فصل اول
1ـ1. اهداي كتاب / چند نكته
1. در اهداء كتاب (ص5) ميگويد:
تقديم بتو اي فرشته آزادي و عدالت كه در برابر تجاوز نيروهاي مسلح ابليسي، و قانون شكني تسليم نگشتي، و به خاطر امضاء نكردن حكومت ضد قرآن جباران در پيش چشم خانوادهات به خاك و خون آغشته گشتي.
ما ميپرسيم. چرا امام، عليه السلام، به خاطر امضاء نكردن حكومت ضد قرآن به خاك و خون آغشته شد؟ جز براي اين بود كه در آن حال دفع مفسده امضاء حكومت ضد قرآن را از حفظ مصلحت حيات خود مهمتر ميدانست.
چرا امام، عليه السلام، تصميم به شهادت گرفت؟ جز براي اينكه اگر تسليم ميشد و بيعت ميكرد تا كشته نشود آنچه را از دست ميداد به مراتب گرانبهاتر از چيزي بود كه نگاه ميداشت.
و اگر كشته ميشد و به خاك و خون آغشته ميگشت آنچه را بدست ميآورد و نگهداري ميفرمود مهمتر بود از آنچه از دست داد؟
ظاهر اين جمله اين است كه امام، عليه السلام، با اراده و اختيار خود شهادت و كشته شدن را بر تسليم و بيعت برگزيد، و در برابر تجاوز نيروهاي مسلح ابليسي، و قانون شكن تسليم نگشت تا كشته شد.
آنها هم كه ميگويند امام به قصد شهادت بيرون رفت بيش از اين نميگويند كه امام، عليه السلام، خطرات عدم تسليم، و امضاء نكردن حكومت يزيدي را بخود خريد، و با علم به اينكه بخاطر عدم تسليم و بيعت نكردن شهيد ميشود شهادت را استقبال كرد، و دين اسلام را نجات داد و ا ين مكتب پرشور و پر فيض فداكاري در راه دين و عقيده را تأسيس كرد.
آيا اين جمله نويسنده شهيد جاويد پاسخ به سخنانش در ص 8 نيست؟ كه ميگويد:
امامي كه بايد خون مقدس و پر حرارتش در رگهايش بجوشد و به اجتماع انساني حرارت بدهد...چرا آن حضرت ميخواست اين خون پاك و پرحرارت روي خاك بيابان بريزد الخ.
آيا همين جمله جواب اين سخنان نيست كه امام بخاطر امضاء نكردن حكومت ضد قرآن به اين همه مصائب تن در داد و به ريخته شدن خون خود و يارانش راضي شد؟
آيا اين موضوع كه امام باختيار خود شهادت را بر تسليم و بيعت برگزيد كه در اينجا قبول كردهايد با موازين عقلايي تطبيق دارد يا نه؟ اگر تطبيق ندارد و امضا كردن حكومت ضد قرآن را براي شخصيتي مثل امام، عليه السلام، براي اينكه خونش در رگهايش بجوشد، و در بيابان نريزد عقلايي ميدانيد پس اين جمله يعني چه؟ و چرا عاقبت امام، عليه السلام، به قول شما راضي شد خونش ريخته شود و تسليم نشد؟
و اگر با موازين عقلايي تطبيق دارد، پس شما چه حرفي داريد؟ چرا يك كتاب نوشته و هفت سال زحمت بيهوده كشيدهايد تا ثابت كنيد امام، عليه السلام، پاي تسليم نشدن و بيعت نكردن تا سر حد شهادت نايستاده بود، و ميخواست (العياذبالله) با يزيد صلح كند و دست در دست او بگذارد.
و اگر ميگوييد از اول امام، عليه السلام، ميخواست با قيام خود حكومت اسلامي تأسيس بدهد، و در مرحله بعد كه وضع دگرگون شد برنامهاش را تسليم نشدن و بيعت نكردن قرار داد، و استقامت كرد تا شهيد شد پس چرا به كسانيكه ميگويند از اول برنامه اين بود اين همه ايرادات غير وارده را نمودهايد.
ميان شما و آنها در اين ايرادات چه فرق است شما ميگوييد در وسط كار برنامه تسليم نشدن و امضا نكردن حكومت جلو آمد آنها ميگويند از اول چون دورنماي اوضاع تأسيس حكومت اسلامي را نشان نميداد، برنامه امام، عليه السلام، اين بود، و امام، عليه السلام، هم به علم امامت و هم باخباري كه از جدش رسول خدا، صلي الله عليه و آله و سلم، وارد شده بود اين موضوع را ميدانست.
و به فرض شما، باز هم به شما اين اشكال وارد ميشود كه پس مذاكرات صلح و پيشنهادهاي سهگانه كه در بخش دوم اين همه در اطرافش سر و صداي بي معني راه انداختهايد يعني چه؟
ضمناً متوجه باشيد كه اين فرمايش صحيحي كه در اينجا كردهايد كه امام به خاطر امضا نكردن حكومت ضد قرآن به خاك و خون آغشته گشت با آنچه در بخش دوم1ميگوييد كه امام به خاطر صلح حاضر شد دست بدست يزيد بدهد ولي ابن زياد نپذيرفت و چون تسليم بيقيد و شرط امام را به خودش طلبيد حضرت مقاومت نمود تا كشته شد منافات دارد پس اينجا ميگوييد به خاطر امضا نكردن حكومت ضد قرآن كشته شد و آنجا ميگوييد با اينكه امام پيشنهاد صلح و رفتن بنزد يزيد را داد پذيرفته نشد و به خاطر اينكه از تسليم به ابن زياد سرباز زد كشته شد.
2ـ در ص 6 ميگوييد امامي كه ميداند كشته ميشود چگونه ممكن است تصميم بگيرد كه با نيروي نظامي خويش يزيد را بكوبد؟ ما هم ميگوييم تصميم جدي با علم به شكست نظامي معني ندارد و بايد يا منكر علم امام به كشته شدن بشويد و يا بگوييد امام با نيروي نظامي نميخواست يزيد را بكوبد، و اگر دعوت ميكرد، و مدد و كمك ميخواست معنايش اين نبود كه ميخواست و ميدانست يا اطمينان داشت كه با نيروي نظامي پيروزيش امكانپذير است غرضش از دعوت ارشاد و امر به معروف و ابلاغ تكليف قيام عليه حكومت يزيد و اتمام حجت بود بلكه ميدانست خودداري از بيعت، يزيد را در افكار ميكوبد، و جناياتي كه آنان به خاطر امتناع او از بيعت مرتكب ميشوند آنها را در پيشگاه وجدان عموم محكوم و بطلان بنياميهو انفصال آنها را از خلافت شرعي اسلامي آشكار ميسازد.
3ـ در ص 7 كتاب را به عنوان يك فرضيه عرضه ميدارد ما عرض ميكنيم در مسائل ديني اظهار كردن فرضيه مقابل عقايد مسلمه محكمه سبب انحراف و گمراهي و اشتباه كاري ميشود اينگونه مسائل مثل مسائل طبيعي و فيزيك و شيمي و تاريخ و هيئت نيست. مسئله، مسئله عقيده و مذهب است، و فرضيه در اينجا معني ندارد بايد هم اكنون يا مردود شناخته شود يا مقبول، و مرور زمان در مثل اين موضوع تأثيري ندارد و در مسائل اعتقادي نميتوان به انتظار آينده ماند.
1ـ2. عقده گشوده
4. در ص 8 آنچه در اينجا نوشته است از همان قماش ايراداتي است كه در نكته (2)4 از نكتههايي كه در بررسي علل قيام يادآور شديم و گفتيم اين ايرادات اگر بجا باشد بداستان ذبح اسمعيل و نظائر آن نيز وارد ميشود ما ميگوييم.
امام ميخواست خون پرحرارتش در پاي نهال اسلام بريزد و نهال دين توحيد را از خشك شدن و آفت حكومت يزيدي نجات دهد.
امام ميخواست خونش در آن بيابان بريزد تا آن بيابان جاودان مظهر بزرگترين نمايش خداپرستي و افتخارات انساني و قبله واقعي آزادمران جهان گردد.
امام مصيبت اسارت بانوان بزرگترين حرمسراي فضيلت و عفت و عصمت را متحمل شد تا جهانيان بدانند كه در راه دين و حفظ اسلام و حقوق عالي بشري همه چيز و همه عناوين و احترامات شخصي را بايد فدا كرد، و همه بدانند كه بنياميه به هيچ يك از مقدسات و شعائر احترام نميگذارند و از هتك تمام آداب و سنن باك ندارند.
امام براي آن خونش را فدا كرد و اهل بيتش را در معرض اسيري قرار داد كه به امر خدا قيام كرد و به امر خدا به سوي عراق آمد و هر كار و برنامهاي كه اجرا كرد به امر خدا بود.
شما مغلطهكاري ميكنيد و حال تعجب و استفهام به خود ميگيريد و چنان وانمود مينماييد كه امام ميخواست خونش ريخته شود، و خانودهاش اسير گردند و كار و هدف ديگر نداشت و مقصود بالذاتش كشته شدن خود و اسيري خانوادهاش بود سپس ميپرسيد چرا بايد چنين خون پاكي ريخته شود؟ و چرا بايد به حياتي كه مصدر خير و بركت است پايان داده شود؟
با كمال جسارت ميگوييد چرا بايد اهل بيت اسير شوند و در معرض تماشاي ديدهگان حريص اراذل در آيند.
آيا كسي اينطور گفته است يا شما مغلطه ميكنيد امام، عليه السلام، نميخواست بانوان سراپرده عصمت در معرض تماشاي ديدگان مردم در آيند. امام ميدانست با اسارت آنها مردم از اشتباه بيرون ميآيند و نتايج شهادتش تكميل ميشود، و خطبههاي امام سجاد و حضرت زينب، عليه السلام، مردم را بيدار و به حقايق آشنا ميسازد.
اگر فقط امام ميخواست خونش ريخته شود و آثار امتناع از بيعت و شهادت و اسارت اهل بيت منظورش نبود در همان مكه ميماند تا خونش را بريزند اگر فقط ميخواست كشته شود چرا در آغاز كار با خود به استانداري مدينه جمعيت برد تا اگر پيش آمدي روي داد و قصد قتلش را كردند وارد شوند و دفاع كنند، امام از بيعت خودداري نكرد تا او را بكشند امام از بيعت خودداري كرد براي اينكه بيعت را گناه و همكاري با محو اسلام ميدانست و با اينكه عالم بود اين مخالفت به قيمت جان عزيزش تمام ميشود مخالفت كرد و خطر جاني را خريدار شد.
اگر بنا به اين ايرادات واهي باشد شبيه آن در كارهاي خدا و پيغمبر هم ميشود گفت و به امام هم ايراد كنيد چرا اجازه داد جوان رشيدي مانند علياكبر كه شبيهترين مردم به پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، بود، و شجاع با ايماني مانند حضرت عباس و نونهال نورسي چون قاسم و سائر بنيهاشم و اصحاب به ميدان بروند و خوني را كه بايد در رگهايشان بجوشد روي خاك بيابان بريزند. هر كدام از اينها اگر زنده ميماندند در آينده پشتوانه اسلام و مسلمانان بودند ولي پاسخ همه اين چراها اين است كه اين خون پرحرارت كه بايد در رگها بجوشد گاهي هم بايد براي حفظ مصالح عاليه و در راه خدا و قرآن روي خاك بيابان ريخته شود، و شهادت آن رادمران فداكار جاودان پشوانه اسلام و قرآن باشد، قيام امام، عليه السلام، يك برنامه الهي و مأموريتي بود كه حكمت و علت آن كوبيدن بنياميهو آشكار شدن بطلان آنها، و جدا شدن حق از باطل و نتايج عاليه ديگر بود.
1ـ3. مقدمه كتاب شهيد جاويد
5. آنچه در مقدمه كتاب نوشته راجع بگروه بندي نويسندگان كتاب حاضر همان نظر اول را تأييد ميكند، و اگر چه نويسنده شهيد جاويد ظاهراً در صددّ آن برآمده اما متأسفانه نتيجه مطالب كتابش تأييد آن نظر و عدم توجه به خيرانديشي و مآل بيني بزرگاني مانند ابن عباس است.
و چنانچه مكرر گفتيم اين كتاب در اساس نظري كه مطرح كرده و نقطهاي كه بايد ثابت و روشن شود يعني مساعد بودن شرايط براي تأسيس حكومت اسلامي ادله قانع كنندهاي نياورده و كاملا از اين جهت ناقص است و بيشتر به حواشي و فروع و رد نظرهاي ديگران پرداخته كه در نتيجه نظر اول تأييد ميشود.
و اما صاحبان نظر دوم هم نخواستهاند قيام را يك اقدام و عمل بيفلسفه و بينتيجه شمرده و آن را تعبد محض مانند بعض امور تعبّديهاي كه ما فرضاً از حكمت و فائده آن بياطلاع باشيم بدانند.
كتابهاي تاريخ و حديث و دعاء و زيارات و ادب و شعر شيعه محشون به فوائد و فلسفه قيام است.
بلي ممكن است اين دسته بگويند امام در اين قيام قصدش تعبد و فرمانبري بود باين معني كه فقط براي اطاعت و امتثال امر خدا قيام كرد.
مانند پيغمبر اكرم كه اين همه آثار و نتائج عظيمه بر بعثت و رسالتش مرتب شد اما پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، در اين نهضت و حركت مقصود اصليش امتثال امر و اداء رسالت الهيه بود.
و اين به آن معني نيست كه قيام سيدالشهداء از حد فكر بشر بالاتر است و به اصطلاح عقلهاي عادي چنين اقدام را تجويز نميكنند، و آنرا انتحار و خودكشي بيثمر و (العياذبالله) نابخردانه ميبينند و فقط از جهت عقيده به مقام عصمت و امامت آنرا در افق عاليتر ميگذارند تا به مقام عصمت خدشهاي وارد نشود.
نه اينطور نيست قيام سيدالشهداء، عليه السلام، معقول و مفاهيم و اهداف آن در دسترس فكر بشر قرار گرفته و همواره از آن استفاده كرده و حقايق بزرگ و ارزنده درك مينمايند فطرت و عقل انسان بهترين مفسر اين قيام است و هيچ محتاج به اين نيست كه شما با اين منطق و طرح ناقص و عليل آنرا معقول و منطقي معرفي نماييد.
و اما كلام سيد ابن طاووس عليه الرحمه كه در صفحه (10) به آن اشكال كردهايد به نظر ما بسيار تحقيقي است و با عدم درك مصلحت قيام امام ارتباط ندارد. ايشان در مقام اين هستند ثابت كنند قبول شهادت يك امر شرعي و با سابقه و مطابق موازين است، و عقل و شرع امر به آن را براي مصالح مهمّه تجويز مينمايد، و اشكالي ندارد كه شارع مقدس كسي را مأمور به كسب فيض شهادت نمايد.
و اصولا وقتي شخص مراجعه به كتب تاريخ و آيات و اخبار مينمايد تحصيل شهادت بوسيله جهاد في سبيل الله امر راجح و مهمي است كه هر كس بقصد كسب فوز به شهادت و كشته شدن به جهاد برود عملش مشكور است، و پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، شخصاً مردم را به اينكار تشويق ميكرد.
التماس شهادت و اشتياق به آن از فضايل بزرگ است و هر مسلماني طالب آن بوده است هر چند غرض و فائده از تشويق و ترغيب به اين فداكاري تحريص ديگران، و ايجاد نشاط و اقبال بر جهاد و ثبات در امر دين باشد ولي كسانيكه جهاد ميكردند و به استقبال مرگ ميرفتند جز به رضاي خدا و امتثال فرمان نظر نداشتند.
و مثل نويسنده شهيد جاويد نبايد به آنها بگويد شما چرا مشتاق شهادت بوديد؟!
شهادت چه فائدهاي دارد؟ و كشته شدن شما غير از ضرر اثري ندارد.
سيد ابن طاوس رضوان الله عليه مقصودش اين است كه قيام امام براي طلب شهادت و نيل به اين فضيلت و سعادت عظمي بوده است.
حال اگر كسي نتواند باور كند كه امام طالب فيض شهادت بوده، و با ديدي بسيار تنگ و نزديك بين قيام امام، عليه السلام، را ببيند تقصير سيد ابن طاوس نيست.
او امام را امام ميداند، و علاوه پرورش يافته بيت وحي و خانداني ميبيند كه همه به شهادت انس و افتخار داشته، و از آن استقبال ميكردند.
پس هيچ مانعي ندارد كه امام از مدينه و مكه به قصد شهادت بيرون شده باشد مانند مجاهداني كه براي شهادت به جهاد ميرفتند، و در عين حال هشيارانه از خود دفاع ميكردند بلكه تغيير دفاع از خود هم در اينجا صحيح نيست كسي كه براي شهادت ميرفت از خودش دفاع نميكرد بلكه از اسلام دفاع مينمود.
6. در ص 13 نويسنده منطق كرشو، كورشو، بتو چه! را دستاويز قرار داده و خواسته است از اين راه در دل افرادي كه تحت تأثير يك سلسله تبليغات و حملههاي ناجوانمردانه به اسلام و علماء واقع شدهاند و با اين مطلق بدين و مظاهر دين حمله ميكنند وارد شود، و اين چماق جهل و بياطلاعي از منطق دين را بر سر متدينين بكوبد، و خود را يكنفر متفكر آزاد، و ديگران را جامد و خشك و متعصب معرفي كند در حاليكه اين منطق در اسلام نيست و آزادي بحث و تحقيق همواره براي هر كس محفوظ بوده است.
آقاي نويسنده اين عصر را عصر علم و تحقيق و آزادي منطق و بيان، و اعصار بالنسبه اسلامي را عصر كورشو، كرشو، بتوچه، ميداند، تا خود را نوپرست و متجدد، و ديگران را مرتجع و كهنه پرست بخواند و با همه ادعايي كه دارد منطق پوچ و توخالي مطبوعات و قلمهاي مسمومي را كه، عليه السلام، تبليغ مينمايند انتخاب كرده است.
1ـ4. امام، عليه السلام، و محيط سياسي اسلام
7. در ص 19 ـ آنچه از آمادگي سياسي اسلام نوشته كاملا به عكس بوده و ما در مقدمه اين كتاب توضيح داديم كه محيط هرگز براي جنبش و نهضت به قصد تشكيل حكومت مهيا نبود و علت آنكه پارهاي قيام امام را نابهنگام ميدانند همين است كه چون غرض را تشكيل حكومت اسلامي فرض ميكنند و عوامل و شرايط آنرا در اجتماع آنروز نميبينند و موانع آنرا كه هر يك سد استواري در برابر اين مقصود بوده ملاحظه مينمايند خوردهگيري كرده اعتراض ميكنند و يكي از بهترين ادله بر اينكه اوضاع نامساعد بود اين كه نه قيام امام اين نتيجه را داد، و نه قيامهاي ديگران مانند ابن غسيل ابن زبير با اينكه زمينه مساعدتر شده بود بجايي منتهي نشد.
1ـ5. تثبيت حكومت
8. آنچه در ص 1ـ2 ـ نوشته است (بيعت امام، عليه السلام، با يزيد يعني بيعت اكثريت) صحيح است اگر مردم آزاد بودند بغير از امام به احدي رأي نميدادند، و حتي به نظر ما اگر پيروزي امام صدي بيست هم محتمل بود بسياري از خون آشامان كربلا مثل عمر سعد و شيث بن ربعي، شايد در گروه امام وارد ميشدند ولي آنها اوضاع اجتماعي و اخلاقي و سياسي را چنان ميديدند كه پيروزي امام را جزء محالات عادي ميشمردند لذا براي دنياي خود و كسب رياست، و حفظ مقام دين را ترك كرده، و به سوي كفر و باطل شتافتند. افكار عمومي همه با امام بود و بيعت امام يعني بيعت اكثريت و لذا امام نميتوانست به چنين بيعتي تن در دهد و از اول آماده شهادت گرديد.
1ـ6. چرا امام بيعت نكرد
9. در ص 38 و 39 ـ براي اينكه امام نميتوانست خلافت يزيد را بپذيرد و بيعت كند عللي را كه ذكر كرده است.
دليل اين است كه امام با يزيد بيعت نميكرد و خلافت او را تصويب نمينمود هر چند به بهاي جانش و ريخته شدن خونش تمام شود و از اول مصمم بود كه در امتناع از بيعت تا سر حد شهادت پيش برود به علاوه شما كه در اينجا با صراحت و اقامه 6 دليل ميگوييد امام نميتوانست با يزيد بيعت كند چگونه در بخش دوم ميگوييد امام پيشنهاد بيعت داد.
1ـ7. استغاثه مردم
10. در ص 40 ـ قياس عصر امام به عصر اميرالمؤمنين، عليهما السلام، از جهات متعدده مع الفارق است به علاوه اميرالمؤمنين در يورش و شورش عليه حكومت عثمان شركت نفرمود، و رهبري شورشيان را نپذيرفت، و با آنها در كشتن عثمان همكاري نكرد، وقتي حاضر به تشكيل حكومت اسلامي شد كه عثمان كشته شده، و حكومتي روي كار نبود، و معارض رسمي حكومتي نداشت.
اگر امام نيز پس از شورش مردم و قتل يزيد يا لااقل تصرف كوفه و اخراج حاكم يزيد، چنانچه بعضي پيشنهاد ميدادند حكومت را قبول كرده و قيام مينمود و سرانجام به مقصد نايل نميشد اين قياس صحيح بود، و دفع ايراد از فكر و نظر اين نويسنده ميكرد.
اما متأسفانه چنين نشد اهل كوفه پيشنهاد ميكردند كه امام بيايد و عامل يزيد را از كوفه خارج كند.
ولي شورشيان عليه عثمان پس از آنكه كار را تمام كرده و خليفه نالايق را از ميان برداشتند، از علي، عليه السلام، خواستند زمام امور را كه در آن شرايط تقريباً بلامانع بود بدست بگيرد. اين دو موضوع چه ارتباط به هم دارد؟
11. در ص 41 ـ كه اين همه از آزاديخواهان كوفه سخن به ميان آورده همهاش حرف بود، و آينده روشن كرد جز عدهاي انگشت شمار همه دروغگو و آزاديكش بودند و همه آنها را ميشناختند چگونه امام آنها را نميشناخت، و با آنها اعتماد ميكرد.
وانگهي كوفه هر چند يكي از مراكز حساس جهان اسلام بود اما در مقابل دنياي وسيع و كشورهاي پهناور اسلام كه در تحت قلمرو حكومت يزيد جبار بود، و ارتش و مالياتش در اختيار او بود چيزي نبود كه در چنين نهضتي بتواند جلو برود علاوه بر اختلافات و اوضاع و احوال سياسي گوناگوني كه در آنجا حكومت داشت، و افكار را گمراه ميساخت و مانع از تشكيل مردم تحت پرچم واحد ميگشت.
فرضاً هم از مردم كوفه چند هزار نفر ايستادگي ميكردند عاقبت آنها هم كشته ميشدند چنانچه در واقعه عين الورده با اينكه اوضاع كاملا مساعدتر شده و مردم به واسطه شهادت امام و اسارت اهل بيت بيدار شده بودند تمام آن مردم شجاع و فداركار را از دم شمشير گذراندند.
1ـ8. نظر فرزدق
12. در ص 42 ـ توجيهاتي كه از گفتار فرزدق شده باطل و بيپايه است.
آيا جمله (سُيُوفُهُم مَعَ بَني اُمَيَّة) غير از اين ميگويد مردماني كه در دل، شما را ميخواهند شمشير بر روي شما ميكشند؟ و با بنياميه هستند آيا غير از اين بود كه فرزدق با اين دو جمله مؤدبانه به حضرت عرض كرد شما در كوفه ياوري نداريد؟ فرزدق ميگويد. الان وضع اينطور است اميد پيروزي به هيچ وجه نيست، و آن كسان كه توقع كمك از آنها داريد شمشيرهايشان بروي شما كشيده شده است. پس منافق يعني چه.
آيا اينها بودند نيروهاي بقول شما ملي كه با حسين، عليه السلام، بيعت كردند؟
آقاي عزيز توجه داشته باش فرزدق در اين بيان رسماً اعلام داشت كه روزنه اميدي اصلا نمايان نيست، و قيام براي تشكيل حكومت حتماً و قطعاً بينتيجه است، و به سوي شمشيرهاي كشيده رفتن هيچ اثري جز كشته شدن ندارد.
شما متوقع هستيد فرزدق در اين موقع از اين صريحتر چه بگويد و اوضاع را چگونه تشريح كند يا از اين كلمه چه ميفهميم؟
و اگر به شما بگويند امام بايد در اين هنگام اگر قصد تشكيل حكومت دارد فكر ديگري بكند و در رأي خود تجديد نظر نمايد و به عراق نرود نه اينكه به سخن مثل فرزدق بياعتنايي كند و براه خود برود چه جواب ميدهيد؟
آيا آن كسان كه جاهلانه به قيام امام معترض هستند و آنرا يك عمل مطالعه نشده محسوب نمودهاند از اين گفتار شما تأييد نميشوند؟ خودتان بگوييد سخن آنها بيشتر در افكار پذيرفته ميشود يا گفتار شما؟ داوري با خودتان است!
1ـ9. عوامل پيروزي
13. در ص 43 ـ آنچه راجع به ضعف حكومت نگاشته تاحدي قابل تصديق است يعني طبعاً حكومتي كه تازه روي كار آمده با سوء سابقه زمامدار آن ضعيف است اما اين ضعف با آنكه سراسر جهان پهناور اسلام تحت حكومت سران و عمال بنياميه بود، و در شهرها فرمانده و استاندار بودند به حدي نبود كه شورش و انقلاب شهر كوفه بتواند آنرا از پاي درآورد، و مردمي كه از حكومت ناراضي بودند آمادگي براي يك شورش واقعي نداشتند.
حكومت از جهت اينكه زمامدار تازه پيدا كرده ضعيف بود ولي از جهت آنكه نفوذ بنياميه گسترش يافته و همفكران آنها با تطميع و تهديد زياد شده، و سياستمداران بزرگ را به زانو در آورده يا از بين برده و كشته بودند در اوج قدرت بود.
به نظر ما قدرت معاويه در آغاز خلافت علي، عليه السلام، و هم در هنگام شهادت آن حضرت و مبدا خلافت حضرت مجتبي، عليه السلام، به مراتب از قدرت يزيد ضعيفتر بود، و قدرت مادي و نظامي آن دو امام از قدرت مادي نظامي امام حسين، عليه السلام، افزونتر بود مع ذلك آن همه دشواريها جلو آمد و اكثريت مردم امتحان خوبي ندادند.
و امام مجتبي، عليه السلام، دانست با آن مردم و آن شرايط تشكيل حكومت اسلامي و كوتاه كردن دست بنياميه با زور سر نيزه و قدرت نظامي ميسر نيست.
چگونه سيدالشهداء، عليه السلام، با اتكاء به همان مردم و اعتماد به آنها تأسيس حكومت اسلامي را عملي ميشمرد.
و اما اينكه نوشتهاند بسياري از سياستمداران ورزيده اطمينان نداشتند يزيد بر اوضاع مسلط گردد، و حق با آنان بود زيرا در همان آغاز الخ.
كدام سياستمدار منظور است همين عبدالله زبير كه شاهد آوردهايد با اينكه خود را نامزد خلافت كرد جرأت مخالفت با يزيد را نداشت و به حرم پناهنده شد و در آنجا ماند تا مأموران يزيد او را دستگير ننمايند يا به قتل نرسانند، و مع ذلك شورش نكرد تا وقتي سيدالشهداء، عليه السلام، شهيد شد و زمينه انقلاب به اين علت فراهم گشت، و اگر يزيد نمرده بود به طور قطع او را از بين ميبرد ومكه به سرنوشت مدينه مبتلا ميشد.
و گسترش نفوذ ابن زبير بعد از مرگ يزيد به علت انقلابات متعددهاي بود كه در اثر شهادت امام حسين، عليه السلام، رخ داد و عاقبت هم به آن وضع كشته شد هم چنين انقلاب نجدة بن عامر به دنبال شهادت سيدالشهداء، عليه السلام، و استفاده از انعكاس آن در قلوب مردم روي داد.
عرض اينكه اين امور شاهد اين نميشود كه تأسيس حكومت اسلامي طبق موازين عادي و نظامي امكانپذير بوده است و جواب كسانيكه تأسيس حكومت را بر اساس موازين عادي و نظامي غير ممكن ميدانند نميشود.
