فصل سوم
3ـ1. مراحل قيام
99. در اين بخش مطالب گذشته را، و اينكه هدف امام تشكيل حكومت اسلامي بود تكرار كرده كه ما به ياري خدا به آن پاسخ داديم و با ردّ اين نظر خودبخود بيشتر مطالب اين بخش مردود ميشود.
مع ذلك ما مراحل قيام را طبق تقسيم او در نظر ميگيريم، و آنچه را انجام شد به طور اختصار بيان ميكنيم.
مرحله اول:
اين مرحله امام با امتناع از بيعت مخالفت خود را با حكومت يزيد آغاز فرمود، و براي اينكه ناگهان در مدينه دستگير و كشته نشود به مكه كه به حكم (من دخله كان آمناً) مأمن بود هجرت فرمود، و هجرتش در جهان اسلام تا حدودي كه اوضاع و احوال، و وسايل ارتباط آنروز اقتضا داشت منتشر شد، و همه دانستند كه بر پسر پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، سخت گرفتهاند، تا از او بيعت بگيرند، و آن حضرت از بيعت خودداري كرده و به حرم خدا هجرت فرموده است.
در مكه شخصيتهاي مذهبي و سياسي ديگر نيز بودند كه پس از ورود امام همه تحت الشعاع واقع شده، و به آمد و شد، و ملازمت خدمت آن حضرت پرداختند.
حفلات علمي و مذهبي امام در نهايت رونق بود، و مردم معتكف دربار ولايت مدارش شده، و از درياي علم، و معرفت و بينش پسر پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، هر كس به قدر خود اغتراف، و استفاضه ميكرد.
وقتي خبر هجرت امام به عراق رسيد سيل نامههاي دعوت و الحاح و اصرار آنها به سوي مكه به عالي محضر امام سرازير شد، و با سوگند، و اتمام حجت آن حضرت را ميخواندند.
شهر كوفه بيش از شهرهاي ديگر از ظلم و ستم معاويه رنجيده و كوبيده شده بود.
احساسات مردم آن عليه حكومت اموي بسيج بوده و مانند آنكه منتظر فرصت باشند خود را آماده قيام و انتقامگيري ميشمردند.
خسارات مادي و معنوي اين شهر از ناحيه حكومت بنياميهو زنازادهاي چون زياد بيش از حد شده بود، و آنجا را در نظر مأموران بنياميه به صورت يكي از مراكز حساس، و ناراحت جلوه ميداد، و لذا همواره استانداران دژخيم مانند زياد، و مغيرة بن شعبه را در آنجا حكومت ميدادند تا آنچه بتوانند روح انقلابي اين شهر را خفه كنند.
شيعيان علي، عليه السلام، در اين شهر سختترين شكنجهها را ديدند. كشته شدن و زندان رفتن، و زير شلاق و تازيانه مردن، و مثله كردن از جمله كيفرهايي بود كه درباره هر كس دوستي خاندان پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، را داشت اجرا ميشد. به جز آنها كه با بنياميه ارتباط برقرار كرده، و مزدوري و جيرهخواري آنها را پذيرفته بودند، همه از دست ستمشان به جان آمده بودند.
در عين حال روحيه اكثريت بسيار ضعيف، و مرعوب نظاميان و سربازان بنياميه بودند، و شورشهايي كه ميكردند بواسطه همين ضعف روحيه نافرجام ميشد، و مثل انقلابات ناگهاني كه بزودي خاموش ميشود فرو مينشست، نارضايتي آنها باعث ميشد كه به فريادهاي انقلابي با زبان پاسخ بدهند، و دور پرچم شورش را اگر خطر و زحمتي نباشد بگيرند، و ترس و بيم، و نفاق و دودستگي و طمع و حب جاه و مال سبب ميگشت كه زودتر متفرق شده، رهبر انقلاب را تنها گذارده، و در دستگيري او با مأمورين حكومت همكاري كرده، و در بيوفايي مسابقه بدهند.
اين مردم با اين روحيه نحيف و بيارزش، و شكست خورده خود را تشنه انقلاب ميشمردند و براي اينكه عذري داشته باشند، پيش خود ميگفتند اگر رهبري داشتيم بپا ميخواستيم، و ديكتاتور را ساقط ميكرديم، و روز حكومت استبدادي، و ضد اسلام يزيد را سياه ميساختيم، و كارها را بدست پاكترين دستها ميسپرديم.
برخي از آنان كه انگشت شمار بودند در اين ادعا واقعاً راستگو و باوفا و با استقامت بودند، و در حكومت معاويه و يزيد و عبدالملك و حجاج خوب امتحان دادند.
برخي هم كه اكثريت بودند نان را به نرخ روز ميخوردند در دل طرفدار حكومت حق و در عمل سپاه و نيروي حكومت باطل بودند با امام حسين، عليه السلام، رابطه برقرار ميكردند، و براي اينكه تا ممكن است جنبه ملي آنها خراب نشود، و دستگاهي و اموي معرفي نگردند خود را در رديف آزاديخواهان قرار داده دعوت نامه مينوشتند، و چه بسا كه در همان حال با دستگاه بنياميههمكاري داشته، و بلكه براي آنها جاسوسي ميكردند.
به هر صورت زبان حال مردم كوفه اين مضمون بود:
رَبَّنا لَولا اَرْسَلْتَ اِلَينا رَسُولا فَنَتَّبِعَ آياتِكَ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَذَّلِ وَ نَخْزي.
عرضشان به امام اين بود چرا به جانب ما نميآيي تا تو را ياري كنيم، و جان و مال در راهت نثار نماييم، و دين خدا را زنده سازي و به حكم قرآن در ميان ما حكومت كني.
امام وظيفه خود ميدانست اين دعوت را جواب بدهد، و حجت را بر آنها تمام كند.
آنها ميگفتند بايد امام قيام كند، و جلو يزيد را بگيرد، و اگر قيام نكند و سكوت اختيار نمايد از ديگران هيچ توقعي نبايد داشت.
حقاً هم همينطور بود اسلام با يك وضع بيسابقه و خطرناكي روبرو شده بود كه نجات از آن وضع جز با فداكاري، و گذشت امكان نداشت. بر امام بود كه سوء وضع را به مردم بفهماند، و اعلام خطر كند، و عموم را از بزرگي گناه قبول بيعت يزيد آگاه سازد.
قبول نكردن دعوت مردم كوفه با آن حرارت، و احساساتي كه اظهار ميكردند، سبب ميشد كه آنان بر امام حجت داشته باشند يا اقلا خود را معذور بدانند.
لذا امام با اينكه آينده را پيشبيني ميفرمود دعوت آن مردم را كه به عكس تصور نويسنده شهيد جاويد در ص 253 جزعده كمي همه بيشخصيت بودند پذيرفت.
3ـ2. عكسالعمل امام
100ـ عكسالعمل امام در برابر اين نامهها و اتمام حجتها قبول دعوت و اعزام جناب مسلم بود و اينكه در ص 256 نگاشه است: امام تا اين تاريخ درباره سفر كوفه تصميمي نگرفته بود صحيح نيست از اول امام تصميم رفتن به عراق را داشت، و برنامه كارش معين بود، و اينطور كه منزل به منزل برنامه تنظيم كند نبوده است.
شما از كجا ميگوييد امام پيش از دريافت نامههاي كوفه تصميم رفتن به عراق را نگرفته بود؟ مگر خودتان نقل نكرديد كه امام فرمود رسول خدا در خواب به من امري فرموده است كه من آن امر را انجام ميدهم حركت امام به سوي عراق بر حسب امر پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، بود، و طبق همين خواب شما نميتوانيد بگوييد امام پيش از دريافت نامهها تصميم نداشت، زيرا ممكن است اين خواب را پيش از دريافت نامهها و بلكه ممكن است در مدينه ديده باشد، و اگر مردم عراق هم دعوت نميكردند امام ناچار بود از مكه خارج شود، چنانچه در روايات است، وقتي فرستادگان يزيد براي كشتن حضرت به مكه آمدند امام ناگهان عازم عراق شد تا هتك خانه كعبه و حرم خدا نشود علاوه بر اينها وصول نامهها از عراق معلوم بود و با علم به مراجعه مردم عراق و وصول نامههاي آنها گرفتن تصميم قلبي بيمورد نبود و لازم بود.
3ـ3. مأموريت مسلم بن عقيل
101. راجع به مأموريت حضرت مسلم در ص 257 ـ شرحي نگاشته و جمله
فَاِنّي اَقْدِمُ اِلَيْكُم وَ شيِكاً
كه در نامه امام است براي اينكه صريح در آنچه خودش اراده كرده باشد به اين نحو معني كرده است.
(آنگاه به خواستههاي شما جواب مثبت خواهم گفت: و به زودي به كوفه خواهم آمد) در حاليكه اين فرمايش امام بر آمدنش به سوي عراق، و ورودش در كربلا بر آن ميزبانان بيوفا و بيآزرم نيز منطبق و صادق است لذا خود امام در خطبهاي كه هنگام برخورد با سپاه حرّ خواند ميفرمايد
فَانِ كُنْتُمْ عَلي ذلِكَ فَقَد جِئتُكُم
به هر حال اين چندان مهم نيست، در بعض موارد ديگر نيز با اينكه لفظ كوفه در متن روايت نبوده است آنرا در ترجمه آورده است.
مطلبي كه در اينجا تذكر ميدهيم اين است كه جمله
فِانِ كَتَبَ اِلّي اَنَّهُ قَد اجتَمَع رَأي ملائِكُم الخ
مفهوم ندارد، زيرا مقصود اين است كه مسلم را ميفرستم و خودم هم پس از وصول نامه او ميآيم يعني آمدن من در اين زمينه در آن هنگام است.
3ـ4. مصالح اعزام مسلم، عليه السلام
ممكن است كسي بگويد اين جمله مفهومي ندارد پس در اعزام مسلم چه مصلحتي بوده است؟
جواب
سيدالشهداء، عليه السلام، با خلافت يزيد مخالفت داشت، و اين مخالفت علاوه از آنكه يك وظيفه فردي بود، امام از جهت شخصيت بارزه معنوي و خانوادگي، و اينكه حفظ ميراث نبوت را عهدهدار بود، و عموم مردم نگهباني و پاس شريعت را در درجه اول در عهده آن حضرت ميدانستند نيز لازم بود مخالفت داشته باشد و مخالفت خود را آشكار سازد كه صدايش در جهان اسلام به پيچد تا بر همگان ظاهر باشد كه امام و خاندان رسالت با اين بازيها و تلويث مسند زمامداري اسلام به وجود نحس و نجس يزيد جداً مخالفت دارند. بايد آشكار شود كه امام، و يگانه شخصيت ممتاز جهان اسلام تصميم قطعي به مخالفت گرفته، و اين سدي را كه بنام خروج از جماعت، و قيام عليه حكومت جلو اعتراض و عكس العمل مردم كشيدهاند، و در پناه آن، حكومتهاي جبّاراني چون يزيد، و وليد و حجاج و زياد، و ابن زياد را نگاهداري كرده، و خروج بر آنها را خروج از طاعت شرعي ميشمارند شكسته است. بايد اين ديوار ويران شود و حق و باطل از هم جدا گردد، و حكومتهاي باطله از قانون كيفر قيام كنندگان عليه حكومت اسلامي سوء استفاده ننمايند لذا اقدام امام در هجرت از مدينه به مكه تا حدي بانگ مخالفت او را بلند ساخت، و به گوش دور و نزديك رسانيد.
توقف آن حضرت در مكه از مراكز مهم آمد و شد بود خصوص در ماه حج، و ملاقاتها، و شرفيابيهايي كه شخصيتها و رجال به حضورش داشتند و اين موضوع را حضرت با آنها در ميان ميگذاشت، و دلايل و مواد مستندات خود را در تخلف از بيعت بيان ميفرمود، و به همه اعلام ميكرد:
سكوت در برابر اين وضع نابود كننده اسلام جايز نيست، و گلزار دين محمدي گلزاري نيست كه اين زاغ و زغنها در آن لانه بسازند، و مسند خلافت اسلامي، مسندي نيست كه يزيد لياقت داشته باشد به آن تكيه زند و آنها را به مسئوليت خطيري كه در اين موقع دارند متوجه ميساخت.
پس از اينكه نامههاي دعوت و فرستادگان كوفيان پيدرپي به محضر مباركش رسيد، و الحاح و اصرار آنان از حد گذشت، و حتي نوشتند اگر دعوت ما را نپذيري شكايت تو را در محضر جدّت خواهيم كرد مسلم را به كوفه اعزام فرمود. امام در اقداماتي كه داشت طبق برنامه نواحي مختلفه را رعايت ميكرد، در اعزام مسلم به كوفه اين مصالح تأمين ميشد.
1. صداي مخالفت امام، و امتناع او از بيعت موجش قويتر، و وسيعتر و چشم گيرتر ميشد، و اولين چيزي كه از آن هر كسي ميفهميد عدم رضايت امام به حكومت يزيد. و لزوم خودداري از بيعت، و حرمت همكاري، و عدم امكان هيچگونه سازشي با يزيد بود.
بيعت گرفتن از مردم براي امام، فعاليت براي برانداختن حكومت يزيدي، همه معنايش اعلان بطلان خلافت يزيد بود.
2. اخبار بيعت مردم كوفه به مسلم، و خروج او، و عهدشكني مردم كوفه و شكستن بيعت، و شهادت مسلم و هاني در آغاز حكومت يزيد كه منتشر ميشد و دست به دست ميگشت انظار را متوجه مخالفت امام كرده، و به عنوان مهمترين حادثه و رويدادهاي آن زمان تلقي ميشد، و گوشها را براي شنيدن نتيجه مخالفت امام با يزيد آماده ساخته، و اخبار اين واقعه نگران كننده در مجالس و محافل همه جا مطرح بود، و قدر مسلم، علي رغم تبلغيات دستگاه كه خروج بر حكومت را اخلال به نظم و سبب تفرقه دانسته و جايز نميشمردند، عمل امام جواز بلكه وجوب آنرا ثابت ساخت، و معلوم است در برابر عمل امام كه پيغمبر او را سيد جوانان اهل بهشت فرموده، و در حق او و برادرش فرموده بود
اَلَحَسنُ وَ الحُسَيْنُ اِمامانِ قاما اَو قَعَدا
تبليغات يزيدي اثري نداشت.
3. اعزام مسلم به كوفه كمترين فايدهاش اين بود كه امام به نام يگانه خليفه رسمي و شرعي عالم اسلام در اصطلاح عموم مسلمانان معرفي و اطاعت او بر همه واجب شناخته شود. زيرا بعد از اينكه خلافت يزيد از جهات متعدده باطل و غيرشرعي باشد، و جايز الاطاعه نباشد، و علاوه بيعت مردم با او بر اساس تحميل و تطميع و تهديد، و زير برق شمشير و سرنيزه انجام گرفته باشد.
در جهان اسلام يگانه كسي كه با داشتن صلاحيت و لياقت طبقات مختلف مردم يا به اصطلاح اهل حل و عقد آزادي به او راي داده و بيعت كردهاند امام بود، كه مردان و شخصيتهاي نامي امثال حبيب بن مظاهر، و مسلم بن عوسجه و انس بن حارث و عبدالرحمن بن عبدرب الانصاري و ديگران از اصحاب پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، و غير ايشان با آن حضرت بيعت كردند، بنابراين امام خليفه رسمي، و يزيد غاصب، و خارج بر امام بود، و به ملاحظه همين بيعت صحيح، بعض اهل سنت آن حضرت را نيز اميرالمؤمنين ميخواندند، پس در اين جهت امام از اعزام مسلم به كوفه فاتح شد، زيرا خلافت اسلامي رسماً اعلام، و يزيد خودبخود بركنار شد و نتيجه اين ميشود كه يزيد با قهر و غلبه بر خليفه منصوص كه واجد تمام شرايط زعامت بوده، و مردم هم او را انتخاب كرده، و آراء عموم به نفع او بود خروج كرده، و امام را كه واجب الاطاعه همه بود شهيد كرد.
4. اعزام مسلم به كوفه اين موضوع را هم روشن كرد كه افكار، و قلوب در دست خاندان پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، است، و مردم بالطبع مايل به آنها و خواهان حكومت آنها هستند، و وجهه ملي صددرصد با آنهاست، و اگر آزادي رأي بود همه يا اقلا اكثريت قريب به اتفاق به امام رأي ميدادند، ولي قدرت نظامي، و سرنيزه افكار جامعه را كوبيد.
5. اين دعوت مردم كوفه، و اصرار و الحاحي كه داشتند در درجه اول اين مقدار عكسالعمل را از جانب امام لازم داشت، كه شخصيتي را به جانب آنها بفرستد، و حجت را بر آنها تمام كند، و حضور، و آمادگي خود را براي ساقط كردن حكومت جابرانه يزيد به آنها و ديگران ثابت كند، تا همه بدانند رهبر واقعي مردم و امام منصوص از جانب خدا و پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، در برانداختن حكومت، و دفع خطري كه متوجه اسلام شده پيشقدم و آماده است.
و اگر امام به آن نامهها اعتنا نميكرد، نه تنها اهل كوفه بلكه عموم مردم ميتوانستند بگويند وقتي مثل پسر پيغمبر، با مسلمانان آزاديخواه در دفع مثل يزيد همكاري نكند از ما چه بر ميآيد و سكوت يا همكار نبودن او علاوه بر آنكه جبهه ما را ضعيف ميسازد جبهه دشمن و تبليغاتش را قوي ميكند، وقتي امام در برابر آن اوضاع بيتفاوت باشد ديگران چگونه سنگ دين به سينه بزنند، و غصه احكام دين، و اضمحلال اسلام را بخورند.
