مقدمه
1. قيام امام، عليه السلام
در توصيف قيام مقدس سيدالشهداء، عليه السلام، و شرح نهضت جاودان و پايدار حسيني زبان، و بيان، و الفاظ، و كلمات ما در هر درجه از فصاحت و بلاغت باشد عاجز و ناتوان است، و بدون شك قيام امام يكي از حوادث بينظيري است كه هنوز پس از سيزده قرن و اندي اسرار و عظمت و اهميت آن كاملا آشكار نگشته، و فروغ تجلي آن خاموش نشده، و انوارش همواره در تابش و لمعان، و راهنماي بشريت بسوي آزادي، و عزت نفس، و فداكاري، و جهاد در راه مبدء و عقيده و پايداري و مقاومت در برابر باطل و شرك و بشرپرستي بوده و خواهد بود.
مفاهيم عاليهاي كه براي پيشبرد مقاصد بلند و هدفهاي عالي انساني، و ساختن اجتماع مترقي از آن استنباط ميشود از هيچ نهضت و انقلاب ديگر درك نميشود.
خلاصه اين قيام اين است: در وقتي كه اسلام در چنگال عفريت كفر و شرك، و استبداد بنياميّه دست و پا ميزد، و قيافه كثيف و وحشتناك ارتجاع در همه جا مسلمانان را نگران و ناراحت ميكرد، و احكام خدا مسخره، و سنن دين پايمال، و كاريترين ضربت بر قلب اسلام و نظام اسلام بنام حكومت يزيد وارد شده بود. بزرگترين رهبر و استاد الهي و معلم ربوبي با هفتاد نفر از اهل بيت و خواص، و شاگردان ممتاز و فارغ التحصيل و تربيت ديده دانشگاه خود كه گوش و چشم جهان مانند آنان نديده و نشنيده قيام كرد، جان و مال و فرزندان خود را در طبق اخلاص گذارده بياري دين خدا شتافتند، و در جلو مقاصد تخريبي بنياميه سدي استوارتر از آهن و پولاد ساختند، و درسهايي كه به انسانهاي خداپرست و آزاديخواه دادند خردمندان را مات و مبهوت، و ارباب بينش و بصيرت را واله و حيران ساخت. درسهايي كه فقط يك مشت الفاظ، و عبارات، و سخنراني، و فرياد، و ادّعا نبود.
درسهاي آنها فداكاريهاي فهرمانانه، و از خودگذشتگيهاي خالصانه، و تصميم محكم و عزم راسخ بود.
مانند شعلههاي آتش بلكه اشعه نور در عمق درياهاي ژرف و بيكران مصائب جانكاه، و امواج خروشان آزمايش و بلا مردانه فرو ميرفتند و بر آفاق ابديت پستي اين زندگي دنيا، و لذايذ جسماني را با قلمهاي نوري و زرين ثبت ميكردند، و نشان دادند كه جهاد و جانبازي در راه مبدأ و حفظ شرف و كرامت عقيده عزيرتر و گراميتر از زندگي مادي است، و بشر والاتر و برتر از آن است كه اسير و بنده لذتهاي فانيه باشد.
اين جهان، و آنچه در آن بود از نعمتها، و كامرانيها، و زر و زيوري كه بيشتر خود را بان ميفروشند، و براي آن دين و ايمان و شرف را از دست ميدهند، علاوه بر عزت و كرامت و شرافت خانوادگي و حسب و نسب و سوابق درخشان بيمانند و اموال و فرزندان كوچك و بزرگ، و بانوان و دختران، و برادران و خواهران، و آنچه بشر بآن دلبستگي پيدا ميكند، و متاع حيات دنيا است همه در اختيار حسين، عليه السلام، بود و بدون هيچگونه چون و چرا احدي با حسين، عليه السلام، هم وزن، و هم طراز نبود، و در جهان پهناور كسي مفاخر او را نداشت. هر چه در اختيار آن حضرت بود، براي بقاء دين فدا كرد، و با خود به قربانگاه كربلا برد، و در راه مبدأ و مقصد مقدس خود از همه چشم پوشيد.
اين قيام و فداكاري از هر ناحيهاي براي بشر متضمن عبرتها و درسهايي است كه بفرموده علامه كبير شيخ محمد حسين كاشف الغطا خردمندان در برابر آن خاضع، و در محراب عظمت آن عقول پيشاني خضوع بر زمين ادب گذاردهاند.
كَالبَدرِ مِنْ حَيْثُ التَفَت وَجَدْتَهُ *** يَهدِي اِلي عَيْنَيكَ نُوراً ثاقِباً
كَالْشَمْسِ فِي كَبَدِ السَماءِ و َنُورُها *** يَغشَي البِلادَ مَشارِقاً وَ مَغارِباً
كَالبَحرِ يَمنَحْ لِلقَريبِ جَواهِراً *** غُرَراً وَ يَبْعَثُ لِلبَعيدِ سَحائِباً1
توفيق ابوعلم نويسنده فاضل مصري پس از آنكه اباء نفس، و عظمت روح امام را ميستايد، و ميگويد جهانرا از اينكه برايش همتا و شريكي بياورد عاجز ساخت.
اقدام و قيام امام را به اينگونه توصيف ميكند:
اَقْدَمَ الامامُ الْحُسَينُ عَلَي المَوتِ مُقْدِمَاً لِنَفْسِه وَ اَولادِه، وَ اَطْفالِهِ، وَ اَهْلِ بَيْتِه لِلقَتْلِ قُرْباناً وَ وَفاءً لِدِينَ جَدّهِ صَلَّي اللهِ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم بِكُلِّ سَخاء وَ طِيْبَةِ نَفْس، وَ عَدَمِ تَرَدُد وَ تَوَقَفُ قائِلا بِلِسانِ حالِهِ.
اِنْ كانَ دِينُ مُحَمّد لَمْ يَستَقِم *** اِلاّ بِنَفْسِي ياسُيُوفُ خُذِينِي2
و پس از آنكه در وصف شجاعت آن حضرت شرحي سخن رانده ميگويد:
«وَ هُوَ الَذِي صَبَرَ عَلي طَعْنِ الْرّماحِ، وَ ضَرْبِ السُّيُوفِ، وَ رَمْي السُّهامِ حتّي صارَتِ السّهامُ فِي دِرْعِه كَالشّوَكِ فِي جِلْدِ القُنْفُذِ، وَ حتّي وُجِدَ فِي ثِيابِهِ مِأةُ وَ عِشرُونَ رَمْيَةً بِسَهْم، وَ فِي جَسَدِهِ ثَلاثُ وَ ثَلثُونَ طَعْنَةً بِرُمْح، وَ اَربَعُ وَ ثَلاثُونَ ضَرْبَةً بِسَيْف»
و در پايان مدح و ستايش از اهل بيت امام و همكاري آنها در اين قيام مقدس ميگويد:
«فِللهَ درُّهُمْ مِن عُصْبَة رَفَعُوا مَنارَا الفَخْر، وَ لَبِسُوا ثِيابَ العِزّ غَيْرَ مُشارِكيِنَ فِيْها، وَ تَجَلْبَبُوا جِلْبابَ الوَفاء، وَ ضَخَّمُوا اَعْوامَ الدَّهْرِ بِعاصِرِ ثَنائِهِم، وَ نَشَرُوا رَاَيَة المَجْدِ وَ الشَرَفِ تَخْفِقُ فَوقَ رُؤوسِهِمْ، وَ حَلّوُا جِيْدَ الزَمانِ بِاَفعالِهِمُ الجَمِيلَةِ، وَ اَمَسي ذِكْرُهُمْ حيّاً مَدَي الاَحْقابِ وَ الَدهُورِ مالِئاً المَشارِقَ وَ المَغارِبَ، وَ نَقَشوُا عِلي صَفَحاتِ الاَيّامِ سُطُورَ مَدْح و لاتُمْحي، وَ اِنْ طالَ العَهْدُ، وَ عادَسَنا اَنوارِهِم يَمْحُودُجَي الظُّلُماتِ وَ يَعلُوا نَوَر الّشَمسِ وَ الكَواكِب»3
و در وصف و ستايش اصحاب امام ميگويد:
«وَ اَمّا اَصْحابُهُ فَكانُوا خَيْرَ اَصْحاب فارَقُوا الاَْهلَ وَ الاْحْبابَ، وَ جاهَدُوا دُونَهُ جِهادَ الاَبْطالِ، وَ تَقَدَّمُوا مُسْرِعينَ اِلي مَيدانِ القِتالِ قائِلينَ لَهُ: اَنْفُسنا لَكَ الفِداء نقيكَ بِايْديْنا وَ وُجُوهِنا. يُضاحِكُ بَعْضُهُمُ بَعْضاً قِلَّةُ مُبالات بِالمَوتِ، وَ سُرُوراً بِما يَصيرُونَ اِلَيهِ مِنَ النِّعَمِ (الي ان قال) وَ اَبْدُوا يَومَ عاشُوراء مِنَ الشَجاعَةِ وَ البَسالَةِ ما لَم يُرَمِثَلُهُ»
اين يك منظر مختصر و كوتاهي است از قيام امام و اهل بيت و اصحاب آن حضرت و از مفهوم عالي و با ارزش آن از نظر يك نفر استاد و دانشمند معاصر از اهل سنت4 و امّا مناظري كه نويسندگان بزرگ و ادباء و شعراء و خطباء از اين قيام مقدس در قالب اشعار و نثر و نظم ساخته، و پرداختهاند بيش از اين است كه جمعآوري آن ممكن باشد.
2. بررسي هدفهاي قيام
پيش از ايراد سخن پيرامون علل و هدفهاي قيام يادآوري چند نكته لازم است.
1. شناختن هدف قيام امام نياز به احاطه و توجه به جهات و حقايق و مسائل بسياري دارد كه در فهم و دريافت دست اين موضوع مؤثر است، هر چه گفته شود بايد مناسب شئون امامت، و شامل توجيه و تفسير و تعليل تمام نواحي و اطراف اين واقعه بينظير باشد تا بتوان حوادث كوچك و بزرگ را به اتكاء آن موجه و منطقي دانست و همه را در درجه بلند و بيمانند خود تماشا كرد و جلو چشم بصيرت ديگران گذارد.
بديهي است نميتوان اين واقعه را يك پيش آمد ساده تاريخي شمرد و روي آن نظر داد، و اگر هدف و علت قيام با چشمپوشي از اين جهات بررسي شود تحقيق و مطالعه ناتمام و نتيجه صحيح نخواهد داد.
2. تشخيص هدف پيغمبر و امام، و شناختن مصلحت و علت كار و اقدام آنها بر ديگران واجب نيست، و اگر در موضوعي حقيقت مصلحت و فلسفه آن دريافت نشد ضرري به جايي نخواهد خورد زيرا بر حسب ادله عقليه و نقليه پيغمبر و امام در هر قدمي بردارند از تكليف الهي و وظيفه شرعي خود سر سوزني خارج نميشوند و هر كس مسلمان باشد خواه شيعه يا از اهل سنت نميتواند در شرعي بودن قيام امام حسين، عليه السلام، و علم و دانايي او به احكام و عصمت او شبههاي بنمايد، و در محيط اسلامي خصوص نسبت به حضرت سيدالشهداء، عليه السلام،كه از اصحاب كسا و اهل مباهله و به موجب حديث متواتر ثقلين، و اخبار آن، و سفينه و غيرها عصمت و علمش ثابت است بحث از اين موضوع بيمورد است، و جمله (فَلا تُعِلَّمُوهُمْ فَانَّهُم اَعْلم مِنْكُم) پاسخ كساني است كه بخواهند در اين موضوع سخني بگويند يا زبان ايرادي باز كرده و چون و چرايي اظهار كنند علاوه بر اين به صريح روايات متواتره اهل سنت و شيعه پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، اين قيام را تصويب و تقدير فرموده: بلكه خداوند نيز بر حسب آنچه به پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، وحي فرستاده اين قيام را ستوده است، و اگر در آن ايرادي بود و اين قيام و شهادت مطلوب خدا و رسول نبود و سزاوار بود حسين، عليه السلام، آن را ترك كند و آماده شهادت نشود پيغمبر، صلي اله عليه و آله، حسين عزيزش را به آن راهنمايي ميفرمود، و در اين همه اخبار به آن اشارهاي ميكرد با اينكه كشندگان حسين، عليه السلام، را مورد نكوهش قرار داده از اينكه در اقدام حسين اشتباه كوچكي روي بدهد كلمهاي نفرمود هر چه فرمود و گله كرد شكايت از امت و از كشندگان حسين بود و نسبت به حسين، عليه السلام، جز تمجيد و تكريم و تقدير و وعده درجات بلند و امر بياري او5 چيزي نفرموده است. اين همه اخبار از ناحيه حضرت رسول و اميرالمؤمنين، عليهما السلام، فرضاً اگر در مورد غير حسين هم وارد ميشده دليل بر كمال فضيلت و علوّ مقام او بود.
3. بر حسب اخبار معتبره برنامه كار و دستور العمل دوران امامت هر يك از امامان قبلا تعيين شده، و توسط پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، به آنها سپرده شده، و هر كدام در عصر خود مكلف بوظايفي بودند، و تعهداتي داشتند كه طبق آن رفتار كردند6 و امروز هم حضرت ولي عصر، ارواح العالمين له الفدا، بر حسب همان وظيفه در پشت پرده غيبت غائب ميباشد و تكليف اين بزرگواران علي التحقيق غير از روش و تكليف مردم عادي است اينها حجج و بينات و صنائع پروردگارند و كسي از اين امت با ايشان قياس نميشود اندكي از فضايل و مقامات آنها را از زبان علي، عليه السلام، در اينجا بطور نمونه ميآوريم.
1. فَاِنّا صَنائِعَ رَبِنّا وَ النّاسُ بَعْدُ صَنائِعُ لَنا.7
2. لا يُقاسُ بآلِ مُحَمَّد صَلّي الله عَلَيْهِ وَ آلِهِ مِنْ هذِهِ الاُمَّة اَحَدٌ، وَ لا يُسَوَّي بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نَعْمَتُهُمْ عَلَيْهِ اَبَداً. هُمْ اَسَاسُ الدّيْنِ وَ عِمادُ الْيَقينِ اِلَيْهِمْ يَفيِيءُ الْغَالِي وَ بِهِمْ يُلْحَقُ التَّالِي، وَ لَهُمْ خَصائِصُ حَقّ الوِلايَةِ، وَ فيْهِمُ الْوَصيَّةُ، وَ الْوِرَاثَةُ.8
3. فيهِمِ كَرائِمُ الْقُرآنِ وَ هُمْ كُنوزُ الرَّحْمنِ اِنْ نَطَقُوا صَدَقُوا، وَ اِنْ صَمَتُوا لَمْ يَسْبَقُوا.9
4. تعبد به شهادت و كشته شدن يكي از اموري است كه به صورتهاي مختلف در شرايع و اديان سابقه دارد، و صحت تكليف و تعبد به آن نه خلاف عقل است و نه خلاف نقل خصوص در مورد انبياء و اولياء
(عِبَادٌ مُكْرَمُونَ لايَسْبِقُونَهُ بِالْقَولِ وَ هُمْ بِاَمْرِه يَعْمَلُونَ)
در حق آنها هم مانند فرشتگان صادق است و عمال خدا و مجاري و وسايل اجراء مشيت و سننن و امتحانات الهيه ميباشند.
ابراهيم خليل علي نبينا و آله و، عليه السلام، مأمور به ذبح فرزند عزيزش گشت، و خود و جگر گوشهاش تسليم فرمان خدا و متعبدانه در كمال اخلاص در مقام امتثال امر و اطاعت برآمدند. و ايرادهايي از قماش ايرادهاي نويسنده شهيد جاويد بر اين تعبد به شهادت و كشته شدن وارد نيست والا اسمعيل هم ميگفت: اين امر، امر حقيقي نيست، و كشته شدن من كه پيغمبر خدا هستم يا در آينده ممكن است پيغمبر و مصدر خدمات ارزندهاي شوم، و مرد مرا راهنمايي كنم چه فايدهاي دارد. چرا نيروي خداپرستان را ضعيف ميكني، و جبهه آنها را از فرد برجستهاي مانند من محروم ميسازي براي چه من ذبح شوم مگر حيات من براي دين خدا و براي مقاصد مشروعه زيان بخش است؟ و مگر وجود من منافع از اصلاحات است؟ و از اين رقم ايرادات و سخنان خام كه در كتاب شهيد جاويد ديده ميشود بگويد، و اصلا تسليم نشود، و خواب پدر و امري را كه به او شده تأويل نمايد و يا اعتبار خواب را انكار كند ولي به جاي اين گفتارهاي بيادبانه و...به پدر گفت:
يا اَبَتِ افْعَلْ ما تُؤمَرُ سَتَجِدُنِي اِنْشآاللهُ مِنَ الصَّابِرِينَ.
داستان اصحاب اخدود نيز شاهد اين مدعي است كه در بعضي موارد به استقبال مرگ رفتن محبوب خدا است.
اصحاب اخدود مؤمنان را ميان بازگشت به كفر و سوخته شدن در آتش مخير ساختند و آن مؤمنان بااخلاص سوخته شدن به آتش را بر كفر برگزيدند. خدا آنها را در قرآن ياد فرمود، و عملشان را تصويب كرد.
در اسلام پدر عمار ياسر شهادت را بر بازگشت به كفر برگزيد و تقيه نكرد تا كشته شد10 و عاصم بن ثابت، و شش نفر ديگر از رفقايش از ورود در ذمّه كفار امتناع ورزيدند تا شهيد شدند11 و پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، هم عمل آنها را رد نفرمود، و آنانرا خطاكار نشمرد.(2)
عمروبن جموح انصاري چهار پسر مانند شير داشت كه در غزوات در ركاب پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، جهاد ميكردند، و خودش با اينكه خست لنگ بود آرزومند شهادت بود در غزوه احد پسرهايش خواستند او را از شركت در جهاد منع كنند گفتند خدا تو را معذور ساخته است عمرو نزد رسول خدا آمد. عرض كرد پسرهايم ميخواهند مرا از بيرون آمدن با شما مانع شوند. به خدا من ميخواهم با همين پاي لنگ وارد بهشت شوم. رسول خدا، صلي الله عليه و آله و سلم، فرمود: تو معذوري و جهاد بر تو واجب نيست، و به پسرهايش فرمود:
(ما عَلَيْكُمْ اَنْ تَمْنَعُوهُ لَعَلَّ الله اَنْ يَرْزُقَهُ الشَّهادُة)
يعني بر شما نيست كه او را مانع شويد بسا كه شهادت روزي او شود عمر و اسلحه خود بگرفت و گفت:
(اَلّلهُمَّ اَرْزُقْنِي الشَّهادَةَ وَ لاتَرُدَّنِي اِلي اَهْلِي خائِباً)
خدايا شهادت را روزي من كن و مرا بسوي اهل و خانوادهام نااميد برنگردان.12
اگر شهادت في حد نفسه مطلوب و محبوب نبود پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، به پسران عمرو اينگونه نميفرمود.
و بنا به نظر نويسنده شهيد جاويد ميبايست پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، به او بفرمايند شهادت چه فايدهاي دارد دعا كن از اين غزوه برگردي، تا در غزوه ديگر هم شركت كني و اسلام از وجود تو منتفع شود كشته شدن تو چه سودي براي اسلام دارد پس دعاي تو اين است كه خدا كفار را بر تو مسلط كند تا به تو تهاجم كنند و تو را بكشند، اصلا اشتياق به شهادت چه معنايي دارد؟
اگر نويسنده شهيد جاويد آنجا بود لابد اين ايرادات را ميكرد، و خودش هم هيچ وقت آرزوي شهادت نميكرد.(3)
پس معلوم شد في الجمله در مواردي تعبد به قتل حتي با معلوم نبودن مصلحت آن بر مكلف، و در مواردي به ملاحظه حفظ مصلحت مهمتر يا دفع مفسده بزرگتر واقع شده بلكه مطلقاً رجحان و مطلوبيت شهادت ثابت است، و تعبد پيغمبر يا امام به شهادت منطقيتر است و آنها بيش از ديگران آرزومند شهادت بودهاند.
و همين است معني فرمايش عقيلة القريش، عليها السلام:
هَؤلاءِ قَومُ كَتَبَ اللهُ عَلَيهِمُ القَتَلَ فَبَرَزُوا اِلي مَضَاجِعِهِمْ.
5. مفاسد اعمال، و مظالم و ستمهايي را كه يزيد و دستگاه حكومتي او مرتكب شد نميتوان به نتيجه حركت و نهضت مربوط ساخت تا گفته شود: چون كشتن امام، و تهاجم به حيات او براي اسلام غير از خسارت و ضرر نتيجهاي نداشت پس امام براي شهادت به كربلا نرفت يا از شهادت خود اطلاع نداشت و براي شهادت قيام نكرد. زيرا شهادت امام يك حساب دارد و مظالم بنياميه و كشتن امام حساب ديگر.
چه مانعي دارد امام مكلف باشد قيام كنند و از بيعت خودداري نمايد. به كربلا برود. و با اينكه امكان داشت با بيعت و تسليم از خود دفع قتل نمايد تسليم نگردد تا شهيد شود و شهادت را پيشبيني كرده و مكلف به اجراء اين برنامه شده باشد، و امام در قيام و اقدامي كه نموده اطاعت و فرمانبري خدا را كرده باشد و يزيد، و دستگاهش در عمل خود معصيت خدا را كرده باشند؟
ما هر چه فكر ميكنيم ميان اين دو ناحيه ارتباطي نميبينيم. امام مكلف بوده است با يزيد بيعت نكند و خطراتي را كه براي خود و عزيزانش اينكار دارد بپذيرد و به تسليم و بيعت يا فرار از جهاد اين خطرات را از خود دفع نكند و از شهادت استقبال نمايد و اين يك تكليف معقول و خردپسند است كه حتي در احكام موالي و عبيد عرفي نيز نظاير آن بسيار است.
