميشود، بزرگي است كه به جفا و خشونت وصف نميگردد، بينايي است كه با حاسّه و بصر توصيف نميگردد، رحيمي است كه به رقّت قلب وصف نميشود. ذليل ميشوند چهرهها براي عظمت او، و مضطرب ميگردند دلها از بيم او.
در خطبه 181 ميفرمايد:
لَم يولَد سُبحانَهُ فَيَكونَ فِي العِزِّ مُشارَكاً، وَلَم يَلِد فَيَكونَ مَورُوثاً هالِكاً. وَلَم يَتَقَدَّمهُ وَقتٌ وَلا زَمانٌ، وَلَم يَتَعاوَرهُ زِيادَةٌ وَلانُقصانٌ.
پروردگار سبحان زاييده نشده است تا در عزّت، مشارك و صاحب شريك باشد (زيرا والد هر چيزي از نوع خود اوست، پس اگر ـ العياذ بالله ـ خدا زاييده شده باشد، زاينده او در عزّت با او شريك خواهد شد)، و نزاييده است تا ميراثبردهشده و هلاكتيابنده باشد. مقدّم بر او نشده است وقتي و زماني، و فرانگرفته است او را زياني و نقصاني.
و در اين خطبه است:
الَّذي كَلَّمَ موسي تَكليماً، وَأَراهُ مِن آياتِه عَظيماً بِلا جَوارِحَ وَلاأَدَوات، وَلا نُطق وَلا لَهَوات.
همان خدايي كه با موسي سخن گفت سخن گفتني، و به او از آيات خود آيه و نشانه بزرگي را بدون اعضا و آلات، و گفتار و زبانكها ارائه داد.
در خطبه 184 ميفرمايد:
خَلَقَ الخَلقَ حينَ خَلَقَهُم غَنِيّاً عَن طاعَتِهِم، آمِناً مِن مَعصِيَتِهِم.
خلق فرمود خلق را آنگاه كه خلق كرد ايشان را در حالي كه بينياز بود از اطاعتشان، و ايمن بود از ضرر و معصيتشان.
در خطبه 186 ميفرمايد:
لا يَثلِمُهُ العَطاءُ، وَلا يَنقُصُهُ الحِباءُ، وَلا يَستَنفِدُهُ سائِلٌ، وَلايَستَقصيهِ نائِلٌ، وَلا يَلويهِ شَخصٌ عَن شَخص، وَلا يُلهيهِ صَوتٌ عَن صَوت، وَلا تَحجُزُهُ هِبَةٌ عَن سَلب، وَلا يَشغَلُهُ غَضَبٌ عَن رَحمَة، وَلا تُوَلِّهُهُ رَحمَةٌ عَن عِقاب، وَلا يُجِنُّهُ البُطونُ عَنِ الظُّهورِ، وَلا يَقطَعُهُ الظُّهورُ عَنِ البُطونِ. قَرُبَ فَنَآي، وَعَلا فَدَنا، وَظَهَرَ فَبَطَنَ، وَبَطَنَ فَعَلَنَ، وَدانَ وَلَم يُدَن. لَم يَذرَإِ الخَلقَ بِاحتِيال، وَلاَ استَعانَ بِهِم لِكَلال.
هيچ عطايي به او صدمه نميزند، و هيچ كرمي از او نميكاهد، و هيچ خواهندهاي او را تمام نميكند، و هيچ بخششي او را به پايان نميرساند (يعني خزاين كرم و عطاي او با بخشش كم نميشود و هرچه از او بخواهند، خواستهها و سؤالات كمتر از آن است كه در دارايي او اثر بگذارد). پيچيده و مشغول نميسازد او را شخصي از شخص ديگر، و بازنميدارد او را صدايي از صداي ديگر، و مانع نميشود او را بخششي از سلب و بازگرفتن (كه در عين منع، عطا ميكند و در عين محروم ساختن، بخشش دارد)، و مشغول نميكند خشم گرفتن او را از رحمت، و بازنميدارد رحمت او را از عِقاب، و پنهان نميدارد پنهان بودن او را از ظهور، و قطع نميكند ظهور و آشكار بودن او را از بطون (مقصود اين است كه تمام اين صفات كه اجتماعشان با مفاهيم و معاني متعارفشان در مخلوقات امكانپذير نيست و با هم در ضدّيت هستند، در وجود خدا كه تنزّه از صفات مخلوقين و امكان و عوارض امكانيّت دارد، اجتماع مييابند و در عين تناسب با يكديگرند). نزديك است و دور از دسترس، بالاست و به همه نزديك، آشكار است و پنهان، پنهان است و آشكار، پاداش دهد و پاداش داده نشود. خلق را نيافريد با جولان انديشه و فكر، و استعانت و كمك نخواست از جهت ناتواني و ضعف.