14 ـ در ص 44 ـ رنجش مردم را از دستگاه از عوامل پيروزي شمرده است ولي اين رنجش چيزي نبود كه با شرايطي كه براي حكومت مسلط بر اوضاع فراهم بود قابل قياس باشد، و استانها و كشورهايي را كه تحت حكومت بنياميه بود به شورش در آورد.
افكار عمومي!
15. در ص 45 ـ افكار مردم را از عوامل پيروزي امام ميشمارد ما هم ميگوييم افكار عمومي مسلماناني كه علاقه به اسلام داشتند با حسين، عليه السلام، بود ولي اين افكار مؤثر نبود و در هنگام آزمايش نتوانست مردم را از پول و مقام و قدرت بنياميه جدا كند.
در آن روزگار امور مادي مانند اين عصر فوقالعاده فريبنده شده، و مردم به خاطر مال و مقام با فكر و ايمان خود هم ميجنگيدند، و وجدان خود را ميكشتند.
وضع طوري بود كه كساني كه از حكومت معاويه ضربات سخت خورده و فرزند و بچههايشان را سربازان او كشته بودند به طمع مال، و پولهاي او به سوي او رفتند.
مسئله افكار عمومي و رنجش مردم نميتواند در چنين قيام بزرگي كه لااقل اگر به پيروزي ميرسيد يكصد هزار نفر تلفات آن پيشبيني ميشد مؤثر باشد، و هرگز حكومتي مانند حكومت علي، عليه السلام، در برابر معاويه در اين زمان تأسيس نميشد و اگر علي، عليه السلام، هم در اين عصر بود تشكيل حكومت را عملي نميديد.
ما هر چه فكر ميكنيم هيچ دليل تاريخي قانع كنندهاي نداريم كه اگر كوفه را حضرت متصرف ميشد چنانچه نويسنده شهيد جاويد ادعا كرده سراسر عالم اسلامي به جز شام به حمايت آن حضرت بر ميخواست ولي نويسنده چون ميخواهد مطلب خود را به كرسي قبول نشاند، هر چه دلش ميخواهد، ميگويد و استنتاج مينمايد، و نميدانم چگونه شده است كه شام را استثناء كرده است؟ نه با عللي كه شما ميسازيد شام را هم ضميمه كنيد، و بگوييد يزيد و بنياميه در خانههاشان خفه ميشدند.
يك دليل روشن!
16. و اما استشهاد در ص 45 و 46 به سخن شريك بن اعور به نظر ما پيشبيني او صحيح نبود، وا گر ابن زياد كشته ميشد باز هم كوفه مسخر نميگشت و اتباع بنياميه و جيره خواران دست از فتنه و تحريك و تهديد مردم بر نميداشتند، و اگر هم كوفه مسخر ميشد گشودن دوباره آن با روحيهاي كه مردم داشتند آسان بود اين سخنان شريك بن اعور اگر چه از صفاي روح و خلوص نيت او حكايت داشت اما به وعده و دلگرمي دادن و تقويت قلب جناب مسلم بيشتر شباهت دارد.
به هر صورت اينجا هم نويسنده بايد پاسخ بدهد كه چرا نايب حسين، عليه السلام، از چنين فرصتي كه سراسر عالم اسلام غير از شام را مسخر امام ميساخت استفاده نكرد، به سخن هاني يا زنها، ابن زياد را به اين آساني از سر راه مقصود بر نداشت؟
ولي به نظر ما مسلم در اين موقع متوجه بود و وضع برايش روشن شده بود و ميدانست كه فاصله با پيروزي بسيار زياد است و از شريك ابن اعور هم مانند ديگران كار مهمي ساخته نميشود، و غرور ابن زياد يك عمل خلاف نزاكتي است كه از او سر ميزند، و شرافت و مردانگي، و صراحت اهل بيت را لكّهدار ميسازد، و كار هم يكسره نميشود و سراسر عالم اسلام هم مسخر نميگيرد، لذا خودداري كرد و بحديث (الاِسلامُ قَيدالفتَك) تمسك جست.
به علاوه اين سخنان شريك بن اعور از تغيير اوضاع كوفه و بصره مشروط به ترور ابن زياد و استفاده از اين فرصت بود، و اين فرصتي نبود كه به قول شما پيشبيني شود و امام به ملاحظه آن براي تأسيس حكومت قيام كرده باشد.
ارتش داوطلب!
18. در ص 47 ـ ميگويد يكي از عوامل پيروزي نظامي امام ارتش داوطلب بود.
ما واقعاً از نحوه بررسي نويسنده شهيد جاويد تعجب ميكنيم كدام ارتش داوطلب؟ كدام قوه نظامي؟ چرا اينقدر مغلطه ميكنيد؟ اين ارتش داوطلب كه به قول شما با ارتش تسخيري خيلي فرق داد و تا سر حد جانبازي پيكار ميكند كجا بودند؟ كه در كوفه حتي شنيده نشد يك نفر از آنها در هنگام خروج مسلم با او مانده باشد تا كشته شود!
بلي به زبان خيلي ادعا كردند و گفتند و بيعت كردند مثل همان افرادي كه با حضرت اميرالمؤمنين و امام حسن، عليهما السلام، بيعت كردند اما در مقابل عمل طور ديگر از آب درآمدند در مقام عمل مسلم را تنها گذاشتند كه يك نفر از اين ارتش داوطلب پيدا نشد مسلم را در شب آخر عمرش به منزل راه بدهد!
نويسنده روي ارتش و قدرت نظامي و عدهاي كوفه خيلي حساب كرده در حالي كه سياستمداران مانند محمد حنفيه و ابن عباس روي آنها هيچ حسابي نميكردند.
اين گونه ارتش و قوه نظامي صد هزار كه سهل است يك مليون هم اگر باشد در قدم اول عقب مينشيند، وانگهي صد هزار به نظر ما مبالغه است، و از كوفه آنروز صد هزار سرباز بر نميخواست و ارتش علي، عليه السلام، تنها از كوفه نبود بلكه از نقاط ديگر هم ضميمه شده بود.
به هر حال آنچه اوضاع و احوال و رفتار مردم كوفه نشان داد اين بود. كه اگر شخص امام هم به كوفه آمده بود به همان سرنوشت مسلم بن عقيل يا سختتر از آن گرفتار ميشد و قشون داوطلب از بالاي بامها او را سنگباران مينمودند!
يك دليل زنده!
19. در ص 49 باز هم از امكان پيروزي نظامي سخن گفته و بنامه شيث بن ربعي و عمروبن الحجاج و در آخر هم به گزارش جناب مسلم استشهاد كرده است!
استشهاد نويسنده بنامه امثال عمروبن حجاج و شيث بن ربعي عجيب است زيرا اينها از افرادي بودند كه به نفاق و پستي و دورويي معروف بودند و دروغ نوشتند كه ارتش گوش به فرمان آماده پشتيباني شما است.
ارتشي كه سرانش مثل عمروبن حجاج و شبث بن ربعي با آن سوابق ننگين و مؤذني سجاح باشند كجا را ميتوانند بگيرند؟ و چگونه لياقت همكاري و هم صدايي با پسر پيغمبر و رهبر آزادمردان داشتند؟ و مسلم بن عقيل هم به نظر ما بر افكار و آراء و ضعف روحيه و پليدي اين افراد آگاه شد، و از همان آغاز ورودش در كوفه مرد مخلص و آگاهي مانند عابس ضمن عرض ادب و جانبازي و فداكاري او را تلويحاً از بدي اوضاع و بيوفايي مردم آگاه ساخت و به او اخطار كرد كه به آينده و به مردم نميتوان خودشبين بود. عابس گفت: من تو را از مردم خبر نميدهم زيرا من از آنچه در ضميرشان است آگاه نيستم (و اكر لااعلم را از باب افعال بخواهيم معني اين ميشود كه آنچه را در ضمير آنها است اعلام نميكنم) و تو رااز جانب ايشان فريب نميدهم به خدا سوگند تو را از تصميم خود ميگويم. به خدا سوگند ا لبته دعوت شما را جواب ميدهم، و با شما و با دشمن شما جنگ ميكنم و با شمشيرم در راه شما آنقدر جهاد ميكنم تا كشته شوم و با اين فداكاري جز ثواب خدا خواهان چيزي نيستم.
دقت در اين بيانات روشن ميسازد كه چگونه عابس از پرگوييهاي مردم و لافهايي كه ميزدند بيزار بوده و آينده را تاريك ميديده است بديهي است در آن موقع مناسب نبود عابس صريحتر از اين بگويد.3
به هر حال آنچه به حدس قطعي ميتوان گفت اين است كه از اينگونه تذكرات و اخطارات واقع بينانه به جناب مسلم بيش از اين عرض شده، و ايشان هم گزارشي كه دادند از همان ظواهر و ابراز احساسات و اخبار از بيعت كذايي بود و بديهي است مسلم نميتوانست گزارش بدهد كه مردم بيعت نكردهاند، يا دروغ ميگويند، يا معلوم نيست وفادار بمانند، زيرا احتمال بيوفايي مردم كوفه محتاج به تذكر نبود و در مكه بزرگان خدمت امام معروض ميداشتند، بهترين گزارشي كه وضع مردم كوفه را نشان ميدهد كه قول و وعده آنها به هيچ وجه قابل اعتماد نيست و اين حسابهاي نويسنده شهيد جاويد همه بيپايه است آخرين پيام و گزارش مسلم است كه در آن فقط از نفاق و تكذيب مردم كوفه شكايت كرده است.
نيروي نظامي امام بيش از يزيد!
20. در ص 51 مقايسه نيروي نظامي يزيد كه همه جيرهخوار و مزدور حكومت ستمگر او بوده و خود را به دنيا فروخته بودند با نيروي امام كه از عالم حرف و وعده تجاوز نكرده و اكثر همانها بودند كه اوصافشان را از زبان حضرت اميرالمؤمنين، عليه السلام، بيان كرديم و حتي معلوم نشد از آن گروه بسيار كه بامسلم بيعت كردند يك نفر با مسلم شهيد شده باشد مقايسه غلطي است.
يزيد نيرويي منظم و مجهز كه دنياي اسلام از جمله كوفه و بصره را قبضه كرده در اختيار داشت، و نيروي امام جز وعده مردم كوفه چيز ديگر نبود كه آن هم اكثريت قريب به اتفاق دروغگو و منافق بودند چنانچه مسلم هم گزارش داد.
21. بطور كلي حسابهايي كه در ص 51 روي نيروي امام و موازنه قواي طرفين كرده همهاش بيپايه و مبني بر احتمالات سست و حدسهاي واهي و استنتاجات نامقبول است و پس از سيزده قرن نميتوان اين حدسها و حسابهاي فرضي را مدرك و مستند چنان قيام عظيم و بينظير شمرد.
1ـ10. احساس مسئوليت
22. آنچه تحت اين عنوان و عنوان تاريخ مكرر ميشود در ص 52 تا 54 نوشته بيشتر خطابه و لفظ و عبارت پردازي است. بر امام بود كه به صداي استغاثه كنندگان جواب بدهد و جواب هم داد، بر امام بود كه مردم را امر به معروف نمايد و از آنها بخواهد كه عليه حكومت ضد اسلام يزيد قيام كنند. بر امام لازم بود كه مسلمانها را بيدار و آگاه سازد، و بر امام بود كه آمادگي خود را براي دفاع از اسلام با همكاري مسلمانان اعلام سازد.
ولي امكان تشكيل حكومت اسلامي و واقعيت آن مطلبي است و اتمام حجت و هدايت و دعوت مردم و انجام وظيفه مطلب ديگر نظائر اين اقدام و پاسخ گويي و اتمام حجت در تاريخ انبيا و اوليا سوابق زياد دارد، و مكرر تذكر داديم كه قياس موقعيت امام با موقعيت پدر بزرگوارش قياس مع الفوارق است.
و تعجب در اين است كه قيام امام و نيروي او را با نيروي جدّش در فتح مكه مقايسه كرده با اين قضاوت كه نيروي پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، بيش از ده هزار نفر نبود ولي ارتش حسين، عليه السلام، بيش از صد هزار نفر بود! نيروي پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، در فتح مكه از خارج بود ولي نيروي عظيم امام در خود شهر كوفه بود!
واقعاً عجيب است اين طرز فكر و اين نحو بررسي در مطالب تاريخ انسان متحير ميشود كه چه اسمي روي آن بگذارد و بگويد چه حال يا چه چيز علت ميشود كه شخص اين گونه بينديشد آخر عزيز من! مگر واجب است شعر بگويي كه در قافيهاش گير كني كدام قشون و كدام نيرو با حسين بود؟ كه با نيروي نظامي پيغمبر در فتح مكه مقايسه شود كدام متخصص در فنون جنگي و ا رتشي، آن ارتش گوش به فرمان و مطيع و فاتح پيغمبر را كه تحت فرماندهي رسول خدا، صلي الله عليه و آله و سلم، همه دژها را فتح كرده، و جنگهاي بزرگ را پشت سر گذاشته، با نيروي نظامي و عدهاي اهل كوفه مقايسه ميكند؟ كدام صدهزار نفر نيرو براي امام در كوفه بود؟ پس اين صدهزار نفر چرا بر نخواستند شهر را بگيرند؟ در شهري كه صدهزار نفر سرباز باشد هر شهري باشد آن شهر در دست قشون است ديگر فتح كردن لازم نيست! واقعاً سبب شرمندگي است كه اين منطقهاي غير مستقيم اظهار شود.
پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، وقتي براي فتح مكه ميآمد كه قريش و نيروي ضد اسلام در تمام تلاشها و نيروها شكست خورده و قوه مقاومت در خود نميديدند فقط شهر مكه باقي مانده بود كه آن هم به آساني تسليم شد ولي كوفه براي امام اولين شهري بود كه ميبايست فتح شود و از آنجا اقدامات آغاز گردد.
امام از خارج مثل جدش قشون و نيرو نداشت كه براي فتح كوفه ببرد در داخل هم جز وعده و گزاف گويي نبود فتح مكه را با فتح كوفه نميتوان مقايسه كرد.
برادر عزيز صدهزار سرباز هر طور بود كلك ابن زياد را ميكند و امام را وارد كوفه ميكرد.
شما با يك سلسه اگرها، اگر اينطور شده بود، آنطور ميشد، اگر كوفه مسخر ميگشت بصره فتح ميشد، و اگر بصره ساقط ميشد حجاز و يمن هم تسليم ميشدند و اگر آنجاها تسليم ميشدند آذربايجان و مصر و نقاط ديگر مسخر ميشد براي امام نيرو درست ميكند بنابراين چرا صدهزار نفر ميگوييد صد مليون بگوييد.
معلوم است هر كس بود با قشون صدمليوني بايد با يزيد بجنگد، و شر آن خبيث را از مردم دفع كند پس بهتر اين است كه اينطور بگوييد بر حسين لازم بود با نيروي صد مليون نفري به آشفتگي و هيجان عمومي پايان دهد و مسئوليت را رسماً به عهده بگيرد.
اما با اين الفاظ و حسابها امكان تأسيس حكومت اسلامي ثابت نميشود و عقلا و خردمندان و اهل تتبع و اطلاع نظر شما را منطقي و معقول نميشمارند.
1ـ11. امكان پيروزي
22. در ص 55 ـ به علماء بزرگ شيعه نسبت داده است كه امام تا وقتي كه با حربنيزيد برخورد كرد اميد كامل به پيروزي داشت.
در علماء شيعه كسي را نميشناسيم كه به طور قاطع اين نظر را تأييد كرده باشد و برخلاف اصول شيعه فرمايشي فرموده باشد بلي بعض از علماء كه در پاسخ اهل سنت و ردّ ايرادات آنها گاه پاسخ اقناعي ميدادهاند و از همان مجاري و اصول مقبوله نزد خودشان جواب اعتراضات آنها را ميفرمودند فرمودهاند.
و آقاي نويسنده شهيد جاويد هم اگر چه در كتاب آنرا به عنوانه نظر اساسي از سيد و شيخ رحمةالله عليهما نقل كرده و كوشش ميكند ادله تاريخي براي نظر آنها بدست بدهد.
ولي در توضيح نامهاي كه اخيراً انتشار داده قبول كرده است كه آن بزرگواران در مقابل اهل سنت اينگونه نظر دادهاند بنابراين ادلهاي كه اقامه كرده به اعتراف خودش خود به خود ساقط ميشود و فرضاً حديث يا نقلي دلالت بر اين موضوع داشته باشد بايد توجيه شود و حمل بر ارشاد و امر به معروف و دعوت باصلاح و همكاري براي برانداختن يزيد گردد.
پس در مقام جواب به اهل سنت(14) يا خاورشناسان آنچه سيد فرموده و در كلمات خود اهل سنت نيز ديده ميشود كافي است زيرا همين قدر كه متحمل باشد امام با حصول ظن شخصي به پيروزي يا اتكاء به مطالعه و بررسي و بدست آوردن اوضاع واقعي قيام كرده راه اعتراض بسته ميشود و در زمينهاي كه كسي قيام امام را براي تأسيس حكومت بگويد شرعاً و عقلا هم غير از اين نميتواند باشد كه يا ظن شخصي براي امام به پيروزي حاصل شده و يا با اتكاء به بررسي و واقع امور و حصول اطمينان شرعاً بر خود قيام را واجب ديد و تكليف خود عمل فرمود.
بنابراين در مقابل كسي كه اين فرض را قبول دارد مثل اهل سنت اين همه بسط سخن جمعآوري دليل و حتي رد آراء ديگر لازم نيست چون معذور بودن امام به همين مقدار كه سيد بيان فرموده ثابت ميشود فقط بنابراين كه شرايط را مساعد فرض كنيم احتمال اشتباه در قيام هم مرتفع ميشود.
ولي اشكال ناآگاهي از حوادث پيشبيني نشده جلو ميآيد كه نويسنده كتاب اگر اين نظر را يك نظر اساسي و واقعي بداند ناچار بايد ملتزم به آن بشود، و اخبار متواترهاي را كه دلالت بر آگاهي امام از شهادت خود دارد منكر شود.
به هر حال غرض از اطاله سخن در اينجا روشن شدن اين حقيقت است كه اين طرح و فرضيه جز در مقابل اهل سنت و اقناع آنها اثري ندارد و علاوه بر آنكه اقناع بلكه الزام آنها از طرق منطقيتر ممكن است اين طرح با واقع و آنچه در خارج اتفاق افتاده تطبيق نميكند.
و از سيد قدس سره هم اين سخن قبول نميشود كه وقتي امام شنيد مسلم كشته شده همانطور كه ظاهر تاريخ است تسليم گفته بني عقيل شد، و به چنان خطر عظيم و فراموش نشدني براي خود و خاندانش و زن و بچهاش تن در داد. آيا اين عذر درست است؟ بايد از كسانيكه ميگويند امام تا آن وقت آينده را پيشبيني نكرده بود پرسيد! و سئوال كرد حال كه آينده روشن شد چرا دنبال همانرا گرفت و رفت؟
ما به حضور مبارك سيد باكمال ادب عرض ميكنيم شما در پاسخ هر كس اين نظر را داده باشيد كامل نيست و از مثل حضرت شما بعيد است چگونه امام حسين كه ميفرمود اگر در تمام جهان پناه گاهي نيابم با يزيد بيعت نميكنم خواهش ميكند اجازه دهند نزد يزيد برود و دست در دست او بگذارد؟ اين قابل قبول نيست.4
خلاصه كلام سيد مرتضي، قدس سره، در اينجا اگر چه به يك سلسله معاذير در برابر عامه براي اثبات معذوريت امام در منطق آنها متمسك شده و در اثبات معذوريت و عدم ورود اعتراض بر قيام احتمال همين معاذير هم كافي است.
اما ادله ايشان و هم چنين توضيحات نويسنده شهيد جاويد اين موضوع را كه در اين موقع تشخيص امام واقعيتر و شديدتر از تشخيص ديگران بوده ثابت نميسازد و نهايت امر اين است كه بگويند معلوم نيست كدام يك از اين دو رأي با واقع و با مزاج عصر مطابق بوده است و در جواب اهل سنت هم اثبات اين معني لازم نيست.
تمام كتاب شهيد جاويد به همين كلام سيد در تنزيه الانبيا دور ميزند نهايت اين است كه چون با قرار خود نويسنده شهيد جاويد ايشان در برابر عامه و اهل سنت فرموده است اشكالاتي را هم كه از نظر اصول شيعه يا تواريخ معتبره بر آن وارد است لابد ميپذيرند زيرا سيد اخبار قطعيه را كه شيوخ شيعه روايت كرده و دلالت بر علم امام به پايان قيام و شهادت دارد رد نخواهد كرد.
اما نويسنده كتاب شهيد جاويد اين نظر را به قول خودش براي اهدافي طرح كرده و ميخواهد آنرا پا برجا و رأي صحيح منحصر به فرد قرار بدهد لذا همه نوع اشكالي بر او وارد ميشود و از همه بالاتر اين است كه بنابراين طرح شهادت امام كه طبق اخبار معتبر اين همه آثار در دنيا و خصوص در آخرت بر آن مرتب شده كه بر شهادت هيچ يك از شهداء راه خدا اين آثار مرتب نشده است از ارزش و اعتبار و درجهاي كه دارد ميافتد.
به هر حال هر كس مقاتل معتبر و كتب حديث را مطالعه كند برايش يقين حاصل ميشود كه امام از پايان اين اقدام آگاه بوده و آنچه انجام داده از ارسال نامهها و فرستادگان و دعوت مردم و پيشنهاد بازگشت به حجاز همه براي اتمام حجت بوده است كه يك امر با سابقه در سيره انبيا و اولياء و بلكه از سنن الهيه است، و روشنترين بيان براي اين حقيقت كلام خود امام، عليه السلام، است
مَنْ خادَعَناا فِي الله اِنخَدَ عنالَه.5
شيخ اجل جعفر بن قولويه قمي استاد سيد مرتضي و شيخ طوسي در كتاب كامل روايت كرده است از حضرت ابي جعفر، عليه السلام، كه حسين، عليه السلام، وقتي از مكه بيرون ميرفت ابن زبير به آن حضرت عرض كرد
يا اَباعَبدالله قَد حَضَرَ الحَجُّ وَ تَدَعه، وَ تَأتِي العراق
يعني حج را ترك ميكني و به عراق ميروي
فقال: يابنَ الزْبيرَ لاَنْ ادفْنَ بِشاطِي الفُراتِ اَحَبَّ اِلي مِنْ ادفَن بِفناءِ الكَعبَةِ
يعني اگر در شاطي الفرات دفن شوم دوستتر دارم از اينكه در فناء كعبه دفن شوم.6
و اما مسئله پيشنهاد قتل ابن زياد به جناب مسلم كه در كلام سيد مذكور شده به نظر ما گواه اين است كه شرايط مساعد نبوده و مردم كوفه شجاعت و لياقت آنكه در نهضت براي تأسيس حكومت به آنها اعتماد شود نداشته و آماده آنكه شخصاً با ابن زياد طرف شوند يا عامل يزيد را بكشند نيستند و از عواقب آن بيمناكند لذا اين پيشنهاد به شخص مسلم داده شد.
در حاليكه با مقام مسلم كه نايب امام، و فرمانده قوا بود و ترور و آدمكشي ناگهاني مناسب نبود بايد اين كار به يكنفر از همان صد هزار قشون كتاب شهيد جاويد كه ميگويد نيرومندتر از نيروي نظامي يزيد بود واگذار شود.
آيا كسي نبود كه اينكار را متصدي شود؟ آيا يكنفر محرم سرّ و شجاعي در ميان اين صدهزار نفر پيدا نميشد كه اينكار را عهده دار شود؟ ممكن بو غلام هاني يا ديگري آنرا انجام دهد ولي راستش اين است كه وضع طوري بود كه نه به كسي اعتماد داشتند چنين پيشنهادي را بنمايند و نه افراد مورد اعتماد و نه اكثريت از آن نيروي به قول نويسنده نظامي دست به چنين كاري ميزدند، روحيهها ضعيف بود و جز معدودي كه آنها هم معلوم نشده در اين مواقع حساس و در هنگام تنهايي و مظلوميت مسلم چرا نتوانستند و نيامدند و در راه او فداكاري كنند همه مرعوب دستگاه حكومت اموي و ارتش يزيد بودند.
آيا اين دليل نيست كه مردم كوفه مردمي نبودند كه در راه امام فداكاري كنند و با همت و نيروي آنها تأسيس حكومت اسلامي امكان يابد؟
24. ادلهاي كه از ص 55 اقامه كرده براي تأييد پاسخ سيد مرتضي قدس سره باهل سنت با صرف نظر از مقام امامت و عقايد شيعه، و حديث ثقلين و سفينه و غيرها و دلائل استواري كه مطلع بودن امام را از شهادت ثابت مينمايد تا حدي سربراست است.
اما اين ادله براي اثبات اينكه هدف امام در قيام تأسيس حكومت بوده و از شهادت خود در پايان اين قيام ناآگاه بود كافي نيست زيرا اين اقدامات و فرمايشها و نامههاي امام همه اتمام حجت بوده است و با توجه به شواهد و قضايا و اخباري كه از پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، در دست بود و باتوجه به مطالب گذشته در فصل (امام آگاه بود) از مقدمه اين كتاب نميتوان اين امور را دليل فرمايش سيد قرار داد و آن همه ادلهاي كه ما در اين كتاب آوردهايم قرينه است بر اينكه اگر فرضاً ظاهر خبري مؤيد دعواي نويسنده شهيد جاويد باشد آن ظاهر مراد و مقصود نيست و طبق اين همه قرائن بايد توجيه شود.
اين اخبار را كاملا ميتوان حمل بر اتمام حجت و نحو آن كرد اما اخباري كه دلالت دارد بر اينكه امام با علم به شهادت به عراق رفت قابل توجيه و تأويل نيست.
چرا از اينكه امام اتمام حجت بفرمايد با اينكه قرآن مجيد و اعمال و روش انبياء و اولياء آنرا تأييد و تصويب ميكنند گريزان هستيد؟
يك مقايسه!
25. آنچه از ص 62 راجع به مقايسه اطلاعات ابن عباس با تحقيقات حضرت مسلم نگاشته صحيح نيست و به علاوه اطلاعات او و تحقيقات مسلم با هم منافات ندارد زيرا هر چند ابن عباس از كوفه دور بود، ولي احوال آنجا بر او پوشيده نبود او كاملا وارد و بصير به اوضاع سياسي و اجتماعي و مجرب و آزموده و پخته بود، و اگر جناب مسلم اوضاع كوفه را از نزديك بررسي كرد او از اوضاع تمام كشور و بلاد قلمرو حكومت آگاه و مطلع بود. او كسي نبود كه بتوان او را بياطلاع شمرد.
او از تمام جريانهاي مهم سياسي كوفه و عراق و شام باخبر بود چگونه نميتوانست از تحولات فكري عراق، و به قول شما نسل جديد اطلاع پيدا كند. ابن عباس در عراق (بصره) حكومت كرده و قبايل و رؤساء آنها را ميشناخت.
نسل جديد هم از نسل قديم اگر بدتر نبود بهتر نشده بود، و در اين مدت بيست سال اگر چه بعضي بيدار شده بودند اما وابستگان به سياست بنياميهبيشتر و در جامعه نفوذ كامل يافته بودند.
نميدانم اين چه منطقي است كه نويسنده پيش گرفته و بر اساس يك مشت الفاظ تو خالي ميخواهد حقايق را تحريف كند، و تعجب است در اينجا اينگونه از جناب مسلم دفاع ميكند، و بررسيهاي او را صحيح ميداند و بيعت و اظهار ارادت مردم كوفه را كه مثل آفتاب بيحقيقت بودن آن آشكار شد و خود مسلم در آخرين گزارش به آن تصريح كرد و نظر ابن عباس را تأييد نمود واقعي و منشأ اثر ميشمارد اما يك كتاب مينويسد براي اينكه امام را معذور معرفي نمايد و بدست دشمنان دستاويز براي حمله ناجوانمردانه به شعائر تشيع ميدهد.
كار امام در جنبههاي عادي جزئيات و اسراري نداشت كه كسي از آن باخبر نباشد و ابن عباس نداند اين حرفها چيست، و اين گفتارهاي بي معني يعني چه همه ميدانستند و پيش از وقت پيشبيني ميكردند كه مردم كوفه راحت نمينشينند، و امام را دعوت ميكنند و اكثر به دروغ اظهار وفا و فداكاري مينمايند و سپس هم از دور آن حضرت متفرق ميشوند، اينها اسرار و مطالب محرمانه نبود كه ابنعباس نداند و فقط امام بداند به علاوه چه مانعي داشت امام اين اسرار با آنها كه چنانكه گفتيم قطعاً جاسوس يزيد نبودند در ميان بگذارد تا با او همفكر شده و بلكه همكار گردند.
