The holy Prophet(SAW):The world will not come to an end until a man from my family (ahl al-bayt), who will be called al-Mahdi, emerges to rule upon my community.(Bihar al-anwar,V51,P75)

فصل چهارم

4ـ1. قيام براي اصلاح

129. اصلاح يك معني مقول به تشكيك است مانند نور و سفيدي كه درجات و مراتب، و افراد، و مصاديق آن متفاوت است.

يك نفر را راهنمايي كردن، و به سوي خدا خواندن، و از گناه بازداشتن و به امانت و نوع دوستي تشويق كردن اصلاح است.

يك سنة حسنه را رايج كردن و از يك سنّت سيّئه جلوگيري نمودن اصلاح است.

يك صنف يا يك جامعه يا يك مؤسسه را به راه راست بردن اصلاح است.

تبليغ احكام، امر به معروف و نهي از منكر، توبيخ ستمگران، همكاري با نكيوكاران، تقويت عقائد صحيحه دفع شبهات، جلوگيري از انحرافات فكري، و ياري مظلوم، ايجاد مراكز راهنمايي فكري، و مؤسسات علمي هم اصلاح است.

اصلاح رشته‎هاي بسيار دارد، منحصر به تأسيس حكومت اسلامي، و زمامداري صلحا و شايستگان نيست افساد كه ضد اصلاح است نيز مقول به تشكيل و مثل ظلمت و سياهي مصاديق آن مختلف است.

در قرآن مجيد از قول شعيب پيغمبر، علي نبينا و آله و عليه السلام، مي‎فرمايد:

اَنْ اُريدُ اِلاّ الاِصْلاحَ مااستَطَعتُ

اين اصلاح فقط اصلاح سياسي و حكومتي بود.

اصلاح فكري، اصلاح اجتماعي، اصلاح اخلاقي، اصلاح اقتصادي را نيز شامل است.

البته اصلاح مطلق و كامل، شرايط بسيار دارد، و موانع آن هم زياد است.

در حكومت اسلامي هم اصلاح مطلق، محتاج به گذشت زمان و رفع موانع است، و لذا در عصر پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، و خلافت ظاهريه اميرالمؤمنين، عليه السلام، بواسطه وجود موانع و كمي فرصت، اصلاح مطلق و جهاني حاصل نشد، حكومت آن دو بزرگوار حكومت واقعي اصلاح و هدف آن هم اصلاحات جامع و كلي بود اما از جهت محدوديت قلمرو حكومت، مردم و كشورهايي كه به اسلام نگرويده بودند از آن محروم بودند، و از جهت اوضاع داخله نيز محيط آمادگي براي پذيرش تمام اصلاحات نداشت.

مع ذلك اين طور نيست كه تمام اصلاحات در بست موكول به تأسيس حكومت اسلامي باشد، و در حكومت‎هاي غيراسلامي و شرايط غيرمساعد هيچ اقدام اصلاحي ديگر امكان نداشته باشد و اگر اصلاح را فقط در سايه حكومت اسلامي فرض كنيم، بايد اصلاحاتي را كه در طول مدت چهارده قرن از بركت تعاليم اسلام انجام شده انكار كنيم، و بگوييم به اسلام مربوط نيست.

در حاليكه پيغمبر بزرگترين رهبر اصلاح طلب، و يگانه مصلح جهان انسانيت است، نه فقط براي اينكه چند سال حكومت اسلامي را تأسيس فرمود بلكه براي اينكه در اين مدت چهارده قرن هم دنيا از آثار و بركات اصلاحات و تعليمات او برخوردار شد، و اگر چه حكومت اسلامي تمام عيار جز در مدت حيات پرفيض و بركت شخص آن حضرت، و خلافت ظاهريه اميرالمؤمنين، عليه السلام، تأسيس نشد اما كوشش‎هاي اصلاحي آن حضرت در تمام شئون و رشته‎هاي مختلف اجتماعي، سياسي و معنوي و مادّي بشر ثمربخش گرديد، و بشريت خود را يافت، و به ارزش انساني و حقوق خود پي برد.

پيغمبر رهبر واقعي اصلاحات و مصلح حقيقي بود، هم آنگاه كه در مكه بود، و رياست و حكومتي به حسب ظاهر نداشت، و هم آنوقت كه در شعب ابيطالب محصور بود و هم آن زمان كه در مدينه طيبه حكومت الهي اسلامي را تشكيل داد.

عيسي و موسي و ابراهيم خليل و سائر انبيا همه مصلح بودند و بسياري از ايشان تا وقتي از جهان درگذشتند، حكومتي تأسيس نكردند، اما ملت‎ها را بيدار كردند و مردم را به سوي خداي يگانه بردند و به شاهراه انسانيت هدايت كردند و اصلاحات بزرگ و اساسي انجام دادند.

پس وسيله نجات اسلام از انقراض و اضمحلال منحصر به تأسيس حكومت اسلامي نبود، تا ناچار شويم با دليل‎هاي نادرست قيام امام، عليه السلام، را براي تأسيس آن بدانيم، همين برنامه‎اي كه امام انجام داد از امتناع از بيعت، تا شهادت خود و جوانان هاشمي و اصحاب، و تا اسارت اهل بيت، اسلام را نجات داد، و يزيد را در عين زمامداري و حكومت از رهبري و امامت مسلمانان منفصل ساخت.

پس از اين مقدمه چون در اين بخش مي‎خواهد ثابت نمايد كه هدف قيام حكومت بوده است، ما اگر چه مكرر اين نظر را رد كرده و بيان كرديم كه شرايط تأسيس حكومت اسلامي موجود نبود و چون تكليف تأسيس حكومت مثل هر تكليف ديگر مشروط به قدرت است، به علت مقدور نبودن اين تكليف از امام، عليه السلام، ساقط بوده است.

مع ذلك در اينجا نيز چون به سخنان خود امام، عليه السلام، درباره بيان هدف استناد جسته است، ما نيز پيرامون مدلول همين سخنان بحث را دنبال مي‎كنيم و بسيار افتخار مي‎كنيم اگر بتوانيم كلمه‎اي از آنرا به قدر استعداد ناچيز خود شرحي بدهيم.

130ـ نخستين فرمايشي را كه از امام براي نشان دادن هدف اصلاحي آن حضرت نقل كرده است اين جمله از وصيت نامه آن حضرت است:

وَ اِنَمَّا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاِصْلاحِ فِي اُمةِ جَدّي.1

جواب

اولا ـ بسيار عجيب است كه در اينجا به عين نقلي كه در (ص 98) آنرا ردّ كرده و بي‎اعتبار شمرده استناد كرده است.

و اين قسمت از مقتل خوارزمي از (ص 180 تا 189) كه بواسطه نقل از ابن اعثم در آنجا غير معتبر شمرده شد در اينجا معتبر گرديد.

بديهي است باتوجه به ادله‎اي كه در آنجا اقامه كرده‎ايد و مجموع اين نه صفحه را يك خبر شمرده‎ايد لذا در رد خواب امام به مطالب قبل از آن استشهاد كرده‎ايد اينجا نمي‎توانيد نقل او را تجزيه كرده و بگوييد قسمت خوابش معتبر نيست و قسمت‎هاي ديگرش معتبر است چون اگر معتبر است تمام خبر معتبر است و اگر معتبر نيست تمام آن غير معتبر است.2

از خوانندگان گرامي خواهش مي‎شود مقتل خوارزمي را از ص 180 تا 189 و ترجمه تاريخ ابن اعثم را از ص 342 تا 347، و كتاب شهيد جاويد را (ص 96 تا 106، و ص 286 و ص 343) به دقت مطالعه فرماييد تا ببينيد اين نويسنده چگونه در رد و قبول مطالب تاريخي راه تناقض را پيموده است.

ثانياً روشن است و مورد اتفاق كه امام، عليه السلام، غير از اصلاح قصد ديگري نداشت.

آنها كه مي‎گويند امام، عليه السلام، از شهادت خودآگاه بود، و قصد تأسيس حكومت اسلامي را نداشت مي‎گويند قصد امام اصلاح بود. شما هم كه مي‎گوييد امام قصد تأسيس حكومت اسلامي را داشت نيز مي‎گوييد قصدش اصلاح بود.

با اين تفاوت كه آنها مي‎گويند امام در قيام خود پيروز و موفق شد و به هدف اصلاحي خود رسيد، شما مي‎گوييد شكست خورد و به هدف خود نرسيد، و فايده‎اي كه از قيام منظور امام بود حاصل نشد.

شما مي‎گوييد حوادثي كه قابل پيش‎بيني نبود سبب شكست قيام شد و امام مرحله به مرحله برنامه‎اش عوض شد آنها مي‎گويند حوادثي كه قابل پيش‎بيني نباشد، حتي در سطح پايين‎تر از علم امام، اصلا پيدا نشد، و آنچه جلو آمد اقلا به طور اجمال قابل پيش‎بيني بود، و امام هم برنامه‎اش از اول معلوم بود، و تا آخر همان برنامه‎اي را كه از اول داشت و در مدينه و در مكه مكرر اعلام كرد اجرا نمود.

اصلاح تمام عيار در سايه تشكيل حكومت اسلامي فراهم مي‎شود اما تشكيل آن در اين عصر كه به مراتب اوضاع و احوال بدتر شد، و موانع صد چندان شده بود، امكان نداشت، لذا امام از طريق مبارزه منفي و سلبي وارد ميدان اصلاح شد، و تصميم گرفت در اين موقعي كه تمام طرق فساد به روي مردم باز شده، و مفسدان همه جا و همه مقامات را گرفته، و مفسد شرير و بد سابقه، و ديكتاتور و مستبدي مثل يزيد و زمامدار گرديده، براي اصلاح خواهي در امت جدش قيام فرمايد، و كوشش كند، و فساد را دفع كند، حق را از باطل، و صلاح را از فساد جدا سازد.

تأسيس حكومت در آن محيط مقدور نبود، ولي محكوم كردن حكومت جبار وقت و اعلان فساد آن، و سرباز زدن از بيعت، و آشكار ساختن مخالفت و هدايت افكار گمراه لازم و ممكن بود.

شكي نيست كه امام، عليه السلام، تا همين حد كه توانست بزرگترين قدم اصلاحي را برداشت، و در امت اسلام رهبر و پيشواي مصلحان گرديد. اسلام را نجات داد. مسلمانان را آگاه ساخت به مسئله حكم خروج بر مثل يزيد جواب داد، و آنرا جايز بلكه واجب شمرد، و بر رهبري ديني آنگونه خلافت خط بطلان كشيد و دست آنها را از اينكه بتواند در لباس دين، و به اسم دين، و ولي امر و امام بودن كارهايي بنمايند و آنرا دين معرفي كنند، و مردم هم باور نمايند كوتاه كرد.

در آن شرايط به غير از برنامه‎اي كه اجرا كرد هيچ نقشه اصلاح ديگر جز سكوت و تسليم، و به راه انداختن دستگاه كه حتماً سبب اضلال مسلمين مي‎شد نقشه ديگر تصور نمي‎شد.

امام پيروزمندانه برنامه خود را اجرا كرد و موفق و فاتح گرديد حاصل اينكه طلب اصلاح به طور مطلق، توقف بر تأسيس حكومت نداشت كه شما يك كتاب پر از توجيه و تقطيع، و انكار امور مسلمه تاريخي در اثبات هدف بودن آن بنويسيد.

131 ـ در ص 343 ـ جمله

فَانَّ السُنَةَ قَدْاُمِيتَتْ، وَ اِنَّ البِدعَةَ قَد اُحْيِيتَ

استشهاد كرده و مي‎گويد: يعني هدف من از بين بردن بدعت‎ها و زنده كردن اسلام و سنت پيغمبر است.

جواب

يقين است كه هدف امام احياء سنت، و از بين بردن بدعت بوده است، و اين هدف تمام ائمه از اميرالمؤممنين تا حضرت ولي عصر، عليهم السلام، است كه حكومت جهاني حق و عدالت اسلام و دولت الهيه را به امر خدا تشكيل مي‎دهد.

و هر يك از امامان تا حدود امكان سنت‎ها را احياء و بدعت‎ها را از بين بردند.

امام حسين، عليه السلام، در اين نامه كه به سوي بزرگان بصره فرستاد، هدفش دعوت به كتاب و سنت بود، چنانچه در جمله قبل از اين جمله مي‎فرمايد:

وَ اَنَا اَدَعُوكُم اِلي كِتابِ اللهِ وَ سُنَةِ نَبيّه.

امام هر چه از اين گونه نامه‎ها مرقوم فرمايد بر حسب مقام امامت و انجام وظيفه دعوت و ارشاد و ابلاغ و عمل به برنامه:

قُل فَللّهِ الحُجَةِ البالِغَة

است.

امام در اين نامه‎ها آمادگي خود را براي بدست گرفتن زمام امور ابلاغ مي‎كرد.

اما از اين نامه استفاده نمي‎شود كه هدف امام تأسيس حكومت اسلامي بود، به اين معني كه شرايط تأسيس آنرا فراهم مي‎دانست و حصول هدف‎هاي اصلاحي را به آن موكول فرموه بود.

4ـ2. خطبه امام، عليه السلام،: مطالب كتاب شهيد جاويد را باطل مي‎سازد.

132. در ص 343 خطبه امام، عليه السلام، را پس از برخورد با سپاه حر نقل كرده است، در ص 345 ـ اعتراف دارد كه در موقعي اين خطبه را انشا فرمود كه امكان پيروزي نظامي براي آن حضرت نبود و از تشكيل حكومت منصرف شده بود زيرا در اين باره ديگر تكليف و مسئوليتي نداشت.

جواب

آنچه از اين خطبه استفاده مي‎شود:

اولا اينكه امام، عليه السلام، ادله قيام و صحت امتناع خود را از بيعت در اين خطبه بيان مي‎فرمايد و از برنامه‎اي كه اجرا مي‎كرد با اين سخنراني دفاع مي‎نمايد.

اين بيانات فقط دلائل وجوب كارهاي گذشته نيست بلكه در اين موقع كه به قول نويسنده امكان پيروزي نظامي نبود، ادله روش سلبي امام از اين زمان تا پايان كار و شهادت نيز مي‎باشد، اين خطبه عذر حركت گذشته نيست و بيشتر از آنچه به گذشته نظر دارد به حال و آينده نظر دارد، پس اين خطبه اگر هدف امام را به ما نشان مي‎دهد هدف آن حضرت را از هنگام انشاء آن تا شهادت نيز معرفي مي‎نمايد.

تغيير چيزي كه يزيد بر آن بود، به فعل و قول و گفتار و كردار، در اين موقع كه به قول شما هم از تشكيل حكومت منصرف شده بود هدف امام بود، و با برنامه‎اي كه انجام داد انجام گرفت.

ثانياً حديثي كه امام، عليه السلام، به آن در وجوب انكار بر سلطاني كه ستمگر و متجاوز به احكام و شكننده عهد خدا و مخالف سنت پيغمبر باشد و با بندگان به گناه و ظلم رفتار كند استشهاد فرموده مطلق است، و مشروط به امكان تأسيس حكومت نيست بلكه به هر نحو، انكار ممكن و مفيد باشد بايد انكار كرد.

ثالثاً امام، عليه السلام، از هر كس براي اين انكار سزاوارتر و شايسته‎تر است، زيرا انكار او در نفوس مؤثرتر است.

رابعاً يزيد و دستگاه حكومت از مجمع اين صفات خبيثه بود:

1. ملازمت طاعت شيطان 2. ترك اطاعت خدا 3. اظهار فساد 4. تعطيل حدود 5. اختصاص دادن بيت المال به خود و عمال دستگاه و مزدوران و ارتشيان نگهبان حكومت يزيد 6. تحليل حرام 7. تحريم حلال.

و معلوم است چنين دستگاهي اگر بدون مانع و اعتراض خلق به كار خود ادامه دهد، و به عكس العمل، و انكار جامعه، و شخصيت‎هاي ديني و ملي روبرو نشود، و همه با سكوت، و ظاهرسازي، و مسامحه آنرا امضا كنند اسلام را محو و نابود خواهد ساخت.

خامساً ايراد اين خطبه در اين موقع كه به اعتراف شما پيروزي نظامي ممكن نبود دلالت دارد بر اينكه سخنراني‎ها، و نامه‎ها، و دعوت‎هاي امام، عليه السلام، از مردم، به حمايت از دين و امر به معروف و نهي از منكر، بر اساس امكان تشكيل حكومت اسلامي نيست، و اتمام حجت و يا دعوت از هر فرد به مبارزه منفي و عدم تمكين از حكومت است خواه فعلا پيروزي حاصل شود يا نه، و اگر غير از اين بود آن مردم مي‎توانستند بگويند ما آماده همكاري هستيم اما تشكيل حكومت اسلامي امكان ندارد، و امام هم نبايد بنابراين در چنين موقعي از كسي طلب ياري و كمك كند.

هر تفسيري كه از اين سخنراني مي‎كنيد، از سخنراني‎هاي ديگر و نامه‎هاي امام، عليه السلام، كه در مكه و در بين راه و قبل از برخورد با سپاه حر ايراد شد بنماييد، لحن اين سخنراني‎ها همه تقريباً يكي است.

سادساً امام، عليه السلام، مي‎فرمايد:

المَغرُورُ مَن اِغتَّربِكم

خودتان هم اين جمله را اينطور ترجمه كرده‎ايد: فريب خورده كسي است كه به شما اعتماد كند.

حال با دقت و تأمل و انصاف به اين پرسش پاسخ بدهيد.

آيا اين حرفي كه شما مي‎زنيد كه شرايط قيام براي تأسيس حكومت اسلامي موجود بود و امام بر اساس موجود بودن اين شرايط قيام كرد، و مسلم را فرستاد، و از مكه به عراق حركت فرمود، بنا بر طرح شما غير از اعتماد به نامه‎ها و فرستادگان كوفيان و بيعت آنها با حضرت مسلم و وعده‎هاي دروغين و لاف و گزاف‎هاي آنها چيز ديگر بود؟ آيا اغترار به گفته‎ها و بيعت‎هاي آن مردم بيعت شكن كه مسلم در آخرين پيام خود به حضرت آنها را به اين گونه معرفي كرد:

اِرجِع فِداكَ اَبي وَ اُمّي بِاهلِ بَيتِكَ، وَ لايَغُرُّكَ اَهلُ الكُوفة، فَاِنَّهُم اَصحابُ اَبيكَ الذّي كانَ يَتَمَني فِراقَهم بِالمَوتِ الخ.3

غير از قيام براي تأسيس حكومت به اتكاء وعده‎ها و بيعت‎هاي اين مردم چه معنايي دارد؟ پس نتيجه زحمت‎هاي هفت ساله شما و بيش از چهارصد صفحه كتاب نوشتن اين شد كه امام، عليه السلام، (العياذ بالله) فريب آن مردم را خورد، و مغرور شد، و اين پيش آمد جبران‎ناپذير براي عالم اسلام جلو آمد.

