The holy Prophet(SAW):The world will not come to an end until a man from my family (ahl al-bayt), who will be called al-Mahdi, emerges to rule upon my community.(Bihar al-anwar,V51,P75)

فصل يازدهم

ادلّه صفات و اسماء در نهج‎البلاغه

اگرچه صفات واجب‎الوجود در ضمن اثبات ذات او اثبات مي‎شود و وجوب وجود، خود از ادلّه اثبات صفات جلاليّه و جماليّه است و مثل برهان حدوث و تغيير و نظم و عنايت، ذات حكيمِ قادرِ عليمِ غني قديمِ ازلي ابدي سرمدي را ثابت مي‎كند، مع‎ذلك در الهيّات براي هر يك از صفات نيز به خصوص‎اقامه دليل شده است، مانند آنكه بر قدرت او به خلق آسمان و زمين و ساير مخلوقات، و بر علم او به نظام اكمل، و تدبير و استواري و تناسب و تطابقي كه در موجودات است استدلال مي‎شود. همچنين بر اينكه اين خلقت، لغو و عبث و باطل نيست و خدا كار باطل نمي‎كند و هدف و غرضي از خلقت مقصود است، به همين نظام و ارتباط مخلوقات بعضي با بعض ديگر، استدلال مي‎شود، يا بر خالقيّت و رازقيّت و رحمانيّت و هدايت و ساير صفات جمال به افعال او استدلال مي‎شود كه در اين‎گونه استدلالات حتّي لازم نيست به خلف، و اينكه با فرض عدم اتّصاف ذات به اين صفات، لازم شود احتياج واجب به غير و خروج واجب از وجوب كه بطلان آن معلوم و واضح است، استناد شود. و حاصل اين است كه صفتي از صفات علاوه بر آنكه در ضمن استدلال به ادلّه اثبات ذات و همچنين به انتهاي فرض عدم آن به خلف و احتياج واجب به غير، ثابت مي‎گردد، به دليل خاص نيز ثابت مي‎شود.

 

در نهج‎البلاغه اين نحو استدلال به‎طور روشن و با بياني رسا و متقن، جويندگان حقيقت را راهنمايي و دستگيري مي‎كند به آنچه راجع به ادلّه بعضي از صفات مثل علم و قدرت، و خلق و تدبير، و عنايت و كرَم است، و چون بيشتر يا تمام خطبه‎هايي كه راجع به مسائل الهي است موجود است و در فصلهاي گذشته قسمتي از آنچه مورد استشهاد واقع شده متضمّن آن مي‎باشد، در اينجا استشهاد بيشتر نمي‎كنيم و فقط جمله‎هايي را كه راجع به بعضي از صفات ديگر است مي‎آوريم. از جمله در خطبه 152 مي‎فرمايد:

الحَمدُ لِلّهِ الدّالِّ عَلي وُجودِه بِخَلقِه، وَ‎بِمُحدَثِ خَلقِه عَلي أَزَلِيَّتِه، وَ‎بِاشتِباهِهِم عَلي أَن لا شِبهَ لَهُ. لا تَستَلِمُهُ المَشاعِرُ، وَ‎لا تَحجُبُهُ السَّواتِرُ لاِفتِراقِ الصّانِعِ وَ‎المَصنوعِ، وَ‎الحادِّ وَ‎المَحدودِ، وَ‎الرَّبِّ وَ‎المَربوبِ.