يزيد و عمالش نيز مكلف بودهاند از امام اطاعت كنند، و مرتكب قتل آن حضرت و هيچ عمل زشت و گناهي نشوند.
پس اين اشكال وارد نميشود كه چون وجود امام مصدر خير و بركت و در آينده منشأ اصلاحات ميشد چرا بايد كشته شود و براي كشته شدن برود، زيرا اين اشكال به كسانيكه امام را كشتند و دست جامعه را از دامنش كوتاه كردند وارد است آنها نبايد امام را بكشند، و بايد در پيشرفت و بسط يد و نفوذ كلمه امام همكاري كرده باشند امام هم به حكم خدا نبايد با بيعت و تسليم قتل را از خود دفع كند.
همانطور كه به ياسر پدر عمار يا شيعياني كه بدست معاويه و زياد و حجاج كشته شدند اين ايراد وارد نيست كه چرا به كفر برنگشتيد تا در آينده اسلام از وجود شما استفاده كند، و به عاصم بن ثابت و رفقايش كسي اعتراض نكرده و پيغمبر نفرموده چرا امان را نپذيرفتند تا آزاد شوند و در ركاب پيغمبر خدا جهاد كنند به امام به طريق اولي كسي حق چنين اعتراضي را ندارد زيرا آن حضرت مأمور و متعبد به قيام و كشته شدن بود، و درجهاي كه براي او از اين شهادت حاصل گشت با هيچ وسيله ديگر حاصل نميشد.
6. از نظر ديگر اگر اقدام امام را تعبد محض هم ندانيم و روي آن مطالعه كنيم ميگوييم.
مصلحت تسليم نشدن امام، عليه السلام، و بالنتيجه شهادت بيش از مصلحت زندگي آن حضرت در حال تسليم و بيعت با يزيد بود. و مفسده بيعت و سازش با يزيد، و امضاء حكومت او بيش از مفسده محروم شدن جامعه از بركات وجود امام در حال بيعت است.(4)
پس شما نميتوانيد بگوييد قتل امام هم مصالح وجود امام را از مردم سلب ميكند، و هم مفاسد عدم وجود آن حضرت را سبب ميشود و چرا امام از مدينه و مكه به قصد كشته شدن و شهادت بيرون رفت؟ زيرا ميگوييم در اينجا بايد مفاسد بيعت و تسليم و تصويب حكومت يزيدي را از طرف امام با مصلحت وجود امام در حال تسليم و تمكين و اطاعت از يزيد، و به رسميت شناختن حكومت او كه كمر فناء و اعلام اسلام را به ميان بسته بود در نظر بگيريم و معلوم است در اين زمينه مفاسد بيعت و تسليم يا مصالح بيعت نكردن و شهيد شدن از مصلحت حيات يا يزيد به مراتب بيشتر بود و امام خود بهتر از هر كس اين معني را درك ميكرد و تشخيص ميداد. اين حيات با ننگ بيعت با يزيد زمينه هر قيام اصلاحي را از جانب اهل بيت از ميان ميبرد و جامعه را از اينكه اهل بيت حمايت از حق و دفاع از اسلام نمايند مأيوس و نااميد ميكرد لذا امام شهادت را اختيار كرد،
(لا اَرَي المَوتَ اِلاّ سَعادَةً، وَ لاَ الحَيَاةَ مَعَ الظّالِمِينَ اِلاّ بَرَماً)
را زبان حال و مقال خود قرار داد.
خلاصه آنكه اگر براي پيغمبر يا امام وضعي جلو بيايد كه بر حسب وظيفه رسالت يا امامت بايد دست به اقدامي بزنند يا از طرف كفار به آنها پيشنهادي شود كه نبايد آنرا بپذيرند، و در آن تقيه جايز نباشد يا ترك تقيه محبوب و مطلوب، و ارجح و افضل باشد، و آن بزرگواران پيشنهاد را نپذيرند، و به اين جهت جانشان در خطر واقع شود، و استقامت ورزند و تسليم نشوند تا شهيد شوند. پيغمبر يا امام در اين اقدام به عاليترين مراتب سعادت و شهادت نايل، و دشمنان حق به شقاوت ابدي محكوم ميگردند.
خصوصاً اگر تسليم نشدن، و استقامت سبب هدايت و بيداري ديگران و مشخص شدن حق از باطل گردد، و اين پايداري و گذشت موجب احياء دين شود.(5)
اين شهادت و كشته شدن از زندگي و حيات باقبول پيشنهادهاي ننگين و نامشروع و در حال بيعت با عنصر پست و متجاهر به گناهي مثل يزيد اثرش براي احياء دين و هدفهاي اصلاحي و پيشبرد مقاصد انبيا و رسالت اسلام يقيناً بيشتر است.
شما گمان ميكنيد اينكه ميگوييم كشته شدن مطلوب امام بوده مقصود اين است كه خود كشته شدن با صرف نظر از اين آثار و فوايد و از جنبه اينكه عملي صادر از شمر و سنان و خولي بوده مطلوب امام بوده است از اين جهت مغلطه ميكنيد و ميگوييد: پس آنها كه امام را كشتند خواست او را انجام دادند، و اگر او را نميكشتند به آنها التماس ميكرد و خواهشمند ميشد كه بياييد مرا بكشيد. نه آقاي عزيز واقعاً منطق شما عجيب است! اينكه ميگوييم شهادت محبوب امام بوده و اما به آن اشتياق داشته يعني در زمينه دوران امر ميان بيعت با يزيد و تصويت حكومت او و شهادت البته شهادت محبوب است.
لا اَرَي الْمَوتَ اِلاَّ سَعِادَةً، وَ لا الحَياةَ مَعَ الظَّالِمينَ اِلاّ بَرَماً
7. در موضوع نهضت امام كه از موضوعات بينظير است نميتوان به مقياس ساير موضوعات، و دعوتها و نهضتهاي سياسي با ديني اظهارنظر كرد زيرا با دعوتهاي سياسي و قيام براي طلب حكومت و استثمار و استعباد مردم در جوهر و حقيقت فرق دارد، و با قيامهاي ديني اگر چه در جوهر و ماهيت مشتركند ولي تفاوت آن با ساير دعوتها و قيامهاي ديني نيز زياد است كه همين تفاوتها آنرا نافذتر و شور انگيزتر ساخته است.
بنابراين نميتوان روي اين واقعه بدون در نظر گرفتن اين خصوصيات اظهار رأي نمود و اين قيام را مانند يك قيام عادي تشريح و توصيف كرد. زيرا اگر آنرا يك قيام عادي بشماريم بايد تمام تفصيلات آنرا نيز عادي بدانيم در حاليكه بطور قطع نميتوانيم قسمت مهمي از جريانهاي اين قيام مقدس را بطور عادي تفسير و تعبير كنيم.
در كدام قيام سابقه دارد بعد از آنكه سرنوشت قيام كننده معلوم و مسلم شده نونهالان خردسال مانند جناب قاسم بن حسن، عليهما السلام، را بدون هيچ گونه اضطرار و ناچاري ظاهري، و بدون احتمال هيچ گونه اثري در فتح و پيروزي اذن جهاد بدهند و در ميان درياي شمشير و تير و نيزه فرستاده باشند.
در كدام قيام سابقه دارد اينگونه خردسال به روي مرگ بخندند و مشتاقانه به جهاد و استقبال مرگ شتافته باشند.
در كدام قيام سابقه دارد هفتاد و سه نفر تشنه كام در برابر يك بيابان دشمن خونخوار اين همه مردي و مردانگي و ثبات قدم، و استقامت، و فداكاري نشان داده باشند.
در كدام قيام سابقه دارد پيروان و مريدان رهبر آن قيام دانسته باشند كه تمام غرض دشمن كشتن رهبر آنها است و اگر او را بكشند به ديگران كاري ندارند، و دانسته باشند كه دفاع آنها از جان رهبر عزيزشان جز اتلاف نفوس خودشان ثمري ندارد مع ذلك پروانهوار گرد شمع وجودش را بگيرند و بسوزند و جهاد كنند تا آخرين نفر آنها را از دم شمشير و تير و نيزه بگذرانند.13
در كدام قيام سابقه دارد همسر مهربان شوهر عزيزش را به فداكاري تشويق كند و بگويد:
فِداكَ اَبِي وَ اُمّي قاتِلْ دُونَ الطَّيِبينَ ذُرّيَةِ مُحَمَّد صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِه وَ سَلَّم.
از كدام پيروان رهبران ديني اين همه خلوص، و وفا، و فداكاري، و جانبازي آشكار شده است.
در كدام قيام سابقه دارد رهبر قيام با يقين به شهادت و پيشبينيكشته شدن و مخاطرات دشوار زن و بچه و كودكانش را با خود در ميدان بلا برده باشد.
خلاصه تفاوت اين قيام و جهات امتياز آن بسيار است اين امتيازات هر كدام حكايت از اين دارند كه ا ين قيام يك مأموريت الهي و داراي سر و رمز ملكوتي بوده است كه امام به آن تن داده و آنرا پذيرفته است.
پس از بيان اين چند نكته كه شايد براي روشن شدن مطالب آينده سودمند باشد به قدري كه وقت و فرصت اجازه ميدهد و به اندازه استعداد و فهم كوتاه و درك ناقص خود بعض علل، و هدفهاي شهادت امام را در نهايت اختصار مورد بررسي قرار ميدهيم.
اول ـ آنچه از اخبار صحيحه متواتره استفاده ميشود اين است كه امام، عليه السلام، متعبد به قيام و شهادت بوده و شهادت آن حضرت محبوب و مطلوب خداوند متعال بوده است، و چنانچه گفتيم تعبد به شهادت امر بيسابقهاي نيست، و مانعي ندارد امام به شهادت رفتن به عراق، و برنگشتن از بين راه آيندهاي آن چنان از كشته شدن و اسير اهل و عيال در جلو دارد اين راه را برود، و از بيعت با يزيد به تمام نيزو خودداري كند، و به عبارت ديگر امام مأمور بود عليه يزيد قيام كند، و ابطال حكومت او را اعلان نمايد، و امتناع خود را از اين بيعت شوم علني و آشكار سازد، و امر به شهادت و كشته شدن در حقيقت امر به استقامت و ثبات بود كه بيعت و تسليم را سپر بلا، و وسيله دفع خطر قتل قرار ندهد، و چنانچه ميبينيم اين فرمان خود بكشتن دادن نيست اگر چه تعبد به آن هم جايز است بلكه اين فرمان بكار و اقدامي است كه به حسب وضع محيط منتهي به شهادت ميشود، و اين تعبد به ملاحظه مصالح و آثاري كه دارد هيچ گونه اشكال عقلي و شرعي ندارد، و تعبد به اسارت اهل و عيال نيز به همين معني و بر اساس همين حكمتها و مصلحتهايي است كه در شهادت منظور است حسين، عليه السلام، به چنين امتحان عظيمي ممتحن گرديد و به نيكوتر وجهي از عهده امتحان برآمد، و خدا به چنين تعبد و تكليفي پرستش كرده و فرمانپذير شد، و همانطور كه در روز عاشورا اين آيه را تلاوت ميكرد به عهدي كه خدا بر او كرده بود و منتظر آن بود وفا كرد.
مِنَ الْمؤمِنينَ رِجَالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَنْ قَضَي نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَن يَنتَظِرُ وَ مابَدَّلُوا تَبْديلا.
دوم ـ سيدالشهداء، عليه السلام، در قيام خود منظور و هدفي جز اداء تكليف و اطاعت فرمان خدا نداشت زيرا هر كس بايد در حفظ دين و نواميس الهيه، و دفاع از حريم شرع و احكام كوشا باشد، و هر گاه دين دستخوش تصرف، و تعبير، و تبديل و تعطيل، و از جانب معاندين تهديد شد و شعائر آن از بين رفت واجب است مسلمانان به ياري دين برخيزند، و خطرات را از دين دفع، و منكرات را انكار كنند.
پر واضح است كه حكومت مردي شرير، و مشهور به فساد و فسق و فجور، و ميگساري، و سگ بازي، و متجاهر به گناه و لهو و لعب و غنا مانند يزيد براي اسلام بزرگترين خطر و ضربه بود كه اگر بدون عكسالعمل جلو ميرفت، و از طرف كسي انكار نميشد مفاسد آن جبرانناپذير و سبب محو آثار اسلام ميگشت.
تكيه زدن چنين نابكاري بر مسند خلافت پيغمبر، صلي اله عليه و آله و سلم، افكار را گمراه، و عقايد را منحرف ميساخت، و چه بسا كسان روي اين اصل كه جانشين پيغمبر نمونه و نماينده رفتار و اخلاق پيغمبر است با ديدن اعمال و حركات يزيد كه خود را خليفه پيغمبر ميدانست به ساحت قدس پيغمبر و برنامههاي اسلام هم بدبين و بدگمان ميشدند و اگر شخصيتي مانند حسين، عليه السلام، بر او انكار نميكرد، و خلافت او را باطل نميشمرد اين اشتباه و گمراهي در دلها قوت ميگرفت، و نظام اسلام خصوصاً در حكومت دگرگون وانمود ميشد.
و از سوي ديگر هم وقتي خليفه و زمامدار متجاهر به فسق و فجور، و شهوتراني و ميگساري و...شد طبعاً به حكم.
اِذا كانَ رَبُّ البَيتِ بِالدَّفِ مُولِعاً *** فَشِيمَةُ اَهْلِ البَيتِ كُلُّهِم رَقُصٌ
چونكه رب البيت دف گيرد بكف *** بيت و ما في البيت رقاصي كنند
سر تا سر عالم اسلام غرق در فحشاء و فجور و نابكاري ميگشت، و خطري كه از اين راه متوجه ملت اسلام ميشد جبرانناپذير بود، كدام خطر براي هر قوم و هر ملتي از شيوع فحشا و منكرات و هرزگي بدتر است هر ملتي كه گرفتار فساد و فسق و فجور و ميگساري و شهوتراني، و ساز و آواز و رقص شد ضعيف و ناتوان و به تدريج در امور آن اختلال ظاهر ميشود تا از صفحه تاريخ حذف و منقرض شود.
اگر به اقيام امام طشت رسوايي يزيد بر زمين نميافتاد كشورهاي اسلامي در فحشاء و منكرات غرق ميشد، و از نواميس اسلام و عفت، و پاكدامني و تقوي و پرهيزكاري اثري باقي نميماند.
قيام حسين اين اثر را هم داشت كه يزيد را در وجدان مردم كوبيد. و منفور عموم ساخت بطوري كه اسمش با هر ننگ، و پستي، و زشتي مرادف شد، و تقليد، و پيروي از او ننگ و عار گرديد.
نام و آوازه، و حسن شهرت اسلام كه دنيا را پر كرده، و جهانيان را به آن متوجه ساخته، و از دور و نزديك شيفته اوضاع داخلي و نظام اسلام شده بودند با انحراف خلافت از مسير حقيقي و سلطنت يافتن مردي مثل يزيد جاي خود را به بدنامي، و حكومت ديكتاتوري اراذل و اوباش ميداد، و اخبار دربار يزيد و شهوترانيهاي خليفه و عمال او اسم اسلام را ننگين ميكرد، و كساني كه نميتوانستند مطالب و حقايق را آنطور كه هست بشناسند و تشخيص دهند از اسلام متنفر ميشدند. لذا استنكار شديد امام توأم با شهادت خود، و اسارت اهل بيت، اسلام را از بنياميه، و بنياميه را از اسلام جدا ساخت، و اعمال و رفتار و كردار آنها را در خارج و داخل كشور از اعتبار ساقط كرد.
خطراتي كه از ناحيه بنياميه اسلام را تهديد ميكرد، و با قيام امام دفع شد بيش از اينها است، و اجمالا براي اسلام كشندهتر از خلافت يزيد، و آن اوضاع، و احوالي كه جلو آمده بود خطري نبود، و براي قيام اگر فرضاً هيچ مصلحت و هدفي غير از انكار علني آن وضع در نظر نگيريم باز هم قيام لازم و واجب بود، و اگر چه امام كشته شد اما حيات و زندگيش جاوداني گشت، و به ملت اسلام عاليترين درس آزاديخواهي، و دينداري را تعليم كرد، و تاريخ سياه بنياميه را تا روز قيامت در معرض افكار، و آراء مردم قرار داد كه يكي از آثارش انفصال حكومت آنان از حكومت شرعي بود كه حتي به قول يكي از نويسندگان اهل سنت علاوه بر اينكه اهل سنت و شيعه را خلافي در انكار خلافت يزيد نيست قيام و شهادت امام در طرز تفكر اهل سنت نيز اثر كرد، و نقطه تحولي در روش فكري آنان ايجاد شد زيرا خلافت را شده را باصطلاح خود تا شش ماه زمامداري امام حسن مجتبي، عليه السلام، پايان يافته تلقي كردند، و حكومت بنياميهرا سرآغاز ملك و پادشاهي شمردند.(6)
و از آن تاريخ به بعد اگر چه اطاعت حكومتهاي جابره را برخي از مزدوران حكومتها واجب ميشمردند اما حكومت را مبدأ و مظهر نظام اسلام و محقق اهداف دين معرفي نميكردند.
اكنون بگوييد چرا و چه مانعي دارد كه امام براي چنين مقاصدي نهضت كند و چه اشكال دارد كه خدا او را متعبد به چنين قيام و شهادتي براي اين مصالح كرده باشد؟ و چه مانعي دارد اگر امام براي اين مقاصد عاليه قيام را با علم به انتهاء آن به شهادت آغاز كرده باشد؟ و چرا اين قدر دست و پا كنيم و رنج بيهوده بكشيم كه امام را از پايان قيام ناآگاه معرفي كنيم.(7)
درود بر روان آن عالم بزرگواري كه هدف و نتيجه نهضت امام را با اين الفاظ پر معني شرح ميدهد.
«وَ لَو لا نَهْضَةُ الْحُسَينِ، عليه السَّلام، وَ اَصْحابِهِ يَومَ الطَّفِ لاقامَ لِلاسْلامِ عَمُودٌ وَ لااخْضَّرَ لَهُ عُودٌ، وَ لاَ ماتَهُ اَبُوسُفيان، وَ اَبْناء مُعاوِيَة وَ يَزيد فِي مَهُدِهِ، وَ لَدَفَنُوهُ مِنْ اَوَّلِ عَهْدِهِ فِي لَحْدِه»
تا اينكه ميفرمايد:
«فَالْمُسْلِمُونَ جَميعاً بَلْ وَ الاِسْلامُ مِن ساعَتِهِ قِيامِهِ اِلي قِيامِ السّاعَةِ رَهينُ شُكْر لِلحُسَينِ عَلَيهِ السَّلامُ، وَ اَصْحابِهِ عَلَي ذلِكَ المَوقِفِ الّذِي اَقَلّ ما يُقالُ فِيهِ»
«لَقَدْ وَقَفُوا فِي ذلِكَ اليَومِ مَوقِفاً *** اِلي الْحَشْرِ لايَزْدَ ادُ اِلاّ مَعالِياً»14
يكي از نويسندگان اهل سنت پس از آنكه تفاوت و اختلاف شرايط و اوضاع عصر امام حسن مجتبي، عليه السلام، را با عصر امام حسين، عليه السلام، شرح داده ميگويد: ما ميتوانيم بگوييم امام عازم بود و با يزيد بيعت نكند هر چند كشته شود زيرا ممكن نبود امام با يزيد بيعت كند، و اگر بيعت ميكرد، مردم او را امام بحق ميشمردند.
و او براي تغيير دين فرصت مييافت، از اينجا است كه گفته شده است:
اِنَّ الْحُسَينَ فَدي دينَ جَدّهِ بِنَفْسِهِ، وَ اَهْلِهِ، وَ وُلْدِهِ، وَ ما تَزَلْزَلَتْ اَركانَ دَولَةِ بَني امَّيةِ اِلاّ بِقَتْلِ الْحُسَينِ.15
يعني حسين، عليه السلام، جان خود و اهل و اولاد و خويش را فداي دين جدش كرد، و اركان دولت بنياميه متزلزل نشد مگر به كشتن حسين، عليه السلام.
همين نويسنده در جاي ديگر ميگويد:
دولت بنياميه پس از شهادت آن حضرت ديري نپاييد و شصت و چند سال را به پايان نرساند، و كشتن امام درد كشندهاي شد كه در اندام حكومت آنان جا گرفت تا سرانجام آنرا به هلاكت رسانيد، و خونخواهي امام فريادي بود كه دلها و گوشهاي مردم به توسط آن فتح ميشد.16
آيا با توجه به اين مصالح و اوضاع و احوال و ملاحظه مقام امام كسي ميتواند در لزوم و ضرورت اين قيام ترديد كند؟ و آيا حتي باقطع نظر از مقام امامت اشكالي دارد كه امام همين برنامهاي را كه اجرا كرد با پيشبيني عاقبت كار انجام دهد؟
تفاوت نميكند كه فوائد و آثار را نتايج قيام بگوييم يا هدف بشماريم بحدث لفظي نداريم ممكن است به اين تعبير ادا كنيم كه اين فوائد و آثار حكمت تعبد و تكليف امام به شهادت است، و ممكن است بگوييم اين فوائد و آثار هدف قيام و قبول شهادت است.