در خطبه 204 ميفرمايد:
الحَمدُ لِلّهِ العَلِيِّ عَن شَبَهِ المَخلوقينَ، الغالِبِ لِمَقالِ الواصِفينَ، الظّاهِرِ بِعَجائِبِ تَدبيرِه لِلنّاظِرينَ وَالباطِنِ بِجَلالِ عِزَّتِه عَن فِكرِ المُتَوَهِّمينَ. العالِمِ بِلاَ اكتِساب، وَلاَ ازدِياد، وَلا عِلم مُستَفاد. المُقَدِّرِ لِجَميعِ الأُمورِ بِلا رَوِيَّة وَلا ضَمير.
حمد مختصّ خدايي است كه برتر است از شباهت به مخلوقات، و غالب است بر مقال و گفتار وصفكنندگان (يعني فوق وصفِ وصفكنندگان است و آنان از وصف او مغلوب و عاجزند)، و بهوسيله عجايب تدبيرش ]در امور خلق[ ظاهر و آشكار است براي نظركنندگان ]به امور تدبير او[، و پنهان است به جلال عزّت خود از فكر توهّمكنندگان و انديشمندان (زيرا هيچ انديشهاي به كُنه حقيقت ذات او نميرسد). او عالِم است بدون كسب و تحصيل، و بدون اينكه بر علمش افزوده شود (كه لازمهاش جهل است)، و مستفاد و گرفته شده از غير باشد. اوست تقديركننده همه امور بدون انديشهاي و ضميري.
و در همين خطبه است:
لَيسَ إِدراكُهُ بِالأَبصارِ، وَلا عِلمُهُ بِالأَخبارِ.
ادراك او به وسيله چشمها نيست، و علم او به وسيله خبرها نيست.
اين معني در صورتي است كه «ابصار» و «اخبار» به فتح همزه خواندهشود، ولي اگر به كسر خوانده شود، معني اين است كه: «ادراك او به ديدن ]و رؤيت مادّي[ نيست، و علم او به خبر دادن ]به او [نيست».
در خطبه 227 ميفرمايد:
واحِدٌ لا بِعَدَد، وَدائِمٌ لا بِأَمَد، وَقائِمٌ لا بِعَمَد. تَتَلَقّاهُ الأَذهانُ لابِمُشاعَرَة، وَتَشهَدُ لَهُ المَرائي لا بِمُحاضَرَة. لَم تُحِط بِهِ الأَوهامُ بَل تَجَلّي لَها بِها، وَبِهَا امتَنَعَ مِنها وَإِلَيها حاكَمَها. لَيسَ بِذي كِبَر امتَدَّت بِهِ النِّهاياتُ فَكَبَّرَتهُ تَجسيماً، وَلا بِذي عِظَم تَناهَتبِهِ الغاياتُ فَعَظَّمَتهُ تَجسيداً، بَل كَبُرَ شَأناً، وَعَظُمَ سُلطاناً.
يگانه است نه به عدد و شماره (بلكه به همتا نداشتن و بيمثل و مانند بودن، كه «ليس كمثله شيء»)، و هميشه بوده و هست نه به مدّت و زمان (زيرا زمان را به هرگونه معني كنند، از اينكه ذات و يا دائميّت ذات به آن موصوف باشد، منزّه است)، و برپا و قائم است نه به ستون و اعتماد به وسيلهاي (زيرا برپايي او مطلق و بدون اعتماد و نياز به چيزي است چون خود برپادارنده همه چيزهاست، پس هيچ چيز در برپايي او دخالت نخواهد داشت). ذهنها او را تلقّي و رديابي ميكنند نه از راه مشاعر و حواس، و آينهها (يا رؤيتشدهها) بر او گواهي ميدهند نه به حضور و شهادت شاهدي (كه به آنچه به آن شهادت ميدهد حضور ظاهري و جسماني يافته باشد، يا آينه و مرآتي كه صورت در آن ديده شود). خردها او را احاطه نكردهاند بلكه او تجلّي كرد از براي خردها به خود خردها، و به همان خردها ممتنع شد ]و محال شد عرفان كُنه ذات او[ از آن خردها (نه به اين معني كه خردها سبب امتناع و استحاله معرفت كُنه ذات گرديدند بلكه به اين معني كه به وسيله خردها امتناع معرفت كُنه ذات خود را به خردها نشان داد)، و به سوي عقلها محاكمه كرد عقلها را (يعني عقلهايي كه معرفت ذات او را ممكن ميشمارند يا در هر امري از امور انحراف مييابند، به همان عقلها محاكمه كرد كه همان عقل است كه اشتباهات عقل را روشن و مرتفع ميسازد). بزرگي نيست كه نهايت و اطراف او امتداد يافته باشند تاجسمش را بزرگ گردانند، و صاحب عظمتي نيست كه غايات و پايانها به او متناهي گردند (يعني پايانها به او منتهي گردند كه از پايان بيشتر و افزونتر نباشد) تا جسد او را عظيم نمايند، بلكه بزرگ است از جهت شأن، و عظيم است از جهت سلطنت و استيلا (نه اينكه جسم و جسد باشد و بزرگي او بزرگي جسمش، و عظمت او عظمت جسدش باشد).