شما را به خدا ببينيد، اين طرح شما و اين فكري كه بزور و اصرار مي‎خواهيد آنرا در اذهان مردم بي‎اطلاع وارد كنيد بر حسب اين جمله:

و المغرور من اغتربكم

غير از حرفي است كه از عبدالوهاب نجار و محب الدين خطيب در ص 237 نقل كرده‎ايد؟

امام مي‎فرمايد فريب خورده كسي است كه به شما اعتماد كند، يعني به وعده‎ها و بيعت‎ها و نامه‎هاي شما اعتماد كند و شرايط قيام براي تأسيس حكومت اسلامي را موجود ببيند، شما هم غير از اين نمي‎گوييد كه با اين وعده و بيعت‎ها شرايط تشكيل حكومت فراهم شد و امام به آن اعتماد كرد، پس همانرا كه شما مي‎گوييد و به امام نسبت مي‎دهيد همان را امام غرور و فريفته شدن به وعده و بيعت آن مردم عهدشكن مي‎داند.

اگر چشم خود را باز كنيد اين خطبه جواب كتاب شما، جواب طرح شما، جواب رأي و نظر شما است.

امام، عليه السلام، در اين خطبه به شما به عبدالوهاب نجار و محب الدين خطيب، و هر كس انديشه‎هايي دور از شأن و قدس مقام او درباره قيام داشته باشد جواب مي‎دهد، و از قيام خود دفاع مي‎كند.

و صريحاً مي‎فرمايد، اگر شما پيمان شكني كنيد و بيعتي را كه از من به گردن داريد خلع نماييد تازگي ندارد، شما اين سوابق را داريد با پدر و برادر و پسر عمويم مسلم اين روش را پيشه كرديد.

امام مي‎خواهد بفرمايد من شما را مي‎شناسم، پيمان شكن و بيوفايي شما را از ديرباز مي‎دانستم.

در جمله:

المغرور من اغتربكم

از خود دفاع مي‎نمايد كه من فريب شما را نخورده‎ام، و به شما اعتماد نكرده‎ام، فريب خورده آن كسي است كه به شما اعتماد كند.

چرا امام فريب خورده نيست براي اين كه به آنها اعتماد نكرد براي اينكه براي تأسيس حكومت اسلامي و به گمان آماده بودن شرايط، و اعتماد به وعده‎ها و بيعت‎هاي اهل كوفه نهضت و قيام نفرمود.

خلاصه اين خطبه بهترين پاسخ به مطالب كتاب شهيد جاويد است.

يا العياذبالله مي‎گوييد امام فريب خورد پس با محب الدين خطيب و عبدالوهاب نجار هم عقيده باشيد.

و اگر مي‎گوييد امام فريب نخورد و به آنها اعتماد نكرد و در اين خطبه صريحاً اغترار خود را به آنها رد مي‎فرمايد، پس طرح تأسيس حكومت اسلامي و موجود بودن شرايط آنرا پس بگيريد و ابطال اساسي كه اين كتاب را بر آن نوشته‎ايد اعلام كنيد.

4ـ3. چند مطلب اساسي

133. در ص 345 مي‎گويد چند مطلب اساسي از اين خطبه استفاده مي‎شود كه لازم است بدان اشاره شود.

جواب

اما مطلب اول يعني وجوب تغيير حكومت ظلم به شرط قدرت مسلم است ولي حديث نبوي جمله:

فلم يغير ما عليه به فعل و لاقول

فقط ترغيب و دعوت به تغيير حكومت ظلم و تبديل آن به حكومت اسلامي نيست، بلكه حديث در مقام لزوم تغيير و انكار منكر و اعتراض به ظالم است به هر مقدار و مرتبه ممكن باشد، خواه تشكيل حكومت مقدور باشد، خواه مقدور نباشد.

و اما مطلب سوم يعني موجود بودن شرايط تشكيل حكومت اسلامي به هيچوجه از روايت استفاده نمي‎شود بلكه بر عكس آن دلالت دارد، بلي بر دعوت بياري و طلب همكاري از آنها دلالت دارد.

و مطلب چهارم كه هدف امام حمايت و دفاع از اسلام است مورد ترديد نيست اين روايت و روايات ديگر همه آنرا ثابت مي‎سازد ولي طبق طرح نويسنده شهيد جاويد هدف امام، عليه السلام، حاصل نشد و طبق نظر عموم شيعه و اهل نظر و تحقيق كه امام، عليه السلام، با همين برنامه‎اي كه انجام شد هدفش حمايت از اسلام بود هدف آن حضرت حاصل شد.

134 ـ آنچه را در تفسير خطبه امام، عليه السلام، نوشته است كه مبارزه با ظلم واجب بود مورد تصديق است ولي راه مبارزه با ظلم و انكار منكر، و انحرافات فكري و ديني، و مفاسدي كه اسلام، و اساس دين را شديداً تهديد مي‎كرد منحصر به تشكيل حكومت اسلامي نبود و همين فداكاري‎ها كه انجام شد در جلوگيري از انحرافات فكري، و نجات اسلام و رشد افكار اسلامي بسيار مؤثر شد، و جامعه شناسان عكس العمل اين مظلوميت، و استقامت و پايداري را در راه انجام وظيفه فوق العاده مي‎دانند.

4ـ4. شرايط موجود نبود

مسئله موجود بودن شرايط كه به نظر او در ص 346 و 347 ـ از خطبه استفاده مي‎شود نيز صحيح نيست و نامه‎ها و فرستادگاني كه به خدمت رسيدند و بيعت آن مردم كه امام، عليه السلام، را رها نكنند و دست از ياريش برندارند به فراهم بودن شرايط تاسيس حكومت و صحت اعتماد بر قول و بيعت آنها در قيام ارتباط نداشت، زيرا چنانچه امام، عليه السلام، خود در اين خطبه فرمود، با سوابق عهدشكني آن مردم عهد و بيعتشان قابل اعتماد نبود، و غير از فريب خورده كسي به آن اعتماد نمي‎كرد.

4ـ5. هدف ما حمايت از اسلام بود

135. مي‎گويد: اقداماتي كه تا حال براي تشكيل حكومت صددرصد اسلامي كرديم به خاطر اين بود كه اسلام پايمال شده را زنده كنيم.

پس به اين قرار از اين به بعد اقدامات امام، عليه السلام، و مقاومت و پايداري و فداكاري‎هاي او و يارانش به خاطر زنده كردن نبوده است پس به خاطر چه بود؟ و از هنگام ايراد اين خطبه به بعد كه حساس‎ترين مراحل قيام بود امام، عليه السلام، چه هدفي داشت كه با برنامه‎اي كه اجرا كرد، و با فدا كردن عزيزان و اصحاب و مردان نخبه جهان اسلاميت مناسب باشد؟

روح قيام و مواقف خطرناك آن از اينجا شروع مي‎شود شما مي‎گوييد اينجا معلوم شد كه امام، عليه السلام، به هدف خود نمي‎رسد، پس بفرماييد بدانيم، اين اسلام به قول شما پايمال شده را چه كسي غير از امام حسين، عليه السلام، زنده كرد؟

4ـ6. مواهبي كه اسلام به جهان انسانيت داد

136. در ص 348 از مواهبي كه اسلام به جهان انسانيت داده است سخن گفته، و آن مواهب را به طور تفصيل شرح داده است و مي‎گويد حمايت از موجوديت اسلام يعني حمايت از اين مواهب در حدود بيست صفحه قلم فرسايي كرده به طوريكه انسان ابتداء اميدوار مي‎شود و گمان مي‎كند مي‎خواهد بگويد به قيام امام تمام اين حمايت‎ها از مواهب اسلام، از حقوق جامعه انجام گرفت.

ولي وقتي تا پايان ص 369 را به دقت مطالعه نمايند مي‎فهمند چگونه اين حمايت‎ها را در نواحي مختلفه حاصل نشده معرفي مي‎كند، و اين قيام مقدس و پيروز را كه از آغاز تا انجام براي حمايت از اسلام و اهداف اسلام بود ناكام و شكست خورده مي‎شمارد.

نه آقا اينطور نيست امام به قيام خود از تمام اين مواهب حمايت كرد، نه اينكه مي‎خواست حمايت كند و ممكن نشد.

امام، عليه السلام، با قصد و اختيار نظام اسلام و آبروي اسلام و معارف اسلام را حفظ كرد.

شما مي‎گوييد هدف امام، عليه السلام، حمايت از اسلام بود و حاصل نشد.

ما مي‎گوييم هدف آن حضرت دفاع از اسلام بود و حاصل شد.

شما مي‎گوييد امام مي‎خواست از مواهبي كه طي بيست صفحه شرح داده‎ايد و از موجوديت اسلام حمايت كند و مقدور نشد.

ما مي‎گوييم امام، عليه السلام، از موجوديت اسلام حمايت كرده و اسلام را از خطر زوال و انقراض نجات داد لذا اسلام تا امروز و تا روز قيامت باقي و پايدار خواهد ماند.

شما مي‎گوييد جزيي از هدف وسيع امام، عليه السلام، دفاع از موقعيّت جهاني و بين المللي اسلام بود و وسيله آنرا تشكيل حكومت صددرصد اسلامي مي‎دانيد كه ممكن نشد.

در حاليكه ما مي‎بينيم با همين برنامه شهادت و مظلوميت موقعيت جهاني و بين المللي اسلام بالا رفت، و بيش از پيش توجه انظار دنيا به روحانيت و حقيت اسلام جلب شد.

4ـ7. اسلام و نيروي قانونگذاري

137. در ص 348 راجع به نيروي قانونگذاري سخنان نادرست بسيار زده، و مباحث و اصطلاحات را در هم وارد كرده است و با اينكه الفاظي مانند نيروي قانونگذاري، نيروي قضايي، نيروي اجرايي را به كار برده باشد، و خود را مطلع از اين معاني، كه در جهان معاصر جزو مطالب پيش پا افتاده است معرفي كند دلش را خوش كرده، و متاسفانه از منهج اسلام در اين امور منحرف شده است.

قانونگذاري با اصطلاحي كه در دنياي معاصر گفته مي‎شود در اسلام حق كسي غير از خدا نيست و به عقيده ما مسلمانان، اسلام شامل تمام مسائل زندگي مي‎باشد، و هيچ گونه مقررات و برنامه‎اي خارج از چهارچوب تعاليم و احكام اسلام صحيح نيست، و التزام به آن جايز نمي‎باشد. سخن پيغمبر و امام نيز به حكم خدا اعتبار قانوني دارد يا به عبارت ديگر قوانين خدايي از مجراي كتاب و وحي و سنت يعني گفتار و كردار، و تقرير و امضاء پيغمبر و ائمه، عليهم السلام، اخذ مي‎شود.

و غير از اين هيچ كس و هيچ مقام و جمعيتي حق قانونگذاري ندارند بلي شرعاً براي حكّام شرع و مجتهدين جامع الشرايط اختياراتي براي رتق و فتق امور، و حفظ انتظامات يا مصالح عمومي ثابت است كه در آن موارد هر حكمي بدهند واجب الاطاعه است ولي اين هم غير از مسئله قانونگذاري است.

پس قوه مقننه به مفهومي كه در زمان ما دارد با اصول اسلام سازگار نمي‎شود، و هر كس معتقد باشد كه در برابر قوانين خدا مي‎توان قوانين ديگر وضع نمود، يا براي كسي در عرض مقام الوهيت حق قانونگذاري قائل شود گمراه از حقايق اسلام است.

وَ مَن لَم يَحكُم بِما اَنزَلَ اللهُ فَاوُلئِكَ هُمُ الكافِرون

شما چون مي‎بينيد در حكومت‎هايي كه سياست را از ديانت جدا كرده و دين را از دنيا بريده‎اند اين سه اصل را معتبر مي‎شناسند، گمان مي‎كنيد بايد دين جامع و كامل اسلام را نيز در قالب اين الفاظ به مردم بشناسانيد.

نه آقاي عزيز حكومت اسلام مافوق حكومت دموكراسي، و حكومت مردم بر مردم است، حكومت مردم بر مردم به معناي مطلق باطل است حكومت اسلام حكومت خدا بر مردم است.

حكومتي است كه حكومت‎هاي دموكراسي واقعي هم اگر فرضاً در دنيا پيدا شود در برابر آن چيزي نيست، و امتيازات و مشخصات عاليه و انساني آنرا ندارد.

اسلام نظام حكومت و برنامه زندگي عائلي و زندگي اجتماعي، نظام اخلاق و برنامه تمام مسائل حيات و نظام همه چيز است.

مصدر اين نظامات كتاب و سنت پيغمبر و ائمه، عليهم السلام، است.

شما بياييد منهج اسلام را تحصيل كنيد و به مردم برسانيد تا ببينيد دنيا عاشق و فريفته آن مي‎شود.

چرا ضعف نشان مي‎دهيد و مكتب آسماني اسلام را مي‎خواهيد در قالب مكتب‎هاي محدود و تنگ و كم ظرفيت ديگران بريزيد و افكار را منحرف مي‎سازيد.

4ـ8. اجتهاد قانونگذاري نيست

138. در ص 349 ـ در معني قانونگذاري مي‎گويد: يعني بايد دانشمنداني كه در قرآن و سنت تخصص دارند بر اساس اجتهاد آزاد مسائل مورد احتياج را از آن دو منبع استنباط كنند الخ.4

جواب

اين دانشمندان كه همان فقهاء عالي مقام هستند قانونگذار نيستند اين بزرگواران با غور و اجتهاد و دقت در خصوص كتاب و سنت، احكام فرعيه و مسائل مورد احتياج را استنباط مي‎نمايند ايشان جعل قانون نمي‎كنند.

در همان جوامعي كه اين قواي سه گانه را دارند نيز طبقه‎اي هستند كه در نصوص و الفاظ قوانين و عام و خاص و مطلق و مقيد و ردّ فروع بر اصول مهارت دارند و استاد هستند و وقتي شمول قانوني در موضوعي مورد ترديد شد به آن طبقه يا آن مقام مثل ديوان كشور مراجعه مي‎كنند و رفع اختلاف را در موارد جزئيه موكول به نظر آنها مي‎سازند.

ولي اين قوه قانونگذاري نيست. شما بي‎جهت افكار راگمراه مي‎كنيد.

البته اين هم از بلاهاي بزرگ اجتماعي است كه اين طبقه قانون شناس و استاد و متخصص در بيان استنباط خود آزاد نباشند، و مقامات ديگر در رأي و نظر آنها مداخله و اعمال نفوذ نمايند.

در اجتهاد آزادي مجتهد محفوظ است، و اين آزادي را كسي نمي‎تواند از مجتهد سلب كند.

ولي اين اجتهاد آزاد هم در حكومتي جايز است كه زمامدار آن امام منصوص نباشد و الا اگر امام منصوص باشد اجتهاد در مقابل راي امام اجتهاد در مقابل نص و بي‎اعتبار است.

لذا امثال عبدالله بن عمر و بلكه ابن عباس هم در آن زمان با امكان مراجعه به امام، عليه السلام، حق اجتهاد آزاد نداشتند، و مانند زمان پيغمبر، صلي الله عليه و آله، اجتهاد آزاد معني ندارد زيرا امام، عليه السلام، قائم مقام پيغمبر، صلي الله عليه و آله، است و در هنگام اختلاف در حكم فرعي با رجوع به آن حضرت رفع شك مي‎شود و نيازي به اجتهاد نيست.

پس اين نيروي قانونگذاري را كنار بگذاريد، زيرا غير از خدا و پيغمبر و ائمه، عليهم السلام، واسطه رساندن احكام خدا هستند و قول و فعل و تقريرشان به حكم حجت و قانون است كسي اين مقام را ندارد.

يكي از علل انحطاط مسلمين و انصراف آنها از برنامه‎هاي عاليه اسلام و نفوذ برنامه‎هاي كافره همين اصطلاح (نيروي قانونگذاري) است كه دانسته يا ندانسته آنرا گرفتند، و اگر با لفظ و بيان بعضي از آن تفسير صحيحي نمودند در مقام عمل آنرا در مقابل قوه مقننه‎اي كه در اسلام مظهر آن كتاب و سنت پيغمبر و ائمه، عليهم السلام، است به كار انداخته و احكام خدا را در نظام حكومت، و داوري، امور مالي و اقتصادي، و اجتماعي و تربيتي و آموزشي كنار گذاشتند.

شما هم شايد براي اينكه اين طبقه كج انديش را از خود راضي كنيد به موافقت آنها روي نيروي قانونگذاري اين همه تكيه مي‎كنيد.

به هر حال اين بحثي است طولاني كه تعقيب آن در اين كتاب بيش از اين مقتضي نيست فقط غرض اين بود كه خوانندگان ارجمند توجه داشته باشند در اين قسمت از كتاب غلط و اشتباه متعدد ديده مي‎شود.

139. در ص 350 مي‎نويسد: در حاليكه خود اين مسئله كه آيا خلافت يزيد قانوني است يا نه مسئله جديدي است كه احتياج به نظر و اجتهاد دارد الخ.

جواب

خلافت يزيد قانوني نبود، و نزد تمام امت مسلّم بود كه جايز نيست چنان عنصر كثيفي عهده‎دار امور و زمامدار مسلمانان شود و محتاج به اجتهاد نبود، آنهايي هم كه راي به قانوني بودن آن مي‎دادند پيش وجدان خود بطلان خلافت او را مي‎دانستند و هر رأيي كه به نفع يزيد مي‎دادند تحت تأثير تطميع يا تهديد بود، و گرنه مسئله، مسئله‎اي نبود كه براي كسانيكه اهل فتوي و اجتهاد باشند محتاج به نظر و بررسي و مطالعه باشد يا اينكه حكم شرعي آن را از كسي واقعاً استفتا كرده باشند.