به هر صورت در اينجا چون بنابر اختصار است از اين توضيح لازم نيست و اگر كسي بخواهد از هدفها و علل و نتايج و آثار قيام امام بيش از اين آگاه شود كتاب هايي كه در اين موضوع ننوشته شده مانند نهضة الحسين و پرتوي از عظمت حسين رجوع نمايد.
3. امام، عليه السلام، و تأسيس حكومت اسلامي
تأسيس حكومت حق و عدالت اسلامي از اهداف عاليه دعوت اسلام و از عناصر عمده و مهم اجتماع اسلامي است كه در هر عصر مسلمانان وظيفه دارند آنرا در جبهه برنامههاي اصلاحي و اسلامي خود قرار داده، و در تأسيس آن كوشا باشند. اين منطق كه دين از دنيا و سياست از روحانيت و دولت از ديانت جدا است، و منطقه حكومت نظام شرعي از مرز منطقه حكومت نظام عرفي بيرون است منطق خيانتكاران باسلام و حربه دشمنان قرآن است در اسلام دين از سياست و حكومت و اجتماع جدا نيست، و ماوراء اسلام هيچ قاون و رژيمي اعتبار ندارد. هدف اسلام حكومت خدا، و حكومت احكام خدا در زمين و از ميان بردن استعباد هر حكومت و حزب و قانون و رژيم غير اسلامي است به نظر ما اين آيه روشنگر اساس و پايه حكومت اسلامي است.
تَعَالَوا اِلي كِلِمَة سَواء بَيْنَنا وَ بَيْنَكُم اَن لا نَعْبُدَ اِلاّ الله وَ لانُشْرِكَ بِهِ شَيئْاً وَ لايَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً اَرْباباً مِنْ دُونِ الله.
بنابراين يقين است كه قيام امام براي تأسيس حكومت اسلامي با مساعد بودن شرايط، و اوضاع لازم و واجب است و اگر كسي بگويد هدف قيام تأسيس حكومت نبود مقصودش اين نيست كه تأسيس حكومت اسلامي در شأن امام نيست، و اگر كسي هم بگويد قيام امام سياسي نبود غرضش اين نيست كه سياست به معني مداخله در امور و نظارت در اجراء احكام و برقراري حكومت اسلامي كار امام نيست بلكه منظورش نفي سياست باصطلاح زور و جاهطلبي و استثمار فردي يا جمعي است.
چنانچه اين هم صحيح نيست كه چون سياست از ديانت جدا است پس مرد خدا و روحاني نبايد در امور سياسي مداخله كند. زيرا مرد خدا كسي است كه در امور مداخله نمايد و به هر مقدار ميتواند در حسن جريان امور اهتمام كند و امر به معروف و نهي از منكر نمايد و با شجاعت وارد ميدان خدمت باسلام و جامعه شود و اين سياست عين ديانت است و از مهمترين تكاليف اسلام است كه هيچ گونه مسامحهاي در آن روا نيست.
اسلام شامل تمام مسائل زندگي اجتماعي و فردي است،و براي همه، دين، عقيده، وطن، حكومت، قانون، روحانيت، سياست، صلح، جنگ و همه چيز است و هر كسي غير از اين گمان كند به حقيقت دين ارشاد نشده و مفاهيم عالي اسلامي را از قرآن و سنت نگرفته و در گمراهي و ضلالت افتاده است.
حكومت اسلامي اگر تأسيس ميشد مردم طعم آزادي را ميچشيدند حقوق پامال شده ضعفا و طبقه سوم احيا ميگرديد، و نظامات عدالت پرور و قوانين جهاني مترقي اسلام، و اصول صحيح مساوات و برابري و برادري طبق تعاليم قرآن حكومت مييافت، و مردم از اينكه محكوم به حكم عنصر جنايت و فسق و فحشا و ميگساري و سگبازي مانند يزيد باشند نجات مييافتند، و در حكومت قرآن، و فرمان خدا و قوانين خدا وارد ميشدند، و حكومت فردي و بشرپرستي، و اختلافات به خداپرستي، و اتحاد، و برادري ديني، و همرنگي، و الغاء امتيازات قبيلهاي و قومي، و جغرافيايي و...تبديل ميگشت، و حكومت جهاني اسلام كه به هيچ كس و هيچ قوم و ملت و هيچ شهر و كشور جز به خدا انتساب ندارد ارتق و فاتق امور ميشد و حق و عدالت و فضيلت حاكم و مضمون (اِنِ الحُكْم اِلاّلله) عملي و آشكار ميگشت.
بنياميه احكام خدا را بازيچه و مسخره كرده و هر طور ميخواستند رفتار ميكردند، و تغيير و تبديل ميدادند حتي در احكام عبادات اسلام نيز بدون پروا تصرف مينمودند و مانند نماز جمعه را در روز چهارشنبه خواندند، و رسماً عرفه را در روز ترويه و مراسم عيد اضحي را در روز عرفه برگزار كردند
(وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما اَنْزَلَ اللهُ فَاُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ).
حكومت اسلامي وقتي تأسيس باشد دستهاي ناپاك زيادها، و ابن زيادها، و مغيرة بن شعبهها، و مسلم بن عقبهها، و شمرها، و خوليها از خيانت و جنايت و تصرف در بيت المال مسلمين و تجاوز بنفوس و اعراض قطع و دستهاي پاك افرادي مانند ابوذر، و مقداد، و سلمان، و عمار، ميثم، و رشيد، و قيس بن سعد، و حجر بن عدي، و مسلم بن عوسجه، و حبيب بن مظاهر مصدر كار ميگردند.
يقيناً تحقق اهداف اسلام بنحو كامل جز در سايه حكومت اسلامي امكانپذير نيست، و فقط حكومت اسلامي مجري تمام عيار احكام خدا و محقق هدفهاي قرآن است.
لذا امام حسين، عليه السلام، كه از هر كس بيشتر به هدفهاي اسلام آگاه بود وظيفه داشت مرد مرا بتأسيس چنين حكومتي دعوت فرمايد، و آنها را از مسامحهاي كه در اين موضوع دارند و سبب اين همه انحطاط و عقب ماندگي و فقرا اخلاقي و مادي شده بترساند، و از آنها بخواهد با همكاري يكديگر بپاخيزند، و حكومت ستمگر را ساقط كنند، و آمادگي خود را كه از هر كس باتفاق آراء واقعي عمومي مسلمانان، و بنص و تعيين پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، شايستهتر براي زمامداري و اجراء طرحهاي عالي برنامههاي الهي اسلامي بود اعلام كند، و از مسلمانان بخواهد كه وظايف خود را در اين هنگام كه ناپاكي مثل يزيد حكومت يافته انجام دهند و حقوق خود را بگيرند.
امام اين كار را كرد، و حجت را بر مردم تمام فرمود. با نامهها، و خطبهها و سخنان رسا وظيفه خود را انجام داد ـ
لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيّنَةِ، وَ يَحْيي مَنْ حَي عَنْ بَيّنُة.
اما اين موضوع ابلاغ و ارشاد، و اتمام حجت، و اعلان بطلان حكومت يزيد و لزوم قيام براي بركنار كردن آن، و دعوت از عموم براي احياء نظام حكومت اسلامي اگر چه يكي از جزئيات برنامه قيام امام بود ولي تأسيس حكومت اسلامي را نويد نميداد و اميدواري به آنكه مسملانان قيام و جنبش عمومي نمايند و حكومت يزيد را ساقط كنند نبود. علاوه بر علم امام و اخبار پيغمبر اكرم، صلي الله عليه و آله و سلم، اوضاع و احوال هم نشان ميداد كه اين مقصود حاصل نخواهد شد، و امام بايد شخصاً وظايفي را كه دارد و، تعهداتي را كه در برابر اسلام و آئين قرآن وجداناً و شرعاً و برحسب مقام امامت دارد به نحو اوفي و اكمل انجام دهد، و خطرات حكومت يزيدي را تا حد امكان دفع كند و افكار را روشن سازد.
بررسي اجمالي و مختصر در كتب حديث و اخبار شيعه، و دقت در مضامين عبارات زيارات، و احاديثي كه راجع به علوم ائمه، عليهم السلام، رسيده، و اينكه خداوند علم پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، را به آنان عطا فرموده است ثابت و آشكار ميسازد كه امام از آيندهاي كه در جلو داشت آگاه بود، و تأسيس حكومت اسلامي، و پيروزي نظامي و ظاهري را پيشبيني نميفرمود.
مع ذلك ما براي اين كه اين موضوع را از مجراي كتب تاريخ مخصوصاً اهل سنت نيز بررسي كرده باشيم بر اساس تواريخ معتبره شيعه و اهل سنت مانند ارشاد و اعلام الوري، و كامل ابن اثير و تاريخ طبري، و يعقوبي، و اخبار الطوال اين بحث را دنبال ميكنيم.
4. شرايط مساعد نبود
از نظر اوضاع و احوال عصر قيام چنانچه يادآور شديم اگر امام زمينه را مساعد مييافت در تأسيس حكومت اسلامي با جديت اقدام ميفرمود.
ولي آيا شرايط و اوضاع مساعد بود؟
آيا تأسيس حكومت اسلامي امكان داشت؟
آيا براي امام نيروي نظامي قابل توجهي كه بتواند حكومتي را كه چنگالهاي استبداد و ستم خود را در اعماق كشورهاي اسلامي فرو برده بود ساقط سازد واقعاً فراهم ميشد؟
آيا به عهد و پيمان مردم كوفه با آن سوابق گذشته و با آن همه تشتت و پراكندگي، و با نفوذ دستگاه وحشت و ارعاب و تطميع و رشوه بنياميه جاي اطمينان و اعتماد بود؟ آيا اوضاع اجتماعي كوفه عوض شده بود، و آن مردمي كه علي، عليه السلام، از دستشان شكايتها داشت و به آنها خطاب ميفرمود:
يا اَشْبَاهَ الرّجالِ و لاَ رِجالَ. حُلُومُ الاْطْفَالِ وَ عُقْولُ رَبَّاتِ الحِجالِ لَوَدِدُتُ أَنّي لَمْ أَرَكُم وَ لَم أَعْرِفْكُمْ مَعْرِفَةَ وَ اللهِ جَرَّتْ نَدَماً وَ اَعْقَبَتْ سَدَماً قاتَلَكُمُ الله لَقِدْ مَلَأتُمْ قَلْبِي قِيْحاً، وَ شَحَنْتُم صَدْرِي غَيْظاً الخ17
عوض شده بودند.
آيا حسين، عليه السلام، از پدر بزرگوارش نشنيده بود در آن موقعي كه بيشتر كشورهاي اسلامي در تحت فرمانش بود و زمامدار رسمي مسلمانان بود كه به اين مردم خطاب ميكرد:
اَيُّها النَّاسُ الْمُجْتَمَعَةُ أَبْدَانُهُمْ. المُخْتَلِفَةُ أَهْواؤُهُم
تا سخن را به اينجا ميرساند كه ميفرمايد:
اَصْبَحْتُ وَ اللهِ لا اُصَدِقُ قَولَكُم، وَ لااَطمَعُ فِي نَصْرِكُمْ، وَ لاأوعِدُ العَدُوَّ بِكُم.18
آيا نشنيده بود كه به آنها خطاب ميفرمود:
اَيُّها القومُ الشاهِدَةُ أَبدانُهُم. الغائِبَة عَنهُم عُقُولُهُمْ المُخْتَلِفَةُ أَهْواؤُهُم (الي ان قال) لَوَدِدتُ و اللهِ مُعاوِيَةَ صارِفَنِي بِكُم صَرفَ الدّينارِ بِالّدِرْهَمْ فِأَخَذَ مِنّي عَشَرَةً مِنْكُم وَ اَعْطَانِي رَجُلا مِنْهُمْ (الي ان قال) يا أَشْباهَ الإِبِلِ غَابَ عَنها رُعَاتُها.19
آيا اين مردم تغيير رويه داده بودند يا تنزل و انحطاط فكري و اخلاقي آنها بيشتر شده بود؟ آيا بقول و بيعت و وعده اين مردم امام اعتماد داشت؟
آيا اوضاعي كه جلو آمد نشان نداد كه اين مردم جز معدودي همان جمعيت منافق و دنياپرست سابق هستند؟
آيا اگر امام وارد كوفه ميشد به همان سرنوشت جناب مسلم گرفتار نميگشت؟
آيا اگر كوفه هم فرضاً با ترور ابن زياد مسخر ميشد پيروزي امام قطعي بود و سپاه كوفه شام را فتح ميكرد؟
آيا پس از مرگ يزيد و ضعف شديد و تزلزل حكومت بنياميهكه عبدالله زبير بواسطه مساعدت اوضاع و عكس العمل شهادت امام قوت گرفت. و در كوفه و عراقين و حجاز و قسمتهاي مهم بلاد اسلامي رسماً خليفه گرديد سرانجام مغلوب نشد؟
آيا رجال سياسي و آگاه مانند ابن عباس، و ابن عمر و عبدالله بن جعفر و محمد حنيفه، و جابر انصاري، و ابوسعيد، و ابوواقدليثي و عمر بن عبدالرحمان و عبدالله بن مطيع كه عقيده داشتند در تأسيس حكومت بدعوت مردم كوفه و اظهار علاقه آنها نميتوان اعتماد كرد همه اشتباه ميكردند؟!
و آيا پيشبينيآنها خطاب از آب در آمد؟
و آيا آنها از اين نامهها و فرستادگاني كه از كوفه ميآمدند و اظهار علاقههاي آنها بي اطلاع بودند؟
پاسخ اين گونه پرسشها از نظر اهل تاريخ و اطلاع و جامعه شناس هر چه باشد اينرا تأييد ميكند كه اوضاع و احوال به هيچ وجه با تأسيس حكومت اسلامي مساعد نبود و امام هم چنين هدفي نداشت.
در اين زمينه در آينده نيز توضيحات منطقي بنظر خوانندگان عزيز ميرسد، و خلاصه سخن اين است كه با فراهم نبودن شرايط تأسيس حكومت اسلامي، و وجود موانعي كه رفع آنها در آن اوضاع امكان نداشت تأسيس حكومت اسلامي نميتواند هدف قيام باشد، و بزرگان و سران وارد به امور سياسي در اين رأي يعني ممكن نبودن پيروز نظامي متفق الكلمه بودند، و شهادت امام را پيشبينيميكردند و امام هم در پاسخ آنها اصل رأي و نظر آنان را رد نميفرمود بلكه تأييد ميكرد و گاهي آنها را به خوابي كه ديده بود قانع ميساخت با اين حال كه ما اگر از نظر احاطه علم امامت ملاحظه كنيم امام آينده را ميديد، و اگر به طور عادي هم موضوع را بررسي نماييم پيشبينيو آگاهيش از اوضاع از ديگران كمتر نبود و مانند سايرين اوضاع را بررسي و آينده را پيشبيني ميفرمود چگونه ممكن است بقصد تأسيس حكومت اسلامي قيام كرده باشد؟ و چگونه ميشود امام كه شايستهترين فرد براي زمامداري سياسي، و اجتماعي، و روحاني بود در چنين موضوع سياسي اشتباه كند، او حقايق اوضاع بر او پوشيده بماند، و بوعدههاي مردم كوفه با آن سوابق اعتماد كند، و با يك نيروي فرضي و وعدهاي نقشه ساقط كردن حكومتي را كه تمام نيروهاي مادي را قبضه كرده طرح كند؟
باور كردني نيست كه امام چنين برنامهاي داشته است زيرا در چگونگي و كيفيت علم امام هر گونه رأي و نظري باشد در خصوص امام حسين، عليه السلام، يقين است كه از شهادت خود در كربلا بدست بنياميهخبردار بوده است، و نظر به اخبار بسيار كه از جد و پدرش رسيده ميدانسته تأسيس حكومت اسلامي در برنامه كار امامان باستثناء مدت خلافت ظاهريه حضرت اميرالمؤمنين و حضرت مجتبي، عليه السلام، فقط در برنامه حضرت قائم آل محمد مهدي، عليه السلام، گذاشته شده است و همين خبرهايي كه از شهادت آن حضرت در كربلا رسيده بود براي اينكه پيشبيني ابن عباس و ديگران را تأييد و قطعي سازد كافي بود.
به نظر ما همين موضوع كه پيغمبر مكرر از شهادت حسينش خبر داد و گريهها كرد و دختر محبوبهاش زهرا را در مصيبت او تسليت ميداد و از اينكه حسين حكومت اسلامي را تأسيس كند سخني نفرمود و با آن همه خبرهايي كه از آينده فرزندانش ميداد در اين موضوع چيزي نفرمود دليل اين بود كه تأسيس حكومت اسلامي بدست او انجام نخواهد گرفت، و كار و برنامه او همان قيام و شهادت است اگر امام چنين برنامه مسرت بخشي داشت جد بزرگوارش كه مكرر خبر غمانگيز شهادت فرزند عزيزش را داد و فاطمه زهرا افسرده و اندوهناك شد اين خبر نشاطانگيز را هم باو ميداد تا مژده اين فتح آرام بخش دل دخترش گردد.
پس چگونه پيغمبر كه از جهاد علي، عليه السلام، با ناكثين و قاسطين و مارقين و از صلح امام حسن، عليه السلام، و شهادت علي و حسن و حسين و از وفات دخترش فاطمه و كشته شدن زيد بن علي و حسين شهيد فخ20 و ديگران از اهل بيت و ذريهاش خبر داد اين موضوع را نفرمود؟ آيا علتي غير از اين داشت كه اين موضوع در برنامه زندگي امام حسين، عليه السلام، گذاشته نشده بود و شرايط آن مساعد نبود؟
آقاي عزيز چطور اين نظر پذيرفته ميشود كه امام حسين از شهادت خود خبر نداشت و از پايان اين قيام ناآگاه بود، و هدفش تأسيس حكومت اسلامي بود با اينكه نه شرايط مساعد بود و نه جاي اعتماد به قول و وعده مردم كوفه بود و علاوه اين همه ادله و امارات كه در كتب شيعه و اهل سنت بيش از حد احصا است بطلان اين نظر را اكيداً روشن ميسازد انصاف اين است كه شما پس از هفت سال به قول خودتان رنج و زحمت بايد قبول كنيد كه بيهوده رنج بردهاي شما نميتوانيد تمام اين كتابها و اين اماراتي را كه بطور قاطع نظر تأسيس حكومت اسلامي و مساعد بودن شرايط آن را باطل ميكند رد نماييد.
فرضاً كتاب لهوف را تضعيف كرديد يا تاريخ ابن اعثم را نپذيرفتيد تواريخ معتبر و مستند و كتب و جوامع حديث را كه نميتوانيد انكار كنيد.
اكنون نظر يك دانشمند معاصر از اهل سنت را بشنويد او ميگويد امام عازم بر بيعت نكردن با يزيد بود هر چند براي ترك بيعت او را شهيد نمايند زيرا براي او بيعت با يزيد جايز نبود و تا اينكه ميگويد. بيرون شدن امام از مكه بسوي كوفه نه براي جاه و دنيا بود و نه براي تشكيل خلافت اسلامي بلكه امام ميخواست احكام خدا را كه بدون شك مورد تجاوز و حمله واقع شده بود برپا بدارد و در اين قيام نداي ايمان را پاسخ داد.21
در جاي ديگر پس از تشريح اين موضوع كه امام نقشه محكمي را براي رسيدن به هدفهاي خود در آينده اجرا ميكرد ميگويد:
اينكه بگوييم حركت امام بر اساس نيل به اين هدفها و كوشش براي حصول اين نتايج بوده است صحيحتر از اين است كه حركت امام را از نظر نيروي انتظامي بررسي كنيم زيرا اگر امام خواهان فتح و پيروزي نظامي بود بايد از حجاز براي خود نيرو و سپاه تهيه بيند و با ياوران خود بيرون آمده باشد، و بعيد است كه حسين، عليه السلام، فتح و پيروزي نظامي خود را پيشبينيكرده باشد بيش از آنچه شهادت را پيشبيني مينمود با آنكه پيروزي نظامي براي پدرش و برادرش هم فراهم نشد در حالتي كه اوضاع در زمان آنها براي پيروزي مساعدتر بود.
و معقول نيست كه امام به اهل عراق با اطلاعي كه از مكر و بيوفايي آنها داشت اعتماد كند تا اينكه ميگويد:
«فَضْلا عَنِ انّ خُرُوجَهُ عَلي يَزيدِ لَم يَكُنْ هُناكَ مَحيضٌ عَنْهُ لِما فِي بَيعَةِ يَزيد مِنَ الإِثْمِ لاتُبْرِرُهُ تَقيّةٌ، وَ لايَشْفَع لَه عُذْر»22
و در صفحه ديگر پس از اينكه پاسخ خاورشناسان گمراه را ميدهد ميگويد:
حسين، عليه السلام، با عزم اكيد عازم برقيام بود، و شكست نظاميش بر او پوشيده نبود.23(8)
5. امام، عليه السلام، آگاه بود
مدارك، و مصادر معتبر تاريخي دلالت دارد بر آنكه امام از شهادت خود و حاصل نشدن پيروزي نظامي علم و آگاهي داشت، و ميدانست كه شرايط تأسيس حكومت اسلامي فراهم نيست پس هدف آن حضرت از قيام اعلان بطلان حكومت يزيد، و احياء دين، و رفع اشتباهات و انحرافات فكري و نجات نظام حكومتي اسلام، و دفع ضربات كشنده حكومت يزيد از دين بود.
جمع آوري ادله و مدارك نامبرده محتاج به تتبع فراوان و تأليف يك كتاب جداگانه است. فقط ما براي اينكه معلوم باشد تأسيس حكومت اسلامي هدف قيام امام نبوده است چند مورد را از خلال جريان نهضت امام و حواشي آن يادآور ميشويم.
