فصل سوم

3ـ1. مراحل قيام

99. در اين بخش مطالب گذشته را، و اينكه هدف امام تشكيل حكومت اسلامي بود تكرار كرده كه ما به ياري خدا به آن پاسخ داديم و با ردّ اين نظر خودبخود بيشتر مطالب اين بخش مردود مي‎شود.

مع ذلك ما مراحل قيام را طبق تقسيم او در نظر مي‎گيريم، و آنچه را انجام شد به طور اختصار بيان مي‎كنيم.

مرحله اول:

اين مرحله امام با امتناع از بيعت مخالفت خود را با حكومت يزيد آغاز فرمود، و براي اينكه ناگهان در مدينه دستگير و كشته نشود به مكه كه به حكم (من دخله كان آمناً) مأمن بود هجرت فرمود، و هجرتش در جهان اسلام تا حدودي كه اوضاع و احوال، و وسايل ارتباط آنروز اقتضا داشت منتشر شد، و همه دانستند كه بر پسر پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، سخت گرفته‎اند، تا از او بيعت بگيرند، و آن حضرت از بيعت خودداري كرده و به حرم خدا هجرت فرموده است.

در مكه شخصيت‎هاي مذهبي و سياسي ديگر نيز بودند كه پس از ورود امام همه تحت الشعاع واقع شده، و به آمد و شد، و ملازمت خدمت آن حضرت پرداختند.

حفلات علمي و مذهبي امام در نهايت رونق بود، و مردم معتكف دربار ولايت مدارش شده، و از درياي علم، و معرفت و بينش پسر پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، هر كس به قدر خود اغتراف، و استفاضه مي‎كرد.

وقتي خبر هجرت امام به عراق رسيد سيل نامه‎هاي دعوت و الحاح و اصرار آنها به سوي مكه به عالي محضر امام سرازير شد، و با سوگند، و اتمام حجت آن حضرت را مي‎خواندند.

شهر كوفه بيش از شهرهاي ديگر از ظلم و ستم معاويه رنجيده و كوبيده شده بود.

احساسات مردم آن عليه حكومت اموي بسيج بوده و مانند آنكه منتظر فرصت باشند خود را آماده قيام و انتقام‎گيري مي‎شمردند.

خسارات مادي و معنوي اين شهر از ناحيه حكومت بني‎اميهو زنازاده‎اي چون زياد بيش از حد شده بود، و آنجا را در نظر مأموران بني‎اميه به صورت يكي از مراكز حساس، و ناراحت جلوه مي‎داد، و لذا همواره استانداران دژخيم مانند زياد، و مغيرة بن شعبه را در آنجا حكومت مي‎دادند تا آنچه بتوانند روح انقلابي اين شهر را خفه كنند.

شيعيان علي، عليه السلام، در اين شهر سخت‎ترين شكنجه‎ها را ديدند. كشته شدن و زندان رفتن، و زير شلاق و تازيانه مردن، و مثله كردن از جمله كيفرهايي بود كه درباره هر كس دوستي خاندان پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، را داشت اجرا مي‎شد. به جز آنها كه با بني‎اميه ارتباط برقرار كرده، و مزدوري و جيره‎خواري آنها را پذيرفته بودند، همه از دست ستمشان به جان آمده بودند.

در عين حال روحيه اكثريت بسيار ضعيف، و مرعوب نظاميان و سربازان بني‎اميه بودند، و شورش‎هايي كه مي‎كردند بواسطه همين ضعف روحيه نافرجام مي‎شد، و مثل انقلابات ناگهاني كه بزودي خاموش مي‎شود فرو مي‎نشست، نارضايتي آنها باعث مي‎شد كه به فريادهاي انقلابي با زبان پاسخ بدهند، و دور پرچم شورش را اگر خطر و زحمتي نباشد بگيرند، و ترس و بيم، و نفاق و دودستگي و طمع و حب جاه و مال سبب مي‎گشت كه زودتر متفرق شده، رهبر انقلاب را تنها گذارده، و در دستگيري او با مأمورين حكومت همكاري كرده، و در بيوفايي مسابقه بدهند.

اين مردم با اين روحيه نحيف و بي‎ارزش، و شكست خورده خود را تشنه انقلاب مي‎شمردند و براي اينكه عذري داشته باشند، پيش خود مي‎گفتند اگر رهبري داشتيم بپا مي‎خواستيم، و ديكتاتور را ساقط مي‎كرديم، و روز حكومت استبدادي، و ضد اسلام يزيد را سياه مي‎ساختيم، و كارها را بدست پاك‎ترين دستها مي‎سپرديم.

برخي از آنان كه انگشت شمار بودند در اين ادعا واقعاً راستگو و باوفا و با استقامت بودند، و در حكومت معاويه و يزيد و عبدالملك و حجاج خوب امتحان دادند.

برخي هم كه اكثريت بودند نان را به نرخ روز مي‎خوردند در دل طرفدار حكومت حق و در عمل سپاه و نيروي حكومت باطل بودند با امام حسين، عليه السلام، رابطه برقرار مي‎كردند، و براي اينكه تا ممكن است جنبه ملي آنها خراب نشود، و دستگاهي و اموي معرفي نگردند خود را در رديف آزاديخواهان قرار داده دعوت نامه مي‎نوشتند، و چه بسا كه در همان حال با دستگاه بني‎اميه‎همكاري داشته، و بلكه براي آنها جاسوسي مي‎كردند.

به هر صورت زبان حال مردم كوفه اين مضمون بود:

رَبَّنا لَولا اَرْسَلْتَ اِلَينا رَسُولا فَنَتَّبِعَ آياتِكَ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَذَّلِ وَ نَخْزي.

عرضشان به امام اين بود چرا به جانب ما نمي‎آيي تا تو را ياري كنيم، و جان و مال در راهت نثار نماييم، و دين خدا را زنده سازي و به حكم قرآن در ميان ما حكومت كني.

امام وظيفه خود مي‎دانست اين دعوت را جواب بدهد، و حجت را بر آنها تمام كند.

آنها مي‎گفتند بايد امام قيام كند، و جلو يزيد را بگيرد، و اگر قيام نكند و سكوت اختيار نمايد از ديگران هيچ توقعي نبايد داشت.

حقاً هم همينطور بود اسلام با يك وضع بي‎سابقه و خطرناكي روبرو شده بود كه نجات از آن وضع جز با فداكاري، و گذشت امكان نداشت. بر امام بود كه سوء وضع را به مردم بفهماند، و اعلام خطر كند، و عموم را از بزرگي گناه قبول بيعت يزيد آگاه سازد.

قبول نكردن دعوت مردم كوفه با آن حرارت، و احساساتي كه اظهار مي‎كردند، سبب مي‎شد كه آنان بر امام حجت داشته باشند يا اقلا خود را معذور بدانند.

لذا امام با اينكه آينده را پيش‎بيني مي‎فرمود دعوت آن مردم را كه به عكس تصور نويسنده شهيد جاويد در ص 253 جزعده كمي همه بي‎شخصيت بودند پذيرفت.

3ـ2. عكس‎العمل امام

100ـ عكس‎العمل امام در برابر اين نامه‎ها و اتمام حجت‎ها قبول دعوت و اعزام جناب مسلم بود و اينكه در ص 256 نگاشه است: امام تا اين تاريخ درباره سفر كوفه تصميمي نگرفته بود صحيح نيست از اول امام تصميم رفتن به عراق را داشت، و برنامه كارش معين بود، و اينطور كه منزل به منزل برنامه تنظيم كند نبوده است.

شما از كجا مي‎گوييد امام پيش از دريافت نامه‎هاي كوفه تصميم رفتن به عراق را نگرفته بود؟ مگر خودتان نقل نكرديد كه امام فرمود رسول خدا در خواب به من امري فرموده است كه من آن امر را انجام مي‎دهم حركت امام به سوي عراق بر حسب امر پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، بود، و طبق همين خواب شما نمي‎توانيد بگوييد امام پيش از دريافت نامه‎ها تصميم نداشت، زيرا ممكن است اين خواب را پيش از دريافت نامه‎ها و بلكه ممكن است در مدينه ديده باشد، و اگر مردم عراق هم دعوت نمي‎كردند امام ناچار بود از مكه خارج شود، چنانچه در روايات است، وقتي فرستادگان يزيد براي كشتن حضرت به مكه آمدند امام ناگهان عازم عراق شد تا هتك خانه كعبه و حرم خدا نشود علاوه بر اينها وصول نامه‎ها از عراق معلوم بود و با علم به مراجعه مردم عراق و وصول نامه‎هاي آنها گرفتن تصميم قلبي بي‎مورد نبود و لازم بود.

3ـ3. مأموريت مسلم بن عقيل

101. راجع به مأموريت حضرت مسلم در ص 257 ـ شرحي نگاشته و جمله

فَاِنّي اَقْدِمُ اِلَيْكُم وَ شيِكاً

كه در نامه امام است براي اينكه صريح در آنچه خودش اراده كرده باشد به اين نحو معني كرده است.

(آنگاه به خواسته‎هاي شما جواب مثبت خواهم گفت: و به زودي به كوفه خواهم آمد) در حاليكه اين فرمايش امام بر آمدنش به سوي عراق، و ورودش در كربلا بر آن ميزبانان بيوفا و بي‎آزرم نيز منطبق و صادق است لذا خود امام در خطبه‎اي كه هنگام برخورد با سپاه حرّ خواند مي‎فرمايد

فَانِ كُنْتُمْ عَلي ذلِكَ فَقَد جِئتُكُم

به هر حال اين چندان مهم نيست، در بعض موارد ديگر نيز با اينكه لفظ كوفه در متن روايت نبوده است آنرا در ترجمه آورده است.

مطلبي كه در اينجا تذكر مي‎دهيم اين است كه جمله

فِانِ كَتَبَ اِلّي اَنَّهُ قَد اجتَمَع رَأي ملائِكُم الخ

مفهوم ندارد، زيرا مقصود اين است كه مسلم را مي‎فرستم و خودم هم پس از وصول نامه او مي‎آيم يعني آمدن من در اين زمينه در آن هنگام است.

3ـ4. مصالح اعزام مسلم، عليه السلام

ممكن است كسي بگويد اين جمله مفهومي ندارد پس در اعزام مسلم چه مصلحتي بوده است؟

جواب

سيدالشهداء، عليه السلام، با خلافت يزيد مخالفت داشت، و اين مخالفت علاوه از آنكه يك وظيفه فردي بود، امام از جهت شخصيت بارزه معنوي و خانوادگي، و اينكه حفظ ميراث نبوت را عهده‎دار بود، و عموم مردم نگهباني و پاس شريعت را در درجه اول در عهده آن حضرت مي‎دانستند نيز لازم بود مخالفت داشته باشد و مخالفت خود را آشكار سازد كه صدايش در جهان اسلام به پيچد تا بر همگان ظاهر باشد كه امام و خاندان رسالت با اين بازي‎ها و تلويث مسند زمامداري اسلام به وجود نحس و نجس يزيد جداً مخالفت دارند. بايد آشكار شود كه امام، و يگانه شخصيت ممتاز جهان اسلام تصميم قطعي به مخالفت گرفته، و اين سدي را كه بنام خروج از جماعت، و قيام عليه حكومت جلو اعتراض و عكس العمل مردم كشيده‎اند، و در پناه آن، حكومت‎هاي جبّاراني چون يزيد، و وليد و حجاج و زياد، و ابن زياد را نگاهداري كرده، و خروج بر آن‎ها را خروج از طاعت شرعي مي‎شمارند شكسته است. بايد اين ديوار ويران شود و حق و باطل از هم جدا گردد، و حكومت‎هاي باطله از قانون كيفر قيام كنندگان عليه حكومت اسلامي سوء استفاده ننمايند لذا اقدام امام در هجرت از مدينه به مكه تا حدي بانگ مخالفت او را بلند ساخت، و به گوش دور و نزديك رسانيد.

توقف آن حضرت در مكه از مراكز مهم آمد و شد بود خصوص در ماه حج، و ملاقات‎ها، و شرفيابي‎هايي كه شخصيت‎ها و رجال به حضورش داشتند و اين موضوع را حضرت با آنها در ميان مي‎گذاشت، و دلايل و مواد مستندات خود را در تخلف از بيعت بيان مي‎فرمود، و به همه اعلام مي‎كرد:

سكوت در برابر اين وضع نابود كننده اسلام جايز نيست، و گلزار دين محمدي گلزاري نيست كه اين زاغ و زغن‎ها در آن لانه بسازند، و مسند خلافت اسلامي، مسندي نيست كه يزيد لياقت داشته باشد به آن تكيه زند و آنها را به مسئوليت خطيري كه در اين موقع دارند متوجه مي‎ساخت.

پس از اينكه نامه‎هاي دعوت و فرستادگان كوفيان پي‎درپي به محضر مباركش رسيد، و الحاح و اصرار آنان از حد گذشت، و حتي نوشتند اگر دعوت ما را نپذيري شكايت تو را در محضر جدّت خواهيم كرد مسلم را به كوفه اعزام فرمود. امام در اقداماتي كه داشت طبق برنامه نواحي مختلفه را رعايت مي‎كرد، در اعزام مسلم به كوفه اين مصالح تأمين مي‎شد.

1. صداي مخالفت امام، و امتناع او از بيعت موجش قوي‎تر، و وسيع‎تر و چشم گيرتر مي‎شد، و اولين چيزي كه از آن هر كسي مي‎فهميد عدم رضايت امام به حكومت يزيد. و لزوم خودداري از بيعت، و حرمت همكاري، و عدم امكان هيچگونه سازشي با يزيد بود.

بيعت گرفتن از مردم براي امام، فعاليت براي برانداختن حكومت يزيدي، همه معنايش اعلان بطلان خلافت يزيد بود.

2. اخبار بيعت مردم كوفه به مسلم، و خروج او، و عهدشكني مردم كوفه و شكستن بيعت، و شهادت مسلم و هاني در آغاز حكومت يزيد كه منتشر مي‎شد و دست به دست مي‎گشت انظار را متوجه مخالفت امام كرده، و به عنوان مهمترين حادثه و رويدادهاي آن زمان تلقي مي‎شد، و گوش‎ها را براي شنيدن نتيجه مخالفت امام با يزيد آماده ساخته، و اخبار اين واقعه نگران كننده در مجالس و محافل همه جا مطرح بود، و قدر مسلم، علي رغم تبلغيات دستگاه كه خروج بر حكومت را اخلال به نظم و سبب تفرقه دانسته و جايز نمي‎شمردند، عمل امام جواز بلكه وجوب آنرا ثابت ساخت، و معلوم است در برابر عمل امام كه پيغمبر او را سيد جوانان اهل بهشت فرموده، و در حق او و برادرش فرموده بود

اَلَحَسنُ وَ الحُسَيْنُ اِمامانِ قاما اَو قَعَدا

تبليغات يزيدي اثري نداشت.

3. اعزام مسلم به كوفه كمترين فايده‎اش اين بود كه امام به نام يگانه خليفه رسمي و شرعي عالم اسلام در اصطلاح عموم مسلمانان معرفي و اطاعت او بر همه واجب شناخته شود. زيرا بعد از اينكه خلافت يزيد از جهات متعدده باطل و غيرشرعي باشد، و جايز الاطاعه نباشد، و علاوه بيعت مردم با او بر اساس تحميل و تطميع و تهديد، و زير برق شمشير و سرنيزه انجام گرفته باشد.

در جهان اسلام يگانه كسي كه با داشتن صلاحيت و لياقت طبقات مختلف مردم يا به اصطلاح اهل حل و عقد آزادي به او راي داده و بيعت كرده‎اند امام بود، كه مردان و شخصيت‎هاي نامي امثال حبيب بن مظاهر، و مسلم بن عوسجه و انس بن حارث و عبدالرحمن بن عبدرب الانصاري و ديگران از اصحاب پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، و غير ايشان با آن حضرت بيعت كردند، بنابراين امام خليفه رسمي، و يزيد غاصب، و خارج بر امام بود، و به ملاحظه همين بيعت صحيح، بعض اهل سنت آن حضرت را نيز اميرالمؤمنين مي‎خواندند، پس در اين جهت امام از اعزام مسلم به كوفه فاتح شد، زيرا خلافت اسلامي رسماً اعلام، و يزيد خودبخود بركنار شد و نتيجه اين مي‎شود كه يزيد با قهر و غلبه بر خليفه منصوص كه واجد تمام شرايط زعامت بوده، و مردم هم او را انتخاب كرده، و آراء عموم به نفع او بود خروج كرده، و امام را كه واجب الاطاعه همه بود شهيد كرد.

4. اعزام مسلم به كوفه اين موضوع را هم روشن كرد كه افكار، و قلوب در دست خاندان پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، است، و مردم بالطبع مايل به آنها و خواهان حكومت آنها هستند، و وجهه ملي صددرصد با آنهاست، و اگر آزادي رأي بود همه يا اقلا اكثريت قريب به اتفاق به امام رأي مي‎دادند، ولي قدرت نظامي، و سرنيزه افكار جامعه را كوبيد.

5. اين دعوت مردم كوفه، و اصرار و الحاحي كه داشتند در درجه اول اين مقدار عكس‎العمل را از جانب امام لازم داشت، كه شخصيتي را به جانب آنها بفرستد، و حجت را بر آنها تمام كند، و حضور، و آمادگي خود را براي ساقط كردن حكومت جابرانه يزيد به آنها و ديگران ثابت كند، تا همه بدانند رهبر واقعي مردم و امام منصوص از جانب خدا و پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، در برانداختن حكومت، و دفع خطري كه متوجه اسلام شده پيشقدم و آماده است.

و اگر امام به آن نامه‎ها اعتنا نمي‎كرد، نه تنها اهل كوفه بلكه عموم مردم مي‎توانستند بگويند وقتي مثل پسر پيغمبر، با مسلمانان آزاديخواه در دفع مثل يزيد همكاري نكند از ما چه بر مي‎آيد و سكوت يا همكار نبودن او علاوه بر آنكه جبهه ما را ضعيف مي‎سازد جبهه دشمن و تبليغاتش را قوي مي‎كند، وقتي امام در برابر آن اوضاع بي‎تفاوت باشد ديگران چگونه سنگ دين به سينه بزنند، و غصه احكام دين، و اضمحلال اسلام را بخورند.