وقتي پس از سيزده قرن با اينكه با اعزام مسلم و تشريف آوردن خود امام به كربلا، و آن مصائب دل خراش وضع روشن، و نفاق اهل كوفه معلوم گرديد، نويسنده ميگويد شرايط مساعد بود، و امام صدهزار نفر سرباز مسلح داشت اگر امام نيامده بود و وضع روشن نشده بود چه ميگفت؟
غير از اين بود كه ميگفت: صدهزار نفر سرباز مسلح كه حكومت يزيد با آن همه ضعف برايش يك لقمه بود خود را در اختيار امام گذاردند تا حكومت اسلامي را تأسيس كند ولي امام در خانه نشست، و اين فرصت بيمانند را از دست داد!
لذا امام مسلم را فرستاد، و مسلم هم شروع به كار كرد، و از مردم بيعت گرفت.
و به امام هم گزارش كارهاي خود را داد، تا وقتي اوضاع ديگران ديگرگون شد و نفاق آن مردم آشكار گشت.
3ـ5. باز هم توقف!
102. آنچه در ص 261 و 262 راجع به تأخير حركت به سوي عراق، بعد از وصو نامه مسلم و علت توقف آن حضرت نگاشته است به نظر ميرسد صحيح نباشد.
اولا حسابهايي كه نويسنده در اينجا با استناد به مروجالذهب و ارشاد كرده قابل تأمل، و محتاج به دقت بيشتر است زيرا طي مسافت دو هزار كيلومتري بين مكه و مدينه بر حسب آنچه در ص 265 نگاشته در ظرف دوازده روز كه تقريباً روزي يكصد و هفتاد كيلومتر نميشود بعيد به نظر ميرسد، بنابراين اگر نقل مسعودي صحيح باشد، موضوع گم كردن راه، و مردن دو نفر راهنما مورد تضعيف واقع ميشود و شايد همانطور كه ظاهر عبارت مسعودي است، مسلم بدون برخورد به اين مانع در ظرف بيست روز اين مسافت را طي كرده باشد كه باز هم به طور مرتب روزي صد كيلومتر ميشود. از طرفي ميبينم امام، عليه السلام، اين مسافت را در حدود بيست و چهار پنج روز طي فرمود.
بنابراين معلوم نيست پس از وصول نامه مسلم توقف امام در مكه زياد شده باشد، و ما قوياً احتمال ميدهيم كه امام به واسطه آنكه خونش در حرم ريخته نشود و هتك احترام كعبه نگردد پيش از وصول نامه مسلم عازم عراق شد.
ثانياً توقف امام در مكه پس از وصول نامه مسلم به فرض كتاب شهيد جاويد اگر چهارده روز شده باشد براي اين بوده كه امام، عليه السلام، ميدانست در هر حال ورودش به كوفه بعد از شهادت مسلم خواهد بود، و اگر با عجله و دوازده روزه هم ميآمدند تقريباً مصادف با شهادت مسلم ميشد، و در اين صورت برنامه واقعي امام كه منتهي به كربلا ميشد به هم ميخورد، و در كوفه آن حضرت را شهيد ميكردند، و برنامههايي كه در كربلا انجام شد در كوفه امكان اجرا نداشت و جنگ و خونريزي بسا زيادتر ميشد، و عمال حكومت آنرا دستاويز تبليغات مسموم خود قرار ميدادند.
به هر حال عللي را كه براي تأخير حركت امام ذكر كرده پذيرفته نيست، و چنين موضوع مهمي را كه هر آن ممكن است حوادث پيشبيني نشده به قول شما در آن اثر بگذارد نميتوان به اين علل عقلا و شرعاً تأخير انداخت.
اما علت اول به اين جهت صحيح نيست كه فعل يك مستحب را نميشود بر فعل واجب مهم فوري مانند تشكيل حكومت اسلامي مقدم داشت كه يك آن اگر زودتر انجام ميگرفت، بر هر مستحب، بلكه بسياري از واجبات در مقام تزاحم مقدم است.
علت دوم جز يك مشت الفاظ چيزي نيست. امام، عليه السلام، چه كسي را ببيند؟ و با كي مشورت كند؟ و از حاجياني كه از خراسان و آذربايجان، و مصر و افريقا، و نقاطي كه مسخر بنياميه بود چه كاري بر ميآمد، و تازه تا چه حدّ اظهار حضور ميكردند.
اهل كوفه كه آن همه ابراز علاقه كردند، و نامه نوشتند چگونه معامله كردند؟
به علاوه با شخصيتهاي بزرگ اسلامي غير از مردم كوفه در اين مدت در تماس و گفتگو بود. همه يك قول ميگفتند رفتن به عراق خطرناك است و بلكه صريحاً شهادت امام را پيشبيني ميكردند: امام به آنها چه جواب داد؟ با ديگران اگر تماس ميگرفت غير از اين نتيجهاي نميداد.
اين يك تصميمي بود كه امام گرفته بود، و به سوي هدفي كه داشت جلو ميرفت.
و اما علت سوم اصلا قابل ذكر نيست زيرا تبليغات بنياميه در هر حال بود آنها حضرت را (العياذ بالله) اخلالگر ميشمردند، و اين موضوع ماده مهمي براي قوت تبليغات آنها نميشد، و در نفوس اثري نميكرد.
پس معلوم شد هيچ يك از علل مذكور كافي براي توجيه توقف امام در مكه نيست بلكه ميتوان گفت اين تأخير حركت نشانه اين است كه امام از اوضاع آگاه بود، و قصدش تأسيس حكومت نبوده است، و الا اگر قصدش تأسيس حكومت بود، و از آينده بياطلاع بود و منشأ اطلاعش همان گزارش مسلم بود، چرا فوراً و بيدرنگ طبق گزارش او عمل نكرد، و حركت نفرمود؟
اينگونه سئوالات غير از اينكه امام ميدانست كه عاقبت اين قيام به كجا منتهي ميشود، و ماموريت الهي داشت كه تا پايان كار ايستادگي، و مقاومت كند هيچ پاسخي ندارد.
3ـ6. مرحله دوم حركت ناگهاني امام
103. آنچه را از ص 265 تا 268 نوشته است دورنمايي است از تسلط حكومت اموي بر اوضاع، و عدم موازنه قواي طرفين، و اينكه تمام ارزيابيهايي كه در بخشهاي گذشته راجع به موازنه قواي طرفين كرده باطل بوده، و دستگاه حكومت از هر جهت ميتوانسته است اوضاع را كنترل نموده، و مانع از تأسيس حكومت جديد شود، و در مكه و كوفه پيشبينيهاي لازمه را كرده بود.
3ـ7. بسوي كوفه!
104. در ص 269 مينويسد همه فكر امام اين است هر چه زودتر به كوفه برسد، و با پشتيباني نيروهاي داوطلب و متشكل حكومت آزادي بخش اسلامي را تشكيل دهد.
اگر همه فكر امام به كوفه رفتن و تشكيل حكومت بود پس چرا زودتر حركت نفرمود، و تأخير كرد تاوقتي خطر قطعي شد حركت كرد، تأخير چهارده روزه در حركت به سوي كوفه بنا به نظر شما با فكر تأسيس حكومت و گزارش صريح مسلم سازگار نيست. و اين نيروهاي متشكل كه شما هي دم از آن ميزنيد كجا ظاهر شدند و كجا تشكيل يافتند و اگر متشكل بودند چرا در وقت انقلاب كوفه به كار نيافتادند، نيروي متشكل كه به اين زودي عقب نشيني نميكند و اطراف فرمانده خود را خالي نميسازد.
3ـ8. چرا كوفه را انتخاب كرد؟
105. چرا كوفه را انتخاب كرد؟ (صفحه 270)
پاسخ ميدهيم: براي اينكه به كربلا برود، و اگر سرّي و مأموريتي در كار نبود يقيناً همان پيشنهاد ابن عباس را ميپذيرفت، و اهل يمن اگر چه از حضرت دعوت نكرده بودند (شايد براي همين جهت كه ميديدند از عهده ياري امام تا سرحد پيروزي بر نميآيند) ولي اگر به آنجا رفته بود علي الظاهر شايد به اين آساني تنها و بيكس كشته نميشد. آنجا مركز شيعيان امام و پدرش بود و در جنگ صفين همين يمنيها بودند كه در ركاب علي، عليه السلام، فداكارانه جهاد ميكردند.
سران كوفه از امثال شبث بن ربعي و حجار بن ابحر، و اشعث بن قيس، و در اين زمان پسرهايش، و عمرو بن حجاج منافق بودند هر چند امام هر كجا ميرفت شهيد ميشد، و بنياميه او را رها نميكردند اما رفتن به كربلا جزء برنامهاي بود كه امام بايد اجرا كند.
و شما هم اينقدر را قبول كرديد كه امام در پاسخ بعض بزرگان فرمود پيغمبر، صلي الله عليه و آله، مرا در خواب به امري مأمور كرده است كه انجام ميدهم اين امر غير از حركت به سوي عراق و رفتن به كربلا چه ميتواند باشد.
اين ادلهاي كه شما براي انتخاب كوفه ذكر كردهايد با توجه به سوء سوابق مردم كوفه، و پيشينه افتخارآميز مردم يمن قانع كننده نيست، و اگر غرض تأسيس حكومت بود طبق همان نظر خيرخواه و سياستمدار روشني مثل ابن عباس بايد عمل شده باشد.
3ـ9. يك خبر ناگوار و مغلطه كاري!
106ـ در ص 271ـ چون خود را در برابر يك موضوع مسلم تاريخي ميبيند كه دلالت ميكند بر اينكه امام تصميم به رفتن به كربلا داشته، و نه كوفه مقصد و نه تأسيس حكومت هدف بوده بدست و پا ميافتد و مقداري هم در ص 272 و 273 روضه خواني راه مياندازد.
اين موضوع وصول خبر شهادت مسلم و هاني به آن وضع دلخراش است. در اينجا اگر مقصد امام كوفه بود، معلوم شد كه رفتن به كوفه امكان ندارد، و اگر غرض تأسيس حكومت به اتكاء نيروي نظامي كوفه بود آن هم از ميان رفت، علي الظاهر فوراً بايد از همين جا امام مراجعت كند، و يا برنامه عقلائي و منطقي ديگر را اعلام كند، اينجا ديگر پروندههاي موضوع همه بايد باز و رسيدگي شود، زيرا احتمال تأسيس حكومت غير عقلائي و به نسبت يك درصد بلكه كمتر بود، و برگشتن به جانب مكه با اماني كه حاكم حجاز داده بود به طور موقت دفع خطر ميكرد.
اما ببينيد اين نويسنده اين موضوع حساس تاريخ را چطور به هم ميپيچد، و با لفظ شوراي صحرا ميخواهد خواننده را بفريبد.
3ـ10. شوراي صحرا چه بود؟
بنا به نقل برخي از تاريخ نگاران مورد اعتماد نويسنده شهيد جاويد مانند طبري و ابن اثير، و ابن كثير، و ابي حنفيه دينوري امام، عليه السلام، پس از وصول خبر شهادت حضرت مسلم و هاني موضوع برگشتن يا رفتن به حجاز را در مشورت نگذاشت، و از كسي نظر نخواست! فقط بعض اصحاب (كه شايد همان هايي بودند كه در منزل بعد امام را ترك كردند) و فرزندان عقيل، رضوان الله عليهم، ابتداء اظهار نظر كردند1 ولي نويسنده در اينجا به اين كتابها رجوع نكرده، و به كتاب ابن قتيبه كه نقلش در اينجا با نقل تواريخ ديگر موافق نيست2، و به واسطه مقتل خوارزمي به تاريخ ابن اعثم3 كه مكرر آنرا بياعتبار و غيرقابل اعتماد شمرده اعتماد كرده است.
سومين كتابي كه در اينجا به آن اعتماد كرده است ارشاد است. صرف نظر از تعارضي كه در اينجا بين ارشاد و تاريخ طبري و ابن اثير و ابن كثير و الاخبار الطوال ديده ميشود بر حسب فرمايش شيخ مفيد، رضوان الله عليه، در ارشاد و جريان وصول خبر شهادت حضرت مسلم، و مذاكرات امام، عليه السلام، با اصحاب كه نويسنده براي اينكه جهل امام را به حوادث آينده، و عجز او را از پيشبيني اوضاع مجسم سازد (شوراي صحرا) نام گذاشته است بيش از اين نبود كه پس از وصول خبر قتل مسلم و هاني، و استرجاع مكرر امام، عليه السلام، آن دو مرد اسدي كه كسب اطلاع كرده بودند امام را سوگند دادند از همانجا برگردد، و خود و اهل بيتش را در خطر نيندازد چون در كوفه ياور و شيعهاي ندارد.
امام به سوي بني عقيل نگاه كرد، و از آنها نظر خواست4 گفتند به خدا سوگند ما بر نميگرديم، تا خون خود را بگيريم يا از همان شربت كه او چشيد بچشيم: امام فرمود! پس از اينان خيري در زندگي نيست.
از اين سخن امام، عليه السلام، معلوم شد كه تصميم به رفتن دارد، و عدهاي هم گفتند: تو مانند مسلم نيستي، و اگر به كوفه به روي مردم با شتاب به تو ملحق ميشوند.
امام، عليه السلام، سكوت فرمود، و با اين سكوت پر معني جواب آنها را داد. يعني مردم كوفه با من هم مثل مسلم رفتار ميكنند، و به اين اميد نميتوان به كوفه رفت به علاوه راهها همه بسته بودند و به كوفه رفتن امكان نداشت، و اما اين جمله كه از ابن قتيبه نقل كرده5 (قد جائك من الكتاب مانثق به) صحيح به نظر نميرسد، زيرا بي ححقيقت بودن نامههاي قبل از قتل مسلم فاش شد و ديگر وثوقي به آنها نبود بعد هم كه از كوفه نامه همكاري نرسيد شوراي صحرا بيش از اين سرگذشتش نبود.
چنانچه ميبينيد امام با اينكه در اينجا بر همه معلوم بود تأسيس حكومت اسلامي امكان ندارد، و رفتن خطر قطعي دارد از رفتن خودداري نكرد.
و آنچه نوشته است نظر اصحاب امام قابل قبول بود زيرا ارتش داوطلب امام! پس از قتل مسلم بلاتكليف و بيسرپرست مانده، و فرماندهي حقيقي همه نيروهاي ملي عراق با امام بود حقيقةً تعجب آور است، مثل اينكه (العياذ بالله) بخواهد امام را مسخره قرار دهد، و به اين ارتش نداشته استهزاء كند، و گرنه كدام ارتش؟ كدام نيرو؟
شرمآور نيست كه اين الفاظ تو خالي را شخص براي تأييد نظر نادرست خود تكرار كند. مگر مسلم فرمانده اين ارتش نبود پس چرا او را تنها گذاشتند؟ امام چگونه ميتوانست به كوفه برود؟ و چرا اين ارتش وقتي شنيدند امام به كربلا آمده شورش نكرده و به او ملحق نشدند؟
چرا در يك مطلبي كه عقل و تاريخ، و آنچه در خارج روي داد آنرا تكذيب ميكند اين همه اصرار ميكنيد.
و اما مسئله خطر بازگشت به حجاز اصلا در آن شورا عنوان نشد، و اگر خطري احساس ميكردند، يا خطر بازگشت را با خطر رفتن مساوي ميديدند، در آن شورا مطرح ميساختند، و كسانيكه طرفدار رفتن بودند آنرا حجت قرار ميدادند كه ناچار بايد برويم، و چگونه شد كه در اينجا موضوع بازگشت اصلا مطرح نشد، اما بزودي در منزل ديگر موقع برخورد با سپاه حرّ مطرح گرديد، و آنجا بني عقيل سخني نگفتند همه اينها شاهد اين است كه امام برنامهاي را كه داشت اجرا ميكرد و در منزل ديگر هم پيشنهاد بازگشت اتمام حجت بود و لذا بنيعقيل چون ميدانستند اتمام حجت است سخني نگفتند.
3ـ11. يك نامه و يك خبر: و ترك امانت نويسندگي
107. نويسنده از شوراي صحرا كه ميگذرد و در ص 276 كاروان را طبق تصميم شوري به منزل زباله ميرساند.6
اينجا فرستاده عمر سعد، و ابن اشعث نامه براي امام آوردند و از همان مسلمي كه ميگوييد: امام به اتكاء گزارش او حركت كرد پيغام براي امام آوردند كه به كوفه نيايد و برگردد مردم كوفه تو را و مرا دروغگو شمردند.
در اين منزل بود كه خبر شهادت فرستاده امام نيز رسيد و امام به همراهان خود اذن بازگشت داد، و مردم از گرد او متفرق شدند و غير از كسانيكه از مدينه با او همراه شده بودند، وعده كمي كسي باقي نماند.
اينجا نويسنده براي اينكه باز فكر فرضي طلب حكومت منتفي نشود، و خواننده مشتش را نگيرد. بيانات حضرت را كه به اين الفاظ است
بسم الله الرَّحمن الرَّحيم
اَمّا بَعد فَانَّهُ قَد اَتانا خَبِرٌ فَظيعٌ قَتلُ مُسلم بْنِ عَقيل، وَ هاني بنِ عُروَة، وَ عبداللهِ بنِ يَقطر، وَ قَد خَذَلتنا شَيعَتُنا فَمَنْ اَحَبَّ مِنْكُمُ الاِنصرافَ فَلْيَنْصَرِف لَيْسَ عَلَيهِ مِنّا ذِمام7
به اينگونه معني ميكند:
اوضاع كوفه چندان مساعد نيست زيرا مسلم بن عقيل، و هاني بن عروه و پيك مخصوص من كشته شدهاند اينك هر كس ميل دارد ميتواند بدون هيچ مسئوليتي برگردد.