علاوه بر اين اصلا آنچه را ابن عباس در درگاه امام به عرض ميرسانيد گزارش مسلم و اطلاعاتي را كه او بدست آورده بود رد نميكرد، ابن عباس نميگفت مردم كوفه به مسلم بيعت نكردهاند، يا اظهار احساسات ننمودهاند. او ميگفت روي اين احساسات و اين بيعت براي تأسيس حكومت و ساقط كردن يزيد هيچ حسابي نبايد كرد و اين همان چيزي بود كه مسلم هم بالاخره به رأي العين دين و گزارش داد ابن عمر هم همين را ميگفت ديگران هم همين را.
آنها يقين داشتند امام كشته ميشود، اين سفر به شهادت منتهي ميگردد، پيغمبر خبر داده بود و اين افراد از آن مطلع بودند، وضع هم گواهي ميداد، لذا مثل عبدالله بن عمر وقتي با آن حضرت وداع ميكند به صراحت و قاطعيت ميگويد: استودعك الله من قتيل و امام هم سخن او را رد نميكند و نميفرمايد در اين موقع اين چه سخن است كه ميگويي و اين موضوع در اين سفر نيست يا محتمل است در اين سفر كشته نشوم.
26 ـ آنچه در ص 65 زير عنوان خيال باطل نگاشته خيال باطل است زيرا اولا مقايسه جنگ احد، و جنگ صفين با قيام امام حسين، عليه السلام، صحيح نيست آن جنگهايي بود كه طرفين سپاه فرمانبر در اختيار داشته، و احتمال پيروزي هر يك بر ديگري عقلائي و عرفي بوده، و پيشبيني و ارزيابي اوضاع نظامي در اين جنگها با حوادث ناگهاني و زير پرده ارتباط ندارد، و نميتوان پيشبيني نكردن اين گونه حوادث را دليل نارسايي پيشبيني فرمانده و ناآگاهي او گرفت.
مانند اينكه فرمانده همه گونه پيشبينيهاي لازم را بنمايد ولي ناگهان يك سپاه تازه نفس به كمك طرف وارد صحنه نبرد شود اينجا ميتوان گفت در جنگ احد پيشبيني پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، درست بود، و پيشبيني عبدالله بن ابي منافق صحيح نبود بلكه او شايد پيشبيني هم نميكرد و غرضش تضعيف روحيه مسلمانان بود.
ولي پيشبيني وضع بني اميه، و قدرت نظامي، و نفوذ، و سلطه آنها، و پيشبيني شكست قيام عليه آن حكومت به اتكاء وعدههاي پوچ و توخالي مردمي كه چندين بار عهدشكني و بيوفايي خود را آشكار كرده بودند كار دشواري نبود، فرضاً هم دشوار بود بر مردان سياسي و وارد پنهان نبود، و در اين پيشبيني با آن همه خبرهاي پيغمبر اكرم، صلي الله عليه و آله و سلم، از شهادت حسين، عليه السلام، در عراق و در كربلا نبايد دو شخصيت وارد به اوضاع و احوال مثل امام و فرضاً ابن عباس دو نوع نظر بدهند، زيرا مقدمات يكي بود و اوضاع هم در نظر همه يك نوع ديده ميشد.
لذا ما ميگوييم آنها هر دو اين پيشبيني را ميكردند ولي حسين، عليه السلام، وظيفه داشت كه بيعت نكند، و تسليم نشود، و تا سرحد شهادت جلو برود و استقامت ورزد.
ثانياً اين حرف صحيح نيست كه پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، جاهل به وضع جنگ احد بود و از آنچه پيش آمد كرد آگاه نبود. پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، مطلع بود ولي مأمور بود در اينگونه امور بطور عرف و عادت، و ظاهر رفتار كند، و علوم غيبي خود را بكار نبندد زيرا در اين صورت نقض غرض ميشد. و (لِيَميزاللهُ الخَبِيثَ مِنَ الطَيّيِبِ) مصداق پيدا نميكرد.
علم پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، هم در اين جهت مثل علم خدا است چنانچه بر خدا حتي به اعتراف شما لازم نبود اصحاب را از وضع جنگ مطلع سازد بر پيغمبر اكرم، صلي الله عليه و آله و سلم، هم لازم نبود اين جريان را به اطلاع آنها برساند، و بر اساس وحي و علم غيب كارها را جلو برد و هر كجا جنگ را ميبرد جنگ كند، و هر كجا شكست ميخورد جنگ نكند، و هر كس را كشته نميشود به جنگ بفرستد، و هر كس را كشته ميشود نفرستد اين روش با مصلحت بعث رسل و تربيت جامعه منافي است و هر جوابي در مورد علم خدا باين امور بگوييد در مورد علم پيغمبر و امام ما همان را ميگوييم.
لذا ما ميگوييم منافات ندارد كه پيغمبر عالم به سرنوشت جنگ احد باشد ولي در مقام تدارك و عمل بيش از يك فرمانده عادي و آگاه و متوجه به فنون نظامي كاري انجام ندهد و لذا به طور قاطع مثل خبرهاي پيروزيهاي ديگر خبر از پيروزي ندارد7 و بلكه فرمود: (لَكُمُ النَصر ما صَبَرتُم) اگر صبر كنيد پيروزي براي شما است بلكه طبق اخبار متعدده در تفسير طبري شكست و شهادت عمويش حمزه را پيشبيني ميكرد.
امام هم در قيام مقدسي كه فرمود پيشبيني اوضاع را كرد، و ميدانست پيروزي نظامي براي او فراهم نخواهد شد و اينطور نبود كه حوادث پشت پرده را كه مردم عادي نميتوانند پيشبيني كنند نتواند پيشبيني نمايد حاشا و كلا،
نه شكست نيروي نظامي امام مربوط به حوادث پش پرده بود و نه امام از پيشبيني آن حوادث عاجز بود.
ارتش داوطلب چه شد!
27. در ص 70 ـ آنچه پيرامون ارتش داوطلب امام نوشته است جز يك قياس مع الفارق با ارتش اميرالمؤمنين، عليه السلام، نيست.
آخر عزيزم شما كه ميگوييد صدهزار نفر ارتش امام حسين، عليه السلام، و نيروي نظامي او بود شما كه ميگوييد در آنروزگار داشتن اسلحه ممنوع نبود و اين صدهزار نفر همه مسلح به سلاح روز بودند. شما كه ميگوييد اگر يزيد تمام سپاهانش را تجهيز ميكرد بيش از اين نميتوانست به جنگ باامام بفرستد. شما كه ميگوييد در جنگ صفين نفاق و اختلاف رابطه ارتش با علي، عليه السلام، قطع كرد و مثل اينكه ميخواهي بگويي در كوفه و دراين صدهزار نفر كه معلوم ميشود آمار و شناسنامههاي همه را خدمت شما دادهاند يك نفر منافق نبوده است.
پس بفرماييد بدانيم چگونه سربازان ابنزياد كه از شام هم نيامده بودند و لابد غير از اين صدهزار نفر مردم مخلص صددرصد وفادار بودند چطور ميتوانستند صدهزار مسلح را كنترل كنند كه نفس از آنه بلند نشود؟
بنابراين اگر صدهزار نفر نيروي امام بود پس ابنزياد از ميان غير اينها چقدر سرباز ميتوانست تهيه كند؟ ده هزار بيست هزار كه بيشتر نميتوانست آنها را هم به كربلا فرستاد پس اين صدهزار نفر شمشير زن مرده بودند قيام كنند و كار ابن زياد را كه با دههزار هم در آن موقع كه افرادش بيشتر در كربلا بودند تمام كنند؟
اگر اينها منافق نبودند و نفاق رابطه آنها را با امام نبريده بود پس آن احتجاجات اما به آنها در روز عاشورا به كي متوجه بود.
نه آقاي من منافق بودند دروغ گفتند غير از آن عده معدود كه خود را به كربلا رساندند يا تني چند كه فرضاً نتوانستند همه بازيگر، و در ميدان همكاري با امام نبودند، و اين لشگري كه در كربلا بود از همان مردم متشكل شد، با اين وصف شما ميگوييد رابطه ارتش علي، عليه السلام، به واسطه نفاق و اختلاف با فرمانده قطع شد، و در اينجا براي دگرگوني اوضاع شد، دگرگوني اوضاع همين بود كه اينها به قول خود عمل نكردند، خيانت كردند، شمشيرهايشان را براي كشتن امام كشيدند و مسلم هم همين را به امام گزارش داد.
شما گمان ميكنيد همه آن مسلم بن عوسجه، يا حبيب بن مظاهر بودند، نه آنها از همان وقت كه مسلم را تنها گذاشته و نامردي خود را نشان دادند، سراغ كار خود رفتند، و سپس هم كربلا آمدند و آب را بروي اهل بيت پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، كه ميهمانان آنها بودند بستند، و به اطفال خردسال و شيرخواران هم ترحم نكردند، و امام زمان خود را شهيد نمودند.
آيا مسلم مسئول بود؟!
28. آنچه از ص 71 ـ راجع به جناب مسلم نوشته در اين جهت صحيح است كه فرمانده قابل و لايق و نامي بود، ولي ارتشي كه به قول شما نيروي نظامي او بود قابل اعتماد نبود، و گفتم اگر امام به ظاهر با آنان روش اعتماد كننده داشت اتمام حجت بود، نيروي نظامي مسلم از يك اكثريت فاسد، جيره خوار و طماع، و ترسو تشكيل شده بود، و به محض اينكه تبليغات ابن زياد، و تطميعات و تهديداتش شروع شد خود را باختند و فروختند و رفتند و اين موضوعي نبود كه قابل پيشبيني نباشد، چون مكرر از اهل كوفه اين روش ديده شده بود.
برگشتن ورق مايه چنداني نميخواست تهديد و تطميع وضع را تغيير داد، و معلوم شد كه نيروي به قول شما صدهزار نفري از آن هم كه سياستمداران پيشبيني ميكردند ضعيفتر هستند، و گرنه نبايد دستگير شدن دو نفر يا برافراشتن پرچم امان صدهزار نفر مسلح را به اين زودي بيعتشكن و شرافت فروش معرفي كند، اين همان چيزي بود كه ابنعباس پيشبيني ميكرد گزارش مسلم هم آنرا نميتوانست نفي كند و از نظر امام هم پنهان نبود، و اگر بخواهيد بگوييد امام آنرا پيشبيني نميكرد لغزش بزرگي را پذيرفتهايد، نه فقط از جهت آنكه علم امام را منكر شدهايد، بلكه از جهت آنكه بينش و بصيرت امام را با اوضاع از ابن عباس كمتر شمردهايد.
دو مشكل!
29. در ص 77 ـ راجع به دو مشكل سخن دنبال شده است در حاليكه با اندك توجه مرتفع ميشود.
مشكل اول يعني ارتباط قصر با خارج به اين جهت بود كه نيرويي كه آنجا را محاصره كرده بود نامنظم بود مانند شورشهاي عمومي و ناگهاني كه در اثر غليان احساسات گاهي آغاز ميشود، و رعد و برقي ميكند، و خود بخود فرو مينشيند اين شورش هم اين گونه بود و جناب مسلم هم بيش از اينها نميتوانست آنرا بسيج سازد و كنترل كند و از ارتباط قصر با خارج جلوگيري كند او تمام قدرت خود را به كار برد و شجاعت و رشادت خود را اظهار كرد، آخرين تلاش خود را نمود، و مردم را به شورش وادار ساخت.
ولي اين شورش نظاميان سربازان نبود و معلوم نيست از آن صدهزار سرباز مسلح چند نفر در اين شورش وارد بودند شايد اكثر بياسلحه بودند اين شورشها نميتواند كاري انجام دهد و پايداري كند و بزودي ساكت و آرام ميشود، به علاوه ممكن است همين شورشيان متعرض ورود و خروج سران قبايل به قصر نميشدند، و اين دليل اين است كه مردم تصميم به قلع و قمع عبيدالله زياد نگرفته بودند، و آزاديهايي را ميخواستند.
مشكل دوم نيز از همين جا حل ميشود زيرا مسلم، عليه السلام، نيرويي نداشت و نيروهاي دولتي اگر چه در برابر شورش عقب نشيني كردند اما بر اوضاع مسلط بودند، و با اشراف و متنفذين شهر ارتباط داشتند، و با وسايل و عمال، و كار آگاهايي كه همه جا داشتند شهر در اختيارشان بود و ميتوانستند يك شبه همه را با تطميع و تهديد راضي و ساكت كنند، و جز عده معدودي كه معلوم نيست در آن موقع به چه جهت مسلم را تنها گذاردند بقيه بيوفايي و عهدشكني اختيار كردند، و كساني نبودند كه توقع ثبات، استقامت از آنها بجا باشد، آنها براي هميشه از مسلم و آقايش جدا شدند.
به هر حال قدر مسلم اين است كه مسلم تنها ماند و معلوم نشد كسي در راه ياري او و هاني با نفوذ و شخصيتي كه در كوفه داشت كشته شده باشد.8
اين جريان هم نشان داد كه كوفه نميتوانست عليه بنياميهقيام كند، و شهر در اختيار عمال و كارگردانان حكومت است.
بعد از شهادت و آن اهانتها به جسد پاك و نازنينش هم از اين مردم به قول شما ياران فداكار جنبش و عكسالعملي ظاهر نشد، و برفرض كه ملاقات مسلم با افرادي مانند مسلم بن عوسجه و حبيب امكانپذير ميشد، برخلاف تصور اين نويسنده كاري انجام نميگرفت و ستاد جديد تشكيل نميشد چنانچه امكان آنكه مسلم را شبانه از آن گير و دار خلاص سازند هم نبود.
آقاي عزيز شهر و اكثر متنفذين با حكومت بودند حال به طمع يا ترس بود كاري نداريم سوار با ايمان و يار فداكار و سرباز سلحشوري كه در راه نجات مسلم همكاري كند پيدا نميشد، به قدري انحطاط اخلاقي و علاقه به ماديات مردم را پست و ذليل كرده بود، كه حاضر نبود كمترين فداكاري از خود نشان بدهند، و اقلا چند نفري در كوفه از آن صدهزار نفر نيروي نظامي و ياران فداكار (بقول شما) استقامت كنند، و مثل خود مسلم پايدار بمانند همه كنار رفتند، و خانه و منازلشان را در اختيار عمال حكومت گذاشتند و با آنها تشريك مساعي كردند از بالاي بامها بر سر آن مرد خدا و ميهمان بسيار عزيز سنگ ميريختند؟!
باز شما بگوييد - الكوفي لايوفي - بياساس است انصافاً كه عجب وفا كردند!!
مردمشناسي!
30. آنچه از ص 80 ـ راجع به مردمشناسي و روحيه جامعهها به منظور دفاع از ملت كوفه نگاشته صحيح نيست زيرا به شهادت تاريخ اوضاع اجتماعي و اخلاقي مردم كوفه بيش از شهرهاي مشابه در انحطاط بوده، و وقتي انقلاب آنجا را با شهرهاي ديگر مثل انقلاب مدينه قياس كنيم مردم كوفه را نا استوار و عهدشكن ميبينيم.
كسانيكه در ركاب علي، عليه السلام، جنگيدند همه اهل كوفه نبودند، و آن قبايل و عشايري كه مردانه فداكاري كردند و به مولاي متقيان، عليه السلام، ارادت ميورزيدند مانند قبيله همدان مشهور هستند، و جملهاي كه از آن حضرت نقل كردهايد، خطاب به مجاهدين و سربازان واقعي جنگ است، كه از كوفه و غير آن بودند.
بعلاوه چرا خطبههاي پر از شكايت و گله علي، عليه السلام، را از اين مردم فراموش كردهايد، كه آرزومند بود معاويه با او معامله كند و يك نفر از شاميان را بدهد، و ده نفر كوفي بگيرد.
آيا جامعهشناسي شما بهتر است يا علي، عليه السلام، كه خود علاوه بر مقام امامت وضع متزلزل و متلون و نفاق كوفيان را ميديد؟ اكنون به مراتب از زمان علي، عليه السلام، بدتر شده بودند، و معاويه حتي بسياري از هواخواهان آن حضرت را نيز با پول و تطميع و رشوه بسوي خود كشانده يا ساكت كرده بود.
لذا آنها كه جامعه شناس بودند ميگفتند اگر غرض تأسيس حكومت اسلامي باشد با مردم كوفه اينكار انجامپذير نيست و به آنها نميبايد اعتماد نمود، و اگر اين مردم كه به قول نويسنده شهيد جاويد نيرومندتر از افراد مسلح بنياميهبودند راست ميگويند شهر را متصرف شوند، و عامل يزيد را بيرون كنند سپس امام را دعوت نمايند.
دو شاهد تاريخي!
32. اما اينكه در ص 85 دو شاهد تاريخي آورده به هيچ وجه گواه صدق ادعاء او نيست زيرا اولا علت پيشرفت اين انقلابات، بلكه علت پيدايش آنها، همان شهادت امام و عكس العمل مظلوميت او، و اسارت اهل بيت در قلوب بود. و ثانياً انقلابات ديگر، مثل انقلاب مدينه و قيام ابن زبير مشوق مردم كوفه، و مانع از كنترول اوضاع اين شهر بود، لذا تا مدتي مختار پايداري كرد، ولي سرانجام او هم ضربت بيوفايي مردم كوفه را خورد.
و به هر حال اوضاع براي آن انقلابات هم از جهت فكري و اجتماعي، و هم از جهات سياسي كاملا مساعد شده بود مع ذلك آنها هم سرانجام شكست خورده و از ميان رفتند.
تصور صحيح!
33. در ص 86 تصور صحيحي كه نگاشته دور از صحت و تحقيق است اكثريت كسانيكه بيعت كردند منافق بودند، و جز همان اقليتي كه در كربلا پايداري كردند و معدودي كه نتوانستند خود را برسانند ديگران مرد فداكاري نبودند، دليلش اين است كه اگر از اين صدهزار نفر بيست هزار نفر ميخواستند به امام ملحق شوند به هر قسم بد اقلا چند هزار نفر خود را ميرساندند، و علي الظاهر همه رفتند و در خانهها نشستند تا خبر شهادت پسر پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، را شنيدند.
بعد هم كه سر آن حضرت را با اهل بيت به كوفه آوردند ممكن بود يكباره شورش كنند و عكسالعمل نشان بدهند و كاري نكردند.
آيا سرانجام پيروز ميشد؟
34. در ص 86 از پيروزي نظامي امام، عليه السلام، و اينكه اگر كوفه تسخير ميشد پيروز ميگرديد سخن ميگويد.
پاسخ اين است كه اگر كوفه فرضاً تسخير ميشد باز هم پيروزي امام معلوم نبود بلكه معلومالعدم بود زيرا اولا تنها شهر كوفه در برابر قدرت نظامي حكومت اموي توانايي مقاومت نداشت، و به فرض كه از بصره هم به آنان كمك ميرسيد كافي براي مقاومت نميشد، و اگر چند صباحي هم ايستادگي ميكرد سرانجام سقوط مينمود.
يعني اگر ما فرض كنيم امام، عليه السلام، زودتر از ابن زياد به شهر كوفه رسيده بود، و مردمي كه با مسلم بيعت كردند با شخص امام، عليه السلام، بيعت مينمودند باز براي مقاومت با نيروهاي نظامي دولتي كافي نبود، و ما اگر خيلي مبالغه كنيم چون حساب امام از حساب مسلم جدا بود، شايد چند روزي شهر مقاومت ميكرد و عدهاي تا سر حد شهادت ايستادگي ميكردند، ولي سرانجام شكست ميخورد و جز همان عده قليل كسي وفاداري نميكرد.
حوادث بعد هم نشان داد كه كوفه به تنهايي و با ضميمه شدن بصره هم نميتواند انقلاب را به ثمر برساند، و عبدالله زبير هم كه با حكومت مقابله كرد اولا براي اين بود كه جاي امني را مقر خود قرار داد، و ثانياً از شهادت امام استفاده تبليغي زيادي كرد، و اگر چه تاحدي با استفاده از آن مكان مقدس مقاومت كرد اگر يزيد نمرده بود شهر كوفه هم به سرنوشت مدينه گرفتار ميشد و عاقبت هم كه بدست حجاج كشته گشت.
بعد از يزيد!
35. در ص 88 ـ زير عنوان بعد از يزيد مينويسد اگر چه مرگ يزيد قبلا پيشبيني نميشد اما مقاومت حكومت حسيني اين نتيجه را داشت سه سال بعد كه يزيد ميمرد جهان اسلامي مسخر او ميشد و خليفه بدون معارض ميگشت.
جواب اين است كه اولا قبول نداريم كه امام مرگ يزيد را پيشبيني نميكرد، و از اينگونه اموري كه در آينده واقع ميشود اطلاع نداشت. مگر اميرالمؤمنين، عليه السلام، از زنده ماندن معاويه تا بعد از شهادت خود و تسلط او خبر نميداد مگر حضرت صادق، عليه السلام، از خلافت سفاح و منصور، و امام رضا از مرگ هارون و مكان دفن خود و اينكه پيش از مأمون رحلت ميكند خبر ندادند؟ شما چگونه اين امور مسلمه را تلويحاً يا تصريحاً انكار ميكنيد، و از كجا بطور مسلم ميگوييد مرگ يزيد پيشبيني نميشد يعني امام پيشبيني نميكرد.
و ثانياً اگر مرگ يزيد پيشبيني نميشد امام هم نميتوانست روي آن در قيام براي تأسيس حكومت حساب كند و به پيروزي خود اميدوار شود.
و ثالثاً حكومتي كه با نيروي سست عنصر و گريز پاي اهل كوفه تشكيل ميشد نميتوانست در برابر حكومت نظامي و دولتي يزيد تا سه سال مقاومت كند، و هر طور بود به زودي قدرت سرنيزه و سپاهياني كه از همه استانها فراخوانده ميشدند انقلاب و نهضت را سركوب ميكرد.
و رابعاً اين هم كه نوشتهايد عبدالله زبير در برابر قدرت عظيم امام تسليم ميشد صحيح نيست زيرا عبدالله كه از محركين اساسي جنگ جمل و شورش عليه اميرالمؤمنين، عليه السلام، بود و از عصر آن حضرت تا حال خود را نامزد خلافت كرده بود كسي نبود كه تسليم امام شود و قطعاً با آن مكر و خدعهاي كه از او معروف است اگر پيروزي امام را در شرف وقوع ميديد عليه آن حضرت حتي با سازش موقتي با يزيد وارد كار ميشد و پس از يزيد هم عبدالله ساكت نميگشت و بين او و امام تصادم و نبرد روي ميداد ـ اينها اموري است كه هر شخص وارد به تاريخ و تجزيه و تحليل آن كاملا درك ميكند.
وحدت سياسي!
36. آنچه در ص 89 زير عنوان وحدت سياسي نگاشته صحيح است ولي بيش از فرض و بنحو قضيه شرطيه نيست اگر حكومت حسيني تشكيل شد چنين و چنان ميشد، اگر حكومت فرزندش امام زينالعابدين، و حكومت باقري، و حكومت جعفري، و حكومت موسوي و رضوي هم تشكيل ميشد تمام اين بركات و فوائد حاصل ميگشت در ترتب اين آثار بر اين حكومتها كسي شك ندارد.
بكوفه نميرفت!
37. از ص 89 ـ به بعد در صدد اين است كه ثابت كند اگر از نظر مجاري طبيعي پيروزي نظامي مسلم نبود امام به كوفه نميرفت.
ما ميگوييم با اينكه معلوم بود از نظر مجاري طبيعي امام پيروز نميشود و خويش هم آگاه بود، و ما اين دو جهت را كاملا روشن كرديم امام بسوي كوفه رفت و طبق همان اوضاعي كه پيش آمده و مكاتيب رسيده، و بيعتي كه با مسلم كرده بودند مقتضي بود امام حجت را بر آنها تمام نمايد، و دعوت آنها را بپذيرد و آنچه مينوشت و انجام ميداد بر اساس همين اتمام حجت، و هدايت مردم به حقيقت بود، و ادلهاي كه اقامه شده است دلالت بر مدعي ندارد.
پاسخ دليل 1
البته امام، عليه السلام، بايد به مسلم دستور دهد كه اگر مردم كوفه آماده نيستند مراجعت كنند زيرا در اين صورت حجت بر آنها تمام شده و امام نايب خود را فرستاده و آنها هم حاضر به همكاري نشدهاند، و اگر مسلم مراجعت ميكرد، و ميگفت كوفيان زير وعده زدهاند امام به سوي آنها حركت نميكرد ولي معنايش اين نيست كه امام از اوضاع كوفه بياطلاع بود زيرا اگر به آنها جواب ميداد كه شما دروغ ميگوييد از مثل آن حضرت صحيح نبود، و پيشي گرفتن و شتاب در رفتن هم مقتضي نبود.
بعلاوه در اين امور عاديه انبيا و اوصياء طبق روش معمول عمل ميكردند، و مأمور به ظاهر بوده و عمال خدا در زمين بودهاند، چنانچه خدا ميدانست مثلا مسلمانها در جنگ احد شكست ميخورند، و آنها را به توسط وحي باخبر نساخت تا جلو شكست را بگيرند پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، نيز مأمور نبود كه اينگونه علوم را كه با قضاء و قدر الهي ارتباط دارد همه جا به ديگران بگويد. امام هم همان روش پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، را دارد.
مضافاً بر اينكه اين گونه اوامر مشروطه دلالتي بر تحقق يا عدم تحقق شرط ندارد گاهي امر كننده عالم به تحقيق شرط است و گاهي عالم به عدم تحقيق آن و نظير اين اوامر در اوامر الهيه و قرآن مجيد زياد است.
پاسخ دليل 2
جوابش از جواب دليل اول معلوم ميشود در اينجا با علم به تحقيق شرط امام ميفرمايد اگر مسلم نوشت ميآيم ـ مانند اِنْ جادَلُوكَ فَقُلِ اللهُ اَعلَمُ بِما تَعمَلُون قضيه شرطيه در اينجا مفهوم ندارد كه شما به مفهوم آن تمسك ميكنيد وانگهي بر فرض مفهوم صدق قضيه شرطيه مستلزم صدق طرفين نيست، به اين معني كه اگر مسلم ننويسد امام به عراق نميرود اما اين معنايش اين نيست كه مسلم نمينويسد و امام به عراق نميرود اين قضيه شرطيه با علم به نوشتن مسلم و رفتن به عراق منافات ندارد.
پاسخ دليل 3
جملهاي كه از خطبه امام، عليه السلام، نقل كرده ظاهر در مقصود او نيست و ظاهر در اين است كه ميفرمايد چرا در حالي كه چنين بود دست از ما كشيديد، نه اينكه چرا در حالي كه چنين بود ما را رها نكرديد، و دست از ما نكشيديد، و فرضاً هم ظاهر در معني دوم باشد بيش از اين دلالت نميكند كه اگر شما به سوي ما نميآمديد، ما را رها ميكرديد، و دعوت نمينموديد ما به سوي شما نميآمديم. چون شما بر ما حجتي نداشتيد و بر ما اتمام حجت بر شما بپذيرفتن دعوت لازم نميشد. اين جمله هيچ دلالتي بر مساعد بودن اوضاع براي تشكيل حكومت و اينكه امام پيشبيني عهدشكني و بيوفايي آنها را نميكرد ندارد.
سؤال
38. راجع به سؤالي كه در ص 92 طرح كرده اولا به حسب وضع عادي رجايي كه براي پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم،در غزوه احد و براي علي، عليه السلام، در صفين بود براي امام نبود زيرا طبق اوضاع و احوال پيروزي در احد و صفين مظنون الحصول بلكه نود درصد محتمل بود و در قيام امام، عليه السلام، پنج درصد بلكه صددرصد احتمال پيروزي نظامي نبود، و اگر اين احتمال پيروزي به طور عادي ميرفت كساني مانند عبيدالله الحر كنار نميرفتند.
ثانياً ـ چنانچه مكرر گوشزد كرديم آن بزرگواران مأمور بودند طبق ظاهر و مجاري عادي رفتار كنند، و رجائي هم كه اظهار ميكردند طبق همان مجاري عادي بود وگرنه شما خودتان از پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، در ص 66 نقل كرديد كه فرمود: لكم النصر ما صبرتم و ما گفتيم اين فرمايش به شكست اشعار دارد علاوه سيره ابن هاشم ص 6 و 7 را ملاحظه فرماييد پيغمبر اكرم، صلي الله عليه و آله و سلم، شهادت حضرت حمزه و گروهي از مسلمانان را در اين غزوه پيشبيني ميكرد و به طور اجمال از آن خبر داد.