حمد سزاوار خدايي است كه دلالت‎كننده است بر هستي خود به وسيله آفريده‎هايش (زيرا مخلوق بدون خالق امكان وجود ندارد، چون مخلوق پديدآمده بعد از عدم و مسبوق به نبودن است و وجود او بعد از عدم محتاج به غيري است كه خود مخلوق و محتاج و مسبوق به عدم نباشد، و آن خداوند قادر متعال است. و اگر «خلق» به معناي مصدري يعني آفريدن باشد، معني اين است كه «دلالت‎كننده است بر وجود خود به خلقت و آفريدن». زيرا فعل بر فاعل دلالت مي‎كند)1، و راهنماست به حدوث خلقش بر ازليّت خود (زيرا به قاعده «كلّما بالعرض ينتهي الي ما بالذّات» بايد حدوث مستند به ازل، و حادث منتهي به ازلي گردد والاّ دَور يا تسلسل لازم مي‎آيد كه هر دو باطل است)، و شبيه بودن مخلوقات ]به يكديگر [دليل آن است كه شبيهي براي او نيست (زيرا اگر شبيهي براي او باشد، لازم مي‎شود كه يا خدا صفات ممكنات را داشته باشد يا ممكنات صفات الله را داشته باشند، و هر دو محال است و به اين منتهي مي‎شود كه ممكن واجب، و واجب ممكن باشد). مشاعر به كُنه او پي‎نمي‎برند، و پرده‎ها او را در حجاب قرار نمي‎دهند به جهت افتراق و جدايي بين آفريننده و آفريده‎شده، و معيّن‎كننده حد و محدودشده، و تربيت‎كننده و تربيت‎شده (پس اگر شبيهي براي او باشد، يا مشاعر او را ادراك كنند و يا‎...‎، فرق بين صانع و مصنوع از بين خواهد رفت).

در اين خطبه بر ازليّت حق به حدوث خلق، و بر مشابهت و همساني آفريده‎ها با يكديگر و بي‎همتايي خداوند و اينكه مشاعر و حواسّ ظاهره و باطنه از ادراك كُنه ذات او عاجزند و پرده‎هاي مادّي و غيرمادّي او را در حجاب و پرده قرار نمي‎دهند و از ظهور او نمي‎كاهند، به افتراق صانع و مصنوع، و حادّ و محدود، و ربّ و مربوب استدلال فرموده است كه چون درك شدن به حواس و در حجاب شدن به پرده‎ها از صفات مصنوع و مخلوق و اشياءِ محدود و كسي است كه تربيت‎شده است، اگر بنا‎باشد اين صفات عارض صانع و قراردهنده حدّ و ربّ و پروردگار شود، فرقي بين صانع و مصنوع، و حادّ و محدود، و ربّ و مربوب باقي نمي‎مانَد و و در نتيجه اطلاق صانع و حادّ و ربّ بر يكي، و محدود و مصنوع و مربوب بر ديگري صحيح نخواهد بود چون اتّصاف ذات به صفات ممكن، محال و خلف است.

در خطبه 181 مي‎فرمايد:

لَم يولَد سُبحانَهُ فَيَكونَ فِي العِزِّ مُشارَكاً، وَ‎لَم يَلِد فَيَكونَ مَورُوثاً هالِكاً.

خداي سبحان زاييده نشده است تا در عزّت، مشارك و صاحب شريك باشد، و نزاييده است تا ارث‎برده‎شده و هلاك‎يابنده باشد.

يعني دليل بر اينكه خدا از چيزي متولّد نشده، اين است كه زاييده شدن با توحيد و تفرّد و يگانگي و يكتايي و بي‎شريكي او منافات دارد و اگر زاييده شده باشد، پس حتماً شريك خواهد داشت و اگر شريك داشته‎باشد، خدا نخواهد بود. همچنين اگر چيزي از او بر سبيل ولادت موجود شود همين‎گونه معايب و توالي باطله پيش مي‎آيد و بالأخره با بقاي خداي باقي منافات دارد.

در خطبه 227 مي‎فرمايد:

الدّالِّ عَلي قِدَمِه بِحُدوثِ خَلقِه، وَ‎بِحُدوثِ خَلقِه عَلي وُجودِه.

دلالت‎كننده است بر قديم بودن خود ]و اينكه هيچ چيزي بر او پيشي نيافته و ذاتش مسبوق به عدم نيست[ به حدوث آفريده‎هايش (زيرا حادث و پديده بايد به قديم مستند باشد والاّ دَور يا تسلسل لازم مي‎آيد كه قبلا بطلان آنها را ثابت‎كرديم)، و دلالت‎كننده است به حدوث‎خلق خود بروجود و هستي خويش.

