فصل سيزدهم
عدل الهي در نهجالبلاغه
يكي از مسائل معروف و مربوط به صفات فعليّه خداوند متعال مسأله عدل است. خداوند متعال عادل است و از هر فعل قبيح و زشت منزّه; و كار لغو و عبث و باطل، و ظلم و ستم، و تكليف ما لايطاق، و امر به قبايح، و اظهار معجزه بر دست دروغگو، و آنچه عقل قبح آن را درك ميكند و خلاف حكمت است از او صادر نميشود.
اين مطلب، يعني تنزّه و تقدّس ذات باريتعالي از ظلم و قبيح، فطري است و هر كس از حكيم و فيلسوف و متكلّم و غير آنها بالبداهه چنين ميدانند كه خداي آنها در نهايت حُسن و جمال و جلال و كمال و عدل و صفات حسنه است و صالح و شايسته كسي است كه در صفات نيكو و كمالات و افعال پسنديده خود را شبيه به او سازد، و اگر از حضرت باريتعالي صدور قبيح و ظلم امكان داشته باشد معني ندارد كه بندگانش به فعل حَسَن و عمل صالح به او تقرّب جويند و رضاي او را طلب كنند، واين حقيقت مانند «الواحد نصف الاثنين» از بديهيّات است، و اگر به يك نفر از عوام بياطّلاع هم بگويي خدا بندگان شايسته خود را به جهنّم ميبرد يا اظهار معجزه بر دست دروغگو بر او جايز است و بلكه اگر بگويي ولدالزّنا بالذّات مستحقّ آتش است و به كفر و فسق مجبور است، نميپذيرد و خدا را از آن منزّه ميداند.
از جمله ادلّهاي كه بر عدل خدا و تنزّه او از ظلم و جور اقامه ميشود اين است كه هر كسي عمل زشت و كار قبيحي انجام دهد به يكي از دوجهت است: يا از اين جهت است كه به كار قبيح و ناپسند و ظلم و ستم حاجت دارد و يا آنكه عالِم به زشتي و قبح عمل قبيح نيست، و چون خداي تعالي منزّه و مقدّس از جهل و حاجت است پس ظلم و قبيح از او صادر نميشود.
در بين مسلمانان درباره اين مسائل اختلافي نيست، فقط اشاعره اين اصول بزرگ را منكر شدهاند چون هم قائل به جبر شدهاند و هم حُسن و قبح عقلي را انكار ميكنند و ميگويند تمام اعمال و افعال با يكديگر مساوي هستند و بين دروغ و راست، و درستي و نادرستي، و خيانت و امانت، و ظلم و عدالت، و قتل نفس و احياي نفس فرقي و تفاوتي نيست; به هرچه خدا امر كند آن خوب است، و از هرچه نفي كند آن زشت است. و لوازم فاسده اين مذهب بسيار است، علاوه بر آنكه اگر حُسن و قبح عقلي انكار شود، حُسنِ آنچه مأمورٌبه و قبحِ آنچه منهيعنه است از كجا و چگونه ثابت ميشود، و صدق گفتار انبيا و اعتبار رسالت آنها و قواعد و معارف اين همه متزلزل ميشود، زيرا با اين مذهب، احتمال اينكه خدا خائن و دروغگو را پيغمبر قرار دهد يا به دست دروغگو اظهار معجزه نمايد و به مفاسد امر، و از مصالح نهي كند، و انتقام ستمديده را از ستمگر نگيرد و به وعدههاي ثواب و عِقاب وفا نكند، قابل دفع نيست.
قرآن مجيـد و نهجالبـلاغه
در اين مسائل استناد به دليل سمعي به ملاحظه اينكه با صحّت نُبُوّات ارتباط دارد صحيح نيست; يعني اگر در محيط حكم عقل اثبات نشود، ادلّهسمعيّه در اثبات آن كافي نيست چون دَور و مصادره به مطلوب ميشود، ولي در برابر اشاعره كه حجّيّت ادلّه سمعيّه را قبول دارند استدلال به آن جايز و منطقي است.
بنابراين عمده استناد در اين بحث به قرآن مجيد و نهجالبلاغه، استشهاد و ارشاد به حكم عقل و تأييد منطق عقلا و فطرت بشر در اين مسأله است.