و در همين تفسير طبري روايات متعددهاي به تفاريق موجود است كه همه دلالت بر آگاهي پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، از آينده جنگ احد دارد با وجود اين چگونه در اين غزوه اميدوار به فتح بود.
و اما فرمايش اميرالمؤمنين، عليه السلام، در مورد اشغال مصر بيان اقتضاي عادي وضع و توبيخ بر مسامحه و تقصير مردم در اطاعت از امام است، يعني وضع ما اينطور بود كه اگر شما كوتاهي و مسامحه و سستي نميكرديد، پيروزي از آن شما بود، ولي صبح كرديم در حاليكه اين فرصتها و زمينههاي مساعد از دست داده شد.
از اين گونه عبارات و شبيه آن حتي در وحي خدا هم ديده ميشود، مثل،
وَقُولا لَهُ قَولا لَيِّناً لَعَلّهُ يَتَذَكَرُ اَوْ يَخْشَي
اين عبارات با علم و آگاهي به واقع امر منافات ندارد پيغمبر اكرم، صلي الله عليه و آله و سلم، علي، عليه السلام، را از جهادش با ناكثين و قاسطين و مارقين خبر داده بود و هر كس تاريخ خلافت ظاهري علي، عليه السلام، را بخواند اينقدر ميفهمد كه اگر چه برحسب عرف و عادت و ظواهر امور در محاربات علي، عليه السلام، اميدواري به پيروزي و فتح بود ولي علي، عليه السلام، از پايان اين محاربات اطلاع داشت و حتي مقتولين را ميشناخت و ميدانست كه مثلا ذيالثديه در جنگ نهروان كشته خواهد شد و ميدانست كه معاويه بر اوضاع مسلط ميشود و آنچه كرد بر اساس وظيفه و تكليفي بود كه به گردنش افتاد، و مأموريتي كه بايد انجام دهد، زيرا به حسب ظاهر حجت را بر او تمام كردند، و اگر امام قبول مسئوليت نميكرد، مفاسد آن بسيار ميشد، و كشتار بيش از آنچه در اين جنگها واقع شد، واقع ميشد، و بسا كه در همان مدينه قتل عامي واقع ميشد كه همه چيز اسلام در خطر ميافتاد و معاويه با خيال راحت نقشههاي خود را اجرا ميكرد و به علاوه امتحاناتي كه بايد از اين امت بشود انجام نميگرفت اين كلام از خود علي، عليه السلام، است در خطبه شقثقيه
اَما وَالذِي فَلَقَ الحَبَّةِ وَ بَرَء اَلنَسمَةَ لَوَلا حُضُورُ الحاضِرِ وَ قِيامُ الحُجَةِ بِوُجُودِ الناصِرِ وَما اَخَذَ اللهُ عَلَي العلماءِ اَن يُقارُّوا علي كِظَةِ ظالم وَلاسَغَبِ مَظلُوم لالَقيَتُ حَبلَها عَلي غارِبِها.
1ـ12. تأسف شديد
39. ما نميتوانيم با اينكه نميخواهيم بعض مطالب را به طور روشن بنگاريم در اينجا تأسف شديد و نگراني خود را از طرز فكر و برخورد نويسنده شهيد جاويد با حقايق اظهار نكنيم، هر چه ميانديشيم به علت اشتباهكاريهاي ايشان پي نميبريم، چرا ميخواهند مردم را به اشتباه بيندازند؟ و چرا ميخواهند اين نظر نامقبول خود را با قلب حقايق در اذهان وارد كنند؟
ملاحظه فرماييد در همين بحث براي اينكه ثابت كند پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، در جنگ احد اميدوار بود بر دشمن غالب شود از آن همه اخباري كه در همين تفسير طبري روايت شده و دلالت دارد بر آنكه پيغمبر، صلي الله عليه و آله، از پايان جنگ آگاه بود چشم پوشيده است و فقط به يك خبري كه صدرش دلالت بر گفته او دارد و ذيلش دلالت بر عكس آن ميكند تمسك كرده صدر را آورده و ذيل را حذف كرده است.
ما چه گوييم؟ بگوييم در موقع مطالعه ديد چشمش تا اينجا كار ميكرده و از اينجا به بعد از كار افتاده است؟
يا بگوييم ايشان ملتفت مضمون ذيل خبر نشده است. داوري با شما اينك متن حديث را در دسترس شما ميگذاريم.
اِنَّكُم سَتَظهَرون فَلا تَأخُذُوا ما اَصْبتُم مِن غَنائِمِهِم شَيئاً حَتّي تَفَرَغُوا
يعني شما بر دشمن غالب ميشويد ولي از غنائم آنها چيزي تصرف نكنيد يعني به غنائم مشغول نشويد تا فارغ شويد و جنگ با فتح پايان يابد.
آقاي عزيز اين فرمايش پيغمبر، صلي الله عليه و آله، رجاء نبود و خبر قطعي از پيروزي و فتحي بود كه در ابتداء نصيب مسلمانان شد و چون ميدانست طمع به غنائم سبب ميشود كه اصحاب عبدالله بن جبير حر است كمينگاه را رها كنند آنها را نهي فرمود.
اين جمله انكم ستظهرون كه خبر از يك فتح قطعي ابتدايي مسلمانها است، با اين كه در دنبالش حضرت اشعار ميفرمايد با اينكه طمع در غنائم سبب فتنه و امتحان ميشود، چه مربوط به اين بحث است؟ ولي نويسنده شهيد جاويد ذيل خبر را رها كرده و ابتداء آنرا نوشته است تا خواننده را در اشتباه بيندازد!!
1ـ13. اين تصور از كجاست؟
40. از ص 93 وارد اين موضوع ميشود كه چون بين مردم شايع است امام، عليه السلام، از مدينه به قصد كشته شدن حركت كرد و تا آخر كار در تعقيب همين هدف بود ما بايد بدانيم اين تصور از كجا و منشأ آن چيست؟ پس ميگويد منشأ اين تصور ظواهر نقلهايي است كه لازم است به بررسي آنها بپردازيم سپس نقلهايي را كه به قول او در پيدايش اين تصور نقش اساسي داشته است شرح ميدهد.
ما ميگوييم شما چرا اينقدر مغلطه ميكنيد چهره يك حقيقت تابناكي را بيجهت تيره نشان ميدهيد؟ و افكار ساده را گمراه ميسازيد؟ مردمي كه ميگويند امام به قصد كشته شدن رفت نميگويند رفت تا خود را به كشتن بدهد و دست روي دست بگذارد تا بيايند او را بشكند، و تا آخر كار هدفش اين بود كه شمر يا سنان يا خولي را پيدا كند تا او را بكشند و به هدفش برسانند! چرا شما قيافه شهادت در راه خدا را اينطور نشان ميدهيد؟ قصد شهادت و كشته شدن كه همه بايد آرزومند آن باشيم و در دعا طلب ميكنيم و قتلا في سبيلك يك مسئله است، و خود را به كشتن دادن كه عقلا و شرعاً مذموم است مسئله ديگر شما، چرا در اين كتاب اينقدر سعي داريد اين دو موضوع را در اذهان مردم به يكديگر مشتبه سازيد؟ و هدف مقدس امام را به اين صورت مجسم كنيد؟
امام براي شهادت رفت ميدانست در پايان اين قيام و نهضت و اعلان مخالفت با يزيد شهادت و كشته شدن است، كسب فيض شهادت در راه خدا يكي از اعظم مثوبات، و افضل قربات است. و اين كشته شدن محبوب و مطلوب خدا است، پيغمبر، صلي الله عليه و آله، مردم را به آن تحريص ميكرد، كه جهاد كنند تا كشته شوند، اين سعادت نصيب هر كس بشود غنيمت است، وقتي بنا باشد فداكاري يك نفر سبب بقاء دين، يا قوت قلب و ثبات مجاهدين، يا ايجاد رعب در نفوذ معاندين شود، اين كشته شدن محبوب و مطلوب است تاريخ غزوات و جنگهاي صدر اسلام را بخوانيد به بينيد چگونه آرزومند شهادت بودند، و براي كسب اين فيض به جهاد ميرفتند.
اگر كسي از مدينه به كربلا برود بدريا برود به آسمان برود به هر كجا برود براي اينكه به چنين فوري نايل شود بيجا و بي مورد است، شهادت في سبيلالله علاوه بر آنكه به همين عنوان مطلوب است سبب پيشبرد مقاصد اسلام و نجات دين ميشود، تفاوت نميكند اثري كه بر شهادت مرتب ميشود فوري باشد، يا در آينده حاصل شود، اثرش شكست قشون دشمن باشد، يا شكست فكر و عقيده دشمن، بالاخره هر چه تحت عنوان شهادت و جهاد في سبيلالله اين حرف و اين عقيده كجايش اشكال دارد؟ و از اين بهتر عقيدهاي كه با كرامت مقام امام و همت بلند او سازگار باشد چيست؟ اين سيره تمام مجاهدين بوده است.
پس اگر امام به قصد شهادت و جهاد في سبيلالله بيرون شده باشد چه اشكالي دارد؟
اگر امام فداكاري نكند و در راه دين از بذل جان مضايقه نمايد از ديگران چه توقع ميتوان داشت؟
ما كه در اينكار هيچ اشكال و ايرادي نميبينيم، و آنرا نشان ايمان استوار و تمام و كامل امام كه مجسمه ايمان و خلوص نيت، و اسلام خواهي بود ميدانيم.
تذكر
چنانچه در مقدمه اين كتاب و در ضمن پاسخهايي كه تا كنون به مطالب كتاب شهيد جاويد داده شده مكرر گفتهايم موضوع مساعد نبودن شرايط و احوال براي قيام و آگاهي امام از شكست نظامي و شهادتش روشن و واضح است، و ادله و شواهد منطقي و تاريخي آن زياد است، و نيازي به استشهاد به جز خواب امام يا فرشتهها و امثال آن نيست و كتاب شهيد جاويد نيز از اساس باطل است خواه اين نقلها را كه در مقام رد برآمده معتبر بدانيم يا رد كنيم.
بديهي است اگر نويسنده ميخواست همان نظر سيد مرتضي قدس سره را در برابر اهل سنت تحكيم و تشريح كند هيچ احتياجي به تضعيف اين نقلها نداشت.
ولي متأسفانه نويسنده چون در مقام اين است كه چهره درخشاني را كه قيام امام، عليه السلام، در برابر چشم بصيرت ملت شيعه دارد عوض كند و به چهره به قول خودش سنّيپسند (اگر چه آنها هم نه پسندند) در آورد وارد جرح اين قسم اخبار شده است، و فرق او با سيد مرتضي اين است كه ايشان در كمال ادب اهل سنت را به منطق خودشان قانع ميسازد، و ايشان با يك فكر تمام شيعي و با ملت شيعه به ستيزه غير منطقي و بيفايده برخواسته است.
و چون اصرار دارد بلكه در اذهان تصرف كند، و اين مفاهيم ارجمندي را كه دنياي معاصر هم براي آن فوقالعاده ارزش قائل است، از دائره هدف قيام امام خارج سازد و آنرا يك قيام شكست خورده و به هدف نرسيده معرفي كند. اينجا اين اخبار را پيش كشيده و ارائه ميكند كه منشأ پذيرش نظري كه جمهور شيعه بر آن اتفاق دارند اين چند خبر است و لذا وارد تضعيف و رد آنها شده است ما با اينكه اعلام ميكنيم كه اين نقلها در تجسم چهره درخشان شهادت امام در اذهان شيعه نقش اساسي نداشته و اين تفكر و عقيده شيعي مستند به اخبار معتبره ديگر و تواريخ اهل سنت و شيعه و عبارات ادعيه و زيارات و منطق صحيح و خردپسند است براي روشن شدن ذهن خوانندگان و مغلطهكاريهايي كه در اين فصل شده است اين نقلها را هم بررسي مينماييم.
2ـ14. خواب امام، عليه السلام
41. از ص 94 ـ در مقام تضعيف خبر خواب امام، عليه السلام، در كنار مرقد مطهر حضرت رسول خدا، صلي الله عليه و آله و سلم، برآمده، و مثل اينكه هر نقلي را كه متضمن خوابي باشد ضعيف ميداند، و با خواب بيگانگي دارد، و اگر در پاورقي توضيح مختصر را نداده بود گمان ميرفت خواب انبيا و اوليا را هم غير معتبر ميداند، و مضحك اين است كه تفضل فرموده و در تعيين تكاليف امام وارد نشده و الا اجتهادي ميكرد، و بزور و اصرار ميگفت امام هم بايد تابع اجتهاد من باشد و مثلا به خواب خود ترتيب اثر ندهد.
آن كسيكه اين خواب مورد بحث را نقل ميكند ميگويد امام آنرا حجت دانست و از آن لزوم اداء تكليف شرعي خود را فهميد و خواب انبياء و اوصياء مانعي ندارد. متضمن امر و فرمان باشد و خودشان تعبيرش را بهتر از هر كس ميدانند چنانچه درمورد ابراهيم است كه فرمود
ان اري في المنام اني اذبحك ـ فقال يا ابت افعل ما تؤمر
گفتار ابن اعثم!
ادلهاي كه در ردّ خواب مورد بحث اقامه كرد با پاسخ آن به شرح ذيل است:
1. مورخاني كه در طبقه ابن اعثم يا قبل از او بودهاند اين مطالب را ذكر نكردهاند و چون ابن اعثم مردي از اهل سنت است و نزد علماي اهل سنت مورد اعتماد نبوده پس نميتوان به نقل او اعتماد كرد.
جواب اين است كه مجرد تفرد شخص بذكر خبري موجب بياعتباري آن نميشود و عدم ذكر بعض مورخين خصوص اهل سنت، دليل بر ضعف نيست، و ابن اعثم اگر چه بر حسب ظاهر از اهل سنت بوده امّا آنها او را به جرم تشيع و اينكه اخبار فضايل اهل بيت را روايت كرده تضعيف كردهاند; و مؤلف الكني و الالقاب هم ضعف او را از ياقوت نقل كرده كه حالش در دشمني با شيعه معلوم است، و عبارتي كه از معجم الادباء نقل شده اگر مشعر به مدح او نباشد دلالت بر ضعف او ندارد.9 محدثان متعصب عامه هر كس را شيعه بوده يا اخبار فضايل را نقل ميكرده تضعيف ميكردهاند در حاليكه هيچ علتي در او غير از تشيع يا روايت احاديث فضايل نبوده، مع ذلك از عبارت ياقوت اعتبار كتابهاي او تلويحاً معلوم ميشود، و ابن اعثم هركس باشد و هر چه ضعيف و مغرض باشد از امثال ابن كثير صاحب تاريخ و ابن خلدون به مراتب معتبرتر است.
2. نويسنده شهيد جاويد ميگويد: ابن اعثم مطالب خيالي را با مطالب تاريخي مخلوط كرده است، ولي نويسنده در اينجا بيشتر از يك حدس شخصي اظهار نكرده است، و غير از اين مورد و دو خواب ديگر مواردي را نشان نداده است، تا ما هم در آن نظر كنيم، و در عبارات مقتل خوارزمي هم هرچه فكر كرديم اختراع اين داستان را نفهميديم، و اين همه دانشمندان و ادباء كه اين داستان را تا حال خواندهاند با كمال تخصصي كه در سخنشناسي داشتهاند چنين حدسي نزدهاند.
آنچه در دليل 3 و 4 و 5 نوشته نيز مردود است زيرا نويسنده به قول خودش نه صفحه از مقتل خوارزمي را كه متضمن مطالب و خبرهاي متعدده ميباشد، و يقيناً از مصادر مختلفه اخذ شده يك خبر فرض كرده و در رد اين قسمت يعني موضوع خواب امام تعارضي را كه بين اين اخبار است كه اتفاقاً با موضوع خواب معارضهاي ندارد به علت اينكه همه را يك خبر فرض كرده دليل ردّ قرار داده است، چون خبر گزارش شام و وصول جواب، و توقف حضرت را در اين مدت در مدينه بر خلاف نقلهاي ديگر ديده و آنرا جزء خبر خواب فرض كرده خبر خواب را هم رد كرده است، در حاليكه فقط بايد همان خبر را اگر قابل جمع نيست رد كند.
و عمده دليل او بر رد اين حكايت خواب همين است كه حضرت بعد از جريان احضار چيزي در مدينه نماند، به اختلاف يك شب يا دو شب ماندند در حاليكه بر طبق چيزي كه ايشان آنرا ضميمه خبر خواب كرده بايد در حدود پانزده روز و بيشتر در مدينه بعد از جريان احضار توقف فرموده باشند.
و پاسخش اين است كه اشتباه فرمودهايد اين خبر با خبر خواب دو خبر است و به هم ارتباط ندارند شما آنها را يك خبر تصور كردهايد و بر اساس آن تصور باطل دليل بر رد خبر خواب تراشيدهايد.
ما به ترجمه كتاب ابن اعثم (چون متن عربي آن در دست نيست) به دقت مراجعه كرديم. تاريخ نگار چنانچه رسم بسياري از مورخان است مطالب را طبق نظر خود به هم ربط داده و تلفيق كرده است، و خبر خواب هم در رديف مطالب ديگر نقل شده ولي به طور يقين اين خبر مربوط به داستان نامه به شام نيست، و تاريخ خواب كه بعد از اين نامه يا قبل بوده از آن استفاده نميشود، و صحت خبر خواب هيچ وابستگي به صحت داستان نامه به شام ندارد چون روايتش جدا است كه چون در مقام نقل پشت آن خبر نوشته شده ايشان به سهو و يا به عمد هر دو را بلكه چند صفحه مطلب را يك خبر قرار داده است و من در تعجبم با اينكه عدم ارتباط روايت خواب با مطالب قبل واضح است چرا نويسنده اينطور مغلطه كاري كرده است.
و دليل واضح بر اينكه خبر خواب ربطي به نقل ارسال نامه و گزارش به شام ندارد و مجموعاً يك خبر شمرده نميشوند اين است كه خود ابن اعثم هم آنرا جداگانه و تحت عنوان مستقل ذكر كرده است.
مراجعه فرماييد به صفحه 345 ترجمه تاريخ ابن اعثم سطر آخر چنين مينگارد ـ ذكر شكايت اميرالمؤمنين حسين بر سر تربت سرور عالميان محمد مصطفي عليه التحية و السلام، سپس خبر خواب را ذكر كرده است. خوب آقاي عزيز اين خبر را با اخبار سابقه چگونه يك خبر قرار ميدهيد و چرا با رد آنها اين خبر را رد ميكنيد اين است آئين بررسي و تحقيقق علمي و تاريخي؟!
اين خبر با اخبار ديگر هيچ معارضهاي ندارد مگر اينكه توقف حضرت را تا سه شب شمرده است كه اين مقدار اختلاف جزيي سبب ضعف اصل خبر نميشود خصوص كه بين روايات ديگر نيز مختصر تعارضي هست چون در بعض نقلها خروج حضرت را از مدينه در همان شب، و در بعض ديگر دو شب بعد، و در بعضي نوشته شده كه با ابن زبير در مسجد بودند، و در بعض ديگر ذكري از مسجد نيست. اينگونه اختلافات در مطالب و نقلهاي تاريخي زياد اتفاق افتاده كه ممكن است ناشي از اجتهاد مورخ يا عدم اهتمام به حفظ دقيق جزييات وقايع با اشتباه بعض ناقلين باشه مهم نيست، و نقل اصل و متن حوادث را از اعتبار ساقط نميكند.
به هر حال اين نقل از بسياري از نقلهايي كه نويسنده در مطالب كتابش به آنها استناد جسته از حيث اعتبار كمتر نيست و دليل ديگر بر اعتبار خبر خواب امام، عليه السلام، و اينكه خبر خواب غير خبر ارسال نامه به شام اين است كه ديگران هم اين خواب را مستقلا روايت كردهاند.
به هر حال از آنچه ذكر شد اطمينان حاصل ميشود كه نسبت جعل اين خبر به ابن اعثم و خيال بافي او يك نسبت غير منطقي و واهي است، و دليلي ندارد كه يك نفر مثل ابن اعثم اين خواب را جعل كند و در كتاب خود بنويسد.
تاريخ ابن اعثم و كتابهاي ديگر!
42. از ص 100ـ راجع به كتابهاي ديگر كه خواب امام، عليه السلام، را نقل كردهاند سخن گفته و رد كرده است.
از جمله امالي صدوق، عليه الرحمه، را مينويسد كه از محمد بن عمر بغدادي حافظ معروف از حسن بن عثمان تستري روايت كرده و ميگويد اين حسن بن عثمان به نقل الغدير كذاب است.
ما ميگوييم در اين نقل اگر چه اشتباهاتي ديده ميشود اما اين اشتباهات خصوص در اعلام در تواريخ زياد واقع شده و لطمهاي به متون وقايع نميزند، و در مورد حسن بن عثمان كه به نقل الغدير او را راوي كذاب شمرده است، پوشيده نماند، كه مستند الغدير كتب عامه است و بعيد نيست كه اين مردم بواسطه روايت اخبار فضايل مورد طعن واقع شده باشد و بر فرض هم كه ضعيف يا مجهول باشد نقل مثل صدوق بواسطه محمد بن عمر بغدادي حافظ، و اعتماد صدوق بر آن سبب جبر ضعف ميشود و به هر حال اين نقل اگر چه مضطرب است ولي نقل خواب امام را كه ابن اعثم روايت كرده و به خبر گزارش وليد به يزيد و وصول نامه ارتباط ندارد تا حدي تاييد ميكند چنانچه نقل روضة الصفا، و كاشفي و محمد بن ابيطالب حسيني و معادن الحكمه و قمقام و غيره نيز دليل اعتماد آنها به خبر خواب است.
ابن اعثم كيست؟
44. در ص 105ـ آنچه راجع به ابن اعثم نوشته است كه از اهل سنت بوده است ميپرسيم او سنيتر بوده و در كتابش دروغ و افترا بيشتر است يا ابن كثير صاحب البداية و النهاية؟ يا ابن خلدون؟ او بيشتر مذاهب اهل سنت را ترويج كرده يا ابن اثير صاحب كامل، و طبري صاحب تاريخ و تفسير، و دينوري، و ابن قتيبه، و ياقوت حموي و ذهبي و رشيد رضا از سنّياني كه شما كتابهاي آنها را مدرك قرار دادهايد؟
كساني كه مستقيماً به شيعه حمله كرده، و منكر فضايل اهل بيت و حتي از يزيد با وقاحت هر چه تمامتر دفاع كردهاند كتابشان و نقلشان را مدرك و معتبر ميدانيد اما تاريخ نگاران منصف اهل سنت و دوستدار اهل بيت، مانند صاحب روضة الصفا و ابن اعثم و هر كس گفته باشد امام، عليه السلام، براي جهاد في سبيل الله و ادراك فضيلت شهادت قيام كرد قول و نقلش معتبر نيست.
اما جمله و الخلفاء الراشدون كه نقلش را شما از يك نفر اهل سنت دليل بر عدم اعتبار كتابش گرفته و اماره بر اين قرار دادهايد كه براي ترويج افكار اهل سنت از دروغ و تهمت خودداري نكرده است و مثل اينكه در مدارك كتاب خود از اين جانبداريها از ديگران نديدهايد.
اولا در مذاكرات محمد حنفيه با امام، عليه السلام، در ترجمه ابن اعثم اين جمله و الخلفاء الراشدون ترجمه نشده است، و در مقتل خوارزمي چگونه اضافه شده است؟
خدا عالم است، ما نميتوانيم مثل شما فوراً اضافه كردن آن را به خوارزمي نسبت بدهيم، ولي در كلام امام در مقام وصيت در ترجمه ابن اعثم اين جمله موجود است.
ثانياً بر فرض اينكه اين جمله كلام امام باشد آيا مانعي دارد كه مراد از خلفاء راشدين در مثل اين عبارت كه نام علي مرتضي، عليه السلام، ذكر شده است «اَسيرُ بسيِرةِ جَدّي مُحَمَّدِ وَ اَبِي عَلي بنِ اَبيطالب وَ سِيرَةِ الخُلفاءِ الراشدين» ائمه اثني عشر خلفاء راشدين مهديين، عليهم السلام، باشد، همه كس ميداند كه حسين، عليه السلام، كلمهاي را كه پدرش در داستان شوري و تعيين خليفه پس از قتل عمر، با اينكه ميدانست دستاويز دشمن براي غصب خلافت و سپردن آن به عثمان ميشود از گفتنش جداً خودداري كرد، نميگويد.
و اين مقدار از مذهب اهل بيت، عليهم السلام، در آن زمان مسلم بود كه سيره خلفاء ثلثه را حجت نميدانستند، به علاوه تبعيت از سيره علي، عليه السلام، با تبعيت از سيره آنها محال است، پس بر فرض صدور اين كلام ظاهر است در همين معنايي كه گفتيم به هر حال اين كلام وضع و جعل باشد يا نباشد اين قدرها مهم نيست، و كتاب ابن اعثم را خصوص در نقل موضوعي كه ترويج مذهب اهل سنت را نميكند و دليل بر فضل اهل بيت است از اعتبار نمياندازد.
و اما سخني كه از امام، عليه السلام، خطاب بابن عمر نقل كرده است معلوم نيست كه خودش آنرا وضع كرده باشد به همين كتاب سير النبلاء ذهبي كه از مدارك مورد اعتماد نويسنده است مراجعه كنيد ببينيد چه كرده و رسوايي را در دفاع از جنايتكاران و دشمنان اهل بيت به كجا رسانده است، و حتي ترجمه همين عبدالله عمر را از ص 134 تا ص 161 به بينيد چگونه از اين فرد نالايق و دشمن اميرالمؤمنين، عليه السلام، توصيف و تمجيدهاي دروغ ميكند، و او را امام و قدوه و شيخ الاسلام ميخواند چطور شد كه سير النبلاء مدرك است اما ابن اعثم مدرك نيست؟
44. از جمله اعلام و بزرگانيكه خواب امام، عليه السلام، را روايت كردهاند ابن شهر آشوب عليه الرحمة است، بر حسب روايت ايشان امام، عليه السلام، به هنگام نماز روزي پيغمبر، صلي الله عليه و آله، را در خواب ديد كه او را از آنچه بر او وارد ميشد خبر ميدهد، امام عرض كرد مرا حاجتي به بازگشت به دنيا نيست مرا به سوي خودگير، پيغمبر، صلي الله عليه و آله، فرمود:
لابُدَّ مِنَ الرُجُوعِ حَتّي تَذُوقَ الشَّهادَةَ
چارهاي از بازگشت نيست تا شهادت را بچشي.10
مصادر كتاب مناقب ابن شهر آشوب چنانچه از ابتداء كتابش معلوم است، صدها كتاب تاريخ و حديث و تفسير، و فضائل شيعه و اهل سنت است، مع ذلك چون يكي از طرق خود را منتهي با ابن اعثم معرفي كرده و نويسنده شهيد جاويد به طور جزم ميگويد:
ابن شهر آشوب خواب ابن اعثم را به طور سربسته نقل كرده است!
ما ميگوييم اگر ابن شهر آشوب خواب ار از كتاب ابن اعثم گرفته چرا اينطور ملخص و مختصر ميساخت با اينكه مطالب آن دلالت بر فضيلت امام دارد.
روايت ابن اعثم اين است كه شبي از شبها امام حسين از سراي خويش بيرون آمده و بسر روضه مطهر حضرت محمد مصطفي رفت الخ. و روايت ابن شهر آشوب اين است كه روزي نماز ميخواند الخ نميتوان گفت كه مثل ابن شهر آشوب خواب را از ابن اعثم گرفته باشد و اينگونه تصرف بيوجه در آن كرده باشد، و اگر چه اين دو عبارت قابل جمع است ولي در مقام نقل از كتابي اينگونه تصرف و تغيير جايز نيست، پس يقيناً ابن شهر آشوب اين روايت را از اصل و مأخذ معتبر ديگر گرفته است، و بر فرض كه مأخذ او و مأخذ ابن اعثم يكي باشد دليل بر اين است كه روايت خواب امام برخلاف آنچه نويسنده تصور كرده خبر مستقل و جداگانهاي است، و چنانكه ترجمه تاريخ ابن اعثم داد ميزند ارتباط با خبر گزارش به يزيد و وصول نامه او ندارد، و نقطه اساسي اشتباه نويسنده همين جا است كه به ترجمه ابن اعثم مراجعه نكرده و در نقل خوارزمي هم دقت ننموده لذا مطالب و نقلهاي متعدده را نقل واحد شمرده است.