وقتي پس از سيزده قرن با اينكه با اعزام مسلم و تشريف آوردن خود امام به كربلا، و آن مصائب دل خراش وضع روشن، و نفاق اهل كوفه معلوم گرديد، نويسنده مي‎گويد شرايط مساعد بود، و امام صدهزار نفر سرباز مسلح داشت اگر امام نيامده بود و وضع روشن نشده بود چه مي‎گفت؟

غير از اين بود كه مي‎گفت: صدهزار نفر سرباز مسلح كه حكومت يزيد با آن همه ضعف برايش يك لقمه بود خود را در اختيار امام گذاردند تا حكومت اسلامي را تأسيس كند ولي امام در خانه نشست، و اين فرصت بي‎مانند را از دست داد!

لذا امام مسلم را فرستاد، و مسلم هم شروع به كار كرد، و از مردم بيعت گرفت.

و به امام هم گزارش كارهاي خود را داد، تا وقتي اوضاع ديگران ديگرگون شد و نفاق آن مردم آشكار گشت.

3ـ5. باز هم توقف!

102. آنچه در ص 261 و 262 راجع به تأخير حركت به سوي عراق، بعد از وصو نامه مسلم و علت توقف آن حضرت نگاشته است به نظر مي‎رسد صحيح نباشد.

اولا حساب‎هايي كه نويسنده در اينجا با استناد به مروج‎الذهب و ارشاد كرده قابل تأمل، و محتاج به دقت بيشتر است زيرا طي مسافت دو هزار كيلومتري بين مكه و مدينه بر حسب آنچه در ص 265 نگاشته در ظرف دوازده روز كه تقريباً روزي يكصد و هفتاد كيلومتر نمي‎شود بعيد به نظر مي‎رسد، بنابراين اگر نقل مسعودي صحيح باشد، موضوع گم كردن راه، و مردن دو نفر راهنما مورد تضعيف واقع مي‎شود و شايد همانطور كه ظاهر عبارت مسعودي است، مسلم بدون برخورد به اين مانع در ظرف بيست روز اين مسافت را طي كرده باشد كه باز هم به طور مرتب روزي صد كيلومتر مي‎شود. از طرفي مي‎بينم امام، عليه السلام، اين مسافت را در حدود بيست و چهار پنج روز طي فرمود.

بنابراين معلوم نيست پس از وصول نامه مسلم توقف امام در مكه زياد شده باشد، و ما قوياً احتمال مي‎دهيم كه امام به واسطه آنكه خونش در حرم ريخته نشود و هتك احترام كعبه نگردد پيش از وصول نامه مسلم عازم عراق شد.

ثانياً توقف امام در مكه پس از وصول نامه مسلم به فرض كتاب شهيد جاويد اگر چهارده روز شده باشد براي اين بوده كه امام، عليه السلام، مي‎دانست در هر حال ورودش به كوفه بعد از شهادت مسلم خواهد بود، و اگر با عجله و دوازده روزه هم مي‎آمدند تقريباً مصادف با شهادت مسلم مي‎شد، و در اين صورت برنامه واقعي امام كه منتهي به كربلا مي‎شد به هم مي‎خورد، و در كوفه آن حضرت را شهيد مي‎كردند، و برنامه‎هايي كه در كربلا انجام شد در كوفه امكان اجرا نداشت و جنگ و خونريزي بسا زيادتر مي‎شد، و عمال حكومت آنرا دستاويز تبليغات مسموم خود قرار مي‎دادند.

به هر حال عللي را كه براي تأخير حركت امام ذكر كرده پذيرفته نيست، و چنين موضوع مهمي را كه هر آن ممكن است حوادث پيش‎بيني نشده به قول شما در آن اثر بگذارد نمي‎توان به اين علل عقلا و شرعاً تأخير انداخت.

اما علت اول به اين جهت صحيح نيست كه فعل يك مستحب را نمي‎شود بر فعل واجب مهم فوري مانند تشكيل حكومت اسلامي مقدم داشت كه يك آن اگر زودتر انجام مي‎گرفت، بر هر مستحب، بلكه بسياري از واجبات در مقام تزاحم مقدم است.

علت دوم جز يك مشت الفاظ چيزي نيست. امام، عليه السلام، چه كسي را ببيند؟ و با كي مشورت كند؟ و از حاجياني كه از خراسان و آذربايجان، و مصر و افريقا، و نقاطي كه مسخر بني‎اميه بود چه كاري بر مي‎آمد، و تازه تا چه حدّ اظهار حضور مي‎كردند.

اهل كوفه كه آن همه ابراز علاقه كردند، و نامه نوشتند چگونه معامله كردند؟

به علاوه با شخصيت‎هاي بزرگ  اسلامي غير از مردم كوفه در اين مدت در تماس و گفتگو بود. همه يك قول مي‎گفتند رفتن به عراق خطرناك است و بلكه صريحاً شهادت امام را پيش‎بيني مي‎كردند: امام به آنها چه جواب داد؟ با ديگران اگر تماس مي‎گرفت غير از اين نتيجه‎اي نمي‎داد.

اين يك تصميمي بود كه امام گرفته بود، و به سوي هدفي كه داشت جلو مي‎رفت.

و اما علت سوم اصلا قابل ذكر نيست زيرا تبليغات بني‎اميه در هر حال بود آنها حضرت را (العياذ بالله) اخلالگر مي‎شمردند، و اين موضوع ماده مهمي براي قوت تبليغات آنها نمي‎شد، و در نفوس اثري نمي‎كرد.

پس معلوم شد هيچ يك از علل مذكور كافي براي توجيه توقف امام در مكه نيست بلكه مي‎توان گفت اين تأخير حركت نشانه اين است كه امام از اوضاع آگاه بود، و قصدش تأسيس حكومت نبوده است، و الا اگر قصدش تأسيس حكومت بود، و از آينده بي‎اطلاع بود و منشأ اطلاعش همان گزارش مسلم بود، چرا فوراً و بي‎درنگ طبق  گزارش او عمل نكرد، و حركت نفرمود؟

اينگونه سئوالات غير از اينكه امام مي‎دانست كه عاقبت اين قيام به كجا منتهي مي‎شود، و ماموريت الهي داشت كه تا پايان كار ايستادگي، و مقاومت كند هيچ پاسخي ندارد.

3ـ6. مرحله دوم حركت ناگهاني امام

103. آنچه را از ص 265 تا 268 نوشته است دورنمايي است از تسلط حكومت اموي بر اوضاع، و عدم موازنه قواي طرفين، و اينكه تمام ارزيابي‎هايي كه در بخش‎هاي گذشته راجع به موازنه قواي طرفين كرده باطل بوده، و دستگاه حكومت از هر جهت مي‎توانسته است اوضاع را كنترل نموده، و مانع از تأسيس حكومت جديد شود، و در مكه و كوفه پيش‎بيني‎هاي لازمه را كرده بود.

3ـ7. بسوي كوفه!

104. در ص 269 مي‎نويسد همه فكر امام اين است هر چه زودتر به كوفه برسد، و با پشتيباني نيروهاي داوطلب و متشكل حكومت آزادي بخش اسلامي را تشكيل دهد.

اگر همه فكر امام به كوفه رفتن و تشكيل حكومت بود پس چرا زودتر حركت نفرمود، و تأخير كرد تاوقتي خطر قطعي شد حركت كرد، تأخير چهارده روزه در حركت به سوي كوفه بنا به نظر شما با فكر تأسيس حكومت و گزارش صريح مسلم سازگار نيست. و اين نيروهاي متشكل كه شما هي دم از آن مي‎زنيد كجا ظاهر شدند و كجا تشكيل يافتند و اگر متشكل بودند چرا در وقت انقلاب كوفه به كار نيافتادند، نيروي متشكل كه به اين زودي عقب نشيني نمي‎كند و اطراف فرمانده خود را خالي نمي‎سازد.

3ـ8. چرا كوفه را انتخاب كرد؟

105. چرا كوفه را انتخاب كرد؟ (صفحه 270)

پاسخ مي‎دهيم: براي اينكه به كربلا برود، و اگر سرّي و مأموريتي در كار نبود يقيناً همان پيشنهاد ابن عباس را مي‎پذيرفت، و اهل يمن اگر چه از حضرت دعوت نكرده بودند (شايد براي همين جهت كه مي‎ديدند از عهده ياري امام تا سرحد پيروزي بر نمي‎آيند) ولي اگر به آنجا رفته بود علي الظاهر شايد به اين آساني تنها و بي‎كس كشته نمي‎شد. آنجا مركز شيعيان امام و پدرش بود و در جنگ صفين همين يمني‎ها بودند كه در ركاب علي، عليه السلام، فداكارانه جهاد مي‎كردند.

سران كوفه از امثال شبث بن ربعي و حجار بن ابحر، و اشعث بن قيس، و در اين زمان پسرهايش، و عمرو بن حجاج منافق بودند هر چند امام هر كجا مي‎رفت شهيد مي‎شد، و بني‎اميه او را رها نمي‎كردند اما رفتن به كربلا جزء برنامه‎اي بود كه امام بايد اجرا كند.

و شما هم اينقدر را قبول كرديد كه امام در پاسخ بعض بزرگان فرمود پيغمبر، صلي الله عليه و آله، مرا در خواب به امري مأمور كرده است كه انجام مي‎دهم اين امر غير از حركت به سوي عراق و رفتن به كربلا چه مي‎تواند باشد.

اين ادله‎اي كه شما براي انتخاب كوفه ذكر كرده‎ايد با توجه به سوء سوابق مردم كوفه، و پيشينه افتخارآميز مردم يمن قانع كننده نيست، و اگر غرض تأسيس حكومت بود طبق همان نظر خيرخواه و سياستمدار روشني مثل ابن عباس بايد عمل شده باشد.

3ـ9. يك خبر ناگوار و مغلطه كاري!

106ـ در ص 271ـ چون خود را در برابر يك موضوع مسلم تاريخي مي‎بيند كه دلالت مي‎كند بر اينكه امام تصميم به رفتن به كربلا داشته، و نه كوفه مقصد و نه تأسيس حكومت هدف بوده بدست و پا مي‎افتد و مقداري هم در ص 272 و 273 روضه خواني راه مي‎اندازد.

اين موضوع وصول خبر شهادت مسلم و هاني به آن وضع دلخراش است. در اينجا اگر مقصد امام كوفه بود، معلوم شد كه رفتن به كوفه امكان ندارد، و اگر غرض تأسيس حكومت به اتكاء نيروي نظامي كوفه بود آن هم از ميان رفت، علي الظاهر فوراً بايد از همين جا امام مراجعت كند، و يا برنامه عقلائي و منطقي ديگر را اعلام كند، اينجا ديگر پرونده‎هاي موضوع همه بايد باز و رسيدگي شود، زيرا احتمال تأسيس حكومت غير عقلائي و به نسبت يك درصد بلكه كمتر بود، و برگشتن به جانب مكه با اماني كه حاكم حجاز داده بود به طور موقت دفع خطر مي‎كرد.

اما ببينيد اين نويسنده اين موضوع حساس تاريخ را چطور به هم مي‎پيچد، و با لفظ شوراي صحرا مي‎خواهد خواننده را بفريبد.

3ـ10. شوراي صحرا چه بود؟

بنا به نقل برخي از تاريخ نگاران مورد اعتماد نويسنده شهيد جاويد مانند طبري و ابن اثير، و ابن كثير، و ابي حنفيه دينوري امام، عليه السلام، پس از وصول خبر شهادت حضرت مسلم و هاني موضوع برگشتن يا رفتن به حجاز را در مشورت نگذاشت، و از كسي نظر نخواست! فقط بعض اصحاب (كه شايد همان هايي بودند كه در منزل بعد امام را ترك كردند) و فرزندان عقيل، رضوان الله عليهم، ابتداء اظهار نظر كردند1 ولي نويسنده در اينجا به اين كتاب‎ها رجوع نكرده، و به كتاب ابن قتيبه كه نقلش در اينجا با نقل تواريخ ديگر موافق نيست2، و به واسطه مقتل خوارزمي به تاريخ ابن اعثم3 كه مكرر آنرا بي‎اعتبار و غيرقابل اعتماد شمرده اعتماد كرده است.

سومين كتابي كه در اينجا به آن اعتماد كرده است ارشاد است. صرف نظر از تعارضي كه در اينجا بين ارشاد و تاريخ طبري و ابن اثير و ابن كثير و الاخبار الطوال ديده مي‎شود بر حسب فرمايش شيخ مفيد، رضوان الله عليه، در ارشاد و جريان وصول خبر شهادت حضرت مسلم، و مذاكرات امام، عليه السلام، با اصحاب كه نويسنده براي اينكه جهل امام را به حوادث آينده، و عجز او را از پيش‎بيني اوضاع مجسم سازد (شوراي صحرا) نام گذاشته است بيش از اين نبود كه پس از وصول خبر قتل مسلم و هاني، و استرجاع مكرر امام، عليه السلام، آن دو مرد اسدي كه كسب اطلاع كرده بودند امام را سوگند دادند از همانجا برگردد، و خود و اهل بيتش را در خطر نيندازد چون در كوفه ياور و شيعه‎اي ندارد.

امام به سوي بني عقيل نگاه كرد، و از آنها نظر خواست4 گفتند به خدا سوگند ما بر نمي‎گرديم، تا خون خود را بگيريم يا از همان شربت كه او چشيد بچشيم: امام فرمود! پس از اينان خيري در زندگي نيست.

از اين سخن امام، عليه السلام، معلوم شد كه تصميم به رفتن دارد، و عده‎اي هم گفتند: تو مانند مسلم نيستي، و اگر به كوفه به روي مردم با شتاب به تو ملحق مي‎شوند.

امام، عليه السلام، سكوت فرمود، و با اين سكوت پر معني جواب آنها را داد. يعني مردم كوفه با من هم مثل مسلم رفتار مي‎كنند، و به اين اميد نمي‎توان به كوفه رفت به علاوه راه‎ها همه بسته بودند و به كوفه رفتن امكان نداشت، و اما اين جمله كه از ابن قتيبه نقل كرده5 (قد جائك من الكتاب مانثق به) صحيح به نظر نمي‎رسد، زيرا بي ححقيقت بودن نامه‎هاي قبل از قتل مسلم فاش شد و ديگر وثوقي به آنها نبود بعد هم كه از كوفه نامه همكاري نرسيد شوراي صحرا بيش از اين سرگذشتش نبود.

چنانچه مي‎بينيد امام با اينكه در اينجا بر همه معلوم بود تأسيس حكومت اسلامي امكان ندارد، و رفتن خطر قطعي دارد از رفتن خودداري نكرد.

و آنچه نوشته است نظر اصحاب امام قابل قبول بود زيرا ارتش داوطلب امام! پس از قتل مسلم بلاتكليف و بي‎سرپرست مانده، و فرماندهي حقيقي همه نيروهاي ملي عراق با امام بود حقيقةً تعجب آور است، مثل اينكه (العياذ بالله) بخواهد امام را مسخره قرار دهد، و به اين ارتش نداشته استهزاء كند، و گرنه كدام ارتش؟ كدام نيرو؟

شرم‎آور نيست كه اين الفاظ تو خالي را شخص براي تأييد نظر نادرست خود تكرار كند. مگر مسلم فرمانده اين ارتش نبود پس چرا او را تنها گذاشتند؟ امام چگونه مي‎توانست به كوفه برود؟ و چرا اين ارتش وقتي شنيدند امام به كربلا آمده شورش نكرده و به او ملحق نشدند؟

چرا در يك مطلبي كه عقل و تاريخ، و آنچه در خارج روي داد آنرا تكذيب مي‎كند اين همه اصرار مي‎كنيد.

و اما مسئله خطر بازگشت به حجاز اصلا در آن شورا عنوان نشد، و اگر خطري احساس مي‎كردند، يا خطر بازگشت را با خطر رفتن مساوي مي‎ديدند، در آن شورا مطرح مي‎ساختند، و كسانيكه طرفدار رفتن بودند آنرا حجت قرار مي‎دادند كه ناچار بايد برويم، و چگونه شد كه در اينجا موضوع بازگشت اصلا مطرح نشد، اما بزودي در منزل ديگر موقع برخورد با سپاه حرّ مطرح گرديد، و آنجا بني عقيل سخني نگفتند همه اينها شاهد اين است كه امام برنامه‎اي را كه داشت اجرا مي‎كرد و در منزل ديگر هم پيشنهاد بازگشت اتمام حجت بود و لذا بني‎عقيل چون مي‎دانستند اتمام حجت است سخني نگفتند.

3ـ11. يك نامه و يك خبر: و ترك امانت نويسندگي

107. نويسنده از شوراي صحرا كه مي‎گذرد و در ص 276 كاروان را طبق تصميم شوري به منزل زباله مي‎رساند.6

اينجا فرستاده عمر سعد، و ابن اشعث نامه براي امام آوردند و از همان مسلمي كه مي‎گوييد: امام به اتكاء گزارش او حركت كرد پيغام براي امام آوردند كه به كوفه نيايد و برگردد مردم كوفه تو را و مرا دروغگو شمردند.

در اين منزل بود كه خبر شهادت فرستاده امام نيز رسيد و امام به همراهان خود اذن بازگشت داد، و مردم از گرد او متفرق شدند و غير از كسانيكه از مدينه با او همراه شده بودند، وعده كمي كسي باقي نماند.

اينجا نويسنده براي اينكه باز فكر فرضي طلب حكومت منتفي نشود، و خواننده مشتش را نگيرد. بيانات حضرت را كه به اين الفاظ است

بسم الله الرَّحمن الرَّحيم

اَمّا بَعد فَانَّهُ قَد اَتانا خَبِرٌ فَظيعٌ قَتلُ مُسلم بْنِ عَقيل، وَ هاني بنِ عُروَة، وَ عبداللهِ بنِ يَقطر، وَ قَد خَذَلتنا شَيعَتُنا فَمَنْ اَحَبَّ مِنْكُمُ الاِنصرافَ فَلْيَنْصَرِف لَيْسَ عَلَيهِ مِنّا ذِمام7

به اينگونه معني مي‎كند:

اوضاع كوفه چندان مساعد نيست زيرا مسلم بن عقيل، و هاني بن عروه و پيك مخصوص من كشته شده‎اند اينك هر كس ميل دارد مي‎تواند بدون هيچ مسئوليتي برگردد.