4ـ9. باز هم اعتماد به نقل ابن اعثم

140. در ص 359 اعتماد به نقل ابن اعثم را به واسطه مقتل خوارزمي تكرار كرده است.5

4ـ10. تناقض گويي را بنگريد

141. در ص 368 و 369 مي‎نويسد: اگر در اين شرايط از هيچ حلقومي ندايي بر نمي‎خواست، و اگر به فرض محال امام حسين تسليم بي‎قيد و شرط يزيد مي‎شد در اين صورت كشورهاي ديگر اسلام را در قالب يزيد بن معاويه مي‎شناختند الخ.

جواب

قبراي هدف قيام و امتناع از بيعت و استقامت تا شهادت همين معنايي كه نوشته‎ايد كافي است.

و امام، عليه السلام، خود را وظيفه‎دار مي‎دانست كه براي همين معني اگر هم باشد استقبال شهادت و آن مصائب جانسوز برود.

ولي از شما مي‎پرسيم طبق طرح شما كه امام، عليه السلام، براي تاسيس حكومت قيام كرده بود و در كربلا پيشنهادهاي سه گانه را براي همزيستي مسالمت‎آميز داد اگر اين پيشنهاد پذيرفته شده بود، و امام به شام رفته و دست در دست يزيد گذارده بود آيا از اين مفاسدي كه شما ذكر كرده‎ايد جلوگيري مي‎شد، و آيا كشور اسلام از بدنامي بيرون مي‎آمد؟ يقيناً نه.

ولي استقامت امام و تن به بيعت و تسليم ندادن و شهادت آن حضرت و آن مصائب دلخراش بر تمام اين توهمات، و سوء تفاهم‎ها خط بطلان كشيد، و به دنياي خارج و داخل فهماند كه يزيد نماينده حق و عدالت و نظام حكومت اسلام نيست، و اين آثار و بركاتي كه در ص 369 نوشته‎ايد بر شهادت امام، عليه السلام، مرتب شد و مقاومت و پايداري و شكيبايي آن حضرت اين همه عكس العمل‎هاي سودمند و اسلام گستر و اسلام پرور را داشت.

شما كه مي‎گوييد اگر امام، عليه السلام، تسليم بي‎قيد و شرط يزيد مي‎شد، كشور اسلام يعني كشوري كه رئيس خاندان پيغمبرش رسماً حكومت ضد عدالت و ضد آزادي را قبول كرده، و يزيد را به عنوان رهبر خود و رهبر اسلام پذيرفته است.

مگر اين طرح شما غير از اين را نتيجه مي‎دهد؟ شما كه  مي‎گوييد امام پيشنهاد داد6 برود به شام و با يزيد بيعت كند تا او درباره او تصميم بگيرد، مگر غير از اين را مي‎گوييد كه رئيس خاندان پيغمبر حاضر شد آن حكومت ضد آزادي را قبول كند و از او نپذيرفتند؟ اينكه اشكالش بيشتر است، سخني كه در بخش دوم گفته‎ايد چيست؟ و اين سخن اينجا يعني چه؟

شما كه اينجا تسليم بي‎قيد و شرط شدن امام، عليه السلام، را نمي‎پذيريد چرا آنجا پيشنهادهاي سه گانه را پذيرفتند و عقبة بن سمعان را غلام بي‎اطلاع شمرديد؟

برادر عزيز حقيقت همين است كه تسليم شدن امام، عليه السلام، و بيعت او با يزيد تحت هر عنوان براي اسلام، و براي افتخارات اسلام، و براي احكام اسلام، ضربتي جبران‎ناپذير بود كه امام، عليه السلام، تحمل بيش از سيصد و بيست ضربت شمشير و تير و نيزه و سنگ7 را با داغ جوانان و اصحاب از آن آسانتر و گواراتر ديد، و از آغاز قيام تا پايان از اين برنامه عدول نفرمود.

4ـ11. حمايت از دين و اسلام

142. در ص 369 مي‎نويسد: تا دنياي خارج بداند كه امام حسين، عليه السلام، تنها به خاطر ايمان و عشق به اسلام، و به خاطر حمايت از دين خود تا اين حد فداكاري كرد.

بديهي است امام، عليه السلام، به خاطر حمايت از دين و اسلام اينگونه فداكاري فرمود و عزيزانش را فدا كرد اما با منطق شما و طرحي كه داده‎ايد كه مي‎گوييد حمايت از اسلام فقط با تأسيس حكومت اسلامي ممكن بود و امام، عليه السلام، وقتي از تأسيس آن مأيوس شد، پيشنهادهاي سه گانه را داد و چون پذيرفته نشد، و به او پيشنهاد تسليم به ابن زياد دادند قبول نفرمود، و از خود دفاع كرد تا شهيد شد، اين فداكاري چگونه پاي حمايت از اسلام محسوب مي‎گردد، و دفاع از انسانيت و عدالت شمرده مي‎شود.

حقيقت اين است كه طبق اين طرح فاسد شما برنامه امام، عليه السلام، پس از يأس از تشكيل حكومت هيچ يك از اين مفاهيم عالي را ندارد، در حاليكه مفاهيم عالي اين قيام از حمايت از اسلام، و دفاع از حريم احكام، و روشن ساختن افكار بيشتر در همين قسمت درج شده و همين قسمت است كه انظار خودي و بيگانه را به فداكاري و همت و شجاعت امام، عليه السلام، متوجه كرده، و او را قهرمان نجات اسلام و نجات آزادي و نجات فضيلت معرفي كرده است، و همين مقام است كه شما با اين طرح از امام، عليه السلام، سلب مي‎كنيد، و براي اينكه قيام امام، عليه السلام، را شكست خورده معرفي مي‎نماييد، نام نامي آن حضرت را كه بايد در رأس دفتر قهرمانان پيروز نجات اسلام و نجات مقاصد عالي انساني ثبت شود از آن حذف مي‎كنيد.

ولي چه بخواهند و چه نخواهند روزبروز تجلّي حقيقت قيام موفق حسين بن علي، عليه السلام، بيشتر مي‎شود.

4ـ12. تحقيق درباره كتاب السياسة الحسينيه

143. كتاب (السياسة الحسينيه) ظاهراً فصل هفتم از كتاب (السياسة الاسلاميه) ماربين خاورشناس آلماني است كه به لغت هندي و تركي، و فارسي ترجمه شده است، و ترجمه آن به عربي با ترجمه قسمتي از كتاب (اسلام و مسلمانان (دكتر جوزف فرانسوي) تحت عنوان (شيعه و ترقيات محير العقول آنها) اثر مرحوم شريف علامه آيت الله حاج سيد صدر الدين صدر (از مراجع مشهور حوزه علميه قم) مي‎باشد كه فصلي از آن در مجله (العلم) و فصل ديگر در مجله (العرفان) منتشر گرديد مجله (مسلم روبو)، و حبل المتين شماره 82 سال 17، و دعوت اسلامي هم آنرا منتشر كرده‎اند.

4ـ13. ارزش كتاب

با اينكه اعتماد به آراء خاورشناسان را در مسائل مربوط به شرق و جهان اسلام كار بسيار خطرناكي مي‎شماريم.

و خيانت‎هايي كه زير عنوان استشراق شرق عموماً و به عالم اسلام خصوصاً از ناحيه اين طبقه شده و مي‎شود هيچ گاه از نظر دور نمي‎داريم و بسياري از خاورشناسان را مي‎شناسيم كه مزدور استعمار و تبشير بوده و هستند، و حتي از كتاب ماربين نيز قصد دفاع نداريم، و ردّ و قبول او را در مسائل مربوط به قيام امام، عليه السلام، راهنما معرفي نمي‎كنيم و هر چند آنرا از بعض اشتباهات كوچك خالي نيافتيم ولي اساس آن با آراء و عقايد علماء بزرگ شيعه و متفكران عاليقدر، و تواريخ و اخبار و احاديث بسيار نزديك بلكه موافق است و بالنسبه به آثار خاورشناسان ديگر با ارزش و قابل توجه است.

لذا شخصيت‎هايي كه مقام آنان عاليتر از آن است كه نويسنده شهيد جاويد به آنها نسبت غرب زدگي بدهد مانند آيت الله علامه مجاهد سيد شرف الدين و آيت الله صدر اعلي الله في الفردوس مقام‎ها اين كتاب را از لحاظ اينكه اصول مطالبش در موضوع قيام موافق با مباني مذهب تشيع، و مستفاد از احاديث و تواريخ معتبره است پسنديده‎اند و نويسنده آنرا به عنوان حكيم آلمان و فيلسوف مستشرقين ياد كرده‎اند.

اگر مطالب اين كتاب در اساس با مذهب تشيع سازش نداشت محال بود كه مورد اعتناء اين دو شخصيت علمي و مذهبي قرار بگيرد.

اگر ماربين و همه خاورشناسان مانند كتاب شما را نوشته بودند مورد توجه اين بزرگواران واقع نمي‎شد.

ارزش ديگر كه اين كتاب دارد اين است كه از قيام امام، عليه السلام، به همان مفهومي كه در بين شيعه داراست، و از مراسمي كه به عنوان عزاداري آن امام مظلوم، عليه السلام، برگذار مي‎شود دفاع كرده، و قيام مقدس حسين، عليه السلام، را از قيام‎هاي ديگر مانند يحيي و عيسي علي، نبينا و آله و عليهما السلام، بالاتر شمرده است.

4ـ14. رؤس مطالب

رؤس مطالبي كه اين خاورشناس در كتابش درباره نهضت امام، عليه السلام، به آن اعتراف كرده به طور خلاصه و فشرده به شرح زير است.

1. حكومت بني‎اميه و سلطنت مطلقه آنها كه با رهبري ديني و روحاني نيز توأم بود براي عقايد مسلمين شديداً ايجاد خطر كرده بود(ص 43).8

2. امام، عليه السلام، چه بيعت مي‎كرد، و چه بيعت نمي‎كرد بني‎اميه از تعقيب هدف‎هاي ضد اسلامي و ضد خاندان رسالت كوتاهي نمي‎كردند (ص 43).

3. امام ، عليه السلام، با علم و قصد براي هدف بلندي كه داشت تن به شهادت داد (ص 43 و 45).

4. امام، عليه السلام، با شهادت و مظلوميت خود دين جدش و قوانين اسلام را احيا نمود، و اگر قيام آن حضرت نبود، قطعاً اسلام به شكل كنوني باقي نمي‎ماند (ص 44 و 45).

5. حسين، عليه السلام، به طور يقين قصد رياست و سلطنت نداشت، زيرا اولا با علم و تجربه‎اي كه در عهد پدر و برادرش در جنگ با بني‎اميه داشت مي‎دانست كه با موجود نبودن شرايط و وسايل پيروزي و آن همه اقتدار يزيد پيروزي نظامي ممكن نيست، و ثانياً خود آن حضرت از ابتدا شهادت خود را اعلام، و مكرر از آن خبر داد، و ثالثاً با اينكه تا حدودي مي‎توانست نيرو و سپاه تهيه كند از اينكار خودداري فرمود، و جماعتي را كه همراه داشت از گرد خود متفرق ساخت، و جز كسانيكه جدا شدنشان از آن حضرت ممكن نبود، مانند فرزندان و برادران و برادرزادگان، بني اعمام، و چند نفر پيروان خاص كه حتي به آنها هم اجازه بازگشت داد، و قبول نكردند كسي در التزام ركاب آن حضرت نماند، و آنان هم كساني بودند كه به تقدس و جلالت قدر موصوف، و كشته شدنشان با امام حسين، عليه السلام، مزيد بر عظمت، و تأثير آن واقعه گرديد (ص 44 و 45 و 46).

6. اهل بيتش را نيز در معرض اسارت قرار داد چون از عكس العمل اقدام جسورانه بني‎اميه يعني اسير ساختن اهل بيت آگاه بود، و آنرا در تحقق هدف خود مؤثر مي‎دانست، چنانكه همانطور هم شد، و حركات ظالمانه بني اميه، و سلوك بيرحمانه آنان به حريم، و صباياي پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، به اندازه‎اي در قلوب مسلمانان مؤثر افتاد كه اثرش از كشته شدن آن حضرت و همراهانش كمتر نبود، و عداوت بني‎اميه‎را با خاندان رسالت، و عقايد آنها را نسبت به اسلام آشكار ساخت (ص 46).

7. علت قيام خود و همراه ساختن اهل بيت را خواست خدا و فرموده جدش معرفي مي‎كرد شاء الله ذلك، و جدي امرني به خدا چنين خواسته و جدم به آن امر فرموده است. ان الله شاء ان يريهبنّ سبايا، خداخواسته است اهل بيت را اسير ببيند و چون رهبري روحاني آن حضرت مسلم بود اين جواب كساني را كه او را منع مي‎كردند، و مقاصد عاليه‎اش را درك نمي‎نمودند ساكت مي‎كرد (ص 46).

8. برنامه‎اي كه امام اجرا كرد بسيار دقيق، و براي هدفي كه داشت هيچ نكته‎اي را فروگذار نكرد، و از هر وسيله‎اي كه موفقيت آن حضرت را بيشتر مي‎ساخت استفاده فرمود (ص 47 و 48).

9. امام، عليه السلام، چنانچه بعض مورخين ما (غرضش مورخان مسيحي است) گمان كرده‎اند9 بدون علم و آگاهي اقدام بر اين خطر ننمود بلكه از سال‎هاي پيش از مصيبات خود خبر مي‎داد: بعد از كشته شدن من و آن مصائب جانكاه خداوند جماعتي را برانگيزاند كه حق را از باطل تميز دهند، و قبور ما را از زيارت كنند الخ (ص 47).

10. مرتكب كار و اقدامي نشد كه حكومت بني‎اميه در دفع آن حضرت خود را ناچار بشمارد. وقتي هم در بيابان او را محاصره كردند پيشنهاد كرد بگذارند دست عيال و اطفال خود را گرفته از قلمرو حكومت يزيد خارج شود، و همين نكته سلامت قلب آن حضرت را مي‎رساند و منتهي درجه اثر را در قلوب بخشيد (ص 48 و 49).

11. هرگز نفرمود من پادشاهي مي‎خواهم يا پادشاه خواهم شد فقط شنايع بني‎اميه را اظهار و از قتل و مظلوميت خود خبر مي‎داد (ص 48).

12. پيش از امام حسين، عليه السلام، رهبران روحاني، و ديني بسياري مظلوم كشته شدند، مانند يحيي و عيسي10، علي نبينا و آله و عليهما السلام، ولي واقعه حسين، عليه السلام، از همه افزون و بر همه مزيت پيدا كرد (ص 49).

13. مصائبي كه امام، عليه السلام، در راه احياء دين بر خود خريد، برگذشتگان از ارباب ديانت مزيت دارد، و بر احدي از آنها وارد نيامد (ص 49).

14. از جمله آثار شهادت امام، عليه السلام، را اين مي‎شمارد كه مسلمانان بني‎اميه را مخرب اسلام دانسته، مجعولات و بدع آنها را رد كردند، و ظالم و غاصب ناميدند، و حقيقت روحانيت اسلام را در بني‎هاشم شناختند، گويا مسلمانان زندگي از نو گرفته، و روحانيت اسلام را رونقي تازه نمودار شد. رياست روحاني اسلام كه يك دفعه زايل شده، و مسلمانان جنبه روحانيت اسلامي را فراموش كرده بودند با جلوه و نورانيت و شفافيت تجديد شد (ص 50).

15. شرح مفصلي هم راجع به آثار مهمه عزاداري، ونكات حيات بخش، و ثمرات بي‎نظير آن نگاشته، و از اين مراسم تجليل و تعظيم كرده، و به كساني كه از حقايق و فوائد اين شعار بزرگ تشيع اطلاع ندارند جواب‎هاي شافي و كافي داده است.

اين بود مختصري از رؤس مطالب (سياسة الحسينيه) كه از تأمل در آن معلوم مي‎شود اين خاورشناس تحقيقات و بررسي‎هاي عميق و وسيعي در اين موضوع داشته، و بي انصافي است كه او را از جهت اين مقاله خاورنشناس بگوييم.

144. چرا به كتاب ماربين حمله كرده است.

غير اين ماربين آلماني خاورشناساني مانند فولهوزن، و سيروليم مور، ولامنس، و جولد تسهير يهودي مي‎باشند كه با الهام از استعمار به تاريخ اسلام خيانت‎ها كرده‎اند، ولي تنها ماربين آلماني در اينجا خصوصاً مورد تعرض واقع و خاورنشناس شده است.

4ـ15. چرا حمله كرده است

براي اينكه آراء محققانه او در اين موضوع نزديك يا موافق با آراء صحيح و معقول است، و طرح باطل كتاب شهيد جاويد را رد مي‎كند، و نظر متفكران عالي مقام را كه مستفاد از احاديث و اخبار معتبره و تواريخ است در خارج از محيط تشيع هم خردپسند، و معقول و مقدس معرفي مي‎نمايد، و اين حرف را كه خاورشناسان را بايد با منطق ديگر قانع ساخت و طرحي مثل طرح كتاب شهيد جاويد ريخت تا آنها قبول كنند باطل مي‎سازد، و نشان مي‎دهد كه اگر خاورشناس سوء نيت نداشته باشد حقيقت و ماهيت قيام را همانطور كه بوده است براي او تشريح كنند قبول مي‎نمايد، و الاّ نبايد ما براي اينكه يك نفر مسيحي يا خاورشناس را قانع كنيم مقام امام را پايين بياوريم و قيام آن حضرت را به صورتي ديگر جلوه بدهيم و تازه پس از آنكه يك سنگر عقب رفتيم خاورنشناس مزدور از راه ديگر وارد مي‎شود و به خيانت مشغول مي‎گردد.

چهل و پنج سال پيش جواني از اهل بيروت كتابي عليه شيعه و تجليل از بني‎اميه نوشت و اين شبهه را پيش آورد كه چرا امام، عليه السلام، از راه تقيه با يزيد بيعت نكرد. اين كتاب چون مطالبش خلاف تواريخ مورد اعتماد و خلاف افكار عموم مسلمانان شيعه و اهل سنت بود از طرف ملت و حكومت مصادره شد سپس در 25 ـ رجب 1345 پيرامون نويسنده بيگانه پرست آن تظاهراتي كردند كه با شكست روبرو شد، و بعضي علماي بزرگ جواب‎هاي شافي و كافي به آن دادند و ثابت كردند كه بيعت امام، عليه السلام، از نظر شرعي و از نظر اوضاع و احوال جايز نبود، و وظيفه امام، عليه السلام، بود كه آن بيعت ننگين را نپذيرد11 آن كتاب آن زمان براي اين اهانت‎آميز تلقي شد كه در حقيقت نويسنده آن جواز و امكان بيعت شخصيتي مثل امام، عليه السلام، را با عنصر خباثت و جنايتي مطرح كرده و آنرا به عنوان تقيه پيشنهاد كرد.

