فصل يازدهم
ادلّه صفات و اسماء در نهجالبلاغه
اگرچه صفات واجبالوجود در ضمن اثبات ذات او اثبات ميشود و وجوب وجود، خود از ادلّه اثبات صفات جلاليّه و جماليّه است و مثل برهان حدوث و تغيير و نظم و عنايت، ذات حكيمِ قادرِ عليمِ غني قديمِ ازلي ابدي سرمدي را ثابت ميكند، معذلك در الهيّات براي هر يك از صفات نيز به خصوصاقامه دليل شده است، مانند آنكه بر قدرت او به خلق آسمان و زمين و ساير مخلوقات، و بر علم او به نظام اكمل، و تدبير و استواري و تناسب و تطابقي كه در موجودات است استدلال ميشود. همچنين بر اينكه اين خلقت، لغو و عبث و باطل نيست و خدا كار باطل نميكند و هدف و غرضي از خلقت مقصود است، به همين نظام و ارتباط مخلوقات بعضي با بعض ديگر، استدلال ميشود، يا بر خالقيّت و رازقيّت و رحمانيّت و هدايت و ساير صفات جمال به افعال او استدلال ميشود كه در اينگونه استدلالات حتّي لازم نيست به خلف، و اينكه با فرض عدم اتّصاف ذات به اين صفات، لازم شود احتياج واجب به غير و خروج واجب از وجوب كه بطلان آن معلوم و واضح است، استناد شود. و حاصل اين است كه صفتي از صفات علاوه بر آنكه در ضمن استدلال به ادلّه اثبات ذات و همچنين به انتهاي فرض عدم آن به خلف و احتياج واجب به غير، ثابت ميگردد، به دليل خاص نيز ثابت ميشود.
در نهجالبلاغه اين نحو استدلال بهطور روشن و با بياني رسا و متقن، جويندگان حقيقت را راهنمايي و دستگيري ميكند به آنچه راجع به ادلّه بعضي از صفات مثل علم و قدرت، و خلق و تدبير، و عنايت و كرَم است، و چون بيشتر يا تمام خطبههايي كه راجع به مسائل الهي است موجود است و در فصلهاي گذشته قسمتي از آنچه مورد استشهاد واقع شده متضمّن آن ميباشد، در اينجا استشهاد بيشتر نميكنيم و فقط جملههايي را كه راجع به بعضي از صفات ديگر است ميآوريم. از جمله در خطبه 152 ميفرمايد:
الحَمدُ لِلّهِ الدّالِّ عَلي وُجودِه بِخَلقِه، وَبِمُحدَثِ خَلقِه عَلي أَزَلِيَّتِه، وَبِاشتِباهِهِم عَلي أَن لا شِبهَ لَهُ. لا تَستَلِمُهُ المَشاعِرُ، وَلا تَحجُبُهُ السَّواتِرُ لاِفتِراقِ الصّانِعِ وَالمَصنوعِ، وَالحادِّ وَالمَحدودِ، وَالرَّبِّ وَالمَربوبِ.
حمد سزاوار خدايي است كه دلالتكننده است بر هستي خود به وسيله آفريدههايش (زيرا مخلوق بدون خالق امكان وجود ندارد، چون مخلوق پديدآمده بعد از عدم و مسبوق به نبودن است و وجود او بعد از عدم محتاج به غيري است كه خود مخلوق و محتاج و مسبوق به عدم نباشد، و آن خداوند قادر متعال است. و اگر «خلق» به معناي مصدري يعني آفريدن باشد، معني اين است كه «دلالتكننده است بر وجود خود به خلقت و آفريدن». زيرا فعل بر فاعل دلالت ميكند)1، و راهنماست به حدوث خلقش بر ازليّت خود (زيرا به قاعده «كلّما بالعرض ينتهي الي ما بالذّات» بايد حدوث مستند به ازل، و حادث منتهي به ازلي گردد والاّ دَور يا تسلسل لازم ميآيد كه هر دو باطل است)، و شبيه بودن مخلوقات ]به يكديگر [دليل آن است كه شبيهي براي او نيست (زيرا اگر شبيهي براي او باشد، لازم ميشود كه يا خدا صفات ممكنات را داشته باشد يا ممكنات صفات الله را داشته باشند، و هر دو محال است و به اين منتهي ميشود كه ممكن واجب، و واجب ممكن باشد). مشاعر به كُنه او پينميبرند، و پردهها او را در حجاب قرار نميدهند به جهت افتراق و جدايي بين آفريننده و آفريدهشده، و معيّنكننده حد و محدودشده، و تربيتكننده و تربيتشده (پس اگر شبيهي براي او باشد، يا مشاعر او را ادراك كنند و يا...، فرق بين صانع و مصنوع از بين خواهد رفت).