1. به عبداللله بن زبير در مكه فرمود: و الله اگر من كشته شوم، و يك وجب از مسجد الحرام بيرون باشم دوستر دارم از اينكه در آن كشته شوم، و اگر دو وجب از آن دورتر باشم و كشته شوم خوشتر ميدارم:
وِ ايِم الله لَو كُنتَ فِي حُجْرِ هامَة مِنْ هذِه الهَوام لاَسْتَخرَجُونِي حَتّي يَقْضُوا بِي حَاجَتَهُمْ، وَ اللهِ لَيَعْتَدُنَ بِي كَمَا اعتَدَتِ اليَهود فِي السَبْتِ.
به خدا سوگند اگر من در هر پناهگاهي باشم مرا بيرون ميآورند تا مقصود خود را انجام دهند بخدا سوگند در تجاوز به من از حد بگذرند چنانچه يهود در مورد شنبه از حد گذشتند (و احترام شنبه را از بين بردند)24
ما داوري را براي شما خوانندگان عزيز ميگذاريم و ميپرسيم آيا ميشود كسيكه در هنگام رفتن به كوفه اين گونه با سوگند و تأكيد سخن ميگويد و از شهادت خود خبر ميدهد به تأسيس حكومت، و ساقط كردن بنياميهاميدوار باشد؟
2ـ كانَ الحُسينُ يَقُولُ وَاللهِ لايَدَعُونِي حَتّي يَستَخْرِجُوا هذِهِ الْعَقَلَةَ مِنْ جَوفِي فَاِذا فَعَلُوا سَلَطَّ اللهُ عَلَيْهِم مَنْ يْذّلُهُم حَتّي يَكونُوا اَذَلَّ مِن فرامِ الاَمَة. وَ (الفرام) خرقة تَجُعُلُها المِرأةُ فِي قُبُلِها اِذا حاضَتْ25
يعني امام حسين، عليه السلام، ميفرمود به خدا سوگند مرا رها نميكنند تا خون قلبم را بيرون آورند پس وقتي چنين كردند مسلط ميسازد خدا بر آنها كسي را كه آنان را ذليل نمايد كه از خرقه كنيز هم خوارتر گردند.
آيا كسيكه اين كلام را بر زبان داشت، و چنانچه ظاهر جمله (كان الحسين) است آنرا مكرر ميفرمود پيروزي نظامي خود و شكست دشمن را پيشبيني ميكرد؟
3. وقتي عبدالله بن جعفر، و يحيي بن سعيد برادر استاندار مكه معظمه اصرار در منع امام از رفتن به عراق كردند جواب فرمود:
«اِنّي رَأَيْتُ رُؤيا رَأَيْتُ فيها رَسْولُ اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم، وَ اُمِرْتُ فِيها بِاَمر اَناماض لَهُ عَلَي اُولِي فَقالا: ما تِلْكَ الرُّويا قال: ماحَدَّثُت بِها اَحَدَاً وَ ما مُحَدّثُ بِها اَحَداً حَتّي اَلقَي رَبِي»26
يعني من رسول خدا، صلي الله عليه و آله و سلم، را در خواب ديدم و به كاري مأمور شدهام كه آنرا انجام ميدهم خواه بزيانم باشد يا به سود گفتند: اين خواب چيست؟!
فرمود: آنرا براي كسي نگفتهام و براي كسي نخواهم گفت تا پروردگارم را ملاقات كنم. شما پس از واقعه كربلا و مصيبات جانكاهي كه بر امام وارد شد، و اسارت اهل و عيال آنحضرت، و آن صبر و استقامت و شجاعت و فداكاري كه از امام ظاهر شد غير از اين ميفهميد كه اين خواب راجع به پايان اين سفر، و دستورالعمل هايي در مورد اين امتحان بينظير و آزمايش عظيم بوده است به نظر ما حوادثي كه بعد رويداد همه روشنگر اين خواب و تعبير آن بود.
4. وقتي عبدالله بن مطيع در بين راه عراق به محضر امام شرفياب شد، و صريحاً و با اصرار و سوگند آن حضرت را از رفتن به عراق منع كرد امام به او پاسخ نداد كه چون مقدمات تأسيس حكومت اسلامي فراهم شده ناچار از رفتن ميباشم بلكه عبارت تاريخ اين است:
فَاَبي اِلاّ اَنْ يَمْضَي
و فرمود:
لَنْ يُصيبَنا اِلاّ ما كَتَبِ اللهُ لَنا.
و در مرتبه نخست كه ابن مطيع امام را منع كرد فرمود:
يَقْضِي اللهُ ما اَحَبَّ.
اگر امام در رد گفتار او كه از شهادت و كشته شدن حضرت را بيم ميداد دليل قانع كنندهاي كه موافق با منطق او باشد و احتمال يا اطمينان او را به شهادت امام رد كند داشت ميفرمود و او را قانع ميكرد كه كشته شدن در كار نيست و اين احتمال ضعيف است در حاليكه ميبينم يا پاسخي به او نداد، و يا پاسخي فرموده كه تلويحاً پيشبيني ابن مطيع را تأييد ميكند، و اقلا روشنگر اين حقيقت است كه امام به پيروزي اطمينان نداشته است.27
5. داستان زهير نيز روشنگر اين حقيقت است كه امام عازم شهادت بوده و احتمال پيروزي نظامي، و موازنه دو نيرو هرگز در كار نبوده است زيرا وقتي زهير كه آن همه اصرار به فاصله گرفتن از امام داشت از محضر امام با چهره تابناك و بشارت زده و مسرور مراجعت كرد، و همسرش را طلاق داد تا به كسانش ملحق شود و گفت: دوست نميدارم به سبب من به تو غير از خير برسد، به اصحابش گفت: هر كس دوست ميدارد از من پيروي كند به سبب من به تو غير از خير برسد، به اصحابش گفت: هر كس دوست ميدارد از من پيروي كند و الا اين آخرين عهد من است و سپس حديث سلمان را براي آنها نقل كرد، و از همراهانش خداحافظي كرد، و گفت: شما را در نزد خدا وديعه ميگذارم.28
از اين داستان شما چه ميفهميد؟ چرا زهير يكباره منقلب گرديد و عوض شد مگر امام به او چه فرمود؟ و چرا چهرهاش تابناك و مسرور شد؟ آيا امام باو وعده فتح و پيروزي و امارت و رياست داد و باو فرمود: بيا با هم برويم كوفه را بگيريم و تو استاندارد كوفه يا مصر يا خراسان يا فرمانده ارتش باش؟ يقيناً چنين سخناني بين امام و زهير رد و بدل نشده است.
چرا زهير زنش را طلاق داد؟ مگر هر كس به جهاد ميرفت يا زهير هر وقت به جهاد ميرفت همسرش را طلاق ميداد؟
اينكه به همسرش گفت: دوست نميدارم به سبب من غير از خير به تو برسد چه معنايي داشت؟
اگر امام براي تأسيس حكومت اسلامي كه موازنه قواي طرفين به قول نويسنده شهيد جاويد محرز بود ميرفت مگر زن زهير از تأسيس حكومت اسلامي چه شر و ضرري ميدهد؟
چرا به همراهانش گفت: اين آخرين ديدار من است و با آنها خداحافظ كرد؟
شما را به خدا سوگند درست در اين داستان دقت كنيد به بينيد از آن چه ميفهميد آيا غير از اين ميفهميد كه زهير در اثر ديدار و شنيدن مواعظ امام دانست كه اينراه به شهادت منتهي ميشود، و امام يك مأموريت خاص الهي دارد و به سوي شهادت و فداكاري ميرود، و شهادت در ركابش سعادت و رستگاري جاوداني است؟
غير از اين بود كه زهير دل از دنيا و نعمتهاي آن كند، و خود را به خدا فروخت و آماده شهادت شد.
6. در منزل ثعلبيه وقتي خبر شهادت مسلم بن عقيل رسيد و به ظاهر هم معلوم شد اوضاع مساعد با تأسيس حكومت نيست، و شكست نيروي امام حتمي است29اگر امام به قصد شهادت و كربلا نميرفت چرا از همان جا مراجعت نفرمود، و چگونه اين راه به قول شما مجهول العاقبه را بدون اينكه قصد و هدفي داشته باشد ادامه داد، و به نظر ابتدايي و عاطفي و ظاهري بني عقيل تسليم شد؟ و آيا به نظر نويسنده شهيد جاويد! اگر امام طبق جريان عادي سير ميكرد، و وضع را مطالعه و بررسي ميفرمود چگونه شد كه به نظر آن همه شخصيتهاي نامي و سياستمداران ورزيده در مدينه و مكه تسليم نشد، و در اينجا بنظر عقيل فوراً تسليم شد؟ و شورايي را كه به قول شما در صحرا تشكيل داد در مدينه يا مكه تشكيل نداد؟
آيا اين همه دليل نيست كه امام مقصد و مأموريت و هدف ديگر داشت؟
7. در منزل زباله كه خبر شهادت عبدالله بن يقطر رسيد و امام اعلام كرد هر كس مايل است برگردد چون كراهت داشت از اين كه كسي با او همراهي كند مگر آنكه از پايان كار آگاه باشد، و ميدانست كه اگر بدانند با او همراهي نمينمايند مگر كسانيكه بخواهند با او مواسات نموده و كشته شوند وقتي اين اعلام شد مردم از راست و چپ متفرق شدند و غير از افرادي كه از مدينه با او آمده بودند و تني چند كسي باقي نماند30 ولي ا مام باز هم بسير خود ادامه داد. اينجا ديگر معلوم شد كه بني عقيل نميتوانند خون مسلم را بگيرند. امام كجا ميرفت، و چه مقصدي داشت؟ اگر بگوييد مقصدش كوفه بود با اين اوضاع كه جلو آمده بود كوفه رفتن نه امكان داشت و نه جز گرفتاري نتيجهاي داشت پس غير از كربلا مقصد ديگر تصور نميشود.
8. وقتي فرستاده ابن اشعث و ابن سعد نامه آوردند و پيغام مسلم، عليه السلام، را رساندند كه از حضرت تقاضاي مراجعت كرده امام به پيشنهاد او ترتيب اثر نداد و مراجعت نكرد و فرمود: كل ما حمّ نازل و عندالله نحتسب انفسنا الخ31 هر چه مقدر شده نازل ميشود ما جانهاي خود را در راه خدا پيشكش ميسازيم.
آقاي نويسنده محترم بفرماييد اين سخنان امام چه معنايي دارد؟ امام چرا جان خود را در راه خدا ميدهد و از شهادت استقبال ميكند، و از رفتن منصرف نميشود اين كلمات كه شاهد قوت تصميم است در اين موقع كه خطر نزديك و قطعي است دليل اين است كه امام آگاهانه و مصممانه راه شهادت را پيش گرفته است.
9. در بطن عقبه مردي حضور امام شرفياب شد و آن حضرت را سوگند داد برگردد، و گفت:
فَوَ اللهِ ما تَقْدَمُ اِلاّ عَلَي الأسَنَّةِ وَحَدّ السُّيوفِ الخ
بخدا سوگند وارد نميشوي مگر بر نوك نيزها و دم شمشيرها.
امام فرمود:
«اِنَّهُ لايَخفي عَلَي ما ذَكَرْتُ وَ لكِنَّ الله عَزَّ وَ جَّلَ لايُغْلَبُ عَلياَمْرِهِ».
اين كلام نيز صريح است براينكه امام شهادت را پيشبيني ميكرد و بسوي شهادت ميرفت فرمود: بر من آنچه گفتي پنهان نيست يعني ميدانم بر نوك نيزه و دم شمشير وارد ميشوم ولي خداوند مغلوب امري كه كرده است نميشود32 اشاره به اينكه امر خدا است و بايد اين امتحان و آزمايش و فداكاري انجام شود و من كشته خواهم شد يا اينكه مقصود اين است كه آنچه گفتي راست است و مرا ميكشند ولي بنياميهنميتوانند نور خدا را خاموش كنند، و در همين شكست ظاهري پيروزي واقعي ما را خدا قرار داده، و با شمشير و نيزه و كشتن من و اسيري اهل و عيالم خدا كه مقصود و مطلوب من است مغلوب نميشود و بقاء اسلام احكام دين كه هدف ما است تضمين ميشود و بر حسب روايت ابن صباغ فرمود:
لا يَخْفي عَلَي شَيئي مِمّا ذَكَرَتَ، وَ لكِنّي صابِرٌ وَ مُحْتَسِبٌ اِلي اَن يَقضِي اللهُ اَمْراً كانَ مفعُولا.33
10. شيخ مفيد و طبرسي و ابن كثير نقل كردهاند كه در بطن عقبه فرمود:
وَ اللهِ لا يَدَعُونِي حَتّي يَستَخِر جُواهذِهِ العَلَقَةَ مِنْ جَوفِي فِاذا فَعَلوا سَلَّطَ اللهُ عَلَيْهِم مَنْ يَذّلِهُم حَتّي يَكُونوا اِذَلّ فِرَقِ الاُمِم34
يعني مرا رها نميكنند تا خونم را بريزند و وقتي مرا كشتند خدا بر آنها مسلط فرمايد كسي را كه آنها را از همه امم ذليلتر سازد.
11. مفيد از علي بن الحسين، عليهما السلام، نقل مينمايد:
خَرَجنا مَعَ الحُسَين فَما نَزَلَ مَنْزِلا وَ لا ارتَحَلَ مِنهُ اِلاّ ذَكَرَ يَحيَي بنَ زَكَريّا وَ قَتْلَهُ وَ قالَ يَوماً: مِنْ هَوانِ الدنيا عَلَي الله اِنَّ راسَ يَحيي بنِ زكريّا اِلي بِغي مِن بَغا يا بَنِي اِسرائِيل35.
يعني با حسين، عليه السلام، بيرون شديم در منزلي فرو نيامديم و از آن كوچ نكرديم مگر آنكه ياد از يحيي بن زكريا و كشته شدن او ميكرد و روزي فرمود از خواري دنيا در نزد خدا اين است كه سر يحيي بن زكريا هديه شد بسوي زناكاري از زناكاران بني اسرائيل.
شما بگوييد امام شهادت خود را پيشبيني نميكرد بگوييد براي تأسيس حكومت به كوفه ميرفت پاسخ اين حديث معتبر را كه مفيد و طبرسي روايت كردهاند چه ميفرماييد؟
12. شيخ مفيد روايت كرده است كه عمر سعد به امام گفت يا اباعبدالله در نزد ما مردماني سفيه ميباشند گمان ميكنند من تو را ميكشم؟
فَقَالَ لَهُ الحُسَينُ عَلَيه السَّلامُ اِنَّهُم لَيسوا بِسُفَهاء وَلكِنَّهم حَلَماء اِما انّهُ تَقِرُّ عَيني ان لا تأكل كل بسرّ العراق بعدي قليلا36
امام فرمود آنان سفهاء نيستند بلكه خردمندانند آگاه باش كه چشم مرا روشن ميسازد اينكه تو از گندم عراق بعد از من نميخوري مگر كمي37.
امام كه از آينده خود و عمر سعد اينگونه آگاهي داشت چگونه از پايان سفر عراق آگاه نبود.
13. خطبه معروفه
«خُطَّ المَوتُ عَلَي وُلُدِ آدم الخ»
كه هنگام حركت به سوي عراق انشا فرمود صراحت دارد بر اينكه آن حضرت به قصد شهادت كشته شدن از مكه خارج شد و هيچ گونه توجه و تاويل در اين خطبه صحيح نيست، و ايرادات غير وارد نويسنده شهيد جاويد در جاي خود بررسي و پاسخ داده ميشود.
14. وقتي عمر بن عبدالرحمان بن حارث بن هشام امام را از رفتن به عراق به علت مساعد نبودن اوضاع منع كرد، و نگراني خود را از كشته شدن آن حضرت ابراز داشت، و ادله اين نگراني را به عرض ميرسانيد. امام با اينكه نصيحت و خيرخواهي او را تصديق فرمود، و كلام او را خردمندانه شمرد برايش عمل نكرد و رهسپار عراق شد.38
15. هنگامي كه ابن عباس امام را از رفتن به عراق منع كرد، و دلائل خود را به سمع مبارك آن حضرت رسانيد، و پيشنهاد كرد به يمن هجرت فرمايد
(فقالَ الاِمامُ الحُسَين فِي قُوة: آه سبق السيف العدل)
اشاره به اينكه در اين موضوع اين گونه پيشنهادها و سلامت جوييها اثر ندارد و بايد تسليم امر خدا بود.39
16. در نامهاي كه براي بني هاشم هنگام توجه به عراق نوشت مرقوم فرمود:
امّابِعد فَانّهِ مَن لَحِقَ بِي استُشهِدَ، وِ مَنْ تَخَلُف عَنّي لَم يَبلُغِ الفُتح40
اين نامه نيز آگاهي امام را از پايان كار و اينكه هدف تأسيس حكومت نبوده به صراحت و وضوح بيان ميكند و پاسخ به توجيه و تفسير ناصوابي كه از اين مكتوب نويسنده شهيد جاويد كرده است به موقع خود به نظر خوانندگان عزيز خواهد رسيد.
17. پيش از خروج از مدينه در روضه منوره بر سر قبر جدش فرمود:
كيف اَنْسي شِيعَتي، وَ انا سَأضَحّي بِنَفسي مُختاراً فِي سَبيلِهم،
يعني چگونه شيعهام را فراموش كنم و حال اينكه بزودي جانم را به اختيار در راه آنان قربان ميكنم.
سپس از قبر جدا شد و به خود خطاب فرمود:
(لَقَد وَجَدتُ وَراء هذا الحِجاب ما تاقَت اليه نَفسي مُنذُرْ مَن طَوِيلِ، وَ حانَ مَوعِدُ الخلاصِ وَ قَد غَسَلتُ يَدي مِنَ الحَياةَ، وَ عَزَمتُ تَنفِيذَ ما اَرادَ الله)
يعني در پشت اين پرده آنچه را از ديرباز جانم مشتاق آن بود يافتم و موعد خلاص نزديك شده، و به تحقيق دستم را از زندگي دنيا شسته و بر اجراء آنچه خدا اراده كرده است عازم هستم.41
18. ابن صباغ نقل ميكند كه فرزدق به امام عرض كرد: چگونه به اهل كوفه اعتماد ميكني پس از آنكه عموزادهات مسلم را كشتند امام فرمود:
(اَما اِنَّه صارَ اِلي رَحْمِة الله تعالي و رضوانه، وَ قضي ما عَلَيه وَ بَقَي ما عَلَينا)
يعني مسلم به سوي رحمت و رضوان خدا رفت و آنچه را بر او بود انجام داد و آنچه بر ما است (از شهادت) باقي مانده است و سپس اين اشعار را انشا كرد:
وَ اِن تَكُنِ الدُّنيا تعدُّ نَفيسَه *** فَاِنَّ ثَوابَ اللهِ اعلي و اَنبَلُ
و اِن تَكُنِ الأبدانّ لِلموت اُنْشِئتَ *** فَقُلُ امرءِ فِي الله بالسَيفِ اَفضلُ42
19. بشر بن غالب روايت كرده است كه ابن زبير به حضرت عرض كرد كه كجا ميروي بسوي مردمي كه پدرت را كشتند و برادرت را طعن نيزه زدند امام فرمود: اگر كشته شوم دوستتر دارم از آنكه احترام مكه هتك شود.43
20. ابن عمر نامهاي به امام نوشت و امام را از اينكه بسوي قتلگاه ميرود خبر داد، و گفت: عايشه به من خبر داد: شنيدم پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، ميفرمود: حسين در زمين بابل كشته ميشود.
امام فرمود: پس ناچار بايد قتلگاه خود را به بينم.44
21. ابن كثير، و ذهبي روايت كردهاند: عمره بنت عبدالرحمان نامهاي به حضرت نوشت كه امام را خبر ميداد از اينكه به سوي قتلگاه خود ميرود، و در آن نامه نوشت گواهي ميدهم كه عايشه براي من روايت كرد: شنيدم از رسول خدا، صلي الله عليه و آله و سلم، كه فرمود: حسين در زمين بابل كشته ميشود. امام فرمود پس چارهاي جز رفتن به قتلگاهم ندارم.45
در جايي كه زنها با اينكه كمتر وارد در اينگونه امور بودند بدانند امام در اين سفر بسوي شهادت ميرود برخود امام حتماً پوشيده نبوده است.
22. و نيز ذهبي از يزيد الرشك از كسي كه شخصاً با امام سخن گفته بود روايت كرده است كه خيمههايي را در بيابان سرپا ديدم به آنجا رفتم آن حضرت را ديدم قرآن ميخواند، و اشكش برگونههاي مباركش جاري بود.
فَقِلتُ: بِاَبِي اَنتَ وَ اُمّي يابنَ بِنْتَ رَسُولِ الله ما اَنْزَلَكَ هذِهِ البِلاد، وَ الفَلاة الَتي لَيسَ بِها اَحَدٌ؟ قال: هذِهِ كُتُبُ اَهلِ الكُوفَةِ اِلَي وَ لا اَرادهُم اِلاّ قاتِلِي فاذِا فَعَلوا ذلك لَم يَدَعوا لله حُرمَةً الاّ انتَهَكُوها فَيُسلِطّ اللهُ عَلَيهم مَن يُذِلّهم حتّي يَكونُوا اذّل مِنْ فرمِ الأمة يعني مقنعتها
و ابن كثير نيز اين حديث را روايت كرده است.46
يعني عرض كردم: پدر و مادرم فدايت پسر پيغمبر چه تو را به اين بلاد و بياباني كه كسي در آن نيست فرود آورد؟ فرمود: اين نامههاي اهل كوفه است به من و نميبينم آنها را مگر اينكه مرا ميكشند، وقتي مرا كشتند نميگذارند از براي خدا حرمتي را مگر اينكه آنرا هتك مينمايند پس خدا بر آنها مسلط ميسازد كسي را كه آنان را ذليل گرداند تا آنكه از مقنعه كنيز ذليلتر گردند.