ما در اينجا داوري را به عهده خوانندگان ميگذاريم و خواهشمنديم اين ترجمه را با اصل مطابقت كنند تا ببينند اين آقا چگونه در موضوع شهيد جاويد روحي لمقدم زواره الفداء بررسي كرده است.
امام اعلام ميفرمايد كه خبر بسيار ناراحت كننده قتل مسلم و هاني و عبداله بن يقطر رسيده و شيعه ما، ما را واگذارده و ياري ما را ترك كردهاند.
مضمون فرمايش امام اين است كه اوضاع كوفه بسيار نامساعد است و هيچگونه اميدي به كمك و ياري آنها نيست. ولي ايشان ميگويد اوضاع چندان مساعد نيست چون ديده است اينجا از عهده تأويل و توجيه و اشتباه كاري بر نميآيد و خواه و ناخواه اين سئوالها از او ميشود كه: چرا در اينجا امام، عليه السلام، به حجاز برنگشت؟ و چرا با اينكه بطور حتم مسئله تأسيس حكومت و به قول اين نويسنده اتكاء به ارتش ملي از ميان رفت باز هم به سير خود ادامه داد؟
كجا ميرفت؟
چرا همين جا توقف نفرمود تا وضع روشنتر شود؟
چرا به خطر خود را نزديكتر ميساخت؟
چه مقصدي داشت؟
چرا آقاي نويسنده از سرگذشت منزل بطن عقبه كه بعد از اين منزل بود در اينجا چيزي ننوشتهاي؟ مگر نه در اين منزل عمرو بن لوذان حضور امام شرفياب شد و آن حضرت را قسم داد كه برگردد زيرا جز بر شمشير و نيزه وارد نخواهد شد، و امام در پاسخ فرمود بر من رأي تو پنهان نيست و صريحاً در پاسخ او به شرحي كه در مقدمه ياد كرديم از شهادت خود او را باخبر ساخت.8
آقاي نويسنده چرا در اينجا توضيحات كافي ندادهاي؟
در اينجا چرا وضع تكان دهنده و نگران كنندهاي كه جلو آمد و زن و بچه را غرق ناراحتي و اندوه ساخت، از بازگشت حرفي به ميان نيامد؟ با اينكه در بازگشت به طور موقت خطر رفع ميشد.
بالاخره اين سئوالات جوابي ندارد، جز اينكه تصميم امام به رفتن قطعي بوده، واين خبرها و دگرگوني اوضاع، و اعلام خطرها امام را از پيش رفتن به سوي مقصد باز نميداشت.
3ـ12. صراحت روايت طبري بر علم امام به شهادت
108. موضوعي كه در اينجا بسيار قابل توجه است جملهاي است كه طبري در اينجا پس از فرمايش امام روايت كرده است، و نويسنده بعد از اينكه فرمايش حضرت را بطور دلخواه خود ترجمه كرده اين جمله را نيز ناديده گرفته است.
اين جمله صريح است بر اينكه امام از شهادت خود آگاه بود و به سوي شهادت ميرفت، و هيچ گونه توجيه و تأويل در آن راه ندارد.
روايت طبري:
فَتَفَرَقَ الناسُ عَنْهُ تَفَرُقاً فَاَخَذُوا يَميناً، وَ شِمالا، حَتّي بَقِي فِي اَصحابِهِ الذِينَ جاؤُا مَعِهُ مِنَ المَدينَةِ، وَ اِنَّما فَعَلَ ذلِكَ لاِنَّهُ ظَنَّ اَنّما اتبَعَهُ الاَعراب لَانَّهم ظَنُّوا اَنّهُ يأتِي بَلَداً قَد اِستَقامَت لَهُ طاعََةُ اَهلِهِ فَكَرِهَ اَن يَسيرُوا مَعَهُ الاّ وَ هُم يَعلَمُونَ عَلي ما يَقَدَمُونَ، وَ قَد عَلِمَ انَّهم اِذا بيَّن لَهُم لَم يَصحَبهُ الاّ مَنْ يُريدُ مُواساتَه وَ المَوتَ مَعه.
يعني پس از فرمايش امام مردم از راست و چپ متفرق شدند و حضرت در ميان آنهايي كه با او از مدينه آمده بودند (و طبق روايت ارشاد ـ و چند نفر ديگر) باقي ماند، و امام، عليه السلام، اينكار را كرد، براي اينكه ميدانست اعراب9 به گمان اينكه حضرت به شهري ميرود كه اهلش تحت اطاعت او هستند پيرو او شدهاند، و خوش نميداشت با او همراه باشند مگر اينكه بدانند هر چه وارد ميشوند، و حضرت ميدانست وقتي برايشان پايان كار را آشكار سازد، كسي مصاحب و همراهش نميشود مگر آنكه در فداكاري با او همكاري كند، و در ركابش به سعادت شهات نايل گردد.
اين هم طبري! اين ديگر نقل سيد ابن طاوس قدس سره نيست نقل ابن اعثم نيست، اين روايت طبري است كه نويسنده به آن سخت اتكاء دارد.
بفرماييد ببينيم از اين نقل طبري چه ميفهميد؟ اينجا نه سپاه حر آمده بود، و نه به قول شما اميد از كوفه بريده شده بود، و نه مانعي از بازگشت امام به حجاز بود.
مع ذلك طبري در اين روايت معتبر كه متنش هم سندش را تأييد ميكند اعلام ميكند، هدف امام شهادت بوند. امام به سوي كشته شدن ميرفت، و ميخواست كساني با او همراه شوند كه آماده شهادت، و صاحب همين هدف باشند، چرا نويسنده اينجا به تاريخ طبري مراجعه نكرده است؟ و به نقل ارشاد اكتفا كرده و در ترجمه آن نيز اينگونه رعايت امانت را نكرده است؟ موضوعي است ك بايد در محكمه وجدان خود به آن جواب بدهد!!
3ـ13. خطبه امام (ص 279)
109. راجع به خطبه امام هنگام برخورد با سپاه حرّ: آنچه در تاريخ طبري و ارشاد نقل شده دو خطبه است: يكي بين اذان و اقامه نماز ظهر، و دويم پس از نماز عصر. در خطبهاي كه بعد از نماز عصر ايراد فرمود، از رفتن به كوفه سخني نفرموده است، و طبق نقل طبري10 در خطبهاي كه نخست ايراد كرد، اين جمله را فرمود
(فَان تُعطُونِي ما اَطمَئِنُ اليه مِن عُهودِكُم وَ مَواثيقِكُم اَقدِمُ مِصرِكُم)
و در ارشاد كه از هر جهت اعتبارش از طبري بيشتر است، اين جمله به اين لفظ ضبط شده است
(فَقد جِئتُكم فَاعطُونِي ما اَطمَئِنُ اِليهِ مِن عُهُودِكُم، وَ مَواثِيقِكُم)
ولي نويسنده در اينجا روايت طبري را تقريباً نقل به معني كرده، و در جاي ايراد خطبه نيز اشتباه نموده، و از نقل ارشاد چون با نظر او نزديك نبوده صرف نظر كرده است11 با اينكه نقل ارشاد اقرب به صحت است، زيرا از سپاه حرّ كه بيشتر از هزار نفر نبودند بيش از اعطاء عهد و ميثاق و الحاق به سپاه امام، عليه السلام، كاري ساخته نميشد و با ملحق شدن آنها رفتن به كوفه امكانپذير نميگشت، تا امام، عليه السلام، آنرا معلق بر عهود و مواثيق آنان بفرمايد.
به هر حال اين موضوع مهم نيست خواه به روايت ارشاد اخذ شود يا به نقل طبري، پاسخ اين گونه جمل شرطيه در اين مقامات سابقاً گفته شد: كه بر آگآه نبودن امام، عليه السلام، از پايان كار و عدم امكان رفتن به كوفه دلالت ندارد و علت اينكه امام آنها را دعوت فرمود اتمام حجت بود، چنانچه عبيدالله حر جعفي را نيز دعوت كرد، و گرنه معلوم بود كه با همراه شدن عبيدالله حر يا ملحق شدن سپاه حر مبارزه نظامي با حكومت يزيد به پيروزي منتهي نميشود.
چنانچه اعلام انصراف نيز براي اتمام حجت بود، زيرا اگر عازم انصراف بود پيش از برخورد با سپاه حر بازگشت ميكرد، و اگر بگوييد برخورد با سپاه حر را پيشبيني نميكرد پاسخ ميدهيم چگونه امام، عليه السلام، برخورد با يك سپاه هزار نفري را پس از رسيدن خبرهاي موحش و مأيوس كننده كوفه پيشبيني نميكرد؟ يعني شما ميگوييد امام، عليه السلام، كه وارد به تمام اوضاع و احوال بود حتي از اين پيشبينيهاي عادي هم (العياذ بالله) عاجز بود.
3ـ14. نقطه تحول!
110. در ص 280 ـ آنچه را تحت عنوان نقطه تحول از وسعت حكومت يك استاندار دولت اموي، و مطلق العناني، و جنايت و قساوت، و بيرحمي و خونخواري او نوشته است، دليل عدم موازنه دو نيرو از جنبه مادي و نظامي، و تسلط بنياميه بر اوضاع، و پاسخگوي نظر خود نويسنده است.
و تعبيراتش براي اشتباه كاري در اين مرحله حساس واقعاً مضحك است.
نميدانم واقعاً ملتفت نشده يا گمان ميكرده خوانندگان ملتفت نيستند و تحت تأثير اين عبارات به اشتباه ميافتند.
در اينجا چون ميبيند، هر خوانندهاي به او ميگويد، اگر امام واقعاً هدفش تأسيس حكومت اسلامي، با همكاري نيروي كوفه بود، وقتي معلوم شد اين هدف حاصل نميشود، و نيروي كوفه بيوفايي كرده، و به بني اميه، پيوستهاند، چرا مراجعت نكرد؟ و اگر واقعاً ميخواست مراجعت فرمايد، چرا پيش از برخورد با سپاه حر مراجعت نفرمود؟
ميگويد: پس از رسيدن خبر قتل مسلم هم اگر چه اميدواري به كوفه كمتر شد ولي باز هم كوفه نسبت به مكه و مدينه ترجيح داشت.
آقاي عزيز چرا بيانصافي ميكنيد؟ و چرا حقايق روشن را اين گونه انكار ميكنيد؟
براي چي؟
چه فايدهاي ميبريد؟
آخر بعد از اينكه براي حضرت خبر آوردند كه پاهاي مسلم و هاني را گرفته جسدهاي پاك آن دو رادمرد شهيد را در بازار كوفه ميكشاندند! چه اميدي به كوفه بود، كه شما ميگوييد، اميدواري به كوفه كمتر شد؟
شما در پيشگاه خدا و در محضر پيامبر اكرم، صلي الله عليه و آله و سلم، مسئول هستيد، چه جوابي از اين همه اشتباه كاري و اصرار بيوجه در تنزل قيام مقدس امام تهيه كردهايد؟ انشااله تعالي معذور باشيد بعد از اينكه پيك عمر سعد و ابن اشعث پيغام مسلم را آوردند و امام، عليه السلام، فرمود:
قَدْ خَذَلْتُنا شِيعَتُنا
ديگر امام از كوفه چه توقعي داشت؟
و از كجا و به چه دليل ميگوييد كوفه نسبت به مكه و مدينه ترجيح داشت با اينكه اگر به يكي از اين دو جا بر ميگشت بزرگاني مانند ابن عباس و عبدالله بن جعفر بودند كه سازشي بهتر از سازش ذليلانهاي را كه شما قبول كرده، و عقبة بن سمعان را بياطلاع شمردهايد بين امام و حكومت بدهند، و نيازي به رفتن به شام و دست در دست يزيد گذاشتن نباشد!
مينويسيد: باز در اين حال اگر امام حسين، عليه السلام، به طور آزاد وارد كوفه ميشد ممكن بود قسمتي از نيروهاي ملي به كمك آن حضرت بشتابند.
چقدر از اين نيروهاي ملي دروغي كه آب را بر روي اهل بيت پيغمبر و اطفال بستند در اين كتاب مينويسيد؟
چطور امام به طور آزاد وارد كوفه ميشد؟
فرضاً حرّ كنار ميرفت، راهها همه بسته و تحت مراقبت نظاميان و رذلترين فرماندهان بود.
خدا ميداند من واقعاً دلم به حال شما ميسوزد: كه چرا هفت سال عمر خود را اين گونه تلف كرده، و براي خودتان اگر توجه فرماييد سبب خجلت فراهم ساختهايد!
آيا سزاوار است اين احتمالات، و اوهام پيرامون يكي از بزرگترين و با ارزشترين حوادث تاريخ نوشته شود، و به صورت كتاب در دسترس مردم قرار بگيرد؟
به هر حال ما در اينجا هيچ نقطه تحولي نميبينيم، و فرضاً اگر بخواهيم نظر شما را بگيريم، و نقطه تحولي در اين قيام فرض كنيم، جايش هنگام وصول خبر قتل مسلم و منزلهاي قبل از برخورد با سپاه حر ميباشد و چون در آنجا برنامه امام عوض نشد و برنگشت ميفهميم تأسيس حكومت اسلامي به كمك نيروهاي كوفه در برنامه آن حضرت نبوده است. و از درايت و كارداني و توجه امام بسيار دور بود كه اگر حاضر به بازگشت بود، فرصتهاي مناسب را پشت سر بگذارد و اكنون كه گرفتار شده و تحت نظر سربازان مسلح واقع شده بخواهد برگردد.
3ـ15. مرحله سوم
1. برنامهاي كه در ص 283 زير اين عنوان نسبت به امام، عليه السلام، ميدهد برنامه تازهاي نيست، اين برنامه واقعش اتمام حجت بوده است كه جزء برنامه قيام امام از مدينه تا كربلا و تا هنگام شهادت درج شده، و امام، عليه السلام، با كمال توجه در هر موردي آنرا اجراء فرمود.
در اينجا امام ميدانست و روشن بود كه با سوار شدن، و رو به سوي حجاز كردن سربازان حكومت كه مأمور جلب حضرت هستند او را رها نميكنند، و ممكن نيست آنها بدون كسب تكليف از مافوق مأموريت خود را انجام ندهند، اين كار امام، عليه السلام، اتمام حجت و اظهار مظلوميت بود.
و اما اينكه نوشته است: در مرحله دوم امام همه نيروي خود را بكار ميبرد كه هر چه زودتر پيش از آنكه وقت بگذرد به كوفه برسد.
جوابش اين است كه امام اگر زودتر هم ميرسيد نيروي كوفه كاري انجام نميداد و همين معاملهاي را كه در كوفه با مسلم و در كربلا با امام، عليه السلام، كرد در كوفه هم همان جنايات را مرتكب ميشدند.
و اگر به نظر شما امام ميخواست پيش از گذشتن وقت برسد، پس چرا راهي را كه شما گفتيد در ظرف دوازده روز ميتوان طي كرد، در حدود بيست و چهار روز طي فرمود؟ و چرا به قول شما چهارده روز پس از وصول نامه مسلم در مكه توقف كرد؟
ميتوانست اهل بيت را در مكه بگذارد، و خود را با جمعي از اصحاب و ياران هر چه زودتر به كوفه برساند.
در حاليكه وضع طي راه و سير حضرت نشان ميدهد كه طوري طي طريق ميفرموده است كه با ورودش به كربلا و برنامههايي كه تا روز عاشورا انجام گرفت تطبيق كند.
3ـ16. دستور مراجعت
112. در ذيل عنوان (دستور مراجعت) در ص 284 به طور ضمني ابن زياد را تا حدي تبرئه، و حرّ را مقصر ساخته و مأمور بيتدبير شناخته و شخص او را در منع امام از بازگشت مسئول معرفي كرده است و او را از آن مأموريني ميشمارد كه آنچنان را آنچنانتر ميكنند. زيرا امام را نگذاشت آزادانه به حجاز برگردد و ابن زياد هم حرفي نداشت، و مورد مؤاخذه يزيد هم نميشد چون امام وارد حوزه مأموريت ابن زياد نشده بود بنابراين حرّ هم بيرون از حدود مأموريت خود رفتار كرد.
جواب ميدهيم: اين اجتهادات چيست؟ در اينكه حرّ مرد پاكدل و روشن ضميري بوده شكي نيست، بيانصافي است اگر حر را بيتدبير و نالايق و ابن زياد خونخوار جنايتكار باتدبير شمرده شود.
اولا از كجا ميگوييد قادسيه كه تا كوفه پانزده فرسخ فاصله دارد آن وقت مرز قلمرو حكومت ابن زياد بوده و ابن زياد كه مقر حكومتش كوفه بود قادسيه و قسمتهايي بعد از آنرا هم تحتنظر نداشته است؟
ثانياً اگر از حوزه حكومت ابن زياد خارج بود چگونه حر وارد آن ميشد و در آن مداخله ميكرد.