در اين خطبه بر ازليّت حق به حدوث خلق، و بر مشابهت و همساني آفريدهها با يكديگر و بيهمتايي خداوند و اينكه مشاعر و حواسّ ظاهره و باطنه از ادراك كُنه ذات او عاجزند و پردههاي مادّي و غيرمادّي او را در حجاب و پرده قرار نميدهند و از ظهور او نميكاهند، به افتراق صانع و مصنوع، و حادّ و محدود، و ربّ و مربوب استدلال فرموده است كه چون درك شدن به حواس و در حجاب شدن به پردهها از صفات مصنوع و مخلوق و اشياءِ محدود و كسي است كه تربيتشده است، اگر بناباشد اين صفات عارض صانع و قراردهنده حدّ و ربّ و پروردگار شود، فرقي بين صانع و مصنوع، و حادّ و محدود، و ربّ و مربوب باقي نميمانَد و و در نتيجه اطلاق صانع و حادّ و ربّ بر يكي، و محدود و مصنوع و مربوب بر ديگري صحيح نخواهد بود چون اتّصاف ذات به صفات ممكن، محال و خلف است.
در خطبه 181 ميفرمايد:
لَم يولَد سُبحانَهُ فَيَكونَ فِي العِزِّ مُشارَكاً، وَلَم يَلِد فَيَكونَ مَورُوثاً هالِكاً.
خداي سبحان زاييده نشده است تا در عزّت، مشارك و صاحب شريك باشد، و نزاييده است تا ارثبردهشده و هلاكيابنده باشد.
يعني دليل بر اينكه خدا از چيزي متولّد نشده، اين است كه زاييده شدن با توحيد و تفرّد و يگانگي و يكتايي و بيشريكي او منافات دارد و اگر زاييده شده باشد، پس حتماً شريك خواهد داشت و اگر شريك داشتهباشد، خدا نخواهد بود. همچنين اگر چيزي از او بر سبيل ولادت موجود شود همينگونه معايب و توالي باطله پيش ميآيد و بالأخره با بقاي خداي باقي منافات دارد.
در خطبه 227 ميفرمايد:
الدّالِّ عَلي قِدَمِه بِحُدوثِ خَلقِه، وَبِحُدوثِ خَلقِه عَلي وُجودِه.
دلالتكننده است بر قديم بودن خود ]و اينكه هيچ چيزي بر او پيشي نيافته و ذاتش مسبوق به عدم نيست[ به حدوث آفريدههايش (زيرا حادث و پديده بايد به قديم مستند باشد والاّ دَور يا تسلسل لازم ميآيد كه قبلا بطلان آنها را ثابتكرديم)، و دلالتكننده است به حدوثخلق خود بروجود و هستي خويش.