آن كتاب مورد استنكار عمومي مسلمانان واقع و محكوم گرديد ولي متأسفانه امروز ما كتابي را مي‎بينيم كه مصرّانه (نه فقط براي اينكه به خاورشناس جواب بدهد) مي‎گويد امام، عليه السلام، حاضر شد به دمشق برود و دست در دست يزيد بگذارد، و كاري را كه عقل و شرع و تقيه و تجربه شخص امام، عليه السلام، آنرا اجازه نمي‎داد مرتكب شود.

4ـ16. يك اشتباه

زير عنوان فوق گفته‎هاي خاورشناس آلماني را در چند جمله (ص 371) خلاصه كرده و نقاط ضعف هر يك را به گمان خود بيان مي‎نمايد.

پاسخ

با توجه به خلاصه‎اي كه از رؤس مطالب اين خاروشناس نوشته شد اين چهار مورد را كه نويسنده شهيد جاويد متعرض شده و پاسخ داده مورد بررسي قرار مي‎دهيم.

4ـ17. درباره جمله اول

145. اين جمله (امام حسين، عليه السلام، چندين سال پي در پي قبل از شهادتش تدارك كشته شدن خود را مي‎ديد) مطابق است با ترجمه فارسي امّا ترجمه عربي آن اين است:

وَ مقاصِدُ الحُسينِ كانَت عَن عِلمِ وَ حَكمَة وَ سياسَة. وَ لَيسَ لَها نَظيرٌ فِي التّاريخ، فَانّهُ لَم يَزَلْ يُوالِي السَعي فِي تَهيئَةِ اَسبابِ قَتلِهِ، نَظَراً لِذالكَ المَقصَدِ العالِي، وَ لَم نَجدِ فِي التاريخ رَجُلا ضَحّي عالِماً عامِداً لِتَرويجِ ديانَتِهِ مِن بَعدِه اِلاّ الحُسَين.

اين جمله عربي با عبارت فارسي آن اندك تفاوتي دارد و معنايش اين است: مقاصد حسين، عليه السلام، از علم و حكمت و سياست بود، و براي آن در تاريخ نظيري نيست، زيرا همواره به طور پي‎گير در تهيه اسباب شهادت براي هدف بلندي كه داشت كوشش مي‎كرد و در تاريخ نيافته‎ايم مردي را كه جان خود را فداي ترويج دين كرده باشد مگر امام حسين، عليه السلام، به هر حال غرض نويسنده تأكيد اين موضوع است كه امام با علم و قصد به شهادت قيام فرموده و معناي تدارك قتل و شهادت ديدن اين نيست كه امام، عليه السلام، از سال‎ها پيش شمر و سنان و خولي و يزيد و ابن زياد را ديده باشد و از آن‎ها خواسته باشد كه او را بكشند.

بلكه معنايش اين است كه امام، عليه السلام، از زمان‎هاي پيش خود را آماده شهادت كرده، و روشي را كه طبق جريان اوضاع به شهادتش منتهي مي‎شد پيش گرفته بود.

از وقتي كه معاويه موضوع ولايتعهدي يزيد را مطرح كرد امام، عليه السلام، با آن به طور صريح و قاطع مخالفت فرمود و از بيعت خودداري كرد و تصميم بر پايداري و مقاومت گرفت با اينكه مي‎دانست پايان مقاومت شهادت، و كشته شدن است.

معني تدارك كشته شدن ديدن اين است، غرض اين مرد اين است كه امام، عليه السلام، با علم و اختيار جان خود را در راه اسلام بذل نمود، و از سال‎ها پيش آماده اين فداكاري شده بود.

امام، عليه السلام، نه فقط تدارك شهادت خود را مي‎ديد بلكه شهادت اصحاب و ياران خود را نيز تدارك ديد، و آنها را آماده شهادت مي‎فرمود كه هر چه بيشتر صبر و استقامت نشان بدهند، و در هنگامي كه با شهادت روبرو مي‎شدند از آن نگريزند.

زهير را به آن نحو حساس و سريع آماده شهادت كرد، و تدارك شهادتش را ديد و او هم از اين تدارك حسن استقبال كرد حال شما امور مسلّمه و واقع شده را انكار كنيد و استبعاد نماييد و بگوييد اين مطلبي را كه ماربين گفته هيچ كس نگفته است.

تدارك شهادت براي امام ديدن از آغاز ولادت آن حضرت شروع شد پيغمبر، صلي الله عليه و آله، او را آماده مي‎كرد اميرالمؤمنين، عليه السلام، صبراً اباعبدالله مي‎فرمود.

تدارك كشته شدن ديدن افتخار است خدا در ضمن آيات قرآن مجاهدين را براي شهادت آماده مي‎فرمايد:

وَ الصابِرينَ فِي البأساء وَ الضَّراءِ وَ حينَ البَأس.

شما بدون دقت، بر اساس طرح باطل خود و مغلطه كاري، هر سخني را كه از آن علم و قصد امام، عليه السلام، به شهادت استفاده مي‎شود رد مي‎كنيد، و ميان دعوا نرخ طي مي‎كنيد، و دليل را عين مدعي قرار مي‎دهيد، و از امكان (نبوده) تشكيل حكومت سخن مي‎گوييد.

4ـ18. درباره جمله دوم

146. اين جمله اين است: امام كوشش مي‎كرده است هر چه ممكن است مصيبت‎هايش دلخراش‎تر واقع شود.

پاسخ

اولا چنانچه مكرر عرض شده است مانعي ندارد كه خدا امام را متعبد و مأمور كرده باشد كه از مصيبت‎هاي هر چه دلخراش‎تر استقبال كند، و اين امتحان بزرگ را كه داراي اين همه مفاهيم و آثار عالي و پر ارزش است از آن حضرت نموده باشد.

و دليل اين تعبد و تكليف استثنائي امام، عليه السلام، وقايعي است كه در بين راه مكه و عراق، و در كربلا، و روز عاشورا اتفاق افتاد، مانند همراه آوردن زن و بچه و اهل و عيال، و مانند به جنگ رفتن جواناني كه به حد بلوغ شرعي نرسيده بودند مانند قاسم بن الحسن، و عمر بن جناده انصاري و.....12.

اين امور با مأموريت حضرت ابراهيم بذبح فرزندش اسماعيل چه فرق دارد؟

و چگونه آنجا اين تعبد معقول است، ولي اينجا كه فلسفه و حكمت هايش بر ما روشن‎تر است و امارات و دلائل بسيار ثابت مي‎كند كه امام، عليه السلام، از روي علم و قصد به قربانگاه رفت و قصد تأسيس حكومت اسلامي نداشت معقول نيست؟

ثانياً امام، عليه السلام، مي‎دانست كشته شدنش به آن نحو فجيع و دردناك احساسات و عواطف را بر ضد بني‎اميه تحريك مي‎كند و آنها در قلوب مي‎كوبد، موقعيت اولي الامري، و رهبري اجتماع مسلمين و نماينده اسلام بودن را كه منشأ خطر براي اسلام شده بود از آن‎ها سلب مي‎سازد، و اگر چه يزيد رسماً از خلافت خلع نمي‎شود اما از مناصب روحاني، و معنوي، و لوازم شرعيه خلافت كه هركس بايد بينه و بين الله ملتزم به آن باشد خلع مي‎شود، و به صورت ديكتاتور جبار قهار دشمن اسلام، و دشمن خاندان رسالت جلوه مي‎كند.(24)

و لذا امام، عليه السلام، هم با دقت برنامه را اجرا مي‎كرد كه مظلوميت او حداكثر استفاده را براي اسلام داشته باشد.

به عبارت ديگر چه مانعي دارد كه مصلحت مهمتري را امام، عليه السلام، در نظر بگيرد كه براي آن مصلحت، فدا كردن طفل شيرخوارش را هم لازم دانسته باشد، و بقاء آن مصلحت را از بقاء طفل عزيزش لازم‎تر ديده باشد؟

وانگهي چه فرق است بين فرستادن شبيه پيغمبر علي اكبر، عليه السلام، و هم چنين فرستادن سائر جوانان بني‎هاشم و اصحاب به جهاد با يقين به شهادت آنها، با بر سر دست گرفتن طفل شيرخوار و اظهار مظلوميت.

اگر بگوييد براي حفظ جان امام، عليه السلام، بود تا پشتوانه اسلام و مسلمانان باشد.

جواب اين است كه معلوم بود دفاع آنها از جان امام، عليه السلام، اثري نخواهد داشت و هر شهيدي چند دقيقه يا نيم ساعت يا يك ساعت بيشتر نمي‎توانست شهادت امام، عليه السلام، را به تاخير بيندازد.

در اين صورت چرا امام، عليه السلام، مانع از شهادت آنها نشد؟ غير از اين چه جوابي مي‎توان داد كه عقيلة القريش فرمود:

هؤلاءِ قَومٌ كَتَبَ اللهُ عَلَيهِمُ القَتلَ قَبَرَزُوا اِلي مَضاجِعِهم.

در اين حساب شيرخوار و كوچك و بزرگ تفاوت ندارد.

كار اين رادمردان را نمي‎توان با اين منطق‎ها تفسير كرد اگر براي حفظ جان كوشش مي‎كردند چرا مثل جناب عابس در آن ميدان بلا كلاه خود از سر بيفكند و زره را از تن بيرون كرد؟

4ـ19. درباره جمله سوم

147. اين جمله اين است مظلوميتي را كه خودش در بوجود آوردن آن كوشش مي‎كرده تنها وسيله رسيدن به هدف خويش قرار داده است.

پاسخ

مظلوميت يك امر واقعي و حقيقي بود، و مظلوميتي كه با خواهش و درخواست مظلوم واقع شود مظلوميت نيست.

و منطق: اين حنجر من، اين خنجر تو

معنايش اين نيست كه من ظلم را مي‎خواهم، و مي‎پذيرم، بلكه معنايش اين است كه من ظلم را نمي‎پذيرم. من تسليم ظالم نمي‎شوم. ظالم بيش از اين كه مرا بكشد چه كاري مي‎تواند بكند اين سر من و اين حنجر من و اين حنجر ظالم.

اين سخن: منطق تصميم و مقاومت و استقامت است اين منطق مظلومي است كه براي حمايت از حق به ستم ستمگر اعتنا نمي‎كند و به آن تن در مي‎دهد تا از دين و حق حمايت كند.

معناي اين مصرع اين نيست كه من ظلم مي‎خواهم، و ظلم مي‎پذيرم، مظلوميت از تجاوز آنها به حقوق، و به جان و مقام آن حضرت حاصل شد، و به وجود آورنده مظلوميت ظالم است نه مظلوم.

هر كس هر چه بگويد غرضش اين است كه امام، عليه السلام، روشي پيش گرفت كه اين مظلوميت‎ها به سوء رفتار بني‎اميه بر آن مرتب مي‎شد، و از اين مظلوميت‎ها چاره‎اي نبود، و برنامه آن حضرت طوري بود كه مظلوميت‎هايش را آشكارتر، و عواطف جامعه را بيشتر تكان داد، و هشياري و بيداري احساسات را جلو آورد.

امام، عليه السلام، تا آخر حد ممكن در راه نجات اسلام مجاهدت كرد ولي اين مجاهدت اين مظلوميت‎ها توأم بود و همين مظلوميت‎ها دستگاه عدالت كش يزيد را رسوا كرد و اسلام را از خطراتي كه متوجه به آن شده بود نجات داد.

4ـ20. درباره جمله چهارم

148. باتوجه به رؤس مطالب ماربين معلوم مي‎شود اين جمله (هدف امام اين بوده است كه عواطف مردم بر ضد بني‎اميه تحريك شود كه انقلاب كنند، و حكومت بني‎اميه را ساقط گردانند و بني‎هاشم (يعني بني عباس) را به حكومت برسانند افترا به اين مرد است.

او مكرر نوشته است كه قيام امام براي احياء دين و دفع خطر از اسلام بود، و علت طرفيت امام، عليه السلام، را با حكومت بني‎اميه اين مي‎داند كه حكومت و سلطنت مطلقه آنها براي عقايد مسلمين ايجاد خطر كرده بود. شما به او نسبت مي‎دهيد كه امام، عليه السلام، مي‎خواست خودش كشته شود تا بعدها بني‎اميه از بين بروند و بني‎عباس و هرون و منصور و متوكل زمامدار شوند و اينكه مي‎گويد حسين، عليه السلام، در افشاي ظلم و ستم بني‎اميه و ابراز خيالاتشان در عداوت با بني هاشم و اولاد محمد، صلي الله عليه و آله، دقيقه‎اي فروگذار ننمود، غرضش همين است كه امام، عليه السلام، مقاصد ضد اسلامي بني‎اميه را نشان داد.

به هر حال اگر چه در اين كتاب از دشمني بني‎اميه با بني‎هاشم هم سخن گفته است اما دقت در مطالب آن آشكار مي‎سازد كه هدف امام، عليه السلام، را صريحاً حمايت اسلام و نجات روحانيت اسلام مي‎داند و اثر قهري را با اثر قصدي اشتباه نكرده و از بني عباس هم مذمت نموده است.

شما كه مي‎گوييد هدف امام، عليه السلام، از قيام نجات اسلام و مسلمانان بود آيا اين هدف حاصل شد يا نه؟

اگر حاصل شد. پس اين قيام و اين برنامه اجرا شده بدون تأسيس حكومت سبب نجات اسلام شد.

و اگر مي‎گوييد اسلام و مسلمانان نجات پيدا نكردند بايد از اسلام و مسلماني از آن تاريخ به بعد اثري باقي نمانده باشد.

و ديگر اينكه قبول كرده‎ايد كه اين قيام حكومت بني‎اميه را رسواتر و اهل بيت را محبوب‎تر ساخت، و به قول ما وحتي همين ماربين و هر محققي بني‎اميه را از اينكه سرپرست شرعي امور اسلامي باشند خلع فرمود، و مسلمانان را بيدار كرد: كه آنها را مظهر احكام و نظامات دين ندانند، و اين فائده‎اي بود كه سزاوار است هدف قيام و اجراء همين برنامه‎اي كه انجام شد باشد، ولي شما از اين جهت اين فائده و فوائد بزرگ ديگر را اثر قهري مي‎گيريد كه امام، عليه السلام، را از پيش‎بيني آينده عاجز فرض مي‎كنيد و الا غير از اين فرض وجهي براي اينكه اين فوائد را هدف و نتايج قصدي قيام امام، عليه السلام، بدانيد در بين نيست.

شيعه و علماء بزرگ و متفكران آنها و ماربين خاورشناس چون عقيده دارند كه امام، عليه السلام، اگر چه از مجراي اخبار متواتره هم باشد شهادت خود را پيش‎بيني مي‎كرد، و اوضاع را هم مساعد با تشكيل حكومت نمي‎يافت، تمام اين آثار و نتايجي را كه بر شهادت مرتب شد جزء هدف امام، عليه السلام، مي‎دانند.

4ـ21. يك احتمال

149. در ص 375 مي‎نويسد: ماربين آلماني مي‎نويسد «من در تركيه با مترجم خود در مجلس عزاداري حسين بن علي شركت كردم، و شنيدم كه گويندگان درباره قيام امام حسين چنين و چنان مي‎گفتند.»

سپس احتمال مي‎دهد كه ماربين از گويندگان حرفه‎اي و كم عمق تركيه بر اساس اين تصور كه (امام حسين ، عليه السلام، براي كشته شدن حركت فرمود) چيزهايي شنيده باشد و همان مسموعات را منتشر كرده باشد و آنگاه شرقي‎هاي غرب‎زده آنرا مانند سند تاريخي محكم دهن به دهن و زبان به زبان نقل كرده باشند.

جواب

اولا عالم بودن امام، عليه السلام، به شهادت و پايان قيام كه شما از آن تعبير به حركت براي كشته شدن مي‎كنيد مربوط به گويندگان حرفه‎اي و كم عمق نيست، مربوط به تاريخ و گفتار پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، و اميرالمؤمنين، عليه السلام،، و شخص امام حسين، عليه السلام، است.

و اگر ماربين اين موضوع را كه امام، عليه السلام، با علم به شهادت به سوي كربلا رفت و نتايجي را كه بر قيام مرتب شد نتايج قصدي و هدف قيام گرفته باشد خواه از گويندگان اسلامبول شنيده باشد و خواه شخصاً در مدارك و مآخذ تاريخي تحقيقات كرده باشد در هر دو صورت صحيح است.

و ثانياً اين همه مطالبي كه در اين كتاب نوشته مطالبي است كه بعيد است بتوان با چند نوبت شركت در مجلس ذكر مصائب امام، عليه السلام، در اسلامبول به دست آورد.

و ثالثاً اين چه سخنان است كه مي‎گوييد؟ كي و كجا سخنان ماربين را به عنوان سند محكم و وحي منزل مورد تمسك واقع شده است.

چرا به جامعه خود اهانت مي‎كنيد؟

چرا شيعه را بي‎جهت خفيف و سبك مي‎سازيد؟

عرض كردم كسانيكه به اين كتاب اعتنايي كرده‎اند از جهت اين است كه اثر يك نفر بيگانه‎اي است كه تحقيقاتش تقريباً بانظر و فكر عموم شيعه موافق درآمده است و نشان مقبول بودن فكر شيعه در اين موضوع در محيط خارج است تا بيماران غرب زدگي به سخنان خاورشناسان مغرض درباره قيام امام، عليه السلام، اعتنا نكنند، و مثل شما براي قانع ساختن آنها اينگونه طرح باطل ندهند، و نگويند امام، عليه السلام، حاضر شد به دمشق برود و دست در دست يزيد بگذارد.

و خامساً آنچه ماربين خودش مي‎گويد از منبري‎ها شنيدم مربوط به فلسفه قيام نيست بلكه مربوط به فلسفه و فوائد مراسم سوگواري و عزاداري امام است.