23. حسين بن دينار از معاوية بن قره روايت كرده است كه حسين، عليه السلام، فرمود: به خدا سوگند در مورد من از حق در گذرند همانطور كه بني اسرائيل در مورد شنبه از حق در گذشتند.47
24. نيز ذهبي هشت حديث ديگر روايت ميكند كه دلالت دارد بر آنكه پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، و علي، عليه السلام، و خود امام، عليه السلام، و جمع ديگر ميدانستند كه آن حضرت در عراق در كربلا شهيد ميشود.48
25. حاكم از ابن عباس روايت كرده است كه گفت:
ما كُنّا نَشُكّ وَ اَهل البَيتِ مُتوافِرونُ انّ الحُسين يُقتَلُ بالّطف.
يعني ما شك نداشتيم و اهل بيت اتفاق داشتند بر اينكه حسين، عليه السلام، در طف شهيد ميشود.49
26. و نيز ذهبي، و ابن كثير و مسعودي از ابن عباس روايت كردهاند كه حسين، عليه السلام، فرمود: هر آينه اگر كشته شوم در مكان چنين و چنان دوستتر دارم كه به واسطه من به مكه تجاوز شود.50
27. ابن ابي الحديد مينويسد: ميثم تمار با مختار در زندان ابن زياد بودند، و ده روز پيش از ورود امام حسين، عليه السلام، به عراق شهيد شد. از آزادي مختار در زندان به او خبر داد، و هم به او خبر داد كه به خونخواهي امام حسين، عليه السلام، قيام خواهد كرد، و ابن زياد را خواهد كشت.51
وقتي ميثم تمّار كه يكي از شاگردان اين خانواده است از شهادت امام، واين تفصيلات مطلع باشد، وخونخواه امام و قاتل عبيدالله را بشناسد آيا ممكن است خود امام از شهادت خود آگاه نباشد.
28. بر حسب آنچه ابن ابي الحديد، و ابن عساكر، و ديگران روايت كردهاند پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم،، و اميرالمؤمنين، عليه السلام، بعضي كشندگان امام مانند سنان بن انس، و شمر، و عمر سعد، و حبيب بن حمار، و خالد بن عرفطه را به اسم يا به رسم معرفي فرموده بودند و امام نيز آنها را ميشناخت چنانكه در مورد عمر سعد نقل شد و هم چنين در مورد شمر نيز روايت كردهاند52 و زمين كربلا را هم ميشناخت و با توجه به خبرهاي شخص امام از شهادت خودش آيا به طور عقلايي ميتوان احتمال داد كه امام، عليه السلام، از شهادت خود آگاه نبود، و به قصد تأسيس حكومت به عراق ميرفت.
29. ابن السكن، و بغوي، و ابن مسنده، و ابونعيم، و ابن عبدالبر، و ابن اثير، و ابن حجر و ابن عساكر و ديگران از انس بن حارث صحابي (يكي از شهداء كربلا) روايت كرده كه گفت:
سَمِعَتُ رَسُولَ الله(ص) يَقُولُ: اِنَّ اُبْنِي هذا يَعنِي الحُسَينَ يُقْتَلُ بِارضَ يُقالُ لَها كَربَلا فَمَن شَهِدَ ذلكَ مِنكُم فَلْيَنصُرُهُ فَخَرَجَ اَنَسُ بنُ الحارِث فَقُتِلَ بِها مَعَ الحُسَين عَلَيه السّلام.53
يعني شنيدم رسول خدا، صلي الله عليه و آله و سلم، ميفرمود:
به درستي كه اين پسرم (حسين) كشته ميشود در زمين كربلا پس هر كس از شما كه حاضر اين پيش آمد باشد بايد او را ياري كند. لذا انس بن حارث خارج گشت و در ركاب امام شهيد شد.
چند نكته:
از اين روايت چند نكته استفاده ميشود:
1. انس بن حارث كه از اصحاب پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، بود از شهادت امام آگاه بوده و ميدانسته است كه آن حضرت در كربلا كشته ميشود، و لذا براي اطاعت امر پيغمبر، صلي الله عليه و آله، براي ياري حسين، عليه السلام، به آن حضرت ملحق شد.
2. ياري امام، عليه السلام، طبق اين حديث معتبر كه بر حسب قرائن شكي در صدور آن نيست واجب است، و برنامهاي كه در اين قيام از آغاز تا انجام اجرا كرد مورد تصويب خدا و پيغمبر است.
3. انس با اينكه ميدانست به حكم اين حديث امام كشته ميشود براي ياري امام و فائز شدن به فيض شهادت به كربلا رفت و شهيد شد و نگفت: كشته شدن من چه فايدهاي دارد، و بهتر اين است كه من زنده بمانم تا در موقع مقتضي كه شمشير زدن من عليه بنياميهمؤثر باشد وارد پيكار شوم، چنانكه اين احتمال را هم نداد كه شايد هنگام شهادت آن حضرت سفر ديگر و وقت ديگر باشد.
4. جايي كه انس بن حارث جريان را بداند، و بداند امام براي چه به كربلا ميرود و پايان اين حركت به كجا منتهي شود، و منتظر آمدن امام به عراق شد تا به درك سعادت شهادت نايل شود به احتمالات غير عقلايي ترتيب اثر ندهد در حاليكه شايد يكبار بيشتر از رسول خدا، صلي الله عليه و آله و سلم، نشنيده بود امام، عليه السلام، كه خودش مكرّر از جدّ و پدرش بدون واسطه، و با واسطه شنيده بود و خصوصياتش را براي او شرح داده بودند علاوه بر علم امامت معقول است بگوييم از اين اخبار علم شهادت خود نداشت و با اوضاع و احوالي كه همه نشان ميداد رسيدن اين موعد نزديك است و با عدم وجود شرايط تأسيس حكومت امام غير از شهادت احتمال ديگر بدهد.
30. سيوطي، و ابن حجر، و علي متقي كه خود از رجال و محدثان اهل سنت ميباشند از بزرگان ديگر مانند ابن سعد، طبراني، ابي داود، حاكم، بغوي، احمد بن حنبل، ابي حاتم، عبدبن حميد، ابن احمد، ملاّ ابن راهويه، بيهقي، ابونعيم.
خبر شهادت امام، عليه السلام، و وقوع آنرا در كربلا ضمن روايات متعدده از پيغمبر اكرم، صلي الله عليه و آله و سلم، و از علي، عليه السلام، نقل كردهاند54 كه معلوم ميسازد شهادت سيدالشهداء، عليه السلام، در كربلا امري مسلّم و معروف بوده، و يكي از علل مهم نگراني زن و مرد از سفر امام، عليه السلام، همين اشتهار بوده است.
مثلا ابن عمر هنگام وداع با امام گفت:
اَستَودِعُكَ الله مِنْ قَتِيل55
با اين وضع اصلا احتمال اينكه قيام براي حكومت بوده غير عقلايي و مردود است.
31. بر حسب آنچه ابوالفرج مرواني اموي اصفهاني متوفي سال 356 در ضمن روايات متعددهاي كه هر كس به كتاب او رجوع نمايد اطمينان به صحت آنها حاصل ميكند نقل كرده است در وقتي كه محمد بن عبدالله بن الحسن، عليه السلام، نامزد خلافت شد، و جماعتي از بزرگان بني هاشم با او بيعت كردند و چنانكه نقل كرده است منصور خليفه عباسي دو بار با او بيعت كرد. حضرت امام جعفر صادق، عليه السلام، مكرر از عدم موفقيت او و كشته شدن او و برادرش خبر داد چنانكه از حكومت سفاح و منصور و ساير بني عباس نيز صريحاً خبر داد، و به عبدالله بن حسن فرمود: به خدا سوگند حكومت براي تو و پسرانت نميباشد، و براي اينها است يعني بني عباس و پسران تو كشته ميشوند و در روايت ديگر فرمود: اين امر براي تو و پسرانت نيست بلكه براي اين (سفاح) است و پس از آن براي اين يعني منصور است و سپس براي فرزندان او است.
و نيز روايت ميكند كه امام جعفر صادق، عليه السلام، هر وقت محمد بن عبدالله بن الحسن را ميديد ديدگانش پر از اشك ميشد و خبر از كشته شدن او ميداد، و ميفرمود: در كتاب علي، عليه السلام، اين از خلفاء اين امت نيست.56
وقتي امام جعفر صادق، عليه السلام، نسبت به ديگران اين گونه علم، و آگاهي داشته باشد آيا امام حسين، عليه السلام، از حال خودش، و از گزارش حكومت يزيد آگاه نيست؟ آيا اين كتابي كه در نزد حضرت صادق، عليه السلام، بوده و از مواريث امامت بوده است در نزد امام حسين، عليه السلام، نبوده است؟
سيدالشهداء، عليه السلام، به طريق اولي اين كتاب و همه مواريث امامت را در اختيار داشته و از اين علوم با خبر بوده است؟(12)
32. علاوه بر محدثان بزرگ شيعه جمعي از مشاهير محدثان و مورخان اهل سنت مانند ذهبي و مقريزي و بيهقي و حاكم و ترمذي و ابن اثير و ابن ابي حاتم و ابن مردويه و ابن عساكر و ابن جرير و طبراني و سيوطي در تفسير آيه
(لَليلَةُ القَدرِ خَيْرٌ مِنْ اَلْفِ شَهْر)
و آيه
(وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤيا الَتِي اَرَيناكَ اِلاّ فِتنَةَ لِلناسِ وَ الشَجَرَةَ المَلعُونَةَ فِي القُرآنِ)
راجع به ملك بنياميهو مدت حكومت آنان روايت كردهاند كه سند بعض آنها به شخص امام حسين، عليه السلام، و حضرت امام حسن، عليه السلام، منتهي ميشود57 و بنابراين امام ميدانست كه هنگام پايان ملك بنياميه نيست پس چگونه قصد تأسيس حكومت اسلامي و ساقط كردن حكومت بنياميه را داشت.
33. در تفسير آيه
(تَنَزَلُ المَلئِكَةُ وَ الرُّوحُ)
روايات بسيار داريم كه تفاصيل حوادث و وقايع سال در شب قدر به امام عرض ميشود و اين روايات در كتب معتبره حديث و تفسير تخريج شده و قابل انكار نيست بنابراين حتماً در ضمن حوادث سال كه به امام عرضه شده تفاصيل واقعه كربلا هم بوده است با وجود اين چطور ميتوان احتمال داد كه امام قصد تأسيس حكومت داشت و از شهادت خود آگاه نبود.(13)
پوشيده نماند روايات و اخباري كه دلالت بر علم امام به شهادتش در كربلا و در پايان اين قيام و سفر به عراق دارد در اصول، و جوامع معتبره شيعه بسيار است، و رواياتي هم كه به ملازمه و غير مستقيم بر اين موضوع و ردّ طرح كتاب شهيد جاويد دلالت دارند از حد احصا خارج است.
تنها از كتاب معتبر و متقن كامل الزيارات شيخ اقدم ابي القاسم جعفر بن قولويه قمي متوفي 367 بيش از هفتاد بابش، به اخبار پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، و اميرالمؤمنين، عليه السلام، از شهادت امام حسين، عليه السلام، و اخبار شخص امام از شهادت خودش، و فضيلت زيارت و گريه و نوحه و انشاء شعر در مصائب آن حضرت و خصوصيات ديگر اختصاص دارد كه هر كس اين گونه اخبار را كه در اين كتاب قريب ششصد حديث معتبر است به بيند ميفهمد طرح سطحي كتاب شهيد جاويد دون شأن امام است و تشريح اين قيام و حركت بينظير كه سبب حصول اين همه درجات و مثوبات و بركات شده به اين نحوي كه در اين كتاب بيان شده صحيح نيست.
6. بررسي كوتاه پيرامون كتاب شهيد جاويد
ما نميخواستيم با كثرت مشاغل پيرامون كتاب شهيد جاويد بررسي، و اظهار نظر نماييم زيرا قلمهايي توانا در اين موضوع حق سخن را ادا كرده و اشتباهات، و انحرافات را روشن خواهند نمود.
ولي نظر به اصرار جمعي از فضلاء و كساني كه نظر ميخواستند، و حديث شريف:
اذا ظهر البدع في امتي
الخ را حجت قرار ميدادند به قدري كه وقت و فرصت كم اجازه ميدهد مطالب آن را بررسي و تجزيه و تحليل مينماييم.
به طور خلاصه اساس اين كتاب اين است كه پس از مرگ معاويه حكومت يزيد در مقام تهاجم به امام برآمده، و ميخواست با زور سرنيزه و تهديد به قتل از آن حضرت بيعت بگيرد. امام از بيعت امتناع كرد، و براي دور شدن از محيط خطر و بررسي اوضاع به مكه معظمه هجرت فرمود، و در آنجا پس از وصول نامهها و فرستادگان مردم كوفه، و اطمينان به تشكيل حكومت اسلامي شروع به كار كرد، و نخست براي تحصيل اطمينان بيشتر جناب مسلم را به كوفه فرستاد و مسلم پس از ورود به كوفه و رسيدگي به اوضاع گزارش به امام داد، و آمادگي مردم را براي ياري امام و تأسيس حكومت اسلامي به عرض رسانيد، و درخواست كرد هر چه زودتر به كوفه عزيمت فرمايد.
امام برحسب نامه مسلم، و اعتماد به موازنه قواي نظامي با زن و بچه و عزيزانش بدون اينكه شهادت و شكست نظامي خود را پيشبيني كند به سوي كوفه عزيمت كرد تا وقتي با سپاه حرّ روبرو شد، و وضع را ديگرگونه يافت در مقام صلح و سازش برآمده و درخواست كرد او را آزاد بگذارند تا به حجاز برگردد، و متأسفانه اين درخواست صلح جويانه پذيرفته نشد تا در زمين كربلا او را فرود آوردند، و در آنجا هم پس از ورود ابن سعد امام بر اساس درخواستهاي سه گانهاي كه در بخش دوم58 به آن اشاره شده پيشنهاد صلح داد، و در اين مرحله هم هيچ يك از پيشنهادهاي آن حضرت پذيرفته نشد، و چون ابن زياد تسليم بدون قيد و شرط امام را به امر و فرمان خود ميخواست امام تسليم نشد، و از جان خود دفاع نمود تا با كرامت و عزت نفس شهيد گشت.
نويسنده شهيد جاويد اين طور نتيجه ميگيرد:
1. هدف منحصر به فرد امام از قيام تأسيس حكومت اسلامي بود، و حوادث پيشبيني نشده يا حوادثي كه قابل پيشبيني نبود مانع از رسيدن به هدف گرديد، و لذا امام پس از روشن شدن وضع خواست برنامه را عوض كند، و از نتايج خطرناك و آثار سوء قيام، و زيانهاي آن براي اسلام جلوگيري كند و به اين جهت پيشنهاد صلح داد ولي پذيرفته نشد و در حقيقت دستگاه دولتي با قبول نكردن پيشنهاد صلح مسئوليت نتايج سوء قيام را به گردن گرفت، و به هر حال اين قيام نافرجام با آن وضع رقت بار پايان يافت بدون اينكه قصد امام از مقاومتي كه كرد نجات اسلام يا اعلان بطلان حكومت يزيدي، و جلوگيري از نقشههاي خائنانه آنها باشد و در واقع قيام عليه حكومت و به منظور پيشبرد مقاصد عاليه اسلام تا وقتي بود كه با سپاه دشمن روبرو نشده بود ولي همين كه سپاه حرّ را ديد و دانست وضع چگونه است فوراً نقشه قيام تبديل به نقشه صلح شد.
2. بنابراين امام از شهادت خود در پايان اين نهضت بياطلاع بود، و شكست نيروي نظامي خود را اصلا پيشبيني نميكرد، و اخبار و تواريخي را كه دلالت بر آگاهي امام و پيشبيني شهادت مينمايد بايد رد كرد يا تأويل و توجيه نمود.
3. مقاومت قواي امام در روز عاشورا به قصد ياري دين به مفهومي كه نبردهاي اسلامي و جهاد مجاهدين داشت، و به قصد ترتب آثار و نتائجي كه در كتابها و در زبان روايات و زيارات و بزرگان است نبود بلكه فقط دفاعي بود به منظور تسليم نشدن با بن زياد كه از جهت نفس مقاومت و ايستادگي و تن بزير بار تسليم ناكسي مانند او ندادن قابل ستايش است.
4. اگر از اول هم امكان تأسيس حكومت اسلامي پيشبيني نميشد امام با يزيد بيعت ميكرد يا به نحوي كنار ميآمد و او را از خود راضي مينمود چون راه منحصر به فرد براي مقاصد اسلامي تأسيس حكومت بود.
5. شهادت و مظلوميّت كذايي، و امتناع از بيعت، و استقامت و عدم تمكين از حكومت يزيدي به نظر نويسنده هيچ فايدهاي و عكس العملي نداشت يا اگر داشت چون عكس العمل قهري بود نميشود هدف قيام باشد.
6. چون هدف قيام را منحصر در تأسيس حكومت ميداند كوشش مينمايد اين نظر را كه امور ديگر هدف قيام باشد ردّ كند، و امام را از پيشبيني اوضاع عاجز نشان بدهد، و حتي احتمال اين را كه قيام و شهادت يك تعبد الهي و مأموريت خاص باشد نيز نميدهد با اين كه در كلمات بزرگاني مانند شيخ مفيد كه نويسنده به كلامش استناد كرده تصريح شده است.
7. گاهي اخبار و احاديثي را با يك زورگويي مخصوص و با توجيهات غيرمنطقي و نامعقول ردّ ميكند، و گاهي اخبار و احاديثي را كه ميبيند عليه نظر او دلالت دارد متعرض نميشود، و گاهي قسمتي از حديث را ذكر ميكند و قسمت ديگر را نقل نميكند.
8. بالاخره پس از اين همه زحمات و هفت سال مطالعه امام را در قيامي كه كرده و منتهي به كشته شدن خود و يارانش و اسارت اهل و عيالش شده معذور ميشمارد، و مانند كسي فرض ميكند كه براي تجارت مهمي با وسيله مورد اعتماد از راه امن به سفر برود ناگهان در ميان راه در اثر تصادف پيشبيني نشدهاي تلف شود البته چنين شخصي كه به چنين سفري مبادرت كرده معذور است زيرا ميخواست هزار مليون سود تحصيل كند تصادف، و پيش آمد خلاف انتظار مانع شد و از اين سفر سودي نبرد بلكه قهراً سبب توجه زيان و ضرر باو گرديد.
7. اساس كتاب شهيد جاويد باطل است
اگر چه از مطالبي كه در فصول گذشته اين مقدمه گفته شد بطلان نقشه و اساس كتاب شهيد جاويد معلوم ميشود مع ذلك به پارهاي ايراداتي كه بر آن وارد است در اين جا جداگانه اشاره ميكنيم.
1. از نظر اصول مذهب شيعه، و احاديث معتبره چنانچه قبلا گفته شد هر يك از امامان موظف به اجراء برنامهاي بودند كه از طرف خدا بوسيله پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، به آنها رسيده بود، و به صريح اين اخبار برنامه امام حسين، عليه السلام، اين نبود كه قيام كند و حكومت اسلامي را تأسيس نمايد بلكه برنامه او قيام و شهادت بود و امام عالم به اين برنامه بود.
برحسب يك باب از ابواب كتاب كافي شريف ائمه، عليهم السلام، هر كاري انجام دادند و هر كار انجام بدهند به عهد و امر خدا ميباشد.
2. پيغمبر اكرم، صلي الله عليه و آله و سلم، علاوه بر آنكه طبق اين اخبار به امر خدا برنامه كار امامان را در اختيارشان گذارده بود راجع به خصوص شهادت حسين، عليه السلام، مكرر خبر داده و در احاديث بسيار آن حضرت و هم چنين امير المؤمنين، عليه السلام، از مكان شهادت او نيز خبر داده بودند و اين مطلب كه شهادت در انتظار امام است معلوم و مسلم بوده است.
3ـ چنانچه از تواريخ معتبر نقل كرديم امام شخصاً در مكه و در بين راه از شهادت خود مكرر خبر داد، و حوادث و وقايع مكه و بين راه نشان ميداد برنامهاي كه بايد اجرا شود تأسيس حكومت اسلامي نيست.
4. اين نظريه كه امام العياذ بالله جاهلانه حركتي كرد، و وقتي ملتفت شد فسخ عزيمت فرمود و تقاضاي صلح نمود با مقام امام به هيچ وجه سازش ندارد، و حسين فضيلت، و شجاعت و حميّت، و مردانگي هرگز اين صلحي را كه حقيقتش تسليم و تقاضاي عفو و قبول ذلت بود پيشنهاد نميكرد. هرگز امام حاضر نميشد به نزد يزيد برود و از فرد كثيف و آلودهاي چون او تملق بگويد و او را اميرالمؤمنين خطاب كند و امّت جدش را در اشتباه بيندازد تا برود به مدينه و به اصطلاح دعاگو باشد.