آيات قـرآن مجيـد
بهطور نمونه به اين آيات از قرآن مجيد دقّت نماييد:
وَما خَلَقنَا السَّماءَ وَالأَرضَ وَما بَينَهُما باطِلا ذلِكَ ظَنُّ الَّذينَ كَفَروا فَوَيلٌ لِلَّذينَ كَفَروا مِنَ النّارِ.1
رَبَّنا ما خَلَقتَ هذا باطِلا سُبحانَكَ فَقِنا عَذابَ النّارِ.2
وَتَمَّت كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدقاً وَعَدلا.3
ذلِكَ جَزَيناهُم بِبَغيِهِم وَإِنّا لَصادِقونَ.4
وَمَن أَصدَقُ مِنَ اللّهِ قيلا.5
وَمَن أَصدَقُ مِنَ اللّهِ حَديثاً.6
وَمَا اللّهُ يُريدُ ظُلماً لِلعالَمينَ.7
فَما كانَ اللّهُ لِيَظلِمَهُم وَلكِن كانوا أَنفُسَهُم يَظلِمونَ.8
إِنَّ اللّهَ لا يَظلِمُ النّاسَ شَيئاً.9
إِلَيهِ مَرجِعُكُم جَميعاً وَعدَ اللّهِ حَقّاً.10
أَلا إِنَّ وَعدَ اللّهِ حَقٌّ وَلكِنَّ أَكثَرَهُم لا يَعلَمونَ.11
وَعدَ اللّهِ لا يُخلِفُ اللّهُ وَعدَهُ.12
فَلا تَحسَبَنَّ اللّهَ مُخلِفَ وَعدِه رُسُلَهُ.13
وَلَن يُخلِفَ اللّهُ وَعدَهُ.14
إِنَّ اللّهَ لا يُخلِفُ الميعادَ.15
گفـتار نهجالبـلاغه
در خطبه 109 ميفرمايد:
وَ ارغَبوا فيما وَعَدَ المُتَّقينَ، فَإِنَّ وَعدَهُ أَصدَقُ الوَعدِ.
رغبت كنيد در آنچه وعده داده است خدا پرهيزكاران را، پس بهدرستي كه وعده خدا صادقترينِ وعدههاست.
در ضمن خطبه 178 ميفرمايد:
وَ ايمُ اللّهِ ما كانَ قَومٌ قَطُّ في غَضِّ نِعمَة مِن عَيش فَزالَ عَنهُم إِلاّ بِذُنوب اجتَرَحوها; لاَِنَّ اللّهَ لَيسَ بِظَلاّم لِلعَبيدِ.
سوگند به خدا هيچ قومي در طراوت نعمت زندگي نبودند كه سپس از آنها زايلشد مگر به سبب گناهاني كه كسب كردند، براي اينكه خداوند به بندگان خود ستمكار نيست.
در خطبه 214 ميفرمايد:
فَلَم يَجرِ في عَدلِه وَقِسطِه يَومَئِذ خَرقُ بَصَر فِي الهَواءِ وَلا هَمسُ قَدَم فِي الأَرضِ إِلاّ بِحَقِّه. فَكَم حُجَّة يَومَ ذاكَ داحِضَةٌ وَعَلائِقُ عُذر مُنقَطِعَةٌ.
در آن هنگام چشمي به هوا گشوده نگردد و گامي آرام بر زمين برداشته نشود مگر آنكه در بارگاه عدل الهي جزاي آن به حق داده شود. در آن روز چه بسا حجّتها كه باطل گردد، و رشته علايق پاره شود.
در خطبه 227 ميفرمايد:
الَّذي صَدَقَ في ميعادِه، وَارتَفَعَ عَن ظُلمِ عِبادِه، وَقامَ بِالقِسطِ في خَلقِه، وَعَدَلَ عَلَيهِم في حُكمِه.
آن خدايي كه در وعدههايش صادق است (زيرا خُلف وعده قبيح است و صدق در وعده، حَسَن و پسنديده و كمال است، و خداوند از هر كار قبيح و زشتي منزّه و مبرّاست و هر صفت كمالي را داراست)، و والاتر و برتر ]و منزّه [است از اينكه به بندگانش ستم كند، و در ميان خلق خود قائم به قسط است (همه چيز را عادلانه و طبق حكمت تقسيم كرده و به هر چيز و هر كس آنچه را بايد و به مقداري كه بايد، عطا كرده و به هر كسي به اندازه لياقتش داده است)، و به عدل بر ايشان حكم فرموده است.
در خطبه 233 ميفرمايد:
وَ عَدَلَ في كُلِّ ما قَضي.
و عدالت نمود در هرچه حكم فرمود.
و در نامه 53 ميفرمايد:
وَ مَن ظَلَمَ عِبادَ اللّهِ كانَ اللّهُ خَصمَهُ دونَ عِبادِه ... وَهُوَ لِلظّالِمينَ بِالمِرصادِ.
هر كس به بندگان خدا ستم كند خدا دشمن اوست (تا اينكه فرمود) و خدا براي ستمگران در كمينگاه است.