و پرواضح است كه دلالت حدوث بر قِدَمِ محدث و ايجادكننده، مساوي است با دلالت آن بر اصل وجود ايجادكننده، بلكه دلالت آن بر وجود ايجادكننده، رتبه مقدّم است از دلالت آن بر قديم بودنِ آن، كه يكي از صفات اوست و ممكن است اين را كه نخست دلالتِ بر قِدَم را ذكرفرموده به اين نحو توجيه نمود كه دلالت حادث و ايجادشده مستقيماً دلالت بر وجود خدا نيست بلكه دلالت بر موجد، اعمّ از قديم و حادث است. امّا دلالت حادث بر قديم، دلالت بر چيزي است كه از صفات مختصّه الهيّه است و از دلالت بر وجود خدا منفك نيست. پس حدوث خلق، هم بر قِدَم باريتعالي و ذات قديم دلالت دارد و هم بر وجود او، زيرا دلالت بر صفت شيئي دلالت بر اصل وجود آن شيء نيز هست. بهعبارت ديگر با اثبات محدث و ايجادكننده قديم، وجود آن نيز اثبات ميشود و پس از آنكه قِدَمِ ايجادكننده ثابت شد، اثبات وجود آن محتاج به مقدّمهاي نيست و خودبهخود ثابت است، امّا با اثبات ايجادكننده به حدوثِ ايجادشده، اثبات قِدَمِ آن محتاج به ضمّ مقدّمه ديگر و تشكيل صغري و كبري است.
اقـامه برهـان
ممكن است اقامه دليل به اين بيان انجام شود كه: ضروري و مسلّم است كه عالم و ماسويالله فعل است و خلق و پديده، و به حكم آنكه هر فعل بر وجود فاعل و هر خلق بر وجود خالق و هر پديده بر وجود پديدآورنده دلالت دارد، عالم نيز به مجموعش و به اجزائش بر وجود خدا دلالت دارد و كلّ عالم فعلالله، و اجزاءِ آن افعالالله است. به عبارت ديگر كلّ ماسويالله حادث است و كلّ حادثات ماسويالله است، چون الله ذات جامع جميع صفات كمال از جمله قِدَم و ازليّت است و چون حادث به محدث و ايجادكننده كه عليالفرض حادث نخواهد بود و محال است حادث باشد دلالت دارد، پس كلّ ماسويالله به وجود خدا كه قديم و غيرحادث است دلالت دارد (و دلالتكننده است به شباهت خلق به يكديگر بر اينكه شبيهي از براي او نيست)، زيرا هر چيزي كه با چيزي همانند باشد بايد بين آن دو چيز قدر مشترك و مابهالاشتراك باشد. ازطرفي تشخيص و امتياز آنها از يكديگر محتاج به مابهالامتياز خواهدبود و اين عين تركيب است كه از آن منزّه است و از صفات سلبيّه است و اثبات آن براي چيزي مساوي است با اثبات فقر و امكانيّت براي آن. ولي باقي ميمانَد اين پرسش كه: صحيح است كه ذات احديّت از شبه و نظير منزّه و مبرّاست به اين دليل كه بيان شد و ادلّه ديگر، امّا چگونه شباهت مخلوقات به يكديگر دليل بر اين است كه او را شبيه و نظير نيست؟ پاسخ اين است كه چون خدا از تمام صفات ممكنات و مخلوقات منزّه است، با شناخت شباهت مخلوقات بعضي به بعضي شناخته ميشود كه خدا از آن منزّه است و همانطور كه قبلا هم اشاره كرديم، اينگونه صفات سلبيّه با ثبوت آن در غيرخدا شناخته ميشود و متعلّق سلب در آنها به شناخت متعلّق اثبات آنها در ممكنات معلوم ميگردد.
در ادامه همين خطبه (227) ميفرمايد:
مُستَشهِدٌ بِحُدوثِ الأَشياءِ عَلي أَزَلِيَّتِة، وَبِما وَسَمَها بِه مِنَ العَجزِ عَلي قُدرَتِه، وَبِمَا اضطَرَّها إِلَيهِ مِنَ الفَناءِ عَلي دَوامِه.
حادث بودن اشياء گواه است بر ازليّت او، و ناتواني آنها نشانهاي است بر توانايي او، و نابودي اضطراري آنها شاهدي است بر دوام او.