در خطبه 228 ميفرمايد:
ما وَحَّدَهُ مَن كَيَّفَهُ، وَلا حَقيقَتَهُ أَصابَ مَن مَثَّلَهُ، وَلا إِيّاهُ عَني مَن شَبَّهَهُ، وَلا صَمَدَهُ مَن أَشارَ إِلَيهِ وَتَوَهَّمَهُ. كُلُّ مَعروف بِنَفسِه مَصنوعٌ، وَكُلُّ قائِم في سِواهُ مَعلولٌ. فاعِلٌ لا بِاضطِرابِ آلَة، مُقَدِّرٌ لا بِجَولِ فِكرَة، غَنِيٌّ لا بِاستِفادَة. لا تَصحَبُهُ الأَوقاتُ، وَلاتَرفِدُهُ الأَدَواتُ. سَبَقَ الأَوقاتَ كَونُهُ، وَالعَدَمَ وُجودُهُ، وَالاِبتِداءَ أَزَلُهُ.
يگانه ندانسته او را هر كس كه صاحب كيفيّت و چگونگيش دانسته است، و به حقيقت او نرسيده (يعني او را نشناخته) كسي كه براي او مثل و مانند قرار داده است، و او را قصد نكرده كسي كه او را تشبيه كرده است، و او را نخواسته و به او پناه نبرده كسي كه به او اشاره نموده و او را در وهم درآورده است (چون آنكه تشبيه ميشود يا آنكه به او اشاره ميشود و در وهم درميآيد، هرچه باشد، خدا نيست). هرچه به نفس و ذات خود شناخته شده است مصنوع است (چون خدا بالذّات شناختهشده نيست، مصنوع نيست و دليل بر مصنوع بودن آنچه بالذّات شناخته شده، اين است كه اگر شيئي به ذات خود قابل شناسايي باشد، ناچار بايد داراي اجزاء باشد و هرچه داراي اجزاء باشد، مركّب خواهد بود و مركّب ممكن است و محتاج، و هر ممكن و محتاجي مصنوع ميباشد)، و هرچه بر غير برپاست معلول است (و چون خداوند به خود برپاست معلول نيست و دليل بر اينكه هر برپايي غير خود، معلول است احتياج آن به غير خود است و هر محتاجي ممكن است و هر ممكني معلول است). فاعل و كننده كار است نه به تحريك آلتي، وسيلهاي تقديركننده است نه به جولان دادن فكر و انديشهاي، بينياز است نه با استفاده و اكتساب (بلكه بينيازي او بالذّات است، به عكس غير او كه هرچه بينيازي دارند از خدا دارند). وقتها و زمانها مصاحب و همراه او نيستند، و اسباب و آلات او را ياري نميكنند. پيشي جسته است هستي و بودِ او بر وقتها، و وجود و هستي او بر عدم، و نيستي و ازليّت او بر ابتدا و آغاز داشتن.
و هم در اين خطبه است:
يُخبِرُ لا بِلِسان وَلَهَوات، وَيَسمَعُ لا بِخُروق وَأَدَوات. يَقولُ وَلا يَلفِظُ، وَيَحفَظُ وَلا يُتَحَفَّظُ، وَيُريدُ وَلا يُضمِرُ. يُحِبُّ وَيَرضي مِن غَيرِ رِقَّة، وَيُبغِضُ وَيَغضَبُ مِن غَيرِ مَشَقَّة. يَقولُ لِمَن أَرادَ كَونَهُ كُن فَيَكونُ لا بِصَوت يُقرَعُ، وَلا بِنِداء يُسمَعُ. و َ إِنَّما كَلامُهُ سُبحانَهُ فِعلٌ مِنهُ أَنشَأَهُ وَمِثلُهُ لَم يَكُن مِن قَبلِ ذلِكَ كائِناً، وَلَوكانَ قَديماً لَكانَ إِلهاً ثانياً. لا يُقالُ كانَ بَعدَ أَن لَم يَكُن فَتَجرِي عَلَيهِ الصِّفاتُ المُحدَثاتُ، وَلا يَكونُ بَينَها وَبَينَهُ فَصلٌ، وَلا لَهُ عَلَيها فَضلٌ، فَيَستَوِيَ الصّانِعُ وَالمَصنوعُ، وَيَتَكافَأَ المُبتَدِعُ وَالبَديعُ.
