The holy Prophet(SAW):The world will not come to an end until a man from my family (ahl al-bayt), who will be called al-Mahdi, emerges to rule upon my community.(Bihar al-anwar,V51,P75)

فصل سيزدهم

عدل الهي در نهج‎البلاغه

يكي از مسائل معروف و مربوط به صفات فعليّه خداوند متعال مسأله عدل است. خداوند متعال عادل است و از هر فعل قبيح و زشت منزّه; و كار لغو و عبث و باطل، و ظلم و ستم، و تكليف ما لايطاق، و امر به قبايح، و اظهار معجزه بر دست دروغگو، و آنچه عقل قبح آن را درك مي‎كند و خلاف حكمت است از او صادر نمي‎شود.

اين مطلب، يعني تنزّه و تقدّس ذات باري‎تعالي از ظلم و قبيح، فطري است و هر كس از حكيم و فيلسوف و متكلّم و غير آنها بالبداهه چنين مي‎دانند كه خداي آنها در نهايت حُسن و جمال و جلال و كمال و عدل و صفات حسنه است و صالح و شايسته كسي است كه در صفات نيكو و كمالات و افعال پسنديده خود را شبيه به او سازد، و اگر از حضرت باري‎تعالي صدور قبيح و ظلم امكان داشته باشد معني ندارد كه بندگانش به فعل حَسَن و عمل صالح به او تقرّب جويند و رضاي او را طلب كنند، و‎اين حقيقت مانند «الواحد نصف الاثنين» از بديهيّات است، و اگر به يك نفر از عوام بي‎اطّلاع هم بگويي خدا بندگان شايسته خود را به جهنّم مي‎برد يا اظهار معجزه بر دست دروغگو بر او جايز است و بلكه اگر بگويي ولدالزّنا بالذّات مستحقّ آتش است و به كفر و فسق مجبور است، نمي‎پذيرد و خدا را از آن منزّه مي‎داند.

از جمله ادلّه‎اي كه بر عدل خدا و تنزّه او از ظلم و جور اقامه مي‎شود اين است كه هر كسي عمل زشت و كار قبيحي انجام دهد به يكي از دو‎جهت است: يا از اين جهت است كه به كار قبيح و ناپسند و ظلم و ستم حاجت دارد و يا آنكه عالِم به زشتي و قبح عمل قبيح نيست، و چون خداي تعالي منزّه و مقدّس از جهل و حاجت است پس ظلم و قبيح از او صادر نمي‎شود.

در بين مسلمانان درباره اين مسائل اختلافي نيست، فقط اشاعره اين اصول بزرگ را منكر شده‎اند چون هم قائل به جبر شده‎اند و هم حُسن و قبح عقلي را انكار مي‎كنند و مي‎گويند تمام اعمال و افعال با يكديگر مساوي هستند و بين دروغ و راست، و درستي و نادرستي، و خيانت و امانت، و ظلم و عدالت، و قتل نفس و احياي نفس فرقي و تفاوتي نيست; به هرچه خدا امر كند آن خوب است، و از هرچه نفي كند آن زشت است. و لوازم فاسده اين مذهب بسيار است، علاوه بر آنكه اگر حُسن و قبح عقلي انكار شود، حُسنِ آنچه مأمورٌبه و قبحِ آنچه منهي‎عنه است از كجا و چگونه ثابت مي‎شود، و صدق گفتار انبيا و اعتبار رسالت آنها و قواعد و معارف اين همه متزلزل مي‎شود، زيرا با اين مذهب، احتمال اينكه خدا خائن و دروغگو را پيغمبر قرار دهد يا به دست دروغگو اظهار معجزه نمايد و به مفاسد امر، و از مصالح نهي كند، و انتقام ستمديده را از ستمگر نگيرد و به وعده‎هاي ثواب و عِقاب وفا نكند، قابل دفع نيست.

قرآن مجيـد و نهج‎البـلاغه

در اين مسائل استناد به دليل سمعي به ملاحظه اينكه با صحّت نُبُوّات ارتباط دارد صحيح نيست; يعني اگر در محيط حكم عقل اثبات نشود، ادلّه‎سمعيّه در اثبات آن كافي نيست چون دَور و مصادره به مطلوب مي‎شود، ولي در برابر اشاعره كه حجّيّت ادلّه سمعيّه را قبول دارند استدلال به آن جايز و منطقي است.

بنابراين عمده استناد در اين بحث به قرآن مجيد و نهج‎البلاغه، استشهاد و ارشاد به حكم عقل و تأييد منطق عقلا و فطرت بشر در اين مسأله است.