ما در اينجا داوري را به عهده خوانندگان مي‎گذاريم و خواهشمنديم اين ترجمه را با اصل مطابقت كنند تا ببينند اين آقا چگونه در موضوع شهيد جاويد روحي لمقدم زواره الفداء بررسي كرده است.

امام اعلام مي‎فرمايد كه خبر بسيار ناراحت كننده قتل مسلم و هاني و عبداله بن يقطر رسيده و شيعه ما، ما را واگذارده و ياري ما را ترك كرده‎اند.

مضمون فرمايش امام اين است  كه اوضاع كوفه بسيار نامساعد است و هيچ‎گونه اميدي به كمك و ياري آنها نيست. ولي ايشان مي‎گويد اوضاع چندان مساعد نيست چون ديده است اينجا از عهده تأويل و توجيه و اشتباه كاري بر نمي‎آيد و خواه و ناخواه اين سئوال‎ها از او مي‎شود كه: چرا در اينجا امام، عليه السلام، به حجاز برنگشت؟ و چرا با اينكه بطور حتم مسئله تأسيس حكومت و به قول اين نويسنده اتكاء به ارتش ملي از ميان رفت باز هم به سير خود ادامه داد؟

كجا مي‎رفت؟

چرا همين جا توقف نفرمود تا وضع روشنتر شود؟

چرا به خطر خود را نزديك‎تر مي‎ساخت؟

چه مقصدي داشت؟

چرا آقاي نويسنده از سرگذشت منزل بطن عقبه كه بعد از اين منزل بود در اينجا چيزي ننوشته‎اي؟ مگر نه در اين منزل عمرو بن لوذان حضور امام شرفياب شد و آن حضرت را قسم داد كه برگردد زيرا جز بر شمشير و نيزه وارد نخواهد شد، و امام در پاسخ فرمود بر من رأي تو پنهان نيست و صريحاً در پاسخ او به شرحي كه در مقدمه ياد كرديم از شهادت خود او را باخبر ساخت.8

آقاي نويسنده چرا در اينجا توضيحات كافي نداده‎اي؟

در اينجا چرا وضع تكان دهنده و نگران كننده‎اي كه جلو آمد و زن و بچه را غرق ناراحتي و اندوه ساخت، از بازگشت حرفي به ميان نيامد؟ با اينكه در بازگشت به طور موقت خطر رفع مي‎شد.

بالاخره اين سئوالات جوابي ندارد، جز اينكه تصميم امام به رفتن قطعي بوده، واين خبرها و دگرگوني اوضاع، و اعلام خطرها امام را از پيش رفتن به سوي مقصد باز نمي‎داشت.

3ـ12. صراحت روايت طبري بر علم امام به شهادت

108. موضوعي كه در اينجا بسيار قابل توجه است جمله‎اي است كه طبري در اينجا پس از فرمايش امام روايت كرده است، و نويسنده بعد از اينكه فرمايش حضرت را بطور دلخواه خود ترجمه كرده اين جمله را نيز ناديده گرفته است.

اين جمله صريح است بر اينكه امام از شهادت خود آگاه بود و به سوي شهادت مي‎رفت، و هيچ گونه توجيه و تأويل در آن راه ندارد.

روايت طبري:

فَتَفَرَقَ الناسُ عَنْهُ تَفَرُقاً فَاَخَذُوا يَميناً، وَ شِمالا، حَتّي بَقِي فِي اَصحابِهِ الذِينَ جاؤُا مَعِهُ مِنَ المَدينَةِ، وَ اِنَّما فَعَلَ ذلِكَ لاِنَّهُ ظَنَّ اَنّما اتبَعَهُ الاَعراب لَانَّهم ظَنُّوا اَنّهُ يأتِي بَلَداً قَد اِستَقامَت لَهُ طاعََةُ اَهلِهِ فَكَرِهَ اَن يَسيرُوا مَعَهُ الاّ وَ هُم يَعلَمُونَ عَلي ما يَقَدَمُونَ، وَ قَد عَلِمَ انَّهم اِذا بيَّن لَهُم لَم يَصحَبهُ الاّ مَنْ يُريدُ مُواساتَه وَ المَوتَ مَعه.

يعني پس از فرمايش امام مردم از راست و چپ متفرق شدند و حضرت در ميان آنهايي كه با او از مدينه آمده بودند (و طبق روايت ارشاد ـ و چند نفر ديگر) باقي ماند، و امام، عليه السلام، اينكار را كرد، براي اينكه مي‎دانست اعراب9 به گمان اينكه حضرت به شهري مي‎رود كه اهلش تحت اطاعت او هستند پيرو او شده‎اند، و خوش نمي‎داشت با او همراه باشند مگر اينكه بدانند هر چه وارد مي‎شوند، و حضرت مي‎دانست وقتي برايشان پايان كار را آشكار سازد، كسي مصاحب و همراهش نمي‎شود مگر آنكه در فداكاري با او همكاري كند، و در ركابش به سعادت شهات نايل گردد.

اين هم طبري! اين ديگر نقل سيد ابن طاوس قدس سره نيست نقل ابن اعثم نيست، اين روايت طبري است كه نويسنده به آن سخت اتكاء دارد.

بفرماييد ببينيم از اين نقل طبري چه مي‎فهميد؟ اينجا نه سپاه حر آمده بود، و نه به قول شما اميد از كوفه بريده شده بود، و نه مانعي از بازگشت امام به حجاز بود.

مع ذلك طبري در اين روايت معتبر كه متنش هم سندش را تأييد مي‎كند اعلام مي‎كند، هدف امام شهادت بوند. امام به سوي كشته شدن مي‎رفت، و مي‎خواست كساني با او همراه شوند كه آماده شهادت، و صاحب همين هدف باشند، چرا نويسنده اينجا به تاريخ طبري مراجعه نكرده است؟ و به نقل ارشاد اكتفا كرده و در ترجمه آن نيز اينگونه رعايت امانت را نكرده است؟ موضوعي است ك بايد در محكمه وجدان خود به آن جواب بدهد!!

3ـ13. خطبه امام (ص 279)

109. راجع به خطبه امام هنگام برخورد با سپاه حرّ: آنچه در تاريخ طبري و ارشاد نقل شده دو خطبه است: يكي بين اذان و اقامه نماز ظهر، و دويم پس از نماز عصر. در خطبه‎اي كه بعد از نماز عصر ايراد فرمود، از رفتن به كوفه سخني نفرموده است، و طبق نقل طبري10 در خطبه‎اي كه نخست ايراد كرد، اين جمله را فرمود

(فَان تُعطُونِي ما اَطمَئِنُ اليه مِن عُهودِكُم وَ مَواثيقِكُم اَقدِمُ مِصرِكُم)

و در ارشاد كه از هر جهت اعتبارش از طبري بيشتر است، اين جمله به اين لفظ ضبط شده است

(فَقد جِئتُكم فَاعطُونِي ما اَطمَئِنُ اِليهِ مِن عُهُودِكُم، وَ مَواثِيقِكُم)

ولي نويسنده در اينجا روايت طبري را تقريباً نقل به معني كرده، و در جاي ايراد خطبه نيز اشتباه نموده، و از نقل ارشاد چون با نظر او نزديك نبوده صرف نظر كرده است11 با اينكه نقل ارشاد اقرب به صحت است، زيرا از سپاه حرّ كه بيشتر از هزار نفر نبودند بيش از اعطاء عهد و ميثاق و الحاق به سپاه امام، عليه السلام، كاري ساخته نمي‎شد و با ملحق شدن آنها رفتن به كوفه امكان‎پذير نمي‎گشت، تا امام، عليه السلام، آنرا معلق بر عهود و مواثيق آنان بفرمايد.

به هر حال اين موضوع مهم نيست خواه به روايت ارشاد اخذ شود يا به نقل طبري، پاسخ اين گونه جمل شرطيه در اين مقامات سابقاً گفته شد: كه بر آگآه نبودن امام، عليه السلام، از پايان كار و عدم امكان رفتن به كوفه دلالت ندارد و علت اينكه امام آنها را دعوت فرمود اتمام حجت بود، چنانچه عبيدالله حر جعفي را نيز دعوت كرد، و گرنه معلوم بود كه با همراه شدن عبيدالله حر يا ملحق شدن سپاه حر مبارزه نظامي با حكومت يزيد به پيروزي منتهي نمي‎شود.

چنانچه اعلام انصراف نيز براي اتمام حجت بود، زيرا اگر عازم انصراف بود پيش از برخورد با سپاه حر بازگشت مي‎كرد، و اگر بگوييد برخورد با سپاه حر را پيش‎بيني نمي‎كرد پاسخ مي‎دهيم چگونه امام، عليه السلام، برخورد با يك سپاه هزار نفري را پس از رسيدن خبرهاي موحش و مأيوس كننده كوفه پيش‎بيني نمي‎كرد؟ يعني شما مي‎گوييد امام، عليه السلام، كه وارد به تمام اوضاع و احوال بود حتي از اين پيش‎بيني‎هاي عادي هم (العياذ بالله) عاجز بود.

3ـ14. نقطه تحول!

110. در ص 280 ـ آنچه را تحت عنوان نقطه تحول از وسعت حكومت يك استاندار دولت اموي، و مطلق العناني، و جنايت و قساوت، و بي‎رحمي و خونخواري او نوشته است، دليل عدم موازنه دو نيرو از جنبه مادي و نظامي، و تسلط بني‎اميه بر اوضاع، و پاسخگوي نظر خود نويسنده است.

و تعبيراتش براي اشتباه كاري در اين مرحله حساس واقعاً مضحك است.

نمي‎دانم واقعاً ملتفت نشده يا گمان مي‎كرده خوانندگان ملتفت نيستند و تحت تأثير اين عبارات به اشتباه مي‎افتند.

در اينجا چون مي‎بيند، هر خواننده‎اي به او مي‎گويد، اگر امام واقعاً هدفش تأسيس حكومت اسلامي، با همكاري نيروي كوفه بود، وقتي معلوم شد اين هدف حاصل نمي‎شود، و نيروي كوفه بيوفايي كرده، و به بني اميه، پيوسته‎اند، چرا مراجعت نكرد؟ و اگر واقعاً مي‎خواست مراجعت فرمايد، چرا پيش از برخورد با سپاه حر مراجعت نفرمود؟

مي‎گويد: پس از رسيدن خبر قتل مسلم هم اگر چه اميدواري به كوفه كمتر شد ولي باز هم كوفه نسبت به مكه و مدينه ترجيح داشت.

آقاي عزيز چرا بي‎انصافي مي‎كنيد؟ و چرا حقايق روشن را اين گونه انكار مي‎كنيد؟

براي چي؟

چه فايده‎اي مي‎بريد؟

آخر بعد از اينكه براي حضرت خبر آوردند كه پاهاي مسلم و هاني را گرفته جسدهاي پاك آن دو رادمرد شهيد را در بازار كوفه مي‎كشاندند! چه اميدي به كوفه بود، كه شما مي‎گوييد، اميدواري به كوفه كمتر شد؟

شما در پيشگاه خدا و در محضر پيامبر اكرم، صلي الله عليه و آله و سلم، مسئول هستيد، چه جوابي از اين همه اشتباه كاري و اصرار بيوجه در تنزل قيام مقدس امام تهيه كرده‎ايد؟ انشااله تعالي معذور باشيد بعد از اينكه پيك عمر سعد و ابن اشعث پيغام مسلم را آوردند و امام، عليه السلام، فرمود:

قَدْ خَذَلْتُنا شِيعَتُنا

ديگر امام از كوفه چه توقعي داشت؟

و از كجا و به چه دليل مي‎گوييد كوفه نسبت به مكه و مدينه ترجيح داشت با اينكه اگر به يكي از اين دو جا بر مي‎گشت بزرگاني مانند ابن عباس و عبدالله بن جعفر بودند كه سازشي بهتر از سازش ذليلانه‎اي را كه شما قبول كرده، و عقبة بن سمعان را بي‎اطلاع شمرده‎ايد بين امام و حكومت بدهند، و نيازي به رفتن به شام و دست در دست يزيد گذاشتن نباشد!

مي‎نويسيد: باز در اين حال اگر امام حسين، عليه السلام، به طور آزاد وارد كوفه مي‎شد ممكن بود قسمتي از نيروهاي ملي به كمك آن حضرت بشتابند.

چقدر از اين نيروهاي ملي دروغي كه آب را بر روي اهل بيت پيغمبر و اطفال بستند در اين كتاب مي‎نويسيد؟

چطور امام به طور آزاد وارد كوفه مي‎شد؟

فرضاً حرّ كنار مي‎رفت، راه‎ها همه بسته و تحت مراقبت نظاميان و رذل‎ترين فرماندهان بود.

خدا مي‎داند من واقعاً دلم به حال شما مي‎سوزد: كه چرا هفت سال عمر خود را اين گونه تلف كرده، و براي خودتان اگر توجه فرماييد سبب خجلت فراهم ساخته‎ايد!

آيا سزاوار است اين احتمالات، و اوهام پيرامون يكي از بزرگترين و با ارزش‎ترين حوادث تاريخ نوشته شود، و به صورت كتاب در دسترس مردم قرار بگيرد؟

به هر حال ما در اينجا هيچ نقطه تحولي نمي‎بينيم، و فرضاً اگر بخواهيم نظر شما را بگيريم، و نقطه تحولي در اين قيام فرض كنيم، جايش هنگام وصول خبر قتل مسلم و منزل‎هاي قبل از برخورد با سپاه حر مي‎باشد و چون در آنجا برنامه امام عوض نشد و برنگشت مي‎فهميم تأسيس حكومت اسلامي به كمك نيروهاي كوفه در برنامه آن حضرت نبوده است. و از درايت و كارداني و توجه امام بسيار دور بود كه اگر حاضر به بازگشت بود، فرصت‎هاي مناسب را پشت سر بگذارد و اكنون كه گرفتار شده و تحت نظر سربازان مسلح واقع شده بخواهد برگردد.

3ـ15. مرحله سوم

1. برنامه‎اي كه در ص 283 زير اين عنوان نسبت به امام، عليه السلام، مي‎دهد برنامه تازه‎اي نيست، اين برنامه واقعش اتمام حجت بوده است كه جزء برنامه قيام امام از مدينه تا كربلا و تا هنگام شهادت درج شده، و امام، عليه السلام، با كمال توجه در هر موردي آنرا اجراء فرمود.

در اينجا امام مي‎دانست و روشن بود كه با سوار شدن، و رو به سوي حجاز كردن سربازان حكومت كه مأمور جلب حضرت هستند او را رها نمي‎كنند، و ممكن نيست آنها بدون كسب تكليف از مافوق مأموريت خود را انجام ندهند، اين كار امام، عليه السلام، اتمام حجت و اظهار مظلوميت بود.

و اما اينكه نوشته است: در مرحله دوم امام همه نيروي خود را بكار مي‎برد كه هر چه زودتر پيش از آنكه وقت بگذرد به كوفه برسد.

جوابش اين است كه امام اگر زودتر هم مي‎رسيد نيروي كوفه كاري انجام نمي‎داد و همين معامله‎اي را كه در كوفه با مسلم و در كربلا با امام، عليه السلام، كرد در كوفه هم همان جنايات را مرتكب مي‎شدند.

و اگر به نظر شما امام مي‎خواست پيش از گذشتن وقت برسد، پس چرا راهي را كه شما گفتيد در ظرف دوازده روز مي‎توان طي كرد، در حدود بيست و چهار روز طي فرمود؟ و چرا به قول شما چهارده روز پس از وصول نامه مسلم در مكه توقف كرد؟

مي‎توانست اهل بيت را در مكه بگذارد، و خود را با جمعي از اصحاب و ياران هر چه زودتر به كوفه برساند.

در حاليكه وضع طي راه و سير حضرت نشان مي‎دهد كه طوري طي طريق مي‎فرموده است كه با ورودش به كربلا و برنامه‎هايي كه تا روز عاشورا انجام گرفت تطبيق كند.

3ـ16. دستور مراجعت

112. در ذيل عنوان (دستور مراجعت) در ص 284 به طور ضمني ابن زياد را تا حدي تبرئه، و حرّ را مقصر ساخته و مأمور بي‎تدبير شناخته و شخص او را در منع امام از بازگشت مسئول معرفي كرده است و او را از آن مأموريني مي‎شمارد كه آنچنان را آنچنان‎تر مي‎كنند. زيرا امام را نگذاشت آزادانه به حجاز برگردد و ابن زياد هم حرفي نداشت، و مورد مؤاخذه يزيد هم نمي‎شد چون امام وارد حوزه مأموريت ابن زياد نشده بود بنابراين حرّ هم بيرون از حدود مأموريت خود رفتار كرد.

جواب مي‎دهيم: اين اجتهادات چيست؟ در اينكه حرّ مرد پاكدل و روشن ضميري بوده شكي نيست، بي‎انصافي است اگر حر را بي‎تدبير و نالايق و ابن زياد خونخوار جنايتكار باتدبير شمرده شود.

اولا از كجا مي‎گوييد قادسيه كه تا كوفه پانزده فرسخ فاصله دارد آن وقت مرز قلمرو حكومت ابن زياد بوده و ابن زياد كه مقر حكومتش كوفه بود قادسيه و قسمت‎هايي بعد از آنرا هم تحت‎نظر نداشته است؟

ثانياً اگر از حوزه حكومت ابن زياد خارج بود چگونه حر وارد آن مي‎شد و در آن مداخله مي‎كرد.