نويسنده شهيد جاويد ميخواهد بگويد امام صلح جو بود ما هم ميگوييم امام صلح جو و اصلاح طلب بود اما با اين منطق شما صلح جويي ثابت نميشود زيرا صلح در صورتي است كه نيروي پيشنهاد دهنده صلح هنوز از كار نيفتاده باشد و به احتمال ضعيف پيروزي آن محتمل باشد يا بتواند پيروزي طرف را تا مدتي به تأخير بيندازد و او را گرفتار نگاه بدارد ولي تقاضاي صلح در شرايطي كه تقاضاكننده در محاصره دشمن افتاده و دستش از همه جا كوتاه و در ظرف چند ساعت كارش تمام ميشود تقاضاي عفو و تسليم است، و ساحت امام از آن منزه و مبرا است كه ميفرمود:
و لا الحياة مع الظالمين الا برماً.
اين منظرهاي كه شما از صلح جويي امام نشان ميدهيد ضعف و سستي و زبوني است، و با روحيه آن مرد نيرومند و شجاع بي مانند كه ميفرمود:
لا وَالله لااُعطِيهِم بِيَدي اِعطاءِ الذَليل، وَ لااُقِرّ لَهُم اِقرار العبيد،
و ميخواند:
اَنَا بنُ عَلِي الحِبْرِ مِنْ آلِ هاشِم *** كَفانِي بِهذا مَفخَراً حِينَ اَفخَرُ
همان پيشنهاد بازگشت به حجاز اتماماً للحجه در اثبات صلح جويي امام كافي است.
5. آنچه را نوشته است كه در صورت صلح نيروي امام دست نخورده باقي ميماند، و ممكن بود در آينده از آن استفاده شود قابل قبول نيست زيرا اگر امام به اين صلحي كه شما مطرح كردهايد و ابن سعد به ابن زياد نوشت تن در ميداد وجهه ملي و محبوبيتي كه در نفوس داشت از ميان ميرفت و چشمها از او برداشته ميشد، و در آينده هم نميتوانست مصدر قيام و نهضتي بشود.
6. ممكن است برخي از مطالعه اين كتاب اينطور استنباط كند كه امام العياذ بالله مستبدانه و بدون اعتناء به مشورت و آراء ديگران شروع به كار كرد زيرا اگر نظر امام به گفته شما تأسيس حكومت بود بزرگان و سياستمداران وقت همه آنرا غيرممكن ميشمردند و عقيده داشتند براي تأسيس حكومت نميتوان به دعوت و اظهار علاقه مردم كوفه اعتماد كرد.
آيا شما ميگوييد چگونه شد كه امام با آنكه علي الفرض طبق جريان عادي سير ميكرد و وضع را بررسي مينمود به نظر اين سياستمداران ورزيده اعتنايي نفرمود و شورايي را كه به قول شما در صحرا تشكيل داد در مكه تشكيل نداد.
شما به كسانيكه نهضت امام را با همين عينك شما براي تأسيس حكومت ميبينند و آن را خودكشي بيموقع و بياعتنايي به آراء سديده ميشمارند چه پاسخ ميدهيد؟ غير از اين است كه ميگوييد من يك كتاب نوشته و هفت سال مطالعه كرده و ثابت نمودهام كه قيام امام در شرايط مساعد واقع شد اگر آنها كه شايد خيلي بيشتر اطلاعات تاريخي داشته باشند و رأي و نظرشان بيشتر خريدار دارد بگويند استنتاجات شما باطل است چه جواب ميدهيد؟
آري تنها يك پيش آمد ناگهاني به قول شما امام را تا سرحد پيروزي جلو برد و آن هم فرصتي بود كه براي ترور ابن زياد پيدا شد ولي اين فرصت هم به قول شما پيشبيني نشده بود كه امام روي آن حسابي كرده باشد، و فرضاً هم از اين فرصت استفاده شده بود باز هم پيروزي نظامي امام معلوم نبود.
اگر بگوييد اسراري در بين بود كه امثال ابن عباس از آن بياطلاع بودند و اسرار جنگي را چون نبايد فاش كرد امام بآنها نفرمود از اين جهت آنها گمان ميكردند شرايط مساعد نيست.
جواب اين است كه اولا اين حرف ادعا است و غير از اين كه مردم كوفه نامهها نوشتند و فرستادگاني اعزام داشته بودند و مسلم هم گزارش داده بوده هيچ خبر ديگر نبود كه ابن عباس نداند به علاوه چه مانعي داشت لااقل امام اين اسرار نظامي را با محارمي مثل ابن عباس و عبدالله بن جعفر و محمد حنفيه در ميان بگذارد آنها كه جاسوس يزيد نبودند كه امام اسرار نظامي خود را از آنها پنهان فرمايد.
بالاخره موضوع را در مرحلهاي وارد ساختهايد كه از يك طرف شما بگوييد امام معذور است زيرا پيشبيني تغيير وضع را نميكرد، و آنها بگويند العياذبالله معذور نيست يا به تعبير مؤدبانه بگويند اين توضيح شما براي معذوريت قانع كننده نيست زيرا وضع آينده طوري نبود كه پيشبيني آن دشوار باشد و به علاوه مردمان وارد همه پيشبيني كردند.
يا به تعبير ديگر شما ميگوييد امام و ابن عباس، و عبدالله بن جعفر و محمد حنيفه و سايرين در اين موضوع اجتهاد كردند امام نظري داشت و ديگران نظر ديگر و بر آنها لازم نبود از رأي يكديگر تقليد كنند اجتهاد امام ميبايست مطابق واقع و اجتهاد ديگران بايد خلاف واقع از آب درآيد ولي پيش آمدهاي پيشبيني نشده شرايط را به هم زد و اجتهاد آنها مطابق با واقع شد و اجتهاد امام با آنچه واقع شد موافق نشد لذا امام معذور است.
اين رأي خلاف عقايد شيعه و خلاف احاديث متواتره است.
شما در تشكيك اينكه امام از شهادت خود خبر نداشت فرض كنيد مطلب را به جايي رسانديد اما در اينكه رأي امام در بيرون رفتن از مكان امني مثل مكه معظمه و اعتماد بوعده اهالي كوفه به فرض آنكه هدفش حكومت بود صائب بوده و ديگران اشتباه كردهاند ادلّه قانع كنندهاي نداريد، و استنباط شما يك استنباط شخصي ميشود و در چنين موضوعي كه جنبه عمومي و جهاني دارد به علت آنكه دليل قانع كننده نداريد نميتوانيد راهنماي مردم باشد.
پس فائده تخريبي كتاب شما از فائده تأسيسي آن بيشتر ميشود يعني تخريب شما را ممكن است كسي بپذيرد و با شما هم صدا شود كه غرض تأسيس حكومت بود ولي تأسيس شما را كه نظر امام از نظر ابن عباس و ديگران بر حسب اماراتي كه در دست بود صائبتر بود كسي نميپذيرد زيرا دليل قانع كنندهاي بر آن اقامه نكردهايد.
ولي ما ميگوييم امام با نظر ابن عباس و ديگران موافق بود و آينده را پيشبيني ميكرد ولي از آنچه آنها از آن بر او ميترسيدند باكي نداشت و شهادت در راه خدا را فوز عظيم و سعادت ميدانست.
استاد محمدرضا نويسنده مصري ميگويد: آن كسانيكه امام را نصيحت ميكردند كه به كوفه نرود نظرشان صائب بود زيرا بيمناك بر او بودند و كشته شدنش را پيشبيني ميكرند و امام كه به نصيحت آنها عمل نكرد نه براي اين بود كه رأي آنها را خطا ميدانست بلكه چون از شهيد شدن در راه خدا و ميدان جهاد باكي نداشت به نظر آنها عمل نكرد.59
7. هر جه نظر شما را در اين كتاب قبول كنيم نتيجهاش غير از معذور بودن امام چيز ديگر نيست، و عموم اهل سنت غير از بنياميه و كسانيكه با اهل بيت دشمني دارند يا موضوع را آن طور كه بايد بررسي نكردهاند اين عقيده را دارند و كسي پيدا نميشود كه نسبت گناه و خطاء عمدي العياذبالله بامام بدهد60 زيرا در محيط اسلامي با سوابق و مناقب و فضائل امام اين نسبت محكوم و غير قابل طرح است حتي كسانيكه اعتراض ميكنند هم امام را در اجتهاد و نظر خود معذور ميشناسند فقط موضوع راا ز نظر واقع و اوضاع و اشتباهي كه العياذبالله احتمال ميدهند روي داده باشد بررسي ميكنند و امثال ابن عباس را مصاب ميشمارند.
پس در ناحيه شخص امام و لياقت و صلاحيت او كسي ايراد ندارد و همه اينرا قبول دارند كه امام اهل و صالح بود قيام كند و تأسيس حكومت اسلامي را با همكاري عموم از مردم بخواهد و امر به معروف كند و كسي نميتواند امام را با آن پيشينه درخشان برياستطلبي متهم سازد امام حقي را طلب كرد كه از آن خودش بود و از او شايستهتر براي آن نبود و نيّت و هدفش عالي و ارزنده بود اين مطالب مورد انكار احدي نيست.
يكي از دانشمندان اهل سنت ميگويد جمهور مسلمين اتفاق دارند بر اينكه حسين شهيد شد و پدر شهدا است.61
آنچه در نزد كسانيكه مثل شما قيام را براي تأسيس حكومت گمان كردهاند مورد ترديد واقع شده اين است كه اگر قيام براي اين هدف بوده چون شرايط مساعد نبوده است پس آنطور كه بايد اينموضوع مورد بررسي و مطالعه امام قرار نگرفته است.
در جواب اين شبهه ما ميگوييم اصلا قيام براي تأسيس حكومت اسلامي نبود و شما اصرار ميكنيد كه اوضاع مساعد بود پس امام معذور بوده است.
آنها كه ميگويند مساعد نبود ميگويند امام شخصاً اطمينان پيدا كرد كه اوضاع مساعد است اگر چه بعد خلاف آن ظاهر شد ولي تكليف امام اين بود طبق تشخيص خود عمل كند هر چند با واقع مطابق نباشد پس هم شما و هم آنها كه ميگويند شرايط مساعد نبود امام را معذور قرار ميدهيد و هر دو نسبت جهل العياذبالله بآن حضرت ميدهيد.
پس شما كاري نكردهايد و مشكلي را حل ننمودهايد فقط شما سعي كردهايد بگوييد حساب امام درست بوده و شرايط و احوال مساعد ولي ناآگاهي او از حوادث غيرقابل پيشبيني نقشه را بهم زد از اين جهت چون ناآگاه بود معذور است.
آن كس هم (ابن خلدون) كه ميگويد امام شخصاً ظن به پيروزي داشت پس مجوّز قيام ظن به پيروزي بود هر چند در حساب و بررسي اوضاع اشتباه روي داده باشد ميگويد امام معذور است پس كسانيكه قيام را به منظور تأسيس حكومت بدانند همه در اصل معذوريّت اتفاق دارند و نسبت خطاء عمدي بامام نميدهند پس شما بعد از هفت سال چكار كرديد چه چيزي بر اين موضوع افزوديد؟ جز اينكه امام را معذور قرار دادهايد.
آقاي عزيز سخن از معذوريت امام به ميان آوردن خلاف ادب است خلاف اصول مذهب تشيع است.
اگر بگوييد نظري كه ما اظهار كردهايم تازهگي ندارد، و رجال بزرگي مانند سيد مرتضي علم الهدي، قدّس سرّه، نيز همين نظر را تأييد كردهاند. جواب ميدهيم معلوم است شما تحفه نوظهوري نياوردهايد و اين رأي از هر كس باشد به فرض آنكه هدف قيام را تأسيس حكومت اسلامي بشماريم فقط بر اساس ظن شخصي امام مساعد بودن شرايط معذوريت او را در محيط عامه و كسانيكه هدف قيام رانشناختهاند قابل قبول ميسازد اما بر اساس مساعد بودن شرايط و احوال قابل قبول نيست.
به هر حال سيد و امثال ايشان از راه اين احتمال تنزيه الانبياء وارد شده غرضش فقط رفع ايراد، از اقدام امام است، و اينكه در هر صورت امام مظلوم و مأجور و بنياميه و قتله او خطاكار بودهاند نه اينكه خواسته باشد مثل شما مفاهيم عالي و هدفهاي واقعي قيام را كه از اول از آن اشتباه شده با اصرار انكار كند. سيد نظر ديگر داشته است، و شما نظر ديگر. او ميخواهد اهل سنت يا كساني را كه با افكار آنها انس ذهني دارند به هرحال قانع كند و پاسخي بدهد كه در نظر خود آنها پذيرفته باشد، و شما ميخواهيد شيعه را از اين نظر كه شهادت سيدالشهداء، عليه السلام، براي نجات اسلام، و هدفهاي عالي ديني بود برگردانيد و آن هدفهاي محقق و حاصل شده را انكار نماييد به بين تفاوت ره از كجاست تا به كجا.
8. آثار سوء و نامطلوب كشتن امام را نبايد به حساب قيام بياوريم و بگوييم مصلحت حيات امام از مصلحت كشته شدنش يقيناً بيشتر بلكه حيات امام سراسر مصلحت است و كشته شدنش اثري و ثمري جز محروم شدن مردم از بركات وجودش ندارد و اين حيات امام است كه منشأ اصلاحات و هدايت و ارشاد است، و چگونه مرگ امام بهتر از حياتش ميشود پس چگونه ممكن است هدف قيام شهادت و كشته شدن باشد.
زيرا چنانچه قبلا هم اشاره شد اين سفسطه و مغلطه است بايد مصلحت حيات امام را در حكومت يزيدي، و در حال بيعت با يزيد و تسليم او بودن و او را اميرالمؤمنين خواندن با مصلحت اعلان بطلان حكومت يزيد، و ارشاد افكار و جلوگيري از انحراف جامعه، و دفاع از دين و امتناع از بيعت، و مقاومت تا سر حد بذل جان و آن مصائب دلخراش مقايسه كرد در اين صورت است كه امام شهادت را بر حيات اختيار ميفرمايد و
(لااَري الموتَ الاّسعادةً، و لا اِلحياةَ مَعَ الظالِمينِ الاّ بَرُماً)
را برنامه كار خود قرار ميدهد، و در اينجا است كه امام نميتواند در خانه بنشيند، و بايد قيام كند، و وظايف خود را انجام دهد و به تعهدات كه در برابر اسلام دارد وفا نمايد، نويسنده دانشمند مصري توفيق ابوعلم ميگويد: قيام امام عليه يزيد اقدامي بود كه چارهاي جز آن نبود، و امام ناگزير بايد اين قيام را بنمايد زيرا در بيعت يزيد گناهي بود كه هيچگونه تقيهاي آنرا تجويز نميكرد، و هيچ عذري در آن پذيرفته نميشد.62
9. ايراد ديگر اين است كه در اين كتاب كوشش شده است تا قيام امام را نافرجام و شكست خورده و بيثمر بشناساند، و كشته شدن امام را هم يك امر جزئي و فرعي كه منشأ آن لجاجت و كينه توزي ابن زياد، و اباء و خودداري امام از تسليم به شخص او بود معرفي ميكند در حاليكه اين مطلب هم (بنابر صحت فرضي مطالب كتاب شهيد جاويد) في حد نفسه قابل تأمل است كه چگونه امام از تسليم شدن به يزيد و نزد او رفتن امتناع نداشت و از تسليم شدن به ابن زياد خودداري ميكرد؟
چگونه امام حاضر بود پس از اين همه اعلانها و اظهار شجاعتها به شام برود و در آنجا رسماً (العياذبالله) از يزيد عذرخواهي نمايد تا يزيد اجازه دهد برود در خانهاش بنشيند، و صحنههاي انقراض اسلام را تماشا كند، و چگونه اينجا امام به قول شما مصلحت وجود خودش را نديده گرفته و كشته شدن را كه باز هم به گفته شما هيچ اثر نداشت بر حيات ترجيح داد؟ چرا اينجا نميگويند مصلحت وجود امام از مفسده تسليم به ابن زياد بيشتر بود و اصلا كشته شدن امام به عنوان امتناع از تسليم فائدهاي نداشت؟ چرا اينجا حرفهاي ملغطهآميز را به ميان نياوردهايد؟!
اگر بگوييد امام ميدانست پس از تسليم به ابن زياد كشته خواهد شد؟ ميگوييم شما كه ميگوييد امام از آينده خبر نداشت شايد كشته نميشد و شايد حوادثي جلو ميآمد و مانع از قتل او ميشد به علاوه چطور شد كه امام از يزيد اطمينان خاطر پيدا كرده بود كه او را نخواهد كشت چنين سخني معقول نيست امام ميدانست كه هم يزيد و هم ابن زياد هر كدام دست يا بندخواه نكند و خواه تسليم شود به حيات او خاتمه ميدهند مگر پدر ابن يزيد معاويه نبود كه امام حسن مجتبي، عليه السلام، را با نيرنگ شهيد كرد مگر اين يزيد نبود كه آن همه جنايات را مرتكب شد خلاصه ما را هر چه فكر ميكنيم اين نقشه كتاب شهيد جاويد با عقل و منطق و تحقيق سازگار نميشود.
10. در تعليل و تعيين هدف هر حادثه تاريخي ملاحظه انطباق علت و هدف با تمام جزئيات و تفصيلات آن واقعه لازم است و اگر بعض جزئيات آن با علت و هدفي كه تعيين شده جور در نيايد نميتوان آنرا علت و هدف واقعه شمرد.
يكي از موارد ايراد بر كتاب شهيد جاويد اين است كه از اين جهت هم ناقص و نااستوار است و نميتواند تفاصيل اين واقعه دلخراش را از ابتداء تا پايان به هدف تأسيس حكومت اسلامي يا با امتناع از تسليم به ابن زياد ارتباط دهد مثلا فرستادن فرزندان صغير اهل بيت به ميدان و اذن جهاد و كشته شدن به آنها دادن از نظر نويسنده شهيد جاويد چطور تعليل ميشود؟ چرا امام به طور اكيد و الزام همراهان خود را كه كشته شدن هر يك از آنها براي حفظ جان امام چند دقيقه بيشتر اثر نداشت و براي حفظ دين و نجات اسلام هم به گفته نويسنده شهيد جاويد هيچ ثمري نداشت از كشته شدن منع نكرد و اين همه نيرو را در آنجا از بين برد و اتلاف كرد.
انصافاً جريانهاي حوادث كربلا با اين تعليلات عليه سازگار نيست شما از اينراهي كه ميرويد به مقصد ميرسيد.
ترسم نرسي بكعبه اي اعرابي *** اين ره كه تو ميروي بتركستان است
بيجهت و بيفائده زحمت ميكشيد، و عرض خود را ميبريد و زحمت ديگران را فراهم ميسازيد.
11. شكي نيست در اينكه امام حسين، عليه السلام، در بين شهيدان راه حق داراي درجه ممتاز و صاحب مقام سيادت و آقايي است، و به حق اطلاق سيدالشهدا، و ابوالشهداء، و مولي المجاهدين، و ابوالاحرار و سيداهل الاباء و پيشواي شهيدان و رهبر آزادگان بر او صادق است، و فداكاري و ارزش شهادت اصحاب و ياران او حداقل كمتر از ارزش شهداء بدر واحد نيست، و مانند حضرت عباس درجهاي دارد كه در روز قيامت جميع شهداء بر آن غبطه ميخورند.
ترديدي نيست اين درجه و مقام را آن حضرت و يارانش به سبب از خودگذشتگي و فداكاري حائز شدند، و اين همه قرب و منزلت و مقام پيدا كردند، و اگر ما عمل و اقدام آن رادمردان و رهبر يگانه آنانرا طوري توجيه و تفسير كنيم كه با اين درجات و مقامات سازش نداشته باشد، و اطلاق اين عناوين را تعارف و مبالغه قرار دهد خطا كرده و به آن شهيدان راه حق ستم روا داشته بلكه ضمناً و غيرمستقيم خدا و پيغمبر را (العياذبالله) به خطا نسبت دادهايم.
بنابراين ميگوييم اين درجاتي كه در اخبار و احاديث براي امام و اصحاب و ياران و دوستان و شيعيان و عزاداران زائران قبرش وارد شده با آن مفاهيم عاليهاي كه از اين حادثه جان خراش درك شده و هدف قيام شناختهاند مناسب و شايسته و بمورد است.
حال اگر نظر نويسنده شهيد جاويد را بگيريم و بگوييم امام براي تأسيس حكومت قيام كرد و سپس چون وضع عوض شد و امكان تأسيس حكومت از ميان رفت در مقام صلح خواهي برآمد، و چون پيشنهاد صلح از او پذيرفته نشد او را بين قتل و تسليم بيقيد و شرط به ابن زياد مخير ساختند و امام از اينگونه تسليم آن هم بابن زياد سرباز زد و مقاومت و استقامت كرد تا با يارانش كشته شدند.
روي اين فرض شهادت امام در راه تأسيس حكومت اسلامي و به منظور اجراء احكام خدا نبود زيرا زمينه آن از بين رفته بود فقط امام براي اينكه تسليم بلاشرط نشود تن به شهادت داد و ايستادگي كرد تا شهيد شد. البته اين هم يك معني بلند و حاكي از همت عالي، و با ارزش و اهميت است، و اين شهادت هم در خور تقدير و تعظيم است.
اما آن مفهوم عالي و وسيعي را كه از جهاد في سبيل الله متبادر به ذهن ميشود و مجاهدان بدر و احد براي آن جهاد ميكردند ندارد و مفهوم جهاد
لِتِكُونَ كَلِمَةُ اللهِ هِي العُليا وَ كَلِمَةُ الذينَ كَفَرُوا السُّفلي
از اين گونه نبرد درك نميشود. مسلم است اين كه شما فرض كردهايد جهاد است و آنها هم جهاد اما جهاد في سبيل اللهي كه آن همه اجر و فضيلت دارد و در قرآن به آن ترغيب شده اين نيست والا
(مَنْ قُتِلَ دونَ مالِهِ وَ عِيالِه فَهُوَ شَهيد).