45. در ص 107ـ نوشته است به فرض محال كه خواب ديدن امام كنار قبر رسول خدا، صلي الله عليه و آله، آنطور كه ابن اعثم گفته صحيح باشد از آن استفاده دستور نميشود الخ ميگوييم چگونه امر و دستور استفاده نميشود شما خواب را در ترجه ابن اعثم ص 346 يكبار ديگر با اندكي دقت بخوانيد به بينيد دستور استفاده ميشود يانه.
قابل توجه
46. خوابي كه ابناعثم و ديگران روايت كردهاند هرگز زيربناء فكري تلقي نشده، و مفاهيم عاليهاي كه از شهادت امام استفاده شده و هدفهايي كه در اين قيام مقدس بر حسب عقيده و درك صحيح و مستند و مستدل شيعه منظور بوده مأخوذ از روايات كثيره صحيحه و شواهد تاريخي استوار است كه اين خواب صحيح باشد يا نباشد تفاوتي در استحكام رأي عمومي شيعه نميكند.
ما فقط از نظر علمي و فني تا اين مقدار در پيرامون آن بررسي كرديم و گرنه در اثبات اصول مطالبي كه در مقدمه گفتهايم و بطلان طرح نويسنده شهيد جاويد نيازي به اين اخبار نداريم.
قابل توجه بيشتر
اين است كه با اينكه در اين فصل اين همه در بياعتباري تاريخ ابن اعثم اصرار كرده است، در موارد متعدده بواسطه مقتل خوارزمي به تاريخ ابن اعثم اعتماد كرده است، حتي به فصل نهم آن كه متضمن نقل خواب امام، عليه السلام، است، و به همين قسسمت آن از (ص180 تا 189) كه در اينجا رد كرده است در (ص 343) اعتماد و استدلال كرده است.
1ـ15. خواب ديگر
يك تذكر!
47. چنانچه در مقدمه گفتيم شيخ مفيد و جزري و طبري روايت كردهاند وقتي عبدالله بن جعفر و يحيي بن سعيد برادر استاندار مكه از امام، عليه السلام، با اصرار درخواست ميكردند كه از رفتن به عراق صرف نظر فرمايد و از خطراتي كه اين سفر براي امام داشت بيمناك بودند. امام در جواب فرمود: پيغمبر، صلي الله عليه و آله، را در خواب ديدهام و در آن خواب به كاري مأمور شدهام كه انجام ميدهم خواه به زيان من باشد يا به سود من.
گفتند: اين خواب چگونه بوده است؟ فرمود: براي كسي نگفتهام و براي كسي نخواهم گفت تا پروردگارم را ملاقات كنم.11
نويسنده شهيد جاويد در ص 107 زير عنوان تذكر اين خواب را مختصراً از طبري نقل نموده است و ميگويد: اين خواب غير از خوابي است كه ابن اعثم روايت كرده است، ولي درباره اين خواب توضيحي نداده است.
لذا ما هم ميگوييم البته اين خواب غير از آن خواب است، ولي انصاف بدهيد آيا از اين خواب استفاده نميشود كه امام يك مأموريت و برنامه سري داشته است؟
آيا پس از حوادثي كه جلو آمد، و امام شهيد شد و اهل بيت اسير شدند فهميده نميشود كه اين مأموريت ارتباط با اين حوادث داشته است؟
آيا ميتوانيد احتمال بدهيد خواب اين بوده است كه بايد براي تأسيس حكومت اسلامي قيام كني و نيروي نظامي كوفه را براي كوبيدن يزيد بسيج كني، و يزيد و ابن زياد را خلع سلاح نمايي؟ پس اگر امر اين بود چرا امام انجام نداد؟
آيا اگر از اين مطالب بود گفتنش محرمانه به عبدالله جعفر اشكالي داشت؟ با اينكه عليالظاهر به قول شما امام به سوي كوفه ميرفت.
آيا از جمله لي او علي نميفهميم كه امام ميخواسته است به آنها كه امام را در مخاطره ميديدند شهادتش را پيشبيني ميكردند جواب بدهد كه اين مأموريت است و بايد انجام شود؟
آيا از اين جمله نميفهميد كه برنامه تأسيس حكومت اسلامي در بين نبوده است؟ و از جمله حتي القي ربي فهميده نميشود كه پايان اين برنامه ملاقات با خدا بوده است؟
آيا غير از اين است كه بيان تفصيلات اين خواب و برنامهاي كه دارد چون سراسرش مصيبت و غم و اندوه و گرفتاري و داغ جوانان و رسالت اهل و عيال و تشنگي و مصائب ديگر است مصلحت نبود و آن خاندان عزيز و بانوان محترمه و اطفال كوچك را پيش از وقت نگران و ناراحت ميساخت؟
ما كه به حدس قوي و با اطمينان ميگوييم اين امر كه به آن مأمور شده بود برنامهاي بود كه اجرا كرد، امر شهادت، امر اسارت، امر اين همه مصائب بود، و به طور يقين هر چه بوده است طبق اين خواب (صرف نظر از ادله ديگر) امام از پايان اين سفر آگاه بوده، و چيزي كه هدف نبوده و مأمور به آن نشده بود تأسيس حكومت اسلامي بوده است و گرنه چرا امام در بين راه اين همه از يحيي بن زكر ياد ميكرد چرا ميفرمود
امر بر من پنهان نيست؟
قابل توجه نويسنده شهيد جاويد
در ص 107 سطر 6 جسارت را به مقام علماء پرهيز كاريكه اين خواب امام را روايت كردهاند از حد گذرانيدهايد بهتر است خودتان با دقت اين دو سطر را بخوانيد، و متوجه باشيد كه عفت قلم را آنهم نسبت به بزرگاني امثال سيدبن طاووس و ابن شهر آشوب و محدث قمي و محمد بن ابيطالب حسيني و مؤلف معادن الحكمه حفظ كنيد.
1ـ16. داستان فرشتهها
48. در ص 108 داستان فرشتهها را از كتاب (دلائل الامامه) نقل كرده و ميگويد: ممكن است كسي با ديدن آن نقل گمان كند امام حسين، عليه السلام، از مكه به قصد كشته شدن حركت فرمود و سپس آنرا تضعيف مينمايد. ما ميگوييم نويسنده شهيد جاويد مثل كسانيكه تتبع شواذ مينمايند و در جستجوي نقاط ضعف باشند كوشش كرده است يك نقلي را كه امكان طعني در آن باشد بيابد و با ردّ آن نقل و مغلطه كاري وانمود كند دليل ديگر بر آگاهي امام از شهادتش در اين نهضت نيست، و امام را العياذ بالله از جرياني كه جلو آمد و از پيشبيني اوضاع عاجز و جاهل معرفي كند، و متوجه نشده است كه اگر افراد بياطلاع فريب اين مغلطه را بخورند كساني كه اندك اطلاع از تاريخ و حديث، دارند ميدانند در موضوعي كه روايات بسيار در كتب شيعه و سني آنرا ثابت ميسازد و امام، عليه السلام، شخصاً مكرر از جدش پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، و از پدرش علي، عليه السلام، شنيده بود كه او را ميكشند، و در كربلا شهيد ميسازند، و مظلوم خواهد شد، و ميدانست كه اگر تأسيس حكومت اسلامي بدست او امكانپذير بود لااقل يكبار پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، از آن خبر ميداد، تضعيف خبر دلائل الامامه يا چند خبر ديگر جايي را خراب نميكند. در همين موضوع داستان فرشتهها فرضاً اين حديث بواسطه ذيلش تضعيف شد، چه جواب ميدهيد از روايت ديگر؟ كه شيخ مفيد به سند خود از حضرت صادق، عليه السلام، روايت كرده است كه چون حضرت از مدينه طيبه بيرون رفت فوجهاي بسيار از ملائكه بر آن حضرت سلام كردند و گفتند خدا جدت را به مادر مواطن بسيار ياري كرد و اكنون ما را بياري تو فرستاده است امام فرمود: وعده گاه موضعي است كه مدفن من و محل شهادت من است و آن كربلا است وقتي آنجا وارد شدم نزد من بياييد الخ12.
1ـ17. حديث ام سلمه
49. بايد دانست كه اخبار كثيرهاي امسلمه از پيغمبر اكرم، صلي الله عليه و آله، راجع به شهادت سيدالشهداء، عليه السلام، و مكان شهادت آن حضرت روايت كرده است، كه محدثان و مورخان اهل سنت و شيعه بالاتفاق اين احاديث را تخريج كرده، و وقتي كتب حديث و تاريخ را بررسي ميكنيم شكي در صحت اين روايات و حيات امسلمه تا پس از شهادت امام، عليه السلام، طبق همين احاديث باقي نميماند.
تعدادي از اين روايات را علامه اميني، قدس سره، در كتاب سيرتنا و سنتنا تخريج كرده است، و هم اكنون كتابهاي زيادي از اهل سنت در مكتبه مختصر حقير موجود است كه همه اين احاديث را روايت كردهاند.
پسامسلمهميدانسته است كه امام در عراق شهيد ميشود امام هم علاوه بر علم امامت نميشود كه از اين همه رواياتي كه زن و مرد از پيغمبر، صلي الله عليه و آله، روايت كردهاند و خودش هم از آن حضرت شنيده بود بياطلاع باشد. اوضاع و احوال هم توجه خطر را به جان امام نشان ميداد.
طبع اين جريان اقتضا ميكند حال كه امام عازم عراق شده امسلمه با آن علاقه و ارادتي كه به حضرت دارد كه او را از فرزند خودش عزيزتر ميداشت برايش پيغام فرستاده باشد و بر اساس احاديثي كه از پيغمبر، صلي الله عليه و آله، شنيده تقاضا كند كه از سفر عراق صرف نظر نمايد.
مسعودي هم در اثبات الوصيه همين را نقل كرده است كه از آن استفاده ميشود و امام هم مثل جدش پيغمبر، صلي الله عليه و آله، از شهادت خود و از مكان آن اطلاع داشت و ميدانست بكجا ميرود، ولي چون متضمن علم امام به شهادت و پايان اين سفر بوده اينهمه مورد اشكال شما شده است، و اگر دلالت ميكرد بر اينكه امام آينده را پيشبيني نميكرد وامسلمههم خبر نداشت، و به امام توصيه كرده بود كه براي تأسيس حكومت به عراق برود، در نظر شما بياشكال ميشد كتاب اثبات الوصيه معتبر ميگرديد و سند نداشتن دليل بر ضعف نميشد، و گفتههاي آنانكه وفات امسلمه را قبل از شهادت امام معين كردهاند همه مردود ميشد، چون آنچه فهميده ميشود ملاك صحت و سقم احاديث و تواريخ در اين مورد اين است كه، با اين طرح عليل شما موافق يا مخالف باشد.
نه آقاي عزيز اينطور بررسي و تحقيق صحيح نيست بررسي و تحقيق را بدنام نكنيد.
اما كلام در صحت اين حديث بطور مختصر اين است كه، ما مكرر گفتهايم كه يكي از طرق اعتماد بر حديث وجود اشباه و نظاير آن در روايات صحيحه و اعتضاد سند و متن آن باسناد و متون ديگر است، اين متن اگر چه بدون سند روايت شده ولي با توجه به رواياتي كه ازامسلمهنقل شده و دلالت بر حيات او تا پس از شهادت امام دارد مورد اطمينان است، و فرضاً اين كتاب (اثبات الوصية) از مسعودي نباشد از هر كس باشد معلوم است كه مؤلف آن يك نفر از اهل تتبع و اطلاع و محيط با اخبار و احاديث بوده است13 و مجرد اينكه مواردي در كتاب پيدا شود كه با اخبار ديگر موافق نباشد يا عدم حجت آن معلوم باشد دليل بياعتباري تمام مطالب كتاب نيست و چنانچه قبلا هم تذكر داديم كمتر كتابي است كه از اين نقصيه خالي باشد وانگهي عدم ذكر سند در مطالب تاريخ مضّر باعتبار و اعتماد بر نقل آن نيست.
علاوه بر اين مدرك منحصر باثبات الوصية نيست و علامه مجلسي عليه الرحمه در بحار، و قطب راوندي در خرايج نيز آنرا روايت كردهاند، و از متن نقل اين دو بزرگوار آشكار است كه از اثبات الوصية آنرا نگرفتهاند رد اين حديث با اعتضادش به شواهد و قرائن ديگر جايز نيست، و نويسنده هم چون نسبت به اين دو كتاب نميتوانسته است چيزي بگويد، و در انتساب آنها به علامه مجلسي، و قطب راوندي، عليهما الرحمه، ترديد كند به طور اجمال و به نحوي كه خواننده در اشتباه بيفتد به آن دو كتاب اشاره كرده و گذشته است.
واقعاً اين روش تحقيق عميق عجيب و بيسابقه است. چرا روايت بحار و خرايج را رها كردهايد و اين روايت اثبات الوصية را مطرح ساختهايد؟
معناي حديث
راجع به معناي حديث در (ص 115) ميگويد: اگر بگوييم مضمون حديث اين است كه امام از همان مكه به قصد قربانگاه خود در كربلا حركت كرده است با گفتار و كردار امام مخالف ميشود زيرا مسلم است امام از مكه به قصد كوفه حركت كرد نه به قصد كربلا.
جواب ميگوييم
اگر كسي بگويد امام به قصد كوفه و براي تأسيس حكومت حركت كرد با كردار و گفتار آن حضرت، و با خبرهايي كه پيغمبر، صلي الله عليه و آله، و اميرالمؤمنين، عليه السلام، از شهادت امام در كربلا داده بودند، و با اوضاع، و احوال و مزاج سياسي و اجتماعي آن عصر مخالف است.
تعجب است! شما كه خواب امام، عليه السلام، را بر حسب نقل طبري و ديگران قبول داريد كه فرمود: به كاري مامور شدهام كه انجام خواهم داد، و آن خواب را به كسي نگفته و نخواهم گفت.
با اينكه برنامهاي كه امام اجرا كرد تقريباً پرده از روي آن خواب برداشت و معلوم شد كه ماموريت امام فوق العاده بوده است مع ذلك ميگوييد. مسلم است كه امام از مكه به قصد كوفه حركت كرد! اگر امام ماموريتش رفتن به كوفه بود با اينكه به قول شما علي الظاهر هم به سوي كوفه ميرفت چرا به عبدالله بن جعفر نفرمود مأمورم به كوفه بروم اين كه يك امر سري و محرمانه نبود.
پاسخ به پرسشها
در (ص 116) براي اينكه ثابت كند امام به قصد كوفه ميرفت نه كربلا و ضمناً جهل امام، عليه السلام، را (العياذ بالله) نسبت به جريانهايي كه جلو ميآمد در اذهان وارد سازد نه پرسش به اين شرح مطرح كرده است.
1. اگر امام، عليه السلام، قصد داشت از مكه به كربلا برود چرا مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد؟
جواب
مگر نميشود امام خود قصد كربلا داشته باشد، و مسلم را به كوفه اعزام فرمايد اين اعزام متضمن مصالح مهمي بود كه نظر به آن مصالح لازم بود و در اوايل بخش سوم همين كتاب حاضر تحت عنوان (مصالح اعزام مسلم، عليه السلام، مصلحتهاي اعزام او را مطالعه فرماييد.
2. چرا به اتكاي نامه مسلم حركت كرد؟ چون مسلم آمادگي كوفه را گزارش داده بود نه كربلا را.
جواب
به اعتراف شما در (ص 133) براي اين از مكه حركت فرمود كه بدست عمال يزيد گرفتار نشود، و بر حسب روايات براي اين حركت كرد كه خونش در مكه ريخته نشود، و احترام حرم هتك نگردد:
و اگر به اتكاي نامه مسلم حركت كرد پس چرا بر حسب اقرار خودتان در (ص 261)
پس از وصول نامه مسلم با اينكه از امام، عليه السلام، تقاضا كرده بود در حركت تعجيل فرمايند چهارده روز در مكه توقف فرمود؟ و چرا پس از آنكه آخرين گزارش مسلم متضمن خبر عهد شكني مردم كوفه و تقاضاي مراجعت به مكه رسيد مراجعت نفرمود؟
3. چرا به عبدالله زبير فرمود: من قصد رفتن به كوفه دارم؟
4. چرا ابن عباس به امام گفت: بكوفه نرو؟
5. و چرا عبدالله بن مطيع به آن حضرت گفت: به كوفه نرو؟
جواب
آنچه در الفاظ مثل ابن عباس و ابن مطيع سخن از منع از رفتن به كوفه گفته شده براي اين است كه رفتن امام، عليه السلام، را به كوفه و عراق خطرناك ميدانستند، و از طرفي هم ميديدند امام(ع) متوجه استان كوفه است، و غرضشان منع امام از رفتن به شهر كوفه نبود، بلكه غرضشان بازداشتن امام از حركت به سوي عراق بود، همين عبدالله ابن مطيع وقتي حضرت از مدينه عازم مكه بود (و به قول شما تصميم رفتن به عراق را نداشت) به حضرت عرض كرد (فاياك ان تقرب الكوفه)14 جمعي هم كه حضرت را از رفتن به كوفه منع ميكردند براي همان اخبار بود كه از شهادت او در كربلا شنيده بودند.
به هر حال غرض اشخاصي كه امام را از رفتن به كوفه منع ميكردند شهر كوفه نبود غرضشان استان عراق بود لذا مانند دو لفظ مترادف گاهي عراق و گاهي كوفه ميگفتند
ابن عباس به ابن زبير گفت:
هذا حُسَينٌ يَخرُجُ اِلي العِراق.15
و به امام عرض كرد:
قَد اَرجِفَ النّاسُ انكَ سائرٌ الي العِراق.16
و نيز عرض كرد:
اِنَّ اَهلَ العِراق قَومٌ غدر.17
عبدالرحمن مخزومي به حضرت عرض كرد:
اِنّكَ تُريدُ المَسيرَ اِلَي العِراق.18
امام، عليه السلام، فرمود:
مَن اَحبَّ اَنْ يَمْضِي مَعَنا اِلَي العِراق.19
فرمايش امام، عليه السلام، به ابن زبير
لَقَدْ حَدَّثتُ نَفسِي بِاتيانِ الكُوفه
نيز به همين معني است، چنانكه در ذيل همين خبر است كه امام فرمود:
اِنَّ هذا لَيسَ شَيئي يؤتاه مِنَ الدُّنيا اَحَبَّ اِليهَ مِنْ اَن اَخْرُجَ مِنَ الحِجازِ اِلَي العِراق.20
در حقيقت مردم كوفه يعني سران عراق دعوت كرده بودند كه حضرت به عراق تشريف فرما شود چون كوفه مركز عراق بود در سخنان به آنجا اشاره ميشد.
علاوه بر اين رفتن و اتيان به مكاني ملازم ورود به آن مكان نيست.
اگر كسي شخصي را دعوت كند، و آن شخص ميداند او مرد ضيافت و ميهمانپذير نيست، وقتي برود در منزلش را ميبندد و به ميهمان اهانت ميكند، مع ذلك چون اصرار مينمايد با علم باين موضوع براي اتمام حجت، و اينكه معلوم شود به دروغ اظهار علاقه و دعوت مينمايد و دعوت او را قبول كند، و بگويد فلان روز به خانه يا به شهر يا محل شما ميآيم با علم به اينكه او را راه نميدهد و در برويش ميبندد منافات ندارد.
6. چرا از بين راه به مردم كوفه نامه نوشت كه من همين روزها به كوفه ميآيم؟
جواب
در نامه مرقوم فرمود: من همين روزها به كوفه ميآيم بلكه مرقوم فرمود:
فَانّي قادِمٌ عَلَيكُم فِي اَيّامِي هذه21
يعني من همين روزها بر شما وارد ميشوم، و امام به اين وعدهاي كه داد عمل كرد، بر آنها وارد شد نهايت آنها با آن ميهمان عزيز بر خلاف وعدههايي كه داده بودند رفتار كردند.
7. چرا بعد از رسيدن خبر قتل مسلم بر حسب نقل ارشاد با اصحاب مشورت فرمود به كوفه بروم يا نه؟
جواب
اولا بر حسب نقل دينوري وقتي در اين موقع از حضرت خواسته شد كه مراجعت فرمايد چون در كوفه يار و شيعهاي ندارد پسران عقيل بدون اينكه امام از آنها نظر بخواهد گفتند:
مالنا في العيش بعد اخينا مسلم حاجة و لسنا براجعين حتي نموت.22
و بر حسب نقل طبري هم وقتي آن دو مرد اسدي خبر شهادت مسلم وهاني را به عرض رساندند پسران عقيل (باز هم بدون آنكه از طرف امام موضوع در مشورت گذاشته شود) گفتند:
و الله لا نبرح حتي ندرك ثأرنا او نذوق ماذاق اخونا
امام فرمود خيري در زندگي پس از اينان نيست بعضي هم گفتند تو مانند مسلم نيستي اگر به كوفه بروي مردم به سوي تو شتابانتر ميشوند.23
ابن كثير نيز قريب به اين مضمون نقل كرده است.24
شما براي اينكه ميبينيد اگر بخواهيد اين نقلها را هم بنويسد با نقل ارشاد صورت معارضه پيدا ميكند و زمينه صحنه سازيها و مغلطه كاريهايي را كه در صفحه 273 به نام شوراي صحرا مرتكب شدهايد از ميان ميرود، و از جواب اين اشكال كه چرا امام در اين موقع كه معلوم شد تأسيس حكومت امكانپذير نيست مراجعت نكرد عاجز ميشويد، هم در اينجا و هم در آنجا از اين نقلها صرف نظر كردهايد، و تحقيق عميق خود را به اين نحو دل بخواهي دنبال ميكنيد و علاوه پيشدستي كرده اشكال هم ميكنيد.
ثانياً بر حسب نقل ارشاد هم حضرت مشورت نفرمود كه به كوفه بروم يا نروم فقط به فرزندان عقيل توجه كرد و فرمود: ماترون يعني رأي شما چيست آنها هم جواب دادند به خدا سوگند بر نميگرديم تا خون خود را بگيريم يا از آنچه او چشيد بچشيم.25
در اينجا نه رفتن به كوفه مطرح شد و نه جاي آن بود كه امام آنرا مطرح كند زيرا شهر كوفه تحت حكومت مطلقه ابن زياد بود و راهها همه بسته ورود و خروج تحت كنترل شديد بود، لذا وقتي عرض كردند شما مثل مسلم نيستيد و اگر وارد كوفه شويد مردم شتابانتر بسوي شما ميآيند، حضرت سكوت فرمود، چون ميدانست وارد شدن به كوفه امكان ندارد، و مردم هم با او چگونه رفتار ميكنند.
به هر حال اين نظر خواستن امام از بني عقيل بر حسب روايت ارشاد ملاطفتي نسبت به آنها و اتمام حجت براي آماده كردن همراهان براي رفتن به سوي مقصد برود، و اگر فرضاً بني عقيل رأي به بازگشت ميدادند ممكن بود با حل بيعت به آنها اجازه بازگشت بدهد، و خود به سوي مقصد روانه شود.
زيرا امام چنانچه مكرر گفتيم مأموريتي داشت كه فرمود بايد انجام دهم
اِنّي رَأيتُ رؤيا وَ رأيتُ رَسُولَ اللهِ اَمَرَني بِاَمر وَ اَنَا ماض لَهُ وَ لَستُ بِمُخبِر بِها اَحَداً حَتّي اُلاقِي عَمَلي26
و گرنه معقول نيست با اوضاعي كه جلو آمده و سرنوشت سفر معلوم شده بود اگر غرض تأسيس حكومت اسلامي بود فقط به اتكاء اين گفتار بني عقيل چنين سفري را دنبا كند، و هستي خود و عزيزانش را با علم و اطمينان به عدم حصول مقصود (يعني حكومت اسلامي) بيهوده در خطر اندازد.
پس اين اقدامات امام اتمام حجت، و امتحان، و آماده كردن بيشتر ياران براي فداكاري بود كه در ضمن، اصحاب و همراهانش از افراد ضعيف الايمان، و دنياپرست و بيثبات تخليص شوند.
لذا به نقل ذهبي در همين جا كه به قول شما اين مشورت را انجام داد، به اصحابش فرمود: ميبينيد آنچه را به ما ميرسد، و نميبينم اين قوم را مگر آنكه ما را وا ميگذارند پس هر كس دوست ميدارد باز گردد، بر گردد.27
8. چرا بعد از دگرگوني اوضاع كوفه آن حضرت در حضور حر بن يزيد و اصحابش فرمود: من بر ميگردم؟
9. چرا بعد از آنكه از جلب موافقت حر مأيوس شد كاروان خود را به طرف حجاز به حركت در آورد تا بازگردد.
جواب
پيشنهاد بازگشت، و حركت دادن كاروان به سوي حجاز چنانچه مكرّر از آن در اين كتاب جواب دادهايم اتمام حجت بوده و گرنه ميدانست او را رها نميكنند تا شهيد نمايند، و اگر ميخواست برگردد پيش از آمدن حر كه مانعي از بازگشت نبود بر ميگشت.
مكرر گفتهايم كه سيره انبياء و اولياء بلكه سنت الله بر آن قرار گرفته است
لِئَلّا يَكُونَ لِلنّاسِ عَلَي اللهِ حُجَة.
لذا در پاسخ عمر سعد فرمود:
مَنْ خادَ عَنا فِي اللهِ اِنخذَ عنالَه.28
پرسشهاي ديگر
اينجا پرسشهاي نويسنده شهيد جاويد و پاسخهاي آنها به پايان رسيد اكنون ما هم چند پرسش در اين زمينه براي روشن شدن موضوع و اينكه معلوم شود امام به قصد كربلا ميرفت و قصد تأسيس حكومت اسلامي نداشت مطرح ميكنيم، و چون به مناسبت اينكه نويسنده شهيد جاويد مطالب را تكرار كرده اينگونه پرسشها در اين كتاب مكرر شده با تقاضاي پوزش از خوانندگان محترم در اينجا فقط بر اساس مطالب چند صفحه از كتاب الاخبار الطوال29 از ايشان پرسش مينماييم.
1. اگر امام به كوفه ميرفت چرا وقتي خبر شهادت مسلم و هاني رسيد و معلوم شد در كوفه ياوري ندارد به حجاز برنگشت؟ اگر به كربلا نميرفت پس كجا ميرفت؟
2. چرا وقتي فرستاده ابن اشعث، و ابن سعد در منزل زباله خبر شهادت مسلم و هاني و قيس بن مسهر را آوردند، و آخرين گزارش مسلم را از بيوفايي و عهدشكني مردم و تقاضاي بازگشت امام، عليه السلام، به حرم خدا رساندند مراجعت نفرمود؟
3. چرا آنگاه كه مردي از بني عكرمه به آن حضرت خبر داد ابن زياد ما بين قادسيه تا عذيب را افراد و سرباز گذارده كه تا امام، عليه السلام، برسد او را دستگير سازند و عرض كرد: برگرد فدايت شوم به خدا سوگند نميروي مگر به سوي شمشير و نيزه به آنان كه نامه نوشتهاند اعتماد نكن زيرا همانها به جنگ تو از ديگر مردم پيشي ميگيرند ـ مراجعت نكرد؟
با اينكه با اين جمله كوتاه او را تصديق كرد فرمود:
قَد ناصَحتَ و بالَغتَ فَجُزِيتَ خَيراً
يعني در نصيحت مبالغه كردي (حق نصيحت را ادا نمودي) پاداش خير داده شوي. چرا به اين نصيحت اعتنا نفرمود؟ آيا باز هم به كوفه ميرفت؟ يا به كربلا ميرفت؟ و برنامهاي را كه داشت اجرا ميكرد؟
4. اگر امام براي تأسيس حكومت به كوفه ميرفت چرا وقتي زهير كه از آغاز از برخورد و با امام كراهت داشت به محضرش شرفياب شد بزودي به سوي همراهان خود با چهره درخشان برگشت و زنش را طلاق داد و گفت:
اِنّي وطَّنتُ نَفسِي عَلَي المَوت مَعَ الحسين، عليه السلام
من آماده شدهام با حسين كشته شوم، و به اصحابش گفت:
مَن اَحبَّ مِنكُمُ الشّهادَةَ فَليُقِم، وَ مَن كَرِهَها فَلْيَتَقَدّم
هر كس از شما دوستدار شهادت است بماند و هر كس آنرا ناخوش ميدارد برود.
فَلَم يَقِم مِنْهُم اَحَدٌ، وَ خَرَجُوا مَعَ المَرأَةِ وَ اَخيها حَتّي لَحِقُوابِالكوفَة
كسي از آنها با زهير نماند و همه به كوفه رفتند.
5. اگر امام به كوفه ميرفت لازم نبود زهير زنش را با برادرش به كوفه بفرستد.