و پرواضح است كه دلالت حدوث بر قِدَمِ محدث و ايجادكننده، مساوي است با دلالت آن بر اصل وجود ايجادكننده، بلكه دلالت آن بر وجود ايجادكننده، رتبه مقدّم است از دلالت آن بر قديم بودنِ آن، كه يكي از صفات اوست و ممكن است اين را كه نخست دلالتِ بر قِدَم را ذكر‎فرموده به اين نحو توجيه نمود كه دلالت حادث و ايجادشده مستقيماً دلالت بر وجود خدا نيست بلكه دلالت بر موجد، اعمّ از قديم و حادث است. امّا دلالت حادث بر قديم، دلالت بر چيزي است كه از صفات مختصّه الهيّه است و از دلالت بر وجود خدا منفك نيست. پس حدوث خلق، هم بر قِدَم باري‎تعالي و ذات قديم دلالت دارد و هم بر وجود او، زيرا دلالت بر صفت شيئي دلالت بر اصل وجود آن شيء نيز هست. به‎عبارت ديگر با اثبات محدث و ايجادكننده قديم، وجود آن نيز اثبات مي‎شود و پس از آنكه قِدَمِ ايجادكننده ثابت شد، اثبات وجود آن محتاج به مقدّمه‎اي نيست و خودبه‎خود ثابت است، امّا با اثبات ايجادكننده به حدوثِ ايجادشده، اثبات قِدَمِ آن محتاج به ضمّ مقدّمه ديگر و تشكيل صغري و كبري است.

اقـامه برهـان

ممكن است اقامه دليل به اين بيان انجام شود كه: ضروري و مسلّم است كه عالم و ماسوي‎الله فعل است و خلق و پديده، و به حكم آنكه هر فعل بر وجود فاعل و هر خلق بر وجود خالق و هر پديده بر وجود پديدآورنده دلالت دارد، عالم نيز به مجموعش و به اجزائش بر وجود خدا دلالت دارد و كلّ عالم فعل‎الله، و اجزاءِ آن افعال‎الله است. به عبارت ديگر كلّ ماسوي‎الله حادث است و كلّ حادثات ماسوي‎الله است، چون الله ذات جامع جميع صفات كمال از جمله قِدَم و ازليّت است و چون حادث به محدث و ايجادكننده كه علي‎الفرض حادث نخواهد بود و محال است حادث باشد دلالت دارد، پس كلّ ماسوي‎الله به وجود خدا كه قديم و غيرحادث است دلالت دارد (و دلالت‎كننده است به شباهت خلق به يكديگر بر اينكه شبيهي از براي او نيست)، زيرا هر چيزي كه با چيزي همانند باشد بايد بين آن دو چيز قدر مشترك و مابه‎الاشتراك باشد. از‎طرفي تشخيص و امتياز آنها از يكديگر محتاج به مابه‎الامتياز خواهد‎بود و اين عين تركيب است كه از آن منزّه است و از صفات سلبيّه است و اثبات آن براي چيزي مساوي است با اثبات فقر و امكانيّت براي آن. ولي باقي مي‎مانَد اين پرسش كه: صحيح است كه ذات احديّت از شبه و نظير منزّه و مبرّاست به اين دليل كه بيان شد و ادلّه ديگر، امّا چگونه شباهت مخلوقات به يكديگر دليل بر اين است كه او را شبيه و نظير نيست؟ پاسخ اين است كه چون خدا از تمام صفات ممكنات و مخلوقات منزّه است، با شناخت شباهت مخلوقات بعضي به بعضي شناخته مي‎شود كه خدا از آن منزّه است و همان‎طور كه قبلا هم اشاره كرديم، اين‎گونه صفات سلبيّه با ثبوت آن در غيرخدا شناخته مي‎شود و متعلّق سلب در آنها به شناخت متعلّق اثبات آنها در ممكنات معلوم مي‎گردد.

در ادامه همين خطبه (227) مي‎فرمايد:

مُستَشهِدٌ بِحُدوثِ الأَشياءِ عَلي أَزَلِيَّتِة، وَ‎بِما وَسَمَها بِه مِنَ العَجزِ عَلي قُدرَتِه، وَ‎بِمَا اضطَرَّها إِلَيهِ مِنَ الفَناءِ عَلي دَوامِه.