4ـ22. كاش مرده بودم

ليت الموت اعدمني الحياة، يا سيدي يا بن رسول الله ايها المظلوم.

150. كاش پيش از اين مرده بودم، و عمر به من اينقدر مهلت نداده بود تا زنده بمانم، و در محيط تشيع اين نغمه را بشنوم كه قيام و شهادت سرور فداكاران راه اسلام سيدالشهداء، عليه السلام، به سود اسلام نبود.

اهانتي كه در اين قسمت از كتاب شهيد جاويد (ص 376 تا 402 و 403) بقدس قيام امام، عليه السلام، شده بسيار ناراحت كننده و تأسف آور است.

در اين جا مثل اينكه سعي شده است قيام و شهادت (يا به تعبير مغلطه‎آميز نويسنده كشتن امام) براي اسلام بي‎سود و بيهوده بلكه مضر، و خسارت‎آميز معرفي شود.

اصل قيام بنا بر طرح اين نويسنده در مرحله دوم در نقطه تحول (ص 280) كتاب شهيد جاويد شكست خورده و بي‎ثمر شد، و در مرحله سوم هم كوشش‎هاي اصلاحي آن حضرت براي همزيستي مسالمت‎آميز با دستگاه حكومت يزيد به نتيجه نرسيد.

آخرين ضربت كتاب شهيد جاويد به قيام امام، عليه السلام، كه از ص 376 شروع مي‎شود اين است كه كشته شدن امام ، عليه السلام، به سود اسلام نبود و آثار ثمربخشي هم كه بر آن مرتب گرديد نيز قهري و غير اختياري بود (ص 401).

و خلاصه سخن او و كساني كه از اين كتاب و اين طرح ناآگاهانه طرفداري مي‎كنند اين مي‎شود كه حاصل قصدي و اختياري قيام تا شهادت به سود اسلام، هيچ بود.

پس روي هم رفته بنابراين طرح باطل اگر قيام واقع نشده بود و امام، عليه السلام، در خانه‎اش نشسته و بيعت كرده بود، و به نظر آنانكه آن حضرت را منع مي‎كردند، و صريحاً حوادث پشت پرده را اعلام مي‎داشتند، و حتي همين ذلتي را كه در (ص 393) به آن اشاره كرده پيش‎بيني مي‎كردند، پذيرفته بود، زمينه ورود اين همه خسارت‎هاي بودند، و امام هم طبق نظر اين نويسنده علي الظاهر و بر حسب خيال حكم شرعي مأمور به قيام بود.

باز هم توضيحاً اين بحث را كه تا حدي جنبه علمي و فنّي دارد به عبارت ديگر بيان مي‎كنيم.

طرح نويسنده شهيد جاويد اين قيام مقدس را از آغاز تا انجام (اگر تادباً نگوييم بي‎ارزش معرفي مي‎كند) بسيار كم ارزش جلوه مي‎دهد.

و نتيجه بررسي او اين مي‎شود: كه قيامي براي حمايت از اسلام بوسيله تأسيس حكومت اسلامي صرف نظر از حوادث پشت پرده كه پيش‎بيني آن ممكن نبود ممكن الوقوع بود، و شرايط آن فراهم شد، و امام، عليه السلام، چون ناآگاه از حوادث پشت پرده بود قيام كرد، پس از كشف خلاف كه حوادث پيش‎بيني نشده به هدف رسيدن اين قيام را غيرمقدور نشان داد، معلوم شد كه هيچ امر و دستوري به قيام نبوده، و حركت امام، عليه السلام، در واقع به خيال امر، واقع شده، بلكه امري واقعي در دين مورد طبق اين طرح بيعت با يزيد و سازش و دفع خطر بود و امام چون طبق ظواهر عمل مي‎كرد، و (العياذ بالله) ناآگاه از حوادث غيرقابل پيش‎بيني بود و اسباب پيروزي نظامي خود را بر يزيد فراهم مي‎ديد در اثر اشتباه موضوعي، آن امر به فعليت نرسيد و به گمان وجود امر قيام و حركت انجام گرفت، و خلافش كشف شد.

لذا به مجرد اين كه كشف خلاف شد و معلوم شد امر واقعي به قيام در بين نبوده است امام، عليه السلام، فوراً طبق پيشنهادهاي سه گانه حتي پيشنهاد بيعت را داد، و اينجا هم چون تقاضاي حضرت پذيرفته نشد معلوم شد واقعاً مأمور به چنين پيشنهادي نبوده است چون امر واقعي به چنين پيشنهادي با فرض اينكه اتمام حجت نباشد در صورت قبول است.

پس تا اينجا هر اقدامي شد بنابراين طرح فاسد به خيال امر واقعي انجام شد و معلوم است كه نفس عملي كه از اشتباه صادر شده باشد اگر چه حسن فاعلي دارد و حاكي از حسن نيت و انقياد و اطاعت فاعل است ارزش و حسن فعلي ندارد.(25)

از اينجا كه گذشتيم مسئله پيشنهاد ـ تسليم بي‎قيد و شرط به ابن زياد پيش مي‎آيد، كه طبق اين طرح امام فقط براي حفظ عزت نفس مقاومت كرد تا شهيد شد، و در اين صورت مقاومت هدف حمايت از اسلام نبود، و كشته شدن آن حضرت براي اسلام سود قصدي و اختياري نداشت، و فقط امام به خاطر تسليم نشدن به ابن زياد و نه براي خودداري از بيعت با يزيد خود را به كشتن داد!.

اين است ارزيابي كتاب شهيد جاويد، از قيامي كه بيش از سيزده قرن است افكار متفكران عالم اسلام و سياستمداران و مردان فداكار، و طرفداران حق و آزادي و فضيلت را به خود مشغول ساخته و مليون‎ها مردم را دلباخته آن كرده است.

اين است ارزيابي او از قيامي كه اين همه بر حسب و اخبار و احاديث پيغمبر بزرگ اسلام و اميرالمؤمنين و سائر ائمه، صلوات الله عليهم، از آن تجليل و تعظيم كرده، و تذكار آن را توصيه و تشويق فرموده‎اند.

اين است ارزيابي هفت ساله يك فردي كه (اگر خلاف ادب نباشد) روي غرور و بر اساس استبداد فكري يا انحراف سليقه كتاب مي‎نويسد و در آن از خيانت‎هاي علمي و ادبي هم پروا نمي‎كند.

اين است ارزش قيامي كه اهل بيت به آن افتخار مي‎كنند و امام حسين، عليه السلام، را سيدالشهداء قرار داد.

نه برادرم قيام امام بر اساس خيال امر و اشتباه نبود نفس حركت و تمام برنامه‎هايي كه امام، عليه السلام، انجام داد امر واقعي و حقيقي داشت و نفس افعال و اعمالي كه انجام داد داراي مصلحت بود و اين مصلحت بر هر مفسده‎اي كه شما فرض كنيد رجحان داشت شما باطن و منتهي اليه اين طرح را تصور نكرده‎ايد امام، عليه السلام، مأموريت واقعي داشت. در خودداري از بيعت در حركت به سوي عراق، در امتناع از تسليم، مأموريت واقعي خود را انجام مي‎داد.

اين حديث را كه شما هم قبول كرديد كه امام، عليه السلام، فرمود پيغمبر، صلي الله عليه و آله، مرا به كاري امر كرده است (و انا فاعل ما امر) من امر پيغمبر، صلي الله عليه و آله، را انجام مي‎دهم.

اين حديث را هم در (ص 408) با نقل جمله هيهات منان الذلة قبول كرده‎ايد. در ذيل ا ين حديث امام، عليه السلام، مي‎فرمايد:

اَما انّه تَلبَسُونَ بعدَها اِلاّ كَريثِ ما يُركَبُ الفَرسُ، حَتّي تَدوُرَ بِكُم دَورَ الرَحي عَهدٌ عَهِدَ اِلّي عَن جَدّي.

تا اينكه پس از چند سطر از آينده عمر سعد خبر مي‎دهد.13

متوجه باشيد طبق اين روايات معتبره كه خود شما به آن اعتماد داريد امام امر واقعي داشت كارهايش بر حسب عهد پيغمبر، صلي الله عليه و آله، بود از آينده آن مردم از آينده عمر بن سعد آگاه بود اين مطالب طرح شما را رد مي‎كند.

مأموريت واقعي امام، عليه السلام، همان خودداري از بيعت، و به استقبال شهادت رفتن بود. هيچ كشف خلافي نشد و هيچ واقعه غيرقابل پيش‎بيني جلو نيامد و تأسيس حكومت از آغاز كار زمينه نداشت.

من خواهش مي‎كنم از شما كه از اين جسارتي كه به مقام امام و قدس قيام آن حضرت انشاءالله بدون التفات كرده‎ايد پوزش بطلبيد.

و براي اينكه تك روي كنيد، چنين قيام بي‎نظيري را كه تاريخ جهان همانندش را نشان نمي‎دهد، و ذخيره آل محمد، صلوات الله عليهم، است بي‎ارزش و سبك جلوه ندهيد.

اينك جواب مطالبي را كه در اينجا نگاشته است مطالعه فرماييد اگر چه از پاسخ‎هايي كه به مطالب گذشته داده شده پاسخ اين مطالب هم معلوم مي‎شود ولي چون مي‎خواهيم در هر مورد پاسخ به اشتباه كاري‎هايي كه شده است بدهيم از تكرار ناگزيريم.

4ـ23. آيا كشتن امام، عليه السلام، به سود اسلام بود؟

151. پاسخ

كشتن امام از آن جهت كه عملي بود صادر از بني‎اميه و عمال آنها به زيان اسلام، و خيانت و جنايت، و فاجعه‎اي بود كه نظير آن را تاريخ نشان نمي‎دهد، و خسارتي بود كه با هيچ وسيله‎اي جبران‎پذير نبود.

كدام حادثه جانكاه‎تر و دلخراش‎تر از كشتن پسر پيغمبر، صلي الله عليه و آله، و امام زمان، و رهبر مسلمان است.

و كدام گناه را مي‎توان با آن هر چه بزرگ باشد هم وزن قرار داد اما كشته شدن و شهادت امام، عليه السلام، از اين جهت كه امام، عليه السلام، آنرا پذيرفت يعني از آن نهراسيد، و براي دفع آن تن به ذلت و پستي نداد، و از ياري دين دست برنداشت، و خلافت يزيد را باطل شمرد، و به او دست بيعت نداد تا كشته شد، به سود اسلام بود، و اگر امام، عليه السلام، با يزيد بيعت كرده بود يا در وسط قيام از تصميم خود عدول كرده، و تسليم مأموران دولتي مي‎شد، خسارتي كه به اسلام از اين راه وارد مي‎گشت، و اهانت‎هايي كه به خاندان پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، مي‎شد فوق العاده بود.

تمام اميدها به نااميدي مبدل مي‎شد، و آزاديخواهان واقعي شكست مي‎خوردند، و هيچگونه زمينه انقلابي عليه بني‎اميه‎فراهم نمي‎گرديد، و حتي امثال عبدالله بن زبير نيز عقب نشيني مي‎كردند، و يزيد رهبري روحاني و سياسي اسلام را بدون منازع و مانع عهده‎دار مي‎شد و زيان‎هايي كه از اين راه به اسلام مي‎رسيد غيرقابل جبران بود.

در اين شرايط طبق همان سخن تاريخي حسين، عليه السلام:

لااَري الموتَ اِلاّ سعادةً، وَ لاَ الحَياةَ مَعَ الظالِمين الاّ بَرَماً.

مرگ و كشته شدن سعادت و شهادت بود، و زندگي با آن ستمگران خواري و اهانت.

حاصل اين كه كشتن امام، عليه السلام،، و محروم ساختن جامعه از بركات آن وجود مقدس اعظم مصائب بود، و تسليم شدن، و فرار از مرگ و شهادت، و بيعت امام، عليه السلام، با يزيد نيز خسارت بود، بر امام، عليه السلام، لازم بود اين خسارت را از اسلام دفع نمايد. و شرافت و كرامت خاندان نبوت، و حيثيات اسلامي را حفظ كند، و افكار را آزاد ساخته، و يزيد را از رهبري روحاني و ولي امر شرعي بودن معزول و مخلوع سازد تا اگر چه هفتاد سال ديگر هم بني‎اميه در بلاد اسلام به زور شمشير حكومت كنند نتواند به اسم دين، به دين ضربت بزنند.

در آن شرايط امام، عليه السلام، بايد مصلحت حيات خود را با ظالمان و مصلحت شهادت خود را با اين همه آثار و نتايج و مفاهيم عالي بسنجد و مصلحت مهمتر را بگيرد، در نظر امام، عليه السلام، مصلحت شهادت واجب الرعايه بود كه فرمود: لااري الموت الا سعادة ما هم امروز به خوبي اهميت اين مصلحت و بركات حفظ آنرا درك مي‎كنيم، و مي‎فهميم كه اين برنامه امام، عليه السلام، از هر جهت ثمرات نجات بخش براي اسلام است.

152. در ص 376 مي‎گويد: گاهي گفته مي‎شود: هدف امام حسين، عليه السلام، اين بود كه كشته شود تا اسلام زنده گردد مقصود از اين سخن چيست؟

1. اگر مقصود اين است كه آن حضرت خود را به كشتن داد تا مسلمانان حجاز و عراق و شام و افريقاي شمالي مثلا به احكام اسلام بيشتر عمل كنند الخ.

جواب

كشته شدن و شهادت امام، عليه السلام، مستقيماً علت آن نيست كه مسلمانان بيشتر به احكام اسلام عمل كنند. بلكه شهادت امام، عليه السلام، سبب نجات اسلام گرديد، و انحرافات فكري، و گمراهي‎هاي جامعه مسلمان را خصوص در موضوع نظام حكومتي اسلام مرتفع كرد، و براي درس به آزاديخواهان، و براي مقاصد اصلاح طلبانه سودمند شد، و باعث شد كه احكام اسلام، و نماز و روزه و قوانين نظامي و جزايي، و اجتماعي اسلام باقي ماند و از دستبرد دزداني كه لباس رهبري، و پيشوايي مطلق مسلمانان را به غصب در بركرده‎اند مصون و محفوظ بماند، و شريعت محمدي به شريعت اموي تبديل نشود.

153. در ص 376 مي‎گويد 2 ـ و اگر مقصود اين است كه با كشتن امام، عليه السلام، فتوحات ديگري نصيب مسلمانان شد الخ.

جواب

باز هم عرض مي‎شود: كشتن امام، عليه السلام، كه كار حكومت ديكتاتور بني‎اميه بود هيچ رابطه‎اي با فتح غرب و شرق نداشت، پيشرفت‎ها و فتوحاتي كه براي مسلمانان در زمان هر يك از خلفاء حاصل شد مربوط به آنان نبود آن پيشرفت‎ها مربوط به روح اسلام و قوت تعاليم آزادي بخش، و آماده بودن جوامع محروم آن عصر براي قبول دين قويم اسلام بود.

و شهادت و عكس العمل مظلوميت امام، عليه السلام، اين اثر را داشت كه آن فتوحات رنگ اسلامي خود را تا حدودي حفظ كند، و توسعه قلمرو اسلام و منطقه نفوذ احكام آن شمرده شود، و اگر رابطه مستقيم شهادت امام، عليه السلام، را با فتوحاتي كه پس از آن حاصل شد نتوانيم درك كنيم، رابطه غير مستقيم آنرا در حفظ روح جهاد و تلاش براي كسب افتخارات اسلامي بيشتر نمي‎توانيم انكار كنيم. در حالكيه مي‎بينيم قهرمان بزرگ و نامي فتوحات عصر اموي موسي بن نصير فاتح مغرب و اندلس در عداد دوستان اهل بيت شمرده مي‎شده است14 و يقيناً از كساني است كه جنايت‎هاي يزيد را محكوم و اهل بيت را برحق مي‎دانستند.15

154. باز در ص 376 مي‎نويسد: 3ـ و اگر مقصود اين است كه با كشتن امام حسين، عليه السلام، حكومت بني‎اميه ضعيف شد، و ديگر نتوانست اسلام را فداي هوسهاي جاهلانه خود كند الخ.

جواب

البته حكومتي بني‎اميه ضعيف شد و نتوانست اسلام را فداي هوس‎هاي جاهلانه خود نمايد زيرا، ميزان سنجش ضعف و قوت اين است كه قوت و ضعف را در حال امضاء حكومت يزيد و بيعت شخصيتي مثل امام، عليه السلام،، با حال مخالفت و سرباز زدن از بيعت و تسليم شدن به مرگ و شهادت مقايسه كنيم.

در اينصورت مي‎بينيم اگر اين انقلاب در جهان اسلام پيدا نشده، و افكار را بيدار نكرده، و حكومت را به خاموش كردن صداي مخالفان، و انقلاباتي كه يكي پس از ديگري برپا مي‎شد مشغول نمي‎ساخت قوت و نيروي آن به آخرين حد مي‎رسيد، و ديگران هم جرئت انقلاب پيدا نمي‎كردند، و نيروي نظامي بدون مزاحمش در اجراء نقشه‎هاي پليد، و اسلام بر اندازش تا هر كجا مي‎خواست پيش مي‎رفت.

و اگر پس از شهادت امام، عليه السلام، در واقعه حره به قول شما قدرت وحشتناك‎تر نشان داد، باز هم از ضعف و بيم از طغيان افكار و ترس از شورش و انقلاب بيشتر بود.

اين قوت نيست عين ضعف و گرفتاري حكومت، و شكست آن در برابر نيروهاي ديني و ملّي وفادار به دين اسلام بود كه نمي‎توانست صداها را بيندازد، و مردم را قانع سازد، و به قدرت سر نيزه و شمشيرهاي جنايت و خباثت آزادي كشان بي‎شرفي مانند مسلم بن عقبه، و حجاج متوسل مي‎شد. اين بزرگترين دليل ضعف حكومت است كه شمشيرهاي جلادانش همواره به خون مردم بي‎گناه، و شخصيت‎هاي ديني و ملي آلوده باشد.

بني‎اميه پس از شهادت امام، عليه السلام، از مردم بيمناك بودند، و به مردم سوءظن پيدا كرده، و مي‎فهميدند كه بر آنها تحميل هستند.