6. و اگر تأسيس حكومت اسلامي منظور بود، چرا زهير به همراهانش گفت هر كس شهادت را دوست ميدارد بماند؟
7. اگر امام به قربانگاه نميرفت، زهير از كجا به شهادت خود يقين كرد.
غير از اين بود كه امام او را در جريان برنامهاي كه داشت گذاشت، و گرنه هيچ عامل ديگر اينگونه زهير را تغيير نميداد.
50. در ص 119ـ وارد اين بحث شده است كه در بعض نسخههاي بحار
لَمّا عَزَمَ عَلَي الخُروجِ مِنَ المَدينَة
ضبط شده، و اشتباه است چون وقتي در مدينه بود تصميمي درباره سفر عراق نگرفته بود.
عرض ميكنيم با اينكه مهم نميدانيم كه اين نسخه صحيح باشد يا نسخه ديگر ميگوييم شما اشتباه ميكنيد.
اين تصميمات امام چطور بر شما روشن شده؟ يكجا ميگوييد: در مدينه تصميم نداشت؟ يكجا ميگوييد: مسلم است امام از مكه به قصد كوفه حركت كند؟
يكجا ميگوييد در كربلا تصميم به مقاومت و كشته شدن گرفت؟
شما و هر كس كه قبول داشته باشد، امام طبق روايت مفيد و طبري و ابن اثير و ذهبي و ابن كثير، مأموريت سري داشت، چگونه از تصميمات امام از پيش خود خبر ميدهيد، و احتمال نميدهيد كه برنامه تمام كارها همينطور كه انجام شد، قبلا تعيين شده باشد.
چه مانعي دارد كه امام از اين جريان، اگر چه از طريق روايات پيغمبر، صلي الله عليه و آله، و همين شرفيابي در خواب هم باشد مطلع باشد؟
چقدر در اين كتاب روي اين جهت كه امام جاهل به جريانهايي كه جلو آمده بود بدون دليل در مقابل اين همه ادله پافشاري ميكنيد؟
جواب خدا و پيغمبر و فاطمهزهرا و امام را در اين اظهارات چه ميدهيد؟
آقاي عزيز مگر در همين تواريخي كه مدرك خود قرار دادهايد نخواندهايد كه از زمان معاويه مردم عراق به امام مراجعه ميكردند، اين موضوع مراجعه اهل عراق به امام بيسابقه نبود، و پس از مرگ معاويه شروع نشد خروج امام از مدينه خودبخود اعلام ميكرد كه امام به عراق خواهد رفت لذا چنانچه گفته شد ابن مطيع حضرت را وقتي به سوي مكه ميرفت از رفتن به كوفه منع ميكرد.
واضح بود كه وقتي امام به مكه ميرود مردم كوفه او را دعوت ميكنند، حضرت به سوي مكه رفت، تا از آنجا به عراق برود، و برنامهاي كه داشت اجرا نمايد.
مردم كوفه بيست سال بود ادعا ميكردند، احتجاج مينمودند، قيام عليه بنياميهرا به خاندان رسالت پيشنهاد ميكردند، اكنون موقع آن است كه در يك ميدان امتحان وارد شوند، امام از مدينه به مكه رفت تا به سوي عراق برود.امسلمه هم كه در مدينه بود، پس اين همه اصرار به اينكه لفظ المدينه در اين خبر اضافه شده معني ندارد، جز اثبات اينكه امام، عليه السلام، العياذ بالله مطلب واضحي را كه ام سلمه، و ديگران پيشبيني ميكردند و از آن باخبر بودند پيشبيني نفرمود. و چون ديدهايد خبر بحار را نميتوانيد رد كنيد، و تازه بايد قبول كنيد كه امام، عليه السلام، از مدينه به قصد عراق حركت كرد در حاليكه مدعي هستيد به قصد بررسي اوضاع به مكه رفت ناچار اينگونه تشبثات را مينماييد!
1ـ18. حديث (اِنَّ اللهَ قَدْ شاءَ يَراكَ قَتيلا)
514. از صفحه 120 ـ حديث: ان الله قد شاء الخ را مطرح كرده و به علت اينكه در غير لهوف روايت نشده و در پانزده كتاب از منابع تاريخي ذكر نشده و به علت معارضه آن با نقل طبري، و با روايت كامل الزيارات و دلائل الامامه و به علت ضعف مضمون آنرا رد ميكند.
جواب: عدم ذكر اين حديث در كتابهاي نامبرده كه اكثر از اهل سنت است دليل بر عدم نميشود، و كتابهايي كه اين حديث در آن نقل نشده بيش از اينها است ولي اين دليل براي رد حديث نميشود زيرا اين كتابها در مقام استقصاء تمام مطالب نبودهاند و اصول شيعه در دست اكثر اين نويسندگان نبوده و اگر بوده است به عللي از آنها نقل نميكردهاند.
و بديهي است نميتوان العياذ بالله به مثل سيد با آن جلالت قدر و عظمت مقام و زهد و تقوي و معنويت نسبت جعل داد، سيد اگر هم نام اصلي را كه از آن اين حديث را گرفته است ذكر نكرده بود ما ميگفتيم يقيناً از كتاب و اصل معتبري اخذ كرده است، و اينكه نويسنده شهيد جاويد مينويسد; پس از آنكه در اين پانزده كتاب يادي از آن نشده در كتاب لهوف آنرا ميبينيم جسارت و بيادبي به سيد است.
سيد، قدس سره، چنانچه نويسنده هم نقل كرده اين حديث را از اصل احمد بن حسين بن عمر بن يزيد ثقه كه از اصحاب حضرت صادق، عليه السلام، و حضرت كاظم، عليه السلام، بوده اخذ كرده است، و بنابراين اين كتابي كه سيد اين را از آن نقل فرموده از تمام پانزده كتابي كه نويسنده ياد كرده اسبق و اقدم و معتبرتر است، و نهايت احتياط سيد كه به آن اشتهار دارد از همين جا معلوم ميشود كه با اينكه كتاب را اصل احمد بن حسين ميدانسته مع ذلك آنچه را هم به اشتباه روي آن نوشته شده تذكر داده است، بنابراين شكي باقي نميماند كه منبع اصلي اين خبر كتاب لهوف نيست بلكه اصل احمد بن حسين است كه از اصول معتبره است، و اين خبر اگر چه در اصطلاح مرسل است چون سيد مشايخ خود را تا احمد بن حسين ذكر نكرده، اما در اصطلاح ديگر كه يكي از انحاء تحمل حديث و جاده است اين حديث مرسل نيست، و مثل اين است كه ما حديثي را از كافي يا تهذيب نقل كنيم، بلكه بالاتر و محكمتر است، بنابرين برخلاف ادعايي كه نويسنده كرده كتاب معتبر، و حديث نيز مورد اعتماد و اطمينان و روايش مجهول نيست و رد آن هم جايز نميباشد.
نويسنده شهيد جاويد گمان كرده است ما قول دادهايم كه هر چه سيد روايت كرده است رد كنيم اگر چه منتهي به تكذيب و نسبت جعل و وضع به آن بزرگوار شود، حاشا و كلا نميتوانيم بزرگاني مثل سيد را به چنين گناهان متهم سازيم.
اما معارضه روايت سيد از اصل احمد بن حسين ثقه با روايت طبري جوابش اين است كه اگر مقام مقام معارضه باشد، نقل سيد با اينكه مأخذ آنرا كه يكي از اصول شيعه است معرفي كرده است بر نقل طبري كه ناقل اولش معلوم نيست چه كسي بوده يقيناً ترجيح دارد، و اينكه نوشته است نقل ابي مخنف نيز مثل نقل لهوف مرسل است صحيح نيست زيرا اولا در اينجا در مقام مقايسه بايد لهوف را با تاريخ طبري ملاحظه كرد زيرا لهوف از اصل احمد بن حسين ثقه روايت كرده، و طبري از مقتل ابي مخنف در اينجا در مقام ترجيح طبق اصول شيعه روايت سيد معتبر است و پس از آن مقتل ابي مخنف با اصل احمد بن حسين ثقه ملاحظه ميشود در اينجا هم اگر چه ترجيح با اصل است اينقدر هست كه خبر ابي مخنف از شخص مجهول الهويه و مجهول الاسمي نقل شده، و احمد بن حسين ثقه كه صاحب اصل است شخصاً از حضرت صادق، عليه السلام، روايت كرده است پس بايد نقل طبري را طرح كرد و نقل لهوف را مدرك قرار داد.
علاوه بر اينكه چنانچه از تاريخ ذهبي ص 343 ج 2 استفاده ميشود محمد حنفيه پس از حركت امام از مدينه به مكه آمد و در نقلي مراجعت او تا خروج امام از مكه ديده نشده است.
احتمال ديگر نيز در نقل طبري هست و آن اين است كه عبارت نقل به معني باشد و جمله
وَ مُحَمَّدْ بنُ الحَنفيةِ بِالمَدينَةِ
را بعض رواة از اجتهاد خود توضيحاً اضافه كرده باشد و اين احتمال بعيد نيست زيرا امثال آن در كتب تواريخ و اخبار زياد ديده ميشود، و بر اهل فن پوشيده نميماند، و مؤيد اين احتمال اين است كه در كتب ديگر مثل صواعق ابن حجر و الاتحاف شيراوي نقل شده است
لَمّا بَلَغَ مَسيرُهُ اَخاهُ مُحَمَّدَ بنَ الحَنَفيّة كانَ بَيْنَ يَدَيهِ طَشتٌ يَتَوَضأْ فَبَكي حَتّي مَلَأَهُ مِنْ دُمُوعِه
و عبارت تذكرة الخواص نيز ظاهر است در اينكه محمد هنگام حركت امام به سوي عراق در مكه بوده است.
امام معارضه روايت لهوف با روايت ابن قولويه جوابش اين است كه، روايت ابن قولويه بيش از اين دلالت ندارد كه امام از مكه به برادرش چنين نامهاي نوشته است، و در آن ذكري از هنگام حركت نيست، ممكن است بلكه مظنون اين است كه پس از ورود به مكه اين نامه را مرقوم فرموده و محمد حنفيه چنانكه از كلام ذهبي استفاده ميشود به مكه آمده باشد.
و روايت دلائل الامامه به ظن قوي غير از روايت ابن قولويه است و در نامهاي كه در آن نقل شده نامي از محمد حنفيه برده نشده و از جمله شواهد تعدد اين روايت و تعدد موضوع آنها اين است كه لفظ روايت دلائل اين است لَمّا فَصَلَ مُتوجِهاً اِلَي العِراق و لفظ كتاب كامل كَتَب الحُسَينُ بنُ عَلي مِنْ مَكَّة است و از اين دو جمله استفاده ميشود كه دو نامه از حضرت صادر شده است، و اين احتمال كاملا قريب است، خصوص با اينكه اين مكتوب حضرت را بصائر الدرجات نيز به نقل بحار ص 212 ج 10، و كليني در وسائل نيز به نقل بحار ص 175 هر دو از حمزة بن حمران از ابيعبدالله، عليه السلام، روايت كردهاند و در روايت هر دو مثل دلائل الامامه نامي از محمد حنفيه نيست فقط روايت ابن قولويه كه احتمال داديم غير از اين روايت باشد و منتهي بزراره ميشود نام محمد را دارد و بنابراين هيچ يك منافات با روايت لهوف ندارد. و نميتوان مضمون اين دو روايت را به هم وارد ساخت و با روايت لهوف معارض شمرد، و هيچ بعدي ندارد كه دو نامه از حضرت صادر شده باشد يكي از مكه، و ديگر موقع حركت يا پس از حركت به سوي عراق.
نكته قابل توجه اين است كه نويسنده شهيد جاويد در اينجا براي رد روايت لهوف به كتاب كامل و دلائل الامه استشهاد كرده اما روايات كثيرهاي را كه در اين دو كتاب و همه دلالت دارند بر اينكه امام از قتلگاه و از شهادت خود در اين سفر آگاه بود و به تأسيس حكومت اسلامي اميدوار نبود فراموش كرده، و از آنها سخني به ميان نياورده است.
1ـ19. جمله معترضه و گرفتاري نويسنده شهيد جاويد
52. پس از اينكه در اينجا از راه ناچاري براي رد خبر ان الله قد شاء ان يراك قتيلا به روايت كامل الزيارات و دلائل الامامه تمسك ميكند، متوجه ميشود كه در اشكال سختتر افتاده است و اين دو روايت هم مثل روايت ان الله قد شاء الخ دلالت بر اين دارد كه امام به قصد تأسيس حكومت اسلامي بيرون نشد و شهادت خود و اصحابش را به طور يقين پيشبيني ميفرمود. اينجا براي اينكه زحمات هفت سالهاش هدر نرود، دست به تصرف در معاني الفاظ حديث زده و آنرا به طوريكه عقل و عرف نميپسندد به دلخواه خود زيرعنوان جمله معترضه (ص 127) معني ميكند ميگويد اينكه امام، عليه السلام، نوشت: كسيكه به من ملحق شود شهيد ميشود و كسيكه ملحق نشود به فتح نميرسد
دو احتمال دارد: يكي اينكه امام خبر داده باشد كه كاروان ما و هر كس به ما ملحق شود شهيد ميشوند.
و دوم اينكه هر كس به من ملحق شود در معرض شهادت خواهد بود يعني احتمال دارد كشته شود.
سپس احتمال اول را رد ميكند و احتمال دوم را ميپذيرد.
ما ميگوييم اين نامه
(فَاِنَّهُ مَنْ لَحِقَ بِي اُستُشهِدَ وَ مَن لَم يَلحَقْ لَم يُدرِكِ الفَتحَ)
مضمونش با روايتي كه در ص 108 نقل كرده و به آن ايراد نموده يكسان نيست تا آن ايرادات اينجا تكرار شود بلكه اين نامه خطاب به كساني است كه به آن حضرت نه پيوسته بودند كه اگر به پيوندند كشته ميشوند.
چون اين سفر سفر شهادت است و اگر ملحق نشوند به فتح نميرسند.
و بر فرض احتمال دوم را كه شما پذيرفتهايد بپذيريم باز هم روايت صريح است بر اينكه حضرت به سوي شهادت ميرفت.
شما بچه مناسبت در معرض شهادت بودن را به احتمال كشته شدن معني ميكنيد؟
مگر اين را كسي نميدانست يا كسي يقين داشت كه هر كس به امام ملحق شود كشته نميشود و از بني هاشم كسي بود كه يقين داشته باشد كه هر كس با آن حضرت برود كشته نميشود تا نيازي باشد به اينكه امام بفرمايد احتمال شهادت ميرود؟ مگر اين بني هاشم نبودند كه شهادت امام را پيشبيني ميكردند؟
پس ما هر چه بخواهيم دست كم بگيريم بايد بگوييم همين حديثي كه شما به آن استناد جستهايد و همين مكتوب امام دلالت دارد بر اينكه مرگ و شهادت براي تمام كسانيكه با آن حضرت بودند پيشبيني ميشده است زيرا به لفظ عموم ميفرمايد: (مَنْ لَحِقَ بِي اُستُشهِدَ) هر كس به من ملحق شود در معرض شهادت است معرضيت شهادت اقلا با شهادت معني ندارد، و اگر غرض همان احتمال عادي بود كه محتاج به بيان نبود، و كسيكه قتل خود و اصحاب خود را پيشبيني نميكند و اميد به تاسيس حكومت دارد، اينگونه كسان و بستگان خود را دعوت به همكاري نميكند و نميگويد هر كس با من ميآيد بايد براي معرض قتل واقع شدن بيرون بيايد چون غير از اين خبري نيست.
براي اخبار از سرنوشت اين نهضت و حركت چه بياني بهتر از اين بيان است؟
ميخواهيد شما بپذيريد ميخواهيد نپذيريد.
و شاهد معتبر بر اين مطلب اگر چه احتياج به شاهد ندارد عبارت بصائر الدرجات است كه مؤلف آن محمد بن الحسن الصفار كه اقدام از ابن قولويه و كليني بوده به سال 290 وفات كرده است لفظ ايشان كه در نهايت اعتبار ميباشد اين است
مَن لَحِقَ بِي مِنْكُم اُستُشهِدَ مَعِي
هر كس به من ملحق شود با من شهيد ميشود.
سخني در معناي حديث!
53. در ص 128 راجع به معناي حديث شريف سخنپردازي و مغلطهكاريهاي مكرره را از نو تكرار كرده و منطق حديث را گيج كننده و غير قابل درك ميشمارد!
گمان كرده است معناي خدا خواسته است حسين را كشته به بيند اين است كه كشته شدن آن حضرت و اسيري اهل عيالش با لذات مطلوب خداست و كشتن آن حضرت گناه نيست، و شمر و ساير كشندگان امام، عليه السلام، امر و خواست خدا را اجرا و اطاعت كردند.
آفرين بر اين فهم و درك! آفرين بر اين ذوق و درك مستقيم! من واقعاً نميتوانم خود را قانع كنم كه يك نفر شخص مستقيم و عاقل فكرش اينگونه نامنظم و غيرمتعارف كار كند.
برادر من، چرا اينقدر دور ميافتي؟ اين كلام فصيح را كه بدست هر كس بدهيد معناي صحيح و منطقي و معقول آنرا بدون فكر درك ميكند به غلط تفسير ميكني در فهم هر سخن و استظهار از هر كلام، بايد علاوه بر الفاظ، قرائن حاليه و مقاليه و عقليه آنرا نيز در نظر گرفت.
پر معلوم است، و هيچكس غير از شما چنين احتمالي نداده كه از اين كلام امر تشريعي به كشتن امام و اسير كردن اهل و عيالش استفاده ميشود، و خدا به امر تشريعي فرمان كشتن امام را داده است.
هيچ كس نگفته است، معني حديث اين است كه وجود حسين، عليه السلام، مانع پيشرفت اسلام است و به حكم ان الله شاء بايد اين مانع برداشته شود.
معني حديث اين است كه تو بايد از دين تا سرحد شهادت دفاع كني و حمايت نمايي تا در اين راه كشته شوي. تو بايد با يزيد بيعت نكني، و ايستادگي و مقاومت نشان بدهي، اگر چه سرانجام در اينراه كشته ميشوي، تو نبايد تسليم يزيد و ننگ بيعت او بشوي، و براي حفظ جان، و دفع مرگ تن به بيعت او بدهي.
براي اينكه با يزيد بيعت نميكني تصميم به كشتن تو ميگيرند، و تو بايد كشته شدن را تحمل كني و بيعت نكني.
اين كشته شدن مطلوب است يعني تن به اين كشته شدن دادن و قبول آن همه بلا و مصيبت، و همكار يزيد نشدن محبوب و مطلوب است جهاد است، نصرت دين است، اطاعت امر خدا است، و اين همان است كه در ص 131 نوشته است كه رسول خدا، صلي الله عليه و آله و سلم، اگر بخواهد دستوري بدهد بايد بفرمايد برو براي حمايت اسلام چون خدا خواسته است تو را حامي اسلام به بيند.
اين جمله ان الله قد شاء...نيز همين معني را ميرساند نهايت به بيان وافيتر و مؤكدتر، و هر كس از آن ميفهمد كه برو، خدا خواسته است تو را شهيد راه حمايت از اسلام به بيند. خدا به تو دستور حمايت از اسلام داده و اين حمايت به قيمت بذل جان و شهادت تو حاصل ميشود.
و اما اينكه نوشته است اين دستور جديدي لازم ندارد جوابش اين است كه دستور جديد براي اين بود كه جان حسين، عليه السلام، و كسان و عزيزانش در معرض خطر قطعي واقع شده كه دفع آن جز با امضاء حكومت يزيد و تصويب انحرافات و مفاسد بزرگ ديگر ممكن نبود ناچار بود، يا راهي را كه به شهادت منتهي ميشود برود، و يا با يزيد بيعت كند، و با آن همه مظالم و ضربتي كه از اين حكومت كثيف و مشرك و كفر باسلام متوجه شده مقاومت نكند.
امام در خطرناكترين وضع قرار گرفته بود، لذا تأكيد روشي كه داشت با اين جمله بليغه كه متضمن عاليترين دستور فداكاري در راه دين است ان الله قد شاء ان يراك قتيلا بسيار به جا و به مورد بو د اين جمله طلائي و جمله نوراني و پر معناي ان الله قد شاء ان يراهن سبايا حقيقت و روح برنامه امام است جرياني كه جلو آمد و مظاهري كه مردم از مظلوميت امام و اسارت اهل بيت ديدند، و عكس العمل شديدي كه در نفوس عامه پيدا شد، و خطبه و بيانات بليغه اهل بيت همه حكمتهاي برجسته و بينظير اين مشيت الهيه را آشكار ساخت.
اشكال ديگر
54. در ص 132 ـ باين جمله اشكال كرده است
فَلَّما كانَ فِي السَّحَرِ اِرتَحَّلَ الحُسَينُ(ع)
چون امام، عليه السلام، طبق نقل ارشاد و طبري روز ترويه عمرهاي بجا آورد و هنگام ظهر بر حسب نقل طبري از مكه خارج شد پس اين نقل كه امام، عليه السلام، سحر از مكه حركت فرمود با عمل آن حضرت منطبق نميشود.
جواب
1. اين جمله فلما كان في السحر الخ و نقل طبري و ارشاد هر سه از عمل امام حكايت دارند شما به ميل خودتان يك نقل را ميگيريد و ميگوييد نقل ديگر با عمل امام منطبق نيست و اگر روايت فلما كان في السحر را ميگرفتيد، ميگفتيد نقل ارشاد و طبري با عمل آن حضرت منطبق نيست، و با فرمايش حضرت صادق، عليه السلام، هم كه اين حديث را فرمودهاند موافق نيست، اين نحو استدلال بيش از تكرار دعوي چيزي نيست.
2. طبق روايت طبري از ابي مخنف از ابي جناب از عدي بن حرمله از عبدالله بن سليم و مذري بن مشمعل كه حركت امام، عليه السلام، را هنگام ظهر روز ترويه نقل كردهاند محل اولين شرفيابي عبدالله بن سليم و مذري به محضر مبارك آن حضرت بين حجر و باب بوده است.30
و بر حسب روايت ديگر طبري از ابي مخنف به همين سند اولين شرفيابي اين دو نفر در صفاح اتفاق افتاد.31
پس يكي از اين دو نقل يقيناً خلاف واقع است و هر دو به علت تعارضي كه دارند از درجه اعتبار ساقط ميگردند و اين حرف كه حركت امام، عليه السلام، هنگام ظهر اتفاق افتاد از اساس بياعتبار ميشود.
و احتمال اينكه ملاقات اين دو نفر با امام، عليه السلام، در صفاح پس از بازگشت آنها از حج يا انصراف از حج و التزام ركاب امام، عليه السلام، واقع شده باشد با روايت ديگر طبري به عين اين سند از مذري و عبدالله بن سليم سازگار نيست32 زيرا بر حسب اين نقل اين دو نفر ميگويند پس از انجام حج با شتاب در منزل زرود به امام، عليه السلام، ملحق شديم.
پس بنابراين روايت، رفع تعارض اين دو نقل طبري به احتمالي كه گفته شد صحيح نيست و روايت حركت امام در هنگام ظهر از درجه اعتبار ساقط و قابل اعتماد نميباشد، و بايد به همان روايت اصل احمد بن حسين از حضرت صادق، عليه السلام، اعتماد كرد.
3. معلوم نيست كه امام، عليه السلام، در روز ترويه عمره بجا آورده باشد زيرا روايت معاوية بن عمار33 بيش از اين دلالت ندارد كه حضرت در ذيالحجه عمرهاي بجا آورد بلكه ظاهر است در اينكه پيش از ترويه عمره را بجا آورد، و دلالت دارد بر اينكه حضرت اراده حج نداشتند، نه اينكه حج را تبديل به عمره مفرده فرموده باشند چنانچه ظاهر عبارت ارشاد است.
علاوه روايت ابي الجارود از حضرت ابي جعفر، عليه السلام،34 و روايت ابراهيم بن عمر يماني35 دلالت دارند بر اينكه يك روز پيش از ترويه به سوي عراق حركت فرمود.
بنابراين جمله فلما كان في السحر ارتحل با هر يك از اين روايات معتبره قابل انطبقاق است و هيچ اشكالي بر آن وارد نميشود.
4. فرضاً نقل طبري را بگيريم منافات ندارد كه سحر از منزل براي حركت به عراق ارتحال فرموده باشد و سپس براي طواف و وداع با كعبه معظمه و ديدارهايي كه اشخاص از آن حضرت مينمودند خروج ايشان از مكه هنگام ظهر واقع شده باشد، و چون از سحر متلبس به ارتحال گشت حقيقةً يا مجازاً به قرينه مشارفت در خبر (ارتحل) فرموده باشند.
باز هم اشكال
55. در ص 133 ـ اشكال ديگر كرده است ميگويد اينكه در خبر لهوف فرموده است محمد حنفيه در شبي كه امام قصد داشت صبح آن را از مكه خارج شود خدمت حضرت رسيد، با گفتار مورخان كه گفتهاند: امام روز ترويه احرام حج بست، تا مثل حجاج ديگر به عرفات برود، و چون ناگهان احساس خطر كرد از حج منصرف شد و عمرهاي به جا آورد و حركت فرمود سازگار نيست.
جواب
اگر چه با تأمل در جواب از اشكال سابق جواب اين اشكال هم معلوم ميشود مع ذلك عرض ميكنيم: تعجب است از شما كه روايت سيد را از اصل احمد بن حسين ثقه از حضرت صادق، عليه السلام، به استناد گفته مورخان رد ميكنيد، و اصول شيعه را در اعتبار اخبار كنار ميگذاريد.
اين مورخان كه گفتارشان بر حديث معتبر منقول از امام در نظر شما ترجيح داد چه كساني ميباشند؟ اگر مقصودتان به استناد نقل طبري ابومخنف است با اينكه در جواب اشكال سابق عدم اعتبار نقل او را در اين موضوع ثابت كرديم، گفتارش دلالتي بر اينكه امام احرام حج بست و عدول از حج به عمره فرمود، ندارد. بلكه جمله
وَقَصَّ مِنُ شَعْرِهِ وَ حَلَّ مِنْ عُمرَتِه36
ظاهر است در اينكه از اول حضرت قصد عمره فرموده بود.
و اگر مقصودتان شيخ شيعه و افتخار فرقه محقه شيخ مفيد رضوان الله تعالي عليه است.37
بديهي است با كمال احترامي كه از آراء ايشان داريم از پذيرفتن اين نظرشان چون با روايات معتبره تطبيق نميشود، و في حد نفسه هم كلام احدي را غير از معصومين، عليهم السلام، حجت نميدانيم معذرت ميخواهيم.
2. روايت لهوف را چه قبول كنيد و چه قبول نكنيد بر حسب روايت كافي و استبصار و كامل الزيارات، امام، عليه السلام، قاصد حج نبود و به اين جهت عمره به جا آورد كه اراده حج نداشت.
3. اين نقل كه امام، عليه السلام، ناگهان روز ترويه تصميم به حركت گرفته باشد مخالف است با تاريخ الاخبار الطوال ص 221 كه ميگويد ابن عباس پس از آنكه امام تصميم خود را در حركت به عراق با او خبر داد روز سوم دوباره شرفياب محضر امام شد، و هم مخالف است با جواب امام، عليه السلام، به ابن عباس بر حسب نقل طبري38 كه فرمود:
اِنّي قِد اَجمَعتُ المَسيرَ فِي اَحَدِ يَوَمَي هذَين
يعني تصميم دارم كه امروز يا فردا حركت كنم.
و چنانچه از ملاقات ديگر ابنعباس با امام، عليه السلام، بر حسب نقل طبري معلوم ميشود اين سخن را امام يكروز پيش از حركت به سوي عراق فرمود.39
پس معلوم شد كه تصميم به حركت در روز ترويه و به علت احساس خطر در آن روز نبوده است.
4. راجع باستنادي كه به نقل لهوف، و حجة السعاده40از مقتل ابي عبيده نحوي معمر بن مثني كرده است، و شايد به اعتبار اينكه در لهوف به نام، و در حجة السعادة بكنيه ياد شده است ابوعبيده معمر بن مثني را دو شخص گمان كرده باشد عرض ميكنيم در اينجا نويسنده شهيد جاويد هيچ اشكالي نكرده است و نگفته است چون تواريخ ديگر اين موضوع مهم يعني ورود عمرو بن سعيد را با لشگر انبوه در روز ترويه ننوشتهاند، و لهوف در اين نقل متفرد است و نقل حجة السعاده نيز مأخذش علي الظاهر لهوف است، نميتوان به آن اعتماد كرد.