ثالثاً چه مانعي داشت كه حر سر حد عراق را تا مقداري در داخل خاك حجاز به امر ابن زياد تحت نظر گرفته باشد، كه هر كجا حضرت را بيابد به كوفه ببرد، اين موضوع، موضوعي نبود كه حاكم حجاز شكايت كند كه ابن زياد در خاك من دخالت كرده است و ابن زياد را به محكمه نظامي جلب كنند و محكوم نمايند. موضوع، موضوعي سياسي و مربوط به حكومت بود، و ابن زياد تا هر كجا از امام تعقيب ميكرد كسي به او اعتراض نمينمود.
يقيناً حرّ بيش از مقداري كه دستور داشته عمل نكرده است، و روز عاشورا هم كه توبه كرد، نه براي اينكه بدون مأموريت مانع از بازگشت امام شد بلكه براي اينكه به خاطر اجراء امر ابن زياد، مانع شد و به اين خطاي بزرگ اعتراف كرد.
رابعاً عجيب است! كتابهاي مقتل ميگويند ابن زياد حصين بن تميم را مأمور قادسيه كرده بود، و به او دستور داده بود، حر را به استقبال امام، عليه السلام، بفرستد، و حر رسماً گفت.
اَمِزْتُ اَنْ لا اُفارِقَكَ حَتّي اُقدمَكَ الكُوفه، فَاذا اَبيتَ فَخُذ طَريقاً لايُدخِلُكَ الكُوفة، وَ لايَرُدُّكَ المَدينة، يَكُونُ بَينِي و بَينكَ نِصفاً.
سپس حرّ مأمور بود هر كجا با امام، عليه السلام، برخورد نمايد آن حضرت راتحت الحفظ به كوفه ببرد و نگذارد به مدينه برگردد. در اينجا به نظر ما باز حر پاكي طينت خود را اظهار كرده و بر خلاف آن مأموريتي كه شما در ص 286 توصيف كردهايد با اين پيشنهاد تقريباً امر مافوق خود را اجرا نكرد.
خامساً اگر حر بيش از آنچه مأموريت داشت انجام داد، چرا امام به او نفرمود: من تا كنون در حوزه شما وارد نشدهام، بگذار برگردم، زيرا مأموريتي كه تو داري اين است كه اگر در استان عراق وارد شدم متعرض من شويد، اما اگر پيش از ورود بخواهم بر گردم دستوري ندارد؟
سادساً فرضاً اگر حر خبر داشت كه ابن زياد گفته است (فان هو لم يرد نالم نرده) اما منافات ندارد كه دستور صريح ابن زياد به عكس اين باشد، حرف ابن زياد چه اعتباري دارد؟ به علاوه ممكن است غرضش اين بوده كه اگر او به ما يعني به عمال و دستگاه حكومت يزيد كار نداشته باشد به او كاري نداريم، نه اينكه غرضش شخص خودش باشد، چون امام با شخص ابن زياد طرف نبود.
به هر حال در اين قسمت از كتاب انصافاً به جناب حر رياحي اهانت شده است.
3ـ17. پيشنهاد حر بن يزيد!
113. در ص 288 باز هم به جناب حر حمله كرده و ملايمتهاي او را بيشتر به منظور حفظ منافع شخصي خود شمرده، و ميگويد پذيرفتن پيشنهاد حر براي امام گران تمام شد زيرا سبب ورود آن حضرت در منطقه شر و خطر گشت.
جواب اين است كه امام، عليه السلام، ميتوانست در همانجا كه با ا ين مغلطهها و تحقيقات و بررسيهاي شما بيرون از منطقه خطر و خارج از حوزه مأموريت ابن زياد بود بماند.
حر مأمور بود امام را از بازگشت به مدينه مانع شود و به كوفه ببرد، و چون علي الظاهر امام، عليه السلام، ميخواسته است در حال حركت و طي طريق باشد حر پيشنهاد داد پس راهي را بگيرد كه نه به كوفه برود و نه به سوي مدينه. و اگر امام پيشنهاد ميداد كه همين جا ميمانيم تا فرستاده تو برود و برگردد او الزام بر حركت نميكرد، زيرا وقتي با بيراهه رفتن موافقت كرد به طريق اولي با توقف در آنجا كه مسئوليتش براي حر كمتر بود موافقت ميكرد. پس اين حرف كه چون امام وارد منطقه ابن زياد ميشد اين پيشنهاد حر خطرناك بود صحيح نيست، زيرا امام ميتوانست پيشنهاد توقف بدهد، و در همانجا بماند تا خبر برسد و اگر نميخواست باز هم به سوي كربلا و منطقه خطر نزديك شود، چرا خود حضرت پيشنهاد توقف را نداد؟ با اينكه ميدانست آنجا خارج از منطقه ابن زياد است، و طبق نظر شما كه ابن زياد را به عكس حر با تدبير فرض كردهايد و ميگوييد چون گفته بود (فان هو لم يرد نالم نرده) اقداماتش از حد رفع مسئوليت از خودش تجاوز نميكرد، در اين صورت مينوشت كه امام را آزاد كن، به ما چه مربوط است، من حاكم عراق هستم، و بيرون از قادسيه هم به فرض نويسنده شهيد جاويد جزء منطقه من نيست!!
پس بگوييد چرا در اينجا پيشنهاد توقف مطرح نشد غير از اين بود كه به سرزمين موعود برود؟
3ـ18. تغيير مسير ـ بيراهه رفتن!
114. راجع به تغيير مسير در ص 190 مينويسد: يكي از مسائل دردناك اين است كه معلوم نيست اين راه يا به تعبير صحيحتر اين بيراهه به كجا ميرود.
و اگر چه ميگويد! از نظر مجاري عادي همه اطراف و جوانب كار مبهم بود اما در اينجا مانند اينكه سعي داشته نشان بدهد امام جاهل به پايان اين راه بوده، و جاهلانه راه طي ميكرد، و اين زن و بچه را در راهي كه معلوم نبود به كجا منتهي ميشود ميبرد و از همه جهت امر مبهم و تاريك بود، و اين ابهام را چنان توضيح داده كه خواننده گمان ميكند تمام اطراف كار بر امام مجهول بود، و پيشبيني آينده به هيچ وجه امكان نداشت، و ضمناً به اين جمله از نقل غير معتبر طبري
لانَدرِي عَلي ما تَنصَرِف بِناوَبِهِمُ الامُور
نيز استشهاد كرده است.
پاسخ
1. چنانچه در فصل پيش گفتيم امام، عليه السلام، در اين حركت و طي طريق مقصدي داشت، و كربلا را ميخواست، و گرنه بيراهه رفتن عقلايي نيست، و امام در اينحال كه از رفتن به كوفه جداً امتناع داشت، و به مدينه هم نميتوانست برگردد بدون مقصد طي طريق نميفرمود و عقل باور نميكند كه آن همه مسافت را بدون مقصد طي كرده باشد.
و به طور قطع اگر مقصدي نداشت، پيشنهاد ميداد در همانجا توقف نمايند، تا پيك حر براي كسب دستور و دادن گزارش برود و برگردد، و يقيناً حر اين پيشنهاد را قبول ميكرد.
بلكه طبق نقل ابي الفرج اصفهاني12 حر اكيداً مأمور بود در هر مكان حضرت را ملاقات كرد همانجا فرود آورد، پس چرا حضرت پيشنهاد نداد كه در آن مكان توقف كنند تا هم دور از منطقه خطر باشد و هم وارد منطقه حكومت ابن زياد نشود؟
غير از اين بوده است كه امام مأموريتي داشت و همانطور كه در ضمن بيان آن خواب در مكه فرمود جدش او را مأمور به امري كرده بود و لااقل طبق همين يك نقل كه مورد قبول نويسنده است حداقل اين احتمال هست كه آنچه را انجام ميداد و راهي را كه ميرفت طبق همان مأموريت بود.
به هر حال يقين است: امام بدون مقصد نميرفت كه اگر يارانش از او ميپرسيدند به كجا ميرويم جواب نداشته باشد، اين دور از شأن امام بود كه كاروان را به سوي نقطه نامعلوم رهبري فرمايد، و اين عبارات متأسفانه توهينآميز به مقام امام است. به علاوه اگر مقصد معلوم بود يا نبود اصحاب هم آنرا ميدانستند و حاجت به سؤال نبود.
2. اگر چه عبارات كتابها در اين جا مختلف است ولي بر حسب بعض عبارتها امام راه خاصي را پيش گرفت و مقصدي را كه غير از كربلا نميتواند باشد در نظر داشت و از آن عدول نفرمود.
وقتي حرّ پيشنهاد داد كه امام راهي را بگيرد كه نه به كوفه برود و نه به حجاز.
ابوحنيفه دينوري ميگويد:
قال الحُسينُ: فَخُذهيهُنا فَاَخَذَ مُتَياسِراً مِنْ طَرِيقِ العُذَيب.13
طبق اين نقل پيشنهاد سمت چپ راه عذيب را گرفتن از جانب امام، عليه السلام، داده شد، و پس از نزول در عذيب الحمامات وقتي كوچ كردند ميگويد:
ثُمَّ اَرْتَحَلَ الحُسَينُ مِنْ مَوضِعِهِ ذلكَ مُتيامُناً عَن طريقِ الكُوفه14
يعني از اين منزل كوچ فرمود در حالي كه از سمت راست راه كوفه ميرفت.
از اين عبارات اين قدر معلوم ميشود كه حر در انتخاب راهي كه به كوفه و حجاز نرود نظري نداشت و امام، عليه السلام، در اختيار آن آزاد بود.
3. از نظر مجاري عادي وضع اينقدرها كه نوشته است ابهام نداشت، و خطر قتل و شهادت كه در مرحله اول و دوم هم به طور جدي پيشبيني شده بود، در اين مرحله پيشبينيش يك موضوع بسيار سادهاي بود كه هرگز از نظر امام، عليه السلام، و ياران و همراهانش پنهان نميماند.
امام، عليه السلام، طبق روايت طبري در منزل قبل از منزلي كه اين كلمه
لانَدري عَلي ما تَنصَرِفُ بِناوَبِهِمُ الاُمور
را فرمود، رغبت خود را به لقاء الله و تصميمي را كه بر شهادت داشت براي چندمين بار به اصحاب ابلاغ كرد، آنها نيز آمادگي خود را براي شهادت با كمال تصميم به عرض رساندند.
هر چه بود و در هر كجا آنها را پياده ميكردند آماده شهادت بودند و اين موضوع كه (فرضاً) به سوي يك محل پيشبيني نشده ميروند اين قدر دردناك نبود زيرا از نظر كسي كه آماده شهادت شده است دانستن يا ندانستن محل شهادت مهم نيست.
در هر سرزمين فرود ميآمدند امر آنها دائر بين بيعت و تسليم و قبول ذلت، و يا قتل و شهادت باعزت بود، و از اين لحاظ برنامه آينده و سفر و كارشان معلوم بود.
با اينكه امام در منزل قبل فرموده بود:
لِيَرغَبَ المُؤمِنُ فِي لقاءِ الله حَقّاً وَ انّي لااَري المَوتَ اِلاّ سعادةً وَ لاالحَياةَ مَعَ الظالِمين الاّ بَرَماً
معلوم بود كه كار مشكلتر ميشود.
چطور آن رادمردان دور انديش و آگاه ملتفت نبودند كه كارشان در اين گرفتاري رو به دشواري است.
شما ميگوييد آنها از دستگاه حكومت يزيد و ابن زياد غير از بروز شقاوت چه انتظاري داشتند؟ آيا ميتوانيد بگوييد احتمال ميدادند كه ابن زياد از جنايتهاي خود و از كشتن مسلم و هاني و ميثم و ديگران توبه كند و به استقبال امام بيايد، يا بيعت نگرفته حضرت را آزاد سازد؟
4. قبول پيشنهاد حرّ از جانب امام نه به اميد باز شدن فصل تازهاي در اين قيام بود بلكه به لحاظ اين بود كه امام ميخواست پيشنهادهاي مسالمتآميز را تاحدي كه خلاف تكليف و شرافتش نباشد بپذيرد، و وقتي دست به سوي اسلحه ببرد كه عقلا و شرعاً ناچار باشد و ابتداء به جنگ اقدام نكند چنانچه به زهير فرمود:
ماكنت لا بدأهم بالقتال
و به همين ملاحظه هم از دادن پيشنهاد شرافتمندانه بازگشت به سوي حجاز نيز اتماماً للحجه خودداري نفرمود و آنرا تكرار ميكرد.
و حكمت ديگر قبول پيشنهاد حر اين بود ك با قبول آن به سوي مقصدي كه داشت جلو ميرفت.
5. اخبار مقطوع الصدور كه دلالت داشت بر شهادت امام، عليه السلام، قطع نظر از علم امامت پايان غمانگيز اين قيام را نشان ميداد و در مدينه و مكه طبق همين روايات شهادت آن حضرت را پيشبيني ميكردند و در اينجا كه تمام اميدهاي صوري هم مبدل به يأس شده بود پيشبيني آن قطعيتر بود، و اينهمه ابهام و تحيري كه نويسنده شرح داده مورد نداشته است.
6. اخبار معتبره ديگر كه مكرر به آن اشاره كردهايم و دلالت دارد بر اينكه امام از پايان اين قيام آگاه بود، و ميدانست او را رها نخواهند كرد تا شهيد نمايند.
7. و اما جمله (لاندري علي ما تنصرف بنا و بهم الامور) قطع نظر از عدم حجيت آن و اينكه در بعض كتب مثل اعلام الوري و ارشاد ذكر نشده است ترجمهاي كه نويسنده در ص 291، از ظاهر آن كرده است علاوه بر آنكه با آنچه ظواهر اوضاع نشان ميداد و معلوم بود سازش ندارد، با گزارش مجمع بن عبدالله عائذي، و تلاوت آيه و دعاء امام و با خطبهاي كه در ذي حسم ايراد فرمود و با مذاكراتش با حر كه همين طبري در يك، و دو، و سه صفحه قبل از اين نقل كرده نيز سازگار نيست زيرا اين مطالب همه روشنگر آينده بود، و آشكار ميساخت كه سرانجام نيروي كوفه به روي آن ميهمان عزيز شمشير ميكشد، و اينكه حر مامور بود امام را از بازگشت به حجاز مانع شود معلوم بود ابن زياد كه حر براي دستگيري امام، عليه السلام، اعزام كرده بود، اكنون با گزارش حر صرف نظر نميكند، پس به اين قرائن اين جمله را نميتوان پاسخ گوي آن سؤالات بيمورد نويسنده قرار داد.
8. به نظر ميرسد اگر خلاف ظاهر نباشد اين عبارت را ميتوان به ملاحظه قرائن مذكوره اينطور ترجمه كرد «ما آگاه نيستيم بر چيزي كه (سبب شود) كارها به ما و به ايشان در عاقبت منصرف گردد» يعني چيزي كه در عاقبت سبب خودداري باشد وجود پيدا نميكند و دورنماي آينده عوض نميشود، نه آنها دست از جنايت بر ميدارند، و نه ما حاضر به بيعت و تسليم ميشويم.
و اين جمله به اين معني با جمله
قَد كانَ بَينَنا وَ بَينَ هؤُلاءِ القَوم قَولٌ لَسنا نَقدِرُ مَعِهُ عَلَي الاِنصرافِ وَ لانَدري الخ
سازگارتر است. زيرا معني اين ميشود: ميان ما و ميان اين قوم قولي است كه با آن نميتوانيم منصرف شويم و به چيزي هم كه عاقبت كارمان را از پاياني كه دارد (قتل و شهادت) تغيير دهد علم نداريم (چون وجود ندارد از باب سالبه به انتفاء موضوع).
9. اين جمله با جملهاي كه ابن نما از امام، عليه السلام، در پاسخ طرماح نقل كرده معارض است، و در مقام تعارض15 نقل ابن نما با آن جلالت قدر بر نقل امثال طبري مقدم است، و لااقل در مقام تعارض هر دو از اعتبار ساقط ميشوند.
10. شريف متتبع خبير، مقرم اين جمله را به اين نحو نقل كرده است:
اِنَّ بَيننَا وَ بَينَ القَومَ عهداً وَ ميثاقاً، وَ لَسنا نَقدِرُ عَلي الاِنصراف حتّي تَنصَرِف بِنا وِ بِهِمُ الاُمور فِي عاقِبة16
كه دلالت دارد بر اينكه ما نميتوانيم باز گرديم تا آنچه بايد بر ما جاري شود جاري گردد.
11. تاريخ ابن كثير كه از كتابهاي مورد اعتماد نويسنده است داستان طرماح و مذاكرات او را با امام، عليه السلام، به اين جمله ختم كرده است:
فَقالَ لَه الحُسينُ: جَزاكَ اللهُ خَيْراً فَلَم يَرجِعْ عَمّا هُوَ بِصَدَدِه17
و با اين جمله:
و لا ندري علي ما نتصرف
الخ اصلا اشارهاي نكرده است.
3ـ19. يك سئوال صفحه 294
115. پاسخ به اين سئوال اين است كه علت كمك خواستن امام از عبيدالله حرّ اتمام حجت، و ارشاد و هدايت و دعوت بوده است، چنانچه كمك خواستن از زهير و طرماح و ديگران نيز براي همين منظور بوده است، و غرض تهيه نيرو و تقويت قواي نظامي يا به منظور استفاده از شخصيت اجتماعي او در جلب افراد نبود.
زيرا اولا همكاري يك نفر براي امام تأثيري نداشت و دفع خطر از آن حضرت نميكرد، و به نظر نويسنده جز اتلاف نفس او ثمري نداشت.
و ثانياً اگر عبيدالله الحر دعوت امام را ميپذيرفت كسي نميتوانست از قبيله او به كمك امام بيايد و كسي هم نميآمد. راهها همه بسته و تحت كنترل بود خود عبيدالله نيز به زحمت از شهر بيرون آمده بود فضاً هم افرادي ميآمدند آنها هم جز كشته شدن سرنوشت ديگر نداشتند.