در حكمت 75 ميفرمايد:
وَ لَم يُرسِلِ الأَنبِياءَ لَعِباً، وَلَم يُنزِلِ الكُتُبَ لِلعِبادِ عَبَثاً، وَلا خَلَقَ السَّمواتِ وَالأَرضَ وَما بَينَهُما باطِلا. (ذلِكَ ظَنُّ الَّذينَ كَفَروا فَوَيلٌ لِلَّذينَ كَفَروا مِنَ النّارِ)16.
و نفرستاد خدا پيامبران را به بازي (بلكه براي بشارت و انذار و تربيت و تكميل عباد فرستاد)، و نازل نكرد كتاب را براي بندگان به عبث (بلكه فرستاد براي هدايت يافتن و اينكه در آيات آن تأمّل كنند)، و خلق نفرمود آسمانها و زمين و آنچه را مابين آنهاست از روي باطل. «اين ]كه خدا جهان را بهباطل آفريده باشد[ گمان كساني است كه كافر شدند. پس واي بر كافران از آتش!»
مخفي نمانَد كه در نهجالبلاغه ضمنِ وعد و وعيد و تحذير از عصيان و مواعظ و غيرها، بيانات بسياري از امام(عليه السلام) آمده است كه همه دلالت بر عدل خدا و تنزّه او از ظلم و قبيح و خُلف وعده و ساير قبايح دارند.
در پايان، تذكّر اين نكته نيز لازم است كه يكي از معاني عدل الهي اين است كه خداوند جهان را بر پايه حق و عدل آفريده و همه چيز را متناسب و متعادل قرار داده و به هر چيز آنچه را لازم بوده و نياز به آن داشته، به مقدار لازم ـ نه بيشتر و نه كمتر ـ عطا فرموده است، چنانكه هرچه بشر بيشتر كاوشگري ميكند به توازن و تعادلي كه در عالم برقرار است بيشتر آگاه ميشود، بهطوري كه آگاهيهاي او از تناسب و تعادل و روابط معتدل كائنات با يكديگر و نظامات حاكم بر آن، رشتههاي مهمّي از علوم را تشكيل داده است، و شايد يكي از معاني آفرينش انسان در «احسن تقويم» كه در قرآن مجيد ميفرمايد: (لَقَد خَلَقنَا الإِنسانَ في أَحسَنِ تَقويم)17 همين باشد، چنانكه يكي از وجوه «احسنُ الخالقين» بودن خداوند متعال نيز همين است كه به انسان كه او را از «سلاله طين» و «ماءِمعين» آفريد، هرچه را لازم داشت عطا فرمود.
اين موضوع بسيار دامنهدار است و بحث از آن اگرچه در ضمن چندمجلّد كتاب هم باشد، سزاوار است و موجب تقويت معرفت و بينش ميشود، امّا به ملاحظه اينكه حقّ بيان آن در مثل اين كتاب ادانخواهد شد و با علوم و دانشهاي مختلف ارتباط دارد، سخن درباره آنرا در همين حد از اجمال و اختصار به پايان ميبريم و به بيان چندبيت شعر از اهلذوق بسنده ميكنيم:
چنان داده نگارش اين جهان را *** كز آن بهتر نميآيد گمان را
از او عالَم شده آن سان منظّم *** كه نه در آن زياد و نه در آن كم
نموده خلق هر چيزي كه بايد *** جهان آراسته آن سان كه شايد
*
آنكه هفت اقليم عالم را نهاد *** هر كسي را آنچه لايق بود داد
*
جهان چون خطّ و خال و چشم و ابروست *** كه هر چيزش به جاي خويش نيكوست18
1. ص (38) آيه 27.
2. آل عمران (3) آيه 191.
3. انعام (6) آيه 115.
4. همان، آيه 146.
5. نساء (4) آيه 122.
6. همان، آيه 87.
7. آل عمران (3) آيه 108.
8. توبه (9) آيه 70.
9. يونس (10) آيه 44.
10. همان، آيه 4.
11. همان، آيه 55.
12. روم (30) آيه 6.
13. ابراهيم (14) آيه 47.
14. حج (22) آيه 47.
15. رعد (13) آيه 31.
16. ص (38) آيه 27.
17. تين (95) آيه 4.
18. سه بيت اوّل از مرحوم پدرم در گنجينه گهر است كه خدا روان او و مادرم را شاد و آنها را غريق رحمت بىپايان خود فرمايد و از من كه در حيات و بعد از وفاتشان از عهده اداى حقوق بسيار عالى كه بر من دارند برنيامدهام، راضى و خشنودشان سازد. و چه شايسته است در اينجا آوردن اين دو بيت شعر:
لا عذّب اللّه أمّي أنّها شربت *** حبّ الوصيّ و غذّتنيه باللّبن
و كان لي والد يهوي أباحسن *** فصرت من ذي و ذا أهوي أباحسن