عجز و ناتواني مخلوق كه مالك چيزي نيست و برخلاف تقدير الهي و سير تكويني خود نميتواند حركتي داشته باشد و نيز اينكه محكوم به فنا و نابودي است، دليل بر قدرت غيبي و توانايي خارج از ذات اين مخلوقات و نشانه بقا و دوام خداست، زيرا آنچه فاني است نميتواند پشتوانه و منبع و مبدأ اين همه مخلوقات و حركات و بقاي آنها تا مدّت معلوم باشد. بايد ذات باقي لم يزل و لايزالي باشد كه همه به آن متّكي و مرتبط بوده و از او و به فيض وجود او خلعت هستي در بر كرده باشند. اوست كه چون باقي و دائم است، با اينكه جريان فنا عليالاتّصال بر مخلوقات حكومت دارد، تاوقتي اراده كند از فناي مطلق جلوگيري ميكند و مظاهر بقا را بهطور تبدّل و بدون انقطاع ميآفريند و حفظ ميكند و بقايش به اينكه با وجود فناي افراد و اشخاص هر نوع، آن نوع بهواسطه افراد ديگر حفظ ميشود جلوه مينمايد و اين رشتهها را به هم وصل ميكند. او باقي است كه سلسله مخلوقات در طول قرون و اعصار و ميليونها و هزاران ميليون سال تا هر وقت كه اراده كند با وجود فناي افراد، نسلهاي پس از آن باقي است، و بالأخره فيض غيبي و مدد الهي است كه عليالدّوام ميرسد و جهان را و انواع را كه به فناي افرادشان بايد منقضي و منقرض شوند، پايدار داشتهاست.
در خطبه 228 ميفرمايد:
بِتَشعيرِهِ المَشاعِرَ عُرِفَ أَن لا مَشعَرَ لَهُ; وَبِمُضادَّتِه بَينَ الأُمورِ عُرِفَ أَن لا ضِدَّ لَهُ; وَبِمُقارَنَتِه بَينَ الأَشياءِ عُرِفَ أَن لا قَرينَ لَهُ.
به سبب ايجاد او و مشعر قرار دادن او مشاعر و حواس و وسايل ادراك را، شناخته ميشود كه آلت و وسيله درك براي او نيست ]و بدون اين وسايل عالِم و آگاه است[; و به قرار دادن او ضدّيّت را بين اشياء ]كه اجتماع آنها ضدّ بايكديگر ممكن نيست و وجود هر يك مقارن با عدم ديگري است[، شناخته ميشود كه ضدّي براي او نيست; و به مقارنت قرار دادن بين اشياء و آنها را قرين يكديگر و همنشين با هم قرار دادن، شناخته ميشود كه قريني براي او نيست.
و در ادامه همين خطبه آمده است:
لا يَجري عَلَيهِ السُّكونُ وَالحَرَكَةُ، وَكَيفَ يَجري عَلَيهِ ما هُوَ أَجراهُ، وَيَعودُ فيهِ ما هُوَ أَبداهُ، وَيَحدُثُ فيهِ ما هُوَ أَحدَثَهُ؟ إِذاً لَتَفاوَتَت ذاتُهُ، وَلَتَجَزَّأَ كُنهُهُ، وَلاَمتَنَعَ مِنَ الأَزَلِ مَعناهُ. وَلَكانَ لَهُ وَراءٌ إِذ وُجِدَ لَهُ أَمامٌ، وَلاَ التَمَسَ التَّمامَ إِذ لَزِمَهُ النُّقصانُ، وَإِذاً لَقامَت آيَةُ المَصنوعِ فيهِ، وَلَتَحَوَّلَ دَليلا بَعدَ أَن كانَ مَدلولا عَلَيهِ، وَخَرَجَ بِسُلطانِ الاِمتِناعِ مِن أَن يُؤَثِّرَ فيهِ ما يُؤَثِّرُ في غَيرِه.