پس علت دعوت اين بود كه وظيفه عبيدالله حر و ديگران در آن موقع التزام ركاب امام و شهادت در راه آن حضرت بود، و اين وظيفهاي بود كه با علم به عدم اقدام ديگران هم واجب بود، و علي رغم نويسنده شهيد جاويد آمادگي هر كس براي اينكه خونش در بيابان ريخته شود تكليف و وظيفه بود و هيچ ارتباطي به تقويت قوا نداشت و خلاصه كلام اين است كه امام عبيدالله حر را به شهادت دعوت كرد، و اگر غرض تقويت قواي دفاعي حضرت بود و اثري داشت وقتي عبيدالله به حضرت عرض كرد:
من ميدانم هر كس از تو پيروي كند در آخرت سعادتمند است، امّا از من كاري ساخته نميشود «ياري من جز كشته شدنم سودي ندارد» امام ميفرمود وقتي تو به من ملحق شوي نيروي من قوي ميشود و افراد ديگر هم بواسطه شخصيّت اجتماعي تو به من ملحق ميشوند نه، آقاي نويسنده اينها كه شما مينويسيد به شعر و خيال شبيهتر است تا به تجزيه و تحليل تاريخ. امام در جواب او فرمود حال كه از بذل جان دريغ داري ما را نيازي به اسب تو نيست.18
3ـ20. اجتهاد مقابل نص
116. طبري، و ديگران روايت ميكنند امام، عليه السلام، به عبيدالله الحر فرمود: حال كه ما را ياري نميكني بپرهيز از اينكه با آنها كه با ما نبرد ميكنند باشي، به خدا سوگند هر كس صداي مظلوميّت ما را بشنود و ما را ياري نكند هلاك ميگردد.
پس علت اينكه امام، عليه السلام، از او خواست كه به دشمن او كمك نكند، اين بود كه: در هلاك واقعي و زيان ابدي نيفتد، و درهاي نجات بالمرّه به رويش بسته نشود، نه اينكه امام ميخواست از تقويت بيشتر قواي دشمن مانع شود. زيرا ملحق شدن عبيدالله حر به سپاه دشمن تأثيري نداشت، و تفاوتي در وضع دفاعي امام حاصل نميشد.
ولي نويسنده شهيد جاويد چون در اين كتاب بنا دارد همه چيز را طبق خواسته خود شرح و توضيح دهد. به تاريخ طبري خودش نيز در اين گونه موارد اعتنا نميكند!!
3ـ21. دو سئوال ديگر ـ صفحه 296
117. جواب سئوال اول اين است كه امام لازم بود آنها را از واقع جريان آگاه فرمايد، چون موضوع امتحان و آزمايش بود و اگر كسي ناآگاه ميآمد امتحان نميشد، علاوه چنانچه از طبري نقل كرديم امام ميخواست كسي با او همراه نشود مگر آنكه اراده فداكاري، و شهادت داشته باشد.
118. جواب سئوال دوم اين است كه: اين حل بيعت، و اذن در انصراف، سبب ظهور شرف و كرامت، و استقامت، و شخصيت و خلوص نيت آنها بود، و امام با اين اذن عمومي درجه ياران خود را بالا برد، و قدر و شخصيت آنان را آشكار فرمود، و فداكاري آنها را در راه دفاع از دين به دنيا اعلام كرد، ولي مفاد كلام نويسنده در ص 297 اين است كه (اصحاب بر خلاف ميل امام عمل كردند) و با اينكه راجع به خود امام گفت: بايد خون مقدس و پر حرارتش در رگهايش بجوشد و نبايد روي خاك بيابان بريزد درباره اين رادمردان آن منطق غلط را فراموش كرده و نگفته است: لازم بود خون اين رادمردان هم در رگهايشان بجوشد، و در بيابان نريزد تا در موقع مقتضي عليه حكومت اموي قيام كنند، و حكومت اسلامي را تأسيس بدهند، چون ديده است اگر اين حرف را بزند بايد (العياذ بالله) امام و اصحاب فداكارش را علناً به اشتباه نسبت دهد خلاصه در اينجا همان اشكالي كه در كشته شدن امام و علم آن حضرت به شهادت و بيرون شدنش از مكه به قصد شهادت كرده در مورد شهادت و كشته شدن اصحاب به خود نويسنده وارد ميشود.
و جواب البته همان است كه ما مكرر گفتهايم كه نه در آنجا، و نه در اينجا اشكالي وارد نيست، و اين افراد برجسته برخلاف ميل واقعي امام رفتار نكردند.
بلكه مطابق ميل واقعي آن حضرت كه فوز به سعادت شهادت بود رفتار كردند، و از فلسفه غلط نويسنده شهيد جاويد پيروي نميكردند.
آنان در مكتب حسيني تربيت شده، و ريخته شدن خون خود را در بيابان در راه اسلام و در ركاب پسر پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، افتخار و سعادت ميدانستند.
3ـ22. اين واقعه را هم ننوشته است!!
119. موضوع قابل توجه واقعهاي است كه پس از كوچ كردن امام، عليه السلام، از قصر بنيمقاتل اتفاق افتاد و نويسنده با كمال ارتباطي كه با مطالب كتابش دارد متعرض آن نشده است.
طبق نقل طبري پس از حركت از قصر بنيمقاتل و ساعتي طي راه، امام را خواب ربود، سپس بيدار شد، و دو مرتبه يا سه مرتبه فرمود: اِنّا لله و اِنّا اِلَيهِ راجِعُون وَ الحَمدُللهِ رَبّ العالَمين. فرزند عزيزش علي بن الحسين، عليهما السلام، (كه جانم فداي جان زوّار قبرش باد) همانطور كه سوار اسب بود جلو آمد، و گفت: انا لله و انااليه راجعون و الحمدلله رب العالمين.
سپس عرض كرد:
پدرم، فدايت شوم، بچه سبب تحميد و استرجاع گفتي؟
فرمود: پسرم در خواب ديدم اسب سواري ميگفت: اين قوم همي روند، و مرگها به سويشان ميرود. دانستم خبر مرگ ما را ميدهد، آن پسر عزيز عرض كرد: پدرم خدا روز بد به تو ننمايد، مگر ما برحق نيستيم؟
فرمود: بلي، سوگند به آن كس كه بازگشت بندگان به سوي او است.
عرض كرد، پس از مردن در حاليكه بر حق هستيم باك نداريم.
امام، عليه السلام، در حق او دعا كرد فرمود:
جَزاكَ اللهُ مِنْ وَلَدِ خَيْر ما جَزي وَلَداً عَن والِدِه.
اين داستان را كتابهاي ديگر نيز كه مورد اعتماد نويسنده شهيد جاويد است مانند ارشاد، و كامل ابن اثير، و اعلام الوري، و مقاتل الطالبيين ذكر كردهاند.
اما نويسنده در اينجا كه جريان مرحله سوم را مينگاشته با اينكه بسيار حساس و جالب است از آن سخني به ميان نياورده است.
چرا براي اينكه دلالت بر علم امام به شهادت دارد، و او ميخواهد از علم امام به شهادت حتي تا روز عاشورا هم حرفي زده نشود يا اگر حرفي به ميان بيايد آنرا رد كند، و اينجا چون ديده است اين واقعه نه قابل رد است، و نه قابل توجيه، و در فصل پيشگويي علي، عليه السلام،، و يادي از گذشته، ميخواهد با رد هيهُنا َمناخُ رِكابِنا علم امام را به اينكه آن گروه كه از خاندان پيغمبر در زمين كربلا شهيد ميشوند، آن حضرت و يارانش باشند تلويحاً انكار كند، و با ذكر اين واقعه آن ترديداتي كه در فصل آينده خواهد كرد در اذهان واقع نميشود. مصلحت ديده است كه اصلا از اين موضوع حرفي ننويسد!! اين هم يك نوع تحقيق و بررسي عميق است كه در اين كتاب ميبينيم!!
به هر حال ما اين داستان را نوشتيم تا خواننده عزيز بداند كه امام و يارانش علم به شهادت داشتند، و وقتي به كربلا رسيدند براي اصحاب جاي ترديد نبود كه آن افراد، و آن جوان مردان از آل محمد همينها هستند كه اكنون در اين سرزمين فرود آمدند.
3ـ23. پيشگويي علي، عليه السلام، و يادي از گذشته
120. در زير دو عنوان فوق حديثي را كه از علي، عليه السلام، در ارشاد و كشف الغمه نقل شده و امام حسين، عليه السلام، به نقل الاخبار الطوال صفحه 226 به آن استشهاد فرموده روايت كرده است، و از پيشگوييهاي صريح و مسلم ديگر رسول خدا، صلي الله عليه و آله و سلم، و اميرالمؤمنين، عليه السلام، از شهادت امام در زمين كربلا سخني نگفته است، و فقط اين پيشگويي را كه در آن اسم امام برده نشده ذكر كرده است تا وانمود كند خبر شهادت امام به طور اجمال و سربسته صادر شده، و در هنگام نزول به كربلا هم شهادت آن حضرت يك موضوع معلوم و يقيني شمرده نميشد لذا در صفحه 300 ـ از ارشاد نقل ميكند در آن زمان كه اميرالمؤمنين، عليه السلام، به طور سربسته اين پيشگويي را كرده مردم نميدانستند حقيقت قضيه چيست تا آنگاه كه حادثه كربلا پيش آمد الخ.
و در ص 301 ميگويد: آيا آن عده از خاندان پيغمبر، صلي الله عليه و آله، كه اميرالمؤمنين درباره آنان آن پيشگويي را فرمود امام حسين و خاندان آن حضرت نيستند؟ الخ.
جواب ميگوييم:
1. از اين جملهاي كه در ارشاد است (مردم نميدانستند تأويل آنچه اميرالمؤمنين، عليه السلام، فرمود چيست) بيش از اين فهميده نميشود: كه كسانيكه اين خبر را به همين نحو يا به طور خلاصه شنيده بودند نميدانستند، نه اينكه عموم مردم و كسانيكه روايات ديگر را شنيده بودند نميدانستند، و اميرالمؤمنين، عليه السلام، در اين موضوع به طور روشن خبر نداده باشد، يا به ضميمه آن همه اخباري كه از پيغمبر، صلي الله عليه و آله، رسيده بود: كه حسين، عليه السلام، در كربلا كشته ميشود مصداق اين پيشگويي (به قول شما سربسته) پنهان مانده باشد.
2. نميدانم چه باعث شده است كه نويسنده از ميان آن همه احاديث معتبر اين حديث را انتخاب كرده و با اين همه ادله و شواهدي كه ابهام آنرا مرتفع ساخته است، ميگويد: همراهان امام، عليه السلام، احتمال ميدادند كه اين پيشگويي مربوط به امام باشد.
عجيب است! پيشگوييهاي پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، و اميرالمؤمنين، عليه السلام، از اين كه امام حسين، عليه السلام، در كربلا شهيد ميشود، رواياتش منحصر به يك دو و سه و چهار و پنج و ده نيست.
علاوه بر كتابها و جوامع شيعه نگاه كنيد به كتابهاي اهل سنت مانند الصواعق ص 190 و 191، ذخائر العقبي ص 147 و 148، تذكرة الخواص ص 259 و 260، نظم در السمطين ص 214، مجمع الزوايد ج 9 ص 187 تا 192، كنز العمال ج 6 ص 223 حديث 2940 و 2943 و 2944، السيرة النبويه ج 3 ص 220، البداية و النهاية ج 8 ص 163، الشفا به تعريف حقوق المصطفي ص 288 ج 1، الخصائص الكبري ج 2 ص 125 كفاية الطالب ص 279، مسند احمد ج 2 ص 60 و 61 و بنقل سيرتنا ص 100 ج 3 ص 242 و 265، ج 6 ص 294 (19) كتابهاي ديگر آنها.
و علاوه بر بزرگان علماء اماميه رضوان الله تعالي عليهم بزرگان علماء اهل سنت مانند احمد بن حنبل، ابي حاتم، بغوي، ابن سعد، طبراني، حاكم، ابيداود، محب طبري، ابي يعلي، ديلمي، بيهقي، جنابذي، خوارزمي، هيثمي، گنجي، زرندي، ابن البرقي، صنعاني، ابن ابي شيبه و قاضي عياض و ديگران اين روايات را در كتابهاي خود روايت كردهاند.
اين روايات كه پس از حدود چهارده قرن به ما رسيده يقيناً (با قطع نظر از علم امامت كه آن خود دليل جداگانه ديگر است) بواسطه و مع الواسطه به سمع امام و اصحاب و اهل بيتش رسيده بوده و آنها ميدانستند كه كربلا قتلگاه امام است. جاي شبهه و شك نبود.
آقاي عزيز چرا اين الفاظ و جملههاي گمراه كننده را مينويسيد چرا صريحاً نمينويسيد امام حسين، عليه السلام، اين پيشگويي پدرش را در اينجا نقل فرمود، تا پس از آن اعلامهاي مكرره بار ديگر نيز شهادت خود را اعلام نمايد، و به آنها مژده دهد كه كسانيكه در ركاب او شهيد ميشوند بيحساب وارد بهشت ميگردند.19
اين جملههاي شما در اينجا دون شأن امام و اهل بيت و اصحاب امام، عليه السلام، است اينجا جاي شك نبود. ابن عباس ميگفت ما شك نداشتيم و همه اهل بيت به اتفاق ميدانستند كه حسين در طف (كربلا) كشته ميشود.
يعني امام خودش ميدانست برادرهايش ميدانستند جوانان بنيهاشمي كه در ركاب حضرت بودند ميدانستند. عقيلهها شميين زينب، سلام اله عليها، و ساير بانوان اهل بيت ميدانستند چه جاي ترديد بود كه شما اين همه اصرار ميكنيد موضوع را به صورت ترديد آميز عرضه بداريد، و از اينكه صريحاً بگوييد امام، عليه السلام، در اينجا آگاه از شهادت خود بود خودداري ميكنيد و بعد هم جمله (هيهنا مناخ ركابنا) را مورد حرف قرار ميدهيد، تا مبادا كسي بگويد امام، عليه السلام، از شهادت خود خبر داد ـ نعوذ بالله.
اكنون اين حديث را بخوانيد و درباره كتاب شهيد جاويد هر طور سزاوار ميدانيد نظر بدهيد.
ابن سعد از شعبي روايت كرده كه گفت:
آنگاه كه علي، عليه السلام، به صفين ميرفت به كربلا عبور فرمود، و محاذي نينوا كه دهي در كنار فرات است، رسيد، ايستاد و از نام آن زمين پرسيد، گفته شد: كربلا است.
اميرالمؤمنين، عليه السلام، گريست آنقدر كه زمين از اشك چشمش تر شد. و به روايت عبدالله بن يحيي از پدرش كه در التزام ركاب علي، عليه السلام، بود فرمود:
صَبْراً يا اَباعَبدالله صَبْراً يا اَباعبدالله، صَبْراً يا اَباعَبدالله، بَشاطِئِي الفُرات.
پس فرمود: وارد شدم بر پيغمبر در حاليكه آن حضرت گريه ميكرد، از سبب آن پرسيدم فرمود: جبرئيل زماني پيش نزد من بود، و به من خبر داد فرزندم حسين بشاطئي الفرات در موضعي كه به آن كربلا گفته ميشود كشته ميگردد، پس جبرئيل يك مشت خاك برداشت، و به مشام من رساند پس نتوانستم ديدگانم را از ريختن اشك نگاه دارم. و احمد بن حنبل، و ابن الضحاك هم اين حديث را روايت كردهاند و عبدالله بن يحيي نيز چنانكه گفته شد از پدرش از علي، عليه السلام، روايت نموده است.20
و نظير اين حديث از احمد در مسند ج 2 ص 60 و 61، و از ابن ابي شيبه در (المصنف ج 12) روايت شده است.(20)
اين حديث را نيز از سيد اجل علم الهدي سيد مرتضي قدس سره بشنويد.
در شرح القصيدة الذهبيه (ص 42 طبع مصر سنه 313) ميفرمايد: روايت كرده است ابي عبدالله برقي از شيوخ خود از آن كس كه ايشان را خبر داد، قال:
خَرَجْنا مَعَ اَميرالمؤمنين صَلَواتُ الله عَلَيهِ نُريدُ صِفيّن، فَمَرَرنا بِكربلا، فَقالَ، عليه السلام: اَتَدْرُونَ اَينْ هيهُنا؟ مَصْرِعُ الحُسينِ وَ اَصْحابِه.
يعني در ركاب اميرالمؤمنين، عليه السلام، به قصد صفين بيرون شديم پس به كربلا گذر كرديم فرمود: آيا ميدانيد اينجا كجاست قتلگاه حسين و اصحاب او است.
مع ذلك نويسنده شهيد جاويد در اينجا چنين ارائه ميدهد كه حتي تا زمان ورود امام، عليه السلام، به كربلا معلوم نبود كه امام همان شهيد مقتول در كربلا باشد، و اصحاب هم نميدانستند، و امام را هم اگر چه ننوشته است كه ميدانست يا نه، ولي ظاهر است كه ميخواهد سخن را طوري ادا كند كه از آن حرفي صريحاً به ميان نياورد، و ضمناً هم با اصرارت در ردّ نقل (هيهنا مناخ ركابنا) ناآگاهي امام را نيز در اذهان وارد سازد.