حادث بودن اشياء گواه است بر ازليّت او، و ناتواني آنها نشانه‎اي است بر توانايي او، و نابودي اضطراري آنها شاهدي است بر دوام او.

عجز و ناتواني مخلوق كه مالك چيزي نيست و برخلاف تقدير الهي و سير تكويني خود نمي‎تواند حركتي داشته باشد و نيز اينكه محكوم به فنا و نابودي است، دليل بر قدرت غيبي و توانايي خارج از ذات اين مخلوقات و نشانه بقا و دوام خداست، زيرا آنچه فاني است نمي‎تواند پشتوانه و منبع و مبدأ اين همه مخلوقات و حركات و بقاي آنها تا مدّت معلوم باشد. بايد ذات باقي لم يزل و لايزالي باشد كه همه به آن متّكي و مرتبط بوده و از او و به فيض وجود او خلعت هستي در بر كرده باشند. اوست كه چون باقي و دائم است، با اينكه جريان فنا علي‎الاتّصال بر مخلوقات حكومت دارد، تا‎وقتي اراده كند از فناي مطلق جلوگيري مي‎كند و مظاهر بقا را به‎طور تبدّل و بدون انقطاع مي‎آفريند و حفظ مي‎كند و بقايش به اينكه با وجود فناي افراد و اشخاص هر نوع، آن نوع به‎واسطه افراد ديگر حفظ مي‎شود جلوه مي‎نمايد و اين رشته‎ها را به هم وصل مي‎كند. او باقي است كه سلسله مخلوقات در طول قرون و اعصار و ميليونها و هزاران ميليون سال تا هر وقت كه اراده كند با وجود فناي افراد، نسلهاي پس از آن باقي است، و بالأخره فيض غيبي و مدد الهي است كه علي‎الدّوام مي‎رسد و جهان را و انواع را كه به فناي افرادشان بايد منقضي و منقرض شوند، پايدار داشته‎است.

در خطبه 228 مي‎فرمايد:

بِتَشعيرِهِ المَشاعِرَ عُرِفَ أَن لا مَشعَرَ لَهُ; وَ‎بِمُضادَّتِه بَينَ الأُمورِ عُرِفَ أَن لا ضِدَّ لَهُ; وَ‎بِمُقارَنَتِه بَينَ الأَشياءِ عُرِفَ أَن لا قَرينَ لَهُ.

به سبب ايجاد او و مشعر قرار دادن او مشاعر و حواس و وسايل ادراك را، شناخته مي‎شود كه آلت و وسيله درك براي او نيست ]و بدون اين وسايل عالِم و آگاه است[; و به قرار دادن او ضدّيّت را بين اشياء ]كه اجتماع آنها ضدّ با‎يكديگر ممكن نيست و وجود هر يك مقارن با عدم ديگري است[، شناخته مي‎شود كه ضدّي براي او نيست; و به مقارنت قرار دادن بين اشياء و آنها را قرين يكديگر و همنشين با هم قرار دادن، شناخته مي‎شود كه قريني براي او نيست.

و در ادامه همين خطبه آمده است:

لا يَجري عَلَيهِ السُّكونُ وَ‎الحَرَكَةُ، وَ‎كَيفَ يَجري عَلَيهِ ما هُوَ أَجراهُ، وَ‎يَعودُ فيهِ ما هُوَ أَبداهُ، وَ‎يَحدُثُ فيهِ ما هُوَ أَحدَثَهُ؟ إِذاً لَتَفاوَتَت ذاتُهُ، وَ‎لَتَجَزَّأَ كُنهُهُ، وَ‎لاَمتَنَعَ مِنَ الأَزَلِ مَعناهُ. وَ‎لَكانَ لَهُ وَراءٌ إِذ وُجِدَ لَهُ أَمامٌ، وَ‎لاَ التَمَسَ التَّمامَ إِذ لَزِمَهُ النُّقصانُ، وَ‎إِذاً لَقامَت آيَةُ المَصنوعِ فيهِ، وَ‎لَتَحَوَّلَ دَليلا بَعدَ أَن كانَ مَدلولا عَلَيهِ، وَ‎خَرَجَ بِسُلطانِ الاِمتِناعِ مِن أَن يُؤَثِّرَ فيهِ ما يُؤَثِّرُ في غَيرِه.