اينجا از آن قماش ايراداتي كه به ابن اعثم و تاريخ او ميكند حرفي به ميان نياورده نميگويد: ابوعبيده نحوي از خوارج و از فرقه اباضيه بود، و وقتي مرد، احدي در تشييع جنازه او شركت نكرد.41
اينجا نقل سيد از معمر بن مثني خارجي مورد اعتماد نويسنده شهيد جاويد است ولي نقل ايشان از اصول معتبره شيعه از ائمه اهل بيت، عليهم السلام، و در مثل حديث ان الله قد شاء معتبر نيست.
اگر اين نقل اشارهاي به علم امام به شهادت داشت نويسنده شهيد جاويد زمين را به آسمان ميدوخت، و از اين كتاب و آن كتاب جمع آوري اشكال ميكرد، و هرگز آنرا نميپذيرفت و دست از سر ابوعبيده بر نميداشت.
ولي چون اين نقل ابي عبيده اشكال او را به حديث مروي از امام صادق، عليه السلام، به گمانش تأييد ميكند به آن استناد مينمايد و تحقيق عميقش را در اينجا كار ميگذارد.
a نتيجه حديث
56. نتيجه بحث اين است كه حديث
انَّ اللهَ قَدْ شاءَ اَنْ يَراكَ قَتيلا،
مورد وثوق و اعتماد است
و اشكالاتي كه بر آن شده غير موجه است و حديث ابن قولويه در كامل، و طبري در دلائل الامامه و كليني در و سائل و محمد بن الحسين الصفار، رضوان الله تعالي عليهم، در بصائر طرح و نظر نويسنده شهيد جاويد را دائر به اينكه امام به قصد تأسيس حكومت اسلامي بيرون شد و آگاه از شهادت خود در اين سفر نبود به طور صريح و قاطع رد مينمايد.
1ـ20. خطبه: خُطَّ المَوْتُ و صراحت آن بر علم امام به شهادت
57. از ص 136 ـ پيرامون خطبه معروفه:
خُطَّ المَوتُ عَلي وُلْدِ آدم الخ
عنان قلم را رها كرده و تا آنجا كه توانسته توسن لجاجت را رانده، و باطل گويي و مغلط كاري كرده، و آشكارا حق را انكار نموده و به يك سلسله احتمالات بعيده غير عقلائيه تمسك جسته است.
صراحت خطبه در اينكه امام، عليه السلام، با علم به شهادت از مكه بيرون شد قابل هيچ گونه ترديدي نيست، و اگر اندكي انصفاف داده بود به جاي اين جمله (از ملاحظه اين خطبه ممكن است كسي تصور كند كه امام حسين، عليه السلام، از مكه به قصد قربانگاه خود در كربلا حركت كرده نه به قصد كوفه و براي تشكيل حكومت ميگفت: از ملاحظه اين خطبه ممكن نيست كسي احتمال بدهد كه امام عالم به قربانگاه خود در كربلا نبوده و يا احتمال بدهد كه قصد تشكيل حكومت داشته است، بلكه يقين حاصل ميكند كه امام علم يقيني به شهادت خود در همين سفر و قيام در كربلا داشته است، و موضوعي كه در بين نبوده اميد به تشكيل حكومت و پيروزي نظامي بر دشمن است.
مع ذلك ما ايرادات او را به اين خطبه يكايك با پاسخش مينگاريم تا خوانندگان از نامستقيم بودن فكر اين نويسنده آگاه شوند.
نخستين ايرادي كه كرده است اين است كه خوارزمي اين خطبه را در مقتل خود در حوادث روز عاشوراء نوشته است، و جمله
وَ مَنْ كانَ باذلا فِينا مُهْجَتَه
كه در لهوف ذكر شده در نقل خوارزمي نيست سپس ميگويد: چون از طرفي به علت مجاري طبيعي عوامل پيروزي براي امام فراهم شده آن حضرت به قصد تشكيل حكومت حركت فرمود نه به قصد شهات، و طبق قرائن، چون روز عاشورا خطر مرگ براي امام قطعي شده بود و در اين خطبه خبر از شهادت خود ميدهد در روز عاشورا كه از نظر مجاري طبيعي شهادت حتمي شده ايراد فرمود نه در مكه.
جواب
اولا سيد ابن طاوس در لهوف و علامه جليل علي بن عيسي اربلي در كشف الغمه و شيخ جليل حسين بن محمد بن نصر حلواني در نزهة الناظر ص 30 و 31 به طور جزم فرمودهاند اين خطبه را حضرت در هنگاميكه عازم بيرون رفتن به سوي عراق شد قرائت فرمود.
و ثانياً عبارت و الفاظ اين خطبه مثل آفتاب در وسط روز گواهي ميدهد كه در موقع خروج از مكه انشاء شده و مناسبتي با روز عاشورا ندارد.
و ثالثاً جمله و خير لي مصرع انالاقيه خبر از آينده و حوادث پشت پرده و مصرع و مكان و زماني است كه از زمان و مكان انشاء خطبه دور باشد نه حوادثي كه تا دو سه ساعت بعد اتفاق ميافتد، و نه مصرع و قتلگاهي كه الآن حاضر و مشهود است.
و رابعاً جمله
(كَاَنّي بِاَو صالِي تَقَطَّعُها عُسلانَ الفَلَواتِ بَينَ النَواويس و كَربَلا فَيملّان منّي اكراشاً جوفاً، و اَجرِبةً سغباً
در روز عاشورا خبر نامعلومي نبود كه امام، عليه السلام، بفرمايد چون آنروز مطلب معلوم بود و به علاوه در شب عاشورا و پيش از آن هم خبر داده بود و جمله
بَين النواويس وَ كَربلا لامَحيصَ عَن يَوم خُطَّ بِالقَلَم
كه در روايت كشف الغمه و لهوف و نزهة الناظر است صريح در پيش گويي و خبر از آينده است و به مجرد اينكه در نقل خوارزمي نيست انكار اعتبار آن صحيح نيست و به حسب ميزان علمي هم كه باشد اصل عدم زياده بر اصل عدم نقيصه مقدم است، و نميتوان گفت اين دو جمله را صاحب كشف الغمه و مؤلف لهوف و مؤلف نزهة الناظر كه از اعلام قرن پنجم است جعل كردهاند.
و خامساً تأييد نقل خوارزمي به اينكه عوامل پيروزي در مكه فراهم بود و امام به قصد تشكيل حكومت حركت فرمود عجيب است زيرا ميان دعوا نرخ طي كردن صحيح نيست.
و عجيبتتر اين است كه ميگويد: روز عاشورا خطر مرگ براي امام قطعي شده بود يعني تا پيش از روز عاشورا امام آگاه از شهادت خود نبود در حاليكه مطلب اين است كه امام باخبر بود و از اول خطر مرگ قطعي بود و اين خطبه هم يكي از شواهد است، شما در مقام رد اين خطبه باصل ادعاء خود تمسك ميكنيد و اين خطبه اصل ادعاء شما را رد و باطل مينمايد.
و سادساً راجع به جمله من كان باذلا فينا مهجته كه در نهايت صراحت حركت امام را براي شهادت اعلام ميدارد سخت به دست و پا افتاده، و عدم نقل خوارزمي را دليل قرار داده بر اينكه اين جمله جزء اين خطبه نيست، و در جاي ديگر مثلا پس از رسيدن خبر قتل مسلم فرموده و در زمانهاي بعد كه سخنان امام را جمع كردهاند اين جمله بعد از خطبه نوشته شده و رفته رفته جزء آن محسوب شد و سپس ميگويد بعض كتابها مثل نهج البلاغه و تحف العقول در جمع آوري سخنان معصوم را بدون ذكر مورد و تاريخ دنبال هم قرار داده و سپس نمونهاي از تحف العقول از كلام امام حسين، عليه السلام، نشان ميدهد.
پاسخ اين است كه في الجمله گاهي اتفاق ميافتد كه نوشته شدن سخنان معصوم يا هر گوينده ديگر در يكجا و بدون فاصله براي كسانيكه در علم حديث و سخنشناسي حاذق و ماهر نيستند سبب اشتباه ميشود، اما در اين دو كتابي كه نوشته چنين اشتباهي براي كس پيش نيامده و موردي را هم نشان نداده و حتي در اين نمونهاي كه ياد كرده اين اشتباه واقع نشده.
و هر كس خطبه ان هذه الدنيا را از امام حسين، عليه السلام، نقل كرده سخن ان الناس عبيد الدنيا را فرمايش ديگر شمرده و ذيل آن نشمردهاند.
بلي امثال نويسنده شهيد جاويد كه يا از تاريخ و احاديث اطلاع كافي نداشته باشند يا بخواهند حقايق را تحريف و بر اساس يك سلسله گمانها و اجتهادات نا استوار و خرد ناپسند اظهار نظر نمايند اين احتمالات را القاء مينمايند به هر حال اين احتمالات عقلايي و منطقي نيست و بدون ترديد جمله من كان باذلا جزء اين خطبه است.
و راجع به احتمال اينكه اين جمله را در جاي ديگر مثلا پس از وصول خبر شهادت مسلم فرموده باشد ميگوييم.
در هيچ يك از كتب مقتل نقل نشده كه پس از رسيدن خبر شهادت مسلم چنين سخني فرموده باشد، و صدور اين كلام در وقتي كه آن حضرت در حال كوچ و حركت و سير بود
فَلْيَرْ حَل مَعَنا فَاِنّي راحِلٌ مُصبِحاً اِنشاءَالله
بيمورد است و اين جمله جملهاي است كه فقط مناسب هنگام حركت از مكه است و در بين راه و حال حركت به سوي عراق و در روز عاشورا مناسبتي براي انشاء اين خطبه پيدا نميشود، ولي چون نويسنده چشمهاي خود را روي هم گذارده است هر چه دلش ميخواهد ميگويد و در بيپايگي منطق و بررسيهاي او همين قسمت از كتابش كافي است.
دليل ديگر
58. آنچه در ص 140 ـ به عنوان دليل ديگر بر رد ذيل خطبه نوشته است نيز صحيح نيست. زيرا كسي نگفته است خطبه را حضرت در روز حركت انشاء فرموده، بلكه روز قبل از حركت ايراد كرده است و اينكه ميگوييد تا روز ترويه يعني همان روز حركت حضرت عازم عراق نبود و آن روز محرم به احرام حج گرديد و سپس منصرف شد و عمره بجا آورد، جوابش سابقاً گفته شد كه اصلا امام در اين موقع محرم به احرام حج نشد و چون قبلا احساس خطر كرده بود اراده حج نداشت، و همين خطبه هم دليل است بر اينكه آن حضرت پيش از روز حركت احساس خطر كرده و عازم بوده است بنابراين فرمايش ارشاد را نميتوان بر حديث معتبر و حجت، مقدم داشت.
59. و اما اينكه گمان كرده چون طبق نقل طبري حركت حوالي ظهر واقع شده يا هنگام ظهر كه در اين خطبه ذكر شده منافات دارد پس اين خطبه يا اقلا قسمت آخر آنرا در مكه ايراد نفرموده است.
جوابش اين است، اي مرد حسابي، پس تو بگو اين جمله
(مَن كانَ باذلا فِينا مُهجتَه)
در كجا ايراد شده است؟ و غير از مكه كجا بود كه حضرت رحل اقامت انداخته بود و صبح ميخواست كوچ كند؟ يا گفتار كشف الغمه و لهوف و نزهة الناظر را كه ميگويند اين خطبه من اولها الي آخرها در مكه هنگام عزيمت به عراق ايراد شد قبول كن، يا خودت جايي را كه مناسب انشاء اين خطبه باشد نشان بده.
واقعاً انسان متحير ميشود كه با اين منطقها چگونه بايد روبرو شد به علاوه اين خطبه فرمايش خود امام است و در مقابل آن نقل طبري با آنچه در فصل سابق نسبت به آن توضيح داديم چه اعتبار دارد مضافاً بر اينكه رحلت صبح با اينكه حركت به سوي مقصد و بيرون شدن از مكه و وداع با اشخاص و كعبه معظمه تا حوالي ظهر كشيده باشد چنانچه پيش از اين هم تذكر داديم عرفاً منافات ندارد ممكن است از صبح مهياي كوچ و حركت شده باشند و شرفيابيهايي كه مردم يا اشخاص سرشناس داشتند تا حوالي ظهر از حركت مانع شده باشد، اينگونه مضامين و الفاظ را نتوان با يكديگر منافي دانست و يكي را دليل رد و ابطال ديگري شمرد.
فرض ديگر!
60. در ص 142 ـ زير عنوان فرض ديگر سخناني ميآورد و چون اصرار دارد عالم نبودن امام را از شهادت خود اثبات كند و اين خطبه را صريح در آگاهي امام از شهادت خود ميبيند به خود اجازه توجيه و تأويل ميدهد، و بالاخره مينويسد، مطالعات چند ماهه امام به اينجا رسيد كه تشكيل حكومت (با چند اگر) امكانپذير است و امكان برخورد نظامي نيز هست لذا اين خطبه را خواند تا اصحابش را آماده جهاد و فداكاري سازد.
ما ميگوييم در چنين موقعي كه حضرت به قول شما براي تأسيس حكومت عازم حركت به كوفه بود، و لشگر و سپاه لازم داشت آيا ايراد اين خطبه جز يأس و نااميدي از تأسيس حكومت چه اثري داشت؟ و اين جمله (و خيرلي مصرع (تا) بين النواويس و كربلا) با اينكه امام به كوفه ميرفت و كربلا هم در نزديكي كوفه بود و هم چنين جمله لامحيص و جمله رضا الله رضانا الخ و جمله و من كان باذلا فينا كه همه آگاهي از مرگ و شهادت و پايان غمانگيز اين حركت بود با مطالعات به قول شما چند ماهه امام چه ارتباط داشت.
بسيار بسيار از بلاغت بدور است، اگر كسي قصدش تشكيل حكومت باشد و عوامل پيروزي را فراهم ببيند چنين سخن بگويد.
يك نكته
61. در ص 144 ـ تحت عنوان يك نكته مينويسد: اگر امام به كوفه رفته بود و پيروز شده بود و پس از ده سال بعد شهيد ميشد باز اين خطبه به جا بود.
جواب اين است كه در اين صورت ايراد اين خطبه هرگز موقعيت نداشت و بلاغت امام به مراتب بالاتر از اين است كه در آن موقع اين خطبه را بخواند و كشته شدن خود را كه فرمانده و رهبر سپاه است به طور صريح اعلام فرمايد.
62 ـ آخرين ايرادش اين است كه چون اين خطبه در منابع ديگر نيست اطمينان به نقل لهوف كم ميشود.
جوابش اين است كه در آن كتابها بسياري از مطالب مسلمه ديگر هم نيست خصوص منابع اهل سنت و بناء آنها بر استقصاء نبوده است، و در آن اعصار مثل زمان ما تمام كتب و مآخذ در دسترس همه نبوده است به علاوه كتاب كشف الغمه اين خطبه را از كمال الدين محمد بن طلحه شافعي متوفي سنه 652 مؤلف العقد الفريد و مطالب السئول روايت كرده، و علامه جليل حسين بن محمد حلواني نيز آنرا روايت فرموده است.
و آنچه با اطمينان ميتوان گفت اين است كه اين خطبه كه از متن آن منطق و قوت تصميم امام ظاهر و آشكار است در كمال اعتبار است، و تا كنون احدي از علماء و ارباب فن در اعتبار آن اظهار ترديد نكرده است، و اينگونه احتمالات واهي و خرد ناپسند خدشهاي در اعتبار آن وارد نميسازد.
1ـ21. تحقيق درباره عبارت زيارت اربعين
63. در ص 145 ـ راجع به اين عبارت زيارت اربعين:
وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيْكَ لِيَستَنْقِذَ عِبادَكَ مِنَ الجَهالَةِ وَ حِيرةِ الظَلالَةِ
ميگويد: اگر كسي بگويد از اين جمله فهميده ميشود كه امام از اول ميخواسته است خون خود را در راه خدا بريزد و به منظور كشته شدن حركت كرده است در جواب ميگوييم درباره حضرت حمزه نيز اين جمله صادق است با اينكه وقتي به جنگ احد رفت غرضش اين نبود كه خونش ريخته شود و ميخواست نيروي بت پرستان را در هم بشكند الخ.
جواب اين است كه اين جمله به حسب معني حقيقي ظاهر در اين است، كه بذل جان و استقبال از شهادت از روي علم و اختيار بوده و نجات عباد از جهالت و ضلالت، به نفس بذل مهجه، و پيشكش كردن جان، حاصل شده است، و به عبارت ديگر، سبب نجات مردم اين بود، كه امام جان خود را بذل كرد، يعني
استنقذ العباد ببذل مهجته في الله
بندگان خدا را به بذل مهجهاش در راه خدا نجات داد.
پس اين جمله در مورد شهيدي حقيقت است كه از روي علم و اختيار بذل جان نمايد و بداند بذل جانش سبب نجات جامعه ميشود، ولي درباره شهيدي كه في سبيل الله شهيد ميشود و اين اثر، بر نفس جان نثاري و شهادتش مرتب نميشود مجاز است.
و به بيان ديگر، شهداء گاهي در راه دفاع از اسلام و حفظ سنگر و پيشبرد مقاصد عالي اسلامي شمشير ميزنند و جهاد ميكنند تا كشته ميشوند، و آثاري كه بر فداركاي آنها مرتب ميشود بر عمليات دفاعي و حملات و يورشهايي است كه به لشگر دشمن مردانه نمودهاند تا شهيد شدند.
و گاهي نجات دين، و دفع ضربت از آن محتاج به فدا دادن جان و استقامت و كشته شدن است، مثل اينكه علمدار لشگر ببيند اگر استقامت نكند و علم را بگذارد و بگريزد لشكر همه ميگريزند و اگر بايستد و علم را نگاه دارد و او را بكشند و قطعه قطعه كنند ديگري ميآيد و علم را بر ميدارد (مثل جنگ موته و فداكاري عجيب جعفر طيار و زيد بن حارثه و ابن رواحه) و خطر دفع ميشود يا مسلمانان تحريك و تهييج ميشوند و ميدان را خالي نميكنند، و عمل او سرمشق ميشود.
اينجا فقط گذشت از جان لازم است و اينجا است كه به حقيقت ميتوان گفت بذل مهجته فيك ليستنقذ الاسلام شهداء كربلا چنين موقفي را داشتند، آنان هم شمشير كشيدند و به وظيفه دفاعي كه آن هم دفاع از جان رهبر اسلام و ولي خدا بودند رفتار كردند، و هم با بذل جان و شهادت، و ايفاء آن نقش عجيب در آن ميداني كه تاريخ همانند آن را نشان نميدهد پرچم اسلام را پابرجا و استوار ساختند و الحق درباره يكايك آنان اين جمله صادق است و شايد علت اينكه اين رادمردان به طور دسته جمعي بر ساير شهداء امتياز يافتهاند و اين درجات را پيدا كردهاند همين باشد.
ميداني كه اين افراد فداكار در آن ظاهر شدند ميدان بذل نفس و تقديم جان براي نجات اسلام بود.
و در مورد مثل حضرت حمزه و شهداء بدر و احد اگر نفس بذل جانشان اين آثار را داشته و از روي علم و اختيار بذل جان كرده باشند اين جمله حقيقةً صادق است و الا مجاز است و حضرت حمزه نيز به ملاحظه مقام بلندي كه در بين شهدا دارد حائز اين مقام و فضيلت است.42
پس معلوم شد اين جمله زيارت درباره امام، عليه السلام، عين حقيقت است چون از شهادت خود آگاه بود و ميدانست كه اعلان بطلان حكومت يزيدي و قيام و امتناع از بيعت از جان گذشتن و به استقبال شهادت رفتن است، ميدانست شهادتش با آن وضع مظلوميت و تشنگي توام با اسارت اهل بيت منشأ آن آثار و بركات و نجات اسلام از ضربت كشنده حكومت يزيد است.
به هر حال با صرف نظر از اين تحقيق دقيق اگر به فرض شما امام را مانند شهداء ديگر ناآگاه از شهادت خود بدانيم و از اين جهت بگوييم اطلاق اين جمله بر همه علي السوا است و دليل بر اينكه امام از روي علم به سوي شهادت رفت نيست طبق طرح و اساسي كه در اين كتاب ريختهايد شهادت و بذل جان امام به منظور نجات مردم از ضلالت انجام نشده و اين جمله اگر چه در حق شهداء ديگر صادق است درباره امام، عليه السلام، صادق نيست!
زيرا طبق نظر شما امام پس از يأس از تأسيس حكومت پيشنهاد صلح را به آن شرايط سه گانه داد و پذيرفته نشد و او را مخير بين تسليم با بن زياد و كشته شدن كردند و امام براي اينكه بابن زياد تسليم نشود كشته شد ـ پس بفرماييد
بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيكَ ليَستَنفَذِ عِبادَكَ مِنَ الجَهالَةِ وَ حِيرةِ الضَلالَةِ
با اين نظر شما چه طور سازگار و صادق ميشويد. براي تسليم نشدن بابن زياد كشته شدن چه ارتباطي با كشته شدن براي هدايت مردم و نجات آنان از ضلالت و جهالت دارد.
شما مقام امام را از مقام شهداء ديگر مانند حضرت حمزه و حضرت جعفر طيار بلكه سائر شهداء بدر و احد پايين آوردهايد (انشاء الله غفلت كردهايد).(15)
به علاوه ظاهر اين جمله اين است كه، اين اثر يعني نجات جامعه از جهالت و ضلالت بر شهادت امام مرتب شد، چون سبب آن بذل مهجه بود و وقتي سبب حاصل شد مسبب هم حاصل ميشود، در حاليكه شما ميگوييد در شهادت و بذل جان هيچ منظوري امام جز عدم تسليم بابن زياد نداشت و اصولا قيام حضرت شكست خورده و بي نتيجه شد ـ نعوذبالله.
1ـ22. قصه فرشتهها و جنها
64. از ص 146 ـ قصه فرشتهها و جنها را عنوان كرده و براي اينكه زمينهاي براي انكار آن به خيال خود بسازد نخست آنرا از كتاب نورالعين نقل كرده و سپس به نقل لهوف از كتاب مولد النبي و مولد الاوصياء شيخ مفيد اشاره ميكند و به گمان خود آنرا رد مينمايد.
ما عرض ميكنيم: آنچه راجع به كتاب نورالعين و مؤلف آن نگاشته مورد ايراد نيست و ما هم آن كتاب را معتبر نميشناسيم اما نقل لهوف را از كتاب مولد النبي و مولد الاصياء نميتوان رد كرد، زيرا علاوه بر آنكه لهوف نقل كرده، محمد بن ابيطالب حسيني هم در كتاب خود باين عبارت آنرا روايت از مفيد كرده است قال شيخنا المفيد باسناده الي ابي عبدالله، عليه السلام،43 و آنچه را كه در قابل قبول نبودن اين نقل نوشته كافي نيست اينك وجوهي را كه در رد اين خبر نوشته بررسي ميكنيم.
دليل اول
1. در اين داستان به امام نسبت دروغ داده شده جواب ـ چنين نيست و معني
(لا سَبيلَ لَهُم عَلَي، وَ لايلقُونِي بِكَريهَة او اَصلَ اِلي بُقعَتي)
بيش از اين نيست كه آنها تا من ببقعه خود يعني كربلا نرسم نخواهند توانست مرا بكشند يا صدمه جسماني به من بزنند، و اين جمله با مأموريت حر براي جلب آن حضرت و ناراحت شدن اهل بيت منافات ندارد.
دليل دوم
2. لازمه آن بياعتنايي امام نسبت به اسلام است زيرا با اينكه به كمك فرشتگان ياري دين امكانپذير شد چرا امام رد فرمود، و حكومت اسلامي را تشكيل نداد!
جواب، ملائكه مأمور به اطاعت از آن حضرت بودند و در واقع اين هم يك نوع امتحان از آن حضرت بود كه مقدار قوت تصميم و ثباتش آشكارتر گردد، و امام در رد و قبول مدد آنها مختار بود و شايد تشكيل حكومت اسلامي با امداد نيروهاي غيبي مصلحت نبوده، و فرشتگان براي حفظ جان امام و رعايت شخص او يا امتحان اين پيشنهاد را دادند، و امام هم ميدانست كه با قوه غيبي تشكيل حكومت صلاح نيست لذا براي حفظ جان خودش كمك فرشتگان را نپذيرفت، و خلاصه كلام اينكه امام خود ميدانست پذيرفتن پيشنهاد فرشتگان واجب نيست، و كسي نميتواند بگويد لازم بود بپذيرد تا اسلام را حفظ نمايد زيرا اگر لازم بود ميپذيرفت و آنچه مسلم است اين است كه اگر امام نيروي مادي كافي براي تأسيس حكومت اسلام و اجراء احكام داشته باشد وظيفه دارد اقدام نمايد اما با نيروي غيبي و به نحو معجزه قيام و اقدام واجب نيست و در بعض موارد كه با جنود غيبيه غلبهاي حاصل شده به نحو استثناء ميباشد.
پس اين سخن صحيح نيست كه آيا ممكن است در زماني كه براي حمايت اسلام از نيروهاي كمكي استفاده ممكن شود امام استفاده نكند؟ و آيا و آيا.
زيرا جوابش اين است، بلي ممكن است چون امام سنتالله از ديگران داناتر است، و از اينكه قبول نفرمود معلوم ميشود در اينجا توسل به طرق غيرعادي براي پيروزي جزء برنامه امام نبوده است، و اگر اين ايراد را به امام وارد بدانيم بايد العياذبالله نسبت به خدا هم ايراد كند و بگويد: آيا ممكن است خدايي كه ميتوانست امام را از دست دشمن نجات دهد و ستمگران را معدود سازد امام را وا بگذارد تا دشمن او را از پا درآورد، و اسلام ذيل شود؟ آيا ممكن است خدايي كه ميتوانست يزيد را بميراند، و موانع تأسيس حكومت اسلامي را از ميان برگيرد، يزيد، و ابن زياد، و شمر، و همكارانشان را زنده بگذارد تا مرتكب اين همه جنايات شوند؟ آيا ممكن است خدا نسبت به اسلام و امام بياعتنا باشد؟ آيا ممكن است خدايي كه جنودش را جز خودش كسي نمي داند چقدر است از بندگانش بخواهد دين او را ياري كنند؟
جواب اين آياها همه معلوم است، و در اين استفهامها كه منشأش جهل به سنن خدا و قواعد و قوانين الهيه است، فرقي بين عمل خدا و پيغمبر و عمل امام نيست زيرا كه آنها نيز عامل و مجري سنتهاي الهيه هستند.
پس عدم قبول كمك ملئكه بياعتنايي به اسلام نيست چنانچه اعمال قدرت نكردن خدا و نابود نساختن دشمنان نيز بياعتنايي به اسلام نيست.
3. در صفحه 150 مينويسد: ما در اينكه كتاب نامبرده (مولد النبي و مولد الا وصياء) از شيخ مفيد باشد به چند علت ترديد داريم.
جواب ميگوييم ترديد شما ارزش ندارد زيرا مثل سيد ابن طاوس كتابي را به اين اسم معرفي ميكند، از آن نقل حديث مينمايد، و ميگويد: مفيد به اسناد خودش از حضرت صادق، عليه السلام، روايت نموده است، مع ذلك نسبت اشتباه به ايشان دادن يك گزاف گويي آشكار است.
كتاب مفيد كه در آن از شيوخ خود نقل حديث كرده باشد ايشان نميشود، و از همان شيوخ كتاب مؤلف هم شناخته ميشود، و سيد ابن طاوس اين مقدارها را وارد بوده است، مثل نابغه علم تراجم و رجال علامه بزرگوار شيخ آقا بزرگ تهراني قدس سره در حقش ميفرمايد (خريط صناعة معرفة الكتب)44.
شما بدون دقت در عبارت و الفاظ چون روايت موافق نظري كه داريد نيست ترديد ميكنيد و نيز مجرد اينكه بعض افراد بياطلاع كتابهايي را به اشتباه به غير مولف نسبت دادهاند دليل اين نيست كه ما در مورد هر كتابي اين ترديد را بنماييم، به علاوه در آن مواردي كه بعضي مدعي اشتباه شدهاند مدعي مؤلف كتاب را معرفي كرده و قرائني قانع كننده از خود كتاب يا از كلمات بزرگان فن نشان ميدهد كه معلوم ميسازد كتاب به اشتباه به ديگري نسبت داده شده است.