ثالثاً چه مانعي داشت كه حر سر حد عراق را تا مقداري در داخل خاك حجاز به امر ابن زياد تحت نظر گرفته باشد، كه هر كجا حضرت را بيابد به كوفه ببرد، اين موضوع، موضوعي نبود كه حاكم حجاز شكايت كند كه ابن زياد در خاك من دخالت كرده است و ابن زياد را به محكمه نظامي جلب كنند و محكوم نمايند. موضوع، موضوعي سياسي و مربوط به حكومت بود، و ابن زياد تا هر كجا از امام تعقيب مي‎كرد كسي به او اعتراض نمي‎نمود.

يقيناً حرّ بيش از مقداري كه دستور داشته عمل نكرده است، و روز عاشورا هم كه توبه كرد، نه براي اينكه بدون مأموريت مانع از بازگشت امام شد بلكه براي اينكه به خاطر اجراء امر ابن زياد، مانع شد و به اين خطاي بزرگ اعتراف كرد.

رابعاً عجيب است! كتاب‎هاي مقتل مي‎گويند ابن زياد حصين بن تميم را مأمور قادسيه كرده بود، و به او دستور داده بود، حر را به استقبال امام، عليه السلام، بفرستد، و حر رسماً گفت.

اَمِزْتُ اَنْ لا اُفارِقَكَ حَتّي اُقدمَكَ الكُوفه، فَاذا اَبيتَ فَخُذ طَريقاً لايُدخِلُكَ الكُوفة، وَ لايَرُدُّكَ المَدينة، يَكُونُ بَينِي و بَينكَ نِصفاً.

سپس حرّ مأمور بود هر كجا با امام، عليه السلام، برخورد نمايد آن حضرت راتحت الحفظ به كوفه ببرد و نگذارد به مدينه برگردد. در اينجا به نظر ما باز حر پاكي طينت خود را اظهار كرده و بر خلاف آن مأموريتي كه شما در ص 286 توصيف كرده‎ايد با اين پيشنهاد تقريباً امر مافوق خود را اجرا نكرد.

خامساً اگر حر بيش از آنچه مأموريت داشت انجام داد، چرا امام به او نفرمود: من تا كنون در حوزه شما وارد نشده‎ام، بگذار برگردم، زيرا مأموريتي كه تو داري اين است كه اگر در استان عراق وارد شدم متعرض من شويد، اما اگر پيش از ورود بخواهم بر گردم دستوري ندارد؟

سادساً فرضاً اگر حر خبر داشت كه ابن زياد گفته است (فان هو لم يرد نالم نرده) اما منافات ندارد كه دستور صريح ابن زياد به عكس اين باشد، حرف ابن زياد چه اعتباري دارد؟ به علاوه ممكن است غرضش اين بوده كه اگر او به ما يعني به عمال و دستگاه حكومت يزيد كار نداشته باشد به او كاري نداريم، نه اينكه غرضش شخص خودش باشد، چون امام با شخص ابن زياد طرف نبود.

به هر حال در اين قسمت از كتاب انصافاً به جناب حر رياحي اهانت شده است.

3ـ17. پيشنهاد حر بن يزيد!

113. در ص 288 باز هم به جناب حر حمله كرده و ملايمت‎هاي او را بيشتر به منظور حفظ منافع شخصي خود شمرده، و مي‎گويد پذيرفتن پيشنهاد حر براي امام گران تمام شد زيرا سبب ورود آن حضرت در منطقه شر و خطر گشت.

جواب اين است كه امام، عليه السلام، مي‎توانست در همانجا كه با ا ين مغلطه‎ها و تحقيقات و بررسي‎هاي شما بيرون از منطقه خطر و خارج از حوزه مأموريت ابن زياد بود بماند.

حر مأمور بود  امام را از بازگشت به مدينه مانع شود و به كوفه ببرد، و چون علي الظاهر امام، عليه السلام، مي‎خواسته است در حال حركت و طي طريق باشد حر پيشنهاد داد پس راهي را بگيرد كه نه به كوفه برود و نه به سوي مدينه. و اگر امام پيشنهاد مي‎داد كه همين جا مي‎مانيم تا فرستاده تو برود و برگردد او الزام بر حركت نمي‎كرد، زيرا وقتي با بيراهه رفتن موافقت كرد به طريق اولي با توقف در آنجا كه مسئوليتش براي حر كمتر بود موافقت مي‎كرد. پس اين حرف كه چون امام وارد منطقه ابن زياد مي‎شد اين پيشنهاد حر خطرناك بود صحيح نيست، زيرا امام مي‎توانست پيشنهاد توقف بدهد، و در همانجا بماند تا خبر برسد و اگر نمي‎خواست باز هم به سوي كربلا و منطقه خطر نزديك شود، چرا خود حضرت پيشنهاد توقف را نداد؟ با اينكه مي‎دانست آنجا خارج از منطقه ابن زياد است، و طبق نظر شما كه ابن زياد را به عكس حر با تدبير فرض كرده‎ايد و مي‎گوييد چون گفته بود (فان هو لم يرد نالم نرده) اقداماتش از حد رفع مسئوليت از خودش تجاوز نمي‎كرد، در اين صورت مي‎نوشت كه امام را آزاد كن، به ما چه مربوط است، من حاكم عراق هستم، و بيرون از قادسيه هم به فرض نويسنده شهيد جاويد جزء منطقه من نيست!!

پس بگوييد چرا در اينجا پيشنهاد توقف مطرح نشد غير از اين بود كه به سرزمين موعود برود؟

3ـ18. تغيير مسير ـ بيراهه رفتن!

114. راجع به تغيير مسير در ص 190 مي‎نويسد: يكي از مسائل دردناك اين است كه معلوم نيست اين راه يا به تعبير صحيح‎تر اين بيراهه به كجا مي‎رود.

و اگر چه مي‎گويد! از نظر مجاري عادي همه اطراف و جوانب كار مبهم بود اما در اينجا مانند اينكه سعي داشته نشان بدهد امام جاهل به پايان اين راه بوده، و جاهلانه راه طي مي‎كرد، و اين زن و بچه را در راهي كه معلوم نبود به كجا منتهي مي‎شود مي‎برد و از همه جهت امر مبهم و تاريك بود، و اين ابهام را چنان توضيح داده كه خواننده گمان مي‎كند تمام اطراف كار بر امام مجهول بود، و پيش‎بيني آينده به هيچ وجه امكان نداشت، و ضمناً به اين جمله از نقل غير معتبر طبري

لانَدرِي عَلي ما تَنصَرِف بِناوَبِهِمُ الامُور

نيز استشهاد كرده است.

پاسخ

1. چنانچه در فصل پيش گفتيم امام، عليه السلام، در اين حركت و طي طريق مقصدي داشت، و كربلا را مي‎خواست، و گرنه بيراهه رفتن عقلايي نيست، و امام در اينحال كه از رفتن به كوفه جداً امتناع داشت، و به مدينه هم نمي‎توانست برگردد بدون مقصد طي طريق نمي‎فرمود و عقل باور نمي‎كند كه آن همه مسافت را بدون مقصد طي كرده باشد.

و به طور قطع اگر مقصدي نداشت، پيشنهاد مي‎داد در همانجا توقف نمايند، تا پيك حر براي كسب دستور و دادن گزارش برود و برگردد، و يقيناً حر اين پيشنهاد را قبول مي‎كرد.

بلكه طبق نقل ابي الفرج اصفهاني12 حر اكيداً مأمور بود در هر مكان حضرت را ملاقات كرد همانجا فرود آورد، پس چرا حضرت پيشنهاد نداد كه در آن مكان توقف كنند تا هم دور از منطقه خطر باشد و هم وارد منطقه حكومت ابن زياد نشود؟

غير از اين بوده است كه امام مأموريتي داشت و همانطور كه در ضمن بيان آن خواب در مكه فرمود جدش او را مأمور به امري كرده بود و لااقل طبق همين يك نقل كه مورد قبول نويسنده است حداقل اين احتمال هست كه آنچه را انجام مي‎داد و راهي را كه مي‎رفت طبق همان مأموريت بود.

به هر حال يقين است: امام بدون مقصد نمي‎رفت كه اگر يارانش از او مي‎پرسيدند به كجا مي‎رويم جواب نداشته باشد، اين دور از شأن امام بود كه كاروان را به سوي نقطه نامعلوم رهبري فرمايد، و اين عبارات متأسفانه توهين‎آميز به مقام امام است. به علاوه اگر مقصد معلوم بود يا نبود اصحاب هم آنرا مي‎دانستند و حاجت به سؤال نبود.

2. اگر چه عبارات كتاب‎ها در اين جا مختلف است ولي بر حسب بعض عبارت‎ها امام راه خاصي را پيش گرفت و مقصدي را كه غير از كربلا نمي‎تواند باشد در نظر داشت و از آن عدول نفرمود.

وقتي حرّ پيشنهاد داد كه امام راهي را بگيرد كه نه به كوفه برود و نه به حجاز.

ابوحنيفه دينوري مي‎گويد:

قال الحُسينُ: فَخُذهيهُنا فَاَخَذَ مُتَياسِراً مِنْ طَرِيقِ العُذَيب.13

طبق اين نقل پيشنهاد سمت چپ راه عذيب را گرفتن از جانب امام، عليه السلام، داده شد، و پس از نزول در عذيب الحمامات وقتي كوچ كردند مي‎گويد:

ثُمَّ اَرْتَحَلَ الحُسَينُ مِنْ مَوضِعِهِ ذلكَ مُتيامُناً عَن طريقِ الكُوفه14

يعني از اين منزل كوچ فرمود در حالي كه از سمت راست راه كوفه مي‎رفت.

از اين عبارات اين قدر معلوم مي‎شود كه حر در انتخاب راهي كه به كوفه و حجاز نرود نظري نداشت و امام، عليه السلام، در اختيار آن آزاد بود.

3. از نظر مجاري عادي وضع اينقدرها كه نوشته است ابهام نداشت، و خطر قتل و شهادت كه در مرحله اول و دوم هم به طور جدي پيش‎بيني شده بود، در اين مرحله پيش‎بينيش يك موضوع بسيار ساده‎اي بود كه هرگز از نظر امام، عليه السلام، و ياران و همراهانش پنهان نمي‎ماند.

امام، عليه السلام، طبق روايت طبري در منزل قبل از منزلي كه اين كلمه

لانَدري عَلي ما تَنصَرِفُ بِناوَبِهِمُ الاُمور

را فرمود، رغبت خود را به لقاء الله و تصميمي را كه بر شهادت داشت براي چندمين بار به اصحاب ابلاغ كرد، آنها نيز آمادگي خود را براي شهادت با كمال تصميم به عرض رساندند.

هر چه بود و در هر كجا آنها را پياده مي‎كردند آماده شهادت بودند و اين موضوع كه (فرضاً) به سوي يك محل پيش‎بيني نشده مي‎روند اين قدر دردناك نبود زيرا از نظر كسي كه آماده شهادت شده است دانستن يا ندانستن محل شهادت مهم نيست.

در هر سرزمين فرود مي‎آمدند امر آنها دائر بين بيعت و تسليم و قبول ذلت، و يا قتل و شهادت باعزت بود، و از اين لحاظ برنامه آينده و سفر و كارشان معلوم بود.

با اينكه امام در منزل قبل فرموده بود:

لِيَرغَبَ المُؤمِنُ فِي لقاءِ الله حَقّاً وَ انّي لااَري المَوتَ اِلاّ سعادةً وَ لاالحَياةَ مَعَ الظالِمين الاّ بَرَماً

معلوم بود كه كار مشكل‎تر مي‎شود.

چطور آن رادمردان دور انديش و آگاه ملتفت نبودند كه كارشان در اين گرفتاري رو به دشواري است.

شما مي‎گوييد آنها از دستگاه حكومت يزيد و ابن زياد غير از بروز شقاوت چه انتظاري داشتند؟ آيا مي‎توانيد بگوييد احتمال مي‎دادند كه ابن زياد از جنايت‎هاي خود و از كشتن مسلم و هاني و ميثم و ديگران توبه كند و به استقبال امام بيايد، يا بيعت نگرفته حضرت را آزاد سازد؟

4. قبول پيشنهاد حرّ از جانب امام نه به اميد باز شدن فصل تازه‎اي در اين قيام بود بلكه به لحاظ اين بود كه امام مي‎خواست پيشنهادهاي مسالمت‎آميز را تاحدي كه خلاف تكليف و شرافتش نباشد بپذيرد، و وقتي دست به سوي اسلحه ببرد كه عقلا و شرعاً ناچار باشد و ابتداء به جنگ اقدام نكند چنانچه به زهير فرمود:

ماكنت لا بدأهم بالقتال

و به همين ملاحظه هم از دادن پيشنهاد شرافتمندانه بازگشت به سوي حجاز نيز اتماماً للحجه خودداري نفرمود و آنرا تكرار مي‎كرد.

و حكمت ديگر قبول پيشنهاد حر اين بود ك با قبول آن به سوي مقصدي كه داشت جلو مي‎رفت.

5. اخبار مقطوع الصدور كه دلالت داشت بر شهادت امام، عليه السلام، قطع نظر از علم امامت پايان غم‎انگيز اين قيام را نشان مي‎داد و در مدينه و مكه طبق همين روايات شهادت آن حضرت را پيش‎بيني مي‎كردند و در اينجا كه تمام اميدهاي صوري هم مبدل به يأس شده بود پيش‎بيني آن قطعي‎تر بود، و اينهمه ابهام و تحيري كه نويسنده شرح داده مورد نداشته است.

6. اخبار معتبره ديگر كه مكرر به آن اشاره كرده‎ايم و دلالت دارد بر اينكه امام از پايان اين قيام آگاه بود، و مي‎دانست او را رها نخواهند كرد تا شهيد نمايند.

7. و اما جمله (لاندري علي ما تنصرف بنا و بهم الامور) قطع نظر از عدم حجيت آن و اينكه در بعض كتب مثل اعلام الوري و ارشاد ذكر نشده است ترجمه‎اي كه نويسنده در ص 291، از ظاهر آن كرده است علاوه بر آن‎كه با آنچه ظواهر اوضاع نشان مي‎داد و معلوم بود سازش ندارد، با گزارش مجمع بن عبدالله عائذي، و تلاوت آيه و دعاء امام و با خطبه‎اي كه در ذي حسم ايراد فرمود و با مذاكراتش با حر كه همين طبري در يك، و دو، و سه صفحه قبل از اين نقل كرده نيز سازگار نيست زيرا اين مطالب همه روشنگر آينده بود، و آشكار مي‎ساخت كه سرانجام نيروي كوفه به روي آن ميهمان عزيز شمشير مي‎كشد، و اينكه حر مامور بود امام را از بازگشت به حجاز مانع شود معلوم بود ابن زياد كه حر براي دستگيري امام، عليه السلام، اعزام كرده بود، اكنون با گزارش حر صرف نظر نمي‎كند، پس به اين قرائن اين جمله را نمي‎توان پاسخ گوي آن سؤالات بي‎مورد نويسنده قرار داد.

8. به نظر مي‎رسد اگر خلاف ظاهر نباشد اين عبارت را مي‎توان به ملاحظه قرائن مذكوره اينطور ترجمه كرد «ما آگاه نيستيم بر چيزي كه (سبب شود) كارها به ما و به ايشان در عاقبت منصرف گردد» يعني چيزي كه در عاقبت سبب خودداري باشد وجود پيدا نمي‎كند و دورنماي آينده عوض نمي‎شود، نه آنها دست از جنايت بر مي‎دارند، و نه ما حاضر به بيعت و تسليم مي‎شويم.

و اين جمله به اين معني با جمله

قَد كانَ بَينَنا وَ بَينَ هؤُلاءِ القَوم قَولٌ لَسنا نَقدِرُ مَعِهُ عَلَي الاِنصرافِ وَ لانَدري الخ

سازگارتر است. زيرا معني اين مي‎شود: ميان ما و ميان اين قوم قولي است كه با آن نمي‎توانيم منصرف شويم و به چيزي هم كه عاقبت كارمان را از پاياني كه دارد (قتل و شهادت) تغيير دهد علم نداريم (چون وجود ندارد از باب سالبه به انتفاء موضوع).

9. اين جمله با جمله‎اي كه ابن نما از امام، عليه السلام، در پاسخ طرماح نقل كرده معارض است، و در مقام تعارض15 نقل ابن نما با آن جلالت قدر بر نقل امثال طبري مقدم است، و لااقل در مقام تعارض هر دو از اعتبار ساقط مي‎شوند.

10. شريف متتبع خبير، مقرم اين جمله را به اين نحو نقل كرده است:

اِنَّ بَيننَا وَ بَينَ القَومَ عهداً وَ ميثاقاً، وَ لَسنا نَقدِرُ عَلي الاِنصراف حتّي تَنصَرِف بِنا وِ بِهِمُ الاُمور فِي عاقِبة16

كه دلالت دارد بر اينكه ما نمي‎توانيم باز گرديم تا آنچه بايد بر ما جاري شود جاري گردد.

11. تاريخ ابن كثير كه از كتاب‎هاي مورد اعتماد نويسنده است داستان طرماح و مذاكرات او را با امام، عليه السلام، به اين جمله ختم كرده است:

فَقالَ لَه الحُسينُ: جَزاكَ اللهُ خَيْراً فَلَم يَرجِعْ عَمّا هُوَ بِصَدَدِه17

و با اين جمله:

و لا ندري علي ما نتصرف

الخ اصلا اشاره‎اي نكرده است.

3ـ19. يك سئوال صفحه 294

115. پاسخ به اين سئوال اين است كه علت كمك خواستن امام از عبيدالله حرّ اتمام حجت، و ارشاد و هدايت و دعوت بوده است، چنانچه كمك خواستن از زهير و طرماح و ديگران نيز براي همين منظور بوده است، و غرض تهيه نيرو و تقويت قواي نظامي يا به منظور استفاده از شخصيت اجتماعي او در جلب افراد نبود.

زيرا اولا همكاري يك نفر براي امام تأثيري نداشت و دفع خطر از آن حضرت نمي‎كرد، و به نظر نويسنده جز اتلاف نفس او ثمري نداشت.