آيات قـرآن مجيـد

به‎طور نمونه به اين آيات از قرآن مجيد دقّت نماييد:

  وَ‎ما خَلَقنَا السَّماءَ وَ‎الأَرضَ وَ‎ما بَينَهُما باطِلا ذلِكَ ظَنُّ الَّذينَ كَفَروا فَوَيلٌ لِلَّذينَ كَفَروا مِنَ النّارِ.1

  رَبَّنا ما خَلَقتَ هذا باطِلا سُبحانَكَ فَقِنا عَذابَ النّارِ.2

  وَ‎تَمَّت كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدقاً وَ‎عَدلا.3

  ذلِكَ جَزَيناهُم بِبَغيِهِم وَ‎إِنّا لَصادِقونَ.4

  وَ‎مَن أَصدَقُ مِنَ اللّهِ قيلا.5

  وَ‎مَن أَصدَقُ مِنَ اللّهِ حَديثاً.6

  وَ‎مَا اللّهُ يُريدُ ظُلماً لِلعالَمينَ.7

  فَما كانَ اللّهُ لِيَظلِمَهُم وَ‎لكِن كانوا أَنفُسَهُم يَظلِمونَ.8

  إِنَّ اللّهَ لا يَظلِمُ النّاسَ شَيئاً.9

  إِلَيهِ مَرجِعُكُم جَميعاً وَعدَ اللّهِ حَقّاً.10

  أَلا إِنَّ وَعدَ اللّهِ حَقٌّ وَ‎لكِنَّ أَكثَرَهُم لا يَعلَمونَ.11

  وَعدَ اللّهِ لا يُخلِفُ اللّهُ وَعدَهُ.12

  فَلا تَحسَبَنَّ اللّهَ مُخلِفَ وَعدِه رُسُلَهُ.13

  وَ‎لَن يُخلِفَ اللّهُ وَعدَهُ.14

  إِنَّ اللّهَ لا يُخلِفُ الميعادَ.15

گفـتار نهج‎البـلاغه

در خطبه 109 مي‎فرمايد:

وَ ارغَبوا فيما وَعَدَ المُتَّقينَ، فَإِنَّ وَعدَهُ أَصدَقُ الوَعدِ.

رغبت كنيد در آنچه وعده داده است خدا پرهيزكاران را، پس به‎درستي كه وعده خدا صادق‎ترينِ وعده‎هاست.

در ضمن خطبه 178 مي‎فرمايد:

وَ ايمُ اللّهِ ما كانَ قَومٌ قَطُّ في غَضِّ نِعمَة مِن عَيش فَزالَ عَنهُم إِلاّ بِذُنوب اجتَرَحوها; لاَِنَّ اللّهَ لَيسَ بِظَلاّم لِلعَبيدِ.

سوگند به خدا هيچ قومي در طراوت نعمت زندگي نبودند كه سپس از آنها زايل‎شد مگر به سبب گناهاني كه كسب كردند، براي اينكه خداوند به بندگان خود ستمكار نيست.

در خطبه 214 مي‎فرمايد:

فَلَم يَجرِ في عَدلِه وَ‎قِسطِه يَومَئِذ خَرقُ بَصَر فِي الهَواءِ وَ‎لا هَمسُ قَدَم فِي الأَرضِ إِلاّ بِحَقِّه. فَكَم حُجَّة يَومَ ذاكَ داحِضَةٌ وَ‎عَلائِقُ عُذر مُنقَطِعَةٌ.

در آن هنگام چشمي به هوا گشوده نگردد و گامي آرام بر زمين برداشته نشود مگر آنكه در بارگاه عدل الهي جزاي آن به حق داده شود. در آن روز چه بسا حجّتها كه باطل گردد، و رشته علايق پاره شود.

در خطبه 227 مي‎فرمايد:

الَّذي صَدَقَ في ميعادِه، وَ‎ارتَفَعَ عَن ظُلمِ عِبادِه، وَ‎قامَ بِالقِسطِ في خَلقِه، وَ‎عَدَلَ عَلَيهِم في حُكمِه.

آن خدايي كه در وعده‎هايش صادق است (زيرا خُلف وعده قبيح است و صدق در وعده، حَسَن و پسنديده و كمال است، و خداوند از هر كار قبيح و زشتي منزّه و مبرّاست و هر صفت كمالي را داراست)، و والاتر و برتر ]و منزّه [است از اينكه به بندگانش ستم كند، و در ميان خلق خود قائم به قسط است (همه چيز را عادلانه و طبق حكمت تقسيم كرده و به هر چيز و هر كس آنچه را بايد و به مقداري كه بايد، عطا كرده و به هر كسي به اندازه لياقتش داده است)، و به عدل بر ايشان حكم فرموده است.

در خطبه 233 مي‎فرمايد:

وَ عَدَلَ في كُلِّ ما قَضي.

و عدالت نمود در هرچه حكم فرمود.

و در نامه 53 مي‎فرمايد:

وَ مَن ظَلَمَ عِبادَ اللّهِ كانَ اللّهُ خَصمَهُ دونَ عِبادِه ... وَ‎هُوَ لِلظّالِمينَ بِالمِرصادِ.

هر كس به بندگان خدا ستم كند خدا دشمن اوست (تا اينكه فرمود) و خدا براي ستمگران در كمينگاه است.