به هر حال اميد است ما در اين استنباطي كه از نيت او ميكنيم اشتباه كرده باشيم و در اصل موضوع خوانندگان ميتوانند به كتابهاي نامبرده مراجعه كنند تا به بينند اين احتمال كه مقتول در طف غير از امام، عليه السلام، كس ديگر باشد، در ذهن احدي نبوده، و هر كس از داستان حادثه كربلا خبري داشت ميدانست كه شهيد و قهرمان فداكاري و فضيلت آن امام حسين، عليه السلام، است.
3. شهادت امام، عليه السلام، را در كربلا بعضي اصحاب علاوه از طريق اعلامهاي شخص امام، عليه السلام، از طريق روايات و اخبار پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، يا اميرالمؤمنين، عليه السلام، هم ميد انستند، و در نزد خواص اصحاب اميرالمؤمنين، عليه السلام، چنانچه سابقاً هم يادآور شديم معلوم بوده است؟
مثلا يكي از شهداء كربلا انس بن حارث است كه به نقل ابن سكن و بغوي، و ابي نعيم براي اينكه از پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، شنيده بود كه حسين، عليه السلام، در كربلا كشته ميشود و نصرتش واجب است به امام ملحق شد و در ركاب آن حضرت شهيد گشت.21
شيخ اقدام ابوعمر و محمد كشي رضوان الله عليه به سند خود از فضيل بن زبير در حديث مفصل روايت كرده است كه ميثم و حبيب بن مظاهر وقتي با هم ملاقات كردند حبيب از كيفيت شهادت ميثم او را خبر داد، و ميثم از شهادت حبيب در ركاب سيدالشهداء، عليه السلام، واينكه سرش را در كوفه گردش ميدهند خبر داد.22
4. روايت كنندگان اين فرمايش اميرالمؤمنين، عليه السلام، چند نفرند،
اول ـ شخص امام حسين، عليه السلام، بنا به نقل (الاخبار الطوال ص 266) و (حياة الحيوان ج 1 ص 60).
دوم ـ حضرت صادق، عليه السلام، بر حسب (كامل الزيارات ص 269) و (قرب الاسناد ص 14).
سوم ـ اصبغ بن نباته است بر حسب روايت حافظ ابي نعيم در (دلائل النبوة ص 211 ج 3) و حافظ جنابذي در (معالم العترة الطاهرة) طبق نقل (كشف الغمه ص 178) و (نورالابصار ص 115).
چهارم ـ غرفه ازدي چنانچه ابن اثير در (اسدالغابه ص 169 ج 4) روايت كرده است.
پنجم ـ حسين بن كثير و عبدخير در روايتي كه (تذكره ص 260) از آنها روايت نموده است و نصر بن مزاحم هم در كتاب (صفين ص 142) از حسن بن كثير از پدرش روايت كرده است.
ششم ـ شعبي در روايتي كه (تذكره سبط 260) و (ذخائر العقبي ص 148) و (الصواعق ص 191) و (البداية و النهاية ص 199 ج 8) از ابن سعد روايت كردهاند: و صريحاً اسم كربلا و نام مبارك امام حسين، عليه السلام، در آن برده شده است.
هفتم ـ ابن عباس است در حديث خوارزمي در (مقتل ص 162 ف 8) و به نقل (الانوار النعمانيه ج 3 ص 247).
هشتم ـ عبدالله بن يحيي از پدرش يحيي.(21)
نهم ـ محمد بن سعد و ديگران از طرق متعدده طبق (البداية و النهاية ج 8 ص 199) و كتب ديگر.
دهم ـ هرثمة بن سليم بر حسب نقل از كتاب صفين ص 140 و 141.23(22)
بعد از مراجعه و دقت در متنهاي اين احاديث دو موضوع معلوم ميشود:
يكي اينكه خبر حضرت اميرالمؤمنين، عليه السلام، از شهادت امام حسين، عليه السلام، هنگام عبور از كربلا مكرر اتفاق افتاده است، در هنگام رفتن به صفين، و در سفرهاي ديگر و بعيد نيست بر حسب نقل غرفه ازدي و بلكه نقل اصبغ طبق روايت (كشف الغمه) اميرالمؤمنين، عليه السلام، مخصوصاً براي ديدن محل قبر فرزند عزيزش به كربلا تشريف فرما و آن مكان مشحون به افتخارات آل محمد، صلي الله عليه و آله، را زيارت كرده باشند.
دوم اين است كه بعض متنهاي اين روايت مثل اين دو متني كه در كتاب شهيد جاويد نقل شده مختصر و خلاصه است، و نويسنده با اينكه در بعض كتابهايي كه مورد اعتمادش بوده، و در اينجا هم به آنها مراجعه كرده متون كاملتر اين خبر روايت شده است از نقل آنها خودداري كرده است، زيرا مطلبي را كه او در اين كتاب تعقيب كرده است ردّ مينمايد، و بررسي و تحقيقش اقتضا ميكند اخبار و مطالبي را كه خلاف نظر او است مطرح نسازد!
3ـ24. عبارت ابن اعثم
121. راجع به فرمايشي كه از امام، عليه السلام، در تاريخ ابن اعثم بر حسب ترجمه آن (ص 366) و در مقتل خوارزمي (ص 237 ج 1)، و (مطالب السئوال ص 57) و (الفصول المهمة ص 172) و (مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 97) و (لهوف ص 71) و (كشف الغمه ص 189) و (مشير الاحزان ص 24) روايت شده است كه وقتي در كربلا فرود آمدند فرمود:
هذه كَربلا، مَوْضِعُ كَرب وَ بَلاء، هذا مَناخُ رِكابِنا، وَ مَحَطُّ رِحالِنا، وَ مَقْتَلُ رِجالِنا.24
اين خبر را در (ص 302 تا 305) به صورت جمله معترضه مورد بحث قرار داده و با استناد به عدم ذكر آن در چند كتاب و تضعيف ابن اعثم حكم معتبر نبودن آنرا صادر كرده و ضمناً مدعي شده است كتابهاي ديگر هم كه اين خبر را روايت نمودهاند از ابن اعثم گرفتهاند.
ما جواب ميدهيم:
اين اصراري كه در ردّ اين خبر داريد براي اين است كه حتي در اينجا هم كه اوضاع و احوال حكايت از شهادت امام، عليه السلام، داشت و همين پيشگويي و خبري كه خودتان از علي، عليه السلام، روايت كردهايد آنرا مسلم ميساخت علم امام، عليه السلام، را به شهادت خود مطرح نكنيد، و اگر سوءظن و خلاف نزاكت نبود ميگفتيم براي اينكه علم و درك امام، عليه السلام، را از درك عادي و متعارف هم (العياذبالله)پائينتر بياوريد در ردّ اين روايت در زير پرده جمله معترضه، و جنبه فني اين همه تلاش كردهايد.
و اگر اين روايت به اين نحو بود كه امام، عليه السلام، فرمود اينجا زمين كربلا است و ما نميدانيم در اين سفر اينجا شهيد ميشويم يا نه، و اين ضمير متكلم مع الغير در آن نبود نويسنده ابن اعثم را مورد وثوق، و كتابش را در اول درجه اعتبار ميشمرد.
نويسنده چون ميخواهد بگويد امام، عليه السلام، پس از ورود به كربلا و آمدن عمر سعد و ملاقات با او پيشنهاد سه گانهاي را داد، و به طور جدي حاضر شد به نزد يزيد برود و دست در دست او بگذارد، و ميبيند اين اخبار اين پيشنهاد را رد ميكند از ميان آنها اين روايت ابن اعثم را گرفته، و مورد اشكال قرار داده است. و لا حول و لا قوة الا بالله.
2. چنانچه پيش از اين هم متذكر شديم عدم ذكر يك مطلب در يك يا چند كتاب كه ميدانيم در مقام استقصاء نبودهانددليل عدم صحت آن مطلب نميشود و گرنه در همين يازده كتابي كه نام بردهايد در هر يك مطالبي ميتوان يافت كه در ساير آنها نباشد و شخص ابن اعثم نه خودش و نه كتابش از كتابهايي مانند ابن كثير، و طبري بي اعتبارتر نيست، و تضعيفي كه محدث قمي درباره او از اهل سنت روايت كرده است از ياقوت مؤلف معجم الادباء نقل فرموده است و اين ياقوت در نصب و دشمني اميرالمؤمنين، عليه السلام، معروف است و كسي است كه به نقل محدث قمي به واسطه تظاهر به دشمني اميرالمؤمنين، عليه السلام، اهل دمشق بر او شوريدند و خواستند او را بكشند تا از آنجا گريزان شد.
بنابراين تضعيف چنين شخصي از ابن اعثم اگر دليل بر مدح او نباشد دليل بر ذم او نيست و اينقدر هست كه بگوييم، براي اينكه در كتابش فضايلي از اهل بيت را نقل كرده و تاريخ آنها را شرح و بسط داده مورد طعن ياقوت شده است.
3. نقل بعض مطالب ضعيفه نيز دليل بر ضعف كتاب و تمام مطالب آن نميشود و اگر بنا باشد هر كتاب خصوص كتابهاي تاريخ را به نقل مطالب ضعيفه رد كنيم بيشتر (اگر نگوييم همه) كتابهاي تاريخي كه مورد استناد نويسنده شهيد جاويد، و ديگران است مانند طبري، و كامل ابن اثير و تاريخ ابن كثير، و الامامة و السياسة و عقد الفريد سيرالنبلاء و و و كه به مراتب مطالب ضعيفه در آنها بيشتر از تاريخ ابن اعثم است از اعتبار بالمره ساقط ميشوند، ولي نويسنده فقط اين حربه را عليه ابن اعثم بكار برده است، چون طبق آن علم امام به شهادت خود و يارانش در هنگام ورود به كربلا ثابت ميشود. باز هم اين يك نوع تحقيق عميق است كه ايشان انجام دادهاند!
همين (الاخبار الطوال) كه در رديف مدارك شما است، نزول امام، عليه السلام، را در كربلا در غره محرم مينويسد، در حاليكه كتابهاي معتبر ديگر كه به نظر رسيده است همه دوم محرم نوشتهاند.
4. بعض نمونههايي كه از تاريخ ابن اعثم نشان داده (نمونه 2) غير از غرابت و تفرد به اصطلاح علم حديث علتي ندارد و عدم اعتبار شخص اين خبر تا چه رسد عدم اعتبار اصل كتاب و مؤلف به آن ثابت نميشود، و بعض نمونههاي ديگر نهايت امر با نقلهاي ديگر معارض ميباشد، و در مقام حساب طريق و خبر قويتر نبايد تكثر ناقلين را در طبقات بعد از ابن اعثم ميزان قرارداد، بلكه بايد نقل ابن اعثم را كه از علماء قرن سوم و متوفي در اوايل قرن چهارم است با مأخذ كتابهايي كه در مثل اين سه نمونه با ابن اعثم معارضه دارند و ممكن است همه به يك مأخذ بازگشت كنند مقايسه كنيم، و هر كدام را قويتر است بگيريم.
اشتباه نشود ما نميخواهيم اين چهار نمونه را اثبات يا رد كنيم بلكه ميخواهيم بگوييم كه اين جمله معترضه از جنبه فني نيز ناقص و فاقد ارزش است.
5. اگر تاريخ ابن اعثم معتبر نيست پس چرا شما مكرر در كتاب خود به چيزهايي كه مقتل خوارزمي از آن روايت كرده است منحصراً استناد كردهايد، پس يا شاهدي بر صحت اين نقلها از كتابهايي كه محتمل نباشد مأخذ آنها ابن اعثم است بياوريد، و يا سخن خود را پس بگيريد.
6. روايتي كه امام، عليه السلام، از اميرالمؤمنين، عليه السلام، روايت فرمود و روايات ديگر كه در مورد شهادت آن حضرت در كربلا رسيده اين نقل را كه فرموده باشد (هذا مناخ ركابنا) اگر چه ابن اعثم متفرد باشد تاييد مينمايد و از غرابت و تفرد خارج ميسازد. بر حسب عرف و وضع حال هم صدور اين كلام از امام، عليه السلام، مناسب و مقتضي بوده است زيرا در اين موقع كه تحت فشار نيروي دشمن در زمين كربلا فرود آمدند از اين گونه سخنان طبعاً زياد به ميان آمده است و اين خود شاهد و مؤيدي است كه اطمينان را به نقل ابن اعثم بيشتر ميكند.
7. اين حدس را كه كتابهاي مطالب السئوال و الفصول المهمه و مقتل خوارزمي و حتي كشف الغمه در نقل اين خبر اعتماد بر تاريخ ابن اعثم كردهاند فرضاً بپذيريم نسبت به مناقب ابن شهر آشوب قابل قبول نيست زيرا از مطالب قبل و بعد آن كه پيوستگيش به اين خبر معلوم است روشن ميشود، كه اين موضوع را از تاريخ ابن اعثم نگرفته است.
8. عبارت سيد ابن طاوس قدس سره با عبارت منقول از ابن اعثم تفاوت دارد و نميتوان گفت آن عبارت از تاريخ ابن اعثم گرفته شده است.
زيرا عبارت سيد اين است:
فقال: اللّهُمَ اَنّي اَعوذُبِكَ مِنَ الكَرْبِ وَ البَلاء، ثُمَّ قالَ: مَوضِعْ كَرْبِ وَ بَلاء، اِنزِلُوا هيهنا مَحَطُّ رِحالِنا و مَسفَكُ دِمائِنا وَ هُنا مَحَلُّ قُبُورنا، بِهذا حَدَّثَنِي جَدّي رَسُولُ الله، صلّي اللهعليه و آله.25
و عبارت ترجمه ابن اعثم اين است: اميرالمؤمنين به حسين فرمود: بلي همين زمين كربست و هم بلا كه جاي كشتن ما و محط رحال، و مناخ شتران ما اين زمين خواهد بود، و خونهاي ما بر اين زمين ريخته خواهد شد.26
چنانچه ملاحظه ميفرماييد عبارت سيد قدس سره با عبارت ترجمه ابن اعثم و عبارت هايي كه از تاريخ او نقل شده تفاوتهايي دارند كه عمده جملههايي است كه در نقل لهوف ديده ميشود، در حاليكه در ترجمه ابن اعثم و كتابهايي كه از آن نقل كردهاند نيست، و اگر مأخذ سيد تاريخ ابن اعثم باشد پس اين جملهها چگونه اضافه شده است؟
شما كه ميگوييد مسلمان باتقوايي كه از گفتن مطالب مشكوك پرهيز ميكند نميتواند به نقل ابن اعثم اعتماد كند، بگوييد آيا مسلمان باتقوي ميتواند به مثل سيد با آن مقام زهد و تقوي و بلكه به كسانيكه به مراتب مادون درجه او باشند، نسبت جعل بدهد و بگويد اين اضافات را از پيش خود نوشته است؟ و آيا غير از اين است كه سيد اين حديث را از اصل معتبر ديگر اخذ فرموده است؟27
اضافاتي كه در حديث لهوف ا ست، يكي اين جمله است
اللهم اني اعوذبك من الكرب و البلاء
دوم
و مسفك دمائنا
سوم
و هنا محل قبورنا
چهارم جمله
بهذا حدثني جدي رسول الله(ص).
بفرماييد اين چند جمله خصوصاً جمله چهارم را سيد از كجا آورده است؟ اين جمله نه در تاريخ ابن اعثم است و نه در كتابهايي كه از او نقل كردهاند.
اين جمله هم يادي از گذشته و يادي از جدش پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، است كه مكرر از كشته شدن فرزند عزيزش حسين، عليه السلام، در كربلا خبر داد.
شما كه ادعاء تقوي داريد و ميگوييد مسلمان باتقوي از گفتن مطالب مشكوك پرهيز ميكند چگونه در ص 303 ميگوييد لهوف نيز عين عبارت ابن اعثم را در ص 171 آورده است آيا اين بود عين عبارت ابن اعثم؟ آيا اين است امانت قلمي و علمي؟
9. اكنون براي اينكه بدانيد سيد ابن طاوس در اين نقلي كه فرموده تنها نيست و برخلاف ميل جنابعالي امام، عليه السلام، وقتي در كربلا فرود آمد صريحاً از شهادت خود خبر داد، و مدرك آن منحصر به كتاب ابن اعثم نيست.
اين سه حديث را نيز بشنويد و از اين كتابي كه نوشتهايد اظهار ندامت كنيد، و از امام، عليه السلام، و جد و پدر و مادر و برادرش صلوات الله عليهم و از شهداء كربلا پوزش بطلبيد.
حديث اول ـ طبراني كه از معاريف علماء اهل سنت است روايت كرده است كه حسين، عليه السلام، فرمود: اسم اين زمين چيست گفته شد: كربلا.
فرمود: راست فرمود جدم رسول خدا، صلي الله عليه و آله و سلم، زمين كرب و بلا است28 اين حديث مؤيد و مصدق حديث لهوف است.
حديث دوم حافظ زرندي روايت كرده است وقتي به آن حضرت گفتند زمين كربلا است.
فرمود:
صَدَقَ رَسُولُ اللهِ اَرْضُ كَربِ وَ بَلا، وَ قالَ لِاَصْحابِه ضَعُوارِ حالَكُم مَناخُ القَوم و مِهراقُ دِمائِهِم.29
يعني رسول خدا، صلي الله عليه و آله و سلم، راست فرمود زمين كرب است و بلا، و به اصحاب خود فرمود: بارهاي خود را بر زمين گذاريد. اقامتگاه قوم، و محل ريختن خونهاي ايشان است.