و ثانياً اگر عبيدالله الحر دعوت امام را مي‎پذيرفت كسي نمي‎توانست از قبيله او به كمك امام بيايد و كسي هم نمي‎آمد. راه‎ها همه بسته و تحت كنترل بود خود عبيدالله نيز به زحمت از شهر بيرون آمده بود فضاً هم افرادي مي‎آمدند آن‎ها هم جز كشته شدن سرنوشت ديگر نداشتند.

پس علت دعوت اين بود كه وظيفه عبيدالله حر و ديگران در آن موقع التزام ركاب امام و شهادت در راه آن حضرت بود، و اين وظيفه‎اي بود كه با علم به عدم اقدام ديگران هم واجب بود، و علي رغم نويسنده شهيد جاويد آمادگي هر كس براي اينكه خونش در بيابان ريخته شود تكليف و وظيفه بود و هيچ ارتباطي به تقويت قوا نداشت و خلاصه كلام اين است كه امام عبيدالله حر را به شهادت دعوت كرد، و اگر غرض تقويت قواي دفاعي حضرت بود و اثري داشت وقتي عبيدالله به حضرت عرض كرد:

من مي‎دانم هر كس از تو پيروي كند در آخرت سعادتمند است، امّا از من كاري ساخته نمي‎شود «ياري من جز كشته شدنم سودي ندارد» امام مي‎فرمود وقتي تو به من ملحق شوي نيروي من قوي مي‎شود و افراد ديگر هم بواسطه شخصيّت اجتماعي تو به من ملحق مي‎شوند نه، آقاي نويسنده اينها كه شما مي‎نويسيد به شعر و خيال شبيه‎تر است تا به تجزيه و تحليل تاريخ. امام در جواب او فرمود حال كه از بذل جان دريغ داري ما را نيازي به اسب تو نيست.18

3ـ20. اجتهاد مقابل نص

116. طبري، و ديگران روايت مي‎كنند امام، عليه السلام، به عبيدالله الحر فرمود: حال كه ما را ياري نمي‎كني بپرهيز از اينكه با آنها كه با ما نبرد مي‎كنند باشي، به خدا سوگند هر كس صداي مظلوميّت ما را بشنود و ما را ياري نكند هلاك مي‎گردد.

پس علت اينكه امام، عليه السلام، از او خواست كه به دشمن او كمك نكند، اين بود كه: در هلاك واقعي و زيان ابدي نيفتد، و درهاي نجات بالمرّه به رويش بسته نشود، نه اينكه امام مي‎خواست از تقويت بيشتر قواي دشمن مانع شود. زيرا ملحق شدن عبيدالله حر به سپاه دشمن تأثيري نداشت، و تفاوتي در وضع دفاعي امام حاصل نمي‎شد.

ولي نويسنده شهيد جاويد چون در اين كتاب بنا دارد همه چيز را طبق خواسته خود شرح و توضيح دهد. به تاريخ طبري خودش نيز در اين گونه موارد اعتنا نمي‎كند!!

3ـ21. دو سئوال ديگر ـ صفحه 296

117. جواب سئوال اول اين است كه امام لازم بود آنها را از واقع جريان آگاه فرمايد، چون موضوع امتحان و آزمايش بود و اگر كسي ناآگاه مي‎آمد امتحان نمي‎شد، علاوه چنانچه از طبري نقل كرديم امام مي‎خواست كسي با او همراه نشود مگر آنكه اراده فداكاري، و شهادت داشته باشد.

118. جواب سئوال دوم اين است كه: اين حل بيعت، و اذن در انصراف، سبب ظهور شرف و كرامت، و استقامت، و شخصيت و خلوص نيت آنها بود، و امام با اين اذن عمومي درجه ياران خود را بالا برد، و قدر و شخصيت آنان را آشكار فرمود، و فداكاري آنها را در راه دفاع از دين به دنيا اعلام كرد، ولي مفاد كلام نويسنده در ص 297 اين است كه (اصحاب بر خلاف ميل امام عمل كردند) و با اينكه راجع به خود امام گفت: بايد خون مقدس و پر حرارتش در رگ‎هايش بجوشد و نبايد روي خاك بيابان بريزد درباره اين رادمردان آن منطق غلط را فراموش كرده و نگفته است: لازم بود خون اين رادمردان هم در رگهايشان بجوشد، و در بيابان نريزد تا در موقع مقتضي عليه حكومت اموي قيام كنند، و حكومت اسلامي را تأسيس بدهند، چون ديده است اگر اين حرف را بزند بايد (العياذ بالله) امام و اصحاب فداكارش را علناً به اشتباه نسبت دهد خلاصه در اينجا همان اشكالي كه در كشته شدن امام و علم آن حضرت به شهادت و بيرون شدنش از مكه به قصد شهادت كرده در مورد شهادت و كشته شدن اصحاب به خود نويسنده وارد مي‎شود.

و جواب البته همان است كه ما مكرر گفته‎ايم كه نه در آنجا، و نه در اينجا اشكالي وارد نيست، و اين افراد برجسته برخلاف ميل واقعي امام رفتار نكردند.

بلكه مطابق ميل واقعي آن حضرت كه فوز به سعادت شهادت بود رفتار كردند، و از فلسفه غلط نويسنده شهيد جاويد پيروي نمي‎كردند.

آنان در مكتب حسيني تربيت شده، و ريخته شدن خون خود را در بيابان در راه اسلام و در ركاب پسر پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم،  افتخار و سعادت مي‎دانستند.

3ـ22. اين واقعه را هم ننوشته است!!

119. موضوع قابل توجه واقعه‎اي است كه پس از كوچ كردن امام، عليه السلام، از قصر بني‎مقاتل اتفاق افتاد و نويسنده با كمال ارتباطي كه با مطالب كتابش دارد متعرض آن نشده است.

طبق نقل طبري پس از حركت از قصر بني‎مقاتل و ساعتي طي راه، امام را خواب ربود، سپس بيدار شد، و دو مرتبه يا سه مرتبه فرمود: اِنّا لله و اِنّا اِلَيهِ راجِعُون وَ الحَمدُللهِ رَبّ العالَمين. فرزند عزيزش علي بن الحسين، عليهما السلام، (كه جانم فداي جان زوّار قبرش باد) همانطور كه سوار اسب بود جلو آمد، و گفت: انا لله و انااليه راجعون و الحمدلله رب العالمين.

سپس عرض كرد:

پدرم، فدايت شوم، بچه سبب تحميد و استرجاع گفتي؟

فرمود: پسرم در خواب ديدم اسب سواري مي‎گفت: اين قوم همي روند، و مرگ‎ها به سويشان مي‎رود. دانستم خبر مرگ ما را مي‎دهد، آن پسر عزيز عرض كرد: پدرم خدا روز بد به تو ننمايد، مگر ما برحق نيستيم؟

فرمود: بلي، سوگند به آن كس كه بازگشت بندگان به سوي او است.

عرض كرد، پس از مردن در حاليكه بر حق هستيم باك نداريم.

امام، عليه السلام، در حق او دعا كرد فرمود:

جَزاكَ اللهُ مِنْ وَلَدِ خَيْر ما جَزي وَلَداً عَن والِدِه.

اين داستان را كتاب‎هاي ديگر نيز كه مورد اعتماد نويسنده شهيد جاويد است مانند ارشاد، و كامل ابن اثير، و اعلام الوري، و مقاتل الطالبيين ذكر كرده‎اند.

اما نويسنده در اينجا كه جريان مرحله سوم را مي‎نگاشته با اينكه بسيار حساس و جالب است از آن سخني به ميان نياورده است.

چرا براي اينكه دلالت بر علم امام به شهادت دارد، و او مي‎خواهد از علم امام به شهادت حتي تا روز عاشورا هم حرفي زده نشود يا اگر حرفي به ميان بيايد آنرا رد كند، و اينجا چون ديده است اين واقعه نه قابل رد است، و نه قابل توجيه، و در فصل پيشگويي علي، عليه السلام،، و يادي از گذشته، مي‎خواهد با رد هيهُنا َمناخُ رِكابِنا علم امام را به اينكه آن گروه كه از خاندان پيغمبر در زمين كربلا شهيد مي‎شوند، آن حضرت و يارانش باشند تلويحاً انكار كند، و با ذكر اين واقعه آن ترديداتي كه در فصل آينده خواهد كرد در اذهان واقع نمي‎شود. مصلحت ديده است كه اصلا از اين موضوع حرفي ننويسد!! اين هم يك نوع تحقيق و بررسي عميق است كه در اين كتاب مي‎بينيم!!

به هر حال ما اين داستان را نوشتيم تا خواننده عزيز بداند كه امام و يارانش علم به شهادت داشتند، و وقتي به كربلا رسيدند براي اصحاب جاي ترديد نبود كه آن افراد، و آن جوان مردان از آل محمد همين‎ها هستند كه اكنون در اين سرزمين فرود آمدند.

3ـ23. پيشگويي علي، عليه السلام، و يادي از گذشته

120. در زير دو عنوان فوق حديثي را كه از علي، عليه السلام، در ارشاد و كشف الغمه نقل شده و امام حسين، عليه السلام، به نقل الاخبار الطوال صفحه 226 به آن استشهاد فرموده روايت كرده است، و از پيشگويي‎هاي صريح و مسلم ديگر رسول خدا، صلي الله عليه و آله و سلم، و اميرالمؤمنين، عليه السلام، از شهادت امام در زمين كربلا سخني نگفته است، و فقط اين پيشگويي را كه در آن اسم امام برده نشده ذكر كرده است تا وانمود كند خبر شهادت امام به طور اجمال و سربسته صادر شده، و در هنگام نزول به كربلا هم شهادت آن حضرت يك موضوع معلوم و يقيني شمرده نمي‎شد لذا در صفحه 300 ـ از ارشاد نقل مي‎كند در آن زمان كه اميرالمؤمنين، عليه السلام، به طور سربسته اين پيشگويي را كرده مردم نمي‎دانستند حقيقت قضيه چيست تا آنگاه كه حادثه كربلا پيش آمد الخ.

و در ص 301 مي‎گويد: آيا آن عده از خاندان پيغمبر، صلي الله عليه و آله، كه اميرالمؤمنين درباره آنان آن پيشگويي را فرمود امام حسين و خاندان آن حضرت نيستند؟ الخ.

جواب مي‎گوييم:

1. از اين جمله‎اي كه در ارشاد است (مردم نمي‎دانستند تأويل آنچه اميرالمؤمنين، عليه السلام، فرمود چيست) بيش از اين فهميده نمي‎شود: كه كسانيكه اين خبر را به همين نحو يا به طور خلاصه شنيده بودند نمي‎دانستند، نه اينكه عموم مردم و كسانيكه روايات ديگر را شنيده بودند نمي‎دانستند، و اميرالمؤمنين، عليه السلام، در اين موضوع به طور روشن خبر نداده باشد، يا به ضميمه آن همه اخباري كه از پيغمبر، صلي الله عليه و آله، رسيده بود: كه حسين، عليه السلام، در كربلا كشته مي‎شود مصداق اين پيشگويي (به قول شما سربسته) پنهان مانده باشد.

2. نمي‎دانم چه باعث شده است كه نويسنده از ميان آن همه احاديث معتبر اين حديث را انتخاب كرده و با اين همه ادله و شواهدي كه ابهام آنرا مرتفع ساخته است، مي‎گويد: همراهان امام، عليه السلام، احتمال مي‎دادند كه اين پيشگويي مربوط به امام باشد.

عجيب است! پيشگويي‎هاي پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، و اميرالمؤمنين، عليه السلام، از اين كه امام حسين، عليه السلام، در كربلا شهيد مي‎شود، رواياتش منحصر به يك دو و سه و چهار و پنج و ده نيست.

علاوه بر كتاب‎ها و جوامع شيعه نگاه كنيد به كتاب‎هاي اهل سنت مانند الصواعق ص 190 و 191، ذخائر العقبي ص 147 و 148، تذكرة الخواص ص 259 و 260، نظم در السمطين ص 214، مجمع الزوايد ج 9 ص 187 تا 192، كنز العمال ج 6 ص 223 حديث 2940 و 2943 و 2944، السيرة  النبويه ج 3 ص 220، البداية و النهاية ج 8 ص 163، الشفا به تعريف حقوق المصطفي ص 288 ج 1، الخصائص الكبري ج 2 ص 125 كفاية الطالب ص 279، مسند احمد ج 2 ص 60 و 61 و بنقل سيرتنا ص 100 ج 3 ص 242 و 265، ج 6 ص 294 (19) كتاب‎هاي ديگر آنها.

و علاوه بر بزرگان علماء اماميه رضوان الله تعالي عليهم بزرگان علماء اهل سنت مانند احمد بن حنبل، ابي حاتم، بغوي، ابن سعد، طبراني، حاكم، ابي‎داود، محب طبري، ابي يعلي، ديلمي، بيهقي، جنابذي، خوارزمي، هيثمي، گنجي، زرندي، ابن البرقي، صنعاني، ابن ابي شيبه و قاضي عياض و ديگران اين روايات را در كتاب‎هاي خود روايت كرده‎اند.

اين روايات كه پس از حدود چهارده قرن به ما رسيده يقيناً (با قطع نظر از علم امامت كه آن خود دليل جداگانه ديگر است) بواسطه و مع الواسطه به سمع امام و اصحاب و اهل بيتش رسيده بوده و آنها مي‎دانستند كه كربلا قتلگاه امام است. جاي شبهه و شك نبود.

آقاي عزيز چرا اين الفاظ و جمله‎هاي گمراه كننده را مي‎نويسيد چرا صريحاً نمي‎نويسيد امام حسين، عليه السلام، اين پيشگويي پدرش را در اينجا نقل فرمود، تا پس از آن اعلام‎هاي مكرره بار ديگر نيز شهادت خود را اعلام نمايد، و به آنها مژده دهد كه كسانيكه در ركاب او شهيد مي‎شوند بي‎حساب وارد بهشت مي‎گردند.19

اين جمله‎هاي شما در اينجا دون شأن امام و اهل بيت و اصحاب امام، عليه السلام، است اينجا جاي شك نبود. ابن عباس مي‎گفت ما شك نداشتيم و همه اهل بيت به اتفاق مي‎دانستند كه حسين در طف (كربلا) كشته مي‎شود.

يعني امام خودش مي‎دانست برادرهايش مي‎دانستند جوانان بني‎هاشمي كه در ركاب حضرت بودند مي‎دانستند. عقيله‎ها شميين زينب، سلام اله عليها، و ساير بانوان اهل بيت مي‎دانستند چه جاي ترديد بود كه شما اين همه اصرار مي‎كنيد موضوع را به صورت ترديد آميز عرضه بداريد، و از اينكه صريحاً بگوييد امام، عليه السلام، در اينجا آگاه از شهادت خود بود خودداري مي‎كنيد و بعد هم جمله (هيهنا مناخ ركابنا) را مورد حرف قرار مي‎دهيد، تا مبادا كسي بگويد امام، عليه السلام، از شهادت خود خبر داد ـ نعوذ بالله.

اكنون اين حديث را بخوانيد و درباره كتاب شهيد جاويد هر طور سزاوار مي‎دانيد نظر بدهيد.

ابن سعد از شعبي روايت كرده كه گفت:

آنگاه كه علي، عليه السلام، به صفين مي‎رفت به كربلا عبور فرمود، و محاذي نينوا كه دهي در كنار فرات است، رسيد، ايستاد و از نام آن زمين پرسيد، گفته شد: كربلا است.

اميرالمؤمنين، عليه السلام، گريست آنقدر كه زمين از اشك چشمش تر شد. و به روايت عبدالله بن يحيي از پدرش كه در التزام ركاب علي، عليه السلام، بود فرمود:

صَبْراً يا اَباعَبدالله صَبْراً يا اَباعبدالله، صَبْراً يا اَباعَبدالله، بَشاطِئِي الفُرات.

پس فرمود: وارد شدم بر پيغمبر در حاليكه آن حضرت گريه مي‎كرد، از سبب آن پرسيدم فرمود: جبرئيل زماني پيش نزد من بود، و به من خبر داد فرزندم حسين بشاطئي الفرات در موضعي كه به آن كربلا گفته مي‎شود كشته مي‎گردد، پس جبرئيل يك مشت خاك برداشت، و به مشام من رساند پس نتوانستم ديدگانم را از ريختن اشك نگاه دارم. و احمد بن حنبل، و ابن الضحاك هم اين حديث را روايت كرده‎اند و عبدالله بن يحيي نيز چنانكه گفته شد از پدرش از علي، عليه السلام، روايت نموده است.20

و نظير اين حديث از احمد در مسند ج 2 ص 60 و 61، و از ابن ابي شيبه در (المصنف ج 12) روايت شده است.(20)

اين حديث را نيز از سيد اجل علم الهدي سيد مرتضي قدس سره بشنويد.

در شرح القصيدة الذهبيه (ص 42 طبع مصر سنه 313) مي‎فرمايد: روايت كرده است ابي عبدالله برقي از شيوخ خود از آن كس كه ايشان را خبر داد، قال: 

خَرَجْنا مَعَ اَميرالمؤمنين صَلَواتُ الله عَلَيهِ نُريدُ صِفيّن، فَمَرَرنا بِكربلا، فَقالَ، عليه السلام: اَتَدْرُونَ اَينْ هيهُنا؟ مَصْرِعُ الحُسينِ وَ اَصْحابِه.

يعني در ركاب اميرالمؤمنين، عليه السلام، به قصد صفين بيرون شديم پس به كربلا گذر كرديم فرمود: آيا مي‎دانيد اينجا كجاست قتلگاه حسين و اصحاب او است.

مع ذلك نويسنده شهيد جاويد در اينجا چنين ارائه مي‎دهد كه حتي تا زمان ورود امام، عليه السلام، به كربلا معلوم نبود كه امام همان شهيد مقتول در كربلا باشد، و اصحاب هم نمي‎دانستند، و امام را هم اگر چه ننوشته است كه مي‎دانست يا نه، ولي ظاهر است كه مي‎خواهد سخن را طوري ادا كند كه از آن حرفي صريحاً به ميان نياورد، و ضمناً هم با اصرارت در ردّ نقل (هيهنا مناخ ركابنا) ناآگاهي امام را نيز در اذهان وارد سازد.