خبر ميدهد نه به زبان و زبانكها، و ميشنود نه به شكافها ]و سوراخهاي گوش[ و آلتها.7 سخن ميگويد نه به لفظ (يعني با آوازي كه اعتماد بر مقطع دهان گوينده داشته باشد سخن نميگويد)، و همه چيز را حفظ ميكند نه به قوّه حافظه (و اينكه بخواهد چيزي را با مراجعه و نحو ديگر حفظ و ضبط نمايد، يا آنكه حفظ ميكند و نگه ميدارد. يعني همه اشياء را حفظ و نگهداري ميكند و به چيزي كه خود او را نگه دارد احتياج ندارد و از ضرر و گزند چيزي و خطري تحفّظ نميكند زيرا هيچ چيزي به او ضرر نميزند و كم كردن از عزّت و جلال او امكانپذير نيست)، و اراده ميكند ولي به ضمير نميآورد (زيرا اراده او چون اراده مخلوق، مسبوق به انديشه و مطالعه و بررسي نيست). دوست ميدارد و راضي ميشود نه از روي رقّت و احساسات قلبي، و دشمن ميدارد و خشم ميگيرد نه به مشقّت (مانند ديگران كه خشم و غضب، آنها را ناراحت ميكند). وقتي اراده بودن چيزي را بنمايد ميگويد: «باش»، پس ميباشد ]امّا[ نه به آواز و صدايي كه بگويد، و نه به ندا و خواندني كه شنيده شود. و اين است و جز اين نيست كه كلام خداي سبحان فعلي و كاري است از او كه آن را ايجاد كرده و مثل آن كلام پيش از اين ]انشاء و ايجاد [نبودهاست و اگر قديم بود، هرآينه خداي دوم بود. گفته نميشود كه او بود بعداز آنكه نبود، تا صفات پديدارشدهها بر او جاري گردد، و ميان او و محدثات (پديدارشدهها) فرقي و فصلي نباشد و خدا را بر آنها فضلي و برتري نباشد، پس صانع و مصنوع برابر گردند، و آفريننده و آفريدهشده همسان و همطراز شوند.
و نيز در اين خطبه است:
هُوَ الظّاهِرُ عَلَيها بِسُلطانِه وَعَظَمَتِه، وَهُوَ الباطِنُ لَها بِعِلمِه وَمَعرِفَتِه، وَالعالي عَلي كُلِّ شَيء مِنها بِجَلالِه وَعِزَّتِه. لايُعجِزُهُ شَيءٌ مِنها طَلَبَهُ، وَلا يَمتَنِعُ عَلَيهِ فَيَغلِبَهُ، وَلا يَفوتُهُ السَّريعُ مِنها فَيَسبِقَهُ، وَلا يَحتاجُ إِلي ذي مال فَيَرزُقَهُ.
اوست غالب بر زمين ]و آنچه در آن است[ به سلطنت و عظمت خود (يعني بر همه چيز استيلا و تسلّط دارد و همه منقاد اراده اويند)، و اوست باطن بر زمين به علم و شناسايي خود (يعني از باطن زمين و اوضاع مخفي آن و از نهانيها و تمام اسرار ما آگاه است)، و برتري و بلنديدارنده است بر هر چيزي به جلال و عزّت خود (يعني علوّ و ارتفاع حق بر ديگران نه علوّ ظاهري و مادّي و علوّ جسمي بر جسمي است بلكه علوّ معنوي و حقيقي است به صفات جلاليّهاي كه دارد). عاجز نميكند او را چيزي را كه از آن طلب كرده باشد (يعني نميتواند برخلاف طلب او عمل كند و از او بگريزد)، و امتناع و نافرماني از او ]و امر او [نميكند تا بر او غالب گردد (يعني مسأله نافرماني و خودداري از قبول فرمان او در امور تكويني در بين نيست زيرا در موارد مغالبه و طرفيّت و كشمكش است كه بحث غالب و مغلوب به ميان كشيده ميشود و در مورد خدا و مخلوقات، اين جريان امكان وجود ندارد و اگر در بعضي از موارد خدا را غالب و ديگران را مغلوب ميدانيم، مجازاً و بالمسامحه و از جهت توهّمي است كه چه بسا براي بعضي پيش آيد و گمان كنند كسي با او در مقام ستيز و معارضه برآمده است. يا معني اين است كه نافرماني و امتناع نيست تا آنكه نافرماني ميكند، بر خدا غالب گردد)، و فوت نميشود و شتابكنندهاي از او نيست تا بر او سبقت گيرد، و محتاج به صاحب مالي نيست كه او را روزي دهد.