اما كتاب مواليد به كسي غير از مفيد نسبت داده نشده است پس چطور ما در نسبت آن به ايشان ترديد كنيم و عدم ذكر اين كتاب در فهرس كتابهاي ايشان دليل عدم نميشود، بلكه دليل آن است كه كه فهرس كامل تهيه نشده است. مضافاً بر اينكه نقل سيد مؤيد است به نقل محمد بن ابيطالب حسيني پس جاي ترديد در اينكه اين حديث از كتاب مفيد گرفته شده، نيست.
4. شيخ مفيد در جواب مسائل عكبريه علم امام را به شهادت خود قبول نفرموده است پس چگونه روايت فرشتهها را كه دلالت بر علم امام دارد نقل كرده است.
جواب اين است كه فرمايش شيخ مفيد در برابر احاديث معتبره قطع آور كه دلالت دارد بر اينكه امام به شهادت خود عالم بوده است حجت نيست علاوه صدور اين كلمات از امثال ايشان چنانچه كراراً تذكر داديم در برابر عامه و كساني كه در محيط آنها و مأنوس با افكار آنها بودهاند ميباشد، مفيد و سيد، رضوانالله عليهما، در مقام جواب اقناعي به آنها بودهاند كه به هر حال در قد است مقصد امام ترديدي پيدا نكنند چون اگر به نحو ديگر پاسخ ميدادند بسا كه از افق درك و اطلاع معرفت پارهاي از آنها دور بود و لذا در همين جا مفيد، قدس سره، پس از آن جواب اقناعي روي فرض علم امام به شهادت كه مورد تصريح اخبار و تواريخ معتبر و عقيده شيعه است نيز جواب داده و صريحاً اصل صحت تعبد به شهادت و استسلام از براي كشته شدن را تصديق فرموده است، و پس از قبول اين اصل رد اخبار تواريخي كه دلالت بر آگاهي امام از شهادت دارد وجهي ندارد.
اينك كلام مفيد به عين الفاظش در جواب مسائل عكبريه:
وَ لَو كانَ عالِماً بِذلكَ لَكانَ الجَوابُ عَنهُ ما قَدَّمناهُ فِي الجَوابِ عَنْ عِلمِ اَميرالمُؤمِنين(ع).
و آنچه راجع به علم حضرت اميرالمؤمنين، عليه السلام، فرموده است اين است.
(اِذ كانَ لايَمتَنِعُ اَن يَتَعَبَّدهُ اللهُ تَعالي بِالصَبر عَلَي الشَهادَةِ وَ الاِستِسلامِ لَلقَتْلِ لِيُبلِغَهُ بِذلك عُلُوَ الدّرَجاتِ ما لا يَبلُغِهُ الاّ بِه، وَ لِعِلمِهِ بِانَّهُ يُطِيعُهُ فِي ذلكَ طاعَة لَو كَلَّفَها سِواهُ لَم يُرِدها، و لا يَكُونُ بِذلِكَ اَميرالمُؤمِنينََ مُلْقِياً بِيَدِهِ اِلِي التَّهلُكَةِ، وَ لا مُعِيناً عَلي نَفَسِه مَعُونَة تُسْتَقبَح فِي العُقُولِ).
اين فرمايش مفيد، قدس سره، همان است كه ما در مقدمه اين انتقاد به خوانندگان تذكر دادهايم، و داوري با خوانندگان عزيز است كه اين قسمت از كلمات مفيد، عليه الرحمه، پاسخ استبعادات و اساس بررسيهاي نويسنده كتاب شهيد جاويد هست يا نه، و آيا صحت تعبد امام حسين، عليه السلام، را به شهادت و كشته شدن و تأييد ميكند يا نه؟ و آيا جواز استسلام از براي قتل از آن استفاده ميشود يا خير؟ و شاهد ديگر بر اينكه فرمايش مفيد، قدس سره، اقناعي و در برابر عامه است، اين است كه در ارشاد در سه فصل اميرالمؤمنين، عليه السلام، را به شهادت و خبرهاي آن حضرت را از شهادت روايت كرده و آنرا متواتر شمرده است.45
5. ميگويد شيخ مفيد در ارشاد همه حوادث را ذكر كرده ولي از اين داستان ذكري به ميان نياورده است.
جواب اين است كه معلوم است كه مفيد به فرموده خودشان در مقدمه ارشاد در مقام استقصاء حوادث و وقايع در كتاب مختصري مثل ارشاد نبوده است زيرا استقصاء تاريخ زندگي اميرالمؤمنين، عليه السلام، و سائر ائمه، عليهم السلام، در كتابي مثل ارشاد محال است و علاوه ممكن است كتابي مولد النبي و مولد الاوصياء را پس از ارشاد تأليف كرده باشد و اين حديث بعد از تأليف ارشاد به نظرش رسيده باشد. اين گونه وجوه عليله مدرك و مستند رد حديث و كتاب نميشود.
1ـ23. خطبه: لا اَرَي المَوتَ اِلاّ سَعادةً
65. اين خطبه اگر بعد از برخورد با سپاه حر در ذي حسم انشاء شده باشد چنانكه طبري نقل كرده يا در روز عاشورا صادر شده باشد چنانچه ذهبي روايت كرده است دلالت بر آگاهي امام از شهادت تا پيش از انشاء اين خطبه ندارد ولي بر اينكه هنگام قرائت اين خطبه امام تصميم به شهادت داشته و به تأسيس حكومت اسلامي هيچ اميدي نبوده دلالت دارد، علاوه بر آنكه با وضعي كه جلو آمده بود از شهادت مسلم و هاني و عبدالله يقطر و ورود سپاه حر و محاصره شدن امام اميد به تأسيس حكومت مبدل به نااميدي گشت، مع ذلك نميدانيم به چه علت در اينجا هم نويسنده شهيد جاويد دست و پا ميكند كه دلالت اين خطبه را انكار و رجاء يا العياذبالله جهل امام را به آينده در اين موقع هم بگويد و لذا وارد شرح اين خطبه، و استشهاد به كلام اميرالمؤمنين، عليه السلام، شده است واقعاً اين اصرار خيلي عجيب است بلكه از بعض عبارت كتاب استفاده ميشود كه ميخواهد بگويد حتي 8 روز عاشورا و تا وقتي منا شده و اتمام حجت ميكرد و اگر مبالغه نشود تارمقي از حيات در بدن داشت فكر تأسيس حكومت اسلامي را از سر بيرون نكرد و به تأسيس آن اميدوار بود.
واقعاً اين نحو استنتاج و اجتهاد و بررسي در مسائل تاريخ عجيب و بيسابقه است!
و اگر غرضش از اين بيانات عدم دلالت خطبه بر علم به شهادت با فرض صدور آن قبل از برخورد با سپاه حر باشد، باز هم اين جمله كاشف از علم امام به شهادت و تصميم بر موت و كشته شدن در راه خد است.
فَاِنّي لااَرَي المَوتَ الاّشَهادةً وَ لاَ الحَياةَ مَعَ الظّالِمِينَ الاّ بَرَماً
اين منطق، منطق شخص اميدوار به پيروزي نظامي نيست، اين منطق يك فرد مصمم، و قوي القلب و ثابت و مؤمن به هدف و مقصد است كه حاضر نيست مرگ را با كمترين ضعف و زبوني و تسليم از خود دفع نمايد.
و اما اينكه در ص 158 ميگويد امام مقايسه بين شهادت و تسليم شدن فرموده است نه اينكه غرضش اين باشد كه مرگ مطلوب من است چنانچه يوسف صديق گفت:
رَبّ السِجْنُ اَحَبُّ اِلي مِمّايَدْ عُونَنِي اِلَيْهِ
نميخواست بگويد زندان مطلوب من است.
جوابش اين است كه در مقام دوران امر بين آلوده شدن دامان و افتادن به زندان، زندان مطلوب يوسف بود، چنانچه در مقام دوران امر بين بيعت و كشته شدن، كشته شدن مطلوب امام بود، كسي نميگويد زندان در صورت مصونيت از خطر آلوده شدن به فحشاء مطلوب يوسف بوده، يا كشته شدن در صورت عدم توجه ضربت حكومت يزيدي باسلام و اوضاع و احوال عادي مطلوب امام بوده است.
به علاوه مكرر گفتهايم كه شهادت مطلوب امام بوده است و اگر كسي به طلب شهادت به جهاد برود ماجور است، ولي اين به اين معني نيست كه طالب شهادت در ميدان جهاد بايستد و شمشيرش را در غلاف كند (و به قول شما) فعاليت كند براي اينكه بيايند و او را بكشند.
امام هم ميفرمايد كشته شدن به دست اين مردم شهادت است بايد مؤمن در اين اوضاع راغب لقاء خدا گردد، يعني لقاء خدا و شهادت در راه او بايد مطلوب مؤمن باشد، بايد ايستادگي كنيم تا كشته شويم و با مقاصد بنياميه همراه نشويم. عاقبت ا ين ايستادگي مرگ است و اين مرگ افتخار و سربلندي است.
اين است معناي اين جمله و نظائر آن، كه هم دلالت بر مطلوب بودن شهادت و هم دلالت بر آگهي از وقوع شهادت دارد.(16)
66. در ص 160 باز هم شروع به مغلطه كاري مينمايد و تا ص 162 آنرا دنبال ميكند كه واقعاً انسان غرق تعجب ميشود كه اين طرز تفكر، و اين گونه انديشه و بررسي از كجا براي ايشان پيدا شده است.
ميگويد: روح اين تصور اين است كه امام برنامهاي را طرح كرد الخ نه آقاي عزيز امام برنامهاي را طرح كرد كه اجراء آن به دست خودش بود برنامهاي كه ميدانست با عكس العمل شديد حكومت روبرو ميشود و آن عكس العمل هم دودش به چشم خود بنياميه خواهد رفت.
امام وظيفه داشت عليه بنياميهقيام كند و برنامه قيام را اجرا نمايد، و ميدانست بنياميهاو را ميكشند، و ميدانست كه اگر حكومت يزيدي در جامعه اسلام لباس عمل بپوشد و شخصيتي مثل امام و ديگران با سكوت يا بيعت آنرا امضاء نمايند بزرگترين ضربت به قلب اسلام و به نظام اسلام خواهد خورد.
بايد قيام كرد، و اعتراض نمود، و حق را به مردم رساند هر چند يقين باشد كه حكومت شدت عمل نشان ميدهد و همه را از دم شمشير ميگذراند.
اين قيام براي كشته شدن و حركت براي شهادت است اما نه به آن مفهومي كه شما تصوير ميكني كشته شدن براي نجات اسلام. كشته شدن براي امتثال فرمان خدا است نه كشته شدن به اين معني كه اگر يزيد و شمر و ابن زياد در خانههاشان مينشستند و مداخله در امور جوامع اسلامي نميكردند امام دنبال آنها ميفرستاد و ميفرمود بياييد مرا بكشيد و زن و بچهام را اسير كنيد چون هوس كشته شدن بر سر من افتاده است!
نه آقا، بد ميانديشيد، بد تصور ميكنيد، بد بررسي مينماييد.
امام برنامهاش، قيام، مقاومت، خودداري از بيعت، اظهار مظلوميت، آوردن اهل و عيال به صحنه اين جهاد مقدس شهادت بود برنامه حكومت آزاديكش يزيد تحميل، ارعاب و خفقان، جنايت و قساوت بياعتنايي به دين و قانون شرع، ستمگري، كشتن، اسير كردن اين دو برنامه جز برخورد و تصادم با هم ارتباط ندارند.
برنامه امام، براي دين، براي اسلام، براي بيداري جامعه، و براي معرفي بني اميه، و براي تمام مقاصد عالي انساني ثمر بخش بود.
اين مغلطه شما مثل اين است كه بگوييد چون فايده فرستادن پيغمبران و كتابهاي آسماني قطع عذر و اتمام حجت است
لِيَهلِكَ مَن هَلَكَ عَنْ بَينَّة، وَ لِئَلّا يَكُونَ لِلنّاسِ عَلَي اللهِ حُجَة
پس اگر كفار و معاندان بر گردند و ايمان بياورند خدا به آنها ميفرمايد برنگرديد و به كفر خود باقي بمانيد چون غرض اتمام حجت است، و اينكه هلاكت شما عن بينة باشد، پس اگر شما هلاكت پيدا نكنيد نقض غرض خدا شده است.
يا آن كسانيكه درباره آنها ميفرمايد:
اِنَّما نُمِلْي لَهُمْ لِيَزْدادوا اِثْماً
يا ميفرمايد: سَنَسْتَدْرِجُهُمْ اگر چه به حق باز گردند، به آنها گفته ميشود، به حال خود باشيد تا غرض ما حاصل شود.
شما نظير همين سخن را در مورد امام ميگوييد كه امام براي شهادت فعاليت ميكرد اگر شمر و عمر سعد براي كشتن او كوشش نميكردند فعاليتهاي امام به ثمر نميرسيد.
نه آقاي نويسنده، امام ميدانست كشته ميشود و براي كشتن خود هيچ گونه فعاليتي نكرد و تا آخرين نفس از جان خود دفاع ميكرد.
ولي ايستاد و تسليم نشد و بيعت نكرد و مقاومت كرد تا شهيد شد.
اگر بنياميهو سپاهيانشان هر چه آن جرائم را كمتر مرتكب شده بودند مثلا اهل بيت امام را اسير نميكردند يا آب را بر روي آنها نميبستند يقيناً عكس العمل آن مظالم كمتر ميشد، ولي برنامه امام اين نبود كه بنياميهآن اعمال غير انساني را مرتكب شوند، تا شما بگوييد برنامه امام را بنياميه اجرا كردند.
برنامه امام اين بود كه ميدانست بنياميهاو را خواهد كشت و حتي اگر تسليم هم ميشد دست از كشتنش بر نميداشتند و بايد قيام كند، و ثبات قدم و استقامت ورزد تا كشته شود، و چنانچه مفيد رضوان الله تعالي عليه هم تصديق فرمود، خدا او را به شهادت و با سيري اهل و عيال متعبد فرمود، امام هم اين تعبد را نسبت به خود و فرزندان و اصحاب و اهل بيتش اجرا كرد.
باز هم تأييد!
67. در ص 162 تحت عنوان باز هم تأييد ميگويد:
س. اگر امام به قصد كشته شدن حركت كرد چرا مسلم را به كوفه فرستاد؟
ج. براي اتمام حجت و امر به معروف و دعوت به قيام و گرفتن بيعت ـ مگر شما ميگوييد چون امام به قصد شهادت حركت كرده بايد وظايفي را كه بر حسب مقام امامت و اجراء برنامههاي الهي به عهده دارد انجام ندهد.
س. آيا ميخواست مسلم را به كشتن بدهد؟
آيا ميخواست قيس بن مسهر را نيز به كشتن بدهد؟
ج. امام آنچه كرد طبق امر خدا و تكاليف شرعيه خود انجام داد آيا پيغمبر كه در غزوه موته ميدانست حضرت جعفر، و زيد، و عبدالله رواحه كشته ميشوند ميخواست آنها را بكشتن بدهد؟
آيا مجاهديني كه در جهاد كشته ميشوند اوامر جهاد هر چند به طور عموم باشد شامل آنها هم ميشود و خدا آنها را نيز مامور به جهاد كرده است يا نه؟ آيا اراده واقعي به بعث و تحريك آنها به سوي جهاد، هست يا نيست؟
اگر بگوييد: آنها مامور به جهاد نيستند، و عمومات ضرباً للقاعدة و القانون است پس چه ميكنيد با آيات و رواياتي كه دلالت دارند بر اينكه او امر حقيقةً شامل آنها نيز ميباشد، و چگونه ميگوييد امثال حمزه سيدالشهدا و جعفر طيار ممتثل امر واقعي نبودهاند.
و اگر ميگوييد اوامر جهاد شامل آنها هم هست پس با اين منطقي كه پيش گرفتهايد بايد بگوييد خدا آنها را به كشتن داده است و همان سخناني را كه در ان الله قد شاء الخ گفتهايد هم تكرار كنيد. با كمال معذرت عرض ميكنم اين منطق بيشباهت به منطق معاويه و در مورد قتل عمار رضي الله عنه نيست.
آيا امام نميدانست كه حرّ پس از توبه و به جهاد رفتن شهيد ميشود؟ پس شما بگوييد چرا توبه او را قبول كرد و او را به كشتن داد؟
و بگوييد چرا به سائر اصحاب اذن جهاد داد و آنها را به كشتن داد؟
چرا حضرت عباس را مأمور نكرد اماني را كه برايش آورده بودند بپذيرد و او را به كشتن داد؟
چرا به قاسم بن الحسن نابالغ اذن جهاد داد و او را به كشتن داد؟ اگر قاسم هم مثل سائر شهدا اسير ميشد چه اشكال داشت؟
غير از اين است كه اين اقدام يك ماموريت خدائي و فوق العاده بوده كه خدا امام را به تمام جزئيات آن متعبد ساخته بود؟
س. چرا مسلم وقتي گرفتار شد از ابن اشعث و ابن سعد خواست كه به امام نامهاي بنويسند به كوفه نيايد.
ج. مسلم، عليه السلام، از جانب امام ماموريتي را كه داشت انجام داد، و لازم بود آخرين گزارش كار و وضع خود را هم براي امام، عليه السلام، بفرستد، و وضع كوفه را به اطلاع برساند.
و اما اينكه گفت بنويسيد امام به كوفه تشريف نياورد اين پيشنهادي بود كه از اول به امام ميشد، و سخني را كه مسلم در كوفه گفت ديگران در مكه گفتند.
مسلم گفت كسي را بفرستيد كه به امام بگويد:
اِنَّ ابنَ عَقيلَ بَعَثَني اِليْكَ وَ هُوَ اَسيرٌ فِي اَيدِي القَوم لايَري اَنَّه يُمِسي حَتّي يُقْتَل وَ هُوَ يَقُولُ: اِرْجَعِ فِداكَ اَبِي وَ اُمّي بِاهلِ بَيتِكَ، وَ لا يَغُرُّكَ اَهلُ الكُوفةِ فَاِنَّهُم اَصحابُ اَبيكَ الَذِي كانَ يَتمَني فِراقَهُم بِالمَوتِ اَوِ القَتْل، اِنَّ اَاهَل الكُوفَةِ قَد كَذَبُوكَ وَ لَيسَ لِمَكذُوب رَأي.46
اين پيشنهاد عين پيشنهاد ابن عباس و محمد حنفيه است كه در مكه عرض كردند و قبول نشد و اين كلام روشن ميسازد كه مردم كوفه مردمي نبودند كه بتوان با كمك آنها حكومت جبار بنياميه را ساقط ساخت، در حقيقت بررسي و تحقيق حضرت مسلم اگر رفتنش را به كوفه براي بررسي و تحقيق بگوييم اكنون به نتيجه رسيد و معلوم شد كه هيچ گونه زمينهاي براي تاسيس حكومت اسلامي نيست، و اين بيان مسلم جواب دندان شكني است به مطالب كتاب شهيد جاويد.
س. مگر مسلم كه محرم اسرار بود نميدانست امام براي كشته شدن حركت كرده است؟
ج. مسلم محرم اسرار بود امام ممكن است مصلحت نبوده كه تمام اسرار به او گفته شود و از پايان غمانگيز حركت او را آگاه سازند.
مگر امام به عبدالله بن جعفر نفرمود. رسول خدا در خواب به من دستوري داده كه به كار خواهم بست و به كسي نگفته و نخواهم گفت.47
اين دستور به نظر ما غير از جريانهاي دل خراشي كه جلو آمد چيز ديگر نبوده است، امام از اين خواب هم كه باشد هر چه بايد بداند دانسته است.
و علاوه اگر امام به قصد كوفه و تشكيل حكومت ميآمد و به قصد شهادت نبود پس چرا وقتي فرستاده ابن سعد و ابن اشعث پيام مسلم را رساندند، و آن حضرت را از كشته شدن هاني و قيس با خبر ساختند مراجعت نفرمود؟ با اينكه تمام راهها، و دروازههاي شهر كوفه تحت نظر ماموران قرار گرفته و ورود و خروج تحت كنترل شديد بود چرا حال كه معلوم شد رفتن به كوفه ممكن نيست برنگشت؟ پس معلوم ميشود امام قصد كوفه را نداشت و اگر به ظاهر به سوي كوفه ميآمد اتمام حجت ميكرد و قطع عذر ميفرمود و راه مشترك كوفه و كربلا را به سوي كربلا طي ميكرد.
1ـ24. پايان پاسخ به بخش اول و نتيجه
در اينجا پاسخ به بخش اول پايان مييابد، و نتيجه اين ميشود:
اقدام حكومت يزيد عبارت بود از تحميل خود بر جوامع اسلامي و تهاجم به مقدسات اسلام و كوبيدن افكار بلند و مكتب توحيدي اسلام و خفه كردن صداي آزاديخواهان، و شخصيتهاي وجيه و محبوب، و تهاجم به حيات يگانه مدافع و حامي اسلام و رهبر هدايت شدگان و نور مؤمنان امام حسين، عليه السلام.
و اقدام امام، عليه السلام، كه روح آن تعبد به شهادت و فرمان پذيري و امتثال و خلوص نيت و تسليم در برابر امر خدا بود عبارت بود از: تسليم حكومت نشدن، و امتناع از بيعت و اعلان مشروع نبودن اوضاع سياسي و حكومتي، و دعوت به قيام، و امر به معروف و نهي از منكر و ارشاد، و اعلام آمادگي براي به بدست گرفتن زمام امور با همكاري مسلمانان اتماماً للحجة، و كوشش و تلاش و فداكاري و جان نثاري در راه ياري دين و نجات اسلام و بلند كردن پرچم مظلوميت، و آوردن فرزندان و عزيزان در ميدان شهادت و اهل و عيال در معرض اسارت.
اين خلاصه برنامه امام بود كه الفاظ و كلمات ناچيزي مثل من از توصيف آن كوتاه است، علماء و بزرگان و نويسندگان هر كدام با الفاظي كه ناحيهاي از نواحي اين قيام را نشان ميدهد آنرا وصف كردهاند.48
اقدام امام، عليه السلام، در هر مرحله حساب شده، و بر اساس بينش و دانش فوقالعاده و طبق برنامه و تعاليم خاصي كه هر يك از امامان در هدايت مردم، و حفظ دين داشتند بود، و اتفاق، و تصادف، و حركت كوركورانه و حساب نشده، العياذ بالله او را به كربلا، و استقبال آن مصائب ناگوار نبرد.
تأسيس حكومت اسلامي هم در برنامهاي كه داشت به هيچ وجه پيشبيني نشده بود و قيام امام براي آن نبود;
هر چه بود امام، عليه السلام، آنچه را كه اجرا ميكرد يك برنامه بود، و جريان حوادث چنانچه نويسنده شهيد جاويد گمان كرده برنامه معلوم شده آن حضرت را عوض نكرد، و به عبارت ديگر برنامهاي را اجرا كرد كه حوادث و پيشآمدهايي كه رويداد همه در آن پيشبيني شده بود.
1. صفحه 204 به بعد موضوع پيشنهادهاى سه گانه و مذاكرات صلح.
2. صفحه 26 همين كتاب.
3. اين جناب عابس در روز عاشورا در ميدان ابراز وفا و فداكارى كله خود از سر بيفكند و زره از تن برون كرد. حال بر نويسنده كتاب شهيد جاويد است كه اين كار را مطابق منطق خود توجيه و تفسير كند.
4. پوشيده نماند كه عبارت سيد ظاهر در اين است كه اين موضوع را بطور يك نقل غير معتبر ذكر فرموده است و مثل ايشان بااينگونه اخبار آحاد جز در مقام اقناع طرف هرگز اعتماد نمىفرمايد.
5. تذكرة الخواص ص 257.
6. كامل الزيارات ص 73.
7. ولى مثلا در مورد فتح خيبر بدست على، عليه السلام، بطور قطع و جمز فرمود، لاعطين الراية رجلا يفتح الله على يديه، يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله.
8. بر حسب تاريخ طبرى ج 5 ص 379 پس از كشته شدن مسلم و هانى عبدالاعلى كلبى را كه كثير بن شهاب دستگير كرده بود و عمارة بن صلخب اسدى را نيز گردن زدند.
9. ياقوت در معجمالادباء ج 2 ص 230 مىگويد، كان شيعياً و هو عند اصحاب الحديث ضعيف، به نظر ما اين عبارت مشعر به مدح و تعليل تضعيف او به تشيع است.
10. مناقب ص 88 ج 4.
11. ارشاد ص 229، كامل ص 277 ج 3ـ تاريخ طبرى ج 7 ص 280، تاريخ الاسلام ج 2 ص 343.
12. نفس المهموم ص 38 منتهى الامال ص 219، بحار ج 10 ص 175 راجع به اين حديث در فصل قصه فرشته و جنها جداگانه بررسى مىنماييم.
13. تاريخ پايان تأليف اثبات الوصية چنانچه از (ص 207) استاده مىشود سال 332 هجرى است.
14. تاريخ طبرى ج 7 ص 232 و شاهد اينكه لفظ كوفه و عراق به طور مترادف استعمال مىشده اين است كه در همين عرايض ابن مطيع (البداية و النهاية ص 162 ج 8) مىنويسد فامتعنا بنفسك و لا تسير الى العراق.
15. تاريخ طبرى ج 7 ص 275.
16. تاريخ طبرى ج 7 ص 273.
17. تاريخ طبرى ج 7 ص 274.
18. تاريخ طبرى ج 7 ص 273.
19. تاريخ طبرى ج 7 ص 277.
20. تاريخ طبرى ج 7 ص 274.
21. تاريخ طبرى ج 7 ص 274.
22. الاخبار الطوال ص 223.
23. تاريخ طبرى ص 292 و 293 ج 7.
24. البداية و النهاية ص 169 ج 8.
25. ارشاد ص 233.
26. البداية و النهاية ج 8 ص 163.
27. تاريخ الاسلام و طبقات المشاهير و الاعلام ج 2 ص 345.
28. تذكرة الخواص ص 257.
29. ص 219 و 222 و 223.
30. تاريخ طبرى ج 7 ص 275 و 276.
31. تاريخ طبرى ج 7 ص 277.
32. تاريخ طبرى ج 7 ص 291.
33. كافى ج 4 ص 535 ـ استبصار ج 2 ص 328 ح 1163.
34. كامل الزيارات ص 73.
35. كافى ص 535 ج 4 ـ استبصار ج 2 ص 327 ح 1160.
36. تاريخ طبرى ج 2 ص 275.
37. ارشاد ص 228.
38. تاريخ طبرى ج 7 ص 273 البداية و النهاية ج 8 ص 159.
39. تاريخ طبرى ج 7 ص 274. البداية و النهاية ج 8 ص 160.
40. پوشيده نماندكه رقم ص حجة السعاده را نويسنده شهيد جاويد اشتباه كرده است زيرا رقم ص مربوط به اين موضوع 10 ـ است مگر اينكه غير از طبع قديم طبع ديگر شده باشد.
41. مروج الذهب ج 3 ص 357، روضات الجنات ص 756 الكنى و الالقاب ص 116 ج 1.
42. آنچه ما در مقدار درجات اشخاص شهداء بگوييم بر حسب استنباط شخصى است و ما را نمىرسيد كه پيرامون درجه بلند مثل حضرت حمزه به طور يقين اظهار نظرى بنماييم خدا و رسول خدا و امامان، عليهم السلام، از آن آگاه مىباشند. و تحقيق آن محتاج به مراجعه بيشتر به اخبار است رضى الله عنه و عن جميع الشهداء.
43. بحار ج 10 ص 175.
44. الذريعه ج 8 ص 247، خريد با طا، ظاهراً سهو است و صحيح با تاء است.
45. ارشاد ص 6 و 7 و 8 و 9 و ص 170 و 171.
46. ارشاد ص 223.
47. تاريخ طبرى ج 4 ص 292.
48. علامه جليل و نابغه كم نظير سيد شرف الدين قدس سره (مقدمة المجالس الفاخره) كه متأسفانه پس از تنظيم مطالب كتاب زيارت شد (ص 45) مىفرمايد.
وَ تاللهِ لَولا ما بَذَلَهُ الحُسَينُ(ع) فِى سَبيلِ اِحياء الدين مِنْ نَفسِهِ الزَّكِيّة وَ نُفُوسِ اَحِبّائِهِ بِتِلكُ الكِيفيَّّة لامَسَى الاِسلام خَبَراً مِنَ الاَخبارِ السالِفةِ وَ اَضحَى المُسلِمُونَ مِنَ الاُمَمِ التالفة الخ.
مطالعه اين كتاب نفيس را بخوانندگان گرامى خصوص از ص 51 تا 62 توصيه مىكنيم. در اين قسمت ايشان با ادله قاطعه آگاهى و يقين امام(ع) را به شهادت اثبات فرموده است.