به هر حال اميد است ما در اين استنباطي كه از نيت او مي‎كنيم اشتباه كرده باشيم و در اصل موضوع خوانندگان مي‎توانند به كتاب‎هاي نامبرده مراجعه كنند تا به بينند اين احتمال كه مقتول در طف غير از امام، عليه السلام، كس ديگر باشد، در ذهن احدي نبوده، و هر كس از داستان حادثه كربلا خبري داشت مي‎دانست كه شهيد و قهرمان فداكاري و فضيلت آن امام حسين، عليه السلام، است.

3. شهادت امام، عليه السلام، را در كربلا بعضي اصحاب علاوه از طريق اعلام‎هاي شخص امام، عليه السلام، از طريق روايات و اخبار پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، يا اميرالمؤمنين، عليه السلام، هم مي‎د انستند، و در نزد خواص اصحاب اميرالمؤمنين، عليه السلام، چنانچه سابقاً هم يادآور شديم معلوم بوده است؟

مثلا يكي از شهداء كربلا انس بن حارث است كه به نقل ابن سكن و بغوي، و ابي نعيم براي اينكه از پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، شنيده بود كه حسين، عليه السلام، در كربلا كشته مي‎شود و نصرتش واجب است به امام ملحق شد و در ركاب آن حضرت شهيد گشت.21

شيخ اقدام ابوعمر و محمد كشي رضوان الله عليه به سند خود از فضيل بن زبير در حديث مفصل روايت كرده است كه ميثم و حبيب بن مظاهر وقتي با هم ملاقات كردند حبيب از كيفيت شهادت ميثم او را خبر داد، و ميثم از شهادت حبيب در ركاب سيدالشهداء، عليه السلام، واينكه سرش را در كوفه گردش مي‎دهند خبر داد.22

4. روايت كنندگان اين فرمايش اميرالمؤمنين، عليه السلام، چند نفرند،

اول ـ شخص امام حسين، عليه السلام، بنا به نقل (الاخبار الطوال ص 266) و (حياة الحيوان ج 1 ص 60).

دوم ـ حضرت صادق، عليه السلام، بر حسب (كامل الزيارات ص 269) و (قرب الاسناد ص 14).

سوم ـ اصبغ بن نباته است بر حسب روايت حافظ ابي نعيم در (دلائل النبوة ص 211 ج 3) و حافظ جنابذي در (معالم العترة الطاهرة) طبق نقل (كشف الغمه ص 178) و (نورالابصار ص 115).

چهارم ـ غرفه ازدي چنانچه ابن اثير در (اسدالغابه ص 169 ج 4) روايت كرده است.

پنجم ـ حسين بن كثير و عبدخير در روايتي كه (تذكره ص 260) از آنها روايت نموده است و نصر بن مزاحم هم در كتاب (صفين ص 142) از حسن بن كثير از پدرش روايت كرده است.

ششم ـ شعبي در روايتي كه (تذكره سبط 260) و (ذخائر العقبي ص 148) و (الصواعق ص 191) و (البداية و النهاية ص 199 ج 8) از ابن سعد روايت كرده‎اند: و صريحاً اسم كربلا و نام مبارك امام حسين، عليه السلام، در آن برده شده است.

هفتم ـ ابن عباس است در حديث خوارزمي در (مقتل ص 162 ف 8) و به نقل (الانوار النعمانيه ج 3 ص 247).

هشتم ـ عبدالله بن يحيي از پدرش يحيي.(21)

نهم ـ محمد بن سعد و ديگران از طرق متعدده طبق (البداية و النهاية ج 8 ص 199) و كتب ديگر.

دهم ـ هرثمة بن سليم بر حسب نقل از كتاب صفين ص 140 و 141.23(22)

بعد از مراجعه و دقت در متن‎هاي اين احاديث دو موضوع معلوم مي‎شود:

يكي اينكه خبر حضرت اميرالمؤمنين، عليه السلام، از شهادت امام حسين، عليه السلام، هنگام عبور از كربلا مكرر اتفاق افتاده است، در هنگام رفتن به صفين، و در سفرهاي ديگر و بعيد نيست بر حسب نقل غرفه ازدي و بلكه نقل اصبغ طبق روايت (كشف الغمه) اميرالمؤمنين، عليه السلام، مخصوصاً براي ديدن محل قبر فرزند عزيزش به كربلا تشريف فرما و آن مكان مشحون به افتخارات آل محمد، صلي الله عليه و آله، را زيارت كرده باشند.

دوم اين است كه بعض متن‎هاي اين روايت مثل اين دو متني كه در كتاب شهيد جاويد نقل شده مختصر و خلاصه است، و نويسنده با اينكه در بعض كتاب‎هايي كه مورد اعتمادش بوده، و در اينجا هم به آن‎ها مراجعه كرده متون كاملتر اين خبر روايت شده است از نقل آنها خودداري كرده است، زيرا مطلبي را كه او در اين كتاب تعقيب كرده است ردّ مي‎نمايد، و بررسي و تحقيقش اقتضا مي‎كند اخبار و مطالبي را كه خلاف نظر او است مطرح نسازد!

3ـ24. عبارت ابن اعثم

121. راجع به فرمايشي كه از امام، عليه السلام، در تاريخ ابن اعثم بر حسب ترجمه آن (ص 366) و در مقتل خوارزمي (ص 237 ج 1)، و (مطالب السئوال ص 57) و (الفصول المهمة ص 172) و (مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 97) و (لهوف ص 71) و (كشف الغمه ص 189) و (مشير الاحزان ص 24) روايت شده است كه وقتي در كربلا فرود آمدند فرمود:

هذه كَربلا، مَوْضِعُ كَرب وَ بَلاء، هذا مَناخُ رِكابِنا، وَ مَحَطُّ رِحالِنا، وَ مَقْتَلُ رِجالِنا.24

اين خبر را در (ص 302 تا 305) به صورت جمله معترضه مورد بحث قرار داده و با استناد به عدم ذكر آن در چند كتاب و تضعيف ابن اعثم حكم معتبر نبودن آنرا صادر كرده و ضمناً مدعي شده است كتاب‎هاي ديگر هم كه اين خبر را روايت نموده‎اند از ابن اعثم گرفته‎اند.

ما جواب مي‎دهيم:

اين اصراري كه در ردّ اين خبر داريد براي اين است كه حتي در اينجا هم كه اوضاع و احوال حكايت از شهادت امام، عليه السلام، داشت و همين پيشگويي و خبري كه خودتان از علي، عليه السلام، روايت كرده‎ايد آنرا مسلم مي‎ساخت علم امام، عليه السلام، را به شهادت خود مطرح نكنيد، و اگر سوءظن و خلاف نزاكت نبود مي‎گفتيم براي اينكه علم و درك امام، عليه السلام، را از درك عادي و متعارف هم (العياذبالله)پائين‎تر بياوريد در ردّ اين روايت در زير پرده جمله معترضه، و جنبه فني اين همه تلاش كرده‎ايد.

و اگر اين روايت به اين نحو بود كه امام، عليه السلام، فرمود اينجا زمين كربلا است و ما نمي‎دانيم در اين سفر اينجا شهيد مي‎شويم يا نه، و اين ضمير متكلم مع الغير در آن نبود نويسنده ابن اعثم را مورد وثوق، و كتابش را در اول درجه اعتبار مي‎شمرد.

نويسنده چون مي‎خواهد بگويد امام، عليه السلام، پس از ورود به كربلا و آمدن عمر سعد و ملاقات با او پيشنهاد سه گانه‎اي را داد، و به طور جدي حاضر شد به نزد يزيد برود و دست در دست او بگذارد، و مي‎بيند اين اخبار اين پيشنهاد را رد مي‎كند از ميان آنها اين روايت ابن اعثم را گرفته، و مورد اشكال قرار داده است. و لا حول و لا قوة الا بالله.

2. چنانچه پيش از اين هم متذكر شديم عدم ذكر يك مطلب در يك يا چند كتاب كه مي‎دانيم در مقام استقصاء نبوده‎انددليل عدم صحت آن مطلب نمي‎شود و گرنه در همين يازده كتابي كه نام برده‎ايد در هر يك مطالبي مي‎توان يافت كه در ساير آنها نباشد و شخص ابن اعثم نه خودش و نه كتابش از كتاب‎هايي مانند ابن كثير، و طبري بي اعتبارتر نيست، و تضعيفي كه محدث قمي درباره او از اهل سنت روايت كرده است از ياقوت مؤلف معجم الادباء نقل فرموده است و اين ياقوت در نصب و دشمني اميرالمؤمنين، عليه السلام، معروف است و كسي است كه به نقل محدث قمي به واسطه تظاهر به دشمني اميرالمؤمنين، عليه السلام، اهل دمشق بر او شوريدند و خواستند او را بكشند تا از آنجا گريزان شد.

بنابراين تضعيف چنين شخصي از ابن اعثم اگر دليل بر مدح او نباشد دليل بر ذم او نيست و اينقدر هست كه بگوييم، براي اينكه در كتابش فضايلي از اهل بيت را نقل كرده و تاريخ آنها را شرح و بسط داده مورد طعن ياقوت شده است.

3. نقل بعض مطالب ضعيفه نيز دليل بر ضعف كتاب و تمام مطالب آن نمي‎شود و اگر بنا باشد هر كتاب خصوص كتاب‎هاي تاريخ را به نقل مطالب ضعيفه رد كنيم بيشتر (اگر نگوييم همه) كتاب‎هاي تاريخي كه مورد استناد نويسنده شهيد جاويد، و ديگران است مانند طبري، و كامل ابن اثير و تاريخ ابن كثير، و الامامة و السياسة و عقد الفريد سيرالنبلاء و و و كه به مراتب مطالب ضعيفه در آنها بيشتر از تاريخ ابن اعثم است از اعتبار بالمره ساقط مي‎شوند، ولي نويسنده فقط اين حربه را عليه ابن اعثم بكار برده است، چون طبق آن علم  امام به شهادت خود و يارانش در هنگام ورود به كربلا ثابت مي‎شود. باز هم اين يك نوع تحقيق عميق است كه ايشان انجام داده‎اند!

همين (الاخبار الطوال) كه در رديف مدارك شما است، نزول امام، عليه السلام، را در كربلا در غره محرم مي‎نويسد، در حاليكه كتاب‎هاي معتبر ديگر كه به نظر رسيده است همه دوم محرم نوشته‎اند.

4. بعض نمونه‎هايي كه از تاريخ ابن اعثم نشان داده (نمونه 2) غير از غرابت و تفرد به اصطلاح علم حديث علتي ندارد و عدم اعتبار شخص اين خبر تا چه رسد عدم اعتبار اصل كتاب و مؤلف به آن ثابت نمي‎شود، و بعض نمونه‎هاي ديگر نهايت امر با نقل‎هاي ديگر معارض مي‎باشد، و در مقام حساب طريق و خبر قوي‎تر نبايد تكثر ناقلين را در طبقات بعد از ابن اعثم ميزان قرارداد، بلكه بايد نقل ابن اعثم را كه از علماء قرن سوم و متوفي در اوايل قرن چهارم است با مأخذ كتاب‎هايي كه در مثل اين سه نمونه با ابن اعثم معارضه دارند و ممكن است همه به يك مأخذ بازگشت كنند مقايسه كنيم، و هر كدام را قوي‎تر است بگيريم.

اشتباه نشود ما نمي‎خواهيم اين چهار نمونه را اثبات يا رد كنيم بلكه مي‎خواهيم بگوييم كه اين جمله معترضه از جنبه فني نيز ناقص و فاقد ارزش است.

5. اگر تاريخ ابن اعثم معتبر نيست پس چرا شما مكرر در كتاب خود به چيزهايي كه مقتل خوارزمي از آن روايت كرده است منحصراً استناد كرده‎ايد، پس يا شاهدي بر صحت اين نقل‎ها از كتاب‎هايي كه محتمل نباشد مأخذ آنها ابن اعثم است بياوريد، و يا سخن خود را پس بگيريد.

6. روايتي كه امام، عليه السلام، از اميرالمؤمنين، عليه السلام، روايت فرمود و روايات ديگر كه در مورد شهادت آن حضرت در كربلا رسيده اين نقل را كه فرموده باشد (هذا مناخ ركابنا) اگر چه ابن اعثم متفرد باشد تاييد مي‎نمايد و از غرابت و تفرد خارج مي‎سازد. بر حسب عرف و وضع حال هم صدور اين كلام از امام، عليه السلام، مناسب و مقتضي بوده است زيرا در اين موقع كه تحت فشار نيروي دشمن در زمين كربلا فرود آمدند از اين گونه سخنان طبعاً زياد به ميان آمده است و اين خود شاهد و مؤيدي است كه اطمينان را به نقل ابن اعثم بيشتر مي‎كند.

7. اين حدس را كه كتاب‎هاي مطالب السئوال و الفصول المهمه و مقتل خوارزمي و حتي كشف الغمه در نقل اين خبر اعتماد بر تاريخ ابن اعثم كرده‎اند فرضاً بپذيريم نسبت به مناقب ابن شهر آشوب قابل قبول نيست زيرا از مطالب قبل و بعد آن كه پيوستگيش به اين خبر معلوم است روشن مي‎شود، كه اين موضوع را از تاريخ ابن اعثم نگرفته است.

8. عبارت سيد ابن طاوس قدس سره با عبارت منقول از ابن اعثم تفاوت دارد و نمي‎توان گفت آن عبارت از تاريخ ابن اعثم گرفته شده است.

زيرا عبارت سيد اين است:

فقال: اللّهُمَ اَنّي اَعوذُبِكَ مِنَ الكَرْبِ وَ البَلاء، ثُمَّ قالَ: مَوضِعْ كَرْبِ وَ بَلاء، اِنزِلُوا هيهنا مَحَطُّ رِحالِنا و مَسفَكُ دِمائِنا وَ هُنا مَحَلُّ قُبُورنا، بِهذا حَدَّثَنِي جَدّي رَسُولُ الله، صلّي الله‎عليه و آله.25

و عبارت ترجمه ابن اعثم اين است: اميرالمؤمنين به حسين فرمود: بلي همين زمين كربست و هم بلا كه جاي كشتن ما و محط رحال، و مناخ شتران ما اين زمين خواهد بود، و خون‎هاي ما بر اين زمين ريخته خواهد شد.26

چنانچه ملاحظه مي‎فرماييد عبارت سيد قدس سره با عبارت ترجمه ابن اعثم و عبارت هايي كه از تاريخ او نقل شده تفاوت‎هايي دارند كه عمده جمله‎هايي است كه در نقل لهوف ديده مي‎شود، در حاليكه در ترجمه ابن اعثم و كتاب‎هايي كه از آن نقل كرده‎اند نيست، و اگر مأخذ سيد تاريخ ابن اعثم باشد پس اين جمله‎ها چگونه اضافه شده است؟

شما كه مي‎گوييد مسلمان باتقوايي كه از گفتن مطالب مشكوك پرهيز مي‎كند نمي‎تواند به نقل ابن اعثم اعتماد كند، بگوييد آيا مسلمان باتقوي مي‎تواند به مثل سيد با آن مقام زهد و تقوي و بلكه به كسانيكه به مراتب مادون درجه او باشند، نسبت جعل بدهد و بگويد اين اضافات را از پيش خود نوشته است؟ و آيا غير از اين است كه سيد اين حديث را از اصل معتبر ديگر اخذ فرموده است؟27

اضافاتي كه در حديث لهوف ا ست، يكي اين جمله است

اللهم اني اعوذبك من الكرب و البلاء

دوم

و مسفك دمائنا

سوم

و هنا محل قبورنا

چهارم جمله

بهذا حدثني جدي رسول الله(ص).

بفرماييد اين چند جمله خصوصاً جمله چهارم را سيد از كجا آورده است؟ اين جمله نه در تاريخ ابن اعثم است و نه در كتاب‎هايي كه از او نقل كرده‎اند.

اين جمله هم يادي از گذشته و يادي از جدش پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، است كه مكرر از كشته شدن فرزند عزيزش حسين، عليه السلام، در كربلا خبر داد.

شما كه ادعاء تقوي داريد و مي‎گوييد مسلمان باتقوي از گفتن مطالب مشكوك پرهيز مي‎كند چگونه در ص 303 مي‎گوييد لهوف نيز عين عبارت ابن اعثم را در ص 171 آورده است آيا اين بود عين عبارت ابن اعثم؟ آيا اين است امانت قلمي و علمي؟

9. اكنون براي اينكه بدانيد سيد ابن طاوس در اين نقلي كه فرموده تنها نيست و برخلاف ميل جنابعالي امام، عليه السلام، وقتي در كربلا فرود آمد صريحاً از شهادت خود خبر داد، و مدرك آن منحصر به كتاب ابن اعثم نيست.

اين سه حديث را نيز بشنويد و از اين كتابي كه نوشته‎ايد اظهار ندامت كنيد، و از امام، عليه السلام، و جد و پدر و مادر و برادرش صلوات الله عليهم و از شهداء كربلا پوزش بطلبيد.

حديث اول ـ طبراني كه از معاريف علماء اهل سنت است روايت كرده است كه حسين، عليه السلام، فرمود: اسم اين زمين چيست گفته شد: كربلا.

فرمود: راست فرمود جدم رسول خدا، صلي الله عليه و آله و سلم، زمين كرب و بلا است28 اين حديث مؤيد و مصدق حديث لهوف است.

حديث دوم حافظ زرندي روايت كرده است وقتي به آن حضرت گفتند زمين كربلا است.

فرمود:

صَدَقَ رَسُولُ اللهِ اَرْضُ كَربِ وَ بَلا، وَ قالَ لِاَصْحابِه ضَعُوارِ حالَكُم مَناخُ القَوم و مِهراقُ دِمائِهِم.29

يعني رسول خدا، صلي الله عليه و آله و سلم، راست فرمود زمين كرب است و بلا، و به اصحاب خود فرمود: بارهاي خود را بر زمين گذاريد. اقامتگاه قوم، و محل ريختن خون‎هاي ايشان است.