حديث سوم، سليلي در (الفتن) در ذيل خبري كه راجع به اخبار از شهادت امام، عليه السلام، روايت كرده است كه امام، عليه السلام، فرمود: ما اسم هذه الارض؟ قالوا: كربلاء.
اسم اين زمين چيست؟
گفتند: كربلا.
قال: صَدَقَ اللهُ اَرضُ كِرب وَ بَلاء.30
راست فرمود خدا زمين كرب و بلا است.
3ـ25. نتيجه اين بحث
نتيجه بحث اين است كه عبارتي كه سيد ابن طاوس، قدس سره، روايت كرده معتبر و مورد اعتماد است، از جنبه فني، و حديثشناسي به صدور آن از امام، عليه السلام، اطمينان حاصل است، و قرائن و شواهد متعدده قوت و صحت آن را تأييد مينمايد، و اين موضوع كه امام، عليه السلام، هنگام ورود به كربلا از شهادت خود در آن سرزمين خبر داد قطعي و مسلم است، و شخص پرهيزكار و با ايمان و بصبر به احاديث نبايد اين گونه روايات را مورد شبهه و ترديد قرار داده با انكار نمايد.
3ـ26. خطر جديد، حكم بيخردانه
122. در ص 305 و 306 ـ از پيشنهاد امام، عليه السلام، طبق نقل ابي حنفيه دينوري و گزارش عمر سعد به ابن زياد و پاسخ او سخن گفته است.
قابل توجه در اينجا اين است كه ابوحنيفه دينوري كه كتابش مورد اعتماد نويسنده است غير از پيشنهاد به بازگشت حجاز، از پيشنهادهاي سه گانه و مذاكرات محرمانه صلح سخني به ميان نياورده است كه به احتمال قوي براي اين است كه از نظر او نقل اين مذاكرات و پيشنهادها بياعتبار بوده است.
دينوري مينويسد عمر سعد پيشنهاد بازگشت را به ابن زياد گزراش داد. ابن زياد پاسخ داد، به امام، عليه السلام، پيشنهاد كند، با يزيد بيعت نمايد و پس از آنكه بيعت كرد گزارش دهد، و منتظر دستور باشد.
وقتي نامه ابن زياد به عمر سعد رسيد گفت: گمان نميكنم ابن زياد خواهان عافيت باشد، سپس نامه او را به خدمت امام، عليه السلام، فرستاد.
فَقالَ الحُسينُ(ع) لِلرَّسُولِ، لااُجِيبُ اِبنَ زياد اِلي ذلِك اَبَداً، فَهَل هُوَ اِلاّ الموتَ فَمَرحَباً به.31
يعني هرگز اين پيشنهاد را از ابن زياد نميپذيرم آيا غير از مرگ خطري دارد، پس آفرين باد.
از اين جريان معلوم ميشود:
اولا عمر بن سعد ميدانست امام پيشنهاد بيعت را نميپذيرد.
ثانياً در نظر مثل عمر بن سعد همين پيشنهاد بازگشت براي ترك مخاصمه و آزاد گذاشتن پسر پيغمبر، صلي الله عليه و آله، كافي بود، و توقع بيشتر از اين از او بيجا و بيمورد بود.
و ثالثاً عمر بن سعد هم ابن زياد را در عدم قبول اين پيشنهاد خطاكار، و عافيت نخواه ميداند.
و رابعاً به موجب اين فرمايش امام، عليه السلام، آن حضرت به بيعت و تسليم حاضر نخواهد شد، و تا پاي مرگ و شهادت هم چنان ايستاده است.
بنابراين براي پيشنهاد رفتن به شام، و دست در دست يزيد گذاشتن كه همان بيعت است (چنانچه نويسنده هم در ص 307 بيعت را به آن معني كرده است) موضوع باقي نميماند، و اين نقل محكم دينوري هم آنرا تكذيب ميكند.
3ـ27. نكته
123. به نظر ما امام، عليه السلام، پيشنهاد بازگشت را به شخص عمر بن سعد داد نه به دستگاه حكومت، و از او نخواست كه به ابن زياد گزارش دهد، و در مواقع ديگر هم كه جهت اتمام حجت پيشنهاد بازگشت داد به مردم كوفه اين پيشنهاد را مينمود، كه حضرت را آزاد گذارند تا مراجعت فرمايد.
و (تز) همزيستي مسالمتآميز كه پيداست در دهن نويسنده شهيد جاويد خيلي مزه كرده مطرح كردنش با دستگاه حكومت يزيد با آن سوابق غدر و خيانت پدرش معاويه و با شرارت و خيانت فوق العاده يزيد زمينهاي نداشت.
و اگر اين پيشنهاد به دستگاه ميشد بدون يك قرار داد سازشي كه متضمن تعهد سكوت در خانه نشستن باشد پذيرفته نميشد، و اينگونه قرارداد هم به طور ضمني امضاء رسمي شدن حكومت يزيد ميشد، و امام (ع) چنين پيشنهاد را حتي به عنوان اتمام حجت نيز اظهار نميفرمود.
3ـ28. باز هم پيشنهاد و مسالمت، تناقض گويي، اميدواري به نويسنده
124. در ص 317 باز هم سخن از مذاكرات محرمانه امام، عليه السلام، با ابن سعد گفته اما اينجا راجع به پيشنهادهاي سهگانه كه در ص 205 تا 209 از آنها سخن ميگفت سكوت كرده، و فقط ميگويد: براي چندمين بار پيشنهاد مراجعت فرمود.
شايد در اينجا خواسته است آن مطالب را پس بگيرد، و همان پيشنهاد مراجعت و خبر عقبة بن سمعان را بپذيرد.
اگر اينطور باشد يكي از نقاط ضعف كتاب خود به خود و با اعتراف نويسنده از بين ميرود، و از اين چه بهتر كه مؤلف خودش اشتباه خود را اصلاح كند.
ممكن است در اثر مطالعاتي كه از بخش دوم تا اينجا كرده است اين حقيقت برايش روشن شده باشد.
اميدواريم به ساير اشتباهات خود نيز توجه نمايد، و مخصوصاً اساس و نقشه كتاب را عوض كند، يعني كتاب ديگري كه از اين نقاط ضعف مهذب باشد، بر اساس صحيح و معقول به رشته تحرير درآورد، چون به نظر ما كتاب حاضر با حفظ اساس و ترتيبي كه دارد قابل اصلاح نيست، و اگر خداي نخواسته، باز به همان مطالب بخش دوم اصرار دارد چنانچه در ص 334 و 335 به طور مجمل به آن اشاره كرده است ما ضمن اين كه خوانندگان گرامي را به پاسخهايي كه در بخش دوم به مطالب ايشان دادهايم ارجاع ميدهيم، نظر آنانرا به تناقض ظاهر عبارات نويسنده در ص 317 كه در آن فقط مينويسد (براي چندمين بار پيشنهاد مراجعت داد) با مطالب ص 205 تا 209 جلب ميكنيم.
3ـ29. دلسوزي و ارشاد
125. در ص 330 و 331 ـ اين موضوع را في الجمله قبول كرده است، كه خطبه امام، عليه السلام، براي اتمام حجت و روشن شدن وضع و نشان دادن قيافه حادثه كربلا به نسلهاي آينده است، ولي اين مطلب كه امام، عليه السلام، براي جلوگيري از جنگ اين سخنرانيها و بيانات جانسوز را ميكرد صحيح نيست، زيرا پرواضح بود كه آن جمعيت پست و دنيا پرست را ارشاد و خطبههاي هدايت مآبانه به طور دسته جمعي منقلب نخواهد كرد.
بلكه غرض اتمام حجت و نجات افرادي مانند حرّ از وادي ظلالت بود.
اين بيانات و خطبهها حادثه كربلا را عظيمتر و روحانيت و حقيقت و حسن نيت اهل بيت را آشكارتر، و قساوت و جنايت حكومتي را كه امام، عليه السلام، از بيعتش سرباز زده بود نمايانتر ساخت.
و هر جملهاي از اين سخنرانيها از صدهزار سوار در پيشرو مقاصد و اهداف امام، عليه السلام، بيشتر اثر داشت، و از آن زمان تا حال در صفحات تواريخ حروف و كلماتش روشن و درخشان است.
3ـ30. مرحله چهارم اسيري بازماندگان، نتيجه بجاي هدف
126. در ص 338 ـ پس از آنكه در ص 337 ـ اعتراف كرده است كه اسيري اهل بيت، و خطبههاي كوبنده حضرت سجاد و حضرت زينب، عليه السلام، در شناساندن ماهيّت واقعي حكومت ضد اسلامي يزيد اثر عميقي داشت ميگويد: شايد بعضي گمان كنند جزيي از هدف امام حسين، عليه السلام، اين بود كه خاندانش اسير شوند، و اسيري آنان يزيد را رسوا كند، و پايههاي سلطنت وي را متزلزل سازد ولي بايد گفت، اين از باب اشتباه هدف با نتيجه است، هيچ گاه هدف امام، عليه السلام، اين نبود كه خاندانش اسير شوند تا حكومت يزيد رسوا شود بلكه اسيري خاندان امام برخلاف رضاي آن حضرت و برخلاف رضاي خدا و پيغمبر بود الخ.
ما ميگوييم شما دو اشتباه ميكنيد يكي وسيله هدف را با هدف، و ديگر كار و جنايات دستگاه را با اقدام امام، عليه السلام، اشتباه مينماييد.
اسير كردن خاندان نبوت كه كار دستگاه حكومت بود برخلاف رضاي خدا و پيغمبر، صلي الله عليه و آله، و امام، عليه السلام، بود، و تن به اسيري دادن مثل تن به شهادت دادن كه كار امام و خاندانش بود خلاف رضاي خدا و پيغمبر، صلي الله عليه و آله، نبود بلكه عين رضاي آنها بود. شما بين كار و عمل دستگاه حكومت با كار و فعل امام و خاندانش فرق نميگذاريد و ايراد ميكنيد.
آوردن اهل بيت در ميدان كربلا وسيله امتحاني از بني اميه، و از اين نوع دوپا بود، مثل فرصتها و وسايل ديگر كه بر حسب حكمت بالغه الهيّه در اختيار مردم قرار ميگيرد، تا طبق اختيار خود از آن يا موافق رضاي خدا يا برخلاف رضاي خدا استفاده كنند.
يكي از فضايل خاندان رسالت همين است كه عمال و وسايل اين امتحانات الهيه ميباشد، امام، عليه السلام، اهل بيتش را آورد تا بنياميه امتحان خود را بدهند، علاوه چه مانعي دارد، اگر بگوييم امام، عليه السلام، پيشبيني ميفرمود كه اگر اهل بيت را همراه بياورد آنها را اسير ميكنند، و اسارت آنها. جلو رفتن به سوي هدف حقيقي او را كه نجات اسلام و هدايت خلق باشد كامل ميسازد، پس شما وسيله را با هدف اشتباه ميكنيد و چشم از هدف پوشيده هدف بودن وسيله را مورد اعتراض قرار ميدهيد.
آنها كه ميگويند امام اسيري اهل بيتش را ميخواست، غرضشان اين است كه امام، عليه السلام، هدفش احياء دين و معرفي بنياميه، و نجات اسلام از چنگال قهار و خيانكار آنها بود، و اسيري اهل بيت يكي از وسايل آن بود وقتي مصلحت مهمتري در كار باشد بايد از مصلحت مهم صرف نظر كرد، و در مقام دفع مفسده بزرگتر، تحمل مفسده كوچكتر جايز و معقول است، ولي صرف نظر از مصلحت مهم يا تحمل مفسده كوچكتر هدف نيست، هدف حفظ مصلحت بزرگتر و دفع فساد مهمتر است.
والا هيچ كس نگفته است امام، عليه السلام، اسيري اهل و عيالش را ميخواست، به اين معني كه اگر هيچ ثمري بر آن مرتب نميشد و يزيد و ابن زياد هم تسليم ميشدند از آنها خواهش ميكرد بياييد اينها را اسير كنيد چون من ميخواهم اينها اسير شوند!
127. اما آنچه در توجيه همراه ساختن اهل و عيال نوشته است كه امام آنها را با خود همراه آورد كه در مكه و مدينه گرفتار دشمن نشوند بياساس و غير قابل قبول است، هر چند بعضي اين احتمال را دادهاند و جوابش اين است:
اولا اگر اهل بيت در مكه يا مدينه ميماندند مصونيت داشتند، و كسي متعرض آنها نميشد، و بني هاشم امثال محمد حنفيه و ابن عباس و عبدالله بن جعفر ميتوانستند از آنها حمايت كنند.
ثانياً همراه نبردن آنها براي پيشروي مقاصد جنگي، و آسودگي حواس در چنين سفري بهتر بود.
ثالثاً اگر در مكه يا مدينه مصونيت نداشتند امام، عليه السلام، در جواب ابن عباس ميفرمود: ناچارم آنها را با خود همراه سازم چون ماندنشان در حجاز مصلحت نيست و ممكن است مورد توهين و تعرض واقع شوند.
رابعاً زمامداري امام، عليه السلام، در كوفه موضوعي نبود كه صددرصد معلوم باشد خيلي كه در اين مورد مبالغه شود، يك توازن قواي نظامي بين طرفين فرض ميشود، چطور آنرا حاصل شده و مسلم بگيريم، كه امام، عليه السلام، زن و بچهاش را به اين اطمينان با خود همراه سازد؟
خامساً اگر غرض امام گرفتار نشدن اهل بيت بود، چرا وقتي خبر شهادت مسلم و هاني و دگرگوني اوضاع رسيد، فوراً آنها را به مكه يا مدينه باز نگرداند؟
3ـ31. چند نكته پيرامون فلسفه همراهي بانوان اهل بيت با امام، عليه السلام
128. چنانچه مكرر گفتهايم خواه نويسنده شهيد جاويد بپسندد و يا نپسندد خود را لايق آن نميدانيم، و خلاف ادب ميشماريم كه از علت و فلسفه اقدام امام، عليه السلام، پرسش نماييم، و ناچيزتر از اين ميدانيم كه بتوانيم حكم و مصالح عمل امام، عليه السلام، را دريابيم، چون بينش و بصيرت ما هر چه تندرو، و دوربين و دراك و فوق العاده باشد عمق و عواقب امور را آنچنانكه هست نميبيند.
هم پردهها، و حجابهاي گوناگوني كه جلو بصيرت ما است مانع از اين ديد است، و هم مقتضيات و شرايط اين ديد در ما موجود نيست.
داستان موسي و آن بنده خاص خدا كه از نزد خدا به او علمي عطا شده بود در قرآن روشنگر همين حقيقت است.
هر چه بگوييم به اندازه استعداد، و فراخور درك و فهمي است كه داريم و در عين حال آن نظر اطمينان بخش است، كه از طريق نقل مسلّم از جانب پيغمبر، صلي الله عليه و آله، و اهل بيت او كه اعدال قرآن هستند تاييد شود.
ما در كار امام چون و چرايي نداريم و يقين داريم كه هر طور عمل فرمايد عين مصلحت و صواب است، و هر چه حس كنجكاو مستقيم و عقل سليم به كار انداخته شود، و جلو برود بر مصلحت و حكمت كارهاي اين عزيزان درگاه خدا بيشتر آگاه ميشويم.
مع ذلك براي اينكه معلوم باشد، ما در عين اين حال تسليم و تواضع از منطق كور شو و كرشو، هم پيروي نميكنيم و براي مزيد معرفت، و قوت ايمان و عقيده اين مباحث را آزادانه تعقيب ميكنيم چند نكته پيرامون علت و مصلحت همراه شدن اهل بيت با امام، عليه السلام، در اينجا بيان ميكنيم.
1. بر حسب حديث معتبري كه حسين بن احمد بن مغيره ثقه از استادش شيخ ابي القاسم علي بن محمد بن عبدوس كوفي، و از شيخ ديگرش شيخ ابي القاسم جعفر بن محمد قولويه قمي بسند متصل به حضرت امام زين العابدين، عليه السلام، روايت كرده، و آنرا در كامل الزيارات استادش وارد كرده، و حديث اول باب 88 قرار داده است برنامهاي كه امام حسين، عليه السلام، انجام داد، به موجب عهد و شرطي بود كه پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، با اميرالمؤمنين، و امام حسن، و امام حسين، عليهم السلام، فرموده بود.
و بر حسب اين روايت كه از متن آن هم آثار اعتبار ظاهر و هويدا است و پاسخ محكم به كتاب شهيد جاويد است حضرت اميرالمؤمنين، عليه السلام، به حضرت زينب، عليها السلام، هنگامي كه از ابن ملجم ضربت خورده بود از اسارت بانوان اهل بيت خبر داد و فرمود:
كَاَنّي بِكِ وَ بِنساء اَهلِ بَيتِكِ سَبايا بِهذَا البَلَدِ، اَذلّاء خاشِعِين تَخافُونَ اَن يَتَخَطَفَكُم الناسُ، فَصَبراً صَبراً، فَو الذِي فَلَقَ الحَبَّة وَ بَرء النَسمَةَ، ما للهِ عَلي ظَهرِ الاَرضِ يَومَئذ ولي غيزُكم و غَيرُ مَحبيكُم، وَ شيعَتِكُم).32
پس طبق اين خبر اسارت و شهادت، و هر برنامهاي انجام شد بر حسب ماموريت الهي، و وظيفهاي بود كه امام، عليه السلام، داشت.