در خطبه 233 ميفرمايد:
الَّذي عَظُمَ حِلمُهُ فَعَفا، وَعَدَلَ في كُلِّ ما قَضي، وَعَلِمَ بِما يَمضي وَما مَضي. مُبتَدِعِ الخَلائِقِ بِعِلمِه، وَمُنشِئِهِم بِحُكمِه بِلاَاقتِداء وَلاتَعليم، وَلاَ احتِذاء لِمِثالِ صانِع حَكيم، وَلا إِصابَةِ خَطَاَ، وَلاحَضرَةِ مَلاَ.
آنچنان خدايي كه بردباري او بسيار است و ميبخشد، و عدالت ميكند در هرچه حكم كند، و ميداند آنچه را ميگذرد و گذشته است. آفريننده خلايق است به علم و دانايي خود، و ايجادكننده آنهاست به حكم خود بدون اينكه به كسي در خلقت خلق اقتدا كند يا كسي او را تعليم داده باشد، و بدون اينكه نمونه صنعت صانع حكيمي را پيروي كند، يا خطايي از او صادر شود، يا گروهي حضور داشته باشند (از عقلا و كساني كه با آنها مشورت كند).
در حكمت 396 آمده است كه از آن حضرت سؤال شد از معناي «لاحول و لا قوّة الاّ بالله»، فرمود:
إِنّا لا نَملِكُ مَعَ اللّهِ شَيئاً، وَلا نَملِكُ إِلاّ ما مَلَّكَنا. فَمَتي مَلَّكَنا ماهُوَ أَملَكُ بِه مِنّا كَلَّفَنا، وَمَتي أَخَذَهُ مِنّا وَضَعَ تَكليفَهُ عَنّا.
ما با خدا چيزي را مالك نيستيم، و مالك نميگرديم مگر آنچه را خدا مِلك ما گردانَد. پس هرگاه ما را مالك چيزي گردانَد كه خود از ما مالكتر است ما را مكلّف ميسازد (يعني تكاليف او در حدود همان چيزهايي است كه به ما عطاكرده)، و هرگاه آن را از ما بگيرد تكليف خود را از ما برداشته است.
در حكمت 462 آمده است كه آن حضرت سؤال شد از توحيد و عدل، فرمود:
التَّوحيدُ أَن لا تَتَوَهَّمَهُ، وَالعَدلُ أَن لا تَتَّهِمَهُ.
توحيد اين است كه خدا را توهّم نكني (يعني چيزي را در انديشه و وهم درآوري و گمان كني كه آن چيز خداست)، و عدل آن است كه او را ]به ظلم و خلاف عدالت[ متّهم نسازي.
اينها بعضي از موارد معني و شرح و تفسير اسماء و صفات الهي در نهجالبلاغه بود، و در ضمن فصلهاي گذشته و آينده نيز موارد ديگري كه بهاين مبحث ارتباط دارد مذكور شده است. البتّه استقصاي تمام موارد محتاج به فحص و بررسي كامل و مجال واسع است، و از همين مواردي كه در اين فصل يادداشت كرديم اهميّت آنها معلوم ميشود ودرمييابيم كه امام(عليه السلام)واقعاً حقّ كلام و بيان حقايق و معارف را ادافرموده است و براي اختلاف و جدال در اسماء و صفات و معاني آن مجالي باقي نگذاشته است.
1. توبه (9) آيه 119.
2. آل عمران (3) آيه 105.
3. الصّواعق المحرقه، باب 11، فصل اوّل: در آيات وارده در شأن اهل بيت(عليهم السلام).
4. للّه دَرُّ قائله و ناقله.
5. تفسير كبير، ج1، ص207.
6. فاطر (35) آيه 15.
7. اگر عطف تفسيرى نباشد و عطف «آلات» بر «خروق» يا مثل عطف عام بر خاص يا عطف مساوى بر مساوى باشد، شامل وسايل سمعى كنونى حتّى سمعك نيز مىشود بلكه ممكن است اشاره به آن شمرده شود.