بعد از شهادت امام، عليه السلام، اولا سلطنت از خاندان معاويه برون رفت، و بني‎اميه هم اگر چه در حدود هفتاد سال حكومتشان با پايه‎هاي لرزان دوام يافت، اما نتوانستند افكار و نقشه‎هاي معاويه و يزيد را به طور دربست دنبال كنند، و نام مقدس پيغمبر، صلي الله عليه و آله، را از اذان ساقط و بلكه شهادت به توحيد را از بين ببرند، و به شورش‎ها و انقلابات پي در پي كه همه علامت نارضايتي مردم، و مقاومت آنان در برابر حكومت بود همواره دستشان بند شد.

اين شورش‎ها مانند شورش مدينه، و شورش توابين، و قيام مختار، و شورش مطرف بن مغيره، و شورش ابن اشعث، و قيام جناب زيد، همه مستقيم يا غير مستقيم از قيام امام حسين، عليه السلام، الهام مي‎گرفت، و روح مقاومت در برابر باطل كه از ثمرات آن قيام بود مردم را تكان مي‎داد.

خلاصه كلام اين است كه اگر بني‎اميه پس از شهادت امام از قدرت سر نيزه حداكثر استفاده را نمودند ولي قدرت معنوي آنها از ميان رفت، و اتصال و ارتباط با آنان ننگ و رسوايي شد، و حادثه حرّه و هتك خانه كعبه از ضعف معنوي حكومت بروز كرد، و اين حوادث براي دولت بني‎اميه‎بسيار گران تمام شد و آرزوها و تلاش‎هاي بني‎اميه در محو اسلام بي‎نتيج شد،

وَ يأبَي اللهُ اِلاّ اَنْ يُتِمّ نُورَه وَ لَو كرِهَ الكافِرونُ.

4ـ24. تبليغات ضد امام، عليه السلام

155. تبليغات ضد امام، عليه السلام، كه در ص 377 از آن سخن گفته عليه امام تأثيري نكرد، و از مقام امام در افكار مردم چيزي كم نساخت. بني‎اميه اگر چه تبليغ مي‎كردند، و جيره خواران متملق آنها هر چه خواستند گفتند، و كسي جرأت نمي‎كرد به آنها پاسخ بدهد، ولي تبليغاتشان مردود مي‎شد و در دل‎هاي مردم اثري نمي‎گذاشت، بلكه چون تبلغيات دولتي بود عكس العمل ضد داشت، و امام را بيشتر محبوب مي‎كرد، و قلوب را جريحه دارتر مي‎ساخت، و در بدعت‎هايي كه در روز عاشورا رايج كردند، و آنرا روز بركت مي‎شمردند اگر چه غرض آن كسان كه اين بدعت‎ها را ساختند فراموش شدن عاشورا، و حادثه دلخراش كربلا بود، علت شيوع اين مراسم اين بود كه عنوان‎هاي ديگر را پيش كشيده و براي آن عنوان‎ها حديث جعل كردند، و مردم غافل باور نمودند، و اين هم دليل عكس العمل شديد عاشورا را در قلوب، و بيم حكومت‎هاي ضد اسلام و ضد آزادي از برگزاري مراسم عزاداري حسين، عليه السلام، است.

156. در ص 378 نوشته است 4 ـ و اگر مقصود اين است كه با كشتن امام، عليه السلام، جمعيت شيعه متشكل‎تر شد الخ.

جواب

شهادت امام، عليه السلام، شيعه را متشكل، و نيرومند و شكيبا و پايدار ساخت، و اگر قيام امام نبود شيعه نه فقط موقعيت كنوني خود را نداشت بلكه عوامل نابود كننده‎اي كه به اتمام نيرو عليه شيعه و براي محو آنها در حكومت بني‎اميهو بني‎عباس كوشش مي‎كرد آنها را از صفحه تاريخ زايل كرده و امروز جزء فرق بائده، و از ياد رفته بودند.

اگر امام، عليه السلام، در خانه نشسته و بيعت كرده، و شهيد نشده بود، و پس از بيست سال كه شيعه ادعاء طرفداري از حق، و فداكاري مي‎كرد با آن فريادها و حماسه سرايي‎ها به آنها پاسخ مثبت نمي‎داد هم از آنها امتحان به عمل نمي‎آمد و مضمون اين آيات:

وَ يَحلِفُونَ باللهِ اِنَّهُمْ لَمِنكُم، وَ ماهُم مَنكُم وَ لكِنَّهم قَومٌ ينرَقُون: فَلمّا كُتِبَ عَلَيهِمُ القّالُ تَولوا اِلاّ قَليلا مِنهم وَ اللهُ عَليمٌ بالظّالِمين: وَ لَمّا كُتِبَ عَليهِمُ القِتالُ اِذا فَريقٌ مِنْهُم يَخشَونَ كَخَشيَةِ اللهِ اَو اَشَدّ خَشية.

ظاهر نمي‎گشت.

و هم آنهايي كه از روي حقيقت مدعي تشيع بودند دلسرد و نااميد مي‎شدند.

قيام امام، عليه السلام، ماهيت و هويت شيعه را مشخص ساخت و شخصيت اين يگانه جمعيت پيرو آل محمد، صلي الله عليه و آله و سلم، را مستقل‎تر كرد.

شما كه مي‎گوييد: بدون ترديد پس از حادثه كربلا جنبه ضعف شيعه پيش از قوتش بود، بايد ضعف روحيه شيعه را در حكومت يزيد خصوصاً در فرض بيعت امام، عليه السلام، و بي‎اعتنايي آن حضرت به درخواست‎هاي مردم كوفه در نظر بگيريد، و با قوت آن و شدت علاقه و احساساتشان پس از شهادت امام، عليه السلام، مقايسه كنيد تا بفهميد شيعه ضعيف شد يا قوي، و حادثه كربلا آنها را مصمم‎تر، فداكارتر، بلند همت‎تر كرد يا نه؟

قيام توابين و واقعه عين ورده را در تواريخ بخوانيد تا بدانيد شهادت امام، عليه السلام، چگونه در شيعه روح تصميم و فداكاري و مقاومت در برابر باطل دميد، اين شور و احساسات پاك آنها عكس العمل شهادت امام، عليه السلام، بود.

اينها اكثر مردمي بودند كه وقتي مسلم، عليه السلام، قيام كرد او را تنها گذاردند، و اكنون تحت نفوذ اثر شهادت امام، عليه السلام، اينگونه غيرت و همتشان به جوش آمد:

شما كه مي‎گوييد پس از حادثه كربلا جنبه ضعف شيعه بيش از جنبه قوتش بود، و به طور ضمني از قيام امام، عليه السلام، انتقاد مي‎كنيد اين حقايق را مطالعه نمي‎نماييد، تا بدانيد شهادت امام، عليه السلام، سرآغاز قوت شيعه شد، و اين قوت و نيرويي كه تا امروز شيعه را نگاه داشته در اثر فداكاري امام است كدام فرقه‎اي به قدر شيعه فداكاري و ثبات قدم نشان داده است و كدام جمعيت به قدر شيعه، شهيد و زنداني در راه دين و هدف و عقيده خود داده است.

آيا اين مصيبات و اين شدائد و شورش‎ها و قيام‎ها در تجديد نشاط شيعه، و گسترش دائره نفوذ تشيع مؤثر نبود؟

و همانطور كه اميرالمؤمنين، عليه السلام، مي‎فرمايد:

بَقيّةُ السَيفِ اَبقي عدداً وَ اَكثَرُ ولداً16

اين قيام‎ها شيعه را باقي‎تر و بيشتر ساخت.

157. در ص 379 مي‎نويسد: 5 ـ و اگر مقصود اين است كه امام حسين، عليه السلام، خواست خود را به كشتن بدهد تا آل ابي سفيان رسوا شوند و بدين وسيله اسلام زنده شود. اين مطلب هم صحيح نيست زيرا رسوايي معاويه و پسرش يزيد آنقدر واضح و آشكار بود كه احتياجي به عقب زدن پرده نبود الخ.

جواب

رسوايي معاويه و يزيد آشكار بود، و آنچه راجع به رسوايي آنها نوشته معلوم و مشهور بود. ولي اگر قيام امام، و آن شهادت و مظلوميت و اسارت اهل بيت نبود مي‎توانستند روي آن رسوايي‎ها سرپوشي بگذارند، و تاريخ را عوض كنند و آنها را تبرئه نمايند.

دستگاه تبليغات معاويه، و پول‎هاي كلاني كه در اينراه صرف مي‎كرد براي كارهاي نكوهيده او عذر تراشي‎ها كرده، معاويه را معذور قرار مي‎داد كه تا امروز هم بسياري از مسلمانان در گمراهي هستند.

معاويه حركات و اعمال ضد و نقيض و مبهم مرتكب مي‎شد گاهي اظهار دين مي‎كرد، گاهي به خود حلم مي‎بست، رل اشتباه كاري را چنان بازي مي‎كرد كه بسياري از مردم اغفال مي‎شدند، و با رشوه و تطميع و جوائزي كه مي‎داد دهان‎ها را مي‎بست كتاب تطهير الجنان را بخوانيد تا ببينيد چگونه براي رفتارهاي زشت و نامشروع او محمل تراشي كرده‎اند.

اين شهادت امام، عليه السلام، بود كه در دنياي اسلام رعد آسا صدا كرد، و هر ابهام و شك و ترديد را در خباثت و جنايت بني‎اميه و مقاصد تخريبي آنان از ميان برد و آنها را مفتضح و رسوا كرد.

اين شهادت امام، عليه السلام، بود كه يزيد را در افكار عامه محكوم ساخت به طوري كه كسي نتوانست درباره او جز به مذمت و توبيخ و لعن و نفرين زبان باز كند.

سخن صريح و روشن درباره معاويه، و سوء نيت و زشتي كردار او از اميرالمؤمنين، عليه السلام، بيش از اينها صادر شده است مع ذلك اگر شهادت امام حسين، عليه السلام، جلو نيامده بود تا اين حدودي كه وضع روشن شد مردم ملتفت حقايق نمي‎شدند.

158. در ص 381 مي‎گويد: 6 و اگر مقصود اين است كه امام، عليه السلام، مي‎خواست با كشته شدن خود و اسيري خانواده‎اش احساسات مردم شام را تحريك كند تا بر ضد يزيد قيام كنند و حكومت وي را سرنگون سازند تا بدين وسيله زنده شود. اين هم قابل قبول نيست الخ.

جواب

شهادت امام، عليه السلام، و اسارت اهل بيت در شام تأثير شايان داشت، و حتي درباريان بني‎اميه‎را منقلب ساخت، و سفراء بيگانه را تحت تأثير قرار داد، و مثل يحيي بن حكم برادر مروان حكم را چنان منقلب كرد كه اين دو بيت را در مجلس يزيد خواند:

لهامٌ بِجَنبِ الطَّفِ اَدني قِرابَةً *** مِن ابنِ زيادِ العَبدذِي الحَسَبِ الوَغلِ

سُمَيَّةُ اَمَسي نسلُها عددَ الحَصي *** وَ بِنتُ رَسولِ اللهِ ليسَ لَها نسلٌ17

و از درون خانه يزيد بانگ اعتراض و تنفر بلند شد، و خطبه‎هاي تاريخي حضرت زينب و حضرت امام زين العابدين، عليهما السلام، در مجلس يزيد و در جامع دمشق تا عصر ما نيز روشنگر حقايق، و معرف حقيقت و فضيلت اهل بيت، عليه السلام، است از هر موقف و فرصتي در كوفه و دمشق و بين راه اين دو شهر بنحو كامل استفاده كردند، و در تجديد مجد و تعالي اسلام، و تحكيم مباني حق پرستي و حمايت از دين هر چه توانستند كوشش كردند. همان مردم شام نيز از خواب خرگوشي بيدار شدند، و آن مردمي كه واقعه حره را بوجود آوردند و احترام كعبه معظمه را هتك نمودند، سپاهيان يزيد و جيره خواران دولت بودند.

دولت آن وقت دولت نظاميان، و زور سرنيزه مسلم بن عقبه‎ها و حصين بن نميرها بود.

تيمساران خون آشام همه مصلحت دنياي خود را در اين مي‎ديدند كه اختيارات و حقوق جامعه و آزادي‎هايي را كه اسلام به خلق داده بود تا هر حد ممكن است محدود كنند، و از روي كار آمدن حكومت قانوني و متكي به احساسات جوامع اسلام سخت در هراس بودند، زيرا مي‎دانستند، اگر ورق برگردد همه بركنار مي‎شوند، لذا با شدت هر چه تمام‎تر، و با بي‎رحمي هر چه بيشتر مردم را مي‎كوبيدند، و احساسات را خفه مي‎كردند، بيعت يزيد، و بيعت به معاوية بن يزيد را نيز همين ارتش جنايتكار بر ملت تحميل كرد و گرنه ملت شام خصوصاً بعد از ورود اسراء اهل بيت به دمشق بيدار شده، و بني‎اميه وجهه ملي خود را از دست دادند.

4ـ25. يك نكته

159. آنچه را در ص 381 ـ زير اين عنوان نوشته است تكرار مطالب گذشته است.

و پاسخش هم مكرر داده شد، و ماهيت و حقيقت اين پيشنهادها را شرح داديم، و ثابت كرديم پيشنهاد بازگشت براي اتمام حجت بود كه به حكم آيات قرآن مجيد از سنن الهيه است، و سيره و روش انبياء و اولياء و جزء برنامه‎كار ايشان است.

4ـ26. خلاصه سخن

160. خلاصه سخن كه جواب سخنان مكرر نويسنده شهيد جاويد در ص 382 ـ است اين است كه: اين عبارت كه با شهادت امام، عليه السلام، اسلام زنده شد، داراي معنايي عالي و مفهومي با ارزش و صحيح و منطقي و خردپسند است.

1. چه زنده شدن اسلام به معناي حفظ تعاليم، و برنامه‎هاي ديني از دستبرد بني‎اميه، و بقاء احكام باشد.

2. و چه به معناي فتوحات اسلامي باشد، زيرا اگر اوضاع اجتماعي و فكري و ديني مسلمانان مانند عصر يزيد جلو رفته بود فرضاً فتوحاتي صورت مي‎گرفت فتوحات يزيدي، و شريعت اموي بود، و شهادت امام، عليه السلام، چون از اسلام ضربت حكومت يزيد و خطرات آنرا دفع كرد سبب شد كه اين فتوحات، فتوحات اسلامي، و گسترش منطقه نفوذ اسلام محسوب شود، و بانك تكبير و شهادتين را به شرق و غرب برساند.

3. و چه به معناي ضعيف شدن حكومت بني‎اميه باشد، زيرا به شرحي كه توضيح داده شد شهادت آن حضرت حكومت بني‎اميه را ضعيف ساخت، و آنانرا از مبارزه قطعي و نهايي با اسلام بازداشت.

4. و چه به معناي متشكل شدن شيعه باشد زيرا شيعه را متشكل و مبارز و مستقل و مجاهد كرد.

5. و چه به معناي رسوا شدن آل ابي‎سفيان باشد، زيرا آنها را رسوا ساخت، و افكار را به شدت عليه يزيد بسيج كرد.

6. و چه به معناي بيداري و اعلام خطر به مردم شام باشد زيرا آنها را بيدار كرد، و به آنها فهماند راهي كه بني‎اميه و معاويه و يزيد به آنان نشان داده‎اند راهي است كه مورد قبول اهل بيت پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، نيست.

7. و چه به معاني و مفاهيم بلند ديگر باشد كه در اين كتاب در موارد بسيار به آن اشاره شده است.

و تعبير صحيح در مقابل تعبير ناصحيح كتاب شهيد جاويد (ص 382) اين است كه بگوييم: امام، عليه السلام، شرايط تأسيس حكومت اسلامي را موجود نمي‎ديد، و از يك سو ملاحظه مي‎فرمود اسلام در معرض انقراض واقع شده، و اگر با يزيد بيعت كند، و حكومت او را امضا نمايد به حيات اسلام زودتر خاتمه خواهد داد، و از سوي ديگر مي‎ديد وظيفه دارد براي نجات دين و احياء اسلام كوشش و تلاش كند، و چون قيام و اعلان مخالفت و خودداري از بيعت، و شهادت خود را براي نجات دين و بقاء احكام و براي تمام هدف‎هاي عالي و اصلاحي اسلام يگانه وسيله دفع خطر از دين مي‎دانست، و علاوه مأموريت خاص در اين موارد نيز داشت با علم به انتهاء اين قيام به شهادت و با علم به ترتيب اين همه آثار بر آن قيام كرد. قيامي كه تمام اين فوائد و نتايج ارزنده اثر اختياري و قصدي و هدف آن محسوب مي‎شود.

درود به روان شريف بزرگوار سيد جعفر حلي، رحمة الله عليه، كه در مرثيه جدش مي‎گويد:

قَد اَصبَحَ الدّينُ مِنهُ يَشتَكي سَقَماً *** وَ ما اِلي اَحَدِ غَير الحُسَينِ شَكا

فَلَم يَرَ السّبِطُ لِلّدين الحَنيف شِفا *** اِلاّ اذا دَمُهُ فِي نَصره سُفكا

وَ ما سَمِعنا عليلا لاعلاجَ لَهُ *** اِلاّ بِنَفسِ مُداويه اذا هَلِكا

بَقَتلِه فاحَ لِلاسلامِ طَيبُ هُدي *** فَكُلمّا ذَكَرَتهُ المُسلِمونَ ذَكا

وَ صانَ سَتَرَ الهُدي عَن كُلّ خائِنَة *** سَترُ الفواطِمِ يَومَ الطّفِ اِذهُتكا

نَفسي الفِداء لِفاد شرعَ والِدِهِ *** بِنَفسِهِ وَ بِاهلِيه وَ ما مَلَكا

4ـ27. بررسي يك شعر

161. در ص 383 اين شعر معروف را مورد بررسي قرار مي‎دهد:

اِنْ كانَ دينُ مُحَمَّد لَم يَستَقم *** اِلاّ بِقَتلي ياسَيُوف خُذيني

و مي‎گويد: ما گوينده اين شعر را نمي‎شناسيم سپس مطالب گذشته را براي چندمين بار تكرار كرده است.