هر كس در راه حفظ شرافت خود در راه حفظ مال يا حفظ عيال خود كشته شود شهيد است ولي دفاع از حريم دين و براي پيشبرد مقاصد عاليه اسلام غير از اين است.
اين جهاد به قول شما دفاع از شرافت شخصي و ذلت تسليم بابن زياد است نه جهاد براي احياء دين و دفاع از احكام و مصالح عموم اين مجاهد با مجاهد غزوه بدر و احد در يك رديف نيست.
پس نويسنده كتاب شهيد جاويد بگويد اين همه عناويني را كه امام مظلوم براي فداكاري در راه دين به حق دارا شده ميخواهيم پس از هزار و سيصد سال از او سلب كنيم اگر دائره فداكاري امام را اينقدر تنگ ميكنيد كه قصد هيچ فائدهاي براي دين در آن فرض نميكنيد چگونه آنرا با مجاهدتها و شهادتهاي شهداء بدر و احد قياس ميكنيد و امام را سيّدالشهداء ميناميد مگر اينكه بگوييد ما اين قياس را نميكنيم، و العياذبالله امام را هم سيدالشهداء نميدانيم اگر اينرا بگويي كه يقيناً انشاء الله نخواهيد گفت چكار ميكنيد با اين همه اخبار و روايات متواترهاي كه در فضيلت عمل حسين و شهادت او رسيده است؟ چكار ميكنيد با مفاهيم پرارزشي كه از شهادت امام در اذهان شيعه و غير شيعه از زمان پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، تا حال مجسم و ثابت است، و او را بواسطه اين قيام و شهادت مفخر دودمان رسالت و سيدالشهداء بالاستحقاق ميشناسند.
شما خودتان فكر كنيد به بينيد چه عملي با اين لقب مناسب است به بينيد آن حسيني كه شما معرفي كردهايد فقط براي تسليم نشدن ابن زياد كشته شدن را بر زندگي برگزيد صاحب اين همه عناوين و درجات است.
ما حسين را سيدالشهداء ميدانيم و صاحب اين مقامات براي اينكه دين را زنده كرد. براي اين كه در راه دفاع از دين شهيد شد.
ما او را ابوالشهداء ميدانيم براي اين كه تمام مفاهيم ارجمندي را كه شهداء راه حق براي خاطر آن جان دادند نگاهداري كرد و نگذاشت خون شهيدان راه خدا و زحمات انبيا پامال شود.
خدا استجابت دعاء را در تحت قبه او و شفاء را در تربت او و امامان و حضرت قائم آل محمد عجل الله تعالي فرجه را از فرزندان او قرار داده براي فداكاري او در راه دين بود كه
(بَذَلَ مُهجَتَهُ فِيه لِيَستَنفِذَ عِبادَه مِنْ حيرَةِ الظَّلالَة و ظُلْمَةِ الجَهالَة)
اين شهادت شهادتي بود كه خدا به مضمون
(وَ اَكرَمتَهُ بالشَهادَة)
حسين را به آن گرامي و مكرم كرد اين شهادت وفاء به عهد خدا بود ياري دين خدا ياري پيغمبر و ياري اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا ياري حسن مجتبي و ياري اهداف پاك همه بود. سزاوار نيست ما با سفسطه و مغلطه مفهوم آنرا اينقدر كوچك و كم ارج قرار بدهيم.
8. كتاب شهيد جاويد و قيامهاي علماء
موضوع حساس و قابل توجه ديگر اين است كه اين كتاب با توجه يا با عدم توجه به كمك استثمار، و سياستهاي استعماري ضداسلامي شتافته و تلويحاً نهضتهاي علماء را كه بدون نيروي نظامي و مالي انجام گرفته در بخش دوم63 محكوم و غير عقلايي معرفي ميكند.
اگر چه در آينده پاسخ مطالب اين بخش داده ميشود ولي در اينجا فقط تذكر ميدهيم كه زمينه چيني و مطالب بخش دوم اقلا ممكن است افرادي را نسبت به قيام هايي كه ملهم از تعاليم اسلام، و حضرات ائمه، عليهم السلام، است به اشتباه بيندازد، و به نظر ما اين هم يكي از نواقص اين كتاب است. و مطالب اين بخش جز ترويج خمودي و سكوت و كنارهگيري و برگزيدن حال انزوا و بيتفاوتي كه در خصوص عصر ما براي جامعه مسلمان بسيار زيانبخش است ثمري ندارد و دشمنان ميتوانند از اين كتاب در ميان جوامع اسلامي كه از مكتب انقلابي حسيني درس فداكاري و شجاعت و آزادي، و علو همت و مبارزه با باطل و حمايت از حق و مقاومت در برابر بيدادگري آموختهاند بعنوان يك مخدر و مسكن هيجان عواطف انساني و احساسات آزادي خواهي استفاده نمايند.
اين كتاب به عموم رجال ملي دنيا كه در برابر حكومتها اعتراضي مينمايند، و مقاومتي نشان ميدهند اعلام خطر ميكند، و همه را به جرم اينكه قيام عليه ظلم و قانون شكني با تسلط ظالم نابهنگام و غلط و اخلالگري و جرم است محكوم ميكند، و مقاومت در برابر حكومتهاي مستبده را همانطور كه قاضيان عصر بنياميه و بنيعباس فتوا ميدادند خروج عليه امنيت و مصلحت و بهم زدن نظم معرفي ميكند.
مقاومتهاي فرساينده را كه اكنون ملل استعمار زده براي برداشتن يوغ استثمار از گردن خود مينمايند و هزاران قرباني در اين راه ميدهند باطل و غير عقلايي و غير شرعي ميشمارد.
مثلا قيام روحاني مسلمان را در افريقا عليه تبعيض نژادي و ظلم و استعمار كه منتهي به شهادت او شد و روشنگر اصول و مباني عاليه اسلام در حمايت از حقوق انسانها و محكمترين مشتي بود كه بر دهان تبليغات پوچ و ا ستعماري مسيونهاي مسيحي و كارمندان تبشير دروغين در آنجا خورد و حقيقت دعوت اسلام را در بين سياهپوستان آشكار ساخت محكوم ميكند.
گويي با اين طرحي كه در اين كتاب ريخته ميخواهد براي هميشه فكر مخالفت و مقاومت در برابر ستم و زور را از خيال مردم بيرون سازد.
امام حسين، عليه السلام، هم كه مظهر آزادي و شجاعت و قيام عليه ستمگر و حمايت از حقوق ضعفا و مردم متوسط بود (العياذبالله) در اين كتاب باين صورت جلوهگر ميشود كه بالاخره حاضر شد برود به شام و با عنصر جنايت و خيانتي مثل يزيد كنار بيايد، و او را اميرالمؤمنين و صاحب الجلاله بگويد تا اجازه دهد برود در مدينه دعاگوي حكومت او باشد.
زحمت كشيديد. مطمئن باشيد همان خاورشناسان كه شما ميخواهيد اشتباهاتشان را رفع كنيد، و مأموريت دارند كه با نوشتههاي خود سنن اسلامي را تضعيف و باستعمار حكومتهاي خود بر شرق خدمت كنند از اين كتاب و فكر شما استقبال ميكنند!
اين است مكتب:
(قبلُوا يداً تَعْجِزونَ عَنْ قَطْعِها)
ببوسيد دست ستم و تجاوزي را كه از بريدن آن عاجز هستيد.
اين است مكتبي كه در زمان معاويه و يزيد تقريباً عالم اسلام بسوي آن ميرفت، و بعد هم اساس فتواي اهل سنت بر اطاعت از خلفاء جور، و حرمت خروج بر آنها شد.
اين است مكتبي كه امام حسين، عليه السلام، با آن به مبارزه برخواست و شما با اين طرح و اين كتاب آنرا زنده ميكنيد، و روح نهضت و قيام و همت را در مسلمانان ميكشيد.
صداي شيعه كه در دوره سال بنام قيام امام حسين، عليه السلام، بلند است و از آن شعارهاي مرگ بر ستمگر، مرگ بر يزيدهاي نوعي، مرگ بر ياريكنندگان آنها، مرگ بر نظامات ضد اسلام، به گوش ميرسد اين فكر و منطق نامستقيم را محكوم ميسازد.
آقاي عزيز! نهضتها از لحاظ هدفها و نتائج و ثمراتي كه از آنها منظور است فرق دارند، و شرايط و عوامل آنها يكسان نيست.
نهضت به منظور تسلط شخص معين يا براي تأسيس حكومت غالباً نياز به نيروي نظامي دارد هر چند بدون آن هم با اتكاء به آراء و احساسات ملي، و رشد فكري جامعه، خصوص در دنياي معاصر گاهي بثمر ميرسد و افكار و آراء اجتماع و مبارزات منفي حاكم بر امور ميشود.
اگر نهضت به منظور هدايت افكار، و ابطال باطل يا بسيج كردن احساسات يا بيدار ساختن شعور ديني و غرور ملي يا شروع به مقاومتهاي فرساينده يا محكوم كردن مكتبي از مكتبهاي اجتماعي و سياسي يا جلوگيري از تحليل رفتن قواي معنوي و ايمان و فضايل و اخلاق جامعه باشد و بالاخره با اعتراف شما مثل قيام انبيا و اولياء باشد به ثمر رسيدن آن هميشه محتاج به نيروي مادي نيست نيروي معنوي، استقامت، شجاعت، فداكاري و جلب افكار و نفوذ در دلها شرط اساسي موفقيت است.
اين طور نيست كه پيروزي در هر قيام محتاج به داشتن مسلسل و توپ و تفنگ و تانگ و بمب و جنگ و نبرد باشد تا اگر رهبر نهضتي اين وسايل را در اختيار نداشت نهضتش غيرمنطقي و نامعقول باشد.
در نهضت تحريم تنباكو و قيام عليه مداخله بيگانه در امور كشور اسلام مرحوم آيت الله ميرزاي شيرازي، قدس سره، اسلحه و مهماتي در اختيار نداشت، ولي با اتكاء به نفوذ روحاني، و احساسات و افكار عمومي آن نهضت عظيم را برپا كرد تنباكو را تحريم نمود،و با اين مبارزه منفي دست بيگانه را از حريم ملت ايران كوتاه و از گسترش نفوذ آنان جلوگيري فرمود. اين قيام نيازي به نيروي نظامي ندارد.
وقتي رهبر اسلام كه عهدهدار حفظ حيثيات و آبرو و شرافت دين و اجتماع اسلامي است، تشخيص داد دين و احكام دين مورد هجوم معاندين واقع شده يا به شعائر اسلام خطر قطعي متوجه گشته و ضربات از پا درآورنده بر پيكر اسلام وارد ميشود، و دوران جاهليت و مراسم و شعائر كفار ترويج ميگردد و سكوت او و هر مسلمان و تماشاچي شدن اين صحنه دشمن را كه ميخواهد قصدش را انجام دهد، و هيچگونه عكس العملي ظاهر نشود بيباكتر و مصممتر ميسازد توهين به اسلام و خيانت به امانتي است كه عهدهدار حفظ آن هستيم بايد به حمايت از دين برخيزد و وظيفه شرعي جامعه را به طور صريح به آنها ابلاغ كند.
فرضاً در اين قيام و تحريم مرحوم ميرزا پيروز نميشد. استعمار و دادن امتياز به بيگانگان و عمال آنان منفور و ننگين و محكوم ميگرديدند و آن امتياز تحميلي و خائنانه معرفي ميشد.
غرض اين است كه هميشه نميتوان به اسم اينكه قدرت و نيروي مادي نيست ساكت نشست، و مدافعه با حملاتي را كه به اسلام ميشود با اين عذر ترك كرد و با پيروي از چنين مكتبي كه عقل و شرع و تقيه مشروعه آنرا تجويز نمينمايد دست دشمنان را باز گذاشت تا با نواميس دين و شعائر اسلام هر چه ميخواهند انجام دهند. اين فكر بسيار خطرناك است و قيام امام، عليه السلام، از اين جهت كه با اين فكر هم مبارزه ميكند حائز اهميت است.
امام ديد شخصي مشهود به فساد، هرزگي، رذالت و دنائت اخلاقي ميگسار، سگباز مجمع و مركز شنائع و قبائح براريكه خلاف پيغمبر و رهبري مسلمين تكيه ميكند و او را ولي امر و امام و واجب الاطاعه خواهند شمرد و خروج بر او خروج از دين معرفي ميكنند و
(وَ اَعْتَصِموُا بِطاعَةِ اللهِ وَ طاعَةِ اَئِمَتِكُم)
در حقش ميگويد.
اگر حكومت او بدون سر و صدا و ابراز مخالفتي رسميت پيدا كند و امام واجب الاطاعة شمرده شود و اطاعتش را همرديف طاعت خدا و او را مصداق
وَ لَو رَدّوُهُ اِلَي الرَّسُولِ وَ اِلَي اُولي الاَمِر مِنْهُم
قرار دهند از اسلام اثري باقي نخواهند ماند.
زيرا وقتي با حضور شخصيت يگانهاي مثل امام كه نور مهتدين و رجاء مؤمنين بود يزيد زمامدار مسلمانان شود و امر دين و دنياي مردم بدست او افتد و مورد استنكار كسي واقع نشود بر دامن اسلام و مسلماني توهيني وارد ميشد كه تا ابد رفع آن ممكن نبود.
لذا امام تصميم گرفت با يزيد بيعت نكند، و اگر خود يك تنه و تنها هم باشد عليه او قيام كند، و اين ضربت را با شهادت خود كه انعكاسش سراسر عالم اسلام و قلوب مسلمانان را تحت تأثير قرار ميدهد دفع كند، و اين فكر را كه خروج بر حكومتهاي جابره، خروج از دين، و قيام عليه امنيت عمومي است محكوم سازد، و شرعي نبودن آنرا بطوريكه همه مردم بفهمند اعلام سازد و الحق اينكار را كرد.
با آن قيام شورانگيز. با شهادت خود و اسارت اهل بيت و تسليم نشدن يزيد توهيني را كه به جهان اسلام و به نظام اسلام وارد شد رفع كرد.
اگر حكومت يزيد بدون استنكار شديد امام و حادثه خونين كربلا، و واقعه حره كه جزيي از عكس العمل جنايات بنياميهدر كربلا بود رسميت يافته بود، اجتماع اسلام ننگين ميشد، و در برابر ملل ديگر مسلمانان سرافكنده و شرمنده ميگشتند، و به عجز تعاليم اسلام از تربيت افراد فداكار و غيور، و حق پرست و فضيلت خواه تفسير ميشد و مكتب نهضت و تحرك آن به مكتب سكوت و سازش با استثمارگران و اصل
(قَبِلّوُا يَداً تَعِجزُونَ عَن قَطْعِها)
تبديل ميگرديد.
و مضمون اين شعر ايمان و دين مردم ميشد.
فَانِ تأتُوا بِرَمَلة اَو بِهِنْد *** نُبايِعُها اَمِيرَة مُؤمِنينا
امام قيام كرد و اين عار و ننگ را شست و به جهان اسلام و دنيا فهماند كه اين افراد تربيت شدگان مكتب دين و زمامدار مسلمانان و مجريان احكام قرآن نيستند و حسابشان از اين حسابها جدا است.
اين يك موضوع به تنهايي ارزش داشت كه امام خودش و كسانش را در ميدان شهادت و اهل بيتش را در معرض اسارت قرار دهد تا صداي مخالفت و اعلان مشروع نبودن حكومتهاي يزيدي را نتوانند محو كنند و اين صدا جاودان بماند.
امام در اين ناحيه نيز موفقيتش چشمگير و بسيار با ارزش شد. علاوه بر آنكه افكار شيعه و مذهب تشيع را حفظ كرد در روش فكري عموم مسلمانان اثر گذاشت و نزد اهل سنت نيز خلافت را شده به پايان خلافت ظاهري حضرت مجتبي، عليه السلام، ختم گرديد، و امثال آنانرا از اينكه مرجع امور شرعيه جامعه باشند و اعمال و رفتارشان مورد تأسي و پيروي باشد و روش حكومتي آنها را نمونه روش و نظام حكومتي اسلام بدانند منفصل كرد.
پس آشكار شد كه اين شرايطي كه براي قيام ابتدايي يا قيام دفاعي در بخش دوم نگاشته در مورد قيامي مثل قيام امام، عليه السلام، يا نهضتهاي علما اعلام كرد كه با توجه به تكاليف و مسئوليت خطيري كه در برابر اسلام دارند انجام ميدهند صادق نيست، و اين طور نيست كه در هر قيام اگر جمعي كشته شوند و رهبر قيام دستگير يا كشته شد آن قيام شكست خورده باشد و رهبر آن از نظر عقل چون نيروي كافي براي كوبيدن طرف نداشت مسئول باشد.
از نظر قلمها و زبانهاي مزدور هر كس غالب شد و نيروي كافي داشت حافظ امنيت و مانع اخلال به نظم و هر كس مغلوب شد اخلالگر و بهم زننده نظم شمرده ميشود، ولي اين منطق صحيح نيست كه ما بگوييم هر كس حاضر نشود به حكومت مثل يزيد رأي بدهد و با او بيعت نكند اخلالگر است و نظم و امنيت را بهم زده است.
كدام امنيت و كدام نظم؟ نظم و امنيتي كه پاسدارش ابن زياد، و شمر و مسلم بن عقبه و خولي، و حجاجها باشند عين بينظمي و ناامني است اين امنيت بهر گونه ناامني تبديل شود مقدمه وصول به امنيت واقعي و حكومت قانون خواهد بود.
اين امنيت نيست كه بنياميهبر اوضاع مسلط باشند و سر نيزه سربازان آنها از سينه مردم لحظهاي دور نشود.
اين امنيت نيست كه حكم يك فرد بر مال و جان و نواميس مردم جاري و نافذ باشد، و حاكم هر چه اراده كرد و اگر خواست دختر كسي را ببرد يا بهر كس بدهد فاعل ما يشاء باشد و آب از آب تكان نخورد و قواي امنيتي مسلط بر اوضاع و نظم را نگاهدارند و نگذارند كسي زبان به گله و شكايت باز كند.
نه آقاي محترم! امام حسين براي اينگونه نظم احترامي قائل نبودم.
زيرا بقاء اين نظم يعني بقاء بيدادگري و بشر پرستي نظمي كه امام ميخواست و در نظرش محترم بود نظمي است كه در آن فقير و غني و يزيد و يك نفر عرب بيابان يكسان باشند.
نظم اسلامي و نظم توحيد، نظمي كه در سايه آن گروهي برخوردار و گروهي محروم و گروهي حاكم و گروهي محكوم نباشند.
اين نظم محترم است و امام و هر رهبر روحاني برقراري آنرا ميخواهد.
خلاصه اينكه در نضهتها و قيامهايي كه هدف بزرگداشت شرف و فضيليت و حق و نگاهداري نتايج زحمات انبيا و اوليا است اين حسابهايي كه نويسنده شهيد جاويد كرده ميزان نيست و قوه و نيروي مادي و موازنه قواي مادي طرفين شرط جواز قيام نيست، و گاه با يقين بشكست ظاهري قيام واجب ميشود چون هدف و غرض حاصل ميشود.
9. نكته قابل توجه
چون اساس كتاب شهيد جاويد اين است كه قيام امام منحصراً براي تأسيس حكومت اسلامي بود و هدف ديگر در كار نبوده است بنابراين وقتي اين اساس ويران گرديد و معلوم شد بر حسب اصول مذهب تشيّع و طبق بررسي و دقت در تواريخ معتبر شيعه و سني، و توجه به اوضاع اجتماعي و اصول جامعهشناسي اين نظريه صحيح و قابل قبول نيست و اهل سنت و خاورشناسان را نميتوان به آن قانع ساخت و حوادث و وقايع اين قيام را از آغاز تا پايان بر اين اساس نميتوان تعليل و تفسير كرد طبعاً صحت اين نظريه تأييد ميشود.
كه امام در اين قيام مأموريت فوق العادهاي داشت و برنامه خاصي را اجرا ميكرد، و عليه حكومت ضد اسلامي يزيد دست مبارزهاي زد كه در دنياي عصر ما در مبارزات ضد استعماري و ديكتاتوري شبيه آنرا گاهي بعضي رهبران آزاديخواه به عنوان مبارزه منفي انجام ميدهند.
البته اينكه گفتيم شبيه از باب تنگي فاقيه و براي اشاره به عرفي و عقلي بودن نوع اين مبارزات است كه اگر چه ديگران خود را مرد اين ميدانها نميدانند اما زبان تحسين و تقدير همه باز ميشود و كار آنها را بشر دوستانه و نمايش فطرت پاك بشري ميدانند و هيچ گونه قوانين حقوقي هم اين مبارزات را محكوم نكرده است، براي فداكاريهاي صحنه تاريخي كربلا تا حال و تا ابد در جهان شبيه و نظيري پيدا نشده و نخواهد شد اين مأموريت الهي امام بود و چنانچه مكرر گفتيم هدف آن اطات خدا و نجات اسلام و احكام قرآن، و حفظ دين از ضربت كشنده حكومت يزيدي، و جلوگيري از انحراف فكري، و گمراهي و ظلالت، و منفصل ساختن يزيد از رهبري اسلامي بود.
اين مفاهيم و درسهاي عالي كه در عين حال همه تجلي يك حقيقت و عنوان يك هدف است همه در قيام و شهادت امام منظور بوده و قيام امام پشتيبان و پشتوانه دين شناخته ميشود و سبب احياء اسلام، و شعائر دين است.
بديهي است چنين قيام نافرجام و شكست خورده و بيثمر محسوب نميشود، و روز بروز بر عظمت آن افزوده ميشود، و در دلها بهتر قرار ميگيرد، و همه را عاشق و دلباخته و شيداي فداكاري امام حسين، عليه السلام، ميسازد.