حديث سوم، سليلي در (الفتن) در ذيل خبري كه راجع به اخبار از شهادت امام، عليه السلام، روايت كرده است كه امام، عليه السلام، فرمود: ما اسم هذه الارض؟ قالوا: كربلاء.

اسم اين زمين چيست؟

گفتند: كربلا.

قال: صَدَقَ اللهُ اَرضُ كِرب وَ بَلاء.30

راست فرمود خدا زمين كرب و بلا است.

3ـ25. نتيجه اين بحث

نتيجه بحث اين است كه عبارتي كه سيد ابن طاوس، قدس سره، روايت كرده معتبر و مورد اعتماد است، از جنبه فني، و حديث‎شناسي به صدور آن از امام، عليه السلام، اطمينان حاصل است، و قرائن و شواهد متعدده قوت و صحت آن را تأييد مي‎نمايد، و اين موضوع كه امام، عليه السلام، هنگام ورود به كربلا از شهادت خود در آن سرزمين خبر داد قطعي و مسلم است، و شخص پرهيزكار و با ايمان و بصبر به احاديث نبايد اين گونه روايات را مورد شبهه و ترديد قرار داده با انكار نمايد.


 

3ـ26. خطر جديد، حكم بي‎خردانه

122. در ص 305 و 306 ـ از پيشنهاد امام، عليه السلام، طبق نقل ابي حنفيه دينوري و گزارش عمر سعد به ابن زياد و پاسخ او سخن گفته است.

قابل توجه در اينجا اين است كه ابوحنيفه دينوري كه كتابش مورد اعتماد نويسنده است غير از پيشنهاد به بازگشت حجاز، از پيشنهادهاي سه گانه و مذاكرات محرمانه صلح سخني به ميان نياورده است كه به احتمال قوي براي اين است كه از نظر او نقل اين مذاكرات و پيشنهادها بي‎اعتبار بوده است.

دينوري مي‎نويسد عمر سعد پيشنهاد بازگشت را به ابن زياد گزراش داد. ابن زياد پاسخ داد، به امام، عليه السلام، پيشنهاد كند، با يزيد بيعت نمايد و پس از آنكه بيعت كرد گزارش دهد، و منتظر دستور باشد.

وقتي نامه ابن زياد به عمر سعد رسيد گفت: گمان نمي‎كنم ابن زياد خواهان عافيت باشد، سپس نامه او را به خدمت امام، عليه السلام، فرستاد.

فَقالَ الحُسينُ(ع) لِلرَّسُولِ، لااُجِيبُ اِبنَ زياد اِلي ذلِك اَبَداً، فَهَل هُوَ اِلاّ الموتَ فَمَرحَباً به.31

يعني هرگز اين پيشنهاد را از ابن زياد نمي‎پذيرم آيا غير از مرگ خطري دارد، پس آفرين باد.

از اين جريان معلوم مي‎شود:

اولا عمر بن سعد مي‎دانست امام پيشنهاد بيعت را نمي‎پذيرد.

ثانياً در نظر مثل عمر بن سعد همين پيشنهاد بازگشت براي ترك مخاصمه و آزاد گذاشتن پسر پيغمبر، صلي الله عليه و آله، كافي بود، و توقع بيشتر از اين از او بي‎جا و بي‎مورد بود.

و ثالثاً عمر بن سعد هم ابن زياد را در عدم قبول اين پيشنهاد خطاكار، و عافيت نخواه مي‎داند.

و رابعاً به موجب اين فرمايش امام، عليه السلام، آن حضرت به بيعت و تسليم حاضر نخواهد شد، و تا پاي مرگ و شهادت هم چنان ايستاده است.

بنابراين براي پيشنهاد رفتن به شام، و دست در دست يزيد گذاشتن كه همان بيعت است (چنانچه نويسنده هم در ص 307 بيعت را به آن معني كرده است) موضوع باقي نمي‎ماند، و اين نقل محكم دينوري هم آنرا تكذيب مي‎كند.

3ـ27. نكته

123. به نظر ما امام، عليه السلام، پيشنهاد بازگشت را به شخص عمر بن سعد داد نه به دستگاه حكومت، و از او نخواست كه به ابن زياد گزارش دهد، و در مواقع ديگر هم كه جهت اتمام حجت پيشنهاد بازگشت داد به مردم كوفه اين پيشنهاد را مي‎نمود، كه حضرت را آزاد گذارند تا مراجعت فرمايد.

و (تز) همزيستي مسالمت‎آميز كه پيداست در دهن نويسنده شهيد جاويد خيلي مزه كرده مطرح كردنش با دستگاه حكومت يزيد با آن سوابق غدر و خيانت پدرش معاويه و با شرارت و خيانت فوق العاده يزيد زمينه‎اي نداشت.

و اگر اين پيشنهاد به دستگاه مي‎شد بدون يك قرار داد سازشي كه متضمن تعهد سكوت در خانه نشستن باشد پذيرفته نمي‎شد، و اينگونه قرارداد هم به طور ضمني امضاء رسمي شدن حكومت يزيد مي‎شد، و امام (ع) چنين پيشنهاد را حتي به عنوان اتمام حجت نيز اظهار نمي‎فرمود.

3ـ28. باز هم پيشنهاد و مسالمت، تناقض گويي، اميدواري به نويسنده

124. در ص 317 باز هم سخن از مذاكرات محرمانه امام، عليه السلام، با ابن سعد گفته اما اينجا راجع به پيشنهادهاي سه‎گانه كه در ص 205 تا 209 از آنها سخن مي‎گفت سكوت كرده، و فقط مي‎گويد: براي چندمين بار پيشنهاد مراجعت فرمود.

شايد در اينجا خواسته است آن مطالب را پس بگيرد، و همان پيشنهاد مراجعت و خبر عقبة بن سمعان را بپذيرد.

اگر اينطور باشد يكي از نقاط ضعف كتاب خود به خود و با اعتراف نويسنده از بين مي‎رود، و از اين چه بهتر كه مؤلف خودش اشتباه خود را اصلاح كند.

ممكن است در اثر مطالعاتي كه از بخش دوم تا اينجا كرده است اين حقيقت برايش روشن شده باشد.

اميدواريم به ساير اشتباهات خود نيز توجه نمايد، و مخصوصاً اساس و نقشه كتاب را عوض كند، يعني كتاب ديگري كه از اين نقاط ضعف مهذب باشد، بر اساس صحيح و معقول به رشته تحرير درآورد، چون به نظر ما كتاب حاضر با حفظ اساس و ترتيبي كه دارد قابل اصلاح نيست، و اگر خداي نخواسته، باز به همان مطالب بخش دوم اصرار دارد چنانچه در ص 334 و 335 به طور مجمل به آن اشاره كرده است ما ضمن اين كه خوانندگان گرامي را به پاسخ‎هايي كه در بخش دوم به مطالب ايشان داده‎ايم ارجاع مي‎دهيم، نظر آنانرا به تناقض ظاهر عبارات نويسنده در ص 317 كه در آن فقط مي‎نويسد (براي چندمين بار پيشنهاد مراجعت داد) با مطالب ص 205 تا 209 جلب مي‎كنيم.

3ـ29. دلسوزي و ارشاد

125. در ص 330 و 331 ـ اين موضوع را في الجمله قبول كرده است، كه خطبه امام، عليه السلام، براي اتمام حجت و روشن شدن وضع و نشان دادن قيافه حادثه كربلا به نسل‎هاي آينده است، ولي اين مطلب كه امام، عليه السلام، براي جلوگيري از جنگ اين سخنراني‎ها و بيانات جانسوز را مي‎كرد صحيح نيست، زيرا پرواضح بود كه آن جمعيت پست و دنيا پرست را ارشاد و خطبه‎هاي هدايت مآبانه به طور دسته جمعي منقلب نخواهد كرد.

بلكه غرض اتمام حجت و نجات افرادي مانند حرّ از وادي ظلالت بود.

اين بيانات و خطبه‎ها حادثه كربلا را عظيم‎تر و روحانيت و حقيقت و حسن نيت اهل بيت را آشكارتر، و قساوت و جنايت حكومتي را كه امام، عليه السلام، از بيعتش سرباز زده بود نمايان‎تر ساخت.

و هر جمله‎اي از اين سخنراني‎ها از صدهزار سوار در پيشرو مقاصد و اهداف امام، عليه السلام، بيشتر اثر داشت، و از آن زمان تا حال در صفحات تواريخ حروف و كلماتش روشن و درخشان است.

3ـ30. مرحله چهارم اسيري بازماندگان، نتيجه بجاي هدف

126.  در ص 338 ـ پس از آنكه در ص 337 ـ اعتراف كرده است كه اسيري اهل بيت، و خطبه‎هاي كوبنده حضرت سجاد و حضرت زينب، عليه السلام، در شناساندن ماهيّت واقعي حكومت ضد اسلامي يزيد اثر عميقي داشت مي‎گويد: شايد بعضي گمان كنند جزيي از هدف امام حسين، عليه السلام، اين بود كه خاندانش اسير شوند، و اسيري آنان يزيد را رسوا كند، و پايه‎هاي سلطنت وي را متزلزل سازد ولي بايد گفت، اين از باب اشتباه هدف با نتيجه است، هيچ گاه هدف امام، عليه السلام، اين نبود كه خاندانش اسير شوند تا حكومت يزيد رسوا شود بلكه اسيري خاندان امام برخلاف رضاي آن حضرت و برخلاف رضاي خدا و پيغمبر بود الخ.

ما مي‎گوييم شما دو اشتباه مي‎كنيد يكي وسيله هدف را با هدف، و ديگر كار و جنايات دستگاه را با اقدام امام، عليه السلام، اشتباه مي‎نماييد.

اسير كردن خاندان نبوت كه كار دستگاه حكومت بود برخلاف رضاي خدا و پيغمبر، صلي الله عليه و آله، و امام، عليه السلام، بود، و تن به اسيري دادن مثل تن به شهادت دادن كه كار امام و خاندانش بود خلاف رضاي خدا و پيغمبر، صلي الله عليه و آله، نبود بلكه عين رضاي آنها بود. شما بين كار و عمل دستگاه حكومت با كار و فعل امام و خاندانش فرق نمي‎گذاريد و ايراد مي‎كنيد.

آوردن اهل بيت در ميدان كربلا وسيله امتحاني از بني اميه، و از اين نوع دوپا بود، مثل فرصت‎ها و وسايل ديگر كه بر حسب حكمت بالغه الهيّه در اختيار مردم قرار مي‎گيرد، تا طبق اختيار خود از آن يا موافق رضاي خدا يا برخلاف رضاي خدا استفاده كنند.

يكي از فضايل خاندان رسالت همين است كه عمال و وسايل اين امتحانات  الهيه مي‎باشد، امام، عليه السلام، اهل بيتش را آورد تا بني‎اميه امتحان خود را بدهند، علاوه چه مانعي دارد، اگر بگوييم امام، عليه السلام، پيش‎بيني مي‎فرمود كه اگر اهل بيت را همراه بياورد آن‎ها را اسير مي‎كنند، و اسارت آنها. جلو رفتن به سوي هدف حقيقي او را كه نجات اسلام و هدايت خلق باشد كامل مي‎سازد، پس شما وسيله را با هدف اشتباه مي‎كنيد و چشم از هدف پوشيده هدف بودن وسيله را مورد اعتراض قرار مي‎دهيد.

آنها كه مي‎گويند امام اسيري اهل بيتش را مي‎خواست، غرضشان اين است كه امام، عليه السلام، هدفش احياء دين و معرفي بني‎اميه، و نجات اسلام از چنگال قهار و خيانكار آنها بود، و اسيري اهل بيت يكي از وسايل آن بود وقتي مصلحت مهمتري در كار باشد بايد از مصلحت مهم صرف نظر كرد، و در مقام دفع مفسده بزرگتر، تحمل مفسده كوچكتر جايز و معقول است، ولي صرف نظر از مصلحت مهم يا تحمل مفسده كوچكتر هدف نيست، هدف حفظ مصلحت بزرگتر و دفع فساد مهم‎تر است.

والا هيچ كس نگفته است امام، عليه السلام، اسيري اهل و عيالش را مي‎خواست، به اين معني كه اگر هيچ ثمري بر آن مرتب نمي‎شد و يزيد و ابن زياد هم تسليم مي‎شدند از آنها خواهش مي‎كرد بياييد اينها را اسير كنيد چون من مي‎خواهم اينها اسير شوند!

127. اما آنچه در توجيه همراه ساختن اهل و عيال نوشته است كه امام آنها را با خود همراه آورد كه در مكه و مدينه گرفتار دشمن نشوند بي‎اساس و غير قابل قبول است، هر چند بعضي اين احتمال را داده‎اند و جوابش اين است:

اولا اگر اهل بيت در مكه يا مدينه مي‎ماندند مصونيت داشتند، و كسي متعرض آنها نمي‎شد، و بني هاشم امثال محمد حنفيه و ابن عباس و عبدالله بن جعفر مي‎توانستند از آنها حمايت كنند.

ثانياً همراه نبردن آنها براي پيشروي مقاصد جنگي، و آسودگي حواس در چنين سفري بهتر بود.

ثالثاً اگر در مكه يا مدينه مصونيت نداشتند امام، عليه السلام، در جواب ابن عباس مي‎فرمود: ناچارم آنها را با خود همراه سازم چون ماندنشان در حجاز مصلحت نيست و ممكن است مورد توهين و تعرض واقع شوند.

رابعاً زمامداري امام، عليه السلام، در كوفه موضوعي نبود كه صددرصد معلوم باشد خيلي كه در اين مورد مبالغه شود، يك توازن قواي نظامي بين طرفين فرض مي‎شود، چطور آنرا حاصل شده و مسلم بگيريم، كه امام، عليه السلام، زن و بچه‎اش را به اين اطمينان با خود همراه سازد؟

خامساً اگر غرض امام گرفتار نشدن اهل بيت بود، چرا وقتي خبر شهادت مسلم و هاني و دگرگوني اوضاع رسيد، فوراً آنها را به مكه يا مدينه باز نگرداند؟

3ـ31. چند نكته پيرامون فلسفه همراهي بانوان اهل بيت با امام، عليه السلام

128. چنانچه مكرر گفته‎ايم خواه نويسنده شهيد جاويد بپسندد و يا نپسندد خود را لايق آن نمي‎دانيم، و خلاف ادب مي‎شماريم كه از علت و فلسفه اقدام امام، عليه السلام، پرسش نماييم، و ناچيزتر از اين مي‎دانيم كه بتوانيم حكم و مصالح عمل امام، عليه السلام، را دريابيم، چون بينش و بصيرت ما هر چه تندرو، و دوربين و دراك و فوق العاده باشد عمق و عواقب امور را آنچنانكه هست نمي‎بيند.

هم پرده‎ها، و حجاب‎هاي گوناگوني كه جلو بصيرت ما است مانع از اين ديد است، و هم مقتضيات و شرايط اين ديد در ما موجود نيست.

داستان موسي و آن بنده خاص خدا كه از نزد خدا به او علمي عطا شده بود در قرآن روشنگر همين حقيقت است.

هر چه بگوييم به اندازه استعداد، و فراخور درك و فهمي است كه داريم و در عين حال آن نظر اطمينان بخش است، كه از طريق نقل مسلّم از جانب پيغمبر، صلي الله عليه و آله، و اهل بيت او كه اعدال قرآن هستند تاييد شود.

ما در كار امام چون و چرايي نداريم و يقين داريم كه هر طور عمل فرمايد عين مصلحت و صواب است، و هر چه حس كنجكاو مستقيم و عقل سليم به كار انداخته شود، و جلو برود بر مصلحت و حكمت كارهاي اين عزيزان درگاه خدا بيشتر آگاه مي‎شويم.

مع ذلك براي اينكه معلوم باشد، ما در عين اين حال تسليم و تواضع از منطق كور شو و كرشو، هم پيروي نمي‎كنيم و براي مزيد معرفت، و قوت ايمان و عقيده اين مباحث را آزادانه تعقيب مي‎كنيم چند نكته پيرامون علت و مصلحت همراه شدن اهل بيت با امام، عليه السلام، در اينجا بيان مي‎كنيم.

1. بر حسب حديث معتبري كه حسين بن احمد بن مغيره ثقه از استادش شيخ ابي القاسم علي بن محمد بن عبدوس كوفي، و از شيخ ديگرش شيخ ابي القاسم جعفر بن محمد قولويه قمي بسند متصل به حضرت امام زين العابدين، عليه السلام، روايت كرده، و آنرا در كامل الزيارات استادش وارد كرده، و حديث اول باب 88 قرار داده است برنامه‎اي كه امام حسين، عليه السلام، انجام داد، به موجب عهد و شرطي بود كه پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، با اميرالمؤمنين، و امام حسن، و امام حسين، عليهم السلام، فرموده بود.

و بر حسب اين روايت كه از متن آن هم آثار اعتبار ظاهر و هويدا است و پاسخ محكم به كتاب شهيد جاويد است حضرت اميرالمؤمنين، عليه السلام، به حضرت زينب، عليها السلام، هنگامي كه از ابن ملجم ضربت خورده بود از اسارت بانوان اهل بيت خبر داد و فرمود:

كَاَنّي بِكِ وَ بِنساء اَهلِ بَيتِكِ سَبايا بِهذَا البَلَدِ، اَذلّاء خاشِعِين تَخافُونَ اَن يَتَخَطَفَكُم الناسُ، فَصَبراً صَبراً، فَو الذِي فَلَقَ الحَبَّة وَ بَرء النَسمَةَ، ما للهِ عَلي ظَهرِ الاَرضِ يَومَئذ ولي غيزُكم و غَيرُ مَحبيكُم، وَ شيعَتِكُم).32

پس طبق اين خبر اسارت و شهادت، و هر برنامه‎اي انجام شد بر حسب ماموريت الهي، و وظيفه‎اي بود كه امام، عليه السلام، داشت.