ما مي‎گوييم: اولا ما گوينده اين شعر را مي‎شناسيم گوينده آن شاعر كربلا مرحوم شيخ محسن ابوالحبّ كبير است و اين شعر يكي از ابيات قصيده پرحماسه و شورانگيز و پر از معاني دقيقه او است و بيعت بعد از آن اين است:

هذاَدمِي فلتُرُوَ صاديَةُ الظُبي *** مِنهُ، وَ هذا بِالرِماحِ وَ تيني

و ثانياً تصور اينكه تن به كشته شدن دادن سبب پيشرفت مرام، و دين و مسلك شخصي شود چنانچه پيش از اين هم گفته‎ايم ممكن و معقول است، زيرا بسا مي‎شود كشته شدن، استقامت و پايداري، و ايستادگي در ميدان جنگ سبب قوت روحيه ديگران، و يا عبرت، و يا رعب و بيم دشمن و يا سربلندي، و افتخار جبهه مي‎شود.

مانند استقامت جناب جعفر در جنگ موته.

پس خود را در درياي شمشير و تير و نيزه، و خطرات ديگر انداختن در وقتي كه روحيه ديگران ضعيف شده از بيم مرگ قدم به جلو نمي‎گذارند بزرگترين نصرت اسلام، و حمايت از مقاصد اسلام است، و فداكاري حقيقي است.

شاعر چنين معناي رقيق دقيق و چنين همت بلندي و فداكاري را در نظر گرفته و مي‎گويد:

ان كان دين محمد لم يستقم *** الا بقتلي يا سيوف خذيني اگر دين محمد زنده و پابرجا نمي‎شود مگر به قتل من، يعني به اينكه من جانم را در راه بقاء آن نثار كنم اي شمشيرها مرا بگيريد.

اكنون بگوييد: چرا اين شعر زبان حال امام، عليه السلام، نيست؟ و اگر امام، عليه السلام، كشته شدن باين منظور را پذيرفته، و شهادتي را كه سبب نجات اسلام است قبول كرده باشد چه اشكالي دارد؟

بيعت نكردن، وتسليم نشدن، و شهادت هر يك به ملاحظه هدفي كه امام، عليه السلام، داشت محبوب و مطلوب آن حضرت بوده است.

شما براي چندمين بار به مغلطه كاري پرداخته، و مي‎گوييد چگونه ممكن است اسلام با از دست دادن پيشواي خود زنده گردد.

پاسخ اين اشتباه كاري اين است كه:

اولا ممكن است فداكاري، و تن به شهادت دادن و استقامت رهبر و پيشواي يك مذهب و مرام در بعضي موارد چون علامت خلوص، و پاكي عقيده و ايمان او به مبدأ و طريقه‎اي است كه به آن دعوت مي‎كرده، سبب فتح دل‎ها به سوي آن عقيده شود، و آن فداكاري مردم را به حقيقت آن عقيده و صداقت رهبر آن رهنمون گردد.

و ثانياً چنانچه مكرر گفته‎ايم: امر دائر بين دو محذور بود يا تن به بيعت دادن و حكومت يزيد مشهور به فسق و فحشاء و منكرات را پذيرفتن، و راه را براي وارد شدن آخرين ضربت كاري به قلب اسلام بازگذاشتن، و يا بيعت نكردن، و امر به معروف و نهي از منكر نمودن، و استقامت ورزيدن و كشته شدن، و فرياد: يا سيوف خذيني بلند كردن.

در صورت نخست اگر صميمانه و جيره خوارانه العياذ بالله امام، عليه السلام، آن مجسمه طهارت و تقوي و پاكي، و خير و فضيلت با يزيد يعني پيكر خالص و تمام عيار رذالت و نابكاري و كفر و ارتجاع همكاري مي‎كرد و از تماشاي صحنه‎هاي انقراض احكام اسلام ناراحت نمي‎شد، و اظهار نگراني نمي‎كرد حياتش محفوظ، و امور مادي، و جسمانيش تأمين و از خطر خلاص مي‎شد.

ولي در آن صورت عنوان مفسر قرآن، و پيشواي اسلام و مشعل فروزان هم از آن حضرت سلب مي‎شد، چراغ و حيات معنوي او كه تا امروز و تا روز قيامت باقي و پاينده و روشني بخش و راهنماي سالكان راه حق است، خاموش مي‎گشت، و بقاء حيات مادي او در اين حال سبب انحراف افكار مي‎گرديد.

در صورت دوم همه عناوين واقعي امام، عليه السلام، محفوظ مي‎ماند و اسلام نجات پيدا مي‎كرد، و روحيه مردم قوي، و ضربت حكومت يزيدي با اعلان مخالفت امام، عليه السلام، و استقامت فوق العاده آن حضرت كه به قيمت جان خود و عزيزانش تمام شد دفع گرديد، و امام، عليه السلام، وظايفي را كه در برابر اسلام داشت انجام داد، و صداي: يا سيوف خذيني را به گوش جهانيان رساند.

شما اشتباه كاري مي‎كنيد، و بدون اينكه اين دو محذور را در نظر بگيريد.

فوائد و بركات حيات امام، عليه السلام، را در حال بسط يد، و نفوذ مطلق، و كمال قدرت مجسم مي‎سازيد و وانمود مي‎كنيد كه تن به كشته شدن دادن، و خلق را از اين بركات محروم كردن قابل درك نيست، و مفهوم بسيار مقدس و قابل فهم و درك اين شعر و نظائر آنرا مغلق جلوه مي‎دهيد.

آري امام، عليه السلام، مي‎فرمايد: اي عمال حكومت ضد اسلام من شمشيرهاي استبداد شما را كه براي كشتن من، و كوبيدن اسلام آماده كرده‎ايد مي‎پذيرم: يا سيوف خذيني، من با حكومت يزيد، كه كمر نابود كردن اسلام را به ميان بسته بيعت نمي‎كنم.

امام، عليه السلام، مي‎فرمايد: شمشيرهاي ظلم و جنايت مرا بگيرند و بدنم را قطعه قطعه كنند، و خونم را بريزند من تن به زير بار ظلم نخواهم داد، و بار بيعت يزيد را بدوش نمي‎گيريم.

حيف كه شما آقاي نويسنده شهيد جاويد مفهوم عالي و ارزنده اين شعر را كه شعر نيست و عين حقيقت ا ست درك نكرده به آن حمله كرده‎ايد.

چه مفهومي از مفهوم اين شعر آزادي بخش‎تر، و انساني‎تر است اين نهايت بلندي همت بشر در راه حفظ مصالح اجتماعي، و خير و سعادت ديگران است.

واقعاً انسان از اين منطق عجيب و غريب شما گيج مي‎شود كه چرا اينگونه انحراف پيدا كرده است.

چه كسي گفته است كشتن امام، عليه السلام، اسلام را زنده كرد تا شما به يزيد و عمال او آفرين بگوييد.

ما مي‎گوييم: آفرين بر امام، عليه السلام، كه شهادت و كشته شدن را اختيار كرد و تسليم نشد و بيعت نكرد، و اسلام را زنده كرد، و مصيبت حسين، عليه السلام:

مُصيبَة ما اَعظمها وَ اَعظَم رَزيَّتها فِي الاِسلام

بود زيرا جامعه را از بركات وجود امام، عليه السلام، و از بسط يد، و تصرف او در امور محروم كرد و به حيات پرفيض امام، عليه السلام، در حالي كه پاي بيعت نكردن با يزيد و مقاومت در برابر باطل تا گذشت از جان مصممانه ايستاده بود تجاوز كرد. اين مصيبت اعظم مصائب بود، و ما همواره در اين مصيبت عزادار و سوگواريم.

ولي شهادت و فداكاري آن حضرت نيز عظيم‎ترين فداكاري‎ها در راه اسلام، و واقعي‎ترين نمايش‎هاي ايمان و اخلاص بندگان خاص خدا بود. آن صبر و استقامت، و شجاعت و ايمان و فضيلت و افتخار بود كه فقط بر جبهه افتخارات محمد و آل محمد، صلوات الله عليهم اجمعين، ثبت شد، و ما و هر شيعه و بلكه هر انسان فضيلت خواه و حق‎پرست و آزاده و موحد به آن افتخار مي‎نمايد.

4ـ28. تشبيه غلط

162. آنچه در ص 385 تحت عنوان تشبيه غلط گفته است ارتباطي با قيام امام، عليه السلام، ندارد، و ما تا كنون از كسي اين تشبيه را نشنيده بوديم، مبادا خودتان اين حرف را در آورده باشيد تا جواب بدهيد و باز هم مغلطه كاري نماييد.

سپس در ص 386 سخنان مكرر سابق را كه ما هم مكرر به آن جواب داده‎ايم تكرار كرده است و در اينجا نيز مي‎گوييم:

آنچه آن حضرت انجام داد مقاومت در برابر ديكتاتوري يزيدي و قيام و تلاش براي نجات اسلام و مسلمانان بود، و همين برنامه‎اي كه اجرا كرد اسلام را نجات داد، و عمل عمال حكومت، و كوبيدن نيروهاي ملي اسلامي و كشتن فرزند پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، هدف آن حضرت نبود، يعني امام، عليه السلام، به كربلا نرفت تا عمال حكومت با او اينگونه رفتار كنند بلكه امام، عليه السلام، با اينكه مي‎دانست از بيعت امتناع كردن منتهي به شهادت مي‎شود بيعت نكرد، و به كربلا رفت و استقامت نمود تا شهيد شد.

امام، عليه السلام، از نتايج نجات بخش بيعت نكردن و ثبات و استقامت و عكس العمل جنايت‎هاي بني‎اميه آگاه بود، لذا با يقين به عدم امكان پيروزي نظامي قيام كرد و خون خود و عزيزانش را در راه اسلام با كمال رضا و تسليم به امر خدا نثار كرد.

4ـ29. خيال كودكانه

163. در ص 386 تا 388 ـ استبعاداتي را كه كرده في حد نفسه با قطع نظر از اينكه حكمت‎هاي الهيه، و حفظ مصلحت‎هاي مهمتر اينگونه اقتضا دارد بجا است، اما وقتي مصلحت مهمتر در بين باشد ناچار از مصلحت مهم بايد صرف نظر كرد.

معناي رضاي امام، عليه السلام، به اسارت اهل بيت اين است كه: در دوران امر بين دو محذور شديد بايد محذور شديدتر را به تن دادن به محذور شديد دفع كرد در اينجا امام، عليه السلام، توجه خطر قطعي به اسلام را از هر محذوري مهم‎تر و شديدتر مي‎دانست و دفع آنرا با تحمل هر ضرر و خطري لازم مي‎شمرد، لذا به اسارات اهل بيتش كه اثرش در دفع خطر از اسلام خصوص از نظر مردم كمتر از شهادت نبود راضي شد.

مانند كسيكه پيغمبر خدا را در معرض قتل ببيند، و براي دفع قتل از او به مرگ و كشته شدن خود راضي شود.

مسئله رضايت امام، عليه السلام، هم به اسارت اهل بيت اينگونه است امام، عليه السلام، قطع نظر از مصلحت حمايت از اسلام، و آثاري كه اين اسارت داشت به اسارت خواهران و دخترانش راضي است يا نه البته راضي نيست.

ولي با توجه به اثر اسارت آنها براي نجات اسلام، و هدايت مردم به اسارت آنها راضي است يا نه؟

يقيناً راضي است، چون ناچار بايد يا از اسارت اهل بيتش جلوگيري كند يا اسلام را نجات بدهد.

مانند كسي كه صدها مليون خسارت را براي حفظ جان خود و فرزندش تحمل مي‎كند.

رضايت به اسارت هم اينطور است.

چقدر كوتاه فكر است آن كس كه اين منطق را درك نكند، و چقد كودكانه است كه كسي گمان كند امام، عليه السلام، بدون ملاحظه جلب مصلحت و يا دفع مفسده‎اي اسيري اهل و عيالش را مي‎خواست و از اسير شدن خواهر و دخترانش ناراحت نبود.

اين منطق كودكانه است و نسبت آن به ساحت مقدس امام، عليه السلام، و شيعيان آن حضرت جسارت است نه آقا كسي اين فكر كودكانه را ندارد، و همه مي‎دانند كه امام، عليه السلام، وظيفه داشت براي تكميل هدف‎هاي خود و براي دفع ضربت حكومت يزيد به اسلام، و براي اتمام حجت اهل بيتش را در كربلا بياورد و در معرض اسارت قرار دهد، و از آن مردم هم حمايت از آنها را بخواهد بني‎اميه و عمالشان را در ميدان يكي از بزرگترين امتحانات الهيه وارد سازد.

آنان نيز وظيفه داشتند كه در اين موقع پاس حرمت اهل بيت پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، را نگاه دارند، و خود را در نظر خودي و بيگانه رسوا نسازند.

حال شما اسارت اهل بيت را بي‎فايده مي‎دانيد و با زنده شدن اسلام و با كوبيدن بني‎اميه، و با بيداري شعور اسلامي و مصلحت‎ها و حكمت‎هاي بزرگ ديگر بي‎ارتباط مي‎دانيد آن حرف ديگر است، ديگران اينطور نمي‎انديشند و در اين اسارت فلسفه‎هاي ارزنده و بي‎نظير بسيار مي‎بينند.

اگر اسارت اهل بيت با هيچ يك از اين فوائد و نتايجي كه بر آن مرتب شد ارتباط ندارد پس بگوييد امام، عليه السلام، براي چه آنها را با خود همراه كرد؟

اگر به آن اعمال قساوت‎آميز و ضد اخلاق و ضد اسلام بني‎اميه نسبت به خانواده‎اش راضي نبود، چرا به سخن ابن عباس اعتنا نكرد، و با اينكه در حجاز حتماً به اسيري نمي‎افتادند آنها را در مكه يا مدينه تحت حمايت بزرگان بني هاشم مانند ابن عباس، و محمد حنفيه و عبدالله بن جعفر نگذاشت؟

چرا پس از اينكه به قول شما هم وضع روشن شد، و معلوم شد زمينه‎اي براي تأسيس حكومت نيست آنها را بر نگرداند، و به مأمني نفرستاد؟

چرا وقتي براي حضرت عباس و برادرانش امان نامه آوردند اگر راضي نبود اين زن و بچه به اين اهانت‎ها و اسارت عجيب گرفتار شوند به آنها امر نكرد پيشنهاد امام را بپذيرند، و با اين زن و بچه به كنار روند؟ و چرا، و چرا؟

پس شما كه اينگونه بررسي مي‎كنيد يك پاسخ صحيح و خردپسند هم به اين پرسش‎ها بدهيد.

اگر خودتان قدري فكر كنيد ملتفت مي‎شويد كه طرح شما جوابگوي اين سؤالات، و ده‎ها بلكه صدها پرسش‎هاي ديگر نيست.

و بايد اعتراف كنيد كه امام، عليه السلام، يك مأموريت الهي داشت و براي نجات اسلام هر چه را داشت و هر چه لازم بود در ميدان دفاع از دين وارد كرد، و به شهادت خود و عزيزانش و اسارت اهل بيتش راضي شد.

و زبان حال و مقالش در مورد شهادت خود و اسارت اهل بيت و لزوم فداكاري در راه دين اين بود:

لَئِن كانَتِ الدُّنيا تُعَّدُ نَفيسَةً *** فَدارُ ثوابِ اللهِ اَعلي و اَنبَلُ

وَ اِن كانَتِ الاَ بدانُ لِلموتِ اُنشَئِتَ *** فَقَتلُ امري بالسيفِ فِي اللهِ اَفضَلُ18

آقاي نويسنده!! شما اول با اين منطق عالي و همت بلند آشنا شويد سپس راجع به قيام آن حضرت طرح بدهيد.

بنابر نظر شما اين بيت دوم چه معنايي دارد شما بگوييد: كشته شدن در راه خدا چه فضيلتي دارد؟ اسلام از آن چه سودي مي‎برد؟ اين كشته شدن سبب ضعف اسلام مي‎شود هر چه مي‎خواهيد درفشاني كنيد امام، عليه السلام، مي‎فرمايد:

فقتل امرئ بالسيف اولي و افضل

از نظر ديگر هم اگر اسارت اهل بيت را ببينيم كسانيكه فقط به اين ظواهر نگاه نمي‎كنند و حقيقت‎بين هستند اين ذلت‎ها را عين عزت مي‎شمارند، و اين شكست‎ها را پيروزي، و سرافرازي مي‎بينند.

خواستن مرد شامي دختر والا مقام امام، عليه السلام، را به كنيزي و اهانت‎هاي يزيد و ابن زياد به اهل بيت، عليهم السلام، از مصائب فوق العاده با عظمت و سخت است، ولي آيا اين اهانتي كه به آنها شد بيشتر بود يا توهيني كه يزيد از آن اهانت‎ها براي خود به وجود آورد كدام يك در اين مناظري كه تشكيل شد حقير و مورد توبيخ و سرزنش شدند، و اكنون از آن اهانتي كه به دختر عزيز و گرامي حسين، عليه السلام، شد جز داستاني كه قوت منطق و علم زينب، سلام الله عليها، از آن استفاده مي‎شود، و جنايت و خباثت بني‎اميه آشكار مي‎گردد چه باقي مانده است؟

بردن اهل بيت عمصت و طهارت سر كوچه و بازار، و از اين شهر به آن شهر و اين مجلس به آن مجلس نكوهش و تنفر شديد مردم را به سوي چه كسي متوجه ساخت؟

آيا مردم براي اهل بيت مي‎گريستند يا براي بني‎اميه؟

ظالم و ستمگر در عين پيروزي مغلوب و سرافكنده و منفور است، و مظلوم خصوص اگر به جرم حمايت از حق و خير و مصلحت عامه مظلوم شده باشد محبوب و پيروز است.

4ـ30. يك نكته

164. در ص 389 مي‎گويد: كساني كه تصور مي‎كنند امام حسين، عليه السلام، براي كشته شدن حركت فرموده، و كشتن وي اسلام را زنده كرده است ناچار بايد از كشتن امام، و اسيري خانواده‎اش خوشنود باشند زيرا به تصور آنان آن حضرت به هدف خود رسيده است، پس اگر چنين است چرا در زيارت امام مي‎خوانيم

«لعن الله امة سمعت بذلك فرضيت به».

جواب

اين هم يك اشتباه كاري ديگر است كه متأسفانه نظير آن در سخنانش زياد ديده مي‎شود، و ما نمي‎دانيم واقعاً خود نويسنده هم در اشتباه بوده يا به قصد گمراه كردن افكار اين شبهه‎ها را مطرح كرده است بهتر اين است كه حمل بر صحت كنيم و بگوييم خودش در اشتباه بوده است.