سكون و حركت بر او جاري نيست، و چگونه جاري باشد بر او چيزي كه او خود آن را جاري كرده است، و بازگردد به او چيزي كه او خود آن را ابداع فرموده است، و حادث شود در او چيزي كه او خود آن را احداث كرده است؟ در اين صورت ]و بهفرض حصول اين معاني محال[ همانا ذات او ]كه منزّه از تفاوت و تركيب است [تفاوت ميپذيرد (گاه متحرّك و گاه ساكن ميگردد)، و كُنه و حقيقت او تجزيه ميشود، و معناي او از ازل ممتنع ميگردد (يعني خدا و واجبالوجود و جامع صفات كماليّه با اين تفاوت و تجزيه، از ازل ممتنع است و امتناع ازلي دارد. يا اينكه معناي او از ازليّت و اينگونه صفات مختصّه الهيّه ممتنع ميگردد). پس هرآينه از براي او پشت سر خواهد بود وقتي پيش رو برايش باشد، و ملتمس و خواستار تمام شدن خواهد بود وقتي نقصان لازمه او شده باشد. و در اين صورت ]و با اين اوصاف كه باريتعالي از آن منزّه است [نشانه مصنوع در او برپا خواهد شد، و دليل ]بر صانع خود [ميشود بعد از اينكه مدلول بود ]و همه اشياء بر او دلالت داشتند[، و به سلطان امتناع خارج ميگردد از اينكه در او تأثير كند چيزي كه در غير او اثر ميكند (يعني اين امتناع از او سلب و به امكان تأثير غير در او متّصف ميگردد).
و نيز در اين خطبه است:
لا يُقالُ كانَ بَعدَ أَن لَم يَكُن فَتَجرِيَ عَلَيهِ الصِّفاتُ المُحدَثاتُ، وَلايَكونُ بَينَها وَبَينَهُ فَصلٌ، وَلا لَهُ عَلَيها فَضلٌ، فَيَستَوِيَ الصّانِعُ وَالمَصنوعُ، وَيَتَكافَأَ المُبتَدِعُ وَالبَديعُ.
گفته نميشود هست بعد از نبودن، زيرا صفات نوپديدآمدگان و مخلوقات بر او جاري شود، و ميان آنها و او فرقي نباشد، و او را بر آنها فضلي و امتيازي نمانَد. پس آفريننده و آفريده مساوي شوند، و پديدآورنده و پديدارشده يكسان باشند.
چنانكه ملاحظه ميفرماييد، در اين بيانات امام(عليه السلام) كه خداوند متعال را از صفات نقص تنزيه فرموده، استدلال شده است به حدوث خلق و اشياء و به اينكه اين صفات سلبيّه چون مجعول است و مصنوع، ذات الهي كه جاعل و صانع است از آنها منزّه است و علاوه بر آن مستلزم مفاسد كثيره ديگر نظير شرك و عدم ابديّت و نقص و تركيب از اجزاء و عوارض اجسام و غيرها خواهد شد.
1. اگر گفته شود: «همان وجه اوّل كه خلق به معنى اسم مصدرى است اولى است و بلكه همان وجه است، زيرا اثبات صدور فعل وقتى امكان دارد كه ثابت شود مخلوقات، مخلوق و خلق او هستند و به وصف مخلوق بودن و محدث بودن شناخته شوند و با اثبات اين مقدّمه احتياج به دلالت از راه فعل نيست»، پاسخ داده مىشود كه در مقام انتقال و توجّه به او، ابتدا بايد مخلوقات را به وصف مخلوق بودن و اثر فعل بودن در نظر گرفت. امّا اين منافات ندارد زيرا در مقام سير نزولى آنچه بالذّات دلالت دارد اصل فعل است و ماحصل از فعل اگرچه دلالت دارد، ثانياً و بالعرض است. به هر حال در اينجا زياد پافشارى نداريم و اين دو معنى هر دو قريب به يكديگرند و از هر يك به ديگرى انتقال پيدا مىشود.