در حكمت 75 مي‎فرمايد:

وَ لَم يُرسِلِ الأَنبِياءَ لَعِباً، وَ‎لَم يُنزِلِ الكُتُبَ لِلعِبادِ عَبَثاً، وَ‎لا خَلَقَ السَّمواتِ وَ‎الأَرضَ وَ‎ما بَينَهُما باطِلا. (ذلِكَ ظَنُّ الَّذينَ كَفَروا فَوَيلٌ لِلَّذينَ كَفَروا مِنَ النّارِ)16.

و نفرستاد خدا پيامبران را به بازي (بلكه براي بشارت و انذار و تربيت و تكميل عباد فرستاد)، و نازل نكرد كتاب را براي بندگان به عبث (بلكه فرستاد براي هدايت يافتن و اينكه در آيات آن تأمّل كنند)، و خلق نفرمود آسمانها و زمين و آنچه را مابين آنهاست از روي باطل. «اين ]كه خدا جهان را به‎باطل آفريده باشد[ گمان كساني است كه كافر شدند. پس واي بر كافران از آتش!»

مخفي نمانَد كه در نهج‎البلاغه ضمنِ وعد و وعيد و تحذير از عصيان و مواعظ و غيرها، بيانات بسياري از امام(عليه السلام) آمده است كه همه دلالت بر عدل خدا و تنزّه او از ظلم و قبيح و خُلف وعده و ساير قبايح دارند.

در پايان، تذكّر اين نكته نيز لازم است كه يكي از معاني عدل الهي اين است كه خداوند جهان را بر پايه حق و عدل آفريده و همه چيز را متناسب و متعادل قرار داده و به هر چيز آنچه را لازم بوده و نياز به آن داشته، به مقدار لازم ـ نه بيشتر و نه كمتر ـ عطا فرموده است، چنانكه هرچه بشر بيشتر كاوشگري مي‎كند به توازن و تعادلي كه در عالم برقرار است بيشتر آگاه مي‎شود، به‎طوري كه آگاهيهاي او از تناسب و تعادل و روابط معتدل كائنات با يكديگر و نظامات حاكم بر آن، رشته‎هاي مهمّي از علوم را تشكيل داده است، و شايد يكي از معاني آفرينش انسان در «احسن تقويم» كه در قرآن مجيد مي‎فرمايد: (لَقَد خَلَقنَا الإِنسانَ في أَحسَنِ تَقويم)17 همين باشد، چنانكه يكي از وجوه «احسنُ الخالقين» بودن خداوند متعال نيز همين است كه به انسان كه او را از «سلاله طين» و «ماءِ‎معين» آفريد، هرچه را لازم داشت عطا فرمود.

اين موضوع بسيار دامنه‎دار است و بحث از آن اگرچه در ضمن چند‎مجلّد كتاب هم باشد، سزاوار است و موجب تقويت معرفت و بينش مي‎شود، امّا به ملاحظه اينكه حقّ بيان آن در مثل اين كتاب ادا‎نخواهد شد و با علوم و دانشهاي مختلف ارتباط دارد، سخن درباره آن‎را در همين حد از اجمال و اختصار به پايان مي‎بريم و به بيان چند‎بيت شعر از اهل‎ذوق بسنده مي‎كنيم:

چنان داده نگارش اين جهان را *** كز آن بهتر نمي‎آيد گمان را

از او عالَم شده آن سان منظّم *** كه نه در آن زياد و نه در آن كم

نموده خلق هر چيزي كه بايد *** جهان آراسته آن سان كه شايد

*

آنكه هفت اقليم عالم را نهاد *** هر كسي را آنچه لايق بود داد

*

جهان چون خطّ و خال و چشم و ابروست *** كه هر چيزش به جاي خويش نيكوست18
 


1. ص (38) آيه 27.

2. آل عمران (3) آيه 191.

3. انعام (6) آيه 115.

4. همان، آيه 146.

5. نساء (4) آيه 122.

6. همان، آيه 87‎.

7. آل عمران (3) آيه 108.

8. توبه (9) آيه 70.

9. يونس (10) آيه 44.

10. همان، آيه 4.

11. همان، آيه 55‎.

12. روم (30) آيه 6‎.

13. ابراهيم (14) آيه 47.

14. حج (22) آيه 47.

15. رعد (13) آيه 31.

16. ص (38) آيه 27.

17. تين (95) آيه 4.

18. سه بيت اوّل از مرحوم پدرم در گنجينه گهر است كه خدا روان او و مادرم را شاد و آنها را غريق رحمت بى‎پايان خود فرمايد و از من كه در حيات و بعد از وفاتشان از عهده اداى حقوق بسيار عالى كه بر من دارند برنيامده‎ام، راضى و خشنودشان سازد. و چه شايسته است در اينجا آوردن اين دو بيت شعر:

لا عذّب اللّه أمّي أنّها شربت *** حبّ الوصيّ و غذّتنيه باللّبن

و كان لي والد يهوي أباحسن *** فصرت من ذي و ذا أهوي أباحسن