اما رفع اشتباه

اولا. آن چيزي كه رضايت داشتن به آن در اينجا مذموم و گناه بزرگ است كار و عملي است كه از يزيد و ابن زياد، و عمال جنايت پيشه آنها صادر شد، و آن كشتن امام، عليه السلام، و جوانان هاشمي، و اصحاب آن حضرت و اسير كردن اهل بيت و مظالم ديگر است.

هر مسلمان و هر با وجداني از اينكار يعني كشتن امام، عليه السلام، بايد متنفر و ناراضي باشد، و هر كس به اينكار راضي شود مشمول همان نفرين:

لَعَنَ اللهُ امَةً سَمِعَت بِذلك فَرَضيتَ بِه

مي‎باشد.

كشتن امام كاري بود كه يزيد و عبيدالله، و آل مروان و آل زياد به آن خوشحال شدند چنانچه در زيارت عاشورا ميخوانيم:

وَ هذا يَومٌ فَرِحَت بِهِ آلُ زيادَ وَ آلُ مروان بِقَتلِهِمُ الحُسين، عليه السلام.

بديهي است ضد اين فرح و سرور و رضايت دشمنان اهل بيت، حزن و تأسف و اندوه شيعان و دوستان آنها است كه از عمل بني‎اميه و ستم‎ها و جنايت‎هاي آنها ناراضي و مصيبت زده و سوگوارند.

به عكس در مورد برنامه‎اي كه امام، عليه السلام، انجام داد و قبول بيعت نكرد و تسليم نشد و قيام فرمود، و استقامت و پايداري كرد و به حركت و قيامي كه مي‎دانست پايانش شهادت است اقدام كرد و فداكاري نمود، و هر چه حلقه ظلم و ستم را بر او تنگتر كردند پيشنهاد آنها را نپذيرفت، اسلام را به جلب رضايت يزيد نفروخت، بني‎اميه ناراضي شدند و بر خشم و ظلم خود افزودند اما اين اقدامات ممتازه و بي‎نظير امام، عليه السلام، مورد كمال رضايت و تقدير خدا و پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، و مؤمنان واقع شد. آنچه را به آن حضرت پيشنهاد مي‎نمودند خلاف رضاي خدا و پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، و مؤمنان و آزاد مردان بود

يَأبَي اللهُ ذلكَ لَنا وَ رَسولُهُ وَ المؤُمِنونَ، وَ حجورٌ طابَت وَ طَهُرتَ، وَ اُنوفٌ حَميّة، وَ نُفُوسٌ اَبيّة مِن اَن نُؤثِرَ طاعةَ اللِئامِ عَلي مَصارِع الكِرام:

شما اين دو جنبه را از هم امتياز نمي‎دهيد، و روي كار امام، عليه السلام، و عمل دشمنان آن حضرت يك حكم مي‎دهيد.

ثانياً. رضايت مشروط غير از رضايت مطلق و بي‎قيد و شرط است آنچه بني‎اميه، و پيروان آنها به آن راضي بودند، و آن كسان كه مورد لعن و نفرينند، اشخاصي هستند كه به طور مطلق به كشته شدن امام، عليه السلام، رضايت دارند، و ذات اين موضوع آنها را خوشنود سازد.

و آنچه شخص امام، عليه السلام، و اصحاب و انصارش به آن از ناچاري رضايت دادند رضايت مشروط بود.

اگر از دست دادن يك چيز بسيار عزيز و گرامي كه فقدان آن ناراحت كننده و ناگوار باشد مقدمه و وسيله حصول هدف شخص باشد ناچار آن چيز عزيز و محبوب را فداي هدف خود مي‎نمايد، با اينكه اگر به خاطر اين هدف نبود هرگز از آن دل بر نمي‎داشت.

امام، عليه السلام، جان خود و عزيزانش را فداي اسلام كرد، و قيام و امتناع از بيعت و كشته شدن، و آن مصائب بزرگ را وسيله حفظ دين و دافع ضربت كشنده حكومت يزيدي از اسلام مي‎دانست ناچار به كشته شدن و تحمل آن مصيبات راضي شد، و حائز بلندترين مراتب فداكاري در راه حمايت از هدف و عقيده گرديده، كه هر كس بشنود فرياد تحسين و آفرين و زنده باد و درودش بلند مي‎شود.

در عين حال وقتي به ذات موضوع يعني كشته شدن با قطع نظر از اتصاف آن به عنوان وسيله دفاع از دين نظر مي‎كنيم غرق سوگواري و عزا مي‎شويم، و بذات عمل رضايت نداريم، و مي‎گوييم كاش بني‎اميه بدين حمله نمي‎كردند تا امام ناچار شود با جان شريف، و نفيس خود حمله آنها را دفع كند، و كاش وقتي تهاجم كردند. و امام، عليه السلام، را در مقام دفاع از دين ديدند از عمل خود پشيمان شده بودند تا اين مصيبت عظيم واقع نمي‎شد، و اين داغ سوزان بر دل شيعه و دوستان آل محمد، صلي الله عليه و آله و سلم، نمي‎نشست.

از اين لحاظ گريه مي‎كنيم و ناله مي‎نماييم و آه مي‎كشيم، و از بني‎اميه و ستمگران ابراز انزجار مي‎كنيم و بيزاري مي‎جوييم.

ولي وقتي كشته شدن امام را وسيله بقاء اسلام و دفاع از دين مي‎بينيم به خود مي‎باليم و افتخار مي‎كنيم كه رهبري اين چنين فداكار و با گذشت داريم.

اين رضايت همان رضايت مشروط و به قيد اتصاف شهادت و كشته شدن امام، عليه السلام، به عنوان يگانه وسيله حفظ دين است در حاليكه رضايت دشمنان به طور مطلق و بدون ملاحظه اين شرط است رضايت مشروط نظير رضايت بنده به قضاء الهي در هنگام ورود بلا و مصيبت است كه با دل سوختن: و اشك ريختن منافي نيست در عين رضا متأثر و اندوهناك است.

مانند خود امام، عليه السلام، كه در عين رضا به شهادت جواني مانند علي بن الحسين، عليه السلام، و فدا شدن او در راه دفاع از دين از اندوه فراق و داغ او، و از ديدن پيكر پاك پاره پاره، و فرق شكافته او سخت ناراحت شد و گريست.

شما بگوييد شخص امام، عليه السلام، وقتي آماده كشته شدن شد، و فرمود:

لا اُجيبُ ابنَ زيادِ اِلي ذلكَ اَبَداً فَهَل هُوَ اِلاّ المَوت فَمَرحَبّاً به19

آيا راضي به كشته شدن خود شد يا نه؟ اگر بگوييد رضايت پيدا نكرد خلاف اين جمله و خلاف واقع گفته‎ايد، زيرا اگر رضايت نداشت تسليم مي‎شد و بيعت مي‎كرد، اگر مي‎گوييد رضايت پيدا كرد پس چگونه ديگران را به رضايت به كاري كه امام، عليه السلام، به آن راضي شد، مشمول نفرين:

لَعَنَ اللهُ اُمَةً سَمِعَت بِذلِكَ فَرضِيتَ بِه

مي‎شماريد؟

رضايت امام، عليه السلام، و رضايت شيعه و دوستان آن حضرت در زمينه دفاع از دين است و رضايت دشمنان به ذات موضوع و نفس كشته شدن امام، عليه السلام، است و هيچكس اين دو رضايت را با هم اشتباه نمي‎كند.

و ثالثاً. آن چيزي كه سبب به خود باليدن، و احساس افتخار و سربلندي است نيروي عقل و خرد است كه وقتي عمل امام و قيام بي‎نظير و همت بلند، و فداكاري بسيار جوانمردانه او را در راه حفظ مصالح عاليه اجتماع  و دفاع از حق ملاحظه مي‎كند عمل امام، عليه السلام، را مي‎ستايد.

اين احساس افتخار و قوت نفس، و خوشنودي از انجام وظيفه است كه از خلال بيانات شجاعانه اهل بيت و خطبه‎هاي آنها نمايان است. خلق كوفه و بني‎اميه را به جرم و جنايتي كه مرتكب شدند توبيخ و سرزنش مي‎كردند، و آنها را به شدت مسئول خدا و پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، مي‎شمردند ولي عمل امام، عليه السلام، را افتخار آفرين و اطاعت خدا و انجام وظيفه مي‎گفتند چنانچه صديقه صغري عقيله هاشمين، عليها السلام، به ابن زياد جبار فرمود:

ما اَرأيتُ اِلاّ جَميلا، هؤلاءِ قَومٌ كَتَبَ اللهُ عَلَيهِمُ القَتلَ فَبَرزُوااِلي مَضاجِعِهِم.20

و آن چيزي كه باعث تأثر و گريه است احساسات و عواطف پاك انساني است.

از ملاحظه ظلم و جنايت‎هاي بني‎اميه‎به يگانه شخصيتي كه در راه دين و خير جامعه اينگونه گذشت نشان داد، و از بذل جان، و اسارت اهل بيتش دريغ نكرد، و همه را وسيله نجات اسلام قرار داد، عواطف عالي بشري سخت به هيجان مي‎آيد، و هر كس در ذاتش اندكي حب خير و حق‎خواهي و فضيلت باشد غرق اندوه و ماتم مي‎شود.

در روايات و احاديث شريفه كه اين همه تشويق به ذكر مصائب امام، عليه السلام، شده است يكي از حكمت هايش همين است كه از اين عواطف براي تقدير از اقدام امام، عليه السلام، و حفظ آثار قيام و مكتب مبارز حسيني و آشنا كردن مردم به هدف آن حضرت، و فداكاري در راه حق و دين و عقيده استفاده شود.

بين اين احساسات و احساسات پليد بني‎اميه، و ساير دشمنان اهل بيت كه به كشته شدن امام، عليه السلام، خوشحال و راضي بودند مانند اهل حق و اهل باطل هيچ رابطه و سازشي نيست بني‎اميهو اتباع آنان از راه تشفي قلب، و اشباع حس كينه توزي و حسد و عداوت با خاندان رسالت و آئين اسلام، از كشته شدن امام، عليه السلام، خوشحال و راضي شدند و ما در خواندن اين جمله:

لَعَنَ الهُ امَةً سَمِعَت بِذلكَ فَرَضِيَت به

به آنها لعنت مي‎كنيم. مقصد معلوم است و شما چه عقيده‎اي داريد كه اين اشتباه كاري‎ها را مي‎كنيد خدا دانا است.

165 ـ در ص 389 مي‎گويد: حقيقت اين است كه پيروان سيدالشهداء، عليه السلام، چون مي‎بينند با كشتن زعيم عظيم اسلام ضربت بزرگي به دين وارد شد گريه مي‎كنند الخ.

ج ـ حقيقت اين است كه ضربتي كه از ناحيه بني‎اميه خصوص معاويه و يزيد به اسلام وارد شد ضربتي شكننده، و نابود كننده بود ولي قيام امام، عليه السلام، و عكس‎العمل مظلوميت و شهادت آن حضرت از اسلام نگهباني كرد و آنرا از خطر سقوط قطعي نجات داد.

حقيقت اين است كه بني‎اميه چون از اينكه بتواند به زور و تهديد امام، عليه السلام، را ساكت سازند و براي يزيد از آن حضرت بيعت بگيرند مأيوس بودند از آغاز كار تصميم گرفتند. به هر نحو شده خيال خود را از جانب آن حضرت فارغ سازند و نهال جوان اسلام را از ريشه قطع نمايند. بديهي است اگر چه با كشتن امام، عليه السلام، ضربت بزرگي بدين وارد ساختند ولي به هدف نهايي خود نرسيدند و امام، عليه السلام، با تحمل ضربت‎هايي كه متوجه خود و عزيزانش شد آن ضربت بزرگ و خطرناك را از اسلام دفع نمود و خود را سپر اسلام قرار داد.

حقيقت اين است كه بني‎اميه اگر چه مي‎خواستند با كشتن آن حضرت كه مرد عدالت، و شخص تقوي و فضيلت، و پيكره ايمان و آزادي بود عدالت و فضيلت و ايمان و آزادي را بكشند، اما به حسن حمايت آن زعيم عظيم فداكار نتوانستند، و عكس‎العمل مظلوميت، و برنامه‎هايي كه اجرا فرمود اسلام را زنده و عدالت و فضيلت را حفظ كرد كه تا امروز و تا روز قيامت قرآن و احكام عدالت پرور اسلام باقي و پاينده بماند.

4ـ31. شعر خالد بن معدان طائي تابعي

وَ يُكَبِرُونَ بِاَن قُتِلتَ وَ انّما *** قَتَلوُا بِكَ التَكبِيرَ وَ التَهليلا21

اين شعر در مقام بزرگ شمردن جنايت بني‎اميه و بيان اهميت اين حادثه عظمي يعني كشتن سيد جوانان اهل بهشت و آوردن سرنازنين آن حضرت به دمشق است.

اين شعر با سه شعر ديگر از اين شاعر بهترين تعبيري است كه در آن عصر در پايتخت يزيد در نكوهش بني‎اميه و افشاء نيات شريره آنان سروده شده است و باز دليل انعكاس شديد شهادت امام، عليه السلام، و منفوريت ملي يزيد در شهر دمشق است.

سه شعر ديگر اين است:

جاؤُا بِرَأسِكَ يابنَ بِنتِ مُحمَّد *** مُتَرَمِلا بِدِمائِهِ تَرمِيلا

وَ كَانَّما بِكَ يابنَ بِنتِ مُحَمّد *** قَتَلوا جِهاراً عامِدِينَ رَسُولا

قَتَلُوكَ عَطشاناً وَ لم يَتَدبَرُوا *** فِي قَتلِكَ القُرآنَ وَ التَنزيلا

انصاف اين است كه اين شاعر در تشريح عظمت مصيبت امام، عليه السلام، و سرزنش بني‎اميه داد فصاحت و بلاغت را داده است و در عين حال سيدالشهداء، عليه السلام، را به نيكوتر بياني مدح كرده است.

اين اشعار داوري حقيقي و ملي شهر دمشق و پايتخت يزيد در هنگام ورود مبارك سر سيدالشهداء، عليه السلام، و اسراء به آن شهر است.

اين اشعار صداي اعتراض مردم و پاسخ به سخنان شما است كه مي‎گوييد كه شهادت امام، عليه السلام، و اسارت اهل بيت، عليهم السلام، بر رسوايي و منفوريت آل ابي سفيان نيفزود، و احساسات مردم شام را تحريك نكرد.

انعكاس شهادت سيدالشهداء، عليه السلام، در قلوب بيش از آن شد كه ما تصور كنيم و فوائد و نتايج آن از هر جانب بزرگ و اسلام پرور بود.
 


1. مقتل خوارزمى ج 1 ص 188.

2. گاهى در فقه قسمتى از روايتى را حجت قرار مى‎دهند در حاليكه قسمت ديگر آنرا چون معمول بها نمى‎باشد حجت نمى‎دانند، ولى در آنجا هم در اصل صدور خبر شبهه‎اى نمى‎نمايند.

3. ارشاد ص 222.

4. پوشيده نماند سخنانش در اينجا مبهم و درهم است در دو سطر آخر ص 348 دقت كنيد، معنى اينكه قانونگذارى به عهده قرآن و سنت است چيست؟ قرآن و سنت به همان معناى اعمى كه ما كرده‎ايم (قول و فعل و تقرير معصوم) قانون است.

در سطر آخر مى‎گويد يعنى بايد دانشمندانى...مقصود شما از اين دانشمندان اگر ائمه(ع) هستند اين الفاظ و اصطلاحات دون شأن آنها است، و اگر علماء و فقهاء مى‎باشند جواب همان است كه در متن نوشته‎ايم.

5. به مقتل خوارزمى ج 1 ص 242 و ترجمه ابن اعثم ص 369 رجوع شود.

6. به ص 204 و 205 و 206 كتاب شهيد جاويد مراجعه فرماييد.

7. امالى صدوق عليه الرحمه ص 99 مجلس 31.

8. از كتاب السياسة الحسينيه دو نسخه فارسى و يك نسخه عربى در پاورقى كتاب (مقدمة المجالس الفاخرة) كه شايد كامل نباشد نزد حقير موجود است ـ شماره صفحه‎ها مطابق با نسخه چاپ طوس مشهد نوشته شد.

9. پس معلوم مى‎شود انكار علم امام(ع) به شهادت و طرح ريزى اين قيام بر اساس آنچه نويسنده شهيد جاويد مطرح كرده غرب‎زدگى و خودباختگى در برابر كسانى است كه مى‎خواهند همه امور را با عينك واحد ببينند، و انبيا و اوليا و هدف‎ها و مقاصد عاليه آنها را با ديد سطحى و ظاهرى و در ديدگاهى تنگ و بسيار محدود مشاهده كنند.

10. بنابر عقيده ماربين، و گرنه عيسى به صريح آيه (و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبه لهم) كشته نشد.

11. الدلائل و المسائل ص 9 و 10 س 66.

12. ابصار العين ص 94 و 128 و 131.

13. مقتل خوارزمى ج 2 ص 7و8.

14. الامامة و السياسة ج 4 ص 7.9

15. پدر موسى پيش از جنگ صفين رئيس گارد مخصوص معاويه بود، هنگامى كه معاويه به جنگ صفين مى‎رفت با او همراهى نكرد، معاويه گفت: به چه سبب با حق نعمتى كه بر تو دارم با من به جنگ على، عليه السلام، نمى‎آيى؟ پاسخ داد: من به كفر خدايى كه سزاوارتر به شكر از تو است، تو را شكر نخواهم كرد، معاويه ساكت شد (كامل ابن اثير ج 4 ص 112)، و به نظر مى‎رسد علت بدگمانى پادشاهان اموى به موسى بن نصير و آن بدرفتارى‎هايى كه با اين فاتح بزرگ كردند همين بود.

16. نهج البلاغه، ح 84.

17. تاريخ طبرى ص 376 ج 7.

18. البداية و النهاية ص 209 ج 8.

19. الاخبار الطوال ص 227.

20. مقتل الحسين، عليه السلام، خوارزمى ج 2 ص 42، حفيدة الرسول ص 44، السيدة زينب ص 14، بطلة كربلا زينب بنت الزهراء ص 135 و تاريخ طبرى و ابن كثير و كتاب‎هاى ديگر.

21. البداية و النهاية ج 8 ص 198، نفس المهموم ص 230، تنقيح المقال ج 1 ص 393.