2. صرف نظر از مثل روايت كامل الزيارات موضوع قابل توجه اين است كه بر حسب روايت

اِنّي رَأَيتُ رُؤيا، وَ رَأَيتُ فيها رَسُولَ اللهِ، وَ اَمَرَنِي بِاَمر اَنا ماض له، وَ لَستُ بِمُخبِرِ اَحَداً حَتّي الاقِي عَمَلي33

احتمال اين كه امام، عليه السلام، اهل بيت را طبق ماموريت الهي خاص با خود همراه فرموده باشد به هيچ وجه قابل رد نيست، و بر حسب اين روايت اقلا محتمل است همراه آوردن اهل بيت، و شركت دادن آنها در اين مصائب به امر پيغمبر باشد، و با اين احتمال صحيح عقلايي و با اين روايتي كه نويسنده نيز آنرا معتبر شناخته، و مؤيد به شواهد بسيار است خلاف تقوي و امانت است اگر كسي بگويد مقصود امام، عليه السلام، از بردن خانواده اين بود كه در مكه و مدينه گرفتار نشوند و زحمت برايشان درست نشود.

3. همراه ساختن عائله به قول عقاد34 عمل بي‎سابقه‎اي نبود و دليل بر قوت تصميم، و باز نگشتن از تعقيب هدف بود، به علاوه امام، عليه السلام، مردمرا به جهاد و قيامي دعوت مي‎كرد كه در آن بايد مصائب و خطراتي را كه به جان‎ها و اموال و فرزندان و خاندان  آنان متوجه مي‎شود چيزي نشمارند، براي آنكه مجاهدان ميدان اين جهاد چيزي را طلب مي‎كردند كه در نزد مؤمن از مال و عائله عزيزتر است، پس از مروت و جوانمردي بدور بود كه امام، عليه السلام، از آنها بخواهد از اين خطرات استقبال كنند، در حاليكه خودش عزيزانش را در مهد امن و آسايش گذارده باشد. از مروت بدور بود كه از مردمي كه زن و بچه و عائله آنها در كوفه بدون هيچ مصونيت زير چكمه ظلم و ستم عمال حكومت ابن زياد مي‎افتاد بخواهد كه بيايند و فداكاري كنند، و زن و بچه خود را در معرض هر گونه توهين و گرفتاري قرار دهند، در حاليكه خودش در اين مصائب پيشرو آن‎ها نباشند.

4. باز هم به قول عقّاد: حسين، عليه السلام، بايد با قويترين حجت‎ها و دليل‎ها قيام كند، و قويترين حجّت‎ها را عليه دشمنانش و براي اثبات بطلان آنها فراهم سازد، كه وقتي بر او به ظاهر غالب شدند اين حجت‎ها آنانرا مغلوب، و حسين را مظفر و پيروز سازد، و اسارت اهل بيت اين نتيجه را داشت، علاوه بر آنكه همراه بودن اهل بيت در اتمام حجت بليغ‎تر بود، زيرا وقتي ياري امام، عليه السلام، بواسطه مقام عالي و نسب شريفي كه داشت واجب باشد، ياري او در وقتي كه در ميان  بانوان حرم رسالت، و پردگيان عصمت و طهارت محصور شده باشد واجب‎تر و تأكيدش بيشتر است.

5 ـ اسارت اهل بيت همانطور كه نويسنده نيز اعتراف كرده، در شناساندن ماهيت واقعي حكومت ضد اسلامي يزيد اثر عميق داشت كه با هيچ وسيله ديگر اين اثر بدست نمي‎آمد، علاوه در نشان دادن مظلوميت اهل بيت، و محبوبيت آنان، و بسيج احساسات، به طرفداري از حق و فضيلت نيز فوق العاده مؤثر شد.

در حفظ آثار شهادت امام، عليه السلام،، و نتايج آن فداكاري بي‎مانند، و رساندن آن مواقف بي‎سابقه بگوش ملت اسلام، و انتشار نواي حق‎پرستي، و صداي توحيد و اسلام خواهي اهل بيت يگانه وسيله بود.

اگر اين اسارت نبود مي‎توان گفت آثار شهادت امام، عليه السلام، با بدن مباركش در كربلا دفن مي‎شد، و اين مكتب، و مدرسه حسيني كه در دوره سال كلاس‎هاي تعليم و تربيتش دائر است افتتاح نمي‎شد.

اسارت اهل بيت در كوفه، در مجلس ابن زياد، در شهرهاي بين راه شام، در دمشق، جهان اسلام را تكان داد، و حتي داخله دربار يزيد را عليه او شورانيد.

خطبه‎هاي شجاعانه و پرمعني و رسا و شيواي امام زين العابدين و حضرت زينب، عليها السلام، در كوفه و در شام، مخصوصاً خطبه تاريخي حضرت زينب در مجلس يزيد، و خطبه تاريخي امام سجاد، عليه السلام، در جامع دمشق كاري كرد كه آثار آن با بسيج بزرگترين دستگاه‎هاي تبليغاتي مجهز عصر ما هم امكان‎پذير نيست.

مكارم اخلاق، قوت قلب، استقامت، شهامت، صبر و شكبيابي آنان مردم را متحير و مبهوت ساخت، و آن مردمي كه شرف و دين و آزادي خود را به مقام و جيره دستگاه فروخته بودند، يا از ترش زبانشان به گفتن كلمه حقي باز نمي‎شد، خود را در برابر انسان‎هايي ديدند كه به زمين و زمان بي‎اعتنا هستند.

بانوان اهل بيت، داغدار، مصيبت زده، اسير و مبتلا، در زير برق سرنيزه و شمشير تيمساران ناكس و افسران پست و سربازان بي‎شرف حكومت يزيد. در بيان نهضت امام، و محكوم كردن باطل، و دفاع از قدس دين و هدف حسين، عليه السلام، هيچ نكته‎اي را ترك نكرده، و در هيچ كجا هدفي را كه داشتند فراموش ننمودند.

كتاب بلاغات النساء35 را بخوانيد به بينيد كدام زن يا مرد مصيبت زده، و داغديده و اسير مي‎تواند در مجلس امپراطور ديكتاتور و گستاخي مثل يزيد اينگونه با قوت قلب حقايق را بگويد و يزيد و حكومت اموي را با منطق حيدري، و لسان فصيح محمدي بكوبد.

اگر عقيله هاشميين اسير نبود، و برادرش شهيد نشده بود باز هم بهتر از اين سخن گفتن ممكن نبود.

اين مواقف و مقامات از معجزات خاندان رسالت است، اگر اسارت جلو نمي‎آمد اين امتيازات، و نفسيات مقدسه كجا آشكار مي‎شد.

بلاغات النساء را بخوانيد و به بينيد چگونه زينب در آن مجلس بر آسمان مجد و عظمت نشسته، و يزيد را در پست‎ترين سياه‎چال‎هاي سقوط مي‎بيند، و سرزنش مي‎فرمايد.

بخوانيد و ببينيد، چگونه زينب، عليها السلام، پيش گويي مي‎كند، و از آينده خبر مي‎دهد و به يزيد اعلام مي‎كند كه كوشش تو براي محو آثار وحي محمدي، و رسالت اسلام به هدر مي‎رود، و اين وحي، و اين نام، و اين افتخارات جاودان باقي مي‎ماند.

كدام بانوي عالمه و فصيحه و بليغه مي‎تواند در حال جمع بودن حواس در يك فرصت كافي اينگونه سخنراني را پيش نويس كند.

اين دختر علي و خواهر حسين بود كه بيانات آتشين و شورانگيز و پرحقيقت، انحطاط جامعه اسلامي را در آن زمان در خطبه‎اي كه در شهر كوفه خواند آشكار ساخت.

خطبه امام زين العابدين، عليه السلام، در جامع دمشق هم تأثيرش عميق‎تر و حساس‎تر شد.

اين عكس العمل اسارت بود كه يزيد ناچار مي‎شود به امام اذن بدهد، در مسجد دمشق، حقايقي را كه تا آن موقع كه شصت سال از هجرت گذشته بود در آنجا به گوش كسي نرسيده بود بيان كند، و در آن محيطي كه بسا كسان بودند كه از خويشاوندي علي، عليه السلام، با رسول‎خدا، صلي الله عليه و آله، هم آگاه نبودند فضايل و مناقب آن حضرت را به مردم برساند.

اين‎ها و فوائد ديگر فلسفه اين قيام و اين اسارت است، اسير شدن خانواده رسالت هدف قيام نبود ولي اين آثار و اين نتايج همه در اهداف قيام درج و پيش‎بيني شده بود چقدر شما كوتاه فكري نشان مي‎دهيد، موضوعي را كه اين هم حساس و باارزش شده بود چقدر شما كوتاه فكري نشان مي‎دهيد، موضوعي را كه اين همه حساس و با ارزش و اثر است، مي‎كوشيد به علت واهي و خرد ناپسندي تعليل كنيد، و مي‎گوييد (ص 338) امام، عليه السلام، خانواده را با خود همراه برد براي اينكه از نزديك از حالشان آگاه باشد.

چقدر به خطا مي‎انديشيد كه مي‎گوييد (ص 339) مقصود امام، عليه السلام، از بردن خانواده اين بود كه گرفتار دست دشمن نشوند و ضمناً امام، عليه السلام، را به جهل نسبت مي‎دهيد، زيرا چون آگاه از پيش آمد نبود به عكس نظري كه داشت اسير و گرفتار شدند.

اگر شخص اظهار بي‎اطلاعي كند و به ملائكه تاسي كند (ولا علم لنا) بگويد بهتر است تا اين توجيهات غيرقابل قبول را بنمايد. پيش از شما بعضي به صورت بهتري اين احتمال را دادند و طنطاوي هم اين سخن را گفت، و با اينكه صدور آن از او بعيد نبود مع ذلك در بين اهل سنت هم مقبول واقع نشد.

آقاي عزيز! امام مي‎دانست كه اهل بيتش چه برنامه‎اي را اجرا مي‎كنند و يقيناً اگر در مكه يا مدينه مي‎ماندند به اسيري نمي‎افتادند.

امام اين را هم مي‎دانست كه دست طغيان و خلاف حميّت و غيرت به سوي آنها دراز نخواهد شد، و خدا حافظ و نگهبان آنها است، همانطور كه با كمال اطمينان خاطر به آنها در وداع آخر وعده داد فرمود:

«اِلبَسُوا اِزرَكُم، وَ اسْتَّعُدوا لِلبَلاء وَ اَعلَمُوا اِنَّ اللهَ حاميكُم وَ حافِظُكُم، وَ سَيِنجِيكُم مِنْ شَرّ الاَعداء، وَ يَجْعَلُ عاقِبَةَ اَمْرِكُم اِلي خَير، وَ يُعذّبُ اِعاديكُم بِانواع العَذابِ، وَ يُعوّضِكُم عَن هذهِ البَليَّةِ بِانواعِ النِعمِ وَ الكَرامَةِ فَلاتَشكُوا وَ لاتَقُولُوا بِالسَنَتِكُم ما يَنقُصُ مِن قَدرِكُم».36

سَلامُ اللهِ عَلَيكَ وَ عَلي اَهلِ بَيتِكَ يا اباعَبدالله يالَيتَني كُنتُ مَعَكُم فَافوزُ فَوزاً عظيماً.

به هر حال ما شهادت امام، عليه السلام، و اسارت اهل بيتش را در راه خدا و براي حمايت دين خدا مي‎دانيم و بر طبق ادله‎اي كه در اين كتاب هم مكرر اقامه شده معتقديم، كه آثار شهادت و اسارت هدف امام، عليه السلام، بود، و شما چون علم امام را به شهادت و اسارت حتي از طريق اخباري كه از پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، رسيده است انكار مي‎كنيد اين آثار را نتايج قهري مي‎شماريد، و در شهادت و اسارت امام هيچ قصد اثر و فائده اختياري براي اسلام فرض نمي‎كنيد.

وَ لاحَولَ وَ لاقُوَّة اِلاّ باللهِ العَلّي العَظيم


1. تاريخ طبرى ج 7 ص 393، كامل ابن اثير ج 3 ص 278، البداية و النهاية ج 8 ص 168 و 169، الاخبار الطوال ص 223.

2. الامامة و السياسة ج 2 ص 5 و 6.

3. مقتل خوارزمى ص 229 ج 1، پوشيده نماند كه در ترجمه تاريخ ابن اعثم به مقدارى كه مراجعه شد از اين موضوع (شوراى صحرا) اشاره‎اى به نظر نرسيد با اين حال در مقتل خوارزمى چگونه وارد شده است خدا دانا است.

4. مراجعه امام به بنى عقيل در اين موقع كه شخصيتى مثل مسلم را از دست داده‎اند يك نوع دل جويى و تفقد و ابراز عنايتى نسبت به آنها بود، و آنها نيز در پاسخ طورى سخن گفتند كه ثبات قدم و تصميم خود را بر شهادت ثابت كردند، و اگر فرضاً آنها مى‎خواستند برگردند امام از آنان حل بيعت مى‎كرد و خود به سوى مقصد روانه مى‎گشت.

5. الامامة و السياسة ج 2 ص 6.

6. از اين نويسنده روشنفكر بايد پرسيد چگونه شد كه فقط امام از ثعلبيه تا زباله را طبق تصميم شورى عمل كرد، و چرا در مراحل قبل آراء شخصيت‎هاى سياسى را مورد توجه قرار نداد؟ و چرا يكبار ديگر اين شورى جلسه‎اش تجديد نشد؟ و چرا در منزل زباله كه اذن بازگشت به اصحاب داد درباره وضع و برنامه خودش با كسى مشورت نكرد؟ غير از اين علتى نداشت كه امام(ع) آگاه از جريان بود، و طبق برنامه‎اى كه داشت عمل مى‎فرمود.

7. طبرى ص 294، ارشاد ص 233، انساب الاشراف، الفاظ فرمايش حضرت طبق روايت طبرى نقل شد.

8. ارشاد مفيد، ص 233.

9. اين قسمت كاملا دلالت دارد كه غير از اعراب سائر همراهان حضرت از پايان اين سفر آگاه بودند.

10. ج 7 ص 298.

11. ابوحنيفه دينورى خطبه نخست را بعد از نمازظهر نقل كرده و الفاظ آن تقريباً با الفاظ طبرى يكى است، ولى خطبه بعد از نماز عصر را ذكر نكرده، همين قدر گفته است كه مثل سخن اول را فرمود، الاخبار الطوال ص 224.

12. مقاتل الطالبيين ص 111.

13. الاخبار الطوال ص 225.

14. الاخبار الطوال ص 225 ـ عبارت ابن اثير نيز دلالت دارد براينكه امام، عليه السلام، در اين موقع راه كربلا را پيش گرفت زيرا مى‎گويد، فتياسر عن طريق العذيب و القادسية، و الحر يسايره و در دو صفحه بعد مى‎گويد، فلم يزالوا يتياسرون حتى انتهوا الى نينوى المكان الذى نزل به الحسين (كامل ص 280و282).

15. مثير الاحزان 19 و 20.

16. مقتل الحسين، عليه السلام، ص 222.

17. البداية و النهاية ج 8، ص 74، آنچه از اين جلمه پس از گزارش طرماح كه عرض كرد، بيرون كوفه از لشكر و سپاه به قصد شما پر شده استفاده مى‎شد اين است كه آنچه حضرت به صدد آن بود همان رفتن به كربلا و شهادت بود زيرا قصد رفتن به كوفه و تأسيس حكومت در اين موقع منطقى نبود.

18. الاخبار الطوال، ص 225.

19. ارشاد ص 177.

20. صواعق ص 191، ذخائر العقبى ص 148، تذكرة الخواص ص 260، الفتن سليلى و الفتن ابى يحيى طبق نقل الملاحم و الفتن ص 79 و 80 و 126، البداية و النهاية ج 8 ص 199.

21. الخصائص الكبرى ج 2، ص 125، البداية و النهاية ج 8، ص 199، كفاية الطالب ص 281 و 282، تاريخ ابن عساكر ج 4، ص 338.

22. رجال كشى ص 52.

23. سندها و متون ديگر نيز براى اين خبر هست مانند روايت حافظ طبرانى از شيبان به نقل (مقتل خوارزمى ص 162) كه چون در مقام استقصاء نبوديم به آنچه مرقوم شد اكتفا كرديم.(23)

24. مطالب السئوال فى مناقب آل الرسول ص 75 ـ كشف الغمه ص 189.

25. لهوف ص 71.

26. ترجمه تاريخ ابن اعثم ص 366.

27. شما كه مسلمان باتقوايى هستيد، و در اين كتابى كه نوشته‎ايد با تحريفات و مغلطه كارى‎هايى كه مرتكب شده‎ايد تقواى ادبى و علمى خود را نشان داده‎ايد چرا به سيد ابن طاوس آن مجسمه تقوى و پرهيزكارى و راستى و امانت، و آن مفخر دودمان رسالت جسارت كرده و ايشان را در پاورقى ص 304 به شرط صحت فرمايش محدث نورى معذور شمرده‎ايد.

28. كنز العمال ص 110، ح 7، ح 951.

29. نظم در رالسمطين ص 215 و 216، و طبق آنچه در ذيل صفحه نگاشته شده اين حديث را حافظ هيثمى در مجمع الزوايد ج 9 ص 981 و محب طبرى در ذخائر العقبى ص 147 با اندك تفاوت روايت كرده‎اند.

30. الملاحم و الفتن ص 79 ب 24.

31. الاخبار الطوال ص 277.

32. رجوع شود به كامل الزيارات ص 259 تا 266.

33. تاريخ الاسلام ذهبى ج 2 ص 343، كامل ابن اثير ص 276 ج 3، تاريخ طبرى ج 7 ص 280.

34. ابوالشهداء ص 142 و 143.

35. ص 20 تا 25، اين كتاب در قرن سوم هجرى تأليف شده و از قديم‎ترين كتاب‎هايى است كه خطبه حضرت زهرا، عليها السلام، و خطبه حضرت زينب و ام‎كلثوم، عليها السلام، را روايت كرده است.

36. مقتل الحسين و حديث كربلا ص 128 اين كتاب نيز از ص 125 پيرامون همراه شدن عائله با امام بحث سودمندى دارد.

 

لیست پستی
عضویت پیام کوتاه

تلفن گویای عضویت در سامانه پیام کوتاه

7484666