و در بين اهل سنت هم اين منطق و اين تعليل روز بروز بهتر نفوذ ميكند و علماء بزرگ و نويسندگان عاليقدر آنها از اين نظر بيشتر تحت تأثير اين واقعه بينظير واقع شده و به نظر اهميت و احترام به آن نگاه ميكنند.
اين نظر نويسنده كتاب شهيد جاويد امروز طرفدار ندارد و مناسب با افكار متوجه و آزاد مسلمانان جهان و برادران اهل سنت، در اين عصر نيست نظر نويسنده كتاب شهيد جاويد مناسب دورانهاي اختناق فكري بنيعباس و آن اعصار تاريك است كه اصولا اين افكار آزاديخواهي، و الفاظ حرّيت، قيام، انقلاب، دفاع از حقوق و مبارزه با فردپرستي و ديكتاتوري و استبداد طرفدار نداشت بلكه جرم محسوب بود.
آن روز در آن محيط گاهي نميتوانستند حقيقت قيام امام را شرح دهند زيرا مردم به مبارزه عليه بيدادگري خلفا تحريك و تهييج ميشدند و دستگاهها راضي نبودند كه قيام امام به اين نحو در اذهان عامّه شيعه در كتابهايي كه در بحث با مخالفان مينوشتند ناچار از نظر ظاهري موضوع قيام را بررسي مينمايند.
ولي آقاي عزيز! امروز اينطور نيست.
جهان اسلام تشنه درسهاي فداكاري امام است نوابغ و پرچمداران نهضتهاي حقيقي مسلمانان همه مايل هستند از اين مكتب الهام بگيرند شما در اين عصر آمدهايد و به قول خودتان هفت سال زحمت كشيدهايد يك فكر كهنه كنار رفته را دوباره ميخواهيد زنده كنيد. چرا؟ خودتان بهتر ميدانيد!
شيخ محمد عبدالباقي يكي از علماء ازهر (مصر) ميگويد:
امام حسين، عليه السلام، عاقبتبين و دورانديش بود، و هر چيز را به حق و از روي صحت و دقت ارزيابي ميكرد.
قيام او عليه يزيد كه نصف زمين در فرمان حكومت او بود، و نيم مليون ارتش در اختيار داشت با توجه به قدرت نظامي او و با علم به اينكه خودش سپاه و ياوري ندارد انجام گرفت اهل عراق را ميشناخت كه همانها هستند كه پدرش را واگذاشتند و خلاصه از همه اوضاع و احوال (سياسي و اجتماعي و نظامي) با اطلاع بود.
قيام او براي حفظ آبرو و شرافت اسلام بود كه حكومت يزيد آنرا هدر كرده، و كرسي خلافت را با نيروي اسلحه، و خدعه و رشوه غصب كرده بود.
حسين قيام كرد، او اول جوانمرد اسلام در آن عصر، و اول مسئول حفظ ميراث و احكام اسلام بعد از پدر و برادرش بود.
ممكن نبو از عترت پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، مرد مجاهد و شخصيت با ايمان و غيرتي باشد و آن همه تجاوز و اهانت به تعاليم اسلام را به بيند و سكوت كند و چشم بپوشد.
قيام كرد تا ستمگر را ستمگر بگويد. قيام كرد تا بفيض شهادت برسد. قيام كرد تا حق را پيروز و باطل را مغلوب سازد.64
10. تذكر و رفع اغفال
هنگامي كه بررسيهاي مختصر ما پيرامون كتاب شهيد جاويد پايان يافته بود توضيحي از نويسنده محترم به دستم رسيد كه در آن مقام علم و عصمت امام را تصديق كرده، و اعتراف نموده است طبق روايات فراوان پيغمبر و امام عالم بما كان و يكون هستند، و سپس ميگويد: چون يكي از اهداف اين كتاب جوابگويي به گفتههاي اهل سنت، و خاورشناسان كج انديش بوده از اينرو مباحث با صرف نظر از علم غيب، و از نظر مجاري طبيعي مطرح شده، و اين منافات ندارد با اينكه امام بداند در همين سفر شهيد ميشود ولي در عين حال طبق مجاري عادي عمل كند. و نيز اين كتاب نه تنها مقام امام، عليه السلام، را پايين نياورده بلكه به تصديق علماء صاحب نظر مقام امام، عليه السلام، را خيلي بالاتر از آنچه مردم عامي تصور ميكنند بالاتر برده، و مكتب مبارز سرور مجاهدين را به صورتي زنده، و متحرك و قابل پيروي مجسم كرده الخ.
اين است توضيح نويسنده درباره نوشتهاش.
مطلبي كه ما تذكر ميدهيم اين است كه ما هم انشاءالله تعالي به شما سوءظن نبردهايم كه خداي نخواسته در عصمت امام ترديدي داريد، و در مورد علم پيغمبر و امام اگر چه سخن شما صريح نيست كه طبق اين روايات عقيده داشته باشيد امام عالم بما كان و ما يكون است مع ذلك ما در آن هم شما را مأمون الرأي ميشماريم، و عرض ميكنيم بسيار خوب از توضيح شما متشكريم ولي منتظريم كه باز هم توضيح بدهيد، و خودتان رفع اين مناقشات را بفرماييد.
اما ما براي اينكه اين توضيح شما سبب خوشبيني افراد به مطالب كتاب نشود راجع به همين توضيح نامه چند توضيح از جنابعالي ميخواهيم:
1. هدفهاي ديگر شما در طرح اين نظر چيست؟
2. اگر غرض جواب گفتن به اهل سنت، و قانع كردن خاورشناسان است چرا اين همه در اين كتاب اصرار بردّ نظرهاي ديگر داريد و چرا اينقدر دست و پا ميكنيد كه اخبار و تواريخي را كه دلالت دارد بر اينكه امام هدف ديگر داشته و رواياتي را كه دلالت ميكند بر اينكه امام، عليه السلام، عالم به شهادت خود در پايان اين قيام بوده ردّ كنيد يا توجيه نماييد.
اگر شما موضوع را از نظر ظاهر و مجاري طبيعي بررسي ميكنيد رد اين اخبار يا نظرهاي ديگر چه لزوم دارد؟ چرا ميخواهيد ثابت كنيد منحصراً هدف قيام تأسيس، حكومت بوده است؟ اينكه با علم امام سازگار نيست. بررسي موضوع قيام در يك سطح عادي چه ارتباط با تضعيف اين روايات و تضعيف كتاب اين و آن دارد مگر منافات دارد كه به قول خودتان در توضيح نامه اين مطالب صحيح باشد و در سطح عادي قيام را بررسي كنيد.
معني بررسي در سطح عادي و طبيعي اين است كه فرضاً خاورشناسان يا اهل سنت قبول نكنند كه هدف قيام مطالب ديگر بوده و امام برنامهاي داشته و اجرا كرده است ما هم تنزلا با آنها ميرويم و مطلب را در سطح عادي كه آنها ميگويند در اين سطح بوده بررسي ميكنيم نه اينكه دليل اقامه كنيم كه اين موضوع حتماً در سطح عادي طبيعي واقع شده و هدف منحصر به تأسيس حكومت بوده و بگوييم اخباري كه دلالت بر علم امام شهادت خود در اين قيام دارد ضعيف و مورد اعتماد نيست.
3. چرا اصرار داريد قيام را نافرجام معرفي كنيد و بياثر و ثمر بخوانيد؟
همانطور كه سيد مرتضي قدس سره براي جواب گفتن باهل سنت اين موضوع را در سطح پايينتر مطالعه كرده و به آنها جواب داده، و نسبت به اخبار و آراء و تعليلات ديگر سخني نفرموده شما هم ميخواستيد راه ايشان را برويد و فقط اين موضوع را اگر ميتوانستيد تكميل و تحقيق كنيد كه طبق مجاري عادي اوضاع مساعد براي قيام امام بود ولي اثبات اصل اين نظر كه قيام در سطح طبيعي و عادي واقع شده و در سطح ديگر نبوده است مربوط به شما نيست شما فقط روي اين فرض بايد به اهل سنت و خاورشناس جواب بدهيد.
4. آنچه شيعه در اين موضوع ميگويند نيز از نظر راههاي عقلي و قوانين حقوقي صحيح و معتبر است، و اينگونه قيامها، و فداكاريها را دنياي معاصر ما در مبارزه با ديكتاتوري، و استعمار كه به تدريج ثمربخش ميشود ميستايد و با قوانين حقوقي مخالفت ندارد كه شما ميگوييد من آنرا از نطر مجاري طبيعي و راههاي عقلايي و قوانين حقوقي بررسي كردهام يعني ديگران از اين نظر بررسي نكرده و راههاي عقلايي را كنار گذاشتهاند.
5. اگر مقصود شما پاسخ گويي به اهل سنت است چرا در ص 7 اين نظر را كه مبتكر آن نيستند فرضيهاي ميشماريد كه ممكن است در آينده مثل فرضيه گاليله تاييد گردد در حاليكه طبق اين توضيح نامه قبول كردهايد كه اين نظر با علم امام به ا ينكه در اين سفر شهيد ميشود منافات ندارد يعني اين يك نظر صوري است كه براي اقناع خصم طرح شده و لذا با علم امام منافات ندارد بنابراين تاييد آن در آينده يعني چه؟
6. اينكه نوشتهايد اين كتاب مقام امام را پايين نياورده و بلكه خيلي از آنچه مردم عامي تصور ميكنند بالاتر برده محتاج بتوضيح است. اگر غرض شما از مردم عامي كساني باشند كه گمان ميكنند امام، عليه السلام، براي رياست و حكومت دنيايي قيام كرد، چون اوضاع مساعد نبود سر در سر اينكار داد قبول است اين نظر شما از تصور آنها بالاتر است،
و اگر مراد شما از عوام همين عوام ملت شيعه است كه در دوره عمر براي امام گريه ميكنند، و بر سر و سينه ميزنند و او را شهيد راه خدا و راه دين و مظهر فداكاري و جانبازي و مردم حق ميشمارند كتاب شما مقام امام را پايين آورده است.
7. اما اينكه در توضيح نامه خودستايي كرده و نوشتهايد اين كتاب مكتب امام، عليه السلام، را به صورت زنده و متحرك و قابل پيروي مجسم كرده است اين هم متأسفانه اشتباه است.
زيرا اين مكتب كه اگر شرايط و اوضاع براي پيروزي مساعد باشد بايد قيام كرد و جلو رفت تا آنجا كه امام از تصميم خود بواسطه عوض شدن وضع برگشت و خواهان صلح شد محتاج به تعليم و تأسي و نشان دادن نمونه نيست چون هر كس براي هر هدفي كه دارد در زمينه فراهم بودن شرايط اقدام ميكند، و عموم افراد مبارز كه به پيروزي سياسي يا ديني يا ملي خود اطمينان داشته باشند قيام ميكنند و حاجت به نشان دادن نمونه براي تحريك غرائم و همتهاي آنها نيست، و اگر هم بخواهند نشان بدهند بهتر نشان دادن يك نمونه فاتح و پيروز است.
اين مكتب كه شما ميسازيد و ميخواهيد مكتب امام را به آن متهم كنيد علاوه بر آنكه سبب نشاط افراط مبارز نميشود سبب سستي و بدگماني به آينده است و آنها را از كار باز ميدارد زيرا اين احتمال را براي آنها پيش ميآورد كه ممكن است قيام ما هم مثل فلان قيام در اثر حوادث پيشبيني نشده شكست خورده و نافرجام شود. شما خودتان بگوييد اين چه صورت زنده و متحرك و قابل پيروي است كه مجسم كردهايد.
و نتيجه اين مكتب اين ميشود:
در صورتيكه فتح و پيروزي فوري براي جبهه آزاديخواه و گروه خداپرست و حق طلب فراهم نميشود بايد با ستمگر اگر چه يزيد باشد كنار آمد و عذري بدست دادهايد كه هر كس بنام حفظ فرصتهاي بعد دست ظالم و استعمارگر و ديكتاتو ررا با گرمي بفشارد ما هر چه فكر ميكنيم در اين مكتب كه شما معرفي ميكنيد نه تحركي و نه قابليت پيروي و نه افتخاري ميبينم مكتب متحرك و قابل پيروي مكتب زنده و جهاد و مقاومت و قيام امام حسين، عليه السلام، است كه كمترين توصيف آن اين است.
اِنْ كانَ دِينُ مُحَمّد لَمْ يسْتَقِمْ *** اِلاّ بِقَتْلِي يا سُيُوفَ خُذِيني
8. اگر نظر شما از نوشتن اين كتاب بررسي آن از نظر مجاري طبيعي و عادي در برابر اهل سنت بوده پس چرا هفت سال بيهوده زحمت كشيدهايد و از آغاز همان نظر سيد مرتضي، قدس سره، را تأييد و تشريح نكرديد. شما در اين هفت سال زحمت چه كاري انجام دادهايد؟ جز اين است كه چند خبر را تضعيف يا توجيه كردهايد بيشتر بررسيهاي شما صرف اثبات انحصار هدف قيام به تأسيس حكومت شده و مع ذلك ميگوييد با علم امام منافات ندارد. هفت سال زحمت كشيدهايد ولي براي ركن اساسي اين جواب كه مساعد بودن شرايط براي تأسيس حكومت باشد هيچ چيزي نياورده و دليل قانع كنندهاي اقامه نكردهايد و آنچه را هم راجع به مساعد بودن شرايط در مقام جواب به اهل سنت و خاورشناسان گفتهايد صحيح يا باطل چيزي بيش از پيشينيان نياوردهايد و هفت سال يا هفت ماه يا هفت روز بلكه هفت ساعت هم وقت لازم ندارد انصافاً اين توضيح نامه را هم هر كس ميبيند. و با مطالب كتاب مقايسه ميكند باز به غلط و اشتباه كاري شما بيشتر پي ميبرد.
عصمنا الله و اياكم من الزلل و الخطايا و الهفوات.
تا اينجا مقدمه و بررسيهاي كلي ما به پايان ميرسد و اينك به ياري خداوند متعال وارد بررسي تفصيلي كتاب شهيد جاويد به ترتيب بخشهاي پنجگانه آن ميشويم و مقدمه آنرا هم در ضمن بخش اول مورد نظر قرار ميدهيم.
1. جنة المأوى ص 111، مقاله (التضحية فى ضاحية الطف).
2. اهل البيت ص 446 تا 449.
3. اهل البيت ص 452.
4. ص 450، اهل البيت.
5. رجوع شود به اسدالغابه و استيعاب و اصابه، ترجمه انس بن حارث.
6. رجوع شود به كافى شريف باب ان الائمة، عليهم السلام، لم يفعلوا شيئاً و لايفعلون الا بعهد من الله عز و جل ص 279 ج 1 وافى باب ان افعالهم معهودة من الله سبحانه ص 61 ج 1 ب 29.
7. نهج البلاغه، ر، 28.
8. نهج البلاغه، خ، 152.
9. نهج البلاغه، خ، 2.
10. اسدالغابه و سائر كتب تراجم و تواريخ و تفاسير.
11. اسدالغابه و سائر كتب تراجم ترجمه عاصم بن ثابت.
12. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد طبع مصر ص 375 و 376 ج 3 اسد الغابه، استيعاب، اصابه، ترجمه عمروبن جموح، سيره ابن هاشم ج 3 ص 41 و 40.
13. بمنطق نويسنده كتاب شهيد جاويد، جواب اين پرسشها چيست. چرا امام اصحاب و ياوران و اهل بيت خود را اكيداً از جهاد منع نكرد؟ چرا به آنها اجازه ميدان رفتن و كشته شدن داد؟ كشته شدن آنها براى امام چه فايدهاى داشت جز آنكه شهادت امام را چند دقيقه يا چند لحظه بتأخير انداخت؟
14. جنة المأوى، ص 208.
15. اهل البيت ص 502 و 503.
16. اهل البيت ص 510.
17. نهج البلاغه، خ 27.
18. نهج البلاغه، خ 29.
19. نهج البلاغه، خ 95.
20. مقاتل الطالبيين، ص 130 و 436.
21. اهل البيت، ص 502 و 503.
22. اهل البيت، ص 513.
23. اهل البيت، ص 514.
24. كامل ج 3 ص 276 ـ طبرى ج 7 ص 287.
25. كامل ج 3 ص 276 ـ طبرى ج 7 ص 287.
26. كامل ج 3 ص 277، ارشاد ص 229، طبرى ج 7 ص 280 و برحسب نقل اسدالغابه ج 2 ص 21 در پاسخ ابن عباس و ابن عمر و محمد حنيفه، و ديگران فرمود، رأيت رسول الله (ص) فى المنام و امرنى بامر فانا فاعل ما امر.
27. كامل ج 3 ص 277، الاخبار الطوال ص 209 و 222، ارشاد ص 231 طبرى ص 289 و 291 ج 7.
28. ارشاد ص 231 و 232، كامل ص 277 و 278 ج 3، طبرى ج 7 ص 290 و 291، انساب الاشراف بلاذرى (امر الحسين بن علىّ).
29. كامل ج 3 ص 278، ارشاد ص 232، مقاتل الطالبيين ص 110، طبرى ص 292 و 193 ج 7.
30. كامل ج 3 ص 278، ارشاد ص 233، مقاتل الطالبيين ص 110، طبرى ج 7 ص 293 و 294.
31. الاخبار الطوال ص 223، طبرى ج 7 ص 264 (9).
32. كامل ج 3 ص 278، ارشاد ص 233 و 234.
33. الفصول المهمة ص 171.
34. ارشاد ص 234، اعلام الورى ص 137، البداية و النهاية ج 8 ص 169 و لفظ اين كتاب (اذل من قرم الامة) است.
35. ارشاد ص 268، اعلام الورى ص 130.
36. ارشاد ص 268.
37. و مؤيد اين حديث است روايتى كه على، عليه السلام، به عمر سعد فرمود: چگونهاى وقتى در ايستگاهى بايستى كه ميان بهشت و آتش مختار شوى، و آتش را برگزينى (كنز العمال ج 7 ص 111 ح 961 و نيز مؤيد اين روايت آنچه مفيد رضوان الله عليه نقل فرموده در ارشاد ص 268 از عبدالله بن شريك عامرى كه گفت من مىشنيدم از اصحاب على، عليه السلام، كه وقتى عمر سعد از در مسجد وارد مىشد مىگفتند اين قاتل حسين بن على، عليهما السلام، است.
38. طبرى ج 7 ص 272 و 273، الفصول المهمه ابن صباغ ص 167 انساب الاشراف.
39. اهل البيت ص 506.
40. اهل البيت ص 508 (10).
41. اهل البيت، ص 514. نظرية الامامة ص 336 و 337.
42. الفصول المهمه ص 162، كشف الغمه ص 183.
43. سير اعلام النبلاء ص 197 ج 3.
44. سير اعلام النبلاء ص 199 ج 3.
45. تاريخ الاسلام ج 2 ص 343، البداية و النهاية ج 8 ص 163.
46. تاريخ الاسلام ص 345 ج 2، سير النبلاء ج 3 ص 206، البداية و النهاية ج 8 ص 169، نظم در السمطين ص 214.
47. سير النبلاء ج 3 ص 206 البداية و النهاية ج 8 ص 169.
48. سير النبلاء ج 3 ص 193 تا 196.
49. الخصائص الكبرى ج 2 ص 127.
50. البداية و النهاية ج 8 ص 165، سير النبلاء ج 3 ص 196، مروج الذهب ج 3 ص 5.
51. شرح نهج البلاغه طبع قديم مصر ج 1 ص 210.
52. شرح نهج البلاغه ج 1 ص 208، كنز العمال ج 7 ص 110 ج 952، الخصائص الكبرى ج 2 ص 125.
53. اسدالغابه، استيعاب، اصابه ترجمه انس، الخصائص الكبرى ج 2 ص 25، تاريخ ابن عساكر ج 4 ص 338.
54. صواعق فصل 3 باب 11 ص 190 و 190، الخصائص الكبرى ج 2 ص 125 تا 127، كنز العمال ج 7 حديث 904 و 901 و 902 و 905 و 906 و 907 و 958 و 959، مرآة الجنان ج 1 ص 134 (11).
55. اسعاف الراغبين ص 186 و 187، تذكرة الخواص ص 251، نظم در السمطين ص 214 و انساب الاشراف و در الاصداف.
56. مقاتل الطالبين ص 207 و 208 و 248 و 255 و 256.
57. الدر المنثور ج 4 ص 191 و ج 6 ص 371، تاريخ الخلفاء ص 9، سير النبلاء ص 182 ج 3، النزاع و التخاصم ص 52، اسدالغابه ص 14 ج 2، الاشاعه ص 23، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 2 ص 466 و 467، شرح ابن ابى الحديد ج 2 ص 466 و 467، النصائح الكافيه ص 110 تا 113.
58. ص 204 و 205 و 206.
59. الحسن و الحسين سبطا رسول الله ص 158.
60. در شذرات الذهب ج 1 ص 68 مىگويد: نقل الاتفاق على تحسين خروج الحسين على يزيد، حتى ابن اخلدون مىگويد: حسين شهيد و مشمول ثواب و برحق است تا اينكه مىگويد: وَ مَن اَعدَلُ مِنَ الحُسَينِ فِى زَمانِهِ فِى اِمامَتِه وَ عَدالَتِهِ فِى قِتالِ اَهلِ الآراء، مقدمه ابن خلدون ص 390.
61. اهل البيت ص 521.
62. اهل البيت ص 513.
63. ص 166 به بعد.
64. الثائر الاول فى الاسلام الحسين سيدالشهداء ص 12.