سكون و حركت بر او جاري نيست، و چگونه جاري باشد بر او چيزي كه او خود آن را جاري كرده است، و بازگردد به او چيزي كه او خود آن را ابداع فرموده است، و حادث شود در او چيزي كه او خود آن را احداث كرده است؟ در اين صورت ]و به‎فرض حصول اين معاني محال[ همانا ذات او ]كه منزّه از تفاوت و تركيب است [تفاوت مي‎پذيرد (گاه متحرّك و گاه ساكن مي‎گردد)، و كُنه و حقيقت او تجزيه مي‎شود، و معناي او از ازل ممتنع مي‎گردد (يعني خدا و واجب‎الوجود و جامع صفات كماليّه با اين تفاوت و تجزيه، از ازل ممتنع است و امتناع ازلي دارد. يا اينكه معناي او از ازليّت و اين‎گونه صفات مختصّه الهيّه ممتنع مي‎گردد). پس هرآينه از براي او پشت سر خواهد بود وقتي پيش رو برايش باشد، و ملتمس و خواستار تمام شدن خواهد بود وقتي نقصان لازمه او شده باشد. و در اين صورت ]و با اين اوصاف كه باري‎تعالي از آن منزّه است [نشانه مصنوع در او برپا خواهد شد، و دليل ]بر صانع خود [مي‎شود بعد از اينكه مدلول بود ]و همه اشياء بر او دلالت داشتند[، و به سلطان امتناع خارج مي‎گردد از اينكه در او تأثير كند چيزي كه در غير او اثر مي‎كند (يعني اين امتناع از او سلب و به امكان تأثير غير در او متّصف مي‎گردد).

و نيز در اين خطبه است:

لا يُقالُ كانَ بَعدَ أَن لَم يَكُن فَتَجرِيَ عَلَيهِ الصِّفاتُ المُحدَثاتُ، وَ‎لا‎يَكونُ بَينَها وَ‎بَينَهُ فَصلٌ، وَ‎لا لَهُ عَلَيها فَضلٌ، فَيَستَوِيَ الصّانِعُ وَ‎المَصنوعُ، وَ‎يَتَكافَأَ المُبتَدِعُ وَ‎البَديعُ.

گفته نمي‎شود هست بعد از نبودن، زيرا صفات نوپديدآمدگان و مخلوقات بر او جاري شود، و ميان آنها و او فرقي نباشد، و او را بر آنها فضلي و امتيازي نمانَد. پس آفريننده و آفريده مساوي شوند، و پديدآورنده و پديدارشده يكسان باشند.

چنانكه ملاحظه مي‎فرماييد، در اين بيانات امام(عليه السلام) كه خداوند متعال را از صفات نقص تنزيه فرموده، استدلال شده است به حدوث خلق و اشياء و به اينكه اين صفات سلبيّه چون مجعول است و مصنوع، ذات الهي كه جاعل و صانع است از آنها منزّه است و علاوه بر آن مستلزم مفاسد كثيره ديگر نظير شرك و عدم ابديّت و نقص و تركيب از اجزاء و عوارض اجسام و غيرها خواهد شد.


1. اگر گفته شود: «همان وجه اوّل كه خلق به معنى اسم مصدرى است اولى است و بلكه همان وجه است، زيرا اثبات صدور فعل وقتى امكان دارد كه ثابت شود مخلوقات، مخلوق و خلق او هستند و به وصف مخلوق بودن و محدث بودن شناخته شوند و با اثبات اين مقدّمه احتياج به دلالت از راه فعل نيست»، پاسخ داده مى‎شود كه در مقام انتقال و توجّه به او، ابتدا بايد مخلوقات را به وصف مخلوق بودن و اثر فعل بودن در نظر گرفت. امّا اين منافات ندارد زيرا در مقام سير نزولى آنچه بالذّات دلالت دارد اصل فعل است و ماحصل از فعل اگرچه دلالت دارد، ثانياً و بالعرض است. به هر حال در اينجا زياد پافشارى نداريم و اين دو معنى هر دو قريب به يكديگرند و از هر يك به ديگرى انتقال پيدا مى‎شود.