2. صرف نظر از مثل روايت كامل الزيارات موضوع قابل توجه اين است كه بر حسب روايت
اِنّي رَأَيتُ رُؤيا، وَ رَأَيتُ فيها رَسُولَ اللهِ، وَ اَمَرَنِي بِاَمر اَنا ماض له، وَ لَستُ بِمُخبِرِ اَحَداً حَتّي الاقِي عَمَلي33
احتمال اين كه امام، عليه السلام، اهل بيت را طبق ماموريت الهي خاص با خود همراه فرموده باشد به هيچ وجه قابل رد نيست، و بر حسب اين روايت اقلا محتمل است همراه آوردن اهل بيت، و شركت دادن آنها در اين مصائب به امر پيغمبر باشد، و با اين احتمال صحيح عقلايي و با اين روايتي كه نويسنده نيز آنرا معتبر شناخته، و مؤيد به شواهد بسيار است خلاف تقوي و امانت است اگر كسي بگويد مقصود امام، عليه السلام، از بردن خانواده اين بود كه در مكه و مدينه گرفتار نشوند و زحمت برايشان درست نشود.
3. همراه ساختن عائله به قول عقاد34 عمل بيسابقهاي نبود و دليل بر قوت تصميم، و باز نگشتن از تعقيب هدف بود، به علاوه امام، عليه السلام، مردمرا به جهاد و قيامي دعوت ميكرد كه در آن بايد مصائب و خطراتي را كه به جانها و اموال و فرزندان و خاندان آنان متوجه ميشود چيزي نشمارند، براي آنكه مجاهدان ميدان اين جهاد چيزي را طلب ميكردند كه در نزد مؤمن از مال و عائله عزيزتر است، پس از مروت و جوانمردي بدور بود كه امام، عليه السلام، از آنها بخواهد از اين خطرات استقبال كنند، در حاليكه خودش عزيزانش را در مهد امن و آسايش گذارده باشد. از مروت بدور بود كه از مردمي كه زن و بچه و عائله آنها در كوفه بدون هيچ مصونيت زير چكمه ظلم و ستم عمال حكومت ابن زياد ميافتاد بخواهد كه بيايند و فداكاري كنند، و زن و بچه خود را در معرض هر گونه توهين و گرفتاري قرار دهند، در حاليكه خودش در اين مصائب پيشرو آنها نباشند.
4. باز هم به قول عقّاد: حسين، عليه السلام، بايد با قويترين حجتها و دليلها قيام كند، و قويترين حجّتها را عليه دشمنانش و براي اثبات بطلان آنها فراهم سازد، كه وقتي بر او به ظاهر غالب شدند اين حجتها آنانرا مغلوب، و حسين را مظفر و پيروز سازد، و اسارت اهل بيت اين نتيجه را داشت، علاوه بر آنكه همراه بودن اهل بيت در اتمام حجت بليغتر بود، زيرا وقتي ياري امام، عليه السلام، بواسطه مقام عالي و نسب شريفي كه داشت واجب باشد، ياري او در وقتي كه در ميان بانوان حرم رسالت، و پردگيان عصمت و طهارت محصور شده باشد واجبتر و تأكيدش بيشتر است.
5 ـ اسارت اهل بيت همانطور كه نويسنده نيز اعتراف كرده، در شناساندن ماهيت واقعي حكومت ضد اسلامي يزيد اثر عميق داشت كه با هيچ وسيله ديگر اين اثر بدست نميآمد، علاوه در نشان دادن مظلوميت اهل بيت، و محبوبيت آنان، و بسيج احساسات، به طرفداري از حق و فضيلت نيز فوق العاده مؤثر شد.
در حفظ آثار شهادت امام، عليه السلام،، و نتايج آن فداكاري بيمانند، و رساندن آن مواقف بيسابقه بگوش ملت اسلام، و انتشار نواي حقپرستي، و صداي توحيد و اسلام خواهي اهل بيت يگانه وسيله بود.
اگر اين اسارت نبود ميتوان گفت آثار شهادت امام، عليه السلام، با بدن مباركش در كربلا دفن ميشد، و اين مكتب، و مدرسه حسيني كه در دوره سال كلاسهاي تعليم و تربيتش دائر است افتتاح نميشد.
اسارت اهل بيت در كوفه، در مجلس ابن زياد، در شهرهاي بين راه شام، در دمشق، جهان اسلام را تكان داد، و حتي داخله دربار يزيد را عليه او شورانيد.
خطبههاي شجاعانه و پرمعني و رسا و شيواي امام زين العابدين و حضرت زينب، عليها السلام، در كوفه و در شام، مخصوصاً خطبه تاريخي حضرت زينب در مجلس يزيد، و خطبه تاريخي امام سجاد، عليه السلام، در جامع دمشق كاري كرد كه آثار آن با بسيج بزرگترين دستگاههاي تبليغاتي مجهز عصر ما هم امكانپذير نيست.
مكارم اخلاق، قوت قلب، استقامت، شهامت، صبر و شكبيابي آنان مردم را متحير و مبهوت ساخت، و آن مردمي كه شرف و دين و آزادي خود را به مقام و جيره دستگاه فروخته بودند، يا از ترش زبانشان به گفتن كلمه حقي باز نميشد، خود را در برابر انسانهايي ديدند كه به زمين و زمان بياعتنا هستند.
بانوان اهل بيت، داغدار، مصيبت زده، اسير و مبتلا، در زير برق سرنيزه و شمشير تيمساران ناكس و افسران پست و سربازان بيشرف حكومت يزيد. در بيان نهضت امام، و محكوم كردن باطل، و دفاع از قدس دين و هدف حسين، عليه السلام، هيچ نكتهاي را ترك نكرده، و در هيچ كجا هدفي را كه داشتند فراموش ننمودند.
كتاب بلاغات النساء35 را بخوانيد به بينيد كدام زن يا مرد مصيبت زده، و داغديده و اسير ميتواند در مجلس امپراطور ديكتاتور و گستاخي مثل يزيد اينگونه با قوت قلب حقايق را بگويد و يزيد و حكومت اموي را با منطق حيدري، و لسان فصيح محمدي بكوبد.
اگر عقيله هاشميين اسير نبود، و برادرش شهيد نشده بود باز هم بهتر از اين سخن گفتن ممكن نبود.
اين مواقف و مقامات از معجزات خاندان رسالت است، اگر اسارت جلو نميآمد اين امتيازات، و نفسيات مقدسه كجا آشكار ميشد.
بلاغات النساء را بخوانيد و به بينيد چگونه زينب در آن مجلس بر آسمان مجد و عظمت نشسته، و يزيد را در پستترين سياهچالهاي سقوط ميبيند، و سرزنش ميفرمايد.
بخوانيد و ببينيد، چگونه زينب، عليها السلام، پيش گويي ميكند، و از آينده خبر ميدهد و به يزيد اعلام ميكند كه كوشش تو براي محو آثار وحي محمدي، و رسالت اسلام به هدر ميرود، و اين وحي، و اين نام، و اين افتخارات جاودان باقي ميماند.
كدام بانوي عالمه و فصيحه و بليغه ميتواند در حال جمع بودن حواس در يك فرصت كافي اينگونه سخنراني را پيش نويس كند.
اين دختر علي و خواهر حسين بود كه بيانات آتشين و شورانگيز و پرحقيقت، انحطاط جامعه اسلامي را در آن زمان در خطبهاي كه در شهر كوفه خواند آشكار ساخت.
خطبه امام زين العابدين، عليه السلام، در جامع دمشق هم تأثيرش عميقتر و حساستر شد.
اين عكس العمل اسارت بود كه يزيد ناچار ميشود به امام اذن بدهد، در مسجد دمشق، حقايقي را كه تا آن موقع كه شصت سال از هجرت گذشته بود در آنجا به گوش كسي نرسيده بود بيان كند، و در آن محيطي كه بسا كسان بودند كه از خويشاوندي علي، عليه السلام، با رسولخدا، صلي الله عليه و آله، هم آگاه نبودند فضايل و مناقب آن حضرت را به مردم برساند.
اينها و فوائد ديگر فلسفه اين قيام و اين اسارت است، اسير شدن خانواده رسالت هدف قيام نبود ولي اين آثار و اين نتايج همه در اهداف قيام درج و پيشبيني شده بود چقدر شما كوتاه فكري نشان ميدهيد، موضوعي را كه اين هم حساس و باارزش شده بود چقدر شما كوتاه فكري نشان ميدهيد، موضوعي را كه اين همه حساس و با ارزش و اثر است، ميكوشيد به علت واهي و خرد ناپسندي تعليل كنيد، و ميگوييد (ص 338) امام، عليه السلام، خانواده را با خود همراه برد براي اينكه از نزديك از حالشان آگاه باشد.
چقدر به خطا ميانديشيد كه ميگوييد (ص 339) مقصود امام، عليه السلام، از بردن خانواده اين بود كه گرفتار دست دشمن نشوند و ضمناً امام، عليه السلام، را به جهل نسبت ميدهيد، زيرا چون آگاه از پيش آمد نبود به عكس نظري كه داشت اسير و گرفتار شدند.
اگر شخص اظهار بياطلاعي كند و به ملائكه تاسي كند (ولا علم لنا) بگويد بهتر است تا اين توجيهات غيرقابل قبول را بنمايد. پيش از شما بعضي به صورت بهتري اين احتمال را دادند و طنطاوي هم اين سخن را گفت، و با اينكه صدور آن از او بعيد نبود مع ذلك در بين اهل سنت هم مقبول واقع نشد.
آقاي عزيز! امام ميدانست كه اهل بيتش چه برنامهاي را اجرا ميكنند و يقيناً اگر در مكه يا مدينه ميماندند به اسيري نميافتادند.
امام اين را هم ميدانست كه دست طغيان و خلاف حميّت و غيرت به سوي آنها دراز نخواهد شد، و خدا حافظ و نگهبان آنها است، همانطور كه با كمال اطمينان خاطر به آنها در وداع آخر وعده داد فرمود:
«اِلبَسُوا اِزرَكُم، وَ اسْتَّعُدوا لِلبَلاء وَ اَعلَمُوا اِنَّ اللهَ حاميكُم وَ حافِظُكُم، وَ سَيِنجِيكُم مِنْ شَرّ الاَعداء، وَ يَجْعَلُ عاقِبَةَ اَمْرِكُم اِلي خَير، وَ يُعذّبُ اِعاديكُم بِانواع العَذابِ، وَ يُعوّضِكُم عَن هذهِ البَليَّةِ بِانواعِ النِعمِ وَ الكَرامَةِ فَلاتَشكُوا وَ لاتَقُولُوا بِالسَنَتِكُم ما يَنقُصُ مِن قَدرِكُم».36
سَلامُ اللهِ عَلَيكَ وَ عَلي اَهلِ بَيتِكَ يا اباعَبدالله يالَيتَني كُنتُ مَعَكُم فَافوزُ فَوزاً عظيماً.
به هر حال ما شهادت امام، عليه السلام، و اسارت اهل بيتش را در راه خدا و براي حمايت دين خدا ميدانيم و بر طبق ادلهاي كه در اين كتاب هم مكرر اقامه شده معتقديم، كه آثار شهادت و اسارت هدف امام، عليه السلام، بود، و شما چون علم امام را به شهادت و اسارت حتي از طريق اخباري كه از پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، رسيده است انكار ميكنيد اين آثار را نتايج قهري ميشماريد، و در شهادت و اسارت امام هيچ قصد اثر و فائده اختياري براي اسلام فرض نميكنيد.
وَ لاحَولَ وَ لاقُوَّة اِلاّ باللهِ العَلّي العَظيم
1. تاريخ طبرى ج 7 ص 393، كامل ابن اثير ج 3 ص 278، البداية و النهاية ج 8 ص 168 و 169، الاخبار الطوال ص 223.
2. الامامة و السياسة ج 2 ص 5 و 6.
3. مقتل خوارزمى ص 229 ج 1، پوشيده نماند كه در ترجمه تاريخ ابن اعثم به مقدارى كه مراجعه شد از اين موضوع (شوراى صحرا) اشارهاى به نظر نرسيد با اين حال در مقتل خوارزمى چگونه وارد شده است خدا دانا است.
4. مراجعه امام به بنى عقيل در اين موقع كه شخصيتى مثل مسلم را از دست دادهاند يك نوع دل جويى و تفقد و ابراز عنايتى نسبت به آنها بود، و آنها نيز در پاسخ طورى سخن گفتند كه ثبات قدم و تصميم خود را بر شهادت ثابت كردند، و اگر فرضاً آنها مىخواستند برگردند امام از آنان حل بيعت مىكرد و خود به سوى مقصد روانه مىگشت.
5. الامامة و السياسة ج 2 ص 6.
6. از اين نويسنده روشنفكر بايد پرسيد چگونه شد كه فقط امام از ثعلبيه تا زباله را طبق تصميم شورى عمل كرد، و چرا در مراحل قبل آراء شخصيتهاى سياسى را مورد توجه قرار نداد؟ و چرا يكبار ديگر اين شورى جلسهاش تجديد نشد؟ و چرا در منزل زباله كه اذن بازگشت به اصحاب داد درباره وضع و برنامه خودش با كسى مشورت نكرد؟ غير از اين علتى نداشت كه امام(ع) آگاه از جريان بود، و طبق برنامهاى كه داشت عمل مىفرمود.
7. طبرى ص 294، ارشاد ص 233، انساب الاشراف، الفاظ فرمايش حضرت طبق روايت طبرى نقل شد.
8. ارشاد مفيد، ص 233.
9. اين قسمت كاملا دلالت دارد كه غير از اعراب سائر همراهان حضرت از پايان اين سفر آگاه بودند.
10. ج 7 ص 298.
11. ابوحنيفه دينورى خطبه نخست را بعد از نمازظهر نقل كرده و الفاظ آن تقريباً با الفاظ طبرى يكى است، ولى خطبه بعد از نماز عصر را ذكر نكرده، همين قدر گفته است كه مثل سخن اول را فرمود، الاخبار الطوال ص 224.
12. مقاتل الطالبيين ص 111.
13. الاخبار الطوال ص 225.
14. الاخبار الطوال ص 225 ـ عبارت ابن اثير نيز دلالت دارد براينكه امام، عليه السلام، در اين موقع راه كربلا را پيش گرفت زيرا مىگويد، فتياسر عن طريق العذيب و القادسية، و الحر يسايره و در دو صفحه بعد مىگويد، فلم يزالوا يتياسرون حتى انتهوا الى نينوى المكان الذى نزل به الحسين (كامل ص 280و282).
15. مثير الاحزان 19 و 20.
16. مقتل الحسين، عليه السلام، ص 222.
17. البداية و النهاية ج 8، ص 74، آنچه از اين جلمه پس از گزارش طرماح كه عرض كرد، بيرون كوفه از لشكر و سپاه به قصد شما پر شده استفاده مىشد اين است كه آنچه حضرت به صدد آن بود همان رفتن به كربلا و شهادت بود زيرا قصد رفتن به كوفه و تأسيس حكومت در اين موقع منطقى نبود.
18. الاخبار الطوال، ص 225.
19. ارشاد ص 177.
20. صواعق ص 191، ذخائر العقبى ص 148، تذكرة الخواص ص 260، الفتن سليلى و الفتن ابى يحيى طبق نقل الملاحم و الفتن ص 79 و 80 و 126، البداية و النهاية ج 8 ص 199.
21. الخصائص الكبرى ج 2، ص 125، البداية و النهاية ج 8، ص 199، كفاية الطالب ص 281 و 282، تاريخ ابن عساكر ج 4، ص 338.
22. رجال كشى ص 52.
23. سندها و متون ديگر نيز براى اين خبر هست مانند روايت حافظ طبرانى از شيبان به نقل (مقتل خوارزمى ص 162) كه چون در مقام استقصاء نبوديم به آنچه مرقوم شد اكتفا كرديم.(23)
24. مطالب السئوال فى مناقب آل الرسول ص 75 ـ كشف الغمه ص 189.
25. لهوف ص 71.
26. ترجمه تاريخ ابن اعثم ص 366.
27. شما كه مسلمان باتقوايى هستيد، و در اين كتابى كه نوشتهايد با تحريفات و مغلطه كارىهايى كه مرتكب شدهايد تقواى ادبى و علمى خود را نشان دادهايد چرا به سيد ابن طاوس آن مجسمه تقوى و پرهيزكارى و راستى و امانت، و آن مفخر دودمان رسالت جسارت كرده و ايشان را در پاورقى ص 304 به شرط صحت فرمايش محدث نورى معذور شمردهايد.
28. كنز العمال ص 110، ح 7، ح 951.
29. نظم در رالسمطين ص 215 و 216، و طبق آنچه در ذيل صفحه نگاشته شده اين حديث را حافظ هيثمى در مجمع الزوايد ج 9 ص 981 و محب طبرى در ذخائر العقبى ص 147 با اندك تفاوت روايت كردهاند.
30. الملاحم و الفتن ص 79 ب 24.
31. الاخبار الطوال ص 277.
32. رجوع شود به كامل الزيارات ص 259 تا 266.
33. تاريخ الاسلام ذهبى ج 2 ص 343، كامل ابن اثير ص 276 ج 3، تاريخ طبرى ج 7 ص 280.
34. ابوالشهداء ص 142 و 143.
35. ص 20 تا 25، اين كتاب در قرن سوم هجرى تأليف شده و از قديمترين كتابهايى است كه خطبه حضرت زهرا، عليها السلام، و خطبه حضرت زينب و امكلثوم، عليها السلام، را روايت كرده است.
36. مقتل الحسين و حديث كربلا ص 128 اين كتاب نيز از ص 125 پيرامون همراه شدن عائله با امام بحث